عباس ابراهيمي

کد خبر: ۱۱۴۲۵۷
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۸۶ - ۱۱:۵۱ - 24October 2007

 زمان کودکي او چون هزاران کودک فقير و مستمندايراني سپري شد و دوران فرا گيري او آغاز گرديد و پدرش با آنکه از نظر هزينه زندگي در تنگنا قرار داشت، ولي او را به مدرسه فرستاد تا مهرماه سرآغاز باز گشايي مدرسه ها براي او آغاز همه ي زندگي اش باشد. چون در اين مکان بود که چشمش به دنياي بيکران علم و دانش و معرفت باز شد. در سن هفت سالگي براي کسب علم و دانش در پايه اول دبستان «ايثار» روستاي«کنارترشان» ثبت نام نمود تا درس ايثار و شجاعت و فداکاري و از خود گذشتگي را در آنجا بياموزد و به ديگران ياد بدهد. کلاس هاي دوم و سوم را نيز در دبستان ايثار گذراند. او سختي ها و مرارت هاي راه روستاي«مل گل»  تا «کنارترشان» را به جان مي خريد و پياده و گاهي وقت ها ( با وجود کم سن و سال بودن)  به تنهايي اين فاصله را طي مي کرد تا به ما نشان بدهد از همان کودکي مرد لحظه هاي شجاعت و بي باکي است. او سال چهارم را در حالي در دبستان شهيد« دستغيب »زادگاه خود ادامه مي داد که درس عشق و از جان گذشتگي را در دبستان ايثار کنارترشان فرا گرفته بود.
پس از کسب پايان دوره ي ابتدايي به علت فقدان مدرسه ي راهنمايي در زادگاهش، تصميم گرفت جهت ادامه تحصيل به« ابدان» برود. پس براي ادامه تحصيل در مدرسه راهنمايي «امام خميني» ثبت نام کرد تا در مکتب روح الله نيز درس صبر و استقامت فرا گيرد. او از شاگردان مودب و وظيفه شناس بود؛ زيرا با وجود اينکه فاصله خانه تا مدرسه چند کيلو متر بود، با شور و شوقي فراوان رهسپار« آبدان »مي شد تا خود را به مدرسه برساند ودر صف صبحگاه حضور داشته باشد و در آنجا بود که به فعاليت گروهي و ورزشي علاقمند شد. وي با ثبت نام در کلاس بسيج دانش آموزي مدرسه و با کسب درجه ي رزمنده در بسيج دانش آموزي فعاليت خود را آغاز نمود و بيشتر وقت خويش را در کنار دوستان بسيجي اش در بسيج مي گذراند.
تواضع، فروتني، صبر و حوصله ي او رمز موفقيتش در امور و فعاليت هاي گروهي و دسته جمعي بود. در فعاليتهاي انقلابي واجتماغي شرکت مي کرد ودوستانش را تشويق مي کرد تا در فعاليتهاي ديني و انقلابي شرکت فعال داشته باشند.
بالاخره با وجود مشکلات مالي در مهر ماه سال 1374 در دبيرستان «علامه طبا طبايي» به تحصيل مشغول شد، اما بيش از اين هر گز نتوانست قيافه رنجور پدر را نظاره گر باشد. به همين خاطر همزمان با درس خواندن، به اتفاق برادرش در امرار معاش و خرج خانواده نيز مثل گذشته پدر را ياري داد.
با اين وجود در مدرسه نيز در کنار درس خواندن فعاليت هاي فرهنگي اش را ادامه داد که از مهم ترين موارد مي توان به شرکت او در مسابقه ي نهج البلاغه و کسب رتبه  در مسابقات شهرستان نام برد، چرا که او احترام فوق العاده اي براي کلام امام علي (ع) قائل بود.
«عباس» رفته رفته امتحانات را در دبيرستان علامه طباطبايي به اتمام رساند و کم کم خود را آماده کرد تا در دانشگاه« امام حسين (ع)» ثبت نام کند. به همين منظور پس از گرفتن دفتر چه ي آماده به خدمت، عاشقانه در تاريخ 18/ 11/ 77 به خدمت سربازي اعزام شد و بنا به ميل قلبي و به خاطر عشق به سپاه و پاسداري از اسلام، بر جرگه ي سربازان امام در آمد و از سپاه« دير» به «شيراز» اعزام شد. در آن پادگان آموزشي بود که به پوشيدن لباس پاسداري مفتخر شد و در آنجا آن سرباز سر افراز پس از آموختن آموزشها و تعليمات رزمي و فرهنگي لازم، به «تهران» اعزام و سر انجام در تقسيم بندي خدمتي عازم منطقه جنوب شد تا در گرماي طاقت فرسا و نفس گير شرجي جنوب، جهت پاسداري از حريم مرزهاي آبي کشور به خدمت مشغول شود. آري، او زاده ي محروميت بود و با آن انس گرفته بود و مي بايست در منطقه ي محروم نيز خدمت کند.
در تاريخ 7/ 1/ 79 در حالي که در آنجا مشغول پاسداري از آب هاي نيلگون خليج فارس بود، در جزيره« ابوموسي» بر اثر حادثه اي شربت شهادت را نوشيد و بعد از 14 قرن به نداي سرور شهيدان لبيک گفت و خلعت زيباي شهادت را بر تن کرد تا در فراتي ديگر به تشنگان عشق وحقيقت بپيوندد و نا خود آگاه روزي تداعي شود که سرور شهيدان ابا عبد الله الحسين (ع) فرياد حق طلبانه ي :«هل من ناصر ينصروني» را سر مي داد. گويي آن صدا تازه و تازه تر مي شد و از کام اين جوان ناکام نيز بيرون مي آمد.
سر انجام پس از جستجو ي زياد، پيکر پاک آن عزيز را از آب گرفتند و او به خيل شهداي دريا پيوست تا يک بار ديگر آبدان غرق در عزا و ماتم شود. مراسم تشييع او را درست به خاطر مي آورم که با استقبال کم نظيري رو برو شده بود. برادران و خواهران بسيجي آن تابوت را تا بهشت شهدا بدرقه کردند.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد




وصيت نامه
.. سلام مادر. سلامي که همراه خود بيشترين اميد و آرزو هاي بر باد رفته را به همراه دارد. شايد نتوانسته باشم تمام احساساتم را  در چند سطر کاغذ بيان کنم؛ ولي به اندازه ي زمين و آسمان ها و به شمارش ماهي هاي اقيانوسها دوستت دارم.
دوستان و آشنايان
از شما تقاضا دارم که به هنگام مردنم دستهايم را باز بگذاريد تا همگان بدانند که با خود چيزي نمي برم و ديگر خواهش من از اطرافيان اين است که هنگام مردنم چشمهايم را باز بگذاريد تا منافقان کور دل بدانند من کور کورانه به اين راه نرفته ام و با چشمان باز دعوت حق را ليبک گفته ام.
هنگام مرگ، ياران، چشم مرا مبنديد          در دين ما حرام است با چشم بسته مردن                       عباس ابراهيمي


خاطرات 

 پدرشهيد:
من بچه هاي زيادي دارم؛ اما از بين بچه هايم عباس را به خاطر اين که هم درس مي خواند و هم در کار کشاورزي به من کمک مي کرد، بيشتر دوست داشتم. او در دوران مدرسه براي درس خواندن به آبدان مي رفت و اين براي من و مادرش بسيار سخت و نگران کننده بود که فرزند کوچکمان را به روستا هاي اطراف بفرستيم. دنبال بهانه بودم؛ چند بار سعي کردم نگذارم به مدرسه برود، اما هيچ وقت نتوانستم اين جمله را بر زبان بياورم، زيرا اراده و تصميم او بر همه چيز غالب بود و حتي حاضر نمي شد که برادرش او را همراهي کند. او هميشه به تنهايي اين فاصله ها را پشت سر مي گذاشت و حالا ما نيز بايد اين فاصله و جدايي و درد فراق و هجران را به تنهايي پشت سر بگذاريم. هر چند که مي دانم خدا با ماست.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین