محمّد صحرائينشين
مادرش دربارة تولّد شهيد چنين ميگويد: «هنگام تولّد محمد، در روستاي« تُنبو» و در كَپَر زندگي ميكرديم. برق نداشتيم؛ هوا بسيار گرم بود. پدرش هم بيمار بود. محمّد هفت روزه بود كه از اين روستا كوچ كرديم و به روستاي « گلهدار» رفتيم و در آنجا براي شهيد، شناسنامه گرفتيم و نام خانوادگياش را به خاطر در صحرا بودن و جا و مكان ثابت نداشتن، «صحرائينشين» انتخاب كرديم. ششساله بود كه از گلهدار به روستاي« بَنَك» كوچ كرديم و تا سال پيروزي انقلاب به زندگي خود در آنجا ادامه داديم. شهيد ششمين فرزند خانواده بود و پدرش نام او را «محمّد »نام نهاد. پدر شهيد در اين باره ميگويد: «نام پدرم محمّد بود و به همين خاطر، داييام به من پيشنهاد كرد كه چون نام پدرت محمّد بوده و از طرفي نام پيامـبر بزرگ اسلام نيز محمّد(ص) ميباشد، چه بسيار خوب است كه نام فرزند تازهمتولّدشدهات را هم محمّد بگذاري. من هم پيشنهاد او را پذيرفتم و نام او را محمّد گذاشتم.»
شهيد «صحرائينشين» در سن هفت سالگي وارد دبستان (دكتر شريعتيِ فعليِ) روستاي «بنك» شد و تحصيلات ابتدايي خود را در آنجا به پايان رساند. خانوادة وي در سال 1357، به روستاي« لنگك»مهاجرت كردند و در آنجا ساكن شدند و از اين رو تحصيلات راهنمايياش را در مدرسة راهنمايي «محمودي »(شهيد آستروتين خورموج) شروع كرد و در همين مدرسه نيز به پايان رسانيد. از آنجاييكه وضعيت معيشتي پدر وي مناسب نبود، تصميم گرفت جهت كمك به پدر به كار بپردازد . مدّتي به نيروگاه اتمي بوشهر رفت و در آنجا كارگري نمود. سپس دكهاي را در «خورموج» اجاره کرد و مدّتي را نيز در آنجا به كار و فعّاليت پرداخت. با شروع جنگ تحميلي، سمت و سوي كلّي زندگي شهيد، تغيير يافت و آن شهيد با اشتياق فراوان در صدد اعزام به جبهه و نبرد با بعثيون كافر برآمد . به همين خاطر براي اولين بار در اوائل سال 1361، عازم جبهههاي غرب در كردستان شد و به مدت سه ماه در آنجا به خدمت پرداخت. پدرش ميگويد: «موقعيكه محمّد از كردستان برگشت، ديدم ساعتي به دست دارد كه قبل از رفتن به جبهه نداشت. پرسيدم ساعت را از كجا تهيه كردهاي؟ گفت: در جبهة كردستان، هنگام نبرد تن به تن با يكي از افراد دشمن، او را به هلاكت رساندم و ساعتش را به غنيمت گرفتم. سپس آن را نزد فرماندهمان بردم تا به او تحويل دهم. امّا او ساعت را به خودم برگرداند و گفت: اين ساعت براي خودت باشد كه لياقت بيشتري داري.» پس از بازگشت از جبهه به خدمت در سپاه علاقمند شد و لذا در شهريورماه 1361 جهت گذراندن دورة آموزش «پاسداري» به «بندر انزلي» رفت و پس از اتمام اين دوره، راهي جبهة «زبيدات» شد و در آنجا سِمَت فرماندهي دسته به وي محوّل گرديد. او در اين سمت، به مدت سه شبانهروز در محاصرة كامل دشمن قرار گرفت و عليرغم شهادت جمع كثـيري از همرزمانش، شجاعانه در برابر دشمن ايستادگي كرد و خودش نيز در اثر موج انفجار، شديداً مجروح شد؛ لذا به مدت بيست و پنج روز در بيمارستان« طالقاني»در« اهواز» بستري گرديد. پس از بازگشت، در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «كنگان» به خدمت پرداخت. او در 10/07/1361 با يكي از دختران همسايه به نام نرگس دعانويس ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج تنها دخـتري است كه از شهيد، به يادگار مانده. دختر شهيد در موقع شهادت پدرش تنها چهل روز از تولدش ميگذشت.
