شهيد محمد کزيد فيصل بسطام
مجري عمليات شهادت طلبانه شهرک صهيونيست نشين آريل در تاريخ 27/10/2002
عضو گردان هاي شهيد عزالدين قسام شاخه نظامي جنبش مقاومت اسلامي حماس
مجاهد قهرمان ما از خانواده اي پاک وعفيف و متدين پا به عرصه هستي نهاد . با ارزش هاي متعالي و اخلاق حسنه رشد و تربيت يافت. محراب، ديوارها و ستون هاي مسجد عقبه بن نافع گواه پايبندي وي به نماز و فراگيري درس علم و ايمان اين شهيد قهرمان است. او همه جا را با دوستي و خوشي پرکرده بود و تا جاي ممکن به کمک نيازمندان مي شتافت و در هر کار خيري اولين داوطلب بود .
محمد از کودکي عاشق مسجد بود و در آن جا نيز پرورش يافته است. معني "و بالوالدين احسانا" را به خوبي در يافته بود . پدر و مادرش نيز به سبب احترام و ادبش از او بسيار راضي بودند .
محمد! اي جوان خوش سيما چه چيز تو را به شهادت علاقمند کرد درحالي که در اوج جواني و زيباترين روزهايش بودي؟ چه چيز تو را به شهادت علاقمند کرد درحالي که در درس و مدرسه نيز پيشتاز بودي و همه اطرافيانت نيز تو را دوست داشتند؟ چه چيز تو را به شهادت و يورش به دژهاي دشمن ترغيب کرد و از هر قطره از خونت، شعله اي براي سوزاندن سربازان و افسران صهيونيست پديد آورد؟
زبان حال شهيد و سيماي درخشان و چشمان پر نورش پاسخ مي دهند، عشق به جهاد در راه خدا و عشق به ديدار معبود و مقصودش و اوج گرفتن از دنياي پست و زخارف آن و انتقام از خون شهيدان پاکي که سرزمين فلسطين بويژه نابلس سرزمين کوه آتش را با خون خود آبياري کردند .
او از مجاهدان وفادار گردان هاي قسام بود و سوگند ياد کرده بود که جز با عمليات بي نظيري که ارکان صهيونيست ها را بلرزاند و قدم هاي آنان را سست نمايد، به ديدار خداي خود نرود .
دعاي وي نيز از سوي خداي متعال خيلي زود اجابت شد و او همچنان که آرزو کرده بود، عمليات بي نظيري را به اجرا گذاشت که امنيت صهيونيست ها را در مستحکم ترين دژهاي شان نابود کرد .
محمد هدفش را با دقت انتخاب نمود و با انفجار بمبي که به خود بسته بود، صهيونيست هاي اشغالگر را تکه تکه کرد. هدف وي گروهي از افسران بلندپايه ارتش اشغالگر و سربازان بزدل آنان بود که پس از انفجار بيش از 30 تن از آنان را به هلاکت رساند و يا زخمي کرد. در بين اين صهيونيست ها يک سرتيپ ارتش اشغالگر وجود داشت که فرماندهي يک تيپ را در جنگ عليه لبنان و سقوط و اشغال قلعه شقيف در سال 1982م بر عهده داشت. مجاهد قهرمان ما او را تکه تکه کرد تا پيامي باشد براي صهيونيست ها مبني بر اين که قتل عام ها و جنگ و خونريزي هاي شان بدون مجازات و بي پاسخ نخواهد ماند، هرچند ممکن است زمان اين مجازات به طول انجامد، اين دور به شما نيز خواهد رسيد و امروز همان روز است و آن چه که درآينده اتفاق خواهد افتاد به ياري خداوند متعال شديدتر وکوبنده تر خواهد بود .
در شهر شهيدان نابلس ما به سوي منزلي رفتيم که مراسم گرامي داشت خاطره شهيد در آن برگزار مي شد .
به محض رسيدن به منزل شهيد با استقبال گرم پدر، عموها، خانواده و جمع زيادي از دوستان شهيد روبه رو شديم . انگار که وارد کندوي زنبور عسلي شده ايم، هر يک به کاري مشغول بود . يکي حلوا پخش مي کرد، ديگري پرده ها و پرچم ها را نصب مي نمود و شخص ديگري اعلاميه هاي مربوط به شهادت محمد را مي چسباند. پدرش با لبخند و رضايت از ما استقبال کرد. کلمات حمد و رضايت لحظه اي از زبانش دور نمي شد .
اين جا بود که شهيد را شناختيم و از ميزان عشق مردم به او آگاه شديم …
قهرمان ما "محمد کزيد فيصل بسطام" نام دارد و 19 بهار از عمر خود را در شهر نابلس و در خانواده اي متدين که اخلاق نيکش زبانزد خاص و عام شهر است، پشت سر گذاشته است .
دوره دبستان خود را در مدارس معري و ظافر المصري طي کرد، دبيرستان را نيز در قدري طوقان اين شهر پشت سر گذاشت.
سپس وارد دانشگاه ملي النجاح نابلس شد تا در رشته برنامه ريزي کامپيوتر تحصيل خود را ادامه دهد .
او سومين فرزند خانواده بود و يک برادر و پنج خواهر دارد . پدرش در گفت وگو با ما عنوان کرد محمد جواني مطيع، دوست داشتني و از معنويات بالايي برخوردار بود . او کارهاي خيريه و داوطلبانه و کمک به همسايگان را بسيار دوست داشت و همه همسايگانش بر اين امر گواهي مي دهند. او به خواندن نماز جماعت بويژه نماز صبح در مسجد بسيار علاقمند بود .
پدر محمد در مورد روز عمليات مي گويد : محمد صبح زود از خانه بيرون رفت تا به جلسه امتحان در دانشکده برسد . بازگشتش به خانه خيلي طول کشيد به همين سبب چندين بار با تلفن همراهش تماس گرفتيم اما جواب نداد . صبح که از خانه خارج شده بود، هيچ علامت و يا نشانه غير طبيعي از او ديده نشد، هيچ کس شک نکرد که وي ممکن باشد براي کار مهمي و يا عملياتي برود .
پس از نماز مغرب، فردي ناشناس با ما تماس گرفت و خود را از اعضاي گردان هاي شهيد عزالدين قسام معرفي کرد و گفت که عمليات ظهر ديروز به وسيله محمد انجام شده است … من نيز الحمدلله و حسبي الله و نعم الوکيل و لا حول ولا قوه الا بالله گفتم .
پدر محمد در ادامه سخنانش اظهار داشت او به خاطراين عمل بسيار ارزنده به پسر خود افتخار مي کند و گفت که از خدا مي خواهد او را در بهشت برين جاي دهد .
يکي از حاضران مي گويد محمد شب قبل از عمليات با مادر خود نشسته بود و چاي مي نوشيد. پس از مدتي گفت وگو با مادرش از وي خواست که از او راضي باشد و برايش دعا کند، مادر نيز از او راضي شد و برايش بسيار دعا کرد . مادرش در همين حال با تعجب از او پرسيد که اين همه اصرار براي چيست؟ محمد فقط به وي جواب داد که دوست دارم از من راضي باشي و براي من دعا کني .
محمد گاهي اوقات در مورد علاقه خود نسبت به شهادت با مادرش گفت وگو مي کرد و از او مي خواست که برايش دعا کند که شهيد شود .
صبح روز عمليات محمد از مادرش خواست يکي از عکس هايش را به وي بدهد . مادرش از او پرسيد براي چه مي خواهي جواب داد، براي نامزدم!! مادر گفت کيه؟ جواب داد يکي از حوري هاي بهشتي … سپس با مادرش اندکي شوخي کرد و او هم با محمد شوخي کرد و محمد رفت …
اطرافيان محمد مي گويند مادرش نيمه هاي شب قبل از عمليات او را مشاهده کرده بود که درحال نماز خواندن با شور و حرارت بسيار خدا را مي خواند. او نيمه اول ماه شعبان را روزه دار بود، محمد به روزه هاي سنت و مستحب بسيار علاقمند بود .
مجاهد قهرمان ما از اين دنياي زوال پذير با عزت و سربلندي به سوي زندگي جاويد پر کشيد . او از اين دنيا کوچ کرد و با رحلت خويش درس جديدي از مقاومت به دشمن داد و به آنان فهماند که ملت ما از جهاد بر ضد دشمن و مقابله با عناصر آن منصرف نخواهد شد و اين ملت و فرزندان مجاهدش از اختراع هيچ روش جديدي براي مقابله با اشغالگران خودداري نمي کنند و کاري خواهند کرد که آنان علاوه بر خيابان ها، اتوبوس ها و دژهاي شان حتي در خواب خود نيز روي آرامش به خود نبينند …
