منصور واحدي

کد خبر: ۱۱۴۱۵۱
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۸۶ - ۱۵:۱۵ - 10October 2007
به علت وجود فضاي مذهبي و روحاني آن شهر، با عشق به ولايت آميخته مي شوند. شهيد واحدي نيز در اين فضاي دلنشين رشد پيدا کرد و با شنيدن صداي صوت زيباي مداحان اهل بيت (ع)، عشق به ولايت در دل او افزون تر شد.
کانون خانوادگي شهيد «واحدي» آن چنان گرم بود که فرزندان آن خانواده کمک به همنوع را آموختند و دوست داشتند در خدمت انسانهاي ديگر باشند. شهيد« منصور» نيز با الفباي عشق و محبت تعليم يافت و در زندگي سعي مي کرد به ديگران کمک کند.
اين کمک در زمان حمله ي دشمن بعثي به کشور اسلامي بيشتر جلوه گر شد و او داوطلبانه به جبهه هاي حق اعزام شد تا اين بار با ايثار جان، خط سرخ کمک به دين و ميهن و اصولا مظلومان را ترسيم کند.
گويي دست تقدير او را براي مرحله ي ديگري گذاشته بود و به قول خودش در هر ماموريت، تعدادي از دوستان و همرزمانش شهيد مي شدند و او فقط خون دل و افسوس مي خورد.
شهيد«واحدي» مدتي به سرزمين هاي اشغالي سوريه رفت و  در کنار مدافعين آن خطه ودربرابر ارتش متجاوز و جعلي اسرائيل قرار گرفت.
او در اين سفر بارها به زيارت مرقد مطهر حضرت زينب(س) رفته و با تحسين فداکاري هاي آن بزرگوار، با ريختن قطرات اشک ارادت، با او و خط سرخ شهادت بيعت نمود.
شهيد واحدي که در سال 1364، با توجه به علاقه اي که به فضاي نظامي و مسئوليت ارتش در قبال دشمنان خارجي داشت، وارد ارتش جمهوري اسلامي ايران شد. در سال 1368 از لشکر« نوهد »به يگان «هوانيروز» منتقل شد.
او ضمن فراگيري علوم فني، در ارگانهاي انقلابي شروع به همکاري نمود. نحوه ي برخورد او با همکاران آنقدر زيبا و تحسين برانگيز بود که به راحتي با او ارتباط  برقرار کرده و مسائل و مشکلات خود را مطرح مي کردند و شهيد «واحدي» با سعه ي صدر در رفع مشکلات آنها قدم بر مي داشت.
او در دوران خدمتش، با خيلي از مسئولين و مقامات کشوري ارتباط داشت و در ماموريتهايي که مسئولان محترم به مرکز آموزش هوانيروز داشتند، آنها را همراهي مي نمود.
در سال 1375 براي طي دوره ي ويژه به« تهران» اعزام شد. در اين ايام هر از چند گاهي سري به خانواده مي زد که خبر زلزله ي اردبيل، اين انسان نوع دوست را به ميدان کمک طلبيد.
او در تاريخ 13/ 12 1375 به همرا سه تن از خدمه هواپيما ي امدادي ارتش در آسمان «اردبيل» دچار سانحه شدند و به همراه شهيد «صدوقي چوگالو» ، شهيد« محمد عندليب» و شهيد «رسول فرهادي» به مهماني خدا رفتند. پيکر پاک آن شهيد در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.






خاطرات
همسرشهيد:
در مورد منصور هر چه بگويم حق مطلب را ادا نکرده ام، چون يک انسان به تمام معنا و يک پيرو خوب و يک عاشق دردمند بود که درد رفتن داشت. وي مي سوخت که چرا مانده است. وقتي که از تشييع پيکر يکي از دوستان همرزمش حرف مي زد و يا وقتي عکسهايي را که با دوستانش گرفته بودند، نگاه مي کرد، مي گفت: ديدي هم رفتند و من هنوز مانده ام. چرا مانده ام. حتي اين را يک بار به شوخي به مادرش گفت که چه شيري به من داده اي که من شهيد نمي شوم؟ چون خمپاره کنار من منفجر مي شود و دوستانم شهيد مي شوند، اما من هيچ طوري نمي شوم.
از خصوصيات خوب و بارز ايشان، وفاي به عهد و خوش قولي ايشان بود. امکان نداشت که به کسي قولي بدهد که فلان موقع، فلان جا بيا و خودشان دير بيايد. درست سر موقع در محل، حضور پيدا مي کرد وخيلي منظم و مرتب بود و در واقع مي توان گفت که ايشان مظهر اخلاق و انضباط بود. دوست داشتند تجربيات زندگي شان را در اختيار ديگران قرار دهند و هميشه به من مي گفتند دوست دارم هر تجربه اي که کسب مي کنم، به صورت مجموعه اي در بياورم و آن را در اختيار بچه ها قرار دهم.
براي افراد، به خصوص خانمها، احترام خاصي قائل بود و هميشه مي گفت که روح خانمها لطيف است و نبايد با آنها تند برخورد کرد. دخترم سحر را خيلي دوست داشت. اصلا به دختر علاقه ي عجيبي داشت. پسرم را هم دوست داشت، ولي سحر را طور ديگري دوست داشت. علاقه ي عجيبي به حضرت زينب (س) داشت. مي گفت: به سوريه که رفته بودم و به زيارت حضرت زينب نائل شدم، شور و عشق و علاقه ي شديدي به حضرت زينب(س) پيدا کردم و اين احترام و تکريم ايشان نسبت به زن، از علاقه ي ايشان به ائمه ي اطهار (ع) سر چشمه گرفته بود.
هميشه براي کمک و خدمت آماده بود، به خصوص براي کمک به خانواده هاي شهدا. کارهايشان براي رضاي خدا بود. مخلصانه خدمت مي کرد؛ بدون هيچ چشم داشتي از کسي. حتي من بعضي وقتها به ايشان مي گفتم: شما که اينقدر زحمت مي کشيد و تلاش مي کنيد، کسي نيست که اينها را ببيند. ايشان گفتند: مگر قرار است کسي ببيند؛ من براي رضاي خدا کار مي کنم و از کسي انتظار پاداش و جايزه ندارم. او خودش قبول کند؛ اين براي من همه چيز است.
هميشه ساده مي پوشيد. شايد باور نکنيد، ولي تقريبا در اين 10 سال زندگي، ايشان فقط يک بار به حالت رسمي به قصد خريد لباس، بيرون رفتند و آن هم سفر آخري بود که ايشان از« تهران» به« اصفهان» تشريف آورده بودند.
به اصرار ما، يک دست کت و شلوار خريدند و حتي به من گفتند: بچه ها و شما واجب تر هستيد. البته لباسهاي بچه ها را خريده بود، چون دم عيد بود. بالاخره او را راضي کرديم و ايشان بيشتر براي دلخوشي ما آن لباسها را خريدند.
... بالاخره وقتي انسان به اين عالم خاکي دل بسته نباشد، هرگز به رنگهاي فريبنده ي دنيا دل نمي بندد و اين از خصوصيات بارز ايشان بود.
ايشان مي دانستند که شهيد مي شوند، زيرا در همان روز که در خانه بودند و من مشغول انجام کار خانه و سر و کله زدن با بچه ها، نظاره گر اين صحنه ها بودند و يک دفعه گفتند: خانم، شما اجرتان بالاتر از شهيد است و اين عين گفته ي ايشان و عين کلماتي است که گفتند و من با تعجب و کمي مکث گفتم: چرا؟  و ايشان گفتند: همين که دو بچه را بزرگ مي کني و در شهر غريب بدون هيچ کسي و دست تنها هستي، اين، خود در پيش خدا بدون اجر نيست. اتفاقا در آن روز تلويزيون برنامه اي از روايت فتح نشان مي داد که برنامه ي مربوط به شهداي« هوانيروز» بود. شب به همراه هم براي خريد لباس (براي ايشان) عازم بوديم که يکي از همکاران و دوستان با وسيله شان ما را رساندند. در ماشين صحبت از روايت فتح و شهادت پيش آمد و ايشان به آقاي ضيايي گفتند: اگر من شهيد شدم، در مورد من چه صحبتي مي کنيد و آقاي ضيايي (نمي دانم جدي يا شوخي) گفتند: آقا منصور، شما شهيد بشويد؛ ما در مورد شما خيلي صحبتها داريم! آن روزها بسيار نوراني شده بود و من به شوخي مي گفتم: انگار آب و هواي تهران به شما خيلي ساخته و او به شوخي مي گفت: نه خانم، از صبح که وارد دفتر مي شوم تا نصف شب، آفتاب را نمي بينم!
دوست صميمي ام را بعد از شهادت همسرم ديدم. مرا بغل کرد و تسليت گفت و بعد گفت: بعد از شهادت همسرتان من يک شب خواب ديدم که شما به منصور گله مي کنيد که چرا ما را تنها گذاشتي و رفتي. خيلي بي تابي مي کرديد، اما منصور به شما گفتند: مرا امام حسين (ع) با خود بردند.

مادر شهيد:
تابستان بود که منصور به همراه خانواده براي تعطيلات به اردبيل آمده بودند. روز عيد فطر بود که منصور بعد از خواندن نماز عيد فطر و چند آيه قرآن رو به من کرد و گفت: مادر با گريه و دعاهايت، ما را از شهادت نگه داشتي. نمي دانم چه شده که همه ي دوستان من شهيد شده اند، ولي من شهيد نشده ام. او تعريف کرد که چند بار در جبهه از مرگ حتمي نجات يافته است.
اوايل جنگ بود که در پي شرارت هاي رژيم صهيونيستي، تعدادي از زرمندگان اسلام به سوريه عزيمت کردند. منصور در آن زمان در تيپ ذوالفقار خدمت مي کرد. رزمندگان اين تيپ هم جزو اعزام شدگان به سوريه بودند. با توجه به آن موقعيت، ما مدتي هيچ گونه اطلاعي از ايشان نداشتيم و نگران او بوديم که با فرمايش امام خميني(ره) که فرمودند راه قدس از کربلا مي گذرد، رزمندگان از سوريه بر گشتند.
ايشان به نماز خيلي اهميت مي دادند و هميشه نماز اول وقت را توصيه مي کردند. يک شب ايشان براي کاري به اردبيل آمده بودند. آن روزها من امتحان داشتم و به علت خستگي نتوانستم نماز صبح را ادا کنم. ايشان فرداي آن روز به من تذکر دادند که نماز صبح را ادا کن. بعد از رفتن به اصفهان اين نکته را با نوشتن نامه اي ياد آوري کردند.
منصور به نظم و ترتيب خيلي اهميت مي داد و هميشه علاوه بر اينکه در کار خودش منظم بود، به منظم بودن اطرافيان نيز خيلي اهميت مي داد. با توجه به اينکه من در منظم کردن کتابخانه و اتاقي که در آن درس مي خواندم، کوتاهي مي کردم و معمولا کتاب ها منظم و مرتب نبودند، ايشان هر وقت به اردبيل مي آمدند، اگر کتابخانه را نا مرتب مي ديدند، حتما آنجا را مرتب مي کرد و با سليقه ي خاصي به آنجا نظم مي داد.

سيد حسن صولتي :
 در سال 1374 به مرکز آموزش منتقل شدم و از همان ابتدا که اينجا آمدم، در خدمت برادران عزيزمان در حفاظت، مخصوصا آقاي واحدي بودم. اين شهيد بزرگوار خصوصيات خوب خيلي زيادي داشت که اگر توصيف بشود، کتابهاي زيادي بايد نوشته شود؛ اما من چند نکته را با ايشان در محل کار و اتفاقاتي که رخ داده و شاهد و ناظر اعمال ايشان بودم، اينجا ذکر مي کنم. ايشان فردي متين و محجوب بود و در کارهايشان نظم را رعايت مي کرد. بيشر کارهايي که به ايشان محول شده بود، در رابطه با کارهاي کارکنان يگان ميزبان بود؛ از جمله ترفيعات، مشاغل، جابجايي ها، انتصابات و غيره که ايشان وقتش را صرف کارهاي کارکنان يگان مي کرد.
گاهي مي ديدم ساعت 7 شب که ما هم مي خواستيم برويم منزل، ايشان نشسته و هنوز به کار مشغول است. مي گفتم: الان بچه هايت منتظر هستند، شما هم بياييد با هم برويم. ايشان مي گفتند: نه، من مي مانم کارها را انجام مي دهم؛ بعد به منزل مي روم.
خيلي صبور و با وقار بود.
ما تقريبا دو سال با هم خدمت کرديم. بيشتر صحبت هاي ايشان در رابطه با امام و مقام معظم رهبري بود.
ايشان از امام خاطرات زيادي داشتند؛ مخصوصا که چندين بار در قم به زيارت امام رحمت الله عليه تشريف برده بودند. همچنانکه با اسرائيل ، در جنگ بودند، مي گفتند که يک سري داوطلب براي جبهه ي لبنان مي خواستند که ايشان داوطلبانه مي روند و اسم مي نويسند. در زمان جنگ، ايشان به لبنان اعزام مي شوند و مدتي هم در آنجا بودند. ايشان از طريق نيروي زميني از تهران اعزام شده بودند.
هنوز جذب حفاظت نشده بودند که از طريق نيروي زميني به لبنان اعزام مي شوند و آنجا مدتي در جبهه ي حزب الله مشغول نبرد با صهيونيزم بودند. ايشان علاقه ي خاصي به بچه هايش داشت؛ دو تا بچه داشت. يک دختر و يک پسر که پسرش کوچک بود و خيلي شيرين زبان بود و پدرش را خيلي دوست داشت.
به خاطر اين است که من يک روز شاهد بودم که نقاشي دخترش را آورده بود و در زيرشيشه روي ميز گذاشته بود. گفتم: اين نقاشي کيست؟ گفت: اين نقاشي دخترم سحر است که گفته اين نقاشي را بگذار زير شيشه ي ميزت که هر موقع به آنجا نگاه مي کني ياد من باشي (کاريکاتوري بود که فوتباليستي توپ را به هوا مي زد).
ايشان مدتي بود که منتقل شده بود به حفاظت هوانيروز تهران و از طريق حفاظت هوانيروز تهران، ماموريتي به ايشان، جهت کمک رساني به زلزله زدگان اردبيل واگذار مي شود.
سريعا خودشان را به هواپيمايي که قرار بود اعزام بشود، مي رساند و مي رود آنجا و اينطور که بچه ها تعريف مي کنند، مثل اينکه بر اثر بدي هوا و عيبي که در هواپيما به وجود مي آيد، آنها به شهادت مي رسند. بعد از 48 ساعت يا 24 ساعت جنازه ي آنها را در اطراف اردبيل پيدا مي کنند.

اسماعيل سوري :
يک بار شهيد واحدي افسر پاسدار خانه بود. براي آنکه سربازان مراسم سان و رژه ي صبح را به خوبي انجام دهند، به آنها دستور مي دهد که فانسقه هايشان را که خشاب هاي پر به آنها بسته شده بود، به زمين گذاشته و ورزشهاي سبکي انجام دهند. در اين هنگام اتوبوس سرويس پايگاه از آن محل عبور مي کند و با توجه به تاريکي هوا از روي خشاب هاي سربازان رد مي شود. در نتيجه تعدادي از خشاب ها کج مي شوند و بعضي از گلوله ها غير قابل مصرف مي شوند. در اين مرحله، مرا براي بررسي خسارات وارده مامور مي کنند و من به عنوان متخصص پس از بررسي، راننده را مقصر دانسته و مبلغ غرامت را به عهده ي ايشان مي گذارم.
شهيد واحدي وقتي از ماجرا مطلع شد، داوطلبانه همه ي خسارات وارده را پرداخت نمود و نگذاشت راننده يا سربازان، حتي يک ريال پرداخت نمايند. وقتي اين مسئله را از او سوال کردم، گفت: مقصر اصلي اين ماجرا من بودم و لذا وظيفه ي من بود که غرامت را بپردازم.
 
 



آثارباقي مانده از شهيد
-از ترس و خجالت در حرف زدن و فتار و اعمال نبايد خودداري کرد، بلکه بايد خجالت را کنار گذاشت؛ با متانت.
-ديگران از کارهاي شخصي نبايد اطلاع داشته باشند و از ديگران در کارهاي شخصي کمک نخواسته و ديگران را به کار نگرفته واسرار فردي نبايد به ديگران گفته شود.
-سستي در کارها باعث ضعف در انجام عملي اهداف کلي شده و بايد تصميمات را در نظر گرفت.
-در هيچ موردي که بي فايده و بي علت است و نتيجه اي نخواهد داشت، نبايد فعاليت کرد. اگر شد، عاقلانه تصميم گرفته و موفقيت کسب کرد و در کارها پر استقامت بوده و پر کار باشيم و در هر کاري سعي کنيم بهترين بوده و در غير اين صورت آن را انجام ندهيد. انجام دادن فعاليت زندگي با تفکر.
-عدم قبول مسئوليت بي ربط و عدم قبول در مواردي بي ربط و بي دليل.
-در مقابل اخلاق بد ديگران نبايد از کوره در رفت و بايد با عمکس العمل متين، طرف مقابل را آگاه کرد.
-در زندگي ديگران آن قدر تاثير داشته باشيم که مقصر شناخته نشويم، بلکه فقط در حد راهنمايي، آن هم اگر لازم باشد.
-رسيدن به يک مرحله و موفقيت، مهم نيست؛ بلکه نگه داشتن ترقي مهم است.
-تمامي تلاش و جديت بايد براي رضاي خدا باشد، و الا با شکست مواجه مي شود.
-در تمام موارد بايد رعايت اعتدال شود؛ نه افراط و نه تفريط.
-نظافت شخصي با برنامه دنبال شود.
-در زندگي با همه ي افراد محيط زندگي و خانواده با احترام رفتار شود.
-نداشتن حس حسادت به معني کامل و دوري از غيبت کردن.
-برنامه ي تفريحي و ورزشي داشتن.
-شرکت فعال در مراسم مذهبي و مساجد.
-براي يک مسأله نبايد يک راه حل در نظر گرفت؛ حتما راه ديگري هم هست.
-برنامه ريزي در کارها و اولويت دادن در صورت تعدد.
-داشتن شجاعت و اعلام راي، البته با منطق و در صورت نياز.
-قبول نکردن منت در کارها بلکه با متحمل شدن زحمت، کارها را انجام داده و سعي در در حل مشکل شود.
-محبت به همه در حد معقول و معمول باشد.
-در همه چيز طاقت و در طاقت، شکيبايي.
-فاتحه شب جمعه يادت نرود.
-آموزش موارد لازم براي فرزندان، آداب، مطالعه، ورزش و ساير موارد زندگي.
-در هر کاري آن چيزي را که اول ميل تو نيست، شروع نکن که فکر کني پايان آن بهتر است و يا در وسط قطع کني؛ مثل خريد، دوست، ازدواج، رفت و آمد و هر چيز ديگر.
اين نکات که ذکر گرديد، عين نوشته ي خود شهيد در دفتر يادداشت ايشان بود و البته نکات زياد ديگري هم بود که به علت طولاني بودن ذکر نشد. ان شاء الله که خداوند توفيق بدهد که ما پيرو امامان و رهروان صديق راه حسين (ع) و ائمه اطهار و ازعمل کنندگان به قرآن باشيم تا شايد روح اين شهيدان، شاد و خدا از ما راضي باشد.
منبع :اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383  
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین