رضوي مبرقع,سيد محمد تقي

کد خبر: ۱۱۴۱۵۹
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۸۶ - ۰۹:۲۶ - 14October 2007
سلام پسر جان !مي بينم که خواب خوابي .بي خيال همه ي دنيا و هر چيزي که تو ي دنيا هست .خوش به حالت که فرشته نيستي .مخصوصا فرشته اي مثل من .
مرا که مي بيني ،فرشته ام .امشب هم مامور شده ام که بيايم به خواب تو .اصلا وحشت نکن .چون قرار است چند تا سوال درباره آينده ات بپرسم .بعد از اين که جواب هايت را شنيدم ،پرونده ات را مي برم آن بالا و آن جا براي تو تصميم گيري مي شود .
خوب ،مثل اين که موافقي .فرض کنيم که من اسم تو را هم نمي دانم .به دليل اين که فرشته هستم ،طبيعتا بچه دار هم نمي شوم .يعني اصلا نمي توانم ازدواج کنم که بچه داشته باشم .پس به تو هم نمي گويم پسرم .من به تو مي گويم پسر جان .
خوب پسر جان !الان که دقيقا چهار ده سال و سه ماه و 5 روز سن داري ،لابد به ازدواج و آينده فکر نکرده اي .اگر هم فکر کرده باشي ،کار بدي که نکرده اي ؛اما حتما مي دانم که تا به حال به فرزنداني که بايد داشته باشي ،هيچ فکر نکرده اي .بگذار به پرونده ات نگاهي بيندازم ببينم چي نوشته شده است .
کاملا درست حدس زدم . نماز و روزه ات را گاهي خوانده اي و گاهي هم تنبلي کرده اي .عيبي ندارد .البته بعد از اين سعي مي کني که پسر خوبي باشي .يعني همين الان هم هستي .امشب که مامور شده ام به خواب تو بيايم و از آينده ات خبرت کنم ،به خاطر آن کار خوب بود که در مدرسه کرده اي .منظورم همان مکتب خانه اي است که در آن درس مي خواني .کمکي که در حل آن مسئله به دوستت نظر محمد کردي ،خدا را خيلي خوشحال کرد .يعني از تو خشنود شد و مرا فرستاد تا از تو درباره آينده بپرسم .
پسر جان !الان که تو در خواب هستي و داري خواب مي بيني ،ساعت حدود دوازده و پانزده دقيقه است .همين الان که پدرت مي خواست بخوابد .زير لبش دعا کرد که خدايا ،پسر مرا عاقبت بخير کن و يک خانواده نيکو به او عطا کن .خداي متعال هم دعاي پدرت را درباره تو قبول کرده و من را به خواب تو فرستاده .خوب ،حالا يک غلت بزن و روي دنده ديگرت بخواب و با حوصله به حرف هاي من گوش بده .
پسر جان !خداوند اراده کرده است در ظهر جمعه يکي از روزهاي سال 1334 يک پسر کاکل زري به تو عنايت کند .چرا مي خندي پسر جان ؟باور نمي کني که صاحب يک پسر به اسم محمد تقي بشوي ؟باور کن همين طور مي شود که خداوند اراده فرموده است .
پسرت بسيار زيبا رو مي شود ؛بسيار دوست داشتني مي شود ؛بسيار عزيز مي شود هر کس او را مي بيند ،به او علاقمند مي شود .مي داني چرا ؟نه نمي داني .چون خداوند اين طور اراده کرده است .
پسر جان ،نخند !به حرف هاي من خوب گوش بده ،چون ممکن است فرصت از دست برود و وقت تمام بشود .من به جز تو ،بايد به سراغ کسان ديگري هم بروم و از همين پيام ها در خوابشان به آنها بدهم .اگر غفلت کنم و وقت از دست برود ،خواب تو نيمه کاره مي ماند و تبديل به کابوس مي شود .
خوب گوش بده !پسرت بزرگ مي شود و به مدرسه مي رود .درس هايش را با موفقيت طي مي کند و با تلاش فراوان به انستيتو مشهد مي رود تا رشته راه و ساختمان بخواند .پسرت تو را خيلي دوست خواهد داشت و هميشه دعايت خواهد کرد .نخند پسر جان !باور نمي کني که تو پسر داشته باشي که به دانشگاه برود ؟!خوب ،آن موقع که تو ديگر چهارده ساله نيستي ،تو هم بزرگتر شده اي و براي خودت مرد بزرگي هستي .مکه رفته اي و حاج آقا شده اي و ...نخند پسر جان !همه ي اين ها اتفاق مي افتد .آن هم در يک چشم به هم زدن .
پسرت آنقدر زرنگ و درس خوان مي شود که به او پيشنهاد مي کني :محمد تقي جان !به نظرم بهتر است براي ادامه تحصيل به خارج بروي .
اما پسرت کشورش را خيلي دوست دارد .دلش نمي آيد برود . نه اينکه خيال کني خارج رفتن کار بدي است .نه ،اصلا .اما پسر تو نمي تواند از اين آب و خاک دل بکند و برود .به همين دليل مي ماند و پس از پايان تحصيلاتش ،به سربازي مي رود .در دوره اي که سربازي اش را مي گذراند ،يک شخصي به نام آيت الله سيد روح الله خميني براي زنده کردن دين خدا قيام مي کند .پسر تو هم به او علاقمند مي شود و به دستور او مثل خيلي از سربازهاي ديگر از پادگان فرار مي کند تا به شاه خدمت نکرده باشد .
پسر جان !در اين اوضاع و احوال ،تو ديگر نگران پسرت مي شوي يعني نگران محمد تقي .(راستي يادت باشد که حتمات اسمش را محمد تقي بگذاري ) محمد تقي از شهر خودش و از پيش شما مي رود به تهران .مي رود تا به انقلابي بپيوند که آيت الله خميني به راه انداخته است .
اين اتفاقات در سال 1357 رخ مي دهد و پسر تو هم يکي از کساني است که با علاقه زيادش به انقلاب و رهبر انقلاب ،براي سرنگوني شاه تلاش مي کند .
پسر جان !يک غلت ديگر بزن تا کمي آرام تر شوي .مي بينم که سرا پا گوشي .خوب است .خيلي خوب است .پسرت مايه افتخار تو و خانواده و حتي ما فرشتگان است .خدا مي دانست که چرا وقتي آدم را آفريد ،به فرشته ها دستور داد تا به او سجده کنند .خوش به حالت پسر جان .
بله ؛بالاخره در سال 1358 ،يعني 27 خرداد ماه آن سال ،رهبر انقلاب که ديگر به او امام خميني مي گويند ،دستور به جهاد سازندگي مي دهد ،پسر تو هم وارد جهاد مي شود .مدت کوتاهي طول مي کشد و پسر تو آن قدر تلاش مي کند تا جهاد سازندگي تربت حيدريه را سر و سامان مي دهد .
باز هم داري مي خندي که ؟!باز هم که اين خواب را شوخي گرفتي! عيبي ندارد .وقتي بزرگ شدي اگر خدا خواست ،يک بار ديگر به خوابت مي آيم تا حال و احوالت را ببينم باز هم مي خندي يا باور مي کني .
بله ،پسر جان !مدت زيادي در جهاد سازندگي تربت حيدريه نمي ماند .يعني شرايط و اوضاع و احوال مملکت طوري پيش نخواهد رفت که او بتواند در جهاد سازندگي تربت حيدريه بماند .جهاد بزرگي پيش مي آيد و پسرت ،يعني همان محمد تقي عزيز و زيبا ،يعني همان محمد تقي که لحظه اي نمي توانستي دوري اش را تحمل کني ،به سفر دور و دراز برود .مي خواهي بداني کجا ؟آيا دلت مي خواهد بگويم چه مي شود و به کجا مي رود ؟مي گويم اما قول بده که آدم صبوري باشي .خداوند متعال هم به تو صبر خواهد داد تا دوري پسرت را تحمل کني .خوب بگويم چه مي شود .
جنگ بزرگي در مي گيرد .کشور عراق که در همسايگي شماست ،به کشورتان حمله مي کند تا انقلاب تان را کور کند .محمد تقي از تربت حيدريه مي رود .او مي رود به طرف جبهه هاي جنگ در جنوب کشور .مي فهمد که حالا واجب تر از ساختن حمام در تربت حيدريه ،ساختن سنگر در خرمشهر و آبادان است .
پسر جان !اين طوري که مي شود پسرت از پيش تو مي رود .عيبي ندارد .خدا تو را انتخاب کرده پسر جان ! انتخاب کرده تا دردها و رنج هاي بزرگي روي شانه ات بگذارد .البته پاداش آن را هم خواهد داد ؛هم به تو و هم به پسرت .مثل هر کار ديگري که پاداش دارد .
خوب پسر جان !حالا که فهميدي چه پسري خواهي داشت ،به من بگو که آيا مي خواهي چنين پسري داشته باشي يا نه .اگر دلت مي خواهد صاحب اين پسر شوي ،از آن خنده هايت بزن و اسمت را به من بگو .بعد از خواب بيدار شو و به ساعت نگاه کن .خيال نکن که دو ساعت گذاشته است .نه حداکثر همه اين اتفاقات که برايت شرح داده ام ،يعني همه خواب ،حداکثر 17 ثانيه طول کشيده است .
بلند شو پسر جان !بلند شو که دير است .من بايد بخواب آدم هاي ديگر هم بروم و وعده هاي آن ها را هم بدهم .بلند شو محمد تقي جان !بلند شو .من مي شنوم که مي گويي :من علي نقي پدر محمد تقي رضوي راضي هستم به آن چه خداوند اراده فرموده است .قدم اين پسر در خانه ي من مبارک باشد و خير

