اطلاعات عمليات

کد خبر: ۱۱۴۲۸۱
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۳۸۶ - ۱۴:۲۲ - 25October 2007
ساعتي از ظهر گذشته بود .و براي بررسي خطوط پدافندي از قرارگاه با دو نفر از بچه ها عازم خط مقدم شديم تا مسير شناسائيهاي جديدي را پيدا کرده و تغييرات احتمالي را در خط دفاعي عراق بر رسي کنيم . همينطور که در امتداد خط پدافندي حرکت مي کرديم ، در محل هاي متفاوت متوقف مي شديم و با رفتن به بالاي خاکريز و با استفاده از دوربين و نقشه خطوط خودي و دشمن  و حد فاصل بين آنها را بررسي مي کرديم . درست خاطرم نيست که محل چندم بود که در حال بررسي بوديم ، چشمم به پرچم جمهوري اسلامي افتاد  که به زيبائي خاصي رقص کنان خود نمائي مي کرد . معمول هميشه اين بود که هرجا در پشت خاکريز ماشين رو پارک مي کرديم همانجا به بالاي خاکريز مي رفتيم و کارمون را انجام مي داديم . اينجا هم مثل بقيه جاها . پس از پارک ماشين پياده شديم . تا به بالاي خاکريز برويم .


هر از چندي سفير گلوله اي آسمان را مي شکافت و پس از طي مسافتي طولاني بر بستر خاک فرود مي آمد و گاهي هم  طعمه اي را مي بلعيد . طبق معمول از ماشين پياده شديم و به سمت پرچم براه افتاديم . هميشه تقريبا ابتدا من به سمت و بالاي خاکريز مي رفتم و همراهان پشت سرم مي آمدند  ناخود آگاه اين بار توقف کردم و همراهان به سمت پرچم و خاکريز حرکت کردند . يکي از بچه ها مرا صدا کرد ، و گفت که چي شده  ، چرا نمي آئي ، گفتم به نظرم اينجا بالا نرويم بهتره  بيائيد قدري پايئن تر ( يعني به سمت شلمچه ) بريم  يکي از بچه ها گفت .، چه فرقي مي کنه بابا بيا الآن مي ريم . . گفتم نه اينجا پرچم است و عراقيها هم پرچم را مي بينند و  احتمالا در کنترل شديد عراقيهاست .  و بهتره که قدري پايئن تر برويم . البته يکي از بچه ها به بالاي خاکريز رسيده و مشغول ديده باني و کار بود . ولي با سماجت من پائين آمد و در امتداد خاکريز حدود 30 الي 40 متر به پائين رفتيم و از آن بعد به بالاي خاکريز  رفته و خطوط پدافندي دشمن را بررسي       مي کرديم . و همچنان هر از چندي سفير گلوله اي آسمان را مي شکافت و به زمين مي خورد . دقايقي گذشت و يک گلوله توپ در حدود 100 متر عقب تر فرود آمد . و قدري بچه ها رو شوکه کرد . . . . . چند دقيقه ديگر سفير گلوله اي ديگر که حتي صداي پرتابش را هم شنيديم . زوزه کنان فضا را در مي نورديد و نزديک و نزديکتر مي شد . همه هواسمان به گلوله بود که کجا فرود خواهد آمد . هر لحظه صدا نزديک و نزديکتر مي شد . کم کم ترس و دلهره خود نمائي ميکرد و افراد به همديگر نگاه مي کردند . تا اينکه فرود گلوله به انتظار همه پايان داد . و بر فرق خود روي جيپ نو و تازه تحويل      گرفته مان فرود آمد . دود و آتش و خاکستر به هوا برخاست  و بالطبع گلوله هاي بعدي هم روانه شدند .( چون عراقيها متوجه ميشدند که گلوله به هدفي خورده که دود بلند شده همانجا را مجددا گلوله باران مي کردند ، و در اطراف فرود      مي آمدند . من هم که واقعا متاسف شده بودم که جواب عبدالله آبادي ( مسول تدارکات ) را چي بدم با کليد هاي نو و بدون خط ماشين ور مي رفتم . و در فکر من و بچه ها اين بود که چطور شد اينبار اگه در همانجا بالاي خاکريز مي رفتيم ، حال و روزمون بهتر از اين جيپ نبود ، بهر حال  بايد دقايقي را در همانجا مي مانديم تا آتش فرو کش کند و برگرديم  .


با خود روهاي عبوري  به قرارگاه برگشتيم . اتفاقا عبدالله آبادي را ديدم . کليد خود رو را به ايشان دادم و گفتم بيا اين خودرو بدرد ما نمي خورد . گفت چرا . گفتم اينجا که ما ميرويم همه اش گلوله و تير و ترکش است ، ماشين نو هم بدرد  نمي خورد . ، حيف است که خود روئي به اين نوئي اينجا برود و خط بيفتد و احيانا ترکش بخورد . . . . . با يک حالت بذل و بخشش گفت . فداي سرتان . با لهجه مشهدي  مگه ماشين از جون شما مهمتره . نه من نمي گيرم . برويد پي کارتان . گفتم حالا کوتاه بيا ما با وانت بيشتر کارمان راه مي افته . اگه وانت داري بهتره ، اين بنده خدا از همه جا بي خبر گفت ، خوب حالا يه حرفي کليد رو بده و بيا اين کليد وانت ، اينم نونوه  بگير کارتون رو بکنيد بچه هاي مردم رو به کشتن ندين . مواظب باشيد . . . . نميدانستم چي بگم . . کم کم خنده ام گرفته بود . منم با يه قيافه معصومانه گفتم بيا اينم کليد خود رو جيپ  نونوه ببين خط هم نيفتاده  . . . .. ( البته منظورم کليد بود نه خود ماشين ) و او گفت خدا خيرت بده اتفاقا بچه هاي عمليات . ازم خود رو جيپ خواستند . خيلي خوب شد .  خود رو جيپ منهدم شده را تحويل داديم و يک خودرو توياتا وانت نو تحويل گرفتيم . و تنها چيزي که از جيپ ماند اين عکس يادگاري بود که براي مبادا روز گرفتيم . والسلام
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین