عامل,رمضانعلي
بچه هاي تيپ وقتي فهميدند حاجي از سفر مکه بر گشته و آمده اهواز ،لحظه شماري مي کردند که بر گردد قرار گاه .جلوي سنگر فرماندهي را آذين بسته بودند .همه در جنب و جوش بودند .گفته بودند بعد از ظهر ميرسد مقر . هر کدام از بچه ها ،از مراسم استقبال حجاج خاطره ايي داشتند اما اين جا ميان ميدان جنگ ،عملي کردن آن خاطره ها ممکن نبود .نه مي شد کوچه اي را چراغاني کرد و نه گوسفندي پيش پاي او قرباني کرد .
بچه ها شيريني مختصري تهيه کرده بودند .از تدارکات شکر گرفته بودند تا بعد از آمدن حاجي ،از يکديگر پذيرايي کنند .حا لا همه چشم به جاده دوخته بودند .بعد از ظهر بود که جيب کهنه ي غنيمتي وارد مقر شد .همه دويدند طرف جيپ . يکي از پيرمردها هن هن کنان شعري را بلند مي خواند و در ميان هر بيت ،صلواتي مي فرستاد .جيپ ايستاد و بچه ها حاجي را در آغوش گرفتند .اين رسم جنگ بود که حجاج هم ساده و بي پيرايه استقبال شوند .
هر کسي چيزي مي گفت و شوخي مي کرد و البته همه سوغات مکه را مي خواستند .حاج رمضان ،پيش از آن که بيايد ،لباس احرامش را تکه تکه کرده بود تا براي جانماز به بچه ها هديه بدهد .
حاجي ،دور از جان شما ،معمولا لباس احرام را نگه مي دارند براي لباس آخرت !
اين را فرومندي يکي از دوستان حاجي گفت و به لبخند ،جوابي شنيد .
حالا که يک جانماز هم به تو دادم .دعا کن که به کفن احتياج پيدا نکنم و همين جا تو جبهه شهيد شوم !
اين نهايت آرزوي مردي بود که صبح يک روز ماه مبارک رمضان ،در محله ي عامل شهر مشهد به دنيا آمد و فاصله ي خراسان تا هورالهويزه را بيست و دو سال طي کرد .فاصله اي که از سال 1340 در يک خانه ي کوچک در محله ي عامل شروع شد .
پدر نصر الله کارگر بود و هر روز صبح ،پاشنه ي در چوبي خانه را با ذکر الهي به اميد تو مي چرخاند تا فرزندانش با روزي حلال بزرگ شوند .
مادرش از 5 سالگي براي رمضان جانماز دوخته بود و يادش داده بود که چگونه خودش برود مسجد محله و بر گردد .فرق بين ظالم و مظلوم را هم درمسجد ياد گرفته بود .
سيزده سال از شروع اين فاصله گذشته بود که يک روز با دوستانش تصميم گرفتند سخنراني نوغاني ،يکي از روحانيون در باري را به هم بريزند .اين شروع يک قصه ي تازه در زندگي رمضان بود .
زمستان 1357 هفده سال از شروع اين مسير سپري شده بود .سرماي دي ماه مشهد تا مغز استخوان را مي سوزاند .
غروب يک روز رمضان ،جلوي در مسجد محله با بچه ها قرار گذاشته بود .کت نيمدار که آستر آن کت قديمي پر از اعلاميه است .
راه افتاده بودند .همه موچه هاي محله را گشته و آخر سر رسيدند و آن ها همه فرار کردند و به خانه بر گشتند .صبح همه اهل محل اعلاميه آقا را توي حياط خانه پيدا کردند .
غروب آن روز ،به غروب هاي ديگر پيوند خورده بود تا طلوع انقلاب از راه رسيد .به صورت افتخاري به عضويت سپاه پاسداران در آمد .روز ها در سپاه خدمت مي کرد و شب ها حفاظت از کلانتري هاي 3 و 4 را به عهده گرفته بود .
سال 59 در موقعيت نوزدهم اين مسير شنيد ،که نامش در ليست محافظان بيت امام خميني (ره) نوشته شده .از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد .آمد خانه با حاج نصر الله و مادرش خداحافظي کرد . حاج نصر الله تا دم در پسر را بدرقه کرد .مادربرايش آينه و قرآن گرفته بود .پدر و مادر ،جوان شان را ديدند که قد کشيده ،مردي شده بلند با لا و رشيد .آب پشت سرش ريختند و مسافرشان از خم کوچه گذشت .
در مدتي که در جماران بود ،يک بار قرآن دست نويس خودش را به آقا داده بود که امضا کند .بهترين هديه اي که مي توانست براي چشم روشني عروسي دوستش بياورد .
با شروع جنگ تحميلي ،جزو اولين نيروهاي داوطلب بود .سال 1360 ،بيست ساله بود که با منافقين در گير شد و توانست خودش را براي مقابله با دشمن بزرگتري حفظ کند .
در همين سال ،دوباره به جبهه اعزام شد و به عنوان فرمانده گردان ولي عصر (عج) در تنگه چزابه ،فتح المبين ،رمضان و مسلم بن عقيل حماسه هاي بسياري از خودش به يادگار گذاشت .در اين حوالي از زندگي بود که زخم هايي از جبهه به يادگار بر داشت و ترکش خمپاره ي دشمن جوهره ي صدايش را از او گرفت .
بچه هاي عمليات والفجر مقدماتي ،والفجر يک و والفجر دو دلاوريهاي به ياد ماندني از معاون فرماندهي تيپ امام صادق (ع) از لشکر 5 نصر خراسان در خاطرات شان دارند .
عمليات والفجر سه که به پايان رسيد ،رمضان تصميم گرفت به يکي از ارزوهاي ديرينه اش جامه عمل بپوشاند و چه جامه اي برازنده تر از لباس احرام و زيارت خانه خدا .اين جا بود که احرامش را جانماز بچه هاي تيپ امام صادق کرد .
در عمليات والفجر 4 در پنجوين جنگيد .در يکي از همين روزها ،ضرورت همراهي با شيعيان جنوب لبنان را احساس کرد و براي نبرد با اسرائيل غاصب عازم لبنان شد .هنوز يک ماه از عزيمتش به لبنان نگذشته بود که براي نبرد دوباره با مزدوران بعثي ،به جبهه فرا خوانده شد .اين بار فرمانده تيپ امام صادق (ع) مي بايست در عمليات خيبر حماسه اي ديگر را رقم مي زند .
سر انجام در آستانه ي سال نو ،روز پنجم اسفند که هوا بوي بهار مي داد و سبزه هاي منطقه ي هوالهويزه آماده بيدار شدن بودند .حاج رمضان عامل به آخرين موقعيت اين بيست و دو سال پا گذاشت و از ناحيه ي سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد .
پيکرش را مردم خراسان تشييع کردند و با لباس رزم در حرم امام هشتم به خاک سپردند و آن جانماز ها ،براي هميشه يادگار نزد دوستان باقي ماند .
منبع:"موقعيت 22"نوشته ي کرامت يزداني،نشر ستاره ها-1385
خاطرات
صغري سلطاني :
از سپاه مراجعه كردند و گفتند:« شناسنامهاش را مىخواهيم تا مقدمات ثبت نام آقاى عامل را براى حج فراهم كنيم.» پدرش بعداً شناسنامه رابه سپاه تحويل داد. بعد از مدّتى خودش هم آمد و كار را پىگيرى كرد. منتهى در آخر گفت:« امسال اعزام نخواهيم شد و سال بعد به مكه مىرويم.» او باز به جبهه رفت. سال بعد باز دوباره سراغ شناسنامهاش آمدند. گفتم:« پارسال كه اسمش را نوشتهايد و خودش هم بقيه ي كارهايش را آماده كرد. باز حالا دوباره چرا؟» گفتند:« نه امسال حتمى است. به چند تا از برادرها از جمله آقاى عامل قول دادهايم.» اسمش را نوشتند بعد تلفن زده و از او خواستند كه براى رفتن به مكّه آماده شود؛ كه شهيد به مكّه هم رفت.
سيد كاظم حسيني:
يك روز كه مشغول صحبت با برادر عامل بودم، ايشان برايم تعريف كرد كه:
در درگيرى با يكى از خانههاى تيمى در منطقه «كوهسنگى» مشهد در يك موقعيت حساسى بوديم و منافقان كاملاً به ما تسلّط داشتند. با اين وجود به محض شنيدن صداى اذان من در گوشهاى مشغول خواندن نماز شدم. البته اين كار من مورد تعرض مسئولمان قرار گرفت. چرا كه از نظر ايشان آن لحظه وقت مبارزه بود نه وقت نماز؛ ولى من با آگاهى كامل نسبت به وظيفهام، نماز اول وقت را در همان جا به جا آوردم. البته نه نمازى كه با طمأنينه كامل و رعايت تمام اصول باشد. بلكه منظورم همان نماز زمان جنگ و بحران است. و درست بعداز سلام نماز بود كه موفق شدم يكى از منافقان را به هلاكت برسانم و همان باعث سقوط خانه تيمى شد. من موفقيّتم را در آن درگيرى نشأت گرفته از همان نماز اول وقتم مىدانم.
هادي سعادتي :
در يكى از روزهايى كه همراه برادر عامل درمنطقه عملياتى «بيت المقدس» در خرمشهر بوديم، ايشان چنان مشغول رسيدگى به كارهاى پشتيبانى شد كه واقعاً مىشود گفت خودش را فراموش كرد. يك دفعه ديدم همان طور كه در حال پيگيرى امور از اين طرفِ گردان به آن طرف مىرفت، از فرط خستگى بى هوش شد و بر روى زمين افتاد. وقتى كمى حالش بهتر شد، گفتم:« بهتر نيست كه يك سِرُم به شما وصل كنند؟» گفت:« نه، لازم نيست. طورى نشده، فقط كمى خونم رقيق شده كه آن هم با يك ليوان دوغ خوب مىشود.» هر چه اصرار كردم قبول نكرد. حتى نپذيرفت كه ادامه ي كارش رادر پشت خط مقدم داشته باشد.
رمضان علي عامل گوشه نشين :
عراق در حدود دو شب متوالى روى نيروهاى ما آتش شديدى ريخت. شب سوم از ساعت 3 شب به بعد تيراندازى دشمن به طور كامل قطع شد. احساس كردم كه بايد خبرهايى شده باشد. صبح به همراه تعدادى از مسئولين گردان از سمت چپ خط به طرف جلو رفتيم. ديدم تعدادى از برادرانِ مستقر در خط، از سنگرها خارج شدهاند. ازآن ها اوضاع و احوال را پرسيديم؛ گفتند:« نيروهاى عراقى عقب كشيدهاند و رفتهاند.» موضوع را مورد بررسى قرار داديم و متوجه شديم كه بله، واقعاً آن ها منطقه را ترك كرده و موانعي هم پشت سرشان و داخل سنگر هايشان ايجاد كرده بودند (سيم خاردار - كاشت مين). با مسئولين تيپ خودمان تماس گرفته و وضعيت را اعلام كرديم. مسئولين مربوط هم به ما اجازه دادند كه تپههاى مهم و استراتژيك را اشغال كرده و در آن ها مستقر گرديم و اقدامات استقرارى صورت گرفت و ارتباط و اجازهاى بين نقاط مختلف محدوده كار برقرار شد.
علي قانعي:
خبر رسيد كه نيروهاى ما درمنطقه عملياتى «والفجر 4 » با پاتك خيلى سنگينى از سوى دشمن مواجه شدهاند و حجم آتش به حدّى درآن منطقه سنگين است كه تعداد زيادى از نيروهاى در آن جا به شهادت رسيده اند. به محض شنيدن اين خبر به همراه فرمانده گردان (شهيد طاهرى)عازم خط شديم، واقعاً ما درآن جا با يك موقعيّت خاصّى روبرو بوديم. عراق چنان بر روى آن منطقه آتش مىريخت كه نمىشد جايى خالى از گلوله پيدا كنى. اگر يكى از بچهها سرش را بالا مىآورد و يا حتى كوچكترين حركتى مىكرد، حتماً هدف گلوله ي دشمن قرار مىگرفت. در چنين شرايطي كه حركت نيروها با مشكل مواجه و هر كس در جايى نشسته بود، برادر عامل خيلى راحت بر روى خاكريز راه مىرفت و از حال بچهها جويا مىشد. گاهى هم براى تقويت نيروها آر.پي.جى يكى از بچهها را مىگرفت و به طرف دشمن نشانه مىرفت. وقتى از روى نگرانى به ايشان گفتم:« برادر عامل! بيا پايين ،الان است كهعراقي ها شما را بزنند.» گفت:« مگر نمىبينى روحيه ي بچهها چقدر خراب شده!؟ من مجبورم همين جا باشم. هر چه قسمت باشد همان مىشود، اگر بنا باشد تيرى به من بخورد هر كجا كه باشم فرقى نمىكند.»
احمد صادقي گلمكاني :
يك روز وقتى در حين صحبت با برادر عامل از ايشان پرسيدم كه شما چرا ازدواج نمىكنى و فكر تشكيل خانواده نيستى!؟ گفت:« فكر نمىكنم اين چند روز ديگرى كه من مهمان اين دنيا هستم ارزش اين را داشته باشد كه بخواهم يك فرد و يك خانواده ي ديگر را گرفتار خودم بكنم.»
غلامرضا عطايي:
قبل از عمليات خيبر بود كه من به عنوان گزارشگر راديو به جبهه اعزام شدم، تا خبر سلامتى رزمندگان را ضبط و از طريق راديو به گوش خانوادههايشان برسانم. در حين مصاحبه بودم كه برادر عامل را ديدم، با اصرار خواستم تا مصاحبهاى هم با ايشان داشته باشم، اما برادر عامل در كمال تواضع با همان خندهاى كه هميشه بر لبانش بود گفت:« نه، حوصله دارى! جنگ است ديگر، تازه پدر، مادرم از خبر سلامتى من مطلع هستند. اصلاً در اين شرايط خبر سلامتى لازم نيست.» و خيلى ساده از كنار اين قضيه گذشت.
محمد تقي فروتن:
در سنگر نشسته بوديم كه يكى از فرمانده گروهان ها پيش برادر عامل آمد و گفت:« ما يك بسيجى نوجوان داريم كه خيلى اذيّتمان مىكند، دفعه اولش است كه به جبهه آمده و خيلى ترس و وحشت دارد.» برادر عامل به فرمانده گروهان گفت:« او را پيش من بفرست ببينم چه مىگويد.» برادرِ بسيجى داخل چادر آمد، سلام كرد و همان دم درب نشست. عامل خيلى سنگين جواب سلامش را داد و بى اعتناء به او مشغول كار خودش شد. آن بسيجى نوجوان منتظر نشسته بود و نگاه مي كرد تا ببيند چه تصميمى برايش مىگيرد؟ بعداز 15 دقيقه سكوت را شكست، شايد براى اولين بار بود كه يك دفعه از دهانش در آمد و گفت:« برو آن ظرفها را بشوى.» ساعت 11 شب بود و آن نوجوان هم از تاريكى مىترسيد و از طرفى هم به محدوده گردان و اين كه تانكر آب كجاست آشنايى نداشت. در ضمن برادر عامل يك اشارهاى هم به من كرد و گفت:« بلند شو برو بيرون كمكش كن .» وقتى بيرون رفتم ديدم ايستاده است. گفتم:« چرا ايستادهاى و كارى انجام نمىدهى؟» گفت:« كجا بروم؟ چرا فرمانده گردان مرا اذيت مىكند؟» گفتم:« بنده خدا خسته است، دوست دارد شما ظرف هايش را بشويى. حالا اگر نمىخواهى خُب نشوى.» گفت:« اگر نشويم پدرم را در مىآورد.» بعد پرسيد: «حالا كجا بايد بروم؟» او رابه سمت تانكر آب هدايت كردم و چند دقيقهاى هم با او آن جا نشستم. بعد از اين كه ظرفها را شست و آورد يك نيم ساعتى داخل چادر عامل نشست. ساعت 12 شب بود، عامل يك اسلحه به او داد و گفت:« همين الان بلند مىشوى و مىروى سر فلان تپه مىايستى تا من بيايم.» و براى اين كه تپه را پيدا كند يك كروكى كشيد و به او داد و خودش هم با خيال راحت گرفت خوابيد. بعد از چند لحظهاى گفتم:« آن بنده خدا تنهاست و منتظر شماست.» گفت:« هيچ طورش نمىشود، اصلاً ناراحت نباش.» بعد از سه ساعت بيدار شد و مرا هم بيدار كرد و گفت:« حالا برويم از آن برادر بسيجى خبرى بگيريم.» وقتى به كنارش رسيديم، ديديم خيلى مرتّب اسلحه را به دست گرفته و مشغول نگهبانى است. تا ما را ديد سلام و احوالپرسى كرد. به پيشنهاد برادر عامل به اتّفاق آن برادر بسيجى به داخل سنگر فرماندهى رفتيم، عامل يك چايى درست كرد و به او داد بعد گفت:« من يك چيز هايى درباره شما شنيده بودم و حال آن كه مىبينم درست نبوده.» او گفت:« چون دفعه اولم بود، يك سرى اشتباهاتى داشتم. ولى قول مىدهم كه ديگر تكرار نشود.» عامل گفت:« نه تو اشتباهى نداشتى.» فردا صبح فرمانده گروهان آمد و ايشان را تحويل گرفت و رفت. بعد از گذشت مدّتى برادر عامل از فرمانده گروهانش سؤال كرد كه بسيجى ما چطور است؟ و او گفت:« به قدرى خوب شد، كه به عنوان داوطلب شبها گشت مىرود.»
عليرضا گوهري:
برادر عامل در يكى از عمليات ها مجروح و تارهاى صوتيش به شدت دچار آسيب شد؛ به حدّى كه ديگر نمىتوانست صحبت كند. تا اين كه امام رضا ايشان را شفا داد. يك روز خاطره اش را اين گونه براى بچهها تعريف کرد که:
براى مرخصى رفته بودم مشهد و از آن جا كه نمىتوانستم صحبت كنم، مدّت زيادى را به انتظار ماشينى كه در مسير منزل حركت كند كنار خيابان ايستادم. تا اين كه شنيدم رانندهاى گفت:« ميدان بار؟» سريع دويدم كه سوار شوم؛ چون مىدانستم كه اگر درنگ كنم حالا،حالا هاست كه بايد كنار خيابان بايستم. قبل از من پنج نفر ديگر سوار ماشين شده بودند وبراى يك نفر جا بود. وقتى سوار شدم ديدم يك نفر آمد و گفت:« اين ماشين براى من ايستاده. شما چرا سوار شدى؟» من كه نمىتوانستم صحبت كنم جوابى ندادم. براى همين راننده به آن آقا گفت:« كارى نداشته باش، بنده خدا لال است، بگذار ببرمش.»
مهدي خويشاوندي:
قبل از عمليات «سومار» بود و من به مرخصى آمده بودم. عامل با دوستش - تقى رادنورى - به يك جايى رفته بود. شخصى به زبان محلى به آن ها گفته بود:« قرقاندى؟» يعنى حالت چطوره؟ سردماغى؟ عامل از اين كلمه خوشش آمده بود. در هر جا كه رسيده بود اين كلمه را نوشته بود. در دژ، در سومار و... اين كلمه نوشته شده بود. بعضى از مسئولين به اين كلمه حساس بودند يعنى چه در همه مناطق اين كلمه به چشم مىخورد. فكر كرده بودند پشت اين كلمه قضيهاى خوابيده است. افرادى را مأمور كردند كه موضوع را بررسى نمايند چون معنى آن را نمىفهميدند. در نهايت پس از پيگيرىهاى زيادى به اين مطلب رسيدند كه اين كار، كار آقاى عامل و رادنورى است.
احمد صادقي گلمكاني:
قبل از عمليات خيبر بود كه مىبايست به همراه برادر عامل جهت انجام مأموريت به «لبنان» مىرفتيم. در مدّت حضورمان در لبنان ايشان در عين حال كه از توفيق زيارت حضرت زينب (سلام اللَّه عليها) خيلى خوشحال بود، اما از اين كه نمىتوانست به خاطرانجام مأموريت در عملياتى كه در پيش رو بود شركت كند، خيلى احساس رنج و ناراحتى مىكرد و اصلاً درآن مدت يك حال و هواى خاصى داشت. وقتى با نگرانى از ايشان پرسيدم كه اين چه حالى است كه شما داريد؟ گفت:« چرا ما بايد درست زمانى كه قرار است عمليات داشته باشيم به مأموريت بياييم؟ من اين را مىدانم كه اگر در اين عمليات شركت كنم، ان شاء اللَّه به خواست خدا شهيد مىشوم.»
جعفر عليزاده:
در عمليات بيت المقدس در زير آتش سنگين دشمن، برادر عامل را ديدم كه بى هيچ ترس و واهمهاى براى تقويت روحيه نيروهايش سوار بر تريلى تو خط دور مىزد و با صداى بلند به بچهها مىگفت:« بچهها من را مىبينيد؟ هيچ خبرى نيست، آن ها هيچ كارى نمىتوانند بكنند.»
رمضان علي عامل گوشه نشين :
يكى از برادران تخريب چى كه حدود 19 سال سن داشت در منطقه عملياتى والفجر يك در حالى كه مشغول خنثى كردن مينها بود، پايش روى مين رفته بود. انفجار مين سبب قطع پايش شده بود (پاى راست). پاى او در كنارش روى زمين افتاده بود و خودش هم در داخل ميدان مين دراز كشيده بود. من پس ازاين كه او را ديدم به سمتش رفتم. او فرياد زد:« نيا، نيا. ميدان مين است، پاكسازى نشده، روى مين نروى. من اين جا هستم حالم خيلى خوب است.» او وضع عجيبى داشت من بدون توجه به توصيههاى او به سمتش رفتم تا او را بلندكرده و به عقب ببرم. او ملتمسانه گفت:« تو برو جلو. اين اسلحه مرا بگير و برو جلو كاري بكن نمىخواهد مرا بلند كنى. من اگر شهيد هم شدم اشكالى ندارد.» او به جاى اين كه داد بزند و از درد بنالد و افسوس پايش را بخورد. ما را ترغيب مىكرد كه به وظيفه اصلى مان بپردازيم. او را بلند كرديم تا به عقب برويم و لى اصرار مي كرد كه اسلحهاش را هم بايد با خود داشته باشد و حتى دنبال فشنگ هايش هم در گوشه و كنار ريخته بود گشت و آن ها را جمع كرده و در جيبش گذاشت و گفت:« اين ها به درد مىخورد. برادرها مي توانند با اين فشنگها مخ عراقي ها را بيرون بريزند.» در حالى كه او را روى دوش خود مىگذاشتم اين دعا را زمزه مىكرد:« الهى قلبى محجوب و نفسى معيوب و... »
هادي سعادتي :
برادر عامل در يكى از عملياتها مجروح و تارهاى صوتيش به شدت دچارعارضه شد، به حدى كه ديگر نمىتوانست با صداى بلند صحبت كند. اما باوجود سفارشهاى مكرّر دكتر كه گفته بود كمتر صحبت و بيشتر استراحت كند. دلش طاقت نياورد و عازم منطقه شد. وقتى بچه هابرادر عامل را ديدند كه با وجود جراحت شديد حنجره باز هم به منطقه آمده نگران شدند و به ايشان گفتند:« اگر قرار باشد شما در اين جا قبول مسئوليت كنيد كه ديگر نمىتوانى كم صحبت كنى.» امّا برادر عامل بى اعتناء به همه ي اين حرفها در منطقه ماند و حاضر نشد براى استراحت به پشت جبهه برود.
هادي سعادتي :
در يكى از شب هايى كه با اصرار خود برادر عامل نوبت نگهبانى ايشان در روابط عمومى سپاه بود، «حضرت آية اللَّه اشرفى اصفهانى» به آن جا آمد. آن شب، برادر عامل علاوه بر نگهبانى روابط عمومى كه از قبل پذيرفته بود، كار حفاظت از آية اللَّه اشرفى را نيز به عهده گرفت. در طول آن شب، برادر عامل بنا به وظيفهاى كه متقبّل شده بود، حتى براى لحظهاى از آية اللَّه اشرفى غافل نشد و مدام اطراف ايشان گشت داد، وقتى آية اللَّه اشرفى، جديّت ايشان را در امر حفاظت از خود ديد، براى اين كه لحظهاى موجب استراحت ايشان شود گفت:« نترس بابا، هيچ كس سنگر را از ما نمىگيرد.» اما هيچ چيز نمىتوانست او را از انجام وظيفهاش باز دارد. دو ساعت تمام شد، اما آن شب حضرت آيةاللَّه اشرفى بر عكس دفعههاى قبل تا صبح همان جا در روابط عمومى ماند. نزديكي هاى صبح بود كه منافقان با پرت كردن «ككتل مولوتف» به طرف روابط عمومى سپاه پا به فرار گذاشتند، برادر عامل با ديدن آن ها سريع از روى پشت بام (كه ارتفاع آن حدود 5/2 متر بود)پريد و به دنبال آن ها رفت و به طرفشان تير اندازى كرد. شايد هر كس به جاى ايشان مىبود، در آن وقت سحر آمادگى اين كار را نمىداشت.
رمضان علي عامل گوشه نشين :
عمليات «والفجر 3 » در حال اجراء بود. قسمت عمدهاى از مواضع عراقىها را تصرّف كرده بوديم. چند ارتفاع در وسط منطقه كه به محاصره ي نيروهاى ما در آمده بود، هنوز در اختيار نيروهاى دشمن بود. دشمن تلاش مىكرد به هر نحوى شده است منطقه را باز پس بگيرد و يا حداقل نيروهاى در محاصره خود را نجات بدهد. از جمله افرادى كه در محاصره قرار گرفته بود «سرهنگ جاسم» يكى از وابستگان صدام بود كه قبل از شروع عمليات براى توجيه و بررسى وضعيت منطقه در محل حاضر شده بود. سرهنگ جاسم فرمانده «تيپ پياده 417 عراق» بود كه از زُبدهترين يگانهاى نظامى آن كشور به حساب مىآمده و به همين دليل عراقىها سعى داشتند به هر نحوِ ممكن منطقه را باز پس بگيرند و نيروهاى مهم و در حلقه محاصره واقع شده خود را نجات دهند. مدت نه شبانه روز نيروهاى عراقى پاتك مىزدند و تا حدود 40-50 مترى پيش مىآمدند. ولى با عكس العمل نيروهاى ما مجبور به عقب نشينى مىشدند. آن ها گيج شده بودند كه چه بايد بكنند؟ در نهايت دست به يك حمله ي گسترده با تمام قوا و تجهيزاتشان زدند و شروع به پيشروى به سمت نيروهاى ما كردند. منتهى با عكس العمل به موقع و دليرانه نيروهاى اسلام با به جا گذاشتن مقدار زيادى كشته و مجروح عقب نشينى كرده و پا به فرار گذاشتند.
مسعود شكوهي :
آقاى ميرزايى (شهيد مهدى ميرزايى) با در دست داشتن يك نوع مين به طرف بچهها آمد تا آن هارا با طريقه ي خنثى كردن آن آشنا كند. اماهنوز صحبتش را شروع نكرده بود كه برادر عامل جلو آمد و گفت:« من مىتوانم آن را خنثى كنم.» شنيدن اين مطلب تا حدّى براى همه عجيب بود. چرا كه حتى خود بچههاى تخريب هم براى اولين بار بود كه با اين نوع مين آشنا مىشدند. برادر ميرزايى بدون هيچ حرفى مين را به طرف برادر عامل برد و گفت:« پس بگير و آن را خنثى كن.» برادر عامل گفت:« نه، مين را به دست من نده، شايد در وضعيتى باشد كه بخواهد منفجر شود. خيلى آرام آن را بر روى يكى از پوكههاى توپ بگذار.» برادر عامل براى چند لحظهاى به مين خيره شد و با دقت آن را بررسى كرد و سپس آن را برداشت و در دست گرفت، بعد از چند دقيقهاى گفت:« بله، متوجه شدم كه چطور بايد خنثى شود.» ميرزايى پرسيد:« چطور مىتوانى آن را خنثى كنى!؟» و برادر عامل در حالى كه با دست به يك پيچ ريز در انتهاى مين اشاره مىكرد گفت:« همين است.» به ايشان گفتيم:« اگر در همين وضع كه هست منفجر شود چه؟» گفت:« نه، من تمام حالاتش را كنترل كردم.» با اين حال هيچ كس حتى ميرزايى حاضر نشد و گفت:« من تا به حال با اين نوع مين كار نكردم، احتياج به تحقيق بيشتر دارد، من كه به آن دست نمىزنم.» عامل گفت:« من با توجه به شناختى كه نسبت به مين پيدا كردهام آن را خنثى مىكنم.» با اين وجود ما چون آشنايى نداشتيم كمى عقب رفته و فاصله گرفتيم و از دور نگاه مي كرديم. ديديم برادرعامل پس از خنثى كردن مين، آن را روى زمين گذاشته و بر روى آن رفت. وقتى از خنثى كردن مين مطمئن شديم، نزديك آمده و از ايشان پرسيديم:« چطور شد كه شما پس از خنثى كردن مين بر روى آن رفتيد؟» گفت: «مىخواستم با اين كار نظر خودم را ثابت كنم.»
محمد حسين جامي خراساني :
در پايان عمليات والفجر 3 برادر عامل كه خستگى بچه ها را ديد، بى آن كه به آن ها چيزى بگويد، تانكر آب را برداشت و براى آوردن آب به عقب رفت. وقتى با تانكر آب به خط آمد، باز هم ملاحظه ي خستگى بچهها را كرد و از هيچ كسى نخواست كه براى كمكش از سنگر بيرون بيايد. لذا هنگامى كه خواست به تنهايى تانكر آب را از پشت جيپ جدا كند، حلقه ي تانكر از قلاب روى جيپ رها شد و تانكر روى پاى ايشان افتاد. به طورى كه تا مدّتها پايش متورم و كبود بود، با اين حال هر چه به ايشان اصراركردند كه جهت استراحت به پشت جبهه برود قبول نكرد و با همان پاى دردناك در جبهه ماند.
رمضان علي عامل گوشه نشين :
در هنگام عمليات والفجر 3 دشمن پس از نااميد شدن از وادار كردن نيروهاى ما به عقب نشينى، به اين نتيجه رسيد كه با استفاده از هلى كوپتر نيروهايش را از حلقه محاصره نجات دهد. لذا هلى كوپترهاي زيادى، هم براى رساندن مهمات و آذوقه و هم براى نجات نيروهايش در آسمان منطقه ظاهر شد. «آر.پى.جى هفت» سلاح ضد تانك است. آتش عقبه آن 15-30 متر خطرناك است. امّا رزمندگان ما به صورت ابتكارى شروع كردند به استفاده از آن براى مبارزه با هلى كوپتر دشمن. خوشبختانه يكى از هلى كوپترهاى دشمن مورد اصا بت گلوله قرار گرفت وساقط شد. بچهها تكبير فرستادند. سه هلى كوپتر ديگر تمام مهمات و آذوقهها را در محدوده ي استقرار نيروهاى ما فرو ريخته و متوارى شدند و بچههاى ما را از لحاظ غذا و مهمات تقويت كردند!
مهدي خويشاوندي :
در منطقه عملياتى «چزابه» بوديم. ازموقعيت عملياتى قاسم به موقعيت عملياتى مهدى آمديم. همراهمان يك برادر روحانى به نام گذرى بود. مطلع شديم كه در موقعيت خورشيدى تعدادى از برادران مجروح و دونفر هم شهيد شدهاند. گذرى گفت:« برويم يك سرى به برادران موقعيت خورشيدى بزنيم و با آن ها صحبت كنيم و روحيهشان را سرجايش برگردانيم.» گفتم:« من هم مىآيم.» دو سه نفر ديگر هم همراه ما به راه افتادند. بدون اين كه با عامل كه فرمانده گردانمان بود هماهنگ كنيم، به راه افتاديم. به موقعيت خورشيدي كه رسيديم، آقاى گذرى براى رزمندگان مقدارى صحبت كرد. آتش دشمن هر لحظه شديدتر مىشد. تقريباً همه افرادي كه در آن جا بوديم به نحوى يكى دو تا تركش نوش جان كرديم. وقتى به موقعيت خودمان - مهدى – برگشتيم، عامل حضور داشت. گفت:« كجا بوديد؟» گفتيم:« رفته بوديم به موقعيت خورشيدى.» گفت:« كى گفته بود به آن جا برويد؟» گفتيم:« همين جورى! وضع موقعيت خورشيدى خوب نبود. رفتيم خبرى از بچهها بگيريم.» او خيلى ناراحت شده بود. برخورد تندى با ما كرد. از بس ناراحت بود نتوانستيم مجروحيتمان را به او اعلام كنيم. خودمان مخفيانه پاهايمان را بستيم و به موقعيت خودمان رفتيم.
مسعود شكوهي :
معمولاً رسم براين بود كه به محض شناسايي در جريان كامل عمليات قرار مىگرفتيم و كليه محورها و مسائل مربوط به عمليات برايمان مشخص مىشد. اما در عمليات «خيبر» هيچ گونه اطلاعاتى از قبل به ما داده نشد و ما تنها از رمز آن درجلسه با خبر شديم. ما كه از اين موضوع نگران بوديم و آن را دليل كم شدن حسن اعتماد مسئولان نسبت به خود مىدانستيم، علت را از برادر عامل جويا شديم و از ايشان پرسيدم كه چطور شد، در گذشته هر گاه عملياتى بود ما در جريان همه ي موارد قرار مىگرفتيم و تمام امكانات نيز از قبل به ما تحويل داده مىشد، امّا دراين عمليات ما جز رمز آن از چيز ديگرى اطلاع نداريم. ايشان پس از آن كه با صبر و حوصله ي تمام حرفهاى ما را شنيد، در كمال آرامش و طمأنينه گفت: «بله. من هم مثل شما تنها از رمز عمليات اطلاع دارم و بيش ازاين چيزى نمىدانم، اما حتماً حكمتى دارد كه ما را در جريان نمىگذارند، شايد هم نوع عمليات با عملياتهاى قبل فرق مىكند. به هر حال، وقتش كه برسد همه چيز را مىگويند، پس بهتر است عجله نكنيد.» همين طور هم شد، يعنى 48 ساعت قبل از عمليات ما در جريان همه ي امور قرارگرفتيم و فهميديم كه كمى عجولانه فكر كرديم و در اين ميان تنها برادر عامل بود كه خيلى آرام با اين مسأله برخورد كرد و درهمين عمليات هم بود كه به فيض عظيم شهادت نائل آمد.
مرتضي شالچي :
قبل از عمليات خيبر تعدادى از نيروها براى ديدار با فرمانده تيپ (برادر عامل) از ما وقت ملاقات خواستند. موضوع را به برادر عامل منتقل كرديم و از ايشان خواستيم كه لباس فرم بپوشد و آماده ديدار با نيروها شود؛ اما ايشان هم چون هميشه از پوشيدن لباس فرم امتناع ورزيد. به ايشان گفتيم:« اصلاً شما بايد هميشه در بين نيروها با لباس فرم حاضر شوى. چرا از پوشيدن آن امتناع مىورزى؟» برادر عامل در كمال تواضع گفت:« من دوست دارم مثل بسيچى ها خاكى باشم. همه جا بنشينم و همه جا بروم و در بين بسيجىها باشم، ممكن است با پوشيدن لباس سپاه آن ها نسبت به من احساس دورى كنند.» خلاصه يك دست لباس فرم از بچه ها گرفتيم و با اصرار تن ايشان كرديم و وقتى كمى به وضع ظاهرش رسيد به بچهها خبر داديم كه فرمانده تيپ آماده ملاقات با آن هاست.
عليرضا گوهري :
وقتى در قرارگاه منطقه ي شوش بوديم، يكى از برادرها كه البتّه معلوم نبود به چه دليل، اوركت بچهها را بر مىداشت، وقتى پس از بررسى او را شناسايى و همراه يك گزارش كتبى به برادر عامل تحويل دادند، ايشان به محض اين كه متوجه شد گزارش مربوط به تخلّف يكى از بچههاى بسيجى است، ديگر حاضر نشد حتى تا آخر آن را مطالعه كند و خيلى صريح گفتند:« به من مربوط نمىشود. برويد پيش برادر رفيعى.» حتى تمايل نداشت كه بداند نتيجه كار چه مىشود؟ چرا كه وقتى از ايشان پرسيدم جريان چه شد گفت:« هيچى فقط مىدانم او را به دادسِتانى بردند و بيش از اين چيزى نمىدانم.
رمضان علي عامل گوشه نشين :
در حين عمليات والفجر 3 در حال شنود بى سيمهاى عراقى بوديم. يك فرمانده عراقى به فرمانده رده پايينتر خود گفت:« برو جلو، من که قبلاً تو را تشويق كردم و به تو درجه دادم.» او در جواب گفت:« نمىتوانم جلو بروم. آتش زياد است.» فرمانده گفت:« اگر پيش رَوى نكنى، پدرت را در خواهم آورد. برو جلو اگر موفّق بشوى و پيشروى كنى، يك درجه ديگر به تو مىدهم.» اصرار فرمانده رده ي بالا و امتناع رده پايين و اظهار ناتوانى او به اين جا ختم شد كه فرمانده ي رده بالا گفت:« اگر پيش نروى اعدامت مىكنم. پدرت را در مىآورم و...» ارتباط بين اين دو نظامى عراقى براى لحظاتى قطع شد. بعداز چند لحظه مجدداً ارتباط بى سيم آن دو برقرار شد كه فرمانده رده پايينى گفت:« من جلو رفتم. خاكريز ايراني ها را فتح كردم. ايراني ها فرار كردند.» فرمانده رده بالاتر گفت:« پدر سوخته، من كه مىبينم تو هنوز همانجاى اولت هستى. تو كه نرفتى و سر جايت هستى.» او جواب داد:« چه كار كنم؟ نمىگذارند پيشروى كنم. حتى صدام حسين با «سرهنگ جاسم» تماس گرفته و به او وعده درجه سر تيپى داد كه مقاومت كنند و ايراني ها را شكست بدهد.» نهايتاً در همان جا درجه سرتيپى را براى سرهنگ جاسم تصويب كرد و به او اين عمل را اطلاع دادند. اين هجوم و عقب نشينىها نه شبانه روز ادامه داشت. روز نهم دشمن با نااميدى تمام نيروهايش را فرا خواند و نيروهاى در محاصره هم خودشان را تسليم نيروهاى اسلام كردند.
مهدي خويشاوندي :
قبل از عملياتها، گردان در موضع مشخصى مستقر مىشد. فرمانده گردانها به همراه آقاي عامل براى امر شناسايى مىرفتند. او تأكيد داشت كه نيروها در تردد نباشند تا بدين ترتيب از تلفات و جراحتهاى نيروهايش جلوگيرى شود. وقتى به عامل نگاه مىكردى، انگار او 6 ماه است كه حمام نرفته است! تمام سر و صورت و لباسهايش زير خاك بود. فرصتى نداشت كه به سر و وضع و لباسش برسد. او از همه بسيجىها خاكىتر و متواضعتر بود.
محمد حسين جامي خراساني :
بعد از عمليات و الفجر 4 در پادگان اللَّه اكبر نشسته و مشغول صحبت بوديم كه شهيد رفيعى با اصرار زياد به برادر عامل گفت:«صحيح نيست كه شما همين طور مجرّد باشى. بهتر است حالا كه عمليات تمام شده ، مدتى مرخصى بگيرى و به مسأله ازدواج بپردازى.» در آن لحظه هر چه ايشان اصرار كرد، برادر عامل به بهانههاى مختلف نپذيرفت. رفيعى كه ديد حرفِ تنها فايده ندارد برگه مرخصى عامل را نوشت و به دستش داد و گفت:« برو مشهد و طى اين پانزده روز يك سر و سامانى به زندگيت بده و برگرد.» عامل كه در آن لحظه خود را در مقابل عمل انجام گرفته مىديد، پذيرفت و رفت. وقتى پس از پايان مرخصى برگشت رفيعى ازاو پرسيد:« خُب بگو ببينم چه كردى؟» و برادر عامل به شوخى جواب داد:« هيچى، هر شب دو سه گروه از خانم ها را براى شناسايى فرستادم؛ اما همه دست خالى برگشتند، چرا كه هر جا موضوع جبهه را مطرح كردند كسى قبول نكرد.» و بالاخره برادر عامل تا زمان شهادت هم ازدواج نكرد.
عليرضا گوهري :
برادر عامل به محض اين كه از سفر زيارتى حج برگشت به منطقه آمد، آن موقع ما در منطقه «چزّابه» بوديم و از ديدن ايشان در آن جا تعجب كرديم. چرا كه هنوز يك روز نمىشد كه از مكّه آمده بود. به هر حال ايشان گوسفندى كشت و به تمام بچهها وليمه داد و گفت:« قرار بود وليمه مكه را در همان مشهد بدهم. امّا هر چه فكر كردم ديدم بهتر از اين بچهها كسى پيدا نمىشود كه وليمه ي مكّه ي مرا بخورند.»
داوود عليزاده :
قرار بود كه تعدادى از نيروها براى عمليات به «كردستان» و تعدادى هم به «گنبد» اعزام شوند. لذا آقاى رستمى با توجه به ضرورتى كه ايجاب مىكرد، نيروهاى رشيد و از نظر جسمى قوي تر را براى اين كار انتخاب كرد كه يكى از آن ها برادر عامل بود. بقيّه ي نيروها از جمله من كه از سن كم و جثه كوچكى برخوردار بوديم براى مأموريتهاى شهرى در نظر گرفته شديم. لحظه ي خداحافظى برادر عامل براى اين كه ما احساس ناراحتى نكنيم گفت: «مطمئن باشيد كه مأموريت شما كمتر از مأموريت ما نيست. ان شاء اللَّه مىرويم و به حول و قوه الهى دشمن را سركوب مىكنيم و بر مىگرديم و در كنار شما امنيت كامل را به شهر بر مىگردانيم.» عجيب بود، هنگام جدايى ازخانواده و دوستان چنان برق شادى در چهرهاش موج مىزد كه گويى دارد به يك سفر زيارتى مىرود و اين نبود جز اين كه مىديد، مىرود تا انجام تكليف كند و بنا به فرمان امام در سطح كشور امنيت را برقرار كند.
علي آل سيدان :
با حضور برادر «رحيم صفوى» در منطقه جلسهاى داشتيم و ايشان مشغول صحبت براى بچهها بود كه يك دفعه ديدم برادر عامل كه كنار يكى از برادران مجروح (از تيپ جواد الائمه)نشسته بود گفت:« كمى آهستهتر رفت و آمد كنيد. »من سراسيمه و نگران پيش برادر عامل رفتم و پرسيدم:« چه شده عامل؟» و ايشان خيلى آرام گفت:« شهيد شد.» درآن لحظه چنان آرام و با وقار خبر شهادت او را داد كه فكر نمىكنم هر كسى داراى چنين حالتى باشد.
مهدي خويشاوندي :
قبل از عمليات ، خط ما خط «کود سوارى» بود. وظيفه پدافندى بر عهده گردان ما گذاشته شده بود. حدود 15 روز زير آتش شديد و وحشتناك دشمن قرار داشتيم. عامل در اين جريان با صلابت و مقاومت خاصى حضور داشت. در سر پيچ كودسوارى يك سنگرى بود كه كمتر كسى داخلش مىرفت. اين سنگر مستقيماً زير آتش دشمن قرار داشت. عامل بيشتر وقتش را در اين سنگر بود. يك قبضه«سمينلوف» همراهش بود و بيشتر اوقات از همين سنگر به سمت دشمن تير اندازى مىكرد و دشمن را زير نظر داشت.
رمضان علي عامل گوشه نشين :
درعمليات رمضان نيروهاى اسلام در يك شب 25 كيلومتر به سمت دشمن پيشروى كردند و در مجاور دهات «بصره» و در كنار «اروند رود» مستقر شدند و تير كلاش آن ها به داخل بصره مىرسيد. مقدار پيشروى به حدّى غير منتظره بود كه لبه جلويى نيروها به قرارگاه فرماندهى نيروى زمينى عراق رسيده بود و يك دستگاه اتومبيل بنز فرمانده نيروى زمينى عراق كه از بغداد تا بصره با آن آمده بود، به تصرف نيروهاى اسلام در آمد و الان در اختيار يكى از لشگرهاى سپاه است. متأسفانه به دليل غفلت و غرورهاى بى جاى ناشى از پيروزىهاى اخير؛ صبح براى گريز از محاصره توسط دشمن بنا به دستور، شروع به عقب نشينى كرده و به مواضع اوليه بازگشتيم.
صغري سلطاني :
رمضان پس از مدتى كه در بيت حضرت امام خدمت نمود، به مشهد برگشت. روزى به پدرش گفت:« من مىخواهم به جبهه بروم.» من گفتم:« به جبهه مىخواهى بروى چه كار كنى؟ شما كه ديگر الان دارى در بيت حضرت امام خدمت مىكنى.» گفت:« نه، وجود ما در جبهه لازمتر است و خدمت در آن جا واجبتر است، براى نگهدارى ب