آقا معلم دستش را روي ميز کوبيد و محکم گفت :ساکت !ساکت باشيد ببينم. امروز مي خواهم موضوع مهمي را برايتان بگويم .
آقا معلم همين طور که داشت محکم و جدي به حرف هايش ادامه مي داد ،يکي از دانش آموزان از ته کلاس با شيطنت گفت :به شما نمي آيد که اين قدر جدي باشيد ،آقا !
آقا معلم حرفهايش را بريد و از لا به لاي بچه ها سعي کرد ته کلاسش را ببيند و صاحب صدا را پيدا کند .اما چندان موفق نشد .به همين دليل که در دلش به هوش آن دانش آموز آفرين مي گفت صدايش را محکم تر کرد و گفت : منکه مي دانم کي بود اين حرف را زد اما دلم مي خواهد خودش بلند شود و بگويد منظورش از اين چرف چي بود .
هيچ کس از جا بلند نشد .آقا معلم کم کم کلاس را ساکت کرد و گفت :برادر آقاي رحماني که هم کلاس شماست ،در دانشگاه اميرکبير پذيرفته شده است .
همه بچه ها به طرف محسن رحماني بر گشتند و نگاهش کردند .
- من مي خواستم از طرف خودم و شما به اين دوست عزيمان تبريک بگويم و مقداري هم درباره دانشگاه اميرکبير حرف بزنيم .اگر کسي درباره دانشگاه اميرکبير اطلاعاتي دارد، بگويد .
- رضوي از جا بلند شد و در حالي که نگاهي به دور و برش مي کرد و مي خنديد ،گفت :آقا ما بگوييم ؟
- بعد بدون آن که منتظر جواب معلم باشد ،ادامه داد .
- اسم کوچه ما شهيد ناجيان است .پدرم مي گويد شهيد ناجيان دانشجوي دانشگاه صنعتي اميرکبير بود .درسته آقا؟
- بله درسته !اتفاقا شهيد ناجيان را من مي شناختم .يکي از دوستان صميمي اش هم رضوي نام داشت .
- همين که آقا معلم اين جمله آخر را بر زبان آورد ،رضوي سر گردان به بچه ها نگاه کرد و بين خنده و تعجب پرسيد :آقا واسه چي ؟
- آقا معلم با مهرباني به سمت او مي رفت و گفت :بچه هاي عزيز !چهره هر يک از شما و يا اسم هر يک از شما، مرا به ياد يکي از دوستانم مي اندازد .سيد محمد تقي رضوي يکي ازهمين دوستان من و شهيد ناجيان است .
در همين حال ،صدايي از ته کلاس شنيده شد که مي گفت :آقا ببخشيد !رضوي هم شهيد شده ؟
آقا معلم ادامه داد :بله رضوي هم شهيد شد .
بچه ها با شنيدن اين جمله ،کف زنان فرياد زدند :رضوي ،تو شهيد شدي خودت خبر نداري !رضوي عزيزم ،شهادتت مبارک .
کلاس همچنان فرياد مي زد و گوش به حرفهاي آقا معلم نمي داد که مي گفت :بچه ها ساکت ...ساکت ...بچه ها ساکت .
بعضي از بچه ها که ساکت تر بودند ،کيف و کتاب هم به سر و کله رضوي مي کوبيدند !آقا معلم دوباره کلاس و بچه ها را ساکت کرد و گفت :اين شهيدان که من از آن ها اسم بردم و يا اسم نبردم ،درست مثل شما بودند .در همين مدارس درس خواندند ،در همين دانشگاه ها دانشجو شدند و مثل شما ها يا اسمشان رضوي بود يا رحماني يا ناجيان يا محمدي يا رمضان پور و يا ...
هر يک از بچه ها سعي مي کرد نام فاميل خودش را بگويد تا آقا معلم تکرار کند ،و آقا معلم همه ي اسم ها را تکرار کرد و در آخر گفت :و اسم ديگري که ما آن ها را به ياد نداريم و يا در کلاس ما از آن اسم ها وجود ندارد .

