غلامحسين قامشيپور
پدر بزرگش نام او را «غلامحسين» گذاشت، به نيت اينكه نوهاش تا آخر عمر، غلام امام حسين (ع) باشد. تولد او دقيقاً مصادف بود با عيد سعيد فطر سال 1348 در سال 1354 راهي مدرسه شد و دوران پنجسالة ابتدايي را در دبستان «شفيق شهرياري» روستاي «بحيري» با موفّقيت گذراند. چون در روستاي« بحيري» مدرسه راهنمايي و دبيرستان وجود نداشت، در سال 1359 وارد مدرسة راهنمايي «محمودي» (معلم فعلي)در« خورموج» شد و اين دوره را نيز با موفقيت سپري كرد. در سال 1362 تحصيلات متوسطة خود را در دبيرستان« ابوذر غفاري»در« خورموج»و در رشتة علوم تجربي آغاز كرد اما فقط تا پايان سال اول متوسطه، در اين دبيرستان تحصيل نمود و سال دوم دبيرستان را در سال 1363 به دبيرستان شهيد« مطهري» رفت. او در تمام مدت تحصيل، از دانش آموزان درسخوان و موفّق بود و در يكي از مقاطع تحصيلي توانست رتبه اول را در كل شهرستان «دشتي» به دست آورد و لذا به همين خاطر، يكدستگاه موتور سيكلت گازي از طرف ادارة آموزش و پرورش شهرستان به وي اهدا گرديد. رفت و آمد روزانه از روستاي« بحيري» با دوچرخه و بعدها موتور سيكلت گازي، براي شهيد بسيار خسته كننده بود اما شوق فراوان به تحصيل و ادبآموزي، سختي اين كار را بر او آسان ميكرد.
شهيد «قامشيپور» از سن 10 سالگي نماز را فرا گرفت و روزه گرفتن را از سن 13 سالگي آغاز كرد. در سن 12 سالگي به مكتب رفت و چندين جزء قرآن را نزد آقاي «سيّدعبدالمطّلب ركني» فرا گرفت. از عادات او تلاوت قرآن به صورت روزانه و مستمر بود به طوري كه هر روز صبح مقداري از آيات نوراني كلام ا... مجيد را تلاوت ميكرد.
عشق به حضور در جبهههاي نبرد حق عليه باطل او را واداشت تا در بهار سال 1363 جهت گذراندن دورة آموزش جبهه راهي پادگان آموزشي شهيد« دستغيب»در« كازرون» شود. پس از گذراندن دورة آموزشي، در حاليكه امتحانات خردادماه را با موفقيت پشت سر گذاشته بود، تصميم گرفت تا تمام تعطيلات تابستان را در جبهه بگذراند. لذا در اواسط ماه مبارك رمضان همان سال در مورخة 29/3/1363 راهي جبهههاي حق عليه باطل گرديد و تا مورخة 1/7/1363 در جبهه حضور داشت. در اين مرحله او عضو گردان امام حسين (ع) در ناوتيپ اميرالمؤمنين(ع) و مسؤوليتش آرپيجيزن بود. پس از بازگشت از جبهه، در كلاس دوم متوسطه رشته علوم تجربي دبيرستان شهيد« مطهري» ثبت نام كرد و آخرين سال تحصيلي دوران عمر نوراني و پر بركت خود را در اين دبيرستان در خردادماه سال بعد يعني سال 1364 به اتمام رساند آنگاه براي دومين و آخرين بار در مورخة 19/3/1364 همراه با تني چند از همرزمانش از جمله شهيد «علي شمسويي» راهي جبهه گشت و در عمليات« قدس 3» شركت نمود. در اين مرحله او در واحد زرهي لشكر نوزده فجر عضويت داشت و به عنوان آرپيجي زن سازماندهي شده بود.
در تاريخ 3/4/1364 شهيد« قامشيپور» و همرزمانش به دستور فرماندة دسته، مشغول ساختن سنگر در كنار نهرهاي رودخانة عظيم اروند رود ميشوند. نيروهاي دشمن اقدام به آتشباري سنگين به خصوص از طريق خمپارة 60 مينمايند.
يك گلولة خمپارة 60 نزديكي شهيد« قامشيپور» فرود ميآيد و تركش ناشي از آن، به پشت سر آن شهيد اصابت و ايشان را شديداً مجروح مينمايد. شهيد« شمسويي» به اتّفاق ديگر همرزمان، بلافاصله شهيد« قامشيپور »را به روي دستان خود بلند كرده، او را به سمت عقب انتقال ميدهند و از آنجا نيز اكيپ بهداري، سريعاً ايشان را به بيمارستان« طالقاني »ميرسانند. اما معالجات سودي نميبخشد و در عرض كمتر از يكساعت، شهيد «غلامحسين قامشيپور» به فيض عُظماي شهادت نائل ميشود و روح پاك و مطهّرش به ملكوت اعلي ميپيوندد. شش روز بعد، يعني در مورخة 09/04/1364، پيكر خفته به خون اين شهيد سعيد، بر دوش جمعيت انبوه امت حزب ا... و در ميان حزن و اندوه آنان به نحو باشكوهي تشييع و سپس در گلزار شهداي روستاي« بحيري» در صدف خاك پنهان ميگردد.
چيزي كه در بيان والدين، خواهر و برادران شهيد قامشيپور دربارة اين شهيد عزيز، از برجستگي بيشتري برخوردار است اين است كه آن شهيد به معناي واقعي كلمه، وجودش در خانه، سبب خير و بركت بود. طوري كه دست به هر كاري ميزده با خير و بركتِ بسيار، توأم بوده است. البته طبيعي است كه چنين باشد؛ اين شهيد بزرگوار در روز عيد سعيد فطر كه بزرگترين مناسبتِ آن پاك شدن از گناهان در طي ماه مبارك رمضان است، تولد يافته و از سن 10 سالگي كه نماز خواندن را شروع كرده، هرگز نسبت به آن كمترين بياعتنايي ننموده و روزه گرفتن را نيز 2 سال پيش از رسيدن به تكليف شرعي يعني در سن 13 سالگي آغاز كرده و تا آخر عمرِ كوتاه خود، عاشقانه به انجام آن پايبند بوده است. آري، اين چنين است كه وجود آن شهيد بزرگوار در خانواده همواره ماية بركت بوده است.
شهيد قامشيپور از خلاّقيت و قوة ابتكاريِ بالايي برخوردار بود و در نقاشي و برقكاري، تبحّر بالا و قابل توجّهي داشت. هم اكنون وسايل ابتكاريّ بسياري از ايشان، به يادگار مانده است.
در زمينة تقيّد به اخلاق اسلامي، شهيد«قامشي پو»، شخصيّت برجستهاي داشت. از غيبت بسيار متنفر بود و اصولاً سعي ميكرد در مواضع غيبت قرار نگيرد. به صلة رحم اهمّيت فراواني قائل بود و يكي از مهمترين عاداتش، سر زدن به اقوام و دوستان بود. در منزل تا آنجا كه ميتوانست به پدرش كمك ميكرد و با توجه به اشتغال پدرش در كار كشاورزي، همواره او را در اين زمينه ياري ميكرد و از اين رو در تأمين معيشت خانواده نيز نقش مهمي را ايفا مينمود. فردي بود به معناي واقعي كلمه، بيآلايش و ساده و بيريا و در عين حال، واجد خصايص برجستة انساني. لذا عليرغم سن كم، از عمق فكري بالايي برخوردار بود و قضايا و حوادث زمان خود را به خوبي تجزيه و تحليل ميكرد.
با قرآن كريم انس فراواني داشت. هر روز آيات قرآن را تلاوت ميكرد و از اين منبع فيّاض نور الهي، كسب نور مينمود. صدايي دلنشين داشت و در مسجد اذان ميگفت. به خدمت در مسجد و حسينيه، اشتياق زيادي از خود نشان ميداد و همواره به صورت فعال، در امر نظافت حسينيه و مسجد، شركت ميكرد. او در ساخت مساجد شهيد«مطهري»در «خورموج» و «وليعصر(عج)» در روستاي «بحيري»، به عنوان كارگر، زحمت زيادي كشيد و تلاش تحسين برانگيزي را از خود نشان داد.
به امام راحل (ره) عشق ميورزيد و مقلّد آن بزرگوار بود. علاقهمندانه كتب آن بزرگوار به خصوص كتاب توضيح المسائل ايشان را مطالعه مينمود. كتاب «مسائل حج» تأليف حضرت امام (ره) نيز از جمله كتبي بود كه شهيد« قامشيپور» آن را مطالعه كرده بود. داستان راستان شهيد« مطهري» را تقريباً تا به آخر مطالعه كرده و بهرههاي بسياري از مطالعة اين كتاب گرانمايه در زندگي فردي و اجتماعي برده بود.
با شهداي عزيزي چون «مهدوي»،« توسلي» و« سيد محمّد مهدي ركني»، ارتباط تنگاتنگي داشت و با آنان بسيار صميمي بود. ارتباط با اين شهداي بزرگوار از اصليترين عوامل آشنايي شهيد« قامشيپور» با جبهه و ايجاد تمايل جهت حضور در ميدانهاي نبرد حق عليه باطل بود.
او به معناي حقيقي، فردي فرهيخته بود به طوريكه از عادتهاي مستمر و هميشگياش، مطالعه بود. در تصميم گيري جهت اعزام به جبهه، با بصيرت كامل عمل كرد و آگاهانه راهي آوردگاه نبرد عليه دشمنان اسلام و ايران گرديد و خدا نيز پاداش زندگي پاك و سعادتمندانة او را به بهترين وجه ممكن عطا كرد و با شهادت، او را در جوار قرب خود، مأوا داد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحـيم
َلا تَحْسَبَنَّ الَّّذينَ قُتِلوُا في سَبِيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
به حضرت امام عصر (عج) و نائب برحقّش و بر امّت عزيز ايران، سلام عرض ميكنم و از خداي تبارك و تعالي نصرت اسلام و مسلمين را خواهانم و اميدوارم كه راه را براي عزم راسخ و تكيه بر الله تا انقلاب حضرت مهدي(عج) ادامه دهيم انشاء الله. در اين نوشتار، تأكيدي روي بعضي مطالب دارم و البته من خيلي كوچكتر از آنم كه به اين امّتي كه پيامـبر را دارد؛ ائمه(ع) را دارد؛ حمزه را دارد؛ اباذر و مقداد و شهدا را دارد، وصيت كنم. ابتدا روي صحبتم با شماست؛ امت عزيز و شهيد پرور! اي ملتي كه مورد توجّه و لطف باري ـ تعالي ـ قرار گرفتهايد و از نعمت امام برخورداريد. قدر امام را بدانيد كه او روحالله است؛ همانطوريكه ميدانيد اين انقلاب، متّصل به انقلاب حضرت مهدي(عج) ميشود و امام، رهـبري اين انقلاب را بر عهده دارد. پس در جهت باروري اين انقلاب، كوشا باشيم و صحنه را هيچگاه ترك نكنيم تا انقلاب هميشه با طراوت بماند و دوام داشته باشد انشاءالله؛ و هميشه شكرگزار اين نعمتها باشيم و هميشه از خدا نصرت اسلام و مسلمين را بخواهـيم. و سخني چند با نسل آيندة انقلاب دارم همانطوريكه ميدانيم اسلام براي زنده ماندن، احتياج به خون دارد حال اگر خدا خون بيارزش ما را قـبول كند، اسلام زنده خواهد ماند. شما اي نسل آينده! همانطور كه تا بحال حضور خود را در تمام صحنهها نشان دادهايد به راهتان ادامه دهيد. روي سخـنم بيشتر با دانشآموزان و محصّلين عزيز است در دو بعد «تعهّد» و «تخصّص»، پيشرفت كنيد. دانشگاهها را نگذاريد تا به دست اشخاص رژيم سابق بيفتد تا مبادا خون شهداي انقلاب فرهنگي و شهداي انقلاب و جنگ تحميلي پايمال شود. و حال، نوبت شما مادر عزيزم است كه هرچه فكر ميكنم كه براي قدرداني از زحمات شما چه كنم كه شايد بتوانم حق كوچكي را ادا كنم، فكرم به جايي نميرسد جز اينكه به بزرگواري خودت حلالم كـن. اين بديهي است كه هيچ قلمي و هيچ زباني نميتواند مقام مادر را بيان كند و حق او را ادا كند بجز خداي تبارك و تعالي. مادر عزيز و پدر بزرگوارم! بدانيد كه خدا، هر لحظه از زندگي، ما را مورد آزمايش قرار ميدهد. پس سعي كنيم از اين آزمايشها سربلند بيرون بياييم و ذكر خدا را فراموش نكنيم؛ پدر عزيز و مادر گرامي! بدانيد كه جاي شهيد نزد رسولالله(ص) و علي (ع) و امام حسين(ع) و امام حسن(ع) و ديگر ائمّه(ع) و شهدا ميباشد و اين آرزوي هر زنده دلي است كه هميشه در اين جمع باشد. هر كس در دنيا عاشق چـيزي ميشود من هم عاشق الله و شهادت هسـتم پس شهادت هديهاي است كه نصيب هركس نميشود. پس اگر شهادت نصيب اين بندة حقـير شد، خدا را شكر كنيد و هيچگاه ما را از دعاي خـيرتان فراموش نكنيد و بيشتر از خدا بخواهيد كه گناهان همه را بيامرزد و همه را عبدالله قرار دهد انشاءالله. مادر عزيزم و پدر بزرگوارم! شايد خودتان بدانيد كه چه دردها و رنجها و زحمتها براي من كشيدهايد بجـز شما كسي علاقة شما را به فرزندتان درك نخواهد كرد. پدر و مادر! ناراحت نباشيد كه خدا كاشفُالكروب است و هيچ كارِ كوچكِ ما را ناديده نميگـيرد. پس هميشه به ياد خدا باشيم و به ياد مرگ. و همينطور شما پدر عزيزم! اميدوارم كه تسلّي خاطر براي خانواده باشيد و خداوند انشاءالله به همة خانوادة شهدا صـبر عنايت فرمايد و هميشه دنبالهرو راه شهيدان باشيد و صحنهها را ترك نكنيد و مؤمن به اين انقلاب باشيد و بدانيد كه اين انقلاب، متّصل به انقلاب حضرت مهدي(عج) ميشود و لحظهاي از پاي ننشينيد و امام و جمهوري اسلامي را محافظت كنيد و در آخر بگويم كه هيچكس مرا به جبهه رفتن وادار نكرد بلكه خودم راهم را تشخيص دادم و آگاهانه و با كمال ميل به جبهه رفـتم تا درخت تازهروييدة انقلاب را با نثـار خون خود آبياري كنم و ترجيح دادم كه اگر هزار بار گلولههاي دشمن مرا پارهپاره كند خيلي باارزشتر است تا در بسـتر بميرم. و اي شمايي كه از جبههرفتن ميترسيد كه برويد و كشته شويد؛ مگر شما روزي نميميريد؟ اگر تابحال چنين فكر كردهايد، بدانيد كه فكر باطلي بوده است و به خود آييد و راه الله در پيش گيريد چون بازگشت همه، به سوي خداست و من عزيزتر از شهيد شهرياري نيستم؛ عزيزتر از شهيد طاهري، يحيي فقيه، رضايي و شهيد صدريانآزاد نيستم. در ضمن مرا در گلزار شهداي بحـيري دفن نماييد. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي(عج) خميــني را نگهدار. غلامحسين قامشي پور
آثار منتشر شده درباره ي شهيد
شهيد راست قامت «قامشي پور»
سرش از عشق مهدي، مست و پر شور
بسيجـي بود و يار عـاشقان بود
ديـار پـاك او «مِلْ گـاودان» بود
نجيب و سربهزير و با صداقت
دلـش آيينـهي مهـر و مــحبّت
به درسِ عشق ورزي، خوب و ممتاز
لبش خنـدان، دلش آيينهي راز
وجـودش منبـع خـيـر و سعـادت
كــلامـش آيـههـاي استقـامـت
به هنگـام شهادت، نوجوان بود
گُلـي از بوستـان عـاشقـان بود
به جبهه رفـت و درسش را رها كـرد
دلـش را مـكتب عـشق خدا كـرد
فرشتـه پيش پايش در سجود است
بلنـد از نام او، «اروند رود» است
عليرضا عمراني