آنچه كه در باب ازدواج شهيد گفتني است، اين است كه ايشان در روز خواستگاري، به خانوادة همسرش چنين گفت: «من در لباسي هستم و زندگي خود را در مسيري قرار دادهام كه سرانجام آن شهادت است و اين مطلب را هماكنون ميگويم تا همسرم در مورد ازدواج با من با آگاهي كامل، تصميم گـيرداو در آخرين مأموريت خود در 23/03/1363 از طرف سپاه ناحية «كنگان» عازم جبهة «آبادان» شد. او تا زمان شهادت سه بار به مرخّصي آمد. در آخرين باري كه به مرخّصي آمد، دخـترش تازه به دنيا آمده بود. در هنگام بازگشت به جبهه، جملاتي به عنوان يادگاري بر گهوارة دخـترش نوشت و پس از خداحافظي با همسر، والدين، اقوام و دوستان، براي آخرين بار روانة ميدانهاي نبرد شد تا اينكه در جبهة «مارِد»، در نزديكي« آبادان» بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحية سر و صورت، به شدّت مجروح گرديد و مدت يك هفته پس از انتقال به بيمارستاني در« آبادان»، در 03/08/1363 دعوت حق را لبيك گفت و در حاليكه شمار سالهاي عمرش از عدد 20 فراتر نميرفت، به شهادت رسيد. پيكر مطهّر اين شهيد عزيز پس از تشييع جنازة باشكوه، در گلزار شهداي «خورموج» به خاك سـپرده شد.
شهيد« صحرائينشين»، قرآن كريم را نزد مرحوم شيخ« مهدي عاشوري» ختم كرده و علاوه بر آن، كتاب روضه الشهدا را نيز در مكتبخانه نزد مربي ياد گرفته بود. آن شهيد، صدايي نيكو داشت و در مجالس و محافل به خصوص مراسم مقابلة قرآن در ماه مبارك رمضان مبادرت به تلاوت قرآن ميكرد.
از خصوصيات برجسته ي او، التزام عملي بالاي او به اصل بنيادين امر به معروف و نهي از منكر بود. او هرگاه با منكري مواجه ميشد، بدون اغماض به شيوهاي معقول و مقبول، عكسالعمل نشان ميداد و در اين زمينه ساكت نمينشست.
شهيد« صحرائينشين»، از لحاظ اخلاق و رفتار نيكوي انساني و اسلامي، در منزل، نمونه و در بين دوستان، بسيار برجسته بود. او بسيار مهربان بود و منش بسيار باعاطفه و پرمهر و محبّت داشت. از ديگر خصوصيات بارز شهيد، علاقة فراوانش به ورزش بود. او در تيم فوتبال محلة خود عضويت داشت و از اعضاي ثابت و كليدي تيم به شمار ميرفت. همتيميهاي وي هنوز خاطرات سـبز و بيادماندني بازيهاي او را فراموش نكردهاند.
