سيّدغلامحسين سجّاديزاده
او هفتمين و آخرين فرزند و دومين پسر خانواده بود و از سوي پدر،« غلامحسين» نامگذاري شد تا هميشه غلام امام حسين(ع) باشد. پدر بزرگوار ايشان از سادات سرشناس و جليلالقدر منطقه بود و شهيد «سجاديزاده» از كودكي تحت تربيت دقيق ايشان و نيز مادر گراميشان قرار گرفت و آراستگي به خصلتهاي ارزندة انساني و اسلامي به تدريج در فطرت پاك و خداجوي آن شهيد سعيد، عجين گرديد. اواز كودكي با قرآن كريم آشنا شد و توانست زير نظر پدر گراميش اين كتاب هدايتبخش آسماني را ختم نمايد. نماز خواندن را در سن شش سالگي از والدين فراگرفت و همواره آن را اول وقت و با طمأنينه و حضور قلب بجا ميآورد. در سال 1350 و در سن 6 سالگي راهي مدرسه ابتداييِ «شفيق شهرياري»در روستاي« بحيري» گرديد و توانست تحصيلات ابتدايي خود را با موفقيت در همين روستا به پايان برساند. پس از گذراندن موفقيتآميز دوران ابتدايي، جهت ادامة تحصيل به «خورموج» رفت و در آنجا تحصيلات دورة راهنمايياش را در مدرسه راهنمايي «ادب» آغاز كرد. به دليل نبود مدرسه راهنمايي در روستاي« مل گل» و بُعد مسافت از اين روستا تا روستاي« بحيري»، او ناگزير بود هر روز فاصلة طولاني منزل تا مدرسه را با پاي پياده طي نمايد. پس از اتمام تحصيلات راهنمايي كه با آغاز جنگ تحميلي مصادف گرديد، وارد دبيرستان« ابوذر غفاري»در« خورموج» شد و مشغول به ادامة تحصيل شد. تحصيلات متوسّطة ايشان تا سال تحصيلي 64-1363 و تا پاية سوم رشتة فرهنگ و ادب بيشتر ادامه نيافت و اشتياق زايدالوصف شهيد به حضور در جبهه باعث شد تا ايشان عليرغم تمايل فراوان به تحصيل، سنگر مدرسه را به قصد حضور در سنگر جهادِ در راه خدا، ترك گويد.
پدر ش درتاريخ 10/3/1362 درگذشت و از آن پس، مشكلات زندگي شهيد بيشتر گرديد چرا كه با درگذشت پدر، مسؤوليت خطير ادارة خانواده بر دوش وي افتاده و ناچار بود با انجام تلاش صد چندان و تحمّل انواع مشكلات، خانوادة پدر را عزّتمندانه اداره نمايد.
با وقوع انقلاب شكوهمند اسلامي و در پي آن آغاز جنگ تحميلي، تحولي عميق در وجود او ايجاد شد و وقوع حوادث و اتّفاقات روزمرّه در سالهاي اولية پيروزي انقلاب، بر عُمق و اعتلاي بينش اسلامي و دينياش افزود و لذا آگاهانه تصميم به حضور در جبهه و دفاع از حريم مقدّس ايران اسلامي گرفت. از همينرو دورة آموزش جبهه را از تاريخ 24/11/62 تا 8/1/63 به مدت 45 روز در پادگان آموزشي شهيد« دستغيب»در« كازرون» گذرانيد و شش روز بعد از آن در مورخه 14/1/1363 عازم جبهههاي جنوب شد و در تيپ 14 كوثر، سمت جانشين فرمانده دسته را عهدهدار شد. در مورخه 4/3/63 پس از مدت 51 روز حضور در جبهه، به منزل بازگشت و در مهرماه همان سال يعني سال 1363 در پايه سوم متوسطه رشتة فرهنگ و ادب در به ادامه تحصيل پرداخت. عشق و شور فراوان او به جبهه سبب شد تا در زمستان همان سال و در مورخة 2/12/1363 براي دومين بار روانة جبهه شود. در اين بار، او عضو گردان امام حسين (ع) از ناوتيپ اميرالمومنين (ع) بود و به عنوان بيسيمچي گردان مذكور، به خدمت مشغول گرديد. اين بار حضور شهيد حدود چهار ماه به طول انجاميد و ايشان پس از گذشت 118 روز در مورخه 29/3/1364 به منزل مراجعت نمود.
براي سومين و آخرين بار در مورخة 20/1/1365 در قالب سپاه بزرگ محمد و همراه با برخي از دوستانش نظير شهيد« سيد محمد مهدي ركني» و آزاده «خليل رضايي» عازم جبهة فاو منطقه عملياتي والفجر 8 گرديد و در گردان ابوالفضل(ع) از ناوتيپ اميرالمؤمنين (ع) سازماندهي شد. ايشان همراه با تني چند نفر از همرزمانش پس از چند روز انجام مأموريت در خور عبدا... واقع در جنوب غربي فاو، جهت انجام مأموريت پدافندي به جادة فاو ـ امّالقصر واقع در شمال شهر فاو (پد 5) اعزام گرديد و در منطقهاي باتلاقي به مساحت حداكثر چهار صد مترمربع و در سنگرهاي كوچك به ارتفاع يك متر به مدت نه روز، مأموريت خود را خوبي انجام داد.
او در خانوادهاي رشد يافته و بزرگ شده بود كه فرهنگ قرآني، بر تمام شؤون آن حكمفرما بود. پدر ايشان يك قاري و تالي برجستة قرآن بود در بين مـردم به ديانت و پرهيزكاري، شهرت قابل توجهي داشت. وي به يمن تربيت ارزندة خانوادگي، از كودكي با قـرآن، انس گرفته و اين انس و الفت، در تار و پود وجودش ريشه دوانده بود. از اين رو هر روزصبح، قرآن ميخواند و با عشق و عـلاقه هم ميخواند.
شهيد« سجاديزاده»، قبل از رسيدن به سن تكليف شرعي، نسبت به بجاآوردن نماز و روزهگرفتن، مقيد بود و اينكار را بيآنكه كمترين اجباري از ناحية خانواده متوجه او باشد، انجام ميداد. آنچه كه در مورد ايشان، خيلي قابلتوجه است، اين است كه اين شهيد عزيز، علاوه بر بجا آوردن واجبات، نسبت به انجام مستحبات نيز بسيار راغب و مقيد بوده است. به گفتة خواهرش، اكثر اوقات، روزهدار بود بدون آنكه خانواده از روزهداربودنش اطلاع داشته باشند.
از ريا و ظاهرسازي بسيار دوري ميجست؛ اين موضوع بر كل زندگي ايشان تأثير گذاشته و سبب شده بود تا جنبههاي بسياري از شخصيّتش پوشيده بماند. با اينكه نوجوان بود اما در طريق عبوديت، مدارج قابل توجّهي را پيموده بود. حتيالأمكان، نسبت به اداي نمازشب، همّت ميگماشت و اينكار را با اشتياق فراوان و بيهيچ كسالتي انجام ميداد.
وقار و متانت و برخورداري از ويژگيهاي برجستة اخلاقي
شهيد« سجاديزاد»ه، به شهادت خانواده و دوستان و آشنايان، فردي بود بسيارآرام و متين و باوقار. از ورود به كارهاي لغو و بيهوده اجتناب ميكرد. عمرش را صرف هركاري نمينمود. هنگام ورود به هركار و موضوعي، به جنبة معنوي آن توجه جدي داشت و ز رهگذر آن رضاي خدا را ميجست.
بسيار مهربان و پرمهر و محبت بود و در خلق و خويش، ذرهاي كـبر و نخوت و خودبرتربيني ديده نميشد. هم از كبر متنفر بود و هم از متكـبر؛ و از همينرو با افراد متكـبر هيچ ميانهاي نداشت و از آنان دوري ميكرد.
فردي شوخطـبع بود اما بيهودهگو نبود و به عنوان شوخي، هر مطلبي را بر زبان نميآورد. در گفتارش چه جدي و چه شوخي، سنجيده عمل ميكرد و همين عامل، بر نفوذِ كلامش ميافزود و مخاطب را شيفتة خود ميساخت. در عين شوخطبعي، بسيار متين بود و وقاري مثالزدني داشت. از آراستگيِ قابلتوجهي برخوردار بود به طوريكه اين خصلت از خصلتهاي برجستهاش به شمار ميآمد. آراستگي ظاهري او بيترديد، معلول آراستگي باطنياش بود همچنانكه امام معصوم(ع) ميفرمايد: «مَنْ اَصْلَحَ لِلّهِ سَريرَتُهُ اَصْلَحَ اللهُ عَلانِيَتَهُ» يعني: هركس باطن خود را براي خدا اصلاح كند، خداوند ظاهرش را نيز اصلاح خواهد كرد.
حضور پرشور در برنامههاي انقلابي
شهيد، از اوان تشكيل بسيج مستضعفين، به عضويت آن درآمد و با همة وجود، به خدمت در برنامههاي بسيج، همت گماشت. از فعاليت در بسيج لذت ميبرد و علـيرغم تعدّد كارها، هيچگاه ابراز خستگي و دلتنگي نميكرد. از مشي نظري و عملي امام امت(ره) بهرههاي فراوان برده بود و آشنايي با آن بزرگوار، بزرگترين نقطة عطف زندگياش به شمار ميآيد؛ لذا به تبعيت از فرمان پيامـبرگونة آن پيشواي يگانة زمان و بزرگبت شكن تاريخ معاصر، با علاقهمندي فراوان، تصميم به حضور در جبهه گرفت و اين در حالي بود كه مشغول تحصيل بود و چهبسا اگر جبهه نميرفت، ميتوانست دانشگاه برود و به كسب مدارج بالاي علمي نائل آيد. اما او با بينش و بصيرت بالاي خود و با درك تيزبينانة مقتضيات زمان، به عنوان يك مسلمان آگاه و حقيقتخواه، در آن مقطع خاص، سنگر جبهه را بر سنگر مدرسه ترجيح داد و تصميم به حضور در ميدانهاي نبرد گرفت.
در جبهه بسيار نترس و شجاع بود و به گفتة همرزمانش، هيچ هراسي از فضاي جنگي و پرخطر حاكم بر آن نداشت؛ بلكه با آرامش و طمأنينة مثالزدني خود، به انجام وظيفه ميپرداخت و به پرخطربودنِ نوع مأموريت، عملاً اعتـنايي نميكرد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بِسْم ِرَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِيقِينَ
اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ
اينجانب سيّد غلامحسين سجّاديزاده فرزند سيّد عزيز، وصيت نامة خويش را آغاز ميكنم. مادر و خانوادة عزيزم! اينك كه در جبهههاي جنگ نياز به نيرو ميباشد، من هم به سهم خود خواستم اين دين را كه وظيفة هر فرد مسلماني ميباشد، ادا كرده باشم. رنج نبودن من در خانه را بر خود هموار سازيد؛ چه بسا خانوادههايي هستند و خواهند بود كه تمام پسران خود را براي لبيك گفتن به حسين زمانشان به جبهه فرستادهاند و همگي شهيد شدهاند. توصيهام به شما اين است كه رفتار و اخلاقتان با همه، بالأخص با همسايگان، اسلامي باشد. به برادرم بگوييد تو ديگر كوچك نيستي و عمر خود را بيهوده تلف نكن لااقل اگر درس نميخواني حرفهاي را پيشه كن و تو بعد از من، خودسازي كن و نماز را سبك مشمار. صله رحم را فراموش نكنيد.
مادر جان! از اينكه اجازه داديد من به آرزوي ديرينهام برسم، نميدانم با چه زباني و چه لساني از تو تشكّر و قدرداني نمايم. مادر عزيز! اگر از فرمانت سرپيچي كردم مرا به بزرگيت ببخش؛ چون اجر تو را جدّهات فاطمة زهرا (س) خواهد داد. هر كسي كه مرا ميشناسد خواهش ميكنم اگر عملي از من سرزده كه اسباب ناراحتي او را فراهم آوردهام، مرا ببخشند.
به اميد رهايي قدس و قطع يد تمام اجانب از ممالك مستضعف جهان. انشاءا...دعا براي امام يادتان نرود. خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي، خميني را نگهدار.والسلام علي عبادالله الصالحين فرزند شما سيّدغلامحسين سجّاديزاده
خاطرات
خليل رضايي:
«آخرين پاس نگهباني با هم بوديم. شهيد نماز صبح را به جا آورد و بقيه همسنگريها را نيز جهت اداي اين فرضية بزرگ الهي از خواب، بيدار نمود. با روشن شدن هوا، از سنگر نگهباني به سنگر استراحت مراجعه و به اتفاق شهيد و دو همرزم ديگر، مراسم معنوي زيارت عاشورا را برگزار نموديم. پس از آن، شهيد سجّاديزاده جهت تهيه چاي و صبحانه از سنگر بيرون رفت. چند لحظهاي نگذشته بود كه صداي انفجار شديدي به گوش رسيد. گرد و غبار زيادي به هوا برخاست و حتي به داخل سنگر نيز نفوذ كرد. از داخل سنگر، چندين بار شهيد را صدا زديم و از او خواستيم تا خود را به نزديكترين سنگر رساند. با فروكش كردن گرد و غبار و كاسته شدن از دود ناشي از انفجار، سراسيمه از سنگر بيرون آمده بلافاصله سراغ شهيد سجّادي زاده و ديگر دوستاني كه در موقع انفجار، بيرون سنگر بودند را گرفتيم. سنگر ادوات در اثر انفجار به كلي تخريب شده بود. يكي از همرزمان به نام «پيروزمند» را ديدم كه به شهادت رسيده بود. در سنگر سمت راست نيز نشاني از شهيد نيافتيم. خواستم كه از سنگر سمت چپ سراغ شهيد را بگيرم كه ناگهان پيكر مطهر شهيد عزيز سجّاديزاده را ديدم كه به خون پاكش خضاب شده و نخل قدش به زمين افتاده است. بر بالينش حاضر گشتم و او را در برگرفتم. هنوز رمقي داشت. كاري از دستم ساخته نبود. فوراً آمبولانس را خبردار كرديم و پيكر نيمهجان اين شهيد، همراه با پيكر شهيد پيروزمند و نيز يكي از مجروحين را به بيمارستان فاو منتقل نموديم. اما ساعتي نگذشته بود كه شهيد سيّد غلامحسين سجّاديزاده، به افتخار ابدي شهادت در راه خدا نائل آمد و روح ملكوتياش به ملكوت اعلي پركشيد. با غم و اندوه فراوان و بدن و لباسي خون آلود، به سنگر برگشتيم و وسايل شخصي ايشان نظير كولهپشتي و عينك خون آلودشان را پس از پايان مأموريت و بازگشت از فاو، به اتّفاق چند تن از دوستان، به منزل مادرش انتقال داده، تحويل داديم.» شهادت شهيد سجّاديزاده در مورخة 21/2/65 در شهر فاو به وقوع پيوست و پيكر مطهّر ايشان در قبرستان مل گل كنار قبر پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد. شهيد سجاديزاده در موقع شهادت 21 ساله بوده است. روحش شاد، يادش گرامي و راهش پررهرو باد.
« در آخرين مرحلة اعزام شهيد سجّاديزاده به جبهه، من نيز همراه ايشان بودم. ابتدا به جرّاحي در اطراف ماهشهر، محل استقرار ناوتيپ اميرالمؤمنين(ع) رسيديم و در گردان ابوالفضل(ع) سازماندهي شديم. بعد از گذشت چندروز بعد به منطقة عملياتي والفجر8 اعزام شديم. سه ماه قبل، عمليات والفجر8 انجام شده و فاو تصرّف شده بود. در خور عبدالله واقع در جنوب غربي فاو، مأموريتهاي محوّله را انجام ميداديم. بنده به اتّفاق شهيدسجّاديزاده، برادر فداييدوست و غلامرضا فقيهاحمداني، با هم در يك سنگر بوديم. آنچه كه بيش از هر چيز، از شهيدسجّاديزاده در ذهنم باقي مانده است، تقيّد و پايبندي ايشان به نمازِ اول وقت و ساير واجبات ديني بود. اخلاق خوب و حسنه و نيز شوخيهايش، همواره خستگي را از تن همسنگران، بهدر ميكرد. بيشتر مواقع، جهت نگهباني با هم بوديم. بعد از چند روز، نوبت به گروهان ما رسيد. در اين راستا، به خطّ مقدّم، پد 5 واقع در شمال شهر فاو، جادة فاو ـ امّالقصر اعزام شديم. محل مأموريت ما منطقهاي بود كوچك كه اطراف آن، باطلاق بود و مساحت آن از حدود چهارصدمترمربّع، فراتر نميرفت. در آنجا سنگرهاي كوچكي در خاكريز تعبيه شده بود و به دليل باطلاقي بودن منطقه، امكانِ حفر سنگر نبود. ارتفاع اين سنگرها يك متر بود و ايستادن در سنگر، امكان نداشت به همين دليل، نماز را نشسته ميخوانديم و بيرون از سنگر نيز به دليل قرار داشتن در تيررس آتش سنگين سلاحهاي سبك و سنگينِ دشمن، نميتوانستيم كه نمازمان را ايستاده بخوانيم. امّا در اين گيرودار، شهيد سجّاديزاده هر ازگاهي در بيرون سنگر نماز ميخواند و به خطرات جدّي موجود در اطراف خود، توجّهي نميكرد. او معتقد بود كه ترس از خمپارة دشمن نبايد مانع از انجام دقيق فريضة نماز گردد.
حدود نه روز در همانجا مانديم. روز اول، يكي از دوستانمان به نام شهيد عبدالمجيد روشنپژوه از برازجان كه در گردان ادوات عضويت داشت، هنگام وضوگرفتن، مورد اصابت مستقيم خمپارة دشمن قرار گرفت و بدن آن عزيز تكهتكه شد.
شهيد سجاديزاده يك روز قبل از اتمام مأموريتش، حديثي را دربارة اجر و ثواب شهيد، كه در يكي از روزنامههاي كثيرالأانتشار به چاپ رسيده بود، نشانم داد و آن را برايم خواند. گويا زبانحال شهيد، موقع خواندن حديث اين بود كه به زودي من هم خواهم رفت و آرزوي لقاء پروردگار و رسيدن به فوز عظيم شهادت، مرا بيتاب كرده است. براستي كه چنين شد زيرا تنها چند روز بعد، هنگام صبح بود كه در اثر اصابت تركش خمپارة دشمن، روح آسمانياش از قفس تنگ و فاني تنِ خاكي رهيد و تا عرش اعلا پركشيد.»
خواهر شهيد:
« يك روز من به اتفاق برادر شهيدم به منزل يكي از اقوام ميرفتيم در بين راه، با يكي از آشنايان برخورد كرديم. او سالها بود كه از بيماري خاصي رنج ميبرد و به همين خاطر، روزگار را با سختي و مشقت مي گذراند. جوياي احوالش شديم و از وضعيت بيماريش پرسيديم. او گفت: در هر حال الحمدلله؛ ولي بدتر شدهام كه بهـتر نشدهام. شهيد پرسيد: چرا به دكتر مراجعه نميكني؟ در جواب گفت: توان تأمين مخارج رفتن پيش دكتر را ندارم. شهيد از اين موضوع، خيلي ناراحت شد. وقتي به منزل برگشتيم، مقدار پولي را كه براي مخارج تحصيلش نزد من گذاشته بود، از من خواست. آنگاه آن پولها را در پاكت گذاشت و گفت: اين پول را مخفيانه دم درب منزل آن شخص نيازمند ببريد و به ايشان بدهيد. »
آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
شهيد نازنين «سجادْزاده»
كه ســر در مقدم رهبر نهاده
عزيزي با نماز و با حــيا بود
بسيجي بود و ســرباز خدا بود
جواني سربهزير و پاكدامن
وحاضـر در هواي رزم دشمن
جواني پاكباز و پاكسيرت
نترس و پرتوان و باجسـارت
نمازش را به ســنگر ايستاده
ادا ميكرد و دل بر دوست داده
دلــش در آرزوي ديدن يار
علي رضاعمراني