محمد از دور به جواني چشم دوخته بود که نوشته هاي روي ماشين لندرور را مي خواند :جهاد سازندگي ،استان خراسان .
محمد مي خواست بداند چه چيزي مي گردد ،چون به نظرم نمي آمد از افرادي باشد که از خراسان همراه آن ها آمده اند .او جوان غريبه را از لحظه اي زير نظر گرفته که در جاده حميديه به اهواز منتظر ماشين ايستاده بود . محمد مي دانست که در اين روزها که جنگ تازه شروع شده و مردم سوسنگرد و اهواز و خرمشهر دنبال راه فرار از جلوي تانک هاي عراقي مي گردند ،به اين راحتي ها ماشين گير نمي آيد .به همين دليل هم جوان غريبه از کنار جاده به سمت دشت سرازير شده و به سراغ چند لودر رفته بود که در آن اطراف پراکنده بودند .
محمد همان طور که جوان غريبه را مي پاييد ،کم کم به سمت او راهي شد .جوان با شوق و ذوق عجيبي به بدنه لودرها دست مي کشيد و آنها را لمس مي کرد .انگار دوست عزيزي را پس از سالها ديده است .حتي به سرش مي زد که بوسه اي بر شني بولدوزرها بزند .
او همچنان بي توجه به اطرافش ،مشغول تماشاي ماشين هاي سنگين راه سازي بود که احساس کرد دستي بر شانه اش نشست و پشت سر آن صدايي شنيد :سلام عليکم اخوي .
جوان غريبه ،به تندي بر گشت تا صاحب صدا را ببيند که دوباره همان صدا را شنيد که گفت :سلام عليکم اخوي ،خوش آمدي .
حالا او چشم در چشم کسي بود که به او سلام کرده بود .صاحب صدا ،مردي خوش چهره و با لبخندي ملايم بود که به او نگاه مي کرد .از نگاهش احساس خوشي به او دست داده بود .احساسي که انگار سالهاست محمد را مي شناسد .
محمد که متوجه آشفتگي جوان غريببه شده بود ،بازوي او را گرفت و گفت :دنبال کسي مي گردي ؟
نه ...داشتم از اين طرف بر مي گشتم که ماشين ها و لودرهاي شما را ديدم .همين طوري آمدم که ...
محمد وسط حرف هاي جوان رفت و با خنده گفت :آهان !پس با اين لودر ها رفيق بودي و آمدي سلام و عليکي باهاشان بکني ؟!چه بهتر .اين لودر ها هم وقتي با کسي رفيق مي شوند ،تا آخرش مي مانند .نمي شود از شان جدا شد .دلشان براي همه تنگ مي شود .
محمد همچنان حرف مي زد و جوان ،هاج و واج به دهان او خيره شده بود .حرف هاي محمد درباره بولدوزرها و جاده حميديه – اهواز بود و وظيفه اي که آنها به عهده گرفته بودند .او گفت که قصد دارند از طرف حميديه به سمت انديمشک جاده اي بزنند به طول 25 کيلو متر و بعد با تاثير اين جاده در عمليات رزمندگان اشاره کرد و توضيح داد که اين طوري مي توانيم عراقي ها را دور بزنيم و در آخر هم پرسيد :راستي ،نگفتي اسمت چيه ؟از کجا آمدي ؟جزو کدام نيروها هستي ؟
اسمم تقي ،از نيروهاي دکتر چمران هستم .
عجب !پس از بچه هاي ستاد جنگ هاي نامنظم هستي ؟خيلي کارتان درسته !شنيدم که ضربه هاي کاري و داغان کننده توي جنگل هاي اطراف اهواز و حميديه به شان زده ايد .دستتان درست و خدا يارتان .راستي آقا تقي !نگفتي از کجا آمدي ؟
مثل شما از خراسان .
محمد لبخندي زد و جواب داد :حالا از کجا معلوم که ما هم از خراسان آمده باشيم ؟!
او همين طور که با تقي صحبت مي کرد ،متوجه نگاه هاي ظريف و دقيق او به لودرها شده بود .احساس کرد که تقي ،در اين بيابان پر وحشت که در يک سوي آن عراقي ها ي مهاجم هستند و در سوي ديگرش مردم وحشت زده که از خانه هايشان آواره شده اند ،دنبال پناه گاه مي گردند .به همين دليل ،ناگهان ،تقي را با يک سوال رو به رو کرد .
دوست داري با ما کار کني ،آقا تقي ؟
تقي انگار حرف محمد را شنيده بود ،يا دوست داشته باشد که يک بار ديگر اين حرف را بشنود ،پرسيد :چي گفتي ؟
بپر بالا !يک امتحاني بکن ،ببين اگر خوشت آمد ،يا علي بگو و با ما کار کن .
تقي از خوشحالي نمي دانست چطور بايد سوال هاي بعدي اش را بپرسد .در يک لحظه ،فقط يک لحظه کوتاه ،روزهاي گذشته را به ياد آورد که جنگ هاي چريکي با عراقي ها چطور شب ها را به صبح رسانده بود .چطور متوجه شده بود که خيلي از مشکلات رزمنده ها با نداشتن امکانات و پشتيباني هاي جنگ مربوط مي شود .بارها ديده بود که رزمنده ها براي پناه گرفتن در پشت سنگر ،ناچار مي شوند با دست هاي خودشان خاک ها را کنار بزنند و جانپناهي بسازند .کندن با دست هاي خالي ،گاهي ساعت ها طول مي کشيد و بي نتيجه بود .حالا تقي به بيل بزرگ بولدوزري خيره شده بود که منتظر رفيقي بود تا سراغش را بگيرد .
تقي به ياد آورد که قبل از آمدن به جبهه و قبل از شروع جنگ ،در جهاد سازندگي خراسان به روستاها مي رفت و براي همشهريانش پل مي ساخت و حمام مي زد .در آن جا و آن روزها ،بارها پا به رکاب بولدوزرها کوبيده و پشت فرمان آن نشسته بود . او در حالي که چشمانش در ميان ماشين ها و لودرها دو دو مي زد ،پرسيد :چه کار بايد بکنيم .
محمد جواب داد :راه مي سازيم ،از اينجا تا جاده اهواز به انديمشک حدود 25 کيلو متر بايد راه بسازيم .
تقي نگاهي به بولدوزر عظيم الجثه انداخت که مثل يک اژدهاي غمگين آرام گرفته است .بعد گفت :با اجازه شما ،امتحاني بکنيم ببينيم هنوز هم اين رفيق مان به ما سواري مي دهد يا نه !
برو بالا ... منتظر تو بوده، مگر مي تواند سواري ندهد؟
تقي چرخي دور بولدوزر زد و با قدرت پشت صندلي کوچک و چرمي اش نشست .دکمه استارت را زد و بولدوزر نعره کشيد .
دود سياهي از دود کش پشت سر تقي به آسمان مي رفت ،نشان از آمادگي او براي هر کاري داشت .
تقي بولدوزر را به کار انداخت .تيغه پشت و بيل جلو را بازي داد و به سرعت يک سنگر اجتماعي زد . محمد از کنار شاهد سر عت عمل تقي بود .مي ديد که بولدوزر مثل يک گربه ،رام دست هاي تقي است .در حالي که پيش خودش مي گفت خدا اين جوان را به ما هديه داد ،منتظر جواب تقي به دهان او خيره شده بود که ديد بولدوزر ايستاد وتقي از آن و با صداي خيلي تند که صداي بولدوزر مانع شنيدنش نشود ،فرياد زد :يا علي !من اين جا مي مانم .

بچه هاي عزيز !امروز مي خواهم نوشته بر گزيده روزنامه ديواري مدرسه را به شما معرفي کنم .بعد از خواندن اين متن ،شما خودتان متوجه مي شويد که چرا آن را برنده اعلام کرده ايم .
آقا معلم نگاهي به شاگرد دانش انداخت و با چشم هايش دنبال يک دانش آموز گشت تا به او ماموريت بدهد متن برگزيده را براي ديگران خواند .هر يک از بچه ها با چشم هايشان نگاه آقا معلم را تعقيب مي کردند تا به او بگويند :شما بيا بخوان !
آقا معلم چند دقيقه اي چشم در چشم بچه ها ،با آنها به اين سو و آن سو ي کلاس رفت .بعد روي يکي از چشم ها ايستاد و گفت :آقاي حمزه سيد زاده !شما بياييد عزيزم .
حمزه از جا بلند شد و در حالي که يقه اش را مرتب مي کرد ،سرفه اي به گلو انداخت تا به همکلاسي هايش بگويد :بله اين ما هستيم که قرار است بخوانيم .
حالا قيافه نگير بابا ،تو که برنده نشدي !
اگر خودت برنده شده بودي ،چي کار مي کردي ؟هه هه هه !برو بخوان ببينيم اصلا چه جوري مي خواني ؟خواندن بلدي يا نه ؟
حمزه در بدرقه چنين جمله هايي ،رفت و متن را از آقا معلم گرفت و آماده خواندن شد .اما قبل از خواندن ،آقا معلم گفت :اين متني که در دهه فجر امسال در تربت حيدريه برنده شده ،دو نفر از آقايان نوشته اند .يعني دو نفر از همکلاسي هاي شما .طرح کار را آقاي محمد ناصر قلي زاده داده و اجراي کار هم به عهده آقاي سيد معصوم موسوي بوده البته قبل از خواند متن ،بايد توضيحي کوتاهي درباره آن بدهم . اين متن ،حاصل سه گفتگو يا مصاحبه است که با مادر و همسر شهيد سپهبد علي صياد شيرازي انجام شده است .توضيح ديگر اين که سپهبد صياد شيرازي مدتي بعد از اين مصاحبه به دست دشمنان اسلام و کشور ترور و شهيد شد .بله دوست همکلاسي شما ،با يک مقدمه کوتاه سوالات خودش را از اين سه نفر در سه جاي جداگانه پرسيده و بعد آنها را کنار هم نوشته است :
آقا معلم بعد از اين حرف ها ،رو به حمزه سيد زاده کرد و گفت :خوب پسرم بخوان .دقيق و شمرده و با صداي بلند که همه بشنوند .
چشم آقا !
منبع:"تسبيح وبلدوزر"نوشته ي،ابراهيم زاهدي مطلق،نشر ستاره ها،مشهد-1385
 
