علي فقيهي
مادرش به عشق اهل بيت عصمت و طهارت، نام او را «علي» نهاد. اوكودكي سه چهار ساله بود كه والدينش از روستاي «زائر عباسي» به روستاي« لنگك» نقل مكان كردند. اين شهيد عزيز در سن 6 سالگي روانة «خورموج» شد و تا پاية دوم ابتدايي در اين شهر تحصيل نمود. در طي اين دو سال، شهيد «فقيهي» هر روز با پاي پياده مسير« خورموج» تا« لنگك» را طي ميكرد و به همين خاطر زجر زيادي را متحمل ميشد اما ارادة پولادين او تحمّل اين مشكل را بر او آسان مينمود. او در سال تحصيلي بعد، پاية سوم ابتدايي را در دبستان «وليعصر (عج)» روستاي« لنگك» به ادامة تحصيل پرداخت و تحصيلات ابتدايي خود را در همين دبستان كه اكنون به نام مبارك خودش ميباشد، به پايان رسانيد. وي در سال تحصيلي 1361-1360 در مدرسة راهنمايي «محمودي» كه نام جديد آن شهيد «آستروتين» ميباشد ثبت نام نمود و به دليل اعزام به جبهه، فقط تا پاية دوم راهنمايي تحصيل كرد. او در تمام مدت دوران تحصيل در مقاطع ابتدايي و راهنمايي از دانش آموزان منظم، منضبط و درسخوان بود. در دوران تحصيلات ابتدايي، تابستانها به مكتب ميرفت و بدين طريق موفّق شد روخواني قرآن كريم را نيز فرابگيرد.
اين شهيد عزيز، در مورّخة 1/10/1360 به عضويت بسيج درآمد و با تمام وجود و عملاً به صورت تمام وقت بجز ساعات تحصيل، در خدمت اين نهاد مقدّس و انقلابي قرار گرفت و در اين راستا شبها را به نگهباني و گشتزني در روستا ميپرداخت.
او علاقة زيادي جهت حضور در جبهههاي نبرد حق عليه باطل داشت اما هر بار كه جهت اعزام به جبهه، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در خورموج مراجعه ميكرد، به علّت كوچكي سن و غالباً به خاطر كوتاهي قد، از اعزام او خودداري ميكردند. به هر حال پس از اصرار فراوان، مسؤولين اعزام را راضي نمود و در مورّخة 19/9/1361 جهت گذراندن آموزش جبهه، به پادگان آموزشي شهيد «دستغيب»« كازرون» اعزام گرديد و به مدت يك ماه در دورة مسمّي به نام مبارك امام محمّد تقي (ع) آموزش ديد. پس از آن، راهي جبهههاي جنوب شد و در لشكر 19 فجر تا 30/11/1361 در جبهه باقي ماند. آنگاه به خانه بازگشت و پس از بيست و سه روز ماندن در خانه، بدون آنكه والدين خود را مطّلع نمايد، براي دومين و آخرين بار در مورّخة 23/12/1361 روانة جبهه شد و به مناطق عملياتي در« قصر شيرين» اعزام گرديد و در تيپ «امام سجاد (ع)» به خدمت در راه اسلام و انقلاب پرداخت.
خواهرش آمنة فقيهي ميگويد: «برادرم در دومين مرحلة اعزامش، پس از نزديك به سه ماه حضور در جبهه، مرخّصي گرفته بود كه برگردد. پس از گرفتن برگة مرخّصي، به سنگر دوستانش مراجعه و از آنان درخواست ميكند كه اگر كسي از هممحلّهايهايش نامهاي دارد، به دست او بدهد تا به خانواده يا دوستانش برساند. پس از ورود به سنگر، فرمانده به او ميگويد: الأن نيروهاي تازهنفس رسيده و همة آنها تشنهاند. تو برو كلمن آبي از چشمهاي كه در همين نزديكي واقع است بياور و بعداً برو. علي كلمني برداشته و ميرود در محلّي كه آب چشمه جاري بود و آن را پر ميكند و سپس به سمت استقرار نيروهاي تازهرسيده به راه ميافتد. به نزديكي آن محل كه ميرسد، ناگهان گلولة خمپارهاي در نزديكي ايشان به زمين فرود ميآيد و تركش ناشي از آن به سر و ساير قسمتهاي بدنش اصابت مينمايد و بدينگونه كلمن آب از دستش به زمين ميافتد و در حاليكه خود را مهيّاي بازگشت به منزل نموده بود، راهي ديار سعادت ابدي ميگردد و شربت شهادت مينوشد. اين واقعه در تاريخ 29/02/1362 در قصرشيرين اتّفاق افتاد.»
شهيد علي فقيهي، انساني بسيار فعّال و پر جنب و جوش بود و خستگي را نميشناخت. او در زمانيكه به مدرسة ابتدايي« مصطفوي» در «خورموج» ميرفت، صبحها خيلي زود و قبل از اذان صبح از خواب بيدار ميشد و ابتدا سبزيهاي مادرش را كه جهت فروش چيده بود، به شهر« خورموج» ميبرد و آنگاه به مدرسه ميرفت. با اينكه اين كار را ميبايست هر روز انجام دهد، امّا هيچگاه احساس دلتنگي و خستگي نميكرد بلكه بسيار خوشحال بود از اينكه ميتواند هر روز كار مهمّي را براي مادرش انجام ميدهد. او هر كاري را كه از دستش برميآمد براي پدر و مادرش انجام ميداد و در اين راه بسيار راغب و علاقهمند بود.
رفت و آمد اين شهيد عزيز با بستگان و دوستان زياد بود به طوريكه اگر چند روز به ديدن آنان نميرفت، نگران ميشدند و جوياي احوال او ميگرديدند. فردي بود با سعة صدر و به خاطر برخي مسائل كماهمّيت، رفت و آمد با بستگانش را قطع نميكرد. از اين رو اقوامش نيز قلباً او را دوست داشتند و تحمّل دوري او برايشان سخت بود.
او فردي بود ساده و ساده زيست. از تكلُّف گريزان بود و اعتنايي به آرايههاي زندگاني دنيا نداشت. مادرش ميگويد: «گهگاهي كه در بين اعضاي خانواده، موضوع ارث مطرح ميشد، شهيد انگار كه از شهادت خود خبر داشت، لذا ميگفت: من چيزي نميخواهم و تا آن موقع نميمانم كه ارثي به من برسد.» مادرش سپس دربارة خصلتهاي عالي انساني او چنين ادامه ميدهد: «او هميشه صادق بود و هيچوقت دروغ نميگفت. خيلي شجاع و نترس بود و به شدّت امانتدار بود و وقتي قولي به كسي ميداد، حتماً به قولش عمل ميكرد. با بچههاي محل جمع ميشد و به همسايهها كمك مينمود.»
از خصوصيات برجسته و قابل توجّه شهيد، شجاعت و بيباكي او بود. بهتر است در اين باره از برادرش حسن فقيهي بشنويم. ايشان ميگويد: «به ياد دارم زماني كه پدرم شبها در باغ خود واقع در غرب روستا ميخوابيد، برادر شهيدم علي، با اينكه كوچك بود، به تنهايي و آنهم در تاريكي شب از منزل خارج ميشد و به نزد پدرم ميرفت و اصلاً نميترسيد. از آنجاييكه پدرم در آن باغ، سبزي كاشته بود و صبحها خيلي زود قبل از اذان، سبزي ميچيد و با الاغ به روستاهاي اطراف ميرفت و سبزيها را ميفروخت، شهيد فقيهي از موقع اذان به بعد و در حاليكه هوا همچنان تاريك بود، در باغ ميماند و نزديكيهاي طلوع آفتاب به خانه باز ميگشت.»
خواهرش آمنة فقيهي نيز ميگويد: «در زمانيكه علي شبها در كار نگهباني و گشتزني در روستا همراه با ديگر بسيجيان شركت ميكرد، روزي ايشان در حاليكه يك قبضه اسلحة كلاشينكف به دستش بود، به منزل بازگشت. پدرم از او خواست كه طرز باز و بسته كردن اسلحه را به او ياد بدهد. پدرم اسلحه را برداشت و در حاليكه متوجّه نبود كه تير جنگي در آن وجود دارد، دست پشت ماشه كرد و بدين ترتيب ناگهان گلوله شليك شد و سقف را سوراخ كرد و صداي مهيبي نيز ايجاد نمود به طوريكه همة ما شديداً ترسيديم اما علي، انگار نه انگار كه گلولهاي شليك شده بنابراين اصلاً نترسيد و گفت اسلحه كه ترس ندارد!»
شهيد «فقيهي» علاقة شديدي به شعائر ديني داشت. او با اينكه هنوز كودكي هفت تا هشت ساله بود، نسبت به فراگيري نماز علاقمند شد و تمام سعي خود را نمود تا در اسرع زمان ممكن، اين فريضة حياتبخش الهي را فراگيرد. مادرش ميگويد: «شبي يكي از دوستان پدرش به منزل ما آمده بود. شهيد خطاب به او گفت شما به من نماز خواندن را بياموزيد و من هم در عوض، هر شب پنج تومان پول به شما ميدهم!»
او پس از فراگيري نماز با اينكه كودكي كم سن و سال بود، به مسجد ميرفت و اغلب اوقات، نماز خود را در مسجد ميخواند. خواهرش ميگويد: «علي ميگفت وقتي كه مسجد در همسايگي ما وجود داشته باشد، حيف است نماز را در خانه به جا بياوريم.» اين شهيد عزيز، قبل از رسيدن به سن تكليف روزه ميگرفت و تشنگي و گرسنگي ناشي از آن را تحمّل مينمود و حاضر نبود قبل از اذان مغرب، روزة خود را افطار كند.
شهيد فقيهي با اينكه در زمان طاغوت، كودكي خردسال بود، اما به مدد تربيت والاي خانوادگي و شعور بالاي خود، نابسامانيهاي آن زمان را درك ميكرد و به شيوههاي مختلفي با آن مبارزه مينمود. از مظاهر فساد در زمان رژيم ستمشاهي، بي حجابي و تبليغ آن توسّط رژيم بود به عنوان مثال، اجازه نميدادند كه دختران، با پوشش اسلامي به مدرسه بروند كه پذيرش اين امر براي خانوادههاي متديّن ايراني امكان پذير نبود و حتّي بسياري از آنان، به ناچار دختران خود را از تحصيل دانش، كه حق اولية آنهاست بازداشتند. شهيد «فقيهي» در زمان تحصيل در مقطع ابتدايي، به ضرورت شرايط خاص آن زمان، با دختران نيز همكلاس بود و از مشاهدة رفتار ضد اسلامي برخي معلّمان با دختران همكلاسي خود رنج ميبرد. يكي از دختران همكلاسي شهيد در اين باره ميگويد: «يكي از معلّمان ما در مقطع ابتدايي، نسبت به موضوع حجاب، بسيار بر ما سخت ميگرفت و همواره از ما ميخواست كه موهاي خود را كوتاه كرده وبدون حجاب در مدرسه حاضر شويم. اما ما به هر نحو مقاومت ميكرديم و تسليم خواستة او نميشديم. شهيد «فقيهي: كه آن موقع با ما همكلاس بود، برخي مواقع علناً نسبت به معلّم اعتراض ميكرد كه با حجاب اسلامي دختران دانش آموز مخالفت نكند. شهيد فقيهي با آن معلّم به شدّت مخالف بود و گهگاهي مخالفت خود را آشكار ميساخت. يك روزي در كلاس نشسته بوديم و معلّم در حال تدريس بود كه ناگهان لاستيك چرخ موتورسيكلتش تركيد و صداي ناشي از آن در كلاس پيچيد. شهيد «فقيهي» از خوشحالي از جاي خود بلند شد و با صداي بلند گفت:«علي يارت!» معلّم كه از اقدام شهيد به شدّت خشمگين شده بود او را به بيرون از كلاس برد و كتك مفصّلي به او زد!» خواهر شهيد نيز ميگويد: «يك روز معلّم، ما دختران را از كلاس بيرون آورد و در يك رديف جاي داد و از ما خواست كه موهاي خود را كوتاه كنيم. در همان موقع برادرم «علي» سر رسيد و فوراً موضوع را جويا شد. پس از اطّلاع از موضوع، بياعتنا به معلّم، مرا از توي صف بيرون آورد و گفت: من به زور پدرم را راضي كردهام كه تو به مدرسه بروي حال اگر مطّلع شود كه معلم ميخواهد موهاي تو را كوتاه كند ديگر به هيچ وجه اجازة ادامة تحصيل به تو نميدهد.»
در همة مراسمهاي انقلابي و مذهبي حضور پرشوري داشت. او در راهپيماييها، مراسم ويژه، عزاداريها به خصوص در محرّم و صفر، همواره حاضر بود و حتّي در برپايي آنها به ويژه مراسمهاي بزرگداشت دهة فجر نظير نمايش تئاتر و غيره نقش مؤثّر و تحسينبرانگيزي داشت. شهيد« فقيهي»، در بين همة شخصيتهاي انقلاب، ارادت ويژهاي به امام امت (ره) داشت و به گفتة خواهرش، جملات برگزيدهاي از آن بزرگوار را همواره در لابلاي كتابها و دفترهايش مينوشت. ايشان به مطالعة كتب برخي از شخصيتهاي دانشمند و برجستة انقلاب، علاقة فراواني داشت كه در اين ميان ميتوان به برخي از آثار شهيد مطهري، شهيد دستغيب و جناب آقاي قرائتي اشاره نمود. به عنوان نمونه، شهيد فقيهي كتاب داستان راستان شهيد مطهري را به طور كامل مطالعه و حتي برخي از داستانهاي آن را چندين بار دوره كرده بود.
پس از پيروزي انقلاب و به ويژه بعد از شروع جنگ تحميلي، عملاًً تمام وجود خود را صرف پاسداري از دستاوردهاي انقلاب شكوهمند اسلامي نمود. او علاوه بر فعاليتهاي گستردهاش در بسيج از قبيل نگهباني و گشتزني در شب و شركت در مراسمهاي مختلف انقلابي، اشتياق فراواني نسبت به اعزام به جبهه داشت اما سن و حتّي قدّ او اقتضاي اين موضوع را نميكرد. لذا شناسنامة خود را به طرز ماهرانهاي طوري دستكاري كرد كه لحاظ سن، مشكلي جهت اعزام به جبهه نداشته باشد. اما باز هم جثة او كوچك و قدّش كوتاه بود. در جريان اولين دفعة اعزامش به جبهه، هنگاميكه با اصرار فراوان از مسؤولين اعزام سپاه خورموج ميخواست تا او را به جبهه اعزام نمايند، جناب سرهنگ پاسدار ناصر دولاح مسؤول وقت بسيج شهرستان دشتي براي اينكه مانع محكمي در راه اعزام او ايجاد كند، به او گفت: اگر بتواني شصت بار روي ديوار سپاه بپري من تو را اعزام ميكنم. ايشان فكر ميكرد كه شهيد نميتواند اين كار را انجام دهد. اما با كمال حيرت، آن شهيد عزيز، شصت بار بيوقفه به روي ديوار پريد و با ارادهاي پولادين و عزمي راسخ گفت:« من آمادة اعزامم!»
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
اين شهيد عزيز، در مورّخة 1/10/1360 به عضويت بسيج درآمد و با تمام وجود و عملاً به صورت تمام وقت بجز ساعات تحصيل، در خدمت اين نهاد مقدّس و انقلابي قرار گرفت و در اين راستا شبها را به نگهباني و گشتزني در روستا ميپرداخت.