او نوجواني بود متديّن و فكور و ارادتي آتشين به خاندان نبوّت داشت. به گفتة برادرش او در ايام محرّم و صفر، مبادرت به برپايي دسته هاي سينهزني و زنجـيرزني ميكرد و با صداي حزين و دلنشين خود، در سوگ مصائب اهل بيت(ع) نوحهخواني مينمود. ارادت به اهل بيت(ع) تا اعماق روح و جانش ريشه دوانده بود و در طول محرّم و صفر، جز عزاداري و نوحهخواني براي مصائب آن بزرگواران، به كار ديگري مشغول نميشد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي به طور تمام وقت در خدمت برنامههاي بسيج قرار گرفت و در راه پيشبرد اهداف انقلاب، از هيچ تلاشي فروگذار نكرد. غالباً شبها را در مساجد به سر ميبرد و روزها را در خدمت برنامههاي مختلف بسيج سپري ميكرد. او عاشق و شيداي امام امت(ره) بود وجهتگيري كلّي زندگي خود را متناسب با معنويات آن بزرگوار تنظيم كرده بود. با مظاهر طاغوت و كفر و اِلحاد، مبارزة سرسختانهاي داشت و در اين راه، از هيچكس نميهراسيد.
شهيد «محمّد صحرائينشين»، اشتياق فوق العادّهاي به حضور در جبهه داشت و با اينكه سن و سالش اندك بود، بسيار مُصِرّ بود كه والدينش را متقاعد كند تا جهت رفتنش به جبهه، رضايت دهند.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
آنچه كه در باب ازدواج شهيد گفتني است، اين است كه ايشان در روز خواستگاري، به خانوادة همسرش چنين گفت: «من در لباسي هستم و زندگي خود را در مسيري قرار دادهام كه سرانجام آن شهادت است و اين مطلب را هماكنون ميگويم تا همسرم در مورد ازدواج با من با آگاهي كامل، تصميم گـيرداو در آخرين مأموريت خود در 23/03/1363 از طرف سپاه ناحية «كنگان» عازم جبهة «آبادان» شد. او تا زمان شهادت سه بار به مرخّصي آمد. در آخرين باري كه به مرخّصي آمد، دخـترش تازه به دنيا آمده بود. در هنگام بازگشت به جبهه، جملاتي به عنوان يادگاري بر گهوارة دخـترش نوشت و پس از خداحافظي با همسر، والدين، اقوام و دوستان، براي آخرين بار روانة ميدانهاي نبرد شد تا اينكه در جبهة «مارِد»، در نزديكي« آبادان» بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحية سر و صورت، به شدّت مجروح گرديد و مدت يك هفته پس از انتقال به بيمارستاني در« آبادان»، در 03/08/1363 دعوت حق را لبيك گفت و در حاليكه شمار سالهاي عمرش از عدد 20 فراتر نميرفت، به شهادت رسيد. پيكر مطهّر اين شهيد عزيز پس از تشييع جنازة باشكوه، در گلزار شهداي «خورموج» به خاك سـپرده شد.
شهيد« صحرائينشين»، قرآن كريم را نزد مرحوم شيخ« مهدي عاشوري» ختم كرده و علاوه بر آن، كتاب روضه الشهدا را نيز در مكتبخانه نزد مربي ياد گرفته بود. آن شهيد، صدايي نيكو داشت و در مجالس و محافل به خصوص مراسم مقابلة قرآن در ماه مبارك رمضان مبادرت به تلاوت قرآن ميكرد.
از خصوصيات برجسته ي او، التزام عملي بالاي او به اصل بنيادين امر به معروف و نهي از منكر بود. او هرگاه با منكري مواجه ميشد، بدون اغماض به شيوهاي معقول و مقبول، عكسالعمل نشان ميداد و در اين زمينه ساكت نمينشست.
شهيد« صحرائينشين»، از لحاظ اخلاق و رفتار نيكوي انساني و اسلامي، در منزل، نمونه و در بين دوستان، بسيار برجسته بود. او بسيار مهربان بود و منش بسيار باعاطفه و پرمهر و محبّت داشت. از ديگر خصوصيات بارز شهيد، علاقة فراوانش به ورزش بود. او در تيم فوتبال محلة خود عضويت داشت و از اعضاي ثابت و كليدي تيم به شمار ميرفت. همتيميهاي وي هنوز خاطرات سـبز و بيادماندني بازيهاي او را فراموش نكردهاند.
او نوجواني بود متديّن و فكور و ارادتي آتشين به خاندان نبوّت داشت. به گفتة برادرش او در ايام محرّم و صفر، مبادرت به برپايي دسته هاي سينهزني و زنجـيرزني ميكرد و با صداي حزين و دلنشين خود، در سوگ مصائب اهل بيت(ع) نوحهخواني مينمود. ارادت به اهل بيت(ع) تا اعماق روح و جانش ريشه دوانده بود و در طول محرّم و صفر، جز عزاداري و نوحهخواني براي مصائب آن بزرگواران، به كار ديگري مشغول نميشد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي به طور تمام وقت در خدمت برنامههاي بسيج قرار گرفت و در راه پيشبرد اهداف انقلاب، از هيچ تلاشي فروگذار نكرد. غالباً شبها را در مساجد به سر ميبرد و روزها را در خدمت برنامههاي مختلف بسيج سپري ميكرد. او عاشق و شيداي امام امت(ره) بود وجهتگيري كلّي زندگي خود را متناسب با معنويات آن بزرگوار تنظيم كرده بود. با مظاهر طاغوت و كفر و اِلحاد، مبارزة سرسختانهاي داشت و در اين راه، از هيچكس نميهراسيد.
شهيد «محمّد صحرائينشين»، اشتياق فوق العادّهاي به حضور در جبهه داشت و با اينكه سن و سالش اندك بود، بسيار مُصِرّ بود كه والدينش را متقاعد كند تا جهت رفتنش به جبهه، رضايت دهند.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
به نام الله، درهم كوبندة ظلم و سـتم؛ و به نام الله، پاسدار خون شهيدان؛ و به نام الله، كه روح استقامت را در ما دمـيد؛ و به نام الله، كه روح و حيات را در كالبد ما دمـيد.
با درود فراوان به رهـبر كبـير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران؛ و سلام به روان پاك شهيدان كه با خون گرم خويش و با جانبازي و فدا كردن جان خود در راهِ الله، به هدف الهي خود رسيدند و با جانبازي خود، به نـبرد با استكبار و صداميان شتافته، و آنها را از بين بردند.
اينجانب، محمّد صحـرائينشين، داوطلبانه روانة جبهه ميشوم تا با رفتن خود به جبهه بتوانم اين صداميان را هرچه زودتر از بين ببرم و حكومت عدل الهي، كه همان حكومت انبـياء(ع) ميباشد، در عراق و ديگر كشورهاي مسلمان، ايجاد شود. آري اين اسلام، از زمان امام حسين(ع) تاكنون، همواره در حال جنگ عليه باطل بوده است. بايد اين دشمنان را از بين ببريم و از اين رهگذر، به سوي الله بشتابيم همانطوريكه كه قرآن كريم ميفرمايد: «اِنَّا ِللهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ.»
من وجود خود را حقـيرتر از آن ميدانم كه پيامي براي هموطـنان خويش داشته باشم و اين را براي شما ميگويم كه اي پدران و مادران! كه ميرويد پاي منــبرها مينشينيد و براي امام حسين(ع) گريه ميكنـيد؛ اين جنگ، همان جنگ امام حسين(ع) است. بياييد برويد به جبهه و نگذاريد كه خون شهيدانمان به هدر رود. پيام من به برادران و خواهرانم اين است و اين جمله را از حقـير بشنويد كه: حجاب خود را حفظ كنيد كه امام(ره) فرمود: حجاب مانند سنگر است. همسر و مادرم! اگر من شهيد شدم، براي من گريه نكنيد و برادرانم را به پاسداري از حكومت الهي دعوت كنيد تا بتوانند پاسدار اسلام و خون شهيدان باشند. برادرانم! اسلحة به زمين افتادة مرا به دست گـيريد و به سينه بفشاريد. پيام من به مردم ايران اين است كه: به فرمايشات امام(ره)، گوش فرا دهـند و ادامهدهندة راه شهيدان باشـند. اكنون، پيروزي رزمندگان اسلام، از هر سو نمايان است. مادرم! براي من گريه مكن زيرا من از علياكـبرِ امام حسين(ع) كه بهـتر نيستم. اميدوارم هرگناهي از من ديدهاي، مـرا ببخشي.
والسّلامُ عليكم و رحمــة اللهِ و بركاته محمّد صحـرائينشين
با درود فراوان به رهـبر كبـير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران؛ و سلام به روان پاك شهيدان كه با خون گرم خويش و با جانبازي و فدا كردن جان خود در راهِ الله، به هدف الهي خود رسيدند و با جانبازي خود، به نـبرد با استكبار و صداميان شتافته، و آنها را از بين بردند.
اينجانب، محمّد صحـرائينشين، داوطلبانه روانة جبهه ميشوم تا با رفتن خود به جبهه بتوانم اين صداميان را هرچه زودتر از بين ببرم و حكومت عدل الهي، كه همان حكومت انبـياء(ع) ميباشد، در عراق و ديگر كشورهاي مسلمان، ايجاد شود. آري اين اسلام، از زمان امام حسين(ع) تاكنون، همواره در حال جنگ عليه باطل بوده است. بايد اين دشمنان را از بين ببريم و از اين رهگذر، به سوي الله بشتابيم همانطوريكه كه قرآن كريم ميفرمايد: «اِنَّا ِللهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ.»
من وجود خود را حقـيرتر از آن ميدانم كه پيامي براي هموطـنان خويش داشته باشم و اين را براي شما ميگويم كه اي پدران و مادران! كه ميرويد پاي منــبرها مينشينيد و براي امام حسين(ع) گريه ميكنـيد؛ اين جنگ، همان جنگ امام حسين(ع) است. بياييد برويد به جبهه و نگذاريد كه خون شهيدانمان به هدر رود. پيام من به برادران و خواهرانم اين است و اين جمله را از حقـير بشنويد كه: حجاب خود را حفظ كنيد كه امام(ره) فرمود: حجاب مانند سنگر است. همسر و مادرم! اگر من شهيد شدم، براي من گريه نكنيد و برادرانم را به پاسداري از حكومت الهي دعوت كنيد تا بتوانند پاسدار اسلام و خون شهيدان باشند. برادرانم! اسلحة به زمين افتادة مرا به دست گـيريد و به سينه بفشاريد. پيام من به مردم ايران اين است كه: به فرمايشات امام(ره)، گوش فرا دهـند و ادامهدهندة راه شهيدان باشـند. اكنون، پيروزي رزمندگان اسلام، از هر سو نمايان است. مادرم! براي من گريه مكن زيرا من از علياكـبرِ امام حسين(ع) كه بهـتر نيستم. اميدوارم هرگناهي از من ديدهاي، مـرا ببخشي.
والسّلامُ عليكم و رحمــة اللهِ و بركاته محمّد صحـرائينشين
خاطرات
پدرشهيد:
در روستاي بنك كه زندگي مي كرديم، منزلمان ميان دو مسجد قرار داشت و خودم همواره به اين دو مسجد ميرفتم و نماز ميخواندم. محمد نيز با اينكه كودكي 5 تا 6 ساله بود، هميشه با من به مسجد مي آمد و كنار من ميايستاد و همراه با من نماز ميخواند و از اين كار لذّت ميبرد.» مادرش نيز درباره مراتب بالاي تقوي و تعبّد شهيد ميگويد: «يادم هست يكبار موقع شب بود كه محمّد از جبهه برگشت. او درآن شب روحية معنوي عجيبي داشت. از سر شب تا صبح، همواره در حال راز و نياز با خدا و خواندن نماز و قرآن بود و در همين حال، قطرات اشك از ديدگانش جاري بود.
مادرشهيد:
در محلّهاي كه ما در آن زندگي ميكنيم، هرگز دخـتري جرأت نميكرد كه دَم درب حياط منزل خود بنشيند و اسباب جلب توجّه نامحرمان را فراهم سازد. آن شهيد بزرگوار به موضوع مهم سلامت اخلاقي جامعه بسيار اهميت ميداد و در همين راستا خودش در سنين نوجواني مبادرت به ازدواج كرد. ما رضايت چنداني به ازدواج محمّد، آنهم در حاليكه فقط هيجده سال داشت، نداشتيم و معتقد بوديم كه زن گرفتن در اين سن براي او زود است،اما او نميخواست نگاهش به نامحرم بيفتد و سلامت روحي و معنوياش در معرض تهديد وسوسههاي شيطان قرار گـيرد.
برادر شهيد:
برادرم محمّد در بين تمام اعضاي خانوادة ما نمونه بود. بيترديد بهـترين فرد خانواده به شمار ميرفت. صداقت، شجاعت و امانتداري از خصوصيات بارز او بود. علاوه بر اين او فردي شوخطبع محسوب ميشد و همواره با چهرهاي متبسّم و خندان با افراد خانواده مواجه ميشد و از آنجاييكه اخلاقش بسيار خوب بود، دوستان متعدّد و فراواني داشت.» مادرش نيز در اين زمينه چنين ميگويد: «پسرم به حقيقت، فردي باخدا، باتقوا، بانماز و مسجدرو بود و هرگاه از سفر بر ميگشت، با خود سوغات ميآورد و اول به همسايهها و سپس به خودمان ميداد. محمّد از لحاظ ادب و معرفت، شخصيت اجتماعي، مسجد و حسينيهرفتنش و تقيّد يه شعائر ديني، از همة فرزندانم برتر بود.» به گفتة پدر شهيد، اخلاق و رفتارش آنچنان خوب بوده و آنچنان با برادران و خواهرانش ارتباط عاطفي والايي داشته است كه پس از شهادتش، خواهر وي به نام صُغري از درد فراق برادر و شدّت ناراحـتي، دار فاني را وداع گفت و به رحمت ايزدي پيوست.
پدرشهيد :
در زمان تحصيل در مدرسه، يكي از معلمانش كمونيست بود و سعي ميكرد فكر دانشآموزان را با آموزههاي كفرآميز كمونيستي آلوده سازد. روزي محمّد از مدرسه برگشت و با كنجكاوي خاصّي به من گفت: پدر جان! معلّم ما ميگويد نماز خواندن و قرآن خواندن، به درد زندگي اجتماعي نميخورد و در سياست نيز كارايي ندارد، بلكه اينها اموري اختياري محسوب ميشوند و فقط مربوط به زندگي خصوصي و شخصيِ افراد ميباشند؛ معلم ما هميشه از چيزي به نام كمونيسم حرف ميزند، ولي من نميدانم كمونيسم يعني چه. من گفتم: پسرم! كمونيسم به زبان ساده يعني ضد دين، ضد خدا و ضد پيغمبر. به طوريكه آدميت و انسانيت را به رسميت نميشناسد. از آن موقع به بعد، رابطة پسرم با معلّمش شكرآب شد و حتّي در راه دفاع از اسلام، با آن معلّم چندين بار مشاجرة لفظي پيدا كرد.
پدر شهيد:
محمّد، خـيلي اصرار داشت به جبهه برود ولي من به او ميگفتم كه برو درست را بخوان تا به جايي برسي؛ امّا او حال و هواي جبهه و جهاد در راه خدا را در سر داشت. يك روز خيلي اصرار كرد، ولي من امتناع كردم. به همين خاطر با ناراحـتي تمام درون اتاق رفت و در را به روي خودش بست و تا صبح گريه كرد. من وقتي كه اشتياق او را جهت حضور در جبهه اينگونه يافتم، در برابر خواستة او رضايت دادم و او نيز به غايت خوشحال شد. چند روز مانده به اولين اعزامش به جبهه، يك نفر به نام كشاورز از طرف بسيج به خانة ما آمد و گفت: محمّد، خيلي دوست دارد به جبهه برود، نظر شما چيست؟ من گفتم: حرفي ندارم و محمّد آزاد است كه به جبهه برود. از آن موقع به بعد و تا زمان شهادت، محمّد همواره در جبههها حاضر بود.