 
 
 



 
 
 
خاطرات
 
مادر شهيد:
محمد تقي از پادگان فرار کرد .چون مي خواست به دستور رهبرش گوش داده باشد .او آنقدر کشورش را دوست داشت که حتي براي تحصيل حاضر نشد از کشور خارج شود .شما مي دانيد و حتما شنيده ايد که در آن روزگار؛ آرزوي خيلي از جوانان است که به هر طريق به خارج بروند .بعضي ها حتي از راه هاي غير قانوني مي روند .اما محمد تقي در شرايطي نرفت که پدرش به او پيشنهاد کرده بود، برود و خرج تحصيل او را هم مي داد .پس قبول مي کنيد که او فقط براي اطاعت از دستور رهبر ديني اش و همراهي و کمک به انقلاب مردم اين کار را کرد .آيا به نظر شما ،او بايد در پادگان مي ماند و به طرف مردم تير اندازي مي کرد ؟
به خانه آمد .من خودم او را ديدم که نفس نفس زنان خودش را به خانه رساند و گفت :مادر من از پادگان فرار کرده ام .من که خيلي ترسيده بودم ،به او گفتم مادر جان ،اگر تو را بگيرند، تير بارانت مي کنند .اما محمد تقي با خونسردي مرا آرام کرد و گفت که به خدا توکل داشته باشم .بعد لباس هايش را عوض کرد و آماده رفتن شد .من به او گفتم که چند روز در خانه پنهان شود تا آب ها از آسياب بيفتد و قيافه اش هم کمي تغيير کند تا شناخته نشود .اما پسرم با لبخندي جواب داد: مادر جان ،چه حرف ها مي زني !الهي فداي دل مهربان تو بشوم .من از پادگان فرار نکرده ام که در خانه پنهان شوم .من مي خواستم که در کنار مردم باشم و به انقلاب کمک کنم . به درس خواندن خيلي علاقه داشت .
و مي گفت ما بايد کاري بکنيم که کشورمان به ما افتخار کند .

همسر شهيد :
تقوا و تفاهم .همسرم به قرآن خيلي علاقه داشت و من اين را دوست داشتم .ضمنا ايشان پسر عمه من بود و نسبتا شناخت داشتم .
مهمترين نکته اي که او به شما گفت تا زندگي تان را شروع کنيد ،چه بود. به من گفت ما بايد طوري زندگي کنيم که خدا از ما راضي باشد .

به جهاد سازندگي اين همه علاقه داشت .
چون بيشتر و مستقيم تر به مردم خدمت مي کرد .
در مورد فرزندتان هم سفارش خاصي داشتند ؟
بله .او درباره پسرمان حمزه مي گفت که مهم ترين مساله تربيت اوست .بايد طوري تربيت شود که براي مردم مفيد باشد .

سپهبدشهيد صياد شيرازي :
اين شهيد از با سابقه هاي جبهه و جهاد بود . گمان مي کنم او از افتخارات خراسان است که در تاريخ ثبت خواهد شد .
هميشه دلش مي خواست يک کاري باشد که انجام بدهد . وقتي کار تازه اي به او پيشنهاد مي شد ،انگار دنيا را به او داده بودي .
وظيفه اصلي شهيد محمد تقي رضوي در جبهه چه بود ؟
جاده سازي براي عبور و مرور ساده ي رزمندگان .او مرد بزرگي بود که در عين جواني ،بسيار عاقلانه کار مي کرد .
برايش فرقي نمي کرد .هر کاري به او سپرده مي شد ،سعي مي کرد همان کار را درست انجام بدهد .واقعا هيچ فرقي نداشت چه کاري را انجام بدهد .
ن.م سيد آبادي :
ساعت پنج بعد از ظهر بود كه درب منزل به صدا در آمد، وقتى درب را باز كردم، چشمم به چهره ي ناراحت و دگرگون آقا تقى افتاد كه پشت درب ايستاده بود. وقتى وارد منزل شد، بعد از سلام و احوالپرسى خيلى جدى گفت:« پسر عمه‏ام محمد شهيد شده است.» مادرش ناباورانه گفت:« شوخى نكن، محمد خودش همين چند روز پيش به من گفت كه روز شنبه به اهواز مى‏آيم.» اما من با شناختى كه از روحيه آقا تقى داشتم، مى‏دانستم كه ايشان در مسائل جبهه و جنگ با كسى شوخى ندارد و بايد خبر شهادت محمد را پذيرفت. با شنيدن اين خبر هر دو شروع كرديم به گريه كردن و در اين ميان آقا تقى در حالى كه سعى داشت ما را آرام كند؛ گفت:« اين جا هر چه مى‏خواهيد گريه كنيد عيبى ندارد، اما يادتان باشد فردا كه رفتيد مشهد حقّ گريه نداريد. چون شما بايد به خانواده‏اش صبر و دلدارى دهيد و اين كار با گريه ممكن نيست.»

اشرف السادات سيد عبادي:
علاقه زياد سيد محمد تقى به تحصيل باعث شد كه پدرش ادامه تحصيل در خارج از كشور را به او پيشنهاد كند؛ اما از آن جا كه محمد تقى علاقه و دلبستگى زيادى به كشورش داشت، با بيان اين جمله كه:« ما خارجى نيستيم و هر چه بخواهيم بشويم در اين جا مى‏شويم.» پيشنهاد پدر را رد كرد.

ن.م سيد آبادي :
وقتى مى‏خواستيم براى آخرين بار به همراه آقا تقى از مشهد به منطقه برويم، قبلش همراهِ هم به زيارت امام رضا (ع) رفتيم. در آن جا من متوجه آقا تقى شدم كه با يك خضع خاصى شهادت خودش را از آقا امام رضا (ع) طلب نمود. هنوز دو ماه از اين دعا نگذشته بود كه در منطقه غرب كشور بر اثر اصابت گلوله ي توپ به فيض عظيم شهادت نائل آمد.

رضا رضوي مبرقع :
يك دفعه كه آقا تقى مدتى را براى مرخصى از اهواز به مشهد آمد و پيش ما ماند؛ در بازگشت مرا نيز با خودش به اهواز برد، تا ضمن آشنايى با محيط جبهه و جنگ، بتوانم در آن جا حضور داشته باشم. آن زمان من هنوز در مقطع راهنمايى تحصيل مى‏كردم و از جثّه بسيار كوچكى برخوردار بودم. وقتى به اهواز رسيديم، آقا تقى مرا به دست يكى از برادران جهاد گر سپرد تا خط مقدم را به من نشان دهد. هنگام خداحافظى آقا تقى با شوخى به آن برادر گفت:« اين اخوى مرا ببرش خط، شهيدش كن و بياورش.» بعد از رفتنِ آقا تقى آن برادر من را به خط برد و همه جا را به من نشان داد. ولى آن طور كه آقا تقى گفت نشد؛ يعنى من صحيح و سالم برگشتم، چه مى‏شود كرد كه قسمت نبود يا اين كه لياقتش را نداشتم.

ن.م سيد آبادي:
آقا تقى به من گفته بود كه:« از خدا مى‏خواهم كه مجروحم نكند، بلكه شهيدم كند.» لذا وقتى يكى از برادران طى تماس تلفنى به من گفت كه: «آقا تقى مجروح شده.» همه چيز را فهميدم و بعد از رفتن به دفترِ كار فرزندش به ايشان گفتم:« من به آقا تقى ايمان دارم، ايشان شهيد شده چون از خدا خواسته كه مجروح نشود، بلكه به درجه ي رفيع شهادت برسد و مطمئنم كه همين طور شده است.»

ن.م سيد آبادي :
در مرداد ماه سال 1365 به آقا تقى پيشنهاد زيارت خانه خدا شد. ايشان در جواب گفت: «اولاً هرگاه من بخواهم به حج بروم، حتماً با خانواده‏ام خواهم رفت. در ثانى اگر سعادت داشته باشم پيش خدا مى‏روم نه اين كه خانه خدا.»

ن.م سيد آبادي :
آخرين تماس ما روز جمعه ي آخرِ ماه مبارك رمضان بود كه آقا تقى در آن تماس به من گفت :«آماده باش اين دفعه كه بيايم بايد به غرب برويم. در آن جا منزلى برايمان در نظر گرفته شده.» و بعد قرار شد كه روز يكشنبه خودش بيايد و يا اين كه تماس بگيرد. سحرگاهِ همان شب با خوابى كه ديدم نگران و پريشان بيدار شدم. با اين كه صبح به صندوق خيريه صدقه انداختم، اما دلم آرام و قرار نداشت. آن شب خواب ديدم كه آقا تقى در حالي كه محاسن و موهاى سرش سفيد شده و چهره پيرى دارد، در يك خانه بر روى آب مشغول خواندن دعاى كميل است. وقتى هنگام عصر طى تماسى با قرارگاه از حال آقا تقى جويا شدم، گفتند:« آقاى رضوى از منطقه با شما تماس گرفتند و شما در اطاق نبوديد.» بعد از افطار ساعت 9 شب حمزه خواب بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد. خوشحال شدم با خودم گفتم: «حتماً خبرى از آقا تقى است و يا اين كه خودش آمده.» وقتى تلفن را برداشتم شنيدم كه برادر آقاسى زاده با صدايى لرزان گفت:« خانم رضوى مى‏خواهم مساله‏اى را با شما در ميان بگذارم...»
در يك لحظه تمام بدنم داغ شد و به لرزه افتاد، با صدايى لرزان گفتم:« چه شده؟» و برادر آقاسى زاده جواب داد:« آقا تقى زخمى شده و الآن در بيمارستان است.» با صدايى گريان گفتم:« نه، شما دروغ مى‏گويى، آقا تقى زخمى نشده، اگر آقا تقى زخمى شده بود، حتماً از بيمارستان تماس مى‏گرفت، چون مى‏داند كه من آرام و قرار ندارم.» وهمان لحظه به ياد حرفِ آقا تقى افتادم كه گفته بود:« من از خدا مى‏خواهم كه طى اين چند سال حضورم در جبهه هيچ گاه زخمى نشوم. بلكه در همان لحظه موعود به شهادت برسم و نزد خدا بروم.»

سيد علي نقي رضوي مبرقع:
پسر عموى آقا تقى برايمان تعريف مي كرد كه:
شبى با آقا تقى در اهواز بوديم كه بچه‏ها تماس گرفتند و گفتند:« بچه هاي فاو در محل پل جديد كه در حال احداث است، بلا تكليف مانده‏اند. دستور چيست؟» با شنيدن اين پيام بلافاصله با هم به طرف آبادان و از آن جا به منطقه فاو رفتيم و تا زماني كه كار احداث پل تمام شد، آقا تقى، به هيچ وجه استراحت نكرد و اين در حالى بود كه كار تا ظهر فردا به طول انجاميد.

سيد علي نقي رضوي مبرقع :
دوران خدمت سربازى تقى مصادف با اوج فعاليت‏هاى انقلاب بود. يك روز ديدم خيلى سراسيمه به منزل آمد و گفت :«طبق دستور امام، من نيز مانند خيلى سربازان ديگر از پادگان فرار كردم.» مادرش كه از شنيدن اين حرف خيلى ترسيده بود گفت: « اگر تو را بگيرند حتماً تيربارانت مى‏كنند.» و تقى با خونسردى تمام جواب داد:« اين فرمان رهبر انقلاب است و من هر طور كه شده به آن عمل خواهم كرد، من اكنون آماده‏ام تا در كنار مردم بايستم نه در مقابل آن ها. همچنين قصد دارم اعلاميه‏هاى حضرت امام را بين مردم پخش كنم.» و بعد در ادامه ي صحبت به من و مادرش سفارش كرد كه:« اگر كسى با لباس سربازى به درب منزل آمد، سريع او را به داخل ببريد تا لباس هايش را عوض كند و به صف تظاهر كنندگان بپيوندند.»