او علاقة زيادي جهت حضور در جبهههاي نبرد حق عليه باطل داشت اما هر بار كه جهت اعزام به جبهه، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در خورموج مراجعه ميكرد، به علّت كوچكي سن و غالباً به خاطر كوتاهي قد، از اعزام او خودداري ميكردند. به هر حال پس از اصرار فراوان، مسؤولين اعزام را راضي نمود و در مورّخة 19/9/1361 جهت گذراندن آموزش جبهه، به پادگان آموزشي شهيد «دستغيب»« كازرون» اعزام گرديد و به مدت يك ماه در دورة مسمّي به نام مبارك امام محمّد تقي (ع) آموزش ديد. پس از آن، راهي جبهههاي جنوب شد و در لشكر 19 فجر تا 30/11/1361 در جبهه باقي ماند. آنگاه به خانه بازگشت و پس از بيست و سه روز ماندن در خانه، بدون آنكه والدين خود را مطّلع نمايد، براي دومين و آخرين بار در مورّخة 23/12/1361 روانة جبهه شد و به مناطق عملياتي در« قصر شيرين» اعزام گرديد و در تيپ «امام سجاد (ع)» به خدمت در راه اسلام و انقلاب پرداخت.
خواهرش آمنة فقيهي ميگويد: «برادرم در دومين مرحلة اعزامش، پس از نزديك به سه ماه حضور در جبهه، مرخّصي گرفته بود كه برگردد. پس از گرفتن برگة مرخّصي، به سنگر دوستانش مراجعه و از آنان درخواست ميكند كه اگر كسي از هممحلّهايهايش نامهاي دارد، به دست او بدهد تا به خانواده يا دوستانش برساند. پس از ورود به سنگر، فرمانده به او ميگويد: الأن نيروهاي تازهنفس رسيده و همة آنها تشنهاند. تو برو كلمن آبي از چشمهاي كه در همين نزديكي واقع است بياور و بعداً برو. علي كلمني برداشته و ميرود در محلّي كه آب چشمه جاري بود و آن را پر ميكند و سپس به سمت استقرار نيروهاي تازهرسيده به راه ميافتد. به نزديكي آن محل كه ميرسد، ناگهان گلولة خمپارهاي در نزديكي ايشان به زمين فرود ميآيد و تركش ناشي از آن به سر و ساير قسمتهاي بدنش اصابت مينمايد و بدينگونه كلمن آب از دستش به زمين ميافتد و در حاليكه خود را مهيّاي بازگشت به منزل نموده بود، راهي ديار سعادت ابدي ميگردد و شربت شهادت مينوشد. اين واقعه در تاريخ 29/02/1362 در قصرشيرين اتّفاق افتاد.»
شهيد علي فقيهي، انساني بسيار فعّال و پر جنب و جوش بود و خستگي را نميشناخت. او در زمانيكه به مدرسة ابتدايي« مصطفوي» در «خورموج» ميرفت، صبحها خيلي زود و قبل از اذان صبح از خواب بيدار ميشد و ابتدا سبزيهاي مادرش را كه جهت فروش چيده بود، به شهر« خورموج» ميبرد و آنگاه به مدرسه ميرفت. با اينكه اين كار را ميبايست هر روز انجام دهد، امّا هيچگاه احساس دلتنگي و خستگي نميكرد بلكه بسيار خوشحال بود از اينكه ميتواند هر روز كار مهمّي را براي مادرش انجام ميدهد. او هر كاري را كه از دستش برميآمد براي پدر و مادرش انجام ميداد و در اين راه بسيار راغب و علاقهمند بود.
رفت و آمد اين شهيد عزيز با بستگان و دوستان زياد بود به طوريكه اگر چند روز به ديدن آنان نميرفت، نگران ميشدند و جوياي احوال او ميگرديدند. فردي بود با سعة صدر و به خاطر برخي مسائل كماهمّيت، رفت و آمد با بستگانش را قطع نميكرد. از اين رو اقوامش نيز قلباً او را دوست داشتند و تحمّل دوري او برايشان سخت بود.
او فردي بود ساده و ساده زيست. از تكلُّف گريزان بود و اعتنايي به آرايههاي زندگاني دنيا نداشت. مادرش ميگويد: «گهگاهي كه در بين اعضاي خانواده، موضوع ارث مطرح ميشد، شهيد انگار كه از شهادت خود خبر داشت، لذا ميگفت: من چيزي نميخواهم و تا آن موقع نميمانم كه ارثي به من برسد.» مادرش سپس دربارة خصلتهاي عالي انساني او چنين ادامه ميدهد: «او هميشه صادق بود و هيچوقت دروغ نميگفت. خيلي شجاع و نترس بود و به شدّت امانتدار بود و وقتي قولي به كسي ميداد، حتماً به قولش عمل ميكرد. با بچههاي محل جمع ميشد و به همسايهها كمك مينمود.»
از خصوصيات برجسته و قابل توجّه شهيد، شجاعت و بيباكي او بود. بهتر است در اين باره از برادرش حسن فقيهي بشنويم. ايشان ميگويد: «به ياد دارم زماني كه پدرم شبها در باغ خود واقع در غرب روستا ميخوابيد، برادر شهيدم علي، با اينكه كوچك بود، به تنهايي و آنهم در تاريكي شب از منزل خارج ميشد و به نزد پدرم ميرفت و اصلاً نميترسيد. از آنجاييكه پدرم در آن باغ، سبزي كاشته بود و صبحها خيلي زود قبل از اذان، سبزي ميچيد و با الاغ به روستاهاي اطراف ميرفت و سبزيها را ميفروخت، شهيد فقيهي از موقع اذان به بعد و در حاليكه هوا همچنان تاريك بود، در باغ ميماند و نزديكيهاي طلوع آفتاب به خانه باز ميگشت.»
خواهرش آمنة فقيهي نيز ميگويد: «در زمانيكه علي شبها در كار نگهباني و گشتزني در روستا همراه با ديگر بسيجيان شركت ميكرد، روزي ايشان در حاليكه يك قبضه اسلحة كلاشينكف به دستش بود، به منزل بازگشت. پدرم از او خواست كه طرز باز و بسته كردن اسلحه را به او ياد بدهد. پدرم اسلحه را برداشت و در حاليكه متوجّه نبود كه تير جنگي در آن وجود دارد، دست پشت ماشه كرد و بدين ترتيب ناگهان گلوله شليك شد و سقف را سوراخ كرد و صداي مهيبي نيز ايجاد نمود به طوريكه همة ما شديداً ترسيديم اما علي، انگار نه انگار كه گلولهاي شليك شده بنابراين اصلاً نترسيد و گفت اسلحه كه ترس ندارد!»
شهيد «فقيهي» علاقة شديدي به شعائر ديني داشت. او با اينكه هنوز كودكي هفت تا هشت ساله بود، نسبت به فراگيري نماز علاقمند شد و تمام سعي خود را نمود تا در اسرع زمان ممكن، اين فريضة حياتبخش الهي را فراگيرد. مادرش ميگويد: «شبي يكي از دوستان پدرش به منزل ما آمده بود. شهيد خطاب به او گفت شما به من نماز خواندن را بياموزيد و من هم در عوض، هر شب پنج تومان پول به شما ميدهم!»
او پس از فراگيري نماز با اينكه كودكي كم سن و سال بود، به مسجد ميرفت و اغلب اوقات، نماز خود را در مسجد ميخواند. خواهرش ميگويد: «علي ميگفت وقتي كه مسجد در همسايگي ما وجود داشته باشد، حيف است نماز را در خانه به جا بياوريم.» اين شهيد عزيز، قبل از رسيدن به سن تكليف روزه ميگرفت و تشنگي و گرسنگي ناشي از آن را تحمّل مينمود و حاضر نبود قبل از اذان مغرب، روزة خود را افطار كند.
شهيد فقيهي با اينكه در زمان طاغوت، كودكي خردسال بود، اما به مدد تربيت والاي خانوادگي و شعور بالاي خود، نابسامانيهاي آن زمان را درك ميكرد و به شيوههاي مختلفي با آن مبارزه مينمود. از مظاهر فساد در زمان رژيم ستمشاهي، بي حجابي و تبليغ آن توسّط رژيم بود به عنوان مثال، اجازه نميدادند كه دختران، با پوشش اسلامي به مدرسه بروند كه پذيرش اين امر براي خانوادههاي متديّن ايراني امكان پذير نبود و حتّي بسياري از آنان، به ناچار دختران خود را از تحصيل دانش، كه حق اولية آنهاست بازداشتند. شهيد «فقيهي» در زمان تحصيل در مقطع ابتدايي، به ضرورت شرايط خاص آن زمان، با دختران نيز همكلاس بود و از مشاهدة رفتار ضد اسلامي برخي معلّمان با دختران همكلاسي خود رنج ميبرد. يكي از دختران همكلاسي شهيد در اين باره ميگويد: «يكي از معلّمان ما در مقطع ابتدايي، نسبت به موضوع حجاب، بسيار بر ما سخت ميگرفت و همواره از ما ميخواست كه موهاي خود را كوتاه كرده وبدون حجاب در مدرسه حاضر شويم. اما ما به هر نحو مقاومت ميكرديم و تسليم خواستة او نميشديم. شهيد «فقيهي: كه آن موقع با ما همكلاس بود، برخي مواقع علناً نسبت به معلّم اعتراض ميكرد كه با حجاب اسلامي دختران دانش آموز مخالفت نكند. شهيد فقيهي با آن معلّم به شدّت مخالف بود و گهگاهي مخالفت خود را آشكار ميساخت. يك روزي در كلاس نشسته بوديم و معلّم در حال تدريس بود كه ناگهان لاستيك چرخ موتورسيكلتش تركيد و صداي ناشي از آن در كلاس پيچيد. شهيد «فقيهي» از خوشحالي از جاي خود بلند شد و با صداي بلند گفت:«علي يارت!» معلّم كه از اقدام شهيد به شدّت خشمگين شده بود او را به بيرون از كلاس برد و كتك مفصّلي به او زد!» خواهر شهيد نيز ميگويد: «يك روز معلّم، ما دختران را از كلاس بيرون آورد و در يك رديف جاي داد و از ما خواست كه موهاي خود را كوتاه كنيم. در همان موقع برادرم «علي» سر رسيد و فوراً موضوع را جويا شد. پس از اطّلاع از موضوع، بياعتنا به معلّم، مرا از توي صف بيرون آورد و گفت: من به زور پدرم را راضي كردهام كه تو به مدرسه بروي حال اگر مطّلع شود كه معلم ميخواهد موهاي تو را كوتاه كند ديگر به هيچ وجه اجازة ادامة تحصيل به تو نميدهد.»
در همة مراسمهاي انقلابي و مذهبي حضور پرشوري داشت. او در راهپيماييها، مراسم ويژه، عزاداريها به خصوص در محرّم و صفر، همواره حاضر بود و حتّي در برپايي آنها به ويژه مراسمهاي بزرگداشت دهة فجر نظير نمايش تئاتر و غيره نقش مؤثّر و تحسينبرانگيزي داشت. شهيد« فقيهي»، در بين همة شخصيتهاي انقلاب، ارادت ويژهاي به امام امت (ره) داشت و به گفتة خواهرش، جملات برگزيدهاي از آن بزرگوار را همواره در لابلاي كتابها و دفترهايش مينوشت. ايشان به مطالعة كتب برخي از شخصيتهاي دانشمند و برجستة انقلاب، علاقة فراواني داشت كه در اين ميان ميتوان به برخي از آثار شهيد مطهري، شهيد دستغيب و جناب آقاي قرائتي اشاره نمود. به عنوان نمونه، شهيد فقيهي كتاب داستان راستان شهيد مطهري را به طور كامل مطالعه و حتي برخي از داستانهاي آن را چندين بار دوره كرده بود.
پس از پيروزي انقلاب و به ويژه بعد از شروع جنگ تحميلي، عملاًً تمام وجود خود را صرف پاسداري از دستاوردهاي انقلاب شكوهمند اسلامي نمود. او علاوه بر فعاليتهاي گستردهاش در بسيج از قبيل نگهباني و گشتزني در شب و شركت در مراسمهاي مختلف انقلابي، اشتياق فراواني نسبت به اعزام به جبهه داشت اما سن و حتّي قدّ او اقتضاي اين موضوع را نميكرد. لذا شناسنامة خود را به طرز ماهرانهاي طوري دستكاري كرد كه لحاظ سن، مشكلي جهت اعزام به جبهه نداشته باشد. اما باز هم جثة او كوچك و قدّش كوتاه بود. در جريان اولين دفعة اعزامش به جبهه، هنگاميكه با اصرار فراوان از مسؤولين اعزام سپاه خورموج ميخواست تا او را به جبهه اعزام نمايند، جناب سرهنگ پاسدار ناصر دولاح مسؤول وقت بسيج شهرستان دشتي براي اينكه مانع محكمي در راه اعزام او ايجاد كند، به او گفت: اگر بتواني شصت بار روي ديوار سپاه بپري من تو را اعزام ميكنم. ايشان فكر ميكرد كه شهيد نميتواند اين كار را انجام دهد. اما با كمال حيرت، آن شهيد عزيز، شصت بار بيوقفه به روي ديوار پريد و با ارادهاي پولادين و عزمي راسخ گفت:« من آمادة اعزامم!»
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بِسْمِ رَبِّ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّديِقيِنَ
وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذيِنَ قُتِلوُا فيِ سَبيِلِ اللهِ اَمْوَاتاً بَلْ اَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقوُنَ
كسانيكه در راه خدا كشته ميشوند، مرده نپنداريد؛ بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزي ميبرند. قران کريم
اينجانب علي فقيهي كه هم اكنون 15 ساله ميباشم و در كلاس دوم راهنمايي درس ميخوانم، از مادرم متشكّرم كه گذاشت من در اين سن و سال در اين جنگ آتشين حق عليه باطل، شركت كنم و هدفم به جبهه رفتن اين ميباشد كه خدمتي به اسلام و مسلمين كرده باشم و به فرمودة اماممان لبّيك گويم كه ميفرمايد: هَلْ مِنْ ناصِرٍ يُنْصُرُنِي يعني آيا كسي هست كه مرا ياري دهد؟
من جهاد در راه خدا را انتخاب كردهام. آري، بايد در ركاب حسين جنگ كرد و جنگيد و درخت اسلام را آب داد و اسلام را با خون آبياري كرد كه اسلام احتياج به خون من و تو دارد.
مادر جان! پس از شنيدن خبر مرگ من گريه نكن و اشك نريز كه اماممان در مرگ فرزندش اشك نريخت؛ زيرا جهاد در راه خدا است. پدر و مادرم! جز شهادت شوقي در سرم نيست. مادر جان! اگر شهيد شدم از شهادتم اندوه به دل راه مده و اشك از چشمان جاري نكنيد كه راهي كه من رفتهام راهي براي شهادت بوده و فرمان اين رهبر مستضعفان را انجام دادم و اگر شهادتم را خداوند پذيرفت، به آن بهشتي كه قرآن مجيد به مسلمانان وعده داده است، ميروم.
در پايان چند وصيت به شما ميكنم كه تا ميتوانيد حوصله داشته باشيد و به برادرم حسين وصيت ميكنم كه راه حسين و راه قاسم 13 ساله را ادامه دهند. ادامه دهنده راه همه شهيدان باشيد و قدر پدر و مادرتان را بدانيد و همچنين شما دوستان من قدر اين اسلام بزرگ را بدانيد.
اي خواهرانم! حجاب را فراموش نكنيد كه حجاب شما از خون من رنگينتر است.
و اي همكلاسيهايم در كلاس درس، گوش به استادتان كنيد كه او چه ميگويد و چه ميخواهد و هر چه گفت، در ذهنتان ضبط كنيد.
اي دوستان، برادران و خواهران و همسايگان! از گناهاني كه كردهام مرا ببخشيد. در انجمن و گروههاي مقاومت مرا ياد كنيد.
اي مادرم! خواهرانم را زينبوار تحويل جامعه دهيد و اي پدرم! برادرانم را حسينوار تحويل جامعه اسلامي دهيد. خداحافظ فرزند شما علي فقيهي
كسانيكه در راه خدا كشته ميشوند، مرده نپنداريد؛ بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزي ميبرند. قران کريم
اينجانب علي فقيهي كه هم اكنون 15 ساله ميباشم و در كلاس دوم راهنمايي درس ميخوانم، از مادرم متشكّرم كه گذاشت من در اين سن و سال در اين جنگ آتشين حق عليه باطل، شركت كنم و هدفم به جبهه رفتن اين ميباشد كه خدمتي به اسلام و مسلمين كرده باشم و به فرمودة اماممان لبّيك گويم كه ميفرمايد: هَلْ مِنْ ناصِرٍ يُنْصُرُنِي يعني آيا كسي هست كه مرا ياري دهد؟
من جهاد در راه خدا را انتخاب كردهام. آري، بايد در ركاب حسين جنگ كرد و جنگيد و درخت اسلام را آب داد و اسلام را با خون آبياري كرد كه اسلام احتياج به خون من و تو دارد.
مادر جان! پس از شنيدن خبر مرگ من گريه نكن و اشك نريز كه اماممان در مرگ فرزندش اشك نريخت؛ زيرا جهاد در راه خدا است. پدر و مادرم! جز شهادت شوقي در سرم نيست. مادر جان! اگر شهيد شدم از شهادتم اندوه به دل راه مده و اشك از چشمان جاري نكنيد كه راهي كه من رفتهام راهي براي شهادت بوده و فرمان اين رهبر مستضعفان را انجام دادم و اگر شهادتم را خداوند پذيرفت، به آن بهشتي كه قرآن مجيد به مسلمانان وعده داده است، ميروم.
در پايان چند وصيت به شما ميكنم كه تا ميتوانيد حوصله داشته باشيد و به برادرم حسين وصيت ميكنم كه راه حسين و راه قاسم 13 ساله را ادامه دهند. ادامه دهنده راه همه شهيدان باشيد و قدر پدر و مادرتان را بدانيد و همچنين شما دوستان من قدر اين اسلام بزرگ را بدانيد.
اي خواهرانم! حجاب را فراموش نكنيد كه حجاب شما از خون من رنگينتر است.
و اي همكلاسيهايم در كلاس درس، گوش به استادتان كنيد كه او چه ميگويد و چه ميخواهد و هر چه گفت، در ذهنتان ضبط كنيد.
اي دوستان، برادران و خواهران و همسايگان! از گناهاني كه كردهام مرا ببخشيد. در انجمن و گروههاي مقاومت مرا ياد كنيد.
اي مادرم! خواهرانم را زينبوار تحويل جامعه دهيد و اي پدرم! برادرانم را حسينوار تحويل جامعه اسلامي دهيد. خداحافظ فرزند شما علي فقيهي
خاطرات
آمنه فقيهي، خواهر شهيد:
« شبي در خواب ديدم كه برادرم، حاج احمد، همراه با شهيد علي فقيهي به نزد من آمدند. علي بسيار ناراحت و رنگ پريده بود و احساس درد ميكرد. احوال علي را از حاج احمد جويا شدم. حاج احمد گفت علي امشب مريض است و قلبش درد ميكند و خيلي زجر ميكشد. صبح كه از خواب بيدار شدم، بسيار مضطرب و نگران بودم. بلافاصله جوياي حال حاج احمد شدم كه همسرش گفت: حاجي ديشب تا صبح نخوابيده و ناراحتي قلبي داشته و خيلي درد كشيده است. با اطلاع از بيماري قلبي حاج احمد متوجه شدم كه ناراحتي علي در خواب، به دليل ناراحتي برادرش بوده كه اين موضوع نشان ميدهد كه شهدا واقعا زندهاند و همواره به فكر زندگان ميباشند.»
«در شبي كه فردايش از شهادت علي با خبر شديم، ما هنوز اطلاع دقيقي از وضعيت ايشان نداشتيم و همگي در اضطراب به سر ميبرديم. همان شب در خواب ديدم كه جنازهاي از روبروي حياط ما در حال تشييع است. از در حياط بيرون رفتم و از تشييع كنندگان دربارة هويت صاحب جنازه پرسيدم. ابتدا چيزي نگفتند، اما هنگاميكه جنازه روبروي درب حياط منزل رسيد، گفتند اين جنازة شهيد علي فقيهي است. صبح كه از خواب بلند شدم، يقين حاصل كردم كه علي شهيد شده است. هنوز ساعتي نگذشته بود كه خبر شهادت علي را به ما اعلام كردند و روياي من به حقيقت پيوست.»
حسين فقيهي پسر عمو و همرزم شهيد:
«در روز اعزام، فرماندة سپاه افراد قد كوتاه را جدا ميكرد و اجازه نميداد به جبهه اعزام شوند. از جملة اين افراد، پسر عمويم شهيد علي فقيهي بود. او در يك لحظه از غفلت فرمانده نهايت استفاده را برد و مجدداً رفت درون صف افراد اعزامي به روي نوك پاي خود ايستاد تا قدّش كوتاه به نظر نيايد، و بدين ترتيب به جبهه اعزام شد.»
آمنه فقيهي خواهرشهيد:
«علي روزي كه ميخواست براي دومين و آخرين بار عازم جبهه شود، به منزل آمد و كفش خود را كه پاره بود در آورد و كفش پدرم را كه نو بود پوشيد و ساك ايشان را نيز برداشت و بدون اينكه خداحافظي كند با دوچرخه از منزل بيرون رفت. ما نميدانستيم علي كجا ميرود. پس از گذشت ساعتي، شهيد محمّد روزگرد را ديدم كه دوچرخة علي را در دست گرفته به خانه آورد. وقتي احوال علي را از او جويا شديم ايشان گفتند كه مگر شما خبر نداريد؟ علي ساعتي پيش به جبهه اعزام شد. چند روزي كه گذشت علي از جبهة قصر شيرين، براي پدرم نامهاي نوشت و از بابت اينكه بدون اجازة او جبهه رفته و كفشش را پوشيده عذرخواهي نمود. ايشان در اين نامه نوشته بود كه اينجا برف است و نگران كفش شما هستم. بعد به شوخي نوشته بود كه شما حتماً براي كفشتان نگرانيد نه براي خود من!»
« شبي در خواب ديدم كه برادرم، حاج احمد، همراه با شهيد علي فقيهي به نزد من آمدند. علي بسيار ناراحت و رنگ پريده بود و احساس درد ميكرد. احوال علي را از حاج احمد جويا شدم. حاج احمد گفت علي امشب مريض است و قلبش درد ميكند و خيلي زجر ميكشد. صبح كه از خواب بيدار شدم، بسيار مضطرب و نگران بودم. بلافاصله جوياي حال حاج احمد شدم كه همسرش گفت: حاجي ديشب تا صبح نخوابيده و ناراحتي قلبي داشته و خيلي درد كشيده است. با اطلاع از بيماري قلبي حاج احمد متوجه شدم كه ناراحتي علي در خواب، به دليل ناراحتي برادرش بوده كه اين موضوع نشان ميدهد كه شهدا واقعا زندهاند و همواره به فكر زندگان ميباشند.»
«در شبي كه فردايش از شهادت علي با خبر شديم، ما هنوز اطلاع دقيقي از وضعيت ايشان نداشتيم و همگي در اضطراب به سر ميبرديم. همان شب در خواب ديدم كه جنازهاي از روبروي حياط ما در حال تشييع است. از در حياط بيرون رفتم و از تشييع كنندگان دربارة هويت صاحب جنازه پرسيدم. ابتدا چيزي نگفتند، اما هنگاميكه جنازه روبروي درب حياط منزل رسيد، گفتند اين جنازة شهيد علي فقيهي است. صبح كه از خواب بلند شدم، يقين حاصل كردم كه علي شهيد شده است. هنوز ساعتي نگذشته بود كه خبر شهادت علي را به ما اعلام كردند و روياي من به حقيقت پيوست.»
حسين فقيهي پسر عمو و همرزم شهيد:
«در روز اعزام، فرماندة سپاه افراد قد كوتاه را جدا ميكرد و اجازه نميداد به جبهه اعزام شوند. از جملة اين افراد، پسر عمويم شهيد علي فقيهي بود. او در يك لحظه از غفلت فرمانده نهايت استفاده را برد و مجدداً رفت درون صف افراد اعزامي به روي نوك پاي خود ايستاد تا قدّش كوتاه به نظر نيايد، و بدين ترتيب به جبهه اعزام شد.»
آمنه فقيهي خواهرشهيد:
«علي روزي كه ميخواست براي دومين و آخرين بار عازم جبهه شود، به منزل آمد و كفش خود را كه پاره بود در آورد و كفش پدرم را كه نو بود پوشيد و ساك ايشان را نيز برداشت و بدون اينكه خداحافظي كند با دوچرخه از منزل بيرون رفت. ما نميدانستيم علي كجا ميرود. پس از گذشت ساعتي، شهيد محمّد روزگرد را ديدم كه دوچرخة علي را در دست گرفته به خانه آورد. وقتي احوال علي را از او جويا شديم ايشان گفتند كه مگر شما خبر نداريد؟ علي ساعتي پيش به جبهه اعزام شد. چند روزي كه گذشت علي از جبهة قصر شيرين، براي پدرم نامهاي نوشت و از بابت اينكه بدون اجازة او جبهه رفته و كفشش را پوشيده عذرخواهي نمود. ايشان در اين نامه نوشته بود كه اينجا برف است و نگران كفش شما هستم. بعد به شوخي نوشته بود كه شما حتماً براي كفشتان نگرانيد نه براي خود من!»
آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
فرزندي از تبار قرآن
سربازِ هميشهيارِ قُرآن
جانباز و بسيجي و فدايي
در سينهاش آتشِ خُدايي
او پيروِ راهِ انبيا بود
او بندة پاك و بيريا بود
هرچند، صغــير و نوجوان بود
در رزم بود و پُرتوان بود
بيباك و مؤدّب و سَحَرخيز
از عشقِ خدا هميشه لَبريز
سِنّش نه به چهارده رسيده
در مُوْكَبِ رهـبرش دويده
در جبهة حق، شهيد گرديد
خندانلب و روسفيد گرديد
علــيرضاعمراني
لینک کپی شد
نظر شما