روزي رئيس انجمن ايالتي و ولايتي آمد دم درب حياطِ منزل و مرا خواست. قيافهاش را خيلي مضطرب و ناراحت ديدم. بيمقدّمه گفت: جلوي بچهات را بگـير. گفتم: مگر چكار كرده؟ گفت: بچهات روي ديوارها شعارنويسي ميكند. گفتم: البته خـبر ندارم، امّا بچههاي ديگر هم هستند كه اين كار را ميكنند. اصلاً بچة من خيلي كم به منزل ميآيد و شبها را اكـثراً در مساجد سپري ميكند. گفت: درست است، بچههاي ديگر هم هستند، امّا سردستهشان پسر توست؛ او جلوي بچهها ميايستد و آنها را به انجام راهپيمايي عليه شاه دعوت ميكند.
مادر شهيد:
موقعيكه محمد ميخواست عازم جبهه شود، همسرش حامله بود. سرم را بوسيد، كفشهاي كتانياش را پوشيد و به من گفت: همسرم را نزد خودت نگهدار تا بچهام به دنيا بيايد. من به او گفتم: پسرم! او فرزند اولش است و بايد پيش مادرش باشد. گفت: هرطور كه خودت صلاح ميداني؛ امّا پولش كم نشود. اين را گفت و خداحافظي كرد و رفت. اول ماه صفر بود كه همسرش وضع حمل كرد و دخـتري به دنيا آورد كه نام او را طاهره گذاشتـيم؛ امّا او هميشه دلش يك پسر ميخواست، لذا تا پيش از آن همواره از من ميپرسيد: به نظر شما فرزندم پسر است يا دختر؟ من ميگفتم دخـتر است، ولي او در مقابل ميگفت انشاءالله كه پسر است! دخـترش چهل روزه بود كه براي آخرين بار برگشت. همين كه مرا ديد، خـنديد؛ چون پيشبيني من درست از آب درآمده بود. او از ديدن دخـترش بسيار بسيار خوشحال شد و اصلاً به روي خودش نياورد كه قبلاً دلش پسر ميخواسته است. محمّد در طي چـند روزي كه نزد همسر و فرزندش بود، رفتارش بسيار مهربانتر از قـبل شده بود. همسرش را بسيار دوست ميداشت؛ تا آنجاييكه اگر دخـترش در موقع شب بيدار ميشد و شروع به گريه كردن ميكرد، همسرش را بيدار نمي کردو خودش بلند ميشد و گهواره را ميجنبانيد. در وداع آخر، از من بسيار حلاليت خواست و با همه خداحافظي كرد و رفت. قبل از رفتن، جملاتي را به روي گهوارة دخـترش نوشت كه هنوز باقي است.
آثارمنتشر شده
شهيد ما، شهيدي نازنين بود
محمّد، نامش و صحرانشين بود
تباري پاكِ او از «گلهدار» است
همانجا كه زمينش، پربهار است
هميشه با ضعيفان، مهربان بود
و ذكر ياحسينش، بر زبان بود
مخالف بود با شاهِ ستمگر
و ميجنگيد با شاهِ ستمگر
دلش همساية لطفِ خدا بود
نجيب و سربهزير و آشنا بود
هميشه بازواني پرتوان داشت
دلش از نور يزداني، نشان داشت
خوشاخلاق و هواخواهِ علي بود
نگاهش جلوة نورِ جَلِي بود
سرانجام، آفتابي در زمين گشت
به آبادان، شهيدِ راهِ دين گشت
احمد منصوري
لینک کپی شد
نظر شما
