شهيد ايهاب نبهان؛ مرد رباني، خدمتکار مسجد
منزل اين مجاهد در انتفاضه اول، پناهگاه نيروهاي قسامي بود.
وي از کودکي در زمره مجاهدان و تحت تعقيب اشغالگران بود. با مبارزان جان برکف نشست و برخاست داشت و آنها را درحال آموزش سلاح و ترسيم طرح هاي نظامي براي انجام عمليات هاي قهرمانانه مشاهده مي کرد؛ عمليات هايي که افتخار و ابهت را براي گردان هاي شهيد عزالدين قسام به ارمغان آورد. مهم ترين آنها، عمليات محله الزيتون بود که سردار شهيد عماد عقل در نزديکي مسجد مصعب بن عمير آن را اجرا کرد و سه سرباز صهيونيست را به هلاکت رساند. ايهاب نبهان با وجود سن کمي که داشت، مورد اعتماد و اطمينان مجاهدان و رازدار آنها بود و همراه با برادرانش به آنها کمک مي کرد. مادرش نيز مادر همه مجاهدان به شمار مي رفت. همه اين مسائل در تربيت شخصيت جهادي نبهان نقش مؤثري داشتند.
شهيد مجاهد ايهاب محمد ابراهيم نبهان 22 ساله از اهالي جباليا صبح روز پنج شنبه 3 محرم الحرام 1424هـ.ق. برابر با 6/3/2003م در جريان درگيري مجاهدان قسامي با نظاميان صهيونيست، که به اين اردوگاه حمله کرده بودند، به شهادت رسيد. اين مجاهد والا مقام هنگام يورش اشغالگران صهيونيست به اين اردوگاه ساعت چهار بامداد در ميدان "القرم" با شليک يک موشک از نوع "بتار" ششمين تانک از ده تانکي را که نيروهاي قسامي منفجر کردند، منهدم کرد.
دوره کودکي
مجاهد ايهاب نبهان در تاريخ 8/4/1980م در اردوگاه جباليا در خانواده اي متدين و مستضعف ديده به جهان گشود. وي در دامان خانواده اي مجاهد و قهرمان پرور تربيت شد و از همان اوان کودکي مدام براي اداي وظايف ديني اش به مساجد مي رفت و نمازهاي پنج گانه را در سر وقت به جاي مي آورد.
وي خصوصيات منحصر به فردي داشت که او را از ديگران متمايز مي ساخت. ايهاب هميشه نماز صبح را در مسجد به جاي مي آورد. نزديکان وي تأکيد مي کنند که وي هميشه نمازهاي پنج گانه را در مسجد ادا مي کرد و هر دوشنبه و پنجشنبه را روزه مي گرفت و پيوسته به عبادات شب (تهجد و نيايش) مي پرداخت. بستگان شهيد مي گويند که ايهاب اخلاق پسنديده اي داشت و در طول 23 سال زندگي اش در دنيا، به کسي بي احترامي نکرد و در کارهاي خير مانند توزيع گوشت قرباني ميان فقرا و نيازمندان فعال بود. ايهاب نبهان همچنين در تحصيل علم و دانش کوشا بود و با موفقيت ديپلم گرفت و براي گرفتن فوق ديپلم وارد دانشگاه اسلامي غزه شد.
مرد خداشناس
ايهاب فرد سخاوتمندي بود و به همه کمک مي کرد. او هميشه کتاب "حصن المسلم" و عکس پسرعمويش که در زندان هاي اشغالگران به سر مي برد، را همراه خود داشت. آرزو مي کرد که همراه مادرش براي حج و زيارت خانه خدا به عربستان عزيمت کند به اين علت يک قلک خريد و پول هاي خود را در آن جمع آوري مي کرد.
برادرانش وي را بسان شمعي مي دانند که براي روشن کردن راه ديگران، خود مي سوخت. وي به امور مساجد رسيدگي مي کرد و خوب از مادرش پرستاري و به دور از زرق و برق دنيايي زندگي مي کرد.
هيچ وقت به تلويزيون نگاه نمي کرد و مشتاق شنيدن سرودهاي اسلامي بود و مدام پاهاي مادرش را مي بوسيد و غبار کفش هايش را پاک مي کرد. مادرش مي گويد: ايهاب با خوشحالي من خوشحال و با ناراحتي من ناراحت مي شد.
در ميان نيروهاي قسامي
هنگام يورش اشغالگران در پايان ماه ژانويه 2003م شهيد ايهاب نزد يکي از فرماندهان گردان هاي قسام رفت و از وي براي جنگيدن در صفوف مجاهدان درخواست اجازه کرد، اما فرمانده قسامي به وي گفت که اين کار امکان ندارد. ايهاب در پاسخ به وي گفت:
- من را با خودت ببر که غبار کفش هاي مجاهدان را پاک کنم.
پس از مدتي ايهاب براي اجراي عمليات شهادت طلبانه يک جليقه انفجاري به دست آورد. اما شرايط اجازه چنين کاري را به وي نمي داد.
در زمان حمله اخير صهيونيست ها به جباليا، ايهاب به نزد فرمانده اي که به وي دستور داده بود به تيم عملياتي نيروهاي قسامي عازم به جباليا بپيوندد، رفت و يک فروند موشک بتار نيز با خود حمل کرد. به محض اين که به مجاهدان اين تيم پيوست از آنها خواست که اندکي استراحت کنند اما آنها به اين درخواست پاسخ منفي دادند. ايهاب موشک بتار را روي دوش خودش حمل کرد و در پشت درختان منطقه سنگر گرفت. وقتي تانک اشغالگران نزديک شد ايهاب موشک بتار را شليک کرد و آن را از کار انداخت. اين تانک به مدت سه ساعت در همان محل ماند تا اين که اشغالگران با جرثقيل آن را به جاي ديگر منتقل کردند.
ايهاب پس از اين عمليات موفقيت آميز، با خوشحالي فراوان به منزل بازگشت و عرق خستگي از صورتش مي ريخت. در اين هنگام مي گفت:"همه چيز در برابر خواست خدا خوار و زبون است."
نماز صبح را به جماعت با مادرش به جاي آورد. پس از نماز مي خواست اندکي استراحت کند اما پس از مشاهده آتش در يکي از ساختمان هاي منطقه، به سرعت براي کمک به همنوعانش و خاموش کردن آتش به آن جا رفت. وقتي مشغول خاموش کردن آتش بود، صداي چند دستگاه تانک اشغالگران را شنيد که در خيابان عسليه اردوگاه مستقر شده اند. براي مشاهده اين تانک ها به اين خيابان رفت. در اين هنگام بالگردهاي آپاچي دشمن به سوي وي تيراندازي و او را از ناحيه کتف چپ زخمي کردند که گلوله از قلبش خارج شد. در اين لحظه تا آخرين ثانيه عمرش شهادتين را به زبان آورد و به محبوبش پيوست.
اين مجاهد نستوه هميشه اين دعا را مي خواند:
"اللهم خذ من دمي حتي ترضي، اللهم لا تجعل لي قبراً يؤويني أو کفناً يلفني."
بار خدايا! شهادت را نصيبم کن تا از من راضي شوي.
وقتي خبر شهادت ايهاب به مادرش رسيد، دو رکعت نماز شکر به جاي آورد. شهيد ايهاب وصيت کرده بود که تصويرش در ميان مردم توزيع نشود به همين خاطر پس از تلاش فراوان سرانجام موفق شديم يک عکس قديمي وي را به دست آوريم. وي همچنين به جمع آوري کمک مالي براي مجاهدان توصيه کرده بود.
