ساجدي,هاشم
به نظر خيلي ها ،کتاب زندگي همه ي شهيدان ،پر افتخار و خواندني است ؛و آموزنده براي آنان که دلي آماده دارند .فقط بايد همت کرد و اين کتاب ها را گشود و به آن ها سلامي دوباره کرد . سلامي اشنا و به دور از جنجال هاي زندگي هر روزه .
بياييد با هم کتاب زندگي «هاشم ساجدي» را ورق بزنيم و نگاهي هر چند گذرا به آن بيندازيم و در خلوت خود به آن بينديشيم .شايد زندگي ،روي ديگر خود را نيز به ما بنماياند و سلامي دگر باره به آن داشته باشيم .
«دامغان» نام نا آشنايي نيست .شهري در استان «سمنان» ،با پسته هاي معروفش که اين نام را بيش از پيش آشنا مي کند .او در يکي از روستاهاي اين شهر به دنيا آمد .در روستايي به نام «کلاته» .اوايل تابستان بود که پدر و مادرش صاحب پنجمين فرزند خود شدند .پسري که نامش را هاشم گذاشتند .
نام پدرش حسين بود .يک روستايي ساده ،با دستاني پينه بسته از کار روستايي ،که مانند هر پدري آرزوهاي بسيار براي فرزندان خود داشت و شايد هر گز فکر نمي کرد حتي نتواند ،راه رفتن آخرين فرزندش را ببيند .او در زمستان همان سال در اثر بيماري به جهان ديگر سفر کرد .
اولين زمستان ،زندگي «هاشم» بي حضور پدر گشت و اولين بهار زندگي اش در کنار مادر و ديگر اعضاي خانواده ،بي آن که پدري بالاي سرشان باشد ،اغاز شد .مادر ،سر پرستي خانواده را به دوش گرفته بود و با قاليبافي و ديگر کارهاي روستايي ،زندگي را براي او و ديگر خواهر و برادرانش شيرين مي کرد .
او،روستايي زاده بود و مانند ديگر بچه هاي روستا از کودکي با کار آشنا . بازي و بازيگوشي هم که جزو جدايي ناپذير اين سالها براي همه ي کودکان است .
سالهاي درس و مدرسه آغاز شد . «هاشم» ،سالهاي ابتدايي را در همان روستا گذراند .در حالي که با کار ،بخشي از مخارج زندگي خانواده را نيز تامين مي کرد .
در اوايل سال هاي نوجواني ،مجبور شد از مادرش جدا شود ؛چون ادامه تحصيل در روستا و روستاهاي اطراف ممکن نبود .براي همين ،چند سالي را پيش برادر بزرگش ،که آن سا لها در کرج ساکن بود ،گذرند و به تحصيل و کار ادامه داد . در اين دوره ،با کمک برادرش ،بيشتر با مسائل ديني و مذهبي آشنا شد و پايه هاي فکري خود را محکم کرد .
سال هاي آخر دوره ي متوسطه ،به گرگان رفت و مادرش رانيز پيش خود برد .در آن جا ،روز ها کار مي کرد و شب ها درس مي خواند تا ديپلم گرفت و در اداره ي کشاورزي استخدام شد .
با شروع مبارزات ضد رژيم شاهنشاهي در سال هاي 1342 و 1343 ه ش،کم و بيش با مسائل سياسي هم آشنا شد و در جريان مبارزات سياسي قرار گرفت .
پس از استخدام در اداره ي کشاورزي ،روزها در اداره و شب ها با تاکسي کار مي کرد ..در همان اداره ،دوره ي کارداني پنبه را گذراند و فوق ديپلم گرفت .
در اواخر دهه ي چهل ،از طرف اداره کشاورزي به عنوان تکنسين پنبه ،به شهرستان« گنبد» در استان «گلستان »مامور شد .در اين سال ها ،بيش از پيش در جريان مبارزات سياسي و مذهبي قرار گرفت و با روحانيون مبارزي که به اين شهر تبعيد مي شدند يا به آن رفت و آمد داشتند ،از نزديک آشنا شد .
شهيد آيت الله «مدني» ،شهيد «هاشمي نژاد» و شهيد «سيد علي اندرزگو» تعدادي از اين افراد بودند که «هاشم» با استفاده از درس ها و سخنان آن ها ،کوله بار فکري و مبارزاتي خود را پر بار تر و فعاليت هاي سياسي را با هسته ي اصلي مبارزان مسلمان و روحاني بيش از پيش نزديک و محکم تر کرد .
همچنين در اين زمان ،او به کمک دوستان همفکر خود ،جلساتي را پايه گذاري کرد که در آن به شکل سازمان يافته به مسائل سياسي مذهبي مي پرداختند و مبارزات ضد حکومتي را بر نامه ريزي مي کردند .پخش و تکثير نوار و کتب و اعلاميه هاي «امام خميني» و ديگر بزرگان سياسي و مذهبي آن دوران ،يکي از کارهاي هاسشم و دوستانش بود . در اين زمان ،او به دليل همين مبارزات سياسي و به خاطر مسائل امنيتي ،نام خانوادگي خود را تغيير داد و نام خانوادهگي خود را ساجدي انتخاب کرد .
در سال 1352 ،در سن 26 سالگي ،به واسطه ي يکي از دوستان خود ،با خانواده ي يکي از روحانيون محلي به نام« خسروي» آشنا شد و با دختر آن روحاني ازدواج کرد .
وضع مالي و اقتصادي ساجدي در اين سالها کم کم تغيير کرد ولي ساده زيستي و گذشته ي سخت خود را فراموش نکرد و همين باعث مي شد در کمک و دست گيري نيازمندان ،هر گز کوتاهي نکند .
در سال 1356 اولين فرزند او به دنيا آمد .در سسالهاي بعد ،سه دختر و يک پسر ديگر نيز به جمع خانواده ي آن ها اضافه شدند .در دي همين سال ،دوره ي ديگري از مبارزات ضد رژيم امام خميني اعاز شد که به پيروزي انقلاب اسلامي ختم گرديد .
در اين دوره ،تمام هم و غم «هاشم» ،انقلاب بود .تظاهرات ،شرکت در جلسات سخنراني و مبارزاتي ،پخش اخبار و اعلاميه هاي انقلاب ،تحصن و به تعصيلي کشاندن ادارات دولتي ،برنامه ريزي بر اي سرنگوني هر چه زود تر رژيم شاهنشاهي طبق نظر و راهنمايي امام و ...همه ي تلاش و سعي او در دوره ي انقلاب بود .در همين زمان و سالهاي اوليه بعد از انقلاب ،او اموال خود را خرج انقلاب و محرومين کرد .به گونه اي که تقريبا ثروتي برايش باقي نماند .او خود و همه ي زندگيش را صرف انقلاب و نيازمندان کرد و وارد معامله اي با خدا شد که اجرش فقط با خود خدا بود .
از همان ساعات اوليه پيروزي انقلاب که مردم در حال جشن و سرور بودند ،تلاش براي حفظ اين پيروزي که خون بسياري براي آن بر زمين ريخته شده بود و سر وسامان دادن به نظم اجتماعي و زندگي روز مره ي مردم ،فکر و ذهن بزرگان انقلاب را مشغول کرد .بر همين اساس ،در فرداي انقلاب ،يعني 23 بهمن 1357 کميته ي انقلاب اسلامي تشکيل شد .ساجدي از پايه گذاران کميته ها در «گنبد» بود .
نوزاد تازه متولد شده ي انقلاب ،ماه هاي اوليه زندگي خود را مي گذراند که گروه ها و سازمان ها ي مختلف از گوشه و کنار کشور سر بر آوردند و مدعي آن شدند و تا آن جا پيش رفتند که هر کدام مي خواستند بخشي از کشور را جدا کرده ،براي خود حکومت مستقل راه بيندازند .در همين ايام يعني دوم ارديبهشت 1358 «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» به عنوان يک نيروي نظامي تمام عيار در کنار ارتش تشکيل شد و حفظ و حراست از انقلاب را در مقابل ضد انقلابيون و گروهک هاي مختلف انقلاب اسلامي به عهده گرفت .بسياري از نيروهاي مبارز مسلمان و جوانان پيرو امام ،به اين نهاد تازه تاسيس پيوستند تا از انقلاب خود پاسداري کنند .«هاشم» يکي از نيروها و از ارکان آن در «گنب»د بود .
يک ماه و اندي بعد از تشکيل سپاه ،در 27 خرداد 1358 امام خميني با دور انديشي و آگاهي ويژه فرمان تشکيل «جهاد سازندگي» را صادر کرد که شعار محوري آن همه با هم جهاد سازندگي بود .هدف از تشکيل اين نهاد انقلابي ،آباداني کشور به خصوص در مناطق محروم بود تا به وسيله ي آن انقلاب اسلامي چهره ي عمراني و سازندگي خود را نيز نشان دهد .
هاشم با توجه به کار اصلي خود در اداره ي کشاورزي ،فرمان امام را با تمام وجود پيروي کرد و از بنيان گذاران اصلي جهاد سازندگي در گنبد و عضو شوراي مرکزي آن در اين شهرستان شد .
فعاليت در« جهاد سازندگي» ،براي عمران و آباداني «گنبد» و روستاهاي اطراف آن – که از مناطق محروم کشور به حساب مي آمد – در کنار مبارزه ي جدي و بي امان با ضد انقلاب – که تلاش مي کردند آن بخش از کشور را جدا کرده و حکومت مستقلي تشکيل دهند – بيشترين وقت و تلاش هاشم را در اين دوره گرفت .
طي دو درگيري سخت و دشوار ،پاي ضد انقلابيون از اين بخش از کشور کنده شد و تلاش براي بهتر کردن وضعيت زندگي مردم سرعت بيشتري گرفت .ساختن پل و جاده سر و سامان دادن نسبي به وضعيت کشاورزي ،رساندن برق و آب شيرين به روستاهاي دور که از امکانات محروم بودند و ...بخشي از کارهاي اين دوره بود که ساجدي نه تنها با مديريت و کارداني خود ،بلکه با فعاليت اجراي در آن نقش موثري داشت .
آخرين روز شهريور 1359 روزي فراموش نشدني در حافظه ي تاريخي کمردم ايران است .در اين روز ،«صدام» با تمام توان نظامي خود مرز کشور را مورد تجاوز قرار داد و با هواپيماهاي جنگيده و بمب افکن ففرودگاه هاي مهم کشور را بمباران کردند .
جنگ شروع شده بود و فضايي تازه براي نشان دادن کارايي و توان فکري و اجرايي نيروهاي جوان و انقلابي به وجود آمد .
در اين دوره «هاشم» نيز از قافله ي نيروهاي پيرو امام دور نماند و براي مدتي راهي جبهه شد .
پس از آن ،با همفکري همسرش تصميم گرفت به «مشهد» مهاجرت کنند و در آن جا به تکميل تحصيلات در دانشگاه بپردازند .از طريق اداره ي کشاورزي به« مشه»د منتقل شد و پس از مدت کوتاهي ،با اصرار خودش و مديران آن زمان جهاد سازندگي خراسان ،به اين نهاد منتقل و در آن جا مشغول به خدمت شد .هر چند ،نه او و نه همسرش به دليل کارها و وظايف سنگيني که داشتند ،نتوانستند به تحصيل ادامه بدهند اما در اين دوره ،نقطه ي عطفي در زندگي آنان بود .
اولين مسئوليت مهم او در جهاد خراسان ،با توجه به تجريبات و خدمات قبلي اش ،مسئوليت مجتمع کارگاه و انبارهاي جهاد خراسان در« قاسم آباد» بود .او در ان زمان ،توان و قابليت هاي خود را در سطح بالايي نمايان کرد و نشان داد .
در اوايل سال 1360 ،پشتيباني جنگ جهاد خراسان در جبهه هاي جنوب ،به يک مسئول پر توان و فرماندهي قوي نياز داشت که تمام وقت در جبهه حضور داشته باشد .او اين مسئوليت سخت و سنگين را پذيرفت و راهي جبهه شد .او اين حضور را تا پايان عمرش به طور مداوم و پيوسته ادامه مي داد .به گونه اي که پس از مدتي ،خانواده ي خود را نيز به شهر هاي نزديک جبهه برد و همواره در خدمت جنگ قرار گرفت .
در مسئوليت جدبد ،وظيفه ي او حساس و دشوار بود .کاري که مديريتي ويژه و محکم مي طلبيد .کاري که وسعتي بسيار داشت :از تدارکات نيروها گرفته تا انجام عمليات مهندسي رزمي آن هم با نيروهايي با فرهنگ ها و قوميت هاي گوناگون که کار را مشکل و حساس تر مي کرد .اما او در اين مسئوليت نيز خوش درخشيد و توان با لاي مديريتي و اجرايي خود را به نمايش گذاشت .
شرکت در عمليات« طريق القدس» در آبان 1360 و حفظ و حراست از دستاوزردهاي اين عمليات در منطقه« بستان» و تنگه ي «چزابه» و سپس حضور در عمليات« فتح المبين» در منطقه ي عمومي «شوش» در فروردين سال 1361 و بعد از آن شرکت در عمليات« بيت المقدس »(آزادي خرمشهر ) در اردبيبهشت و اوايل خرداد سال 61 و با لا خره عمليات «رمضان» در اولاخر تير 1361 حاصل تلاش و کار او در اين دوره است .در عمليات «رمضان» ،تلاش و شجاعت او به حدي بود که نيروهاي تحت امرش فرمانش را شگفت زده کرد .به گونه اي که يکي از نيروهاي او در خاطراتش نقل مي کند :
در عمليات رمضان که قرار شد نيروها عقب نشيني کنند .او همه ي ما را عقب فرستاد و خودش با آخرين دستگاه که يک بلدوزر بود ،بعد از همه به عقب آمد .
او و کساني مانند او ؛در اين دوره توانستند کار آيي جهاد را در مهندسي رزمي و پيشرفت عمليات نظامي به اثبات برسانند و از کساني بود که پاي «جهاد سازندگي» را به اتاق جنگ و طراحي عمليات نظامي باز کرد .
با شروع عمليات« والفجر» ،فرماندهي کل جنگ تصميم به سازماندهي جديدي در بر نامه ريزي و تقسيم مناطق جنگي گرفت .چهار قرار گاه اصلي با وظايف ويژه تشکيل شد که زير نظر قرار گاه مرکزي« خاتم الانبياء(ص)» فعاليت مي کردند .
قرار گاه« کربلا »که بخش بزرگي از جبهه هاي جنوب را تحت پوشش داشت .2 قرار گاه «نجف اشرف» که بخش مياني جبهه ها را زير نظر داشت .3 قرار گاه «حمزه سيد الشهدا(ع)» که مناطق شمالي جبهه را در غرب کشور فرماندهي مي کرد .4 قرار گاه «نوح »(ع)که مسئوليت عمليات دريايي داشت .
هر يک از قرار گاه هاي چهار گانه ،واحد مهندسي رزمي مخصوص خود را داشتند که نياز به فرماندهاني شجاع و با تجربه و کارا براي هدايت آن ها بود .با توجه به توان و قابليت هايي که «هاشم ساجدي» پيش از اين از خود نشان داده بود ،فرماندهي مهندسي رزمي قرار گاه «نجف اشرف» به او واگذار شد .در مسئوليت جديد توانست با سازماندهي و ايجاد رابطه ي منطقي و دوستانه با نيروهاي تحت فرمانش ،روحيه ي خوبي را در نيروها براي انجام ماموريت محوله ايجاد کند .در عمليات «والفجر مقدماتي» و« الفجر يک» که در جبهه هاي جنوب انجام شد ،او و نيروهايش توانستند خدمات بسياري انجام دهند .در عمليات «والفجر 3» که به آزاد سازي شهر «مهران» و ارتفاعات مهم آن منجر شد ،ساجدي و نيروهايش نقش تعيين کننده اي در پيروزي نظامي داشتند .او در همين ارتفاعات ،از سه ناحيه ي شانه ،شکم و پا به سختي مجروح شد اما قبل از سلامتي کامل مجددا به جبهه باز گشت و به فعاليت ادامه داد .
در تمامي جنگ ها ،نقش مهندسي رزمي ،ويژه و تعيين کننده در پيروزي نيروهاي نظامي است .تغيير وضعيت زمين ،ايجاد موانع و خاکريزهاي مورد ازوم ،ايجاد راه ها و پل هاي ارتباطي براي دسترسي سريع تر به مواضع دشمن و رساندن تدارکات ،تجهيزات و نيروهاي تازه نفس به مواضع خودي ،ايجاد سنگر هاي مستحکم و لازم براي حفظ جان نيروها در خط مقدم و عقبه ها ،همکاري در ساخت انبارهاي تدارکاتي و تسليحاتي و بسياري کارهاي ديگر ،نقش اين قسمت را در عمليات نظامي ضروري و غير قابل انکار مي کند .هر چند نقش اين نيروها در پيروزي ها چندان به چشم نمي آيد و بيشتر ،نيروهاي رزمي هستند که مورد توجه مردم عادي قرار مي گيرند .
اين نيروهاي زمينه ساز ،معمولا ساکت و مظلومانه کارشان را مي کنند و مردم کمتر به نقشي که ان ها در پيروزي ها داشته اند ،توجه نشان مي دهند .مهندسي رزمي که «جهاد سازندگي» در آن نقش اساسي داشت ،يکي از بخش هاي مظلوم جنگ است .اين مظلوميت در نظر املام خميني ،به قدري نظر گير بود که لقب ويژه ا ي به اين افراد داد :سنگر سازان بي سنگر .
«هاشم ساجدي» يکي از سنگر سازان بي سنگر بود .او نه تنها بيا بخش را از نزديک و در وسط معرکه جنگ ،مديريت مي کرد که بارها و بارها در مواقع بحراني و خطرناک ،خود به عنوان يک نيروي عادي وارد کارزار شد ومانند يکي از آنها ،با ماشين هاس سنگين به کار مي پرداخت ؛خاکريز زد و سنگر ساخت .
کم کم روز موعود نزديک شد .عمليات «عاشورا» در جبهه هاي مياني ،در منطقه ي «ميمک» ،در حال انجام بود .او و چند تن ديگر از فرماندهان سپاه پاسداران ،براي باز ديد جاده هاي تدارکاتي و مورد لزوم راهي شدند .تا اين که در صبح روز پنجم آبان 1363 در حين اين ماموريت ،در تنگخه اي با کمين نيروهاي ضد انقلاب و نفوذي هاي دشمن بر خوردند .«ساجدي» در اثر اصابت چند گلوله به شهادت رسيد و دونفر ديگر به اسارت آنها در آمدند .سه روز بعد ؛پيکر به خون نشسته ي اين سردار از جان گذشته ي اسلام ،در« مشهد» تشييع شد و در آخر نيز در بهشت رضا در کنار ديگر شهدا به آرامش ابدي رسيد .
منبع:"آخرين قدمگاه"نوشته ي ،علي اکبر عسگري،نشر ستاره ها-1385
وصيت نامه
...انقلاب دو چهره دارد :خون و پيام .انقلاب اسلامي ما هم ،شهادت و پيام دارد و اين را به وضوح فرزندان اسلام ،در طول انقلاب و بعد از پيروزي انقلاب ،تا هم اکنون ،در جبهه ها نشان داده اند .من هم پيام شهيدان را شنيدم و به سوي ميعاد گاه عاشقان الله شتافتم تا شايد از فيض شهادت بهره گيرم .
اي مردم رزمنده و مسلمان ايران !فرزندان شما در جنوب ،براي اسلام وکشور اسلامي ايران ،افتخارات بزرگي را کسب کرده اند و مي کنند .خون گل هاي پر پر شده ي شما ،فضاي خوزستان را معطر کرده است و هر تازه واردي را تحت تاثير قرار مي دهد .پيام اين شهيدان و شاهدان تاريخ ،به شماست که اسلام عزيز را ياري کنيد و امام عزيز ،خميني بزرگ را پشتيبان باشيد .هر گلوله ي دشمن که به قلب فرزندان اسلام مي خورد ،در لبهايشان زمزمه ي الله امکبر ،خميني رهبر .سر مي دهند .
برادرم ،مادرم ،همسرم و خواهرم ،همه ي شما را به خداي بزرگ مي سپارم .مخارج عزاداري را زياد نکنيد و پول آن را به امور جنگي ستاد پشتيباني جهاد سازندگي خراسان بدهيد .
فاميل به هم ديگر تبريک بگويند ،چون به آرزويم مي رسم .کسي برايم گريه نکند ،چون شهادت را سعادت مي دانم و عاشقم .عاشق خدايم و بنده اي گنه کارم و تاکنون نتوانسته ام بنده ي خوبي براي خدايم باشم .خدايا مرا بيامرز . هاشم ساجدي
خاطرات
محمد يوسفي :
زمانى كه در جزيره مستقر بوديم يك شب به هاشم ساجدى گفتم: « من همراهتان به خط مقدم مىآيم. » گفت: « شما همين جا باش. » من گفتم : « مى خواهم بيا يم. » بالاخره ايشان نصف شب رفته بود . صبح كه بيدار شدم پرسيدم : « آقاى ساجدى ديشب رفتند؟» گفتند: «بلى. به ما گفتند كه يوسفى را بيدار نكنيد. » وقتى آقاى ساجدى آمد با لبخند گفت : « يوسفى ديدي خلاصه نبردمت؟ » گفتم: « چرا نبردى؟ اگر مرا نبريد ديگر من اين جا نمىمانم.» گفت: « ناراحت نباش شما را مىبرم و شهيدت مىكنم. » شبِ بعد مرا صدا زد و به اتفاق سوار ماشين شده و به سمت جزيره حركت كرديم. وسط هاى جزيره كه رسيديم ، آتش آن قدر زياد بود كه محيط مثل روز روشن شده بود. آقاى ساجدى از من سؤال كردهاند: « ناراحت نيستى؟» گفتم: « براى خودم ناراحت نيستم اما براى شما ناراحت هستم.» پرسيد: « چرا براى من ناراحتى؟ » گفتم: « براى اين كه شما براى جامعه و پشتيبانى جنگ مفيد هستيد و اين گونه مفت رفتن را من صلاح نمىدانم. » شب را برگشتيم وآمديم . فرداى آن روز به اتفاق ايشان سوار ماشين شده و به سمت جزيره حركت كرديم . وسط جزيره كه رسيديم ديدم زير همان جاده، سنگري درست كرده بودند كه از ديد دشمن مخفى بود. ما هم وارد همان سنگر شديم . وقتى نشستم به خاطر كوتاهى سقف ، سرم به سقف مىخورد . پرسيدم : «چرا اين سنگر اين طورى است؟» گفتند:« اگر از جاده بالاتر باشد، زير ديد دشمن است .» شب را مانديم و صبح پرسيدم : « كجا قرار است برويم؟ » گفت: « مىخواهيم برويم پيش بچه هايى كه جلو هستند. » پرسيدم : « مگر از اين جلوتر هم نيرو هست؟ » گفت: « بله، جايى مىخواهيم برويم كه سنگرهاى عراقى ديده مىشود و بچهها آن جا مستقر هستند. مىخواهيم خبرى از آن ها بگيريم و روحيهاى به آن ها بدهيم. » گفتم: « هر جا كه رفتيد مرا هم با خودتان ببريد. » به اتفاق حركت كرده وبه جلو رفتيم . به سنگرى كه در آن جا بود وارد شديم. رزمنده ها كه در فلاكس چايى داشتند ، براى ما چايى ريختند و ما خورديم. تا ما اين چايى را خورديم شايد 20 تير اين طرف و آن طرف سنگر زده شد . آقاى ساجدى گفت: « حاج آقا چايى ات را بخور و نترس. » گفتم: « شما مىخواهى مرا بترسانى . » گفت: « جلوتر هم مىآييد برويم؟» گفتم:« بله.» حركت كرديم و تقريباً 2 كيلومتر جلوتر رفتيم و به جايى رسيديم كه عراقىها كاملاً ديده مىشدند. پشت آن خاكريز بچهها با هيزم آتش كرده بودند وداشتند چايى درست مىكردند. گفتم: « اين چايى از همه چايىها خوش مزهتر است. چون اين آخرين چايى است و شربت آخرين است. » خيلى از خوردن اين چاى لذّت برديم. يك غذاى خشكى هم داشتند كه آوردند و به اتفاق خورديم . بعد به آقاى ساجدى گفتم: « شما برويد ، من همين جا مىمانم. » گفت: « من تاشهيدت نكنم رهايت نمىكنم. » بالاخره از خط مقدم برگشتيم و از جزيره بيرون آمديم.
هاشم يوسفي:
در جبهه، ايشان هميشه در خط مقدم بودند و يك روز به ايشان گفتم:« با توجه به مسئوليتى كه به من محول شده نمىتوانم به خط مقدم بيايم، لذا شما يك نفر را جايگزين كنيد، تا من هم همراه شما بتوانم به خط مقدم بيايم.» ايشان گفت:« با توجه به نيازى كه هست فرق نمىكند كجا خدمت كنيم.» بالاخره پس از چند روز همراه ايشان به خط رفتيم و در آن جا بعد از حمله ي نيروهاى خودى و موفقيت رزمندگان، با شهيد ساجدى به عقب برگشتيم و وقتى ايشان به عقب آمد به شوخى گفتند:« رفيق نيمه راه شدى و مرا تنها گذاشتى؟» اين صحبت ايشان خيلى تأثيرگذار بود.
مهدي ورشابي:
قبل از شروع عمليات فتح المبين آقاى هاشم ساجدى نيروهاى مهندسى «جهاد سازندگى» را جمع كرد و اين گونه برايشان صحبت كرد:« ما در حال دادن امتحان هستيم. در امتحان بزرگى قرار گرفتهايم و از شما برادران مىخواهم كه در اين امتحان و آزمايش بزرگ الهى موفق و پيروز باشيد.»
بالاخره لحظه ي عمليات فرا رسيد و ساعت حدود 12 شب بود كه از نيروهاى مهندسى خواستند وارد عمل شوند. محور عملياتى به دو قسمت تقسيم شد. محور سمت چپ را هاشم ساجدى به عهده گرفت و محور سمت راست را من به اتّفاق «شهيد سيدآبادى». فرداى آن روز تا ساعت يك بعدازظهر در ميدان كارزار مشغول كار بوديم و ساعت دقيقاً يك بعدازظهر بود كه از دور چهره ي آشنايى را در ميان آتش و دودِ گلولههاى توپ وخمپاره ديديم كه ما را به شدّت در آغوش گرفت و حتى ديگر نيروهايى كه در آن جا بودند را تك تك در آغوش مىگرفت و غرق در بوسه مىكرد. شب همان روز هم به اتفاق آقاى ساجدى وارد كارزار شديم.
محمد يوسفي :
سال 62 به جبهه ي «سومار» اعزام شدم، چند روزى كه آن جابوديم صبحها كوهنوردى مىرفتيم. من با اين كه تا حدودى مسن بودم اما هر روز به اتفاق نيروها كوهنوردى مىرفتم و در بين راه بعضى از سورههاى كوتاه قرآن را مىخواندم. بعد از كوهنوردى نرمش هم مىكرديم و صبحانه مىخورديم. يك روز به من گفتند:« آقاى ساجدى قرار است شما را نگه دارد.» پرسيدم ساجدى چه كسى است؟ گفتند:« همين آقايى كه فرمانده اين جاست و هر روز هم با شما كوهنوردى مىآيد.» من تعجب كردم كه چطور فرمانده قرارگاه با ما ورزش مىآيد. آقاى ساجدى مرا صدا زد و به اتاقش رفتم. ايشان به من گفت:« حاج آقا بچهها به شما علاقه دارند چون با آن ها به كوهنوردى مىروى. خلاصه بچهها شما را دوست دارند و بايد بمانى.» من گفتم:« پسرم سرباز است. من نمىتوانم بمانم؛ گرفتارى هاي زيادي دارم.» ايشان خيلى اصرار كرد كه بمانم و من گفتم:« نمىتوانم بمانم.» ايشان يك نكتهاى گفتند كه تأثير زيادى روى من گذاشت. گفتند:« من كه زورى ندارم كه شما روحانى را به زور نگه دارم. اما شما اعتقاد داريد كه قيامتى هست و من آن جا جلوى شما را مىگيرم و مىگويم من با يك زن جوان و سه بچه قد و نيم قد را گذاشتهام و از اول جنگ به جبهه آمدهام شغلى را كه داشتهام رها كردهام و شما با اين كه مرد مسنى هستى مىگوئيد پسرهايم را داماد كردم و دخترهايم را عروس كردم؛ شما نمىمانيد؟» به قدرى اين كلام ساجدى در من اثر كرد كه به عمرم به جز قرآن و احاديث ائمه چنين تأثيرى را در خود نديدم. گفتم:« حرفت حسابى و راست است. و اين حرف شما مرا گرفت و مىمانم.»
حدود سه ماهى ماندم و با ايشان بودم تا اين كه گفتند:« قرار است به جزيره برويم.» من گفتم:« اگر به جزيره رفتيد و خواست عملياتى انجام شود من هم مىآيم.» ايشان رفتند و بعد از چند روزى نامهاى فرستادند و گفته بودند به يوسفى اطلاع دهيد كه بيايد. وقتى به جزيره رفتم با اين كه هوا گرم بود، من اين مرد را سر شب در يك پادگان مىديدم و هنگام سحر در پادگانى ديگر...
مهدي ورشابي:
اواسط عمليات بود كه در يك محورى زير آتش سنگين دشمن، توسط نيروهاى زرهى محاصره شده بوديم. باران آتش سنگين دشمن روى ما باريدن گرفت و دقيقاً يادم است كه برادر هاشم ساجدى با يك اطمينان خاطرى در حالى كه حدقههاى چشمش مملو از اشك بود، مى گفت:« برادر مهدى، مىبينى چطورى باران رحمت الهى بر سر ما شروع به باريدن كرده است و اين باران رحمت در حقيقت كفّاره ي گناهان ما است و مانند شقهاى است كه در وقت شستن لباسهاى چركين مىزنيم تا ناخالصىهايش را بريزد. اين باران آتش در حقيقت حكم همان شقه را دارد كه بر پيراهن مىزنيم و دقيقاً بار گناهان ما و خطاهايى كه داريم از بين مىبرد...»
محمد يوسفي :
ابتدا كه به جبهه رفته بودم، يك روز داخل صف غذا ايستاده بوديم تا به غذاخورى برويم و غذا بخوريم. يك نفر از نيروهايى كه توى صف بود به من گفت:« آن فردى كه جلوى شما است و دارد غذا مىگيرد فرمانده ي پايگاهـ هاشم ساجدىـ است.» من خندهام گرفت گفتم: «مگر براى آن ها توى اتاقشان غذا نمىبرند؟» گفت:« اگر كسى بخواهد از آشپزخانه براى ايشان حتى نان خشك و پنير ببرد تا توى اتاقش غذا بخورد، ناراحت مىشود.»
اسماعيل قضايي :
در يكى از دفعاتى كه هاشم ساجدى به مرخصى آمده بود، سراغ مادرش رفت و احوالى پرسيد. وقتى مىخواست از مادر خداحافظى كند مادر گفت:« حداقل يك دو روزى پيش من بمان.» ساجدى در پاسخ مادر گفت:« مادر مقصر خود شما هستيد. زمانى كه مرا شير مىدادى به سينه ات مىزدى و حسين حسين مىگفتى. دست مرا هم مىگرفتى و به سينهام مىزدى و حسين حسين مىگفتى؛ يا نوحه برايم مىخواندى. اين اعمال باعث شده كه من نيز از سربازان امام حسين(ع) بشوم.» بعد مادرش خنديد.
شهيد سيد محمد تقي رضوي مبرقع:
برادر ساجدى (فرمانده قرارگاه نجف)گرچه گذرنامه و بليط هواپيما در دست داشت و قرار بود در ساعت مشخصى به حج پرواز كند ولى به دليل اين كه موقعيت عملياتى و نظامى منطقه اجازه رفتن به ايشان نمىداد، تا آخرين لحظات منتظر ماند و سرانجام هم در همان آخرين لحظات به دليل اين كه از طرف مسئولين اجازه ي رفتن به ايشان داده نشد، سفرش را منتفى كرد و از همان جا به محل خدمتش اعزام شد. ايشان در همان شب به من گفت:« اين اعتقاد من بود كه مرا از پاى پلكان هواپيما به منطقه جنگى و سرِ كارم برگرداند.» و اين نشانه اعتقاد قلبى و عميق ايشان به دستورات فرماندهى بود.
شمسي خسروي مغاني(همسر شهيد) :
يك روز صبح كه با ستاد تماس گرفتم، گفتند از شهيد اطلاعى ندارند، البته ايشان براى شناسايى به منطقه رفته بودند و در مسير برگشت مورد حمله دشمن قرار گرفته بودند. بعد از آن يكى از دوستان به خانه ماآمد و گفت:«ايشان از ناحيه ي قلب و شكم و پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته است و ايشان را به مشهد اعزام كردهاند و شما بايستى به مشهد برويد.» ولى من هنوز متوجه شهادت ايشان نشده بودم. تا اين كه در مشهد، آشنايان را ديدم كه براى تبريك و تسليت آمدهاند و روز قبل ازرسيدن من به مشهد هم فهميدم كه ايشان را تشييع كردهاند. در آن جا من چون قول داده بودم كه بىصبرى نكنم، فقط آيه ان لله... را خواندم ولى بىنهايت مشكل بود واگر براى خدا نبود، تحمل آن دشوار بود.
اسماعيل قضايي:
روز پنجم يا هفتمِ شهيد هاشم ساجدى، ظهر در منزل شهيد نشسته بوديم ومشغول صرف نهار بوديم. يك دفعه ديديم دخترش آمنه - كه علاقه زيادى به پدرش داشت - دارد به عكس پدرش نگاه مىكند. بلند شد و عكس پدر را در آغوش گرفت و سر سفره نشست. با قاشقى كه داشت يك قاشق خودش غذا مىخورد و قاشق ديگر را به طرف عكس مىداد و مىگفت: «پدر چرا غذا نمىخورى؟ پدر كجا هستى؟» با ديدن اين صحنه همه شروع به گريه كردند.
علي صفرنژاد:
درسفري كه به سدِ «دربنديخان» داشتيم، قرار شد جاده اي ساخته شود كه به سد دربنديخان برسد. جهاد همدان مأمور شد اين جاده را احداث كند ـ350 متر طول اين جاده بود ـ فرماندهي جهاد همدان معتقد بود كه احداث اين جاده كاري طاقت فرسا است. اما هاشم ساجدي معتقد بود كه جاده حتماً بايد ساخته شود. به آقاي ساجدي گفتم:« آقاي ساجدي شيب 70 است. چگونه بلدوزري بياوريم. حتي نظر كارشناسي اين است كه با شيبِ 70 امكان جاده ساختن نيست.» آقاي ساجدي گفت:« تعريف جهاد يعني امكان پذير كردن كارهايي كه امكان ندارد.» بلدوزر با تمام امكانات آمد و نظر ساجدي اين بود كه بايد بلدوزر از قسمت عقب بالا بيايد.
محمد يوسفي :
من از جبهه به مرخصى آمده بودم كه اعلام كردند تعدادى شهيد قرار است در مشهد تشييع شوند. من هم مثل ساير مردم به تشييع جنازه رفتم. يكى از تشييع كنندگان به من گفت:« شما ساجدى جهاد را مىشناسيد؟» گفتم:« بله.» گفتند:« ساجدى شهيد شده است و امروز تشييع مىشود.» من اصلاً باورم نشد كه ساجدى شهيد شده باشد. گفتم:« حتماً كس ديگرى است.» امّا وقتى چشمم به عكس ساجدى افتاد بغض راه گلويم را گرفت و شروع به گريه كردم و روى زمين نشستم. پرسيدند:« چه شده است؟ چه طور شدى؟» گفتم:« ساجدى شهيد شده و ديگر پشتيبانى جهاد همه خاك بر سر شدند.» وقتى پيكر پاك ايشان را دفن كردند خودم را روى قبرش انداختم و آن قدر گريه كردم كه زير بغلهاى مرا گرفتند وبلندم کردند .
شمسي خسروي مغاني :
قبل از شهادتِ ايشان، به دليل اين كه بچهها راحت باشند و حداقل هفتهاى يك بار پدرشان را ببينند، عازم اسلام آباد غرب شديم و در آن جا اقامت كرديم. شبِ قبل از شهادت ايشان من خواب ديدم كه عاشوراى حسينى است و به همه غذا مىدهند، من هم غذايى گرفتم.
شهيدسيد محمد تقي رضوي مبرقع :
برادر ساجدى در آخرين سفرى كه به قم داشت، به زيارت حضرت معصومه سلام اللَّه عليها مشرّف شد و من احساس مىكنم كه ايشان در همان سفر جواب اصلى و قطعى شهادت را گرفت چرا كه هنوز ده روز از اعزامش به منطقه نمىگذشت كه خبر شهادتش را شنيدم.
محمد يوسفي :
يك روز آقاى هاشم ساجدى به من گفت:« حاج آقاى يوسفى مرخصى نمىروى؟» گفتم:« هر چه شما صلاح بدانيد.» گفت:« مىخواهم يك مرخصى خوبى بفرستمت. اين نيروها را مىبرى تعدادى اصفهان و تعدادى تهران و بقيه هم مشهد مىروند.» - با هواپيما هم قرار بود برويم - گفتم:« حاجى آقا شما لطف داريد. من توى عمرم فقط دوبار كه به حج مشرف شدهام با هواپيما رفتهام. من از سوار شدن هواپيما مىترسم.» گفت:« مىخواهم بالا ببرمت كه اگر افتادى ترست بريزد.» وقتى به اتفاق به پايگاه هوايى رفتيم، گفتند:« جا نداريم 20 نفر از نيروها ماندهاند.» گفت:« برادر خودم را نمىگذارم كه برود. ولى اين حاجى آقا را بجايش بفرستيد.» گفتم:« نه بگذاريد برود.» ايشان رفت و برادرش را صدا زد آمد و مرا فرستاد و اين مرد بزرگوار تا هواپيما حركت نكرد همان جا ايستاده بود. قبل از رفتن به ساجدى گفتم: «براى برگشت چه كار كنم؟» گفت:« با هواپيما بيا.» پرسيدم:« چه كسى مىخواهد مرا با هواپيما بياورد؟» گفتم:« توى دفترم چيزى بنويسيد كه مرا بياورند.» ايشان به برادرى كه در مشهد مسئوليت داشت نوشت كه آقاى يوسفى چند روزى مرخصى مىآيند و در برگشت ايشان را با هواپيما بفرستيد. هواپيما پرواز كرد و به اصفهان رفت و نيروهاى اصفهان را پياده كرد وبعد به طرف تهران حركت كرد ونيروهاى تهران را هم پياده كرد. وقتى خلبان در تهران به زمين نشست گفت:« ما امروز به مشهد پرواز نداريم.» گفتم:« اى بابا اگر قرار باشه ما امشب اين جا بمانيم كه همهاش توى راه هستيم.» فوراً رفتيم و به اهواز آقاى ساجدى تلفن زديم كه خلبان مىگويد ما امروز به مشهد پرواز نداريم. ايشان بلافاصله با مسؤولين صحبت كردند و يك هواپيماى كوچك راه انداختند و ما سوار شديم و به مشهد رفتيم. وقتى مرخصىام تمام شد يك روز به پشتيبانى جنگ جهاد مشهد رفتم و ضمن احوال پرسى گفتم: «آقا من مرخصىام تمام شده و مىخواهم به جبهه بروم.» گفت:« حاج آقا به ترمينال مىنويسيم كه هر كدام از ماشينها راه افتاد، شما هم بروى.» گفتم:« مرا با هواپيما بفرستيد.» گفت:« حاج آقا ما هواپيما نداريم.» بعد دفترم را درآوردم و نوشته آقاى ساجدى را به ايشان نشان دادم. بعد گفت:« حاجى آقاى كى مىخواهيد برويد؟» گفتم:« الان.» گفت: «هواپيما تا نيم ساعت ديگر پرواز مىكند.» خنديدم و گفتم:« شما كه گفتيد هواپيما نداريد.» گفت: «امضاى ايشان براى ما هواپيما است.» خلاصه ما را سوار ماشين كردند و فوراً به فرودگاه آوردند. وقتى رسيديم ديديم هواپيما آماده پرواز است. بلافاصله ما هم سوار شديم و به سمت اهواز حركت كرديم. وقتى به منطقه رسيديم آقاى ساجدى گفت:« چه شد با هواپيما مشكلى نداشتى؟» گفتم:« اگر امضاى شما نبود با گريه كردن هم مرا با هواپيما نمىفرستادند!»
شمسي خسروي مغاني:
آقاى ساجدى براى رفتن به مكه معظمه و زيارت بيت ا... الحرام و مدينة النبى ثبت نام كرده بودند تا اين كه روز موعود فرا رسيد. قرار شد كه ايشان با هواپيما به حج مشرّف شوند. امّا در همان فرودگاه وقتى سخنان حضرت امام(ره) را در خصوص اهميت حضور در جبهه مىشنود از رفتن به خانه خدا منصرف و از فرودگاه مستقيماً به جبهه برمىگردد.
مهدي ورشابي :
شب آخر عمليات، برادر هاشم ساجدى لودرها و بولدوزرها را جمع و جورشان كرد و با هماهنگى كه قبلاً با فرماندهى انجام داده بود، قرار شد كه ما شب با نيروهاى پياده راهىِ منطقه شويم. ايشان اين قدر در اين راه كوشا بود كه حتى ماشين خودش را كنار فرماندهى گذاشت وبا ماشين جلوى نيروها حركت مىكردند و بقيه نيروها به اتفاق لودرها و بولدوزرهايشان به پيش مىرفتند و حتى نيروهاى رزمنده كه مجهز به سلاحهاى «آر.پى.جى» و «كلاشينكف» و «تيربار» بودند براى اولين بار بود كه سوار لودرها و بولدوزرها مىشدند با همين وضعيت حدود بيست كيلومتر راه پيمودند.
شمسي خسروي مغاني :
در زمان «مهندس بازرگان» دست يكى از رانندگان جهاد قطع مىشود كه آقاي ساجدي سريع با تهران تماس مىگيرند و هلى كوپترى از تهران مىآيد و ايشان را به بيمارستان منتقل مىكند كه دست آن فرد را پيوند مىزنند و خوب مىشود .
علي ساجدي:
يك روز همراه اقوام به بيرون شهر رفته بوديم. در آن جا كوهى بود و بچهها مىخواستند از آن بالا بروند و افراد فاميل مخالفت مىكردند؛ اما پدرم گفت:« بگذاريد بچهها آزاد باشند.» در همين موقع من به بلندى كوه رسيدم و نزديك بود پرت بشوم كه پدر با صداى بلند فرياد مىزد كه بيا پايين و نگران شده بود. ديگران هم به شوخى مىگفتند كه بگذار، بچهها آزاد باشند و مىخنديدند.
مهدي ورشابي :
قبل ازعمليات فتح المبين من مجروح شده بودم و قريب هفت ماه بود كه در بستر به سر مىبردم. شناختى كه آقاى هاشم ساجدى از من پيدا كرده بودند از طريق آقاى سيدآبادى بود. مرتب با من تماس گرفتند كه هر چه سريع تر به منطقه بياييد. آخرين پيامى كه به ساجدى دادم اين بود كه يك دست و يك پاى ما قادر به انجام كارى نيست؛ اما ايشان در جواب گفتند:« با يك دست و يك پا هم كه شده بياييد.» به هر صورت با صحبتى كه ايشان كردند و شرايطى كه ما داشتيم راهى منطقه شده و از نزديك با ايشان آشنا شدم.
هاشم يوسفي:
در عمليات رمضان پس ازشكسته شدن خط، دستور پيشروى به مهندسى داده شد. به اتفاق برادر هاشم ساجدى از خاك ريز عبور كرديم و به سمت محل جديدى كه بنا بود خاك ريز بزنيم، حركت كرديم. حدود 3 2كيلومترى خاك ريز زديم كه به دليل يك سرى ناهماهنگىهاى كه ايجاد شده بود دستور عقب نشينى دادند. وقتى دستور عقب نشينى داده شد، آقاى ساجدى تا تمام نيروها را به عقب منتقل نكرد خودش محل را ترك نكرد. حتى من با آخرين ماشينى كه مىخواست ستون را ترك كند سوار شدم وبدون اطلاع ايشان آمدم وقتى به پشت خاك ريز برگشتيم و آقاى ساجدى هم آمد به من اشاره كرد كه فلانى بيا. وقتى رفتم گفت: «بىوفايى كردى. چرا من را تنها گذاشتى؟»
محمد علي افتخاري خراساني :
معابر، شبِ قبل توسط نيروهاي تخريب پاکسازي شده بود و معبرهايي را براي عبور نيروها باز کرده بودند که آن نيروها طرح وعملياتِ معبرها را مي دانستند تا پس از عبور از معبرها به دژ اصلي که بزرگ وعظيم بود بايد مي رسيديم . اما بعد از رسيدن به معبرها متوجه شديم که نيروهاي پياده اي که قصد عبور از اين معبر را داشتند، زمين گير شده اند و تعدادي شهيد ومجروح شده و تعدادي هم در سنگر هايي که موجود بود منتظر بودند . پس از کمي پرس و جو متوجه شديم که معبري که بچه ها
