حسيني ابراهيم آبادي,سيد علي
«سيد محمود» وقتي خبر تولد فرزندش را شنيد ،خيلي خوشحال شد .خبر را پسرش محمد آورد .سيد محمود هم از صاحب کار اجازه گرفت تا به خانه برود .
وقتي براي اولين بار ،فرزندش را در آغوش گرفت ،گفت :الله اکبر .بعد ادامه داد :اسمش را مي گذاريم« علي» تا ياد آور جدم باشد .
اذان را خودش در گوش علي خواند .
تولد علي براي خانواده «سيد محمود» برکت آورد .آن سال ،کارهاي ساختماني پر رونق بود .زندگي سخت بود اما سيد محمود تلاش مي کرد تا خانواده راحت زندگي کنند .سيد علي کم کم بزرگ مي شد .در شش سالگي به مکتب خانه محل شان رفت .رو خواني قرآن را در همان جا ياد گرفت .بعد هم به دبستان «خواجه ربيع» رفت .
سيد محمود سواد چنداني نداشت اما کتاب خواندن را دوست داشت .کتاب امير ارسلان نامدار را خريده بود و هميشه اصرار مي کرد بچه ها برايش بخوانند .بعضي شب ها سيد علي براي پدر چند صفحه اي از آن را مي خواند .
دوران راهنمايي را در مدرسه جليل نصير زاده گذراند .
صبح ها درس مي خواند و بعد از ظهر ها کار مي کرد .گاهي همراه پدرش براي کار مي رفت و گاهي در مغازه اي کار پيدا مي کرد .
مشکلات زندگي ،سيد علي را در دوراهي انتخاب قرار داد . يا بايد فقط درس مي خواند و شاهد فشار بيشتر به پدرش بود يا با تمام علاقه اي که به درس داشت ،براي کمک به خانواده کار مي کرد .همين طورهم شد .در همان ماه هاي اوليه دوران تحصيل در هنرستان ،درس را رها کرد و مشغول کار شد .
تعدادي از دوستانش براي پيدا کردن کار به شهرهاي ديگر رفته بودند .چند تايي هم مي خواستند به ارتش بروند .او هم با چند نفر از دوستانش ،رفتند براي نيروي هوايي ارتش نام نويسي کردند .مراحل ثبت نام انجام شد و آن ها را براي آموزش به پادگان فرستادند .
چند روزي که گذشت و« سيد علي» بيشتر از روابط داخل ارتش آگاه شد ،پشيمان شد .چند روز به خانه بر گشت .وقتي پدر و مادر از او سوال کردند چرا بر گشته ،گفت :نمي توانم با اعتقاداتي که دارم ،درارتش بمانم .
دوباره مشغول کار شد .اما نداشتن کارت پايان خدمت ادامه کار را مشکل ساخته بود .مجبور بود به سربازي برود .متي خودش را به لال بازي زد تا بتواند معافي بگيرد .براي معاينه هم يکبار به کميسيون ارتش رفت .يکي از اقوامش که دوستاني در ارتش داشت ،به پدرش گفت :من مي روم و سفارش او را به دوستانم مي کنم تا او را معاف کنند .
اما سفارش او کار را خراب کرد .او به پزشک معاينه کننده ي سربازها ماجرا را گفت و توضيح داد که علي بايد کمک خرج خانواده باشد ،براي همين هم خودش را به لال بازي زده .اما از آنجا که پزشک ارتش از اين کار «سيد علي» ناراحت شده بود ،زير برگه علي نوشت :«سيد علي حسيني ابراهيم آبادي ،فرزند سيد محمود ،اعزامي از مشهد سالم است .»در اسفند 1355 به پادگان لشکرک« تهران» براي آموزش نطامي دوران خدمت اعزام شد .او روزهاي سختي را در ارتش گذراند .اعتقادات مذهبي او نمي گذاشت بسياري از مناسبات داخل ارتش را بپذيرد .
سال دوم سربازي «سيد علي» ،همزمان شد با شروع اعتراضات مردم عليه شاه .«تهران» مرکز انقلاب بود و به همين دليل ،مي توانست از همه ي اخبار انقلاب آگاه شود .وقتي به «مشهد» بر مي گشت ،حرف هاي زيادي از فعاليت انقلابي مردم «تهران» براي دوستانش داشت .
اولين هسته هاي انقلابي مردمي در شهر ،با حضور جواناني مثل او شکل گرفت در سخنراني ،پخش اعلاميه و شعار نويسي از جمله کارهاي او بود .
پادگان ها براي ارتش ،پايگاه مطمئن بودند. «سيد علي» بارها اطلاعيه امام را در پادگان لشکرک پخش کرد .نيروهاي امنيتي بار ها و بارها کمد و ساک ها را گشتند و چند نفري را دستگير کردند اما با آگاه شدن سربازان ديگر توسط «سيد علي» ،پخش اعلاميه و شعار نويسي ادامه پيدا کرد .
خبر دستور امام به سربازان که به «سيد علي» رسيد ،فعاليت تازه اي آغاز شد .او با چند نفر از دوستانش ،کار فرهنگي براي فرار سربازان را انجام مي داد و چون مرخصي ها لغو شده بود ،«سيد علي» راه هاي فرار از پادگان را شناسايي کرد .هر شب ،چند نفر با راهنمايي سيد فرار مي کردند .خودش هم با لاخره در يکي از شب هاي زمستان از پادگان فرار کرد .
توان جسمي و تجربه نظامي که سيد علي در دوره آموزش نظامي پيدا کرده بود ،مقدمه اي براي تشکيل اولين هسته هاي مبارزه در مشهد شد و در تسخير بسياري از مراکز نظامي و امنيتي نقش پر اهميتي داشت .
روزهاي اول انقلاب ،اهل خانه« سيد علي» را کمتر مي ديدند .شکل گيري اولين هسته هاي نظامي براي سامان دادن مبارزه با بازمانده هاي رژيم شاه و دستگيري خيانت کنند گان به مردم ،کار سشبانه روزي او بود .
با تشکيل کميته ها «سيد علي» کار خود را آغاز کرد و در مدت کوتاهي وارد سپاه شد .به دليل تجربه و دانش نظامي ،مسئوليت آموزش نطامي به عهده اش گذاشته شد . بسياري از فرماندهان نظامي جنگ در استان «خراسان» از نيروهاي آموزش ديده او بودند .
با آغاز شورش هاي ضدانقلاب در استان «کردستان» که به تحريک «عراق» انجام مي شد ،«سيد علي» به «کردستان» اعزام شد و همراه با« رستمي» و دکتر« چمران »،اولين گروه هاي مقاومت مردمي در« کردستان» را سامان دادند .
در روزهاي آخر شهريور 1359 با بمباران فرود گاه هاي« ايران» ،جنگ تحميلي آغاز شد .با هجوم وحشيانه ارتش عراق به مرزهاي جنوبي کشور و تصرف چند شهر ،نيروهاي مردمي براي مقاومت در برابر ان ها سامان گرفت .
«سيد علي» اولين مسئوليت خود را در همان سا ل ،با تشکيل گرداني در منطقه تپه هاي الله اکبر بر عهده گرفت .کار اين گردان شناسايي هاي شبانه و انجام تک عليه نيروهاي دشمن در منطقه بود .
از آنجا که آن روز ها سامان دهي نظامي وجود داشت ،سيد علي تجهيزات انفرادي و گروهي گردانش را با غنايم به دست آورد حتي نيروهاي تحت امر او سلاح هاي انفرادي را بايد در حمله از عراقي ها مي گرفتند .
پس از گذشت دو ماه از تجربه مسئوليت گردان ،به دليل فعاليت هاي چشمگير و رشادت افراد گردان ،به سمت معاونت اطلاعات و عمليات نيروهاي خراسان مستقر در جبهه هاي جنوب بر گزيده شد .
در سال 1359 مادرش به خواستگاري يکي از دختران همسايه رفت .مراسم عقد کنان در حرم مطهر امام رضا انجام شد ،با مهريه شصت هزار تومان .اين ازدواج هم «سيد علي» را از جبهه جدا نکرد بلکه با همسرش به منطقه ي جنگي نقل مکان کرد و همچنان به فعاليت پرداخت .
او نخستين کسي بود که پيشنهاد استقلال يک تيپ از استان خراسان به نام« امام رضا(ع)» را مطرح کرد که همان سال پذيرفته شد .از آن پس ،کليه فعاليت هاي چريکي و نامنظم در سازمان هاي رسمي گردان و تيپ طراحي شد .
فعاليت او در درون مرزهاي ايران خلاصه نشد و با ماموريت به« لبنان» ،درس ايثار و از خود گذشتگي را به جوانان لبناني آموخت .
در چند ماهي که در«لبنان» بود ،بسياري از فرزندان انقلابي آن مرزو بوم را با شيوه اطلاعاتي خود آشنا کرد و جمله «الحياه في موتکم قاهرين » را در عمل به آنان آموزش داد .
تلاش او در رسته اطلاعات عمليات زبانزد رزمندگان بود .او بار ها دردل نيروهاي عراقي ،براي کسب اطلاعات نظامي ،پيش رفت .تجربه نظامي او در يک منطقه خلاصه نمي شد .از منطقه کوهستاني و پر برف« کردستان» در غرب و رمل ها و دشت گرم و سوزان جنوب ،او زمينه ساز عمليات نظامي پر افتخار بود .«سيد علي» در عمليات بزرگي چون« بستان» و« فتح المبين» مسئوليت هاي خطير اطلاعات عمليات را بر عهده داشت .
سازمان دادن آموزش نيروهاي مخصوص براي اطلاعات عمليات از ديگر ابتکارات «سيد علي» بود .
در سال 1364 مسئول اطلاعات عمليات منطقه هور شد .در سال 1366 سه خواسته او بر آورده شد اول آن که در خرداد 1366 خانه اي به او واگذار شد . در مرداد همان سال به خانه خدا مشرف شد و در مهر 1366 خداوند فرزندي به او عطا کرد .
سر انجام در اسفند 1366 هنگامي که براي سامان دادن خط پدافند منطقه ،به خط رفته بود ،بر اثر اصابت ترکش توپ مجروح شد ..ارتفاعات پر برف و ـش شديد توپخانه عراق ،مانع از رسيدن به موقع به بيمارستان پشت خط شد و به دليل جراحت و خونريزي شديد ،به شهادت رسيد .
منبع:"مثل صداي پرنده"نوشته ي ،ميترا صادقي،نشر ستاره ها-1385
وصيت نامه
... اينجانب از زحمات پدر و مادر عزيزم كه فوق العاده هم زياد بوده است ، تشكر مي كنم و از شما عزيزان تمناي عفو و بخشش و همچنين طلب مغفرت از بارگاه خداوند منان داشته باشيد و قول مي دهم چنانچه آبرويي نزد خداوند داشتم ، در طبق اخلاص بگذارم . به هر حال ناراحت نباشيد . كاروان تكامل انسان در حال حركت است و همه بايد بروند امروز ما ، فردا هم ديگران. از برادرانم محمد آقاو عباس آقا تقاضا دارم كه خط امامي باشند كه در غير اينصورت آنان را برادر نمي دانم و از محبتهاي آنان و اذيت و آزاري كه من به آنها داشتم ، تشكر و پوزش مي خواهم برادران عزيز اميدوارم كه در بهشت رضوان شما عزيزان را ملاقات نمايم . از همسرم فوق العاده تشكر دارم . شما همسري باوفا و باصفا بوديد . هيچگاه مرا تنها نگذاشتيد احترام پدر و مادرم را نگهداشتيد و خلاصه از رنجهايي كه در طول زندگي با من برويد ، قدرداني مي كنم و آنچه كه ثواب برده ام شما هم شريك هستيد و قول مي دهم چنانچه همچنان يك بانوي نجيب با شي ، انشاءالله در بهشت رضوان در كنار هم خواهيم بود. پدر و مادر عزيزم مرا حلال كنيد از يكايك همسايگان و هر كس را كه ديديد، حلاليت بطلبيد .چنانچه كسي گفت طلب دارد ، به او بپردازيد البته من تا آنجاييكه مي دانم بدهكاري ندارم. به شما سفارش امام عاليقدر و همسرم را دارم . او كسي را به جز من ندارد اين را باور كنيد پس همچون من به او احترام بگذاريد اوبعد من دلشكسته تر مي شود خلاصه كه همسرم مادر خوبي و شما عزيزان هم راهنماي خوبي براي او و مادرش باشيد. به هر حال،گذشته را از هر كه هست فراموش كنيد . بديها را نبنيد و نيكي ها را توجه خاص كنيد و هر چه شما كرديد . در بهشت بعد از 120سال منتظر شما هستم. پدر و مادر و همسر و برادران و خواهران و اقوام و دوستان هميشه براي براي اين بنده گناه كار طلب مغفرت نمائيد. سيدعلي حسيني ابراهيم آبادي
خاطرات
علي اكبر سرابيان:
يك روز همراه ايشان و پدرشان و آقاي اكبرزاده و حاج عباس آقا، از منطقه به طرف مشهد ميآمديم. در بين راه بنزين ماشين تمام شد. سيد علي گفت:« چرا ماشين بنزين ندارد؟» من با خنده گفتم:« براي اين كه شما راننده هستي و آمپر جلويِ ديد شماست. بايد شما نگاه ميكرديد.» خلاصه در بين راه كه ميرفتيم، يك شورلت، امام جمعه ي دامغان را ميآورد. يك مرتبه ماشين آن ها ازما سبقت گرفت. يک سري هم علي که پشت فرمان بود، ازايشان سبقت گرفت. آقاي اكبرزاده احساس كرد كه اينها به ما مشكوك شدهاند. ما نيز وسايلي در عقب ماشين داشتيم كه بايد به مشهد ميآمد؛ از جمله اسلحه، جليقه ضد گلوله، پرونده مصاحبه اسيرهايي كه مي گرفتندو...
فلكه دامغان ماشين آنان توقف داشت و سيد علي در حاليكه به سرعت از كنار ماشين آنان گذشت، گفت:« خدا عاقبت اين كار را هم به خير بگرداند.» تا اينكه پس ازيک كيلومتر با پليس راهِ «شاهرود» با نيروهاي انتظامي كه مسلح و آماده در جاده ايستاده بودند مواجه شديم. ماشين ما را ايست داده و صندوق عقب را بازرسي كردند. ولي ما اسلحهها را در جلوي داشبورد گذاشته بوديم. آنان را يك ترس عجيبي فرا گرفته بود و دائم روي بي سيم مي گفتند:« خيلي حواستان جمع باشد، اينها خيلي تيزند! » يك اكيپ هم متشكل از سپاه و نيروي انتظامي از شهر آمدند كه مارا به شهرباني ببرند. آقاي حسيني زير بار نرفت و گفت:« اين تشكيلات براي چيست؟ ما كه جرمي نداريم.» گفتند:« از جاي ديگري دارند به ما گزارش ميدهند.» سيد علي كارت شناسايي خود را نشان داد و گفت:« ما نظامي هستيم.» مأموران قبول نكردند. خلاصه ماشين ما را وسط قرار داده به صورت اسكُرت كه از همه جهات حفاظت مي شد به طرف شهرباني بردند. در پشت درب شهرباني چند نفر از نيروهاي اطلاعات در پيكاني نشسته بودند. وقتي ما را ديدند شناختند و آمدند روبوسي كردند. برادرهاي ديگر نيز آمده و روبوسي نمودند. سيد علي به مأموري كه دم درب ايستاده بود گفت:« حساب كدام يك از ما را مي خواهي برسي؟» بالاخره اين برخورد نيروهاي اطلاعات باعث شد كه قضيه فيصله پيدا كند و ديگر داخل شهرباني هم نرفتيم.
غلامرضا جاهدي :
يک روز بعد از ظهر بود. ما حصير را آب زده بوديم؛ يک مقدار راه که گذشت، هوا خنک تر شد. سيد علي حسيني گفتند:« جاهدي من خيلي خستهام؛ دارم ميروم بخوابم، سه دقيقه بعد مرا از خواب بيدار کن.» من تعجب کردم، گفتم شايد دارد شوخي ميکند. ايشان خوابيدند و به نظرم پنج ،شش دقيقه از خوابيدنش گذشت؛ من حيفم آمد ايشان را بيدار کنم. اما ايشان خودش بعد از حدود شش دقيقه خواب بيدار شد وپرسيد ساعت چند است وساعتش را نگاه کرد و گفت:« آخ دير شده. چرا بيدارم نکرديد؟» گفتم:« حاج آقا سه چهار دقيقه بيشتر نخوابيديد.»
طاهره ناصري:
روزي هنگام ظهر، سفره پهن كرده بوديم تا غذا بخوريم. سيد علي هم كه سر سفره نشسته بود؛ فرزندش را در بغل گرفته بود و نوازش مي داد . از ايشان خواستم تا بچه را به من بدهد و ناهارش را بخورد اما ايشان گفت: « شما غذايتان را بخوريد؛ من هم ناهارم را مي خورم ، هم بچه را نگه مي دارم.»
نزديك منزلمان ساختمان سه طبقهاي در دست احداث بود. يك روز سيد علي بالاي داربستي كه آنجا نصب شده بود رفته بود . هنگامي كه رفتم او را صدا بزنم، گفتند :« از بالاي داربست افتاده است .» او راپيدا كردم؛ سر و صورتش خوني بود تا چشمش به من افتاد، فرار كرد. من هم به دنبال او دويدم، صدايش زدم و گفتم :« بايست ببينم چه طور شده ؟» هر چه دويدم، نتوانستم او رابگيرم . وقتي ديد كه من ايستادم، او هم ايستاد و گفت:« قسم بخور كه من را كتك نمي زني، تا خودم بيايم .» گفتم:« مادر نميزنم ، بيا جلو ، ببينم سرت چه طور شده است؟» وقتي مطمئن شد كاري به او ندارم، جلو آمد. ديدم سه نقطه از سرش شكسته و زخمي شده است.
يك روز خانمي به من گفت:« من كه ترس عجيبي از ديدن مرده داشتم ، در اين فكر بودم كه آيا به پيكر شهيد حسيني نگاه كنم يا نه؟ وقتي كه چشمم به پيكر مطهر ايشان افتاد، با خود گفتم اين كه نمرده است و اگر پيكر شهيد حسيني را در يك رختخواب قرار مي دادند هيچ كس باورش نمي شد كه خوابيده يا شهيد شده است . »
يك روز پدر سيد علي نقل مي كرد:
در جبهه كه بودم، لبهايم زخمي شده بود و نميتوانستم چيزي بخورم. به همين خاطر خرماهايي كه به من مي دادند، نمي خوردم وآنها را جمع مي كردم، تا روزي كه به مرخصي مي آيم، همراه خود بياورم . روزي كه خواستم به مشهد بيايم، علي خرماها را ديد و گفت: «اين ها چيه؟» گفتم:« خرماهايي كه به ما مي دادند نخوردم و آن ها را جمع كردم و مي خواهم همراه خود ببرم. گفت: «حق نداريد خرماها را با خود ببريد . خوردن حلال است. ولي بردن …» گفتم :« مي گويي اينها را چه كار كنم ، بريزم دور؟» گفت:« نه بگذار همين جا. بچه ها مي خورند .»
سيدمحمد ميررفيعي :
يك شب شهيد سيد علي حسيني را در فشار قرار داده بوديم و مي گفتيم:« بالاخره حركتي را كه جمهوري اسلامي مي خواهد انجام دهد چيست؟ تا ما خودمان را از الان آماده كنيم.» ايشان نهايتاً بعد از صحبت چند تا از دوستان، يك تكه هاي ظريفي مي گفت و عبور مي كرد . بيشتر صحبت ايشان برمي گشت به مشكلات جهان اسلام. هر چه به خودمان و اطرافيان نگاه ميكرديم، مي گفتيم ما چه مي گوييم و ايشان چه مي گويند. ديديم ما از هزار و چند كيلومتر صحبت مي كنيم. اما ايشان جغرافياي جهاني را در نظر گرفته است و صحبت از پيروزي ولايت مي كند و ديگر ما شرممان آمد كه جلوي ادامة صحبت ها را بگيريم. ايشان ديدش كجاست و ما كجا.
علي اصغر اميني :
يادم هست زماني كه در تپه هاي الله اكبر مستقر بوديم، يك روز بعد از ظهر ما را به منطقهاي بردند كه درياچة كوچكي داشت. سيد علي حسيني به من گفت :« بيا برويم شنا و چون خودش شنا بلد نبود، با پسر خاله اش كه شنا بلد بود داخل آب رفتند.»
سيد عباس حسيني :
زماني كه حضرت امام دستور تشكيل ارتش بيست ميليوني را دادند؛ سيد علي چهار ماه تمام روي اين مطلب فعاليت داشت؛ تا اين كه يك بار به «چناران» رفت و زميني را به وسعت هفتاد هكتار كه تمام خصوصيات يك منطقه نظامي را داشت پيدا كرد؛ در حالي كه مردم در داخل آن زمين كشاورزي و چاه موتور داشتند . سيد علي گفت:« رفتم و با مردم صحبت كردم و به آنها گفتم که قصد دارم در اين محل چنين فعاليتي را انجام دهم؛ مردم هم گفتند که ما هر چه داريم متعلق به انقلاب و سپاه است و حاضر شدند قسمتي از زمينهاي خودشان را به طور رايگان به سپاه واگذار كنند .»
محمد علي بيك :
اولين جلسه اي كه من به خدمت ايشان رسيدم، مشغول بازجويي از اسرايي بودند كه در عمليات بيت المقدس اسير شده بودند. بسياري از اين اسيرها از افسران ارشد عراق بودند . با توجه به اين كه فرصت خيلي كم بود و تعداد اسيرها زياد بودند، خود ايشان شروع به بازجويي كرد و من در اين جا جديّت را در كار ايشان مشاهده كردم .
طاهره ناصري :
علي و برادرش دو سال تفاوت سني داشتند . گل زيبايي در خانه داشتيم كه هر دو به آن علاقمند بودند . برادرش گل را پشت آينه بزرگي كه در خانه داشتيم پنهان كرده بود تا علي آن را برندارد ؛ ولي علي از محل گل با خبر شده و رفته بود آن را بر دارد كه بر اثر بياحتياطي آينه مي افتد و مي شكند. وقتي به خانه آمدم خبري از علي و برادرش نبود. هنگامي كه آينه را شكسته ديدم، فهميدم كار آن ها بوده است . بعداً علي پيش من آمد و گفت: «مادر مي دانم به خاطر شكسته شدن آينه از من ناراحتي؛ ولي مرا ببخش. مي خواستم گل را بردرام؛ اما آينه افتاد و شكست.»
ليلا قلي زاده:
يك روز ايشان مي خواست به ماموريت اعزام شود. راننده ي ايشان با خود مقدار زيادي خربزه آورده بود تا در طول مسير مصرف كنند. سيد علي از او پرسيد:« چرا اين همه خربزه برداشته اي؟» گفت:« چون مسير طولاني است.» سيد علي گفت:« شما بايد به اندازة نيازتان بر ميداشتيد. چون بقيه ي آن ها سهمية بچه هاي ديگر است.»
علي محمد رضايي :
پس از انجام عمليات الله اكبر كه در آن موفقيت لازم كسب نشده بود، عراقي ها به سمت ارتفاعات الله اكبر پيشروي كردند و مواضع جديدي را ايجاد كردند . سيد علي حسيني طرحي را مطرح كرد كه عقبه هاي دشمن را شناسايي كنيم و دشمن را دور بزنيم كه در آن زمان طرحي نو بود . صبح همراه ايشان با يكي ديگر از پاسدارانِ محلّي به سمت ارتفاعات «ميش داغ» در منطقه فتح المبين رفتيم . يك مسير بسيار طولاني را طي كرديم و از طرفي آب و آذوقه كم برداشته بوديم. گاهي اوقات به سيد علي اعتراض مي كرديم و بهانه مي گرفتيم . بعد از طي كردن مسافتي طولاني ، از ارتفاعي بالا رفتيم و از اين ارتفاع جادة «چذابه ـ بُستان» را ديديم. بسيار خوشحال شديم و همان جا از سيد علي عذر خواهي كرديم؛ ايشان گفت :«مسالهاي نيست .» اين طرح عملياتي توسط مسئولين تاييد شد و عمليات با موفقيت به پايان رسيد و تلفات فراواني به دشمن وارد آورديم ؛ زيرا كه با اين طرح دشمن را غافلگير كرده بوديم .
ليلا قلي زاده :
سيد علي به نمازش خيلي اهميّت مي داد. هميشه سعي مي كرد نمازش را اول وقت بخواند . يك روز نماز ظهرش را خواند و به من گفت:« نماز عصرم را نخواندهام ، شما به من ياد آوري كن.» گفتم:« چشم.» آن روز خانه ي خاله اش ميهمان بوديم . آنجا كه رفتيم؛ چند نفري دور هم نشسته بودند و سيد علي هم پيش آن ها نشست و شروع به صحبت كردند . همه ي آنها گرم صحبت شده بودند. هر چه علي را صدا مي زدم تا به خانه برويم، متوجه نمي شد؛ از طرفي هم فراموش كردم كه نماز عصرش را هنوز نخوانده است . يك دفعه به ذهنم آمد كه مي بايد به او ياد آوري مي كردم كه نماز عصرش را بخواند . اين امر بهانة خوبي را به دستم داد تا او را از جا بلند كنم . او را صدا زدم و گفتم:« علي آقا نماز عصرت را نخواندهاي.» از جا پريد و دستي بر پيشاني اش زد و گفت:« خاك بر سرم ، ديدي فراموش كردم نماز عصرم بخوانم؟ » به او گفتم:« همين است ديگه ، وقتي دور هم مي نشينيد و بحث هاي سياسي مي كنيد ، همه چيز را فراموش مي كنيد.»
سيدمحمد حسيني :
سيد علي حسيني هميشه سعي داشت از تجربه ي برادران ارتشي حداكثر استفاده را بكند . روزي به ايشان گفتم:« در شرايطي كه ديگران اين گونه ارتش را زير سئوال مي برند، چگونه است كه شما از آن ها استفاده مي كنيد؟ نمي گوئيد شايد مشكلي پيش آيد؟» ايشان گفت:« من كار ندارم كه ديگران چه مي گويند. دولت براي اينها سرمايهگذاري زيادي كرده و آنها را براي آموزش انواع دوره ها به خارج اعزام كرده است ؛ حال من چگونه مي توانم به خود اجازه دهم كه از وجود اينها استفاده نكنم؟ تا جايي كه بتوانم از آن ها استفاده كرده و به كارشان بها مي دهم و اين امر باعث توفيق بيشتر دركار من مي شود.»
پرويز ملّازاده :
يك روز در جبهه با سيّد علي حسيني براي انجام كاري داشتيم به محلي مي رفتيم كه در بين راه، جعبه اي را ديد كه مقداري هلوي در حال خراب شدن و خاك آلود در داخل آن بود . رو به من كرد و گفت:« فلاني بيا كه خدا رسانده.» به او گفتم :« خدا برايمان چه رسانده است؟» گفت:« همين جا بنشين.» و بعداً با زحمت زيادي شروع كرد و هسته هاي آن را در آورد و خاكهاي آن را پاك كرد و شروع كرد به خوردن و مي گفت:« به به چه قدر خوشمزه است.» و من هم از ايشان تقليد كردم و شروع كردم به خوردن. در حالي كه همين هلو را در بازار اگر به قيمت كمي هم به شما بدهند، حتي به آن نگاه نمي كنيد .
عباس قلي زاده:
در يك مسافرت كه ايشان به مشهد آمدند و مأموريت داشتند كه به استان مازندران بروند، من هم با ايشان همسفر شدم. سيد علي با رويي گشاده از من استقبال كرد. من 48 يا 72 ساعت در مشهد در خدمت ايشان بودم. با ايشان به استان مازندران رفتم . ايشان در اين سفر، كيف و اسناد و مدارك خود را امانت به من سپرد؛ ولي متأسفانه من نتوانستم از آن ها به خوبي مراقبت كنم و آنها را گم كردم . ايشان يك كلمه به من نگفت كه چرا اين اسناد مدارك گم شده است؟ ايشان بعد از برگشتن از مأموريت به مشهد قصد داشت از راه جاده نيشابور به تهران برود ولي به خاطر اين كه در مسير راه كيفش گم شده بود، از سمت شمال رفت و اين مسير طولاني را پيمود .
پرويز ملازاده :
يك روز سيد علي حسيني براي تدريس نقشه خواني و قطبنما به كلاس آمد. اولين باري بود كه ايشان راملاقات مي كردم . سيد علي شروع به صحبت كرد و دربارة استكبار حرفهايي زد . اولين برخورد من با سيد علي حسيني به خاطر خنديدن دوستم در كلاس بود كه من باعث خنديدن او شدم. ايشان كلاسهاي خود را پيدرپي ادامه ميداد. به ايشان پيشنهاد كردم و گفتم:« برادر حسيني اگر خسته مي شويد، من مي توانم به شما كمك كنم؛ چون مقداري با قطب نما كار كرده ام و با نقشهخواني نيز آشنايي دارم.» سيد علي از من استقبال نمود و اولين سئوالي را كه از من پرسيد گفت:« شما اين موارد را در كجا آموزش ديده ايد؟» گفتم:« من در دبيرستانِ نظام بودم و به دليل فرمايش امام كه فرمودند پادگان ها را خالي كنيد، من هم از آنجا بيرون آمدم.» سيد علي حسيني بسيار خوشحال شد و بحث تدريس قطب نما را بر عهدة من گذاشت و من كلاسهاي تدريس قطب نما را هدايت مي كردم . در بعضي از كلاسهاي نقشه خواني، به سيد علي كمك مي كردم و در واقع يك دستيار براي ايشان بودم .
طاهره ناصري :
يك روز از صدا و سيما از سيد علي براي انجام مصاحبهاي دعوت شد. سيد علي دعوت آنها را پذيرفت و در مصاحبة تلوزيوني شركت كرد. من از اين حركت او بسيار تعجب كردم، چون كه او هيچ گاه حاضر نبود كه تصويري از او گرفته شود و بعداً آن را پخش كنند.
سيد محمد حسيني :
سيد علي توجه و علاقة زيادي به آموزش نيروها داشت. در يكي از صحبتهايي كه با مسئولين وقت سپاه خراسان داشتند، پيشنهاد كردند رزمندگاني راكه به جبهه اعزام مي كنيد، قبل از اعزام لازم است حداقل 10 الي 15 روزي آن ها را آموزش بدهيد و نيرويي را بدون آموزش به منطقه اعزام نكنيد.
علي اصغر اميني :
يك روز از زبان يكي از دوستانش شنيدم كه گفت:
يك روزي با ايشان شوخي مي كردم و به ايشان گفتم:« شما خيلي وقت است كه در گير جنگ شده اي ، نمي خواهي شهيد شوي ؟» سيد علي رو به من كرد و گفت:« من سه چيز از خدا خواسته ام؛ بعد كه اين سه چيز را خدا به من داد، آمادة شهادت هستم. يكي اين كه من هنوز حج نرفتهام ( چون در مورد حج گفته اند كه هر كس به حج برود وقتي كه برمي گردد همة گناهانش بخشيده مي شود مثل كودكي كه تازه متولد شده است ) دوم اين كه خداوند به من فرزندي عطا كند و سوم اين كه خانهاي داشته باشم تا سر پناهي براي خانواده ام باشد.» كه در نهايت، او به اين سه خواستهاش رسيد .
محمود قلي زاده :
يك روز سيد علي حسيني در مشهد مصاحبه اي داشت . در آن زمان يك موتور گازي داشتم. ايشان از من تقاضا كرد كه او را به مكاني كه قرار است مصاحبه صورت گيرد برسانم. در حالي كه ايشان فرماندة تيپ بودند و كافي بود تا تماس بگيرد تا وسيله اي را برايش مهيا كنند؛ اما از اين كار خودداري كرد و از من تقاضا كرد كه او را برسانم . در بين راه كه مي رفتيم توصيههايي به من كرد و مطلبي را مي خواست يادداشت كند؛ خودكار شخصياش را برنداشته بود از من درخواست خودكار كرد و گفت:« مي خواهم چيزي را بنويسم و از لحاظ شرعي مسئول نباشم.» سپس گفت :« يك ساعت ديگر كارم تمام مي شود. شما دنبالم بيا تا به اتفاق هم آهسته برويم.» سيد علي هميشه مسائلي را كه مربوط به بيتالمال بود را رعايت مي كرد و من خودم بارها شاهد اين مساله بودم .
سيّد عباس حسيني :
سيد علي براي خريدن ماشين ثبت نام كرده بود . زماني كه ماشين را تحويل گرفت، سوئيچ ماشين را به برادرم داد و گفت:« برادر سوئيچ ماشين را از من بگير ، چون من مي خواهم به منطقه برگردم و آن را لازم ندارم. در حالي كه شما ماشين نداري و به آن نياز داري.»
محسن جمشيدي :
مدتي كه به علت مجروحيت در بيمارستان بستري بودم، توقع داشتم كه سيد علي به ملاقاتم بيايد؛ اما او به دليل مشغله ي كاريِ زيادي كه داشت، نتوانست به ديدن من بيايد. بعد از اين كه از بيمارستان مرخص شدم، به نزد او رفتم و از او گلايه كردم و گفتم:« آقا سيد من نيروي شما بودم. در مدتي كه بستري بودم، چشم انتظار شما بودم.» سرش را پايين انداخت و گفت:« قبول دارم ولي گرفتار بودم.»
در مسجد الحرام كه با او صحبت مي كردم، گفت:« من خواستههايم مشخص است و فكر ميكنم به زودي خدا سومين آرزويم را هم برآورده كند.» به او گفتم:« خوب آرزوهايت چه بوده است؟» گفت:« يكي اين كه خداوند به من اولاد بدهد كه انشاءالله بهزودي به دنيا مي آيد و ديگري اين که سر پناهي براي خانواده ام بسازم. آن هم ديگر فراهم شده است و غير از شهادت آرزويي نمي ماند.»
سيد عباس حسيني :
يك خاطره به نقل از سردار قاليباف در مورد شهيد حسيني شنيدم كه مي گفت :
روزي سيد علي به من گفت:« از شواهد و قرائن اين طور برداشت مي شود كه تا 6 ماه ديگر جنگ تمام مي شود. به سيد علي گفتم:« خالي مي بندي ، اگر واقعيت را مي گويي بيا و اينجا گفته ات را بنويس و امضاء كن.» سيد علي همين مطالب را در دفترم نوشت و امضاء كرد! بعد از مدتي به شهادت رسيد و دقيقاً بعد از 6 ماه جنگ تمام شد .
عباس قلي زاده :
يك روز كه ايشان مي خواست به منطقه برود ، به ايشان گفتم:«من هم دوست دارم به منطقه بيايم.» گفت:« اشكالي ندارد ، شما برو ثبت نام كن. اتفاقاً در منطقه به نيرو نياز داريم.» مدارك اعزام را تكميل كردم. در آبان سال 61 بود كه به جبهه رفتم . در آن زمان، ايشان مسئول اطلاعات لشگر 5 نصر بود در جبهه كه بوديم هم در منطقه و هم در پادگان الله اكبر حضور داشتيم. به قسمت اعزام نيرو رفتم و سراغ ايشان را گرفتم گفتند :« ايشان ديشب اين جا بودند و مشخصات شما را به ما دادند و گفتند که هر وقت ايشان به شما مراجعه كرد به اطلاعات لشگر معرفي اش كنيد.» اطلاعات لشگر مستقر در پايگاه شهيد بهشتي ، نرسيده به «منطقه سومار» بود . طي مسافرتي كه داشتم با وسيله نقليه و پياده بالاخره به مقصد رسيديم. رفتيم پايگاه و سراغ اطلاعات عمليات و ايشان را گرفتيم. وقتي كه داشتيم دنبال ايشان ميگشتيم، به فرد ديگري گفتيم:« با فلاني كار داريم.» به من گفت:« آن جا را نگاه كن، همان كسي كه آن جا نشسته و ظرف مي شويد، فردي است كه شما سراغ او را مي گيريد.» دو ماه در خدمت ايشان در منطقه بودم . از كاري كه در منطقه داشتم خسته شده بودم، سيد علي براي انجام ماموريت به جنوب اعزام شده بود . يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم، يكي از همكاران او به من گفت:« لباسهايت را بپوش مي خواهيم به منطقه ي جنوب برويم.» شب كه از منطقه برگشتيم، همكارش از من پرسيد:« متوجه شدي امروز چرا تو را به منطقه بردم؟» گفتم :« نه.» گفت:« سيد علي سفارش شما را به من كرده بود كه شما را به منطقه ببرم.»
پرويز ملازاده:
يك روز سيد علي حسيني تماس گرفت و گفته بود:« بگوئيد برادر ملازاده با آقاي رحماني پيش من بيايند چون با آن ها كار دارم .» به اتفاق برادر رحماني به طرف چادر فرماندهي حركت كرديم. سيد علي در چادري بود كه اصلاً شباهت به چادر فرماندهي نداشت . داخل چادر رفتيم. چند عدد پتوي معمولي كف چادر پهن شده بود. سيد علي هنوز نيامده بود . آن لحظه متوجه شدم كه چه جاي راحتي داريم . ايشان به غير از مواقعي كه ميهمان داشت، بقيه اوقات را به همين حالت مي گذراند و هميشه به اين فكر بود كه آيا نيروي من امروز از همه نظر تأمين شده است يا نه؟ اگر مطمئن مي شد كه نيرويش از همه لحاظ تأمين است آن وقت از امكانات نيروهايش استفاده مي كرد .
سيد عباس حسيني :
وقتي سيد علي از سفر حج برگشته بود ، مي گفت:« مكّه جايي نيست كه دوباره بتواني مشَرّف شوي. خيلي كم اتفاق مي افتد. وقتي به مكه مي روي بايد كاري بكني كه وقتي برگشتي نگويي اي كاش نمي خوابيدم. اي كاش بيشتر زيارت كرده بودم، بيشتر نماز مي خواندم و... آنجا طوري عمل كن كه اگر آمدي افسوس گذاشته را نخوري.» سيد علي كه در آنجا پاهايش تاول زده بود ، مي گفت:« من آنجا كارهايي كردم كه واقعاً كامل شدم .»
پرويز ملازاده :
در يك شب سيد علي حسيني بحث ايمان به خدا را مطرح كرد و در اين مورد بحث كرديم . در همان شب خواب ديدم كه در ميدان جنگ هستم و نيروهاي دشمن ، من را محاصره كردهاند و لحظه به لحظه نزديك تر مي شوند ، يك اسلحه كلاش دستم بود. در يك لحظه يك چرخش در من ايجاد شد و اطرافم را به رگبار بستم؛ بدون اين كه كوچكترين آسيبي به من برسد . صبح كه شد، نزد ايشان رفتم و خوابم را براي ايشان تعريف كردم و سئوال كردم: «اگر روزي در محاصرة دشمن قرار گرفتيم و نتوانستيم در برابر دشمن مقاومت كنيم، چاره چيست؟» ايشان با يكي از آقايان صحبت كرده بود و در اين مورد فتوي گرفته بود. بعد از چند روز در جواب من گفت:« اگر كسي در اسارت ضررش براي نيروهاي اسلام آن قدر باشد كه باعث به خطر افتادن جان مسلمانها شود، بهتر است شهيد شود.» بنابراين هميشه يك نارنجك همراهم بود و به بقية نيروها هم آموزش داده بودم تا اين كه اگر به محاصرة دشمن در آمدند، كاري كنند كه به شهادت برسند .
ليلا قلي زاده :
در سال1357 در حالي كه بيش از 2 ماه از خدمتش باقي نمانده بود، با فرمان امام مبني به خالي كردن پادگانها سيد علي نيز پادگان را ترك كرد و به امت حزب الله پيوست . با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، سيد علي حسيني به نهاد مقدس سپاه پاسداران پيوست و طي گذراندن دوره هاي آموزشيِ كوتاه مدت در زمرة مسئولين آموزش سپاه به حساب آمدند . با غائله اي كه در كردستان به وجود آمده بود، تعدادي از نيروهاي خراسان، مِن جمله سيدعلي به «پاوه» اعزام شدند؛ كه در آنجا با فرماندهي دكتر چمران توانسته بودند شهر پاوه را از اشغال گروهكها آزاد نمايند . سيد علي پس از موفقيتهاي چشمگيري كه در اين منطقه به دست آورد، جهت ادامه آموزشهاي نظامي از كردستان راهي تهران شد .
سيد جعفر سطوتي :
روزي من به محل تيپ در «باختران» رفتم ، ولي ديدم همه سياه پوش هستند و قرآن ميخوانند؛ سئوال كردم:« چه اتفاقي افتاده؟» گفتند:« فرماندة تيپ شهيد شده است.» نمي دانم چه حالتي به من دست داد. در آن جا ما با هم قرار ديدار داشتيم و از طرفي هم خيلي متاثر شده بودم. با خودم گفتم:« امام زمان و اسلام چه سربازي را از دست داد!» در همين حال بغضم تركيد. از اين كه اين شهيد چه قدر خوب و زيبا همه چيز را پيشبيني كرده بود و ديگر خواستهاي غير از شهادت نداشته است . همان جا نشسته بودم كه پيكر شهيد را براي وداع آوردند كه مقارن بود با وقت قرارمان با شهيد!
محمد قاضي :
يك روز كه سيد علي مي خواست به بچه هاي اطلاعات عمليات آموزش بدهد، به او گفتم : «مواظب اين بچه ها باش چون اينها از بچه هاي مناطق سردسير هستند و آموزش در گرماي خوزستان و زير نخلها برايشان مشكل است.» سيد علي گفت:« اينها بايد در همين آفتاب و هواي گرم آموزش ببينند.» علت را از ايشان سئوال كردم. گفت:« آموزش اطلاعات عمليات و نفوذ در بين افراد دشمن، كار سختي است؛ اگر به دلايلي بعد از شناسايي نتوانيد بر گرديد و مجبور باشيد يك روز در بين دشمن در هواي گرم بمانيد تا بتوانيد وظيفةتان را انجام دهيد، چگونه مي توانيد اين هواي گرم را تحمل كنيد؟»
ليلا قلي زاده :
سيد علي حسيني قبل از شهادت به مشهد آمده بود . چند روزي گذشت كه از طرف ستاد عملياتي ايشان را احضار كردند. ولي اينبار، ايشان بدون من به منطقه برگشتند و قرار شد من به همراه برادرشان در فرصتي مناسب به اهواز برويم . كه اين امر ميسّر نشد و سيد علي در سحرگاه 24 بهمن ماه سال 66 در منطقه «ماووت» عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
موسي جزايري :
شهيد سيد علي حسيني فرد باهوش و زرنگي بود . قرار بود به عنوان مربي آموزش مخابرات در اختيار ايشان باشم و بعد از معرفي خود به پادگان آموزشي شروع به كار كنم . در اولين جلسه اي كه با شهيد حسيني به همراه ديگر مربيان آموزشي داشتيم، ايشان خطاب به يكي از برادران گفت:« بلند شويد و برويد پشت تريبون و در مورد رشتة آموزشي خود 10 دقيقه اي صحبت كنيد.» شهيد حسيني در حقيقت بدين وسيله همة ما را تست كرد . هيچ كس آمادگي نداشت. ايشان مي خواست ببيند كداميك از مربيان بيان خوب و آمادگي ذهني خوبي دارد و بدين ترتيب از بين 30 ، 40 نفر مربي آموزشي ، 10 يا 12 نفر را به عنوان مربي آموزشي انتخاب نمود.
ليلا قلي زاده :
سال 64 به همراه همسرم سيد علي حسيني در جبهه ها حضور پيدا كرديم . روزهايي بود كه دشمن مناطق غير نظامي را بمباران مي كرد. نيرهايي كه خانواده هايشان را برده بودند، تصميم گرفتند با توجه به وضيعت پيش آمده، خانواده هايشان را به شهرهايشان بفرستند. سيد علي با اين تصميم آنها مخالفت كرد و گفت:« دشمن از اين كارها خشنود مي شود.» امّا من از اين موضوع ناراحت شده و قصد برگشتن داشتم. ايشان علت بازگشت مرا طي نامه اي به خانواده اش توضيح داده بود و نوشته بود با كمال تأسف برادراني كه در منطقه با خانواده هايشان هستند تصميم گرفتند خانواده هايشان را بفرستند ؛ لذا