سيد علي نقي رضوي مبرقع:
يك دفعه كه آقا تقى به مرخصى آمده بود، به محض اين كه مرا در منزل ديد گفت:«بيا با هم به منطقه برويم و مدتى را آن جا پيش ما بمان. شايد خداوند از تقصيراتت بگذرد.» كه در نتيجه من نيز با او راهى منطقه شده و در قسمت تداركات جهاد مشغول خدمت شدم.
ن.م سيد آبادي :
يك دفعه كه آقاى رضوى به منطقه ي غرب رفته بود، وقتى به خانه برگشت از حال و هوايى كه آن جا داشت برايم چنين نقل كرد:
غرب يك حالت خاصى دارد. تا وقتى كه آدم كار مى‏كند و مشغول است تنها به نتيجه ي كار و اين كه مورد قبول خدا باشد مى‏انديشيد. ولى همين كه كار به انجام رسيد، ديگر نمى‏داند چه بايد انجام دهد. در ادامه صحبتش گفت:« من اين دفعه در اوقات فراغت قرآن تلاوت كردم و به قدرى از آيات خدا لذت بردم كه فكر نكنم تا به حال اين همه تلاوت از قرآن شنيده باشم.»

ن.م سيد آبادي :
روزى آقا تقى به تشييع جنازه يكى از دوستان شهيدش رفته بود. گويا در آن جا فرزندان شهيد را به كنار پيكر مطهر پدرشان مى‏برند تا آخرين ديدار را با شهيد داشته باشند. صحنه وداع فرزندان با پيكر مطهر پدر شهيدشان چنان آقا تقى را متأثر كرده بود كه وقتى به خانه آمد، بى هيچ مقدمه‏اى به من گفت:«مبادا وقتى من شهيد شدم حمزه را بالاى سر من بياورى.» من كه در آن لحظه اصلاً متوجه منظورش نشده بودم با تعجب پرسيدم:« چرا؟ نكند اتفاقى افتاده؟» و او خيلى آرام گفت:« اگر حمزه مرا در آن وضعيت نبيند خيلى بهتر است. دوست دارم براى هميشه خاطره ي خوبى از من درذهنش ماندگار باشد.» سرانجام همان طور که تصورش را داشتم آن روز فرا رسيد و آقا تقى شهيد شد. وقتى كه آمبولانس خواست پيكر پاك و مطهر آقا تقى را بياورد، من گفتم:« حتماً بايد ما هم با آمبولانس بياييم. چون ما هميشه با آقا تقى به خانه مى‏آمديم و نمى‏توانم اين دفعه تنها بيايم.»
بالاخره همراه آمبولانس پيكر ايشان را آورديم. پيكر گلگون آقا تقى را در وسط حياط گذاشتند. حياط خيلى شلوغ بود، همه ي آشنايان و فاميل آمده بودند، هياهوى عجيبى در خانه موج مى‏زد و شگفت اين كه حمزه، تنها يادگارِ آقا تقى در ميان اين همه سر و صدا آرام و راحت خوابيده بود. آقا تقى نمى‏خواست كه حمزه چهره خون آلود پدرش را ببيند و به خواست خدا هم حمزه با آن همه سر و صدا بيدار نشد، او خوابيده بود، آن هم چه خواب نازى. هر لحظه كه چشم را باز مى‏كردم و آقا تقى را مى‏ديدم بى اختيار به ياد حمزه مى‏افتادم. وقتى سراغ او را از اطرافيان مى‏گرفتم، جواب مى‏شنيدم كه او خواب است. من در آن جا فهميدم كه واقعاً آقا تقى هر چه از خدا خواست به او داد.

اشرف السادات سيّد عبادي:
سيد محمّد تقى با اتمام تحصيلاتش در انستيتو مشهد به خدمت سربازى رفت. اما هنوز چند ماهى از دوره ي سربازى او نگذشته بود كه امام فرمان فرار از سربازخانه‏ها را صادر نمود. به دنبال اين فرمان سيد محمد تقى نيز از پادگان فرار كرده، به خانه آمد و در حالى كه نفس، نفس مى‏زد رو كرد به من و گفت:« مادر! من از پادگان فرار كرده‏ام.» براى يك لحظه تكانى خوردم و سپس تحت احساس مادرانه گفتم:« اگر تو را بگيرند تيربارانت مى‏كنند.» اما او با خونسردى مسايل را برايم توضيح داد ...
از شنيدن حرفهايش قدرى آرام گرفتم. پس از اين گفتگو او بلافاصله لباسهايش را عوض كرد و آماده بيرون رفتن از منزل شد. من ازاو خواستم كه مدتى را در خانه بماند؛ تا قدرى قيافه‏اش تغيير كند و شناخته نشود. اما او تنها با يك جمله مرا به خود آورد و همراه با لبخندى گفت:« مادر! من فرار كرده‏ام تا فعاليت كنم و اعلاميه‏هاى حضرت امام را پخش كنم. من فرار كرده‏ام تا به جاى اين كه مقابل مردم بايستم، در كنارشان باشم. مادر! من فرار نكرده‏ام كه در خانه بمانم.» اين جملات محمد تقى در من تأثير عميقى گذاشت به طورى كه مرا از گفته‏ام پشيمان كرد. او ضمن رفتن بار ديگر رو به من كرد و ادامه داد:« اگركسى با لباس سربازى سراغ من آمد، فوراً او را به داخل راهنمايى كن؛ تا پس از اين كه لباسش را عوض كرد بتواند به خيابان بيايد.»

اشرف السادات سيد عبادي:
تقى بلافاصله بعداز ازدواج به تربت و از آن جا هم به اهواز رفت. مدت‏ها از رفتنشان گذشته بود و ما هيچ خبرى از آن‏ها نداشتيم. دل همه برايشان تنگ شده بود. دنبال فرصتى بوديم تا به ديدار تقى و همسرش برويم كه الحمداللَّه خيلى طول نكشيد و اين فرصت با آمدن عيد و تعطيلات نوروز به دست آمد و ما توانستيم سفرى به اهواز داشته باشيم. من از زندگى تقى تصور ديگرى داشتم. براى همين در لحظه ورود به منزلش متحيّر شده و بى اختيار قطرات اشك از گوشه چشمم سرازير شد. زندگي تقي خيلى ساده‏تر از آنى بود كه من فكرش را مى‏كردم. باور كردنش خيلى سخت است اما تمام زندگى آن ها در دو تا پتو خلاصه شده بود. تازه آن دو تا پتو را هم از جهاد به امانت گرفته بودند كه از يكى به عنوان زير انداز و از ديگرى هم به عنوان رو انداز استفاده مى‏شد. ديدن آن صحنه عجيب دلم را به درد آورد. آن ها حتى يك بالشت نداشتند كه زير سرشان بگذارند و بجاى بالشت از چادر و اوركت استفاده مى‏كردند. هنگام بازگشت به مشهد من دو تا بالشتى را كه براى استفاده بچه‏ها با خودم برده بودم را به آنها دادم و گفتم:« لااقل اين بالشت ها را زير سرتان بگذاريد.»

  سيد آبادي:
روزى كه آقا سيد محمد تقى ، همان جهاد گر فعّال و پر تلاش به خواستگارى من آمد، در شروع صحبتش به من گفت:« ما براى رضاى خدا ازدواج مى‏كنيم، زندگى ما با زندگى سايرين فرق دارد، در زندگى با من، نه خانه‏اى خواهى ديد، نه ماشيني و نه حتى سفره عقد آن چنانى. از تونيز مى‏خواهم كه جهيزيه ي زيادى با خود نياورى. چرا كه براى من هيچ چيز مهم‏تر از ايمان و انسانيت نيست.» ايشان همچنين تأكيد كرد كه:« هدف فقط خداست و ما بايد در راه او تلاش و كوشش كنيم و مطمئناً مى‏توانيم با همين مختصر وسايلى كه داريم زندگى كنيم.» پس ازتوافق طرفين، سرانجام درروز29 خرداد مصادف با سالروزميلاد با سعادت آقا امام زمان (عج) خطبه ي عقد خوانده شد وما همان طورکه آقا تقي مي خواست، زندگي مشترکمان رابرمبناي تقوا وتفاهم شروع کرديم.

سيد آبادي :
ماه مبارك رمضان بود و آقا تقى مى‏خواست عازم جبهه شود. قبل از رفتن در آخرين وداعش با حمزه او را در آغوش گرفت و لبهايش را بوسيد و اين جمله زيبا را كه هميشه هنگام بوسيدن لبهاى حمزه به زبان مى‏آورد را در آن آخرين وداعش تكرار كرد كه:« من چنان لب‏هاى حمزه را مى‏بوسم كه پيغمبر لب هاى حسنين خود را مى‏بوسيد.»

علي جعفري:
در عمليات خيبر وقتى برادر رضوى متوجه مشكلات پيچيده‏اى كه ما با آن روبرو بوديم شد، فوراً راهى منطقه شد و مسائل مهندسى آن جا را عيناً مورد بررسى قرار داد و در نهايت طرحى ارائه نمود كه موجب حفظ و ثبت جزاير توسط رزمندگان ما شد.

  سيد آبادي:
آخرين اعزام آقا تقى به جبهه در ماه مبارك رمضان صورت گرفت. در يكى از آخرين تماس هايش با ناراحتى به ايشان گفتم :« در مراسم احياءِ امسال، خيلى از بچه‏هاى شهداء صحبت كردند، نكند حمزه ما هم جزء اين بچه‏ها بشود؟» بعد از گفتن اين حرف منتظرِ جواب بودم. اما آقا تقى كه گويا اصلاً متوجه حرف من نشده بود؛ بعد از چند لحظه سكوت فقط گفت:«ما كه امسال با راديو و قرآن احياء گرفتيم و اين گونه در عالم خود با خداى خويش رازها گفتيم.»

محمود شهيدي :
آن طور كه از ديگران شنيدم ، برادر رضوى به همراه تنى چند از برادران مشغول شناسايى در منطقه غرب كشور بوده كه مورد اصابت تركش توپ قرار گرفته و به شدت زخمى،و در نهايت به درجه ي رفيع شهادت مى‏رسد. و گويا لحظه‏اى قبل از شهادت به اطرافيانش كه قصد داشتند ايشان را به پست امدادى منتقل كنند گفته:« مرا رها كنيد چرا كه اكنون به آنچه كه سالها به دنبالش مي گشتم رسيدم.»

بي بي بهجت رضوي مبرقع :
آقا سيد محمد تقى مدّتى مسئوليتِ سرپرستىِ ستادِ تهران را به عهده داشت و خيلى كم به مشهد مى‏آمد وقتى هم كه مى‏آمد، اصلاً سابقه نداشت كه از ده روز بيشتر پيش ما بماند. يك دفعه كه به مشهد آمد ديگر برنگشت. همگى از اين كه سيد محمد تقى پيش ما مانده بود خيلى خوشحال بوديم؛ اما از چهره‏اش مشخّص بود كه از موضوعى ناراحت است. با اين حال به كسى چيزي نگفت. هر چه از تهران تماس گرفتند و گفتند :« آقاى رضوى چرا بر نمى‏گردى!؟» جوابى نداد؛ فقط گفت:« من ديگر به آن جا بر نمى‏گردم و قصد رفتن به قرار گاه خاتم الانبياء را دارم.» همين كار را هم كرد، يعنى بعد از اين كه سه ماه در مشهد بود به قرار گاه خاتم الانبياء رفت. بعدها متوجه شديم كه آقاسيد محمد تقى به خاطر سوء استفاده ي برخى از همكارانش از بيت المال ناراحت شده وچون آن ها به حرفش گوش نمى‏دادند، چاره‏اى جز رفتن نديده است.

سيد علي نقي رضوي مبرقع :
يك روز كه آقا تقى مشغو
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین