ولي نژاد,عباس

کد خبر: ۱۱۴۳۰۲
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۸۶ - ۱۰:۴۳ - 28October 2007
عباس ولي نژاد در سال 1337 ه ش در آذر بايجان شرقي به دنيا آمد .پدرش نظامي بود .همين موضوع سبب شد تا خانواده به خاطر محل ماموريت پدر ،به مشهد مقدس بيايند .عباس در اين سالها ،کودکي سه ساله بود .او دوران دبستان و دبيرستان را در حالي که به شدت به ورزش علاقمند بود .طي کرد مقام هاي اول تا سوم در رشته امداد ،برق و تربيت بدني در «مشهد مقدس» از افتخارات دوران نوجواني وي بود .
با شروع زمزمه هاي انقلاب ،او که سري پر شور داشت ،در اين درياي عظيم غوطه خورد و تا پيروزي در کنار مردم بود .بعد از فرملان امام خميني مبني بر تشکيل بيسج بيست ميليوني ،به اين صف پيوست و با نو آوري ،بخشي به عنوان تکاوران اسلام را با همراهي دوستانش تشکيل داد و از اين رهگذر به آموزش جوانان در مساجد همت گماشت .
با گذشت زمان ،به دليل کارداني و لياقت به عنوان فرمانده بسيج منطقه 2 انتخاب شد .طولي نکشيد که آموزش و سازماندهي مناطق 3و 6 را نيز به وي سپردند .دراين سالها بود که خستگي ناپذير و مقاوم با گروهک هاي ضد انقلاب بر خاست .چندي بعد ،به دليل نياز ،به منطقه پر خطر کردستان رفت .فرمانده تيپ ويژه شهدا ،سردار شهيد «محمود کاوه» منتظرش بود .
بات آمدن عباس ،خواب راحت از ضد انقلاب گرفته شد .بارها تهديدش کردند اما او ماند .بارها زخمي شد تا در همان جا جاودانه شود .شهيد عباس ولي نژاد در تاريخ 10/ 8/ 1361 در حالي که معاون فرمانده تيپ ويژه شهد ا را بر عهده داشت ،در نبردي زيرکانه ،دشمن را در حلقه محاصره نيروهايش انداخت و در همان روز در ارتفاعات پيرانشهر به شهادت رسيد .
منبع:"سربازها بيدار مي خوابند"نوشته ي ،اصغر فکور،نشر ستاره ها-1385



خاطرات
اصغر فکور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
عباس تخم مرغ را در سيني گذاشت و قل داد .تخم مرغ چند دور چرخيد .عباس لبخند زد و با خودش گفت :سفت شده خوب است .
مادر سر از لبه پنجره با لا آورد و نگاهش کرد .
يک گوجه فرنگي هم برايت گذاشتم يادت نرود .
عباس چشمان روش اش را به مادر دوخت و آهسته از آنجا بلند شد .خواهر و برادرهايش هنوز خواب بودند .مادر سرش را رو به آسمان گرفت و چشمانش را تنگ کرد .
پس کي مي خواهي بروي ؟
عباس به ديوار تکيه داد و در همان حال به ساعت توي طاقچه نگاه کرد .
زود اسيت مادر ،الان مي روم .
هواي صبح تابستاني ،رخوت و خواب دوباره را به چشمان عباس انداخت .بوي فيتيله سماور ،در اتاق پيچيده بود .
نان و نمک يادت نرود .
عباس تکيه از ديوار بر داشت و با يک جست از جا بلند شد .
مادر لبخند زد و سر تکان داد .
نان بچه را بگير ولي خوابش را نگير .
عباس ابرو گره انداخت و گفت يعني من بچه ام ؟
مادر جوابش را نداد .
مي دانم بچه نيستي .ما شا الله سيزده سالت است ولي باز هم بچه اي .
بعد دستمالي کنار سماور پهن کرد و نان و گوجه را داخل آن گذاشت .عباس تخم مرغ آب پز را به طرف مادرش گرفت و گفت مي خواهي يک لقمه بخوري ؟
ادر تخم مرغ را گرفت و پهلوي نان و گوجه گذاشت .
يک تخم مرغ چيست که من هم يک لقمه از آن بخورم .
مادر دستمال را گره زد و دست عباس داد .اصغر در جا غات خورد و خميازه کشيد .
هنوز نرفتي ،داداش .
عباس در حالي که مي رفت ،به طرف او بر گشت و گفت :بلند شو تا نمازت قضا نشده .
با صداي آن ها ،اکبر و نادر هم بيدار شدند .عباس دوباره به ساعت نگاه کرد و راه افتاد .جلوي در بود که صداي مادرش را شنيد .
مواظب باش توي کوه تارزان بازي در نياوري ؟
عباس خنديد و پا به کوچه گذاشت .سگ ولگردي براي پيدا کردن غذا ،پلاستيک پاره اي را به دندان گرفته بود .عباس دستش را داخل دستال کرد و تکه اي نان جدا کرد .سگ با چشماني ترسيده نگاه کرد .عباس نان را جلوي پوزه او انداخت . دور شد .
کوچه ها خلوت بودند .عباس براي رسيدن به محل قرار عجله اي نداشت .سلانه سلانه رفت تا وقت کشي کند .به ميدان که رسيد ،کريم را ديد او هم آرام آرام به محل قرار مي رفت .بريش دست تکان داد و قدمهايش را بلند تر بر داشت .کريم کوله پشتي تميزي را به پشت بسته بود .اوضاع کفش هايش هم بد نبود .
سلام .دست دادند .کريم به ساعت مچي اش نگاه کرد و گفت :به جز تو ،روي قول هيچ کدام از بچه ها نمي شود حساب کرد .
عباس به آخرين خيابان چشم دوخت و لبخند زد .
سخت نگير .با لا خره پيدايشان مي شود .
کريم خم شد و بند کفش هاي کوهنوردي اش را محکم کرد .عباس ناخود آگاه نگاهش را به کفش هاي پلاستکي خودش دوخت .
چه عجب ،اين دفعه به موقع آمدند .
عباس سر بلند کرد و مرتضي و جواد را ديد .با آمدن آن دو ،جمع چهار نفري شان جور شد .
همه ي اميدمان به تو است . بايد مثل شير بروي .
علاس شانه اش را زير دست کريم کشيد و گفت :مگر چه خبر است ؟قرار است من تنها بروم ؟
کريم لحظه اي به مرتضي و جواد نگاه کرد.بعد دوباره دستش را روي شانه عباس گذاشت
امروز يک مسابقه جانانه داريم مي خواهيم ...
جواد پريد وسط حرف کريم و گفت :راستش مي خواهيم روي رسول و دوست هايش را کم کنيم .قرار گذاشتيم هر کدام زود تر به قله برسيم ،برنده باشيم .
مرتضي دست هايش را به هم ماليد و چشم در چشم عباس دوخت.
اگر برنده شويم ،نفري بيست و پنج زار زديم به جيب .يعني ده تومان !
عباس يک بار مچ کريم را گرفت ودست او را روي شانه اش پايين آورد .کريم روترش کرد .جواد با صداي بلند گفت :آمدند .
کريم به آمدن رسول و دوستانش خيره شد .عباس نان پيچه اش را محکم در بين انگشتانش گرفت و راه افتاد .هنوز چند قدم دور نشده بود که صداي مرتضي را شنيد .
کجا مي روي ،مگر نمي آيي ؟
کريم که تازه متوجه شده بود ،به طرف عباس دويد و گفت :پسر ،چرا آبروريزي مي کني .کجا مي خواهي بروي .
بعد نيم نگاهي به رسول و دوستاانش که دور تر ايستاده بودند ،انداخت و ادامه داد :ما به اميد تو شرط بستيم .اگر تو بروي ما ده تومان باختيم .
عباس براي لحظه اي سرش را پايين انداخت .مرتضي به کريم چشمک زد .کريم خنديد و دستش را زير چانه عباس گذاشت .
ده تومان پول کمي نيست ،درسته ؟پشيمان شدي ؟
عباس بي آنکه چيزي بگويد راه را کج کرد و رفت .کريم يک قدم بلند تر برداشت و دست او را گرفت .
آخر بگو چرا نمي خواهي بيايي ؟تو که زود تر از همه آمدي .اصلا خودت هميشه مي گويي کوه آدم را قوي مي کند .يا نمي دانم ،پر از رمز و راز است و از اين حرف ها .
مرتضي پشت سر هم سرش را پايين آورد و حرف هاي کريم را تاييد کرد .
خوب ،کريم راست مي گويد .بگو چرا نمي آيي .
عباس نفس عميقي کشيد و آرام گفت :قرار ما فقط کوهنوردي بود ،نه شرط بستن .آن هم شرطي که برد و باخت داشته باشد .
مرتضي دوباره دستهايش را به هم ماليد و گردن کج کرد .
جان من ،قبول کن .ما که اين شرط را مي برديم .اين ها دو قدم راه بروند ،از نفس مي افتند .گرد پاي تو هم نمي رسند .قبول کن عباس ،سهمت را بيشتر مي دهيم .
عباس پوزخند زد .صداي جواد که دور تر ايستاده بود ،به گوش رسيد .
بابا ،پس کي مي خواهيم برويم .الان اين ها فکر مي کنند جا زديم .
حا لا ديگر رفتار و نگاه کريم پر از التماس بود .
قبول کن عباس .
عباس دلش سوخت با خودش گفت بايد حرف آخرش را بزند .مرتضي کوله پشتي اش مندرس و مچاله اش را روي پشت مرتب کرد .
پس قبول ؟
عباس گره ابرو را باز کرد و گفت :قبول ،اما من هيچ شرطي نمي بند م .يعني با هيچي کار ندارم .هدف من فقط کوهنوردي است .اگر قبول داريد ،برويم .اگر نه ،من بر گردم بهتر است .
کريم به مرتضي نگاه کرد .
قبول ولي انصافا مثل هميشه برو .همين جوري که مي رفتي ،آرام و يک نفس .
عباس بر گشت .کريم روي پنجه پا به طرف رسول و دوستانش رفت .چند لحظه بعد ،با دست به آن ها اشاره کرد .مرتضي دستهايش را به هم مايد و سينه جلو داد .
برويم امروز از آن روزهاي خوب است .
هواي کوه پر از خنکي بود . رسول و دوستانش با عجله مي رفتند .کريم مدام به عباس نگاه مي کرد .فاصله شان هر لحظه بيشتر مي شد .جواد حرص مي خورد و لب مي گزيد .
باختيم !مطمئنم مي بازيم .
مرتضي که اميد ووار تر بود ،از گو شه چشم به عباس نگاه کرد و گفت :تا قله زياد مانده .با لا رفتن زياد مهم نيست .بر گشتن با پايين مشکل است .اين جاست که عباس مثل پرنده پر مي کشد و پايين مي آيد .
عباس آرام مي رفت .رسول و دوستانش با قدم هاي کوتاه تر جلو مي رفتند .کريم در حالي که نفس نفس مي زد ،آن ها را زير نظر داشت .
نفس کم آوردند !
نيزه هاي خورشيد از پشت کوه سينه سنگ ها را نشانه رفته بود . عباس آرام قدم بر مي داشت .رسول و دوستانش ايستادند و رفتند او را نگاه کردند .کريم لبخند زد .
نماينده گروه شيرها جلو افتاده .
جواد سوت بلبلي زد و مرتضي رو تخته سنگي نشست .
خيالم راحت شد .حالا ببينم کي مي تواند خودش را به عباس برساند .
عباس براي لحظه اي ايستاد .خنکي هوا صورت عرق کرده ي او را نوازش کرد .نگاهش را روي سنگها به گردش در آورد ولبخند زد .وقتي دوباره راه افتاد ،احسشاس بهتري داشت .گروه رسول با فاصله زياد جلو مي آمدند .نفس کريم ديگر بالا نمي آمد .هر چه تلاش کرده بود .تا از رسول جلو بيفتد ،نتوانسته بود .
اگر هباس نبوذد غلط مي کردم شرط ببندم .
مرتضي زبانش را نشان داد و گفت : شده مثل تخته .صبر کنيد کمي آب بخورم .
جواد تو لبي غريد .
آب بي آب !فقط بالاي قله .
عباس با ديدن بلند ترين نقطه کوه ،ايستاد و سرش را رو به آسمان گرفت . خوشحال بود .روي تخته سنگي نشست و به شهر خيره شد به ياد مادرش افتاد .دستمال را به لب گذاشت و بوسيد .نيم ساعت بعد ،اول سر و کله ي رسول پيدا شد .موهايش ژوليده و سر و صورتش از عرق خيس بود .
خسته نباشي .
رسول بي جواب از کنار عباس گذشت .با آمدن دو گروه ؛هر کدام جايي را انتخاب کردند و نشستند کريم و مرتضي از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند .
شاهکار کردي عباس !
عباس غمگين بود .جواد کنارش نشست و گفت :حا لا چرا اخم کردي .بابا يک کمي بخند .
عباس نگاه خيره اش را به دور تر دوخت و سر تکان داد .
کاش اين کوه آمدن باعث دوستي مي شد .به جاي اين که الان همه دور هم جمع باشيم ،هر کدام يک جايي نشسته ايم .مي دانيد چرا ؟چون شرط بندي شما باعث شد که مثل رقيب به هم نگاه کنيم .کاش نمي آمدم .
کريم بساط صبحانه را از کوله پشتي بيرون آورد .عباس از جا بلند شد .
کجا ؟
مي روم پيش رحيم .
مرتضي رو ترش کرد و گفت :خودت را خراب نکن .حسابي حال شان را گرفتي و حا لا مي خواهي بروي چي بگويي ؟
عباس راه افتاد .هيچ جوابي براي مرتضي نداشت .رحيم دور تر نشسته بود .عباس به طرفش رفت .رسول چپ چپ نگاهش کرد .
سلام رحيم ،خسته نباشي .
رحيم با ديدن عباس ،سفره کوچکش را جمع کرد .عباس دستش را به طرف او گرفت .
خسته که نشدي ؟
رحيم نيم خيز شد و با عباس دست داد .
نه .تو خيلي خوب کوهنوردي مي کني ولي ما ...
عباس کنار او نشست و گره ي دستمالش را باز کرد .
مهم نيست که چطور با لا مي آييم .با لا خره همه مثل هم نيستند .از همه بهتر اين است که الان پيش هم هستيم و صبحانه را با هم بخوريم .
رحيم نگاه مظلومش را به عباس دوخت و گفت :ببخش ،من چيزي با خودم نياوردم .فقط نان و روغن است .
عباس لبخند زد و سفره بسته رحيم را دوباره باز کرد .اتفاقا من عاشق نان و روغنم .
رحيم خنديد و لبهاي رنگ پريده اش جاني گرفت .عباس چند لقمه نان روغن زده را به دهان گذاشت و ابرو با لا انداخت .
چه مزه اي مي دهد .
رحيم با صداي بلند خنديد .عباس چند لقمه خورد .بعد پوست تخم مرغ را تند تند کند و آن را توي سفره ي رحيم گذاشت .
من صبحانه ات را مي خورم تو هم بايد صبحانه مرا بخوري .
رحيم خجالت کشيد .عباس گوجه را هم خورد کرد و کنار تخم مرغ گذاشت .
لقمه اول را خودم مي خورم تا مزه بدهد .
رحيم دوباره صداي قاه قاه خنده اش بلند شد .وقتي او لقمه ها را پي در پي قورت مي داد .قلب عباس از خوشخالي لبريز بود .
يک ساعت بعد دو گروه آماده پايين رفتن بودند .رسول خم شد و بند کفش هايش را محکم کرد .کريم پوز خند زد و راه افتاد .
ده تومان را هر کي ببازد بايد پايين کوه بدهد .
اين را مرتضي گفت و همراه جواد به راه افتاد .عباس عجله اسي نداشت .رسول منتظر بود تا اولين قدم را بر دارد .دو گروه رفته بودند .عباس دستمال را روي گردنش انداخت و از جا بلند شد .رسول از روي چند تخته سنگ جست زد و شروع به دويدن کرد .کريم به صداي ريزش سنگريزه ها ،به عقب بر گشت .با ديدن رسول که به سرعت پايين مي آمد ،با يک دست به سرش کوبيد .
باختيم مرتضي ،حسابي هم باختيم .
رسول با سرعت از منار آنها گذشت .مرتضي هم سر تکان داد و با آمدن عباس چشم دوخت .کريم گفت فکر مي کند تو پارک قدم مي زند .
رسول همچنان به سرعت پايين مي رفت .صداي جواد بلند شد .
عباس يک فکري بکن .باختيم .
عباس در حالي که از کنارشان مي گذشت ،گفت :من که گفتم اهل شرط بندي نيستم .
کريم که نا اميد شده بود ،سرش را پايين انداخت و راه افتاد .مرتضي به رسول نگاه کرد و با تعجب ،چند بار به اطراف چشم چرخاند .
پس اين پسره کجا رفت ؟غيب شده ؟
عباس هم نگران نگاه کرذد .جواد با دست به کناره رود خانه اشاره کرد .
همه شان آنجا هستند .
عباس اين بار شروع به دويدن کرد .رحيم با ديدن او ،جلو آمد .صورت رنگ پريده اش را رو به عباس گرفت و با لکنت زبان گفت :پاي رسول شکسته .
عباس جلو رفت .رسول روي زمين دراز کشيده بود و ناله مي کرد .پيشاني اش خون آلود بود .عباس کنارش زانو زد و به آرامي دستش را روي پاي او گذاشت .فرياد رسول به آسمان بلند شد .
دست نزن ،خيلي درد مي کند .
کريم که دور تر ايستاده بود گفت :پدر بزرگ من هم پارسال اين جوري شده بنده خدا دو روز بعد مرد .
عباس با خشم نگاهش کرد .
اگر نمي خواهي کمک کني ،نکن اما حرف اضافه نزن .
کريم شانه با لا انداخت .مرتضي گفت :بايد تا پايين کوه کولش کنيم .
به هم نگاه کردند .هيکل رسول درشت بود .جواد جلو آمد .
خيلي سنگين و گنده است .بايد برويم کمک بياوريم .
رسول دوباره ناله کرد .اشک رحيم در آمده بود .عباس دو زانو روي زمين نشست و کف دستهايش را به زمين گذاشت .
فقط کمک کنيد او را به پشت من بگذاريد .
همه با تعجب نگاه کردند .اين بار عباس فرياد کشيد .
يعني براي اين کار هم پول مي خواهيد .
مرتضي و جواد قدم جلو گذاشتند .کريم هم آمد .دوستان رسول هم کمک کردند .عباس نفس عميقي کشيد و از روي زانو بلند شد صداي رحيم از ميان خنده و گريه شنيده شد .
براي عباس دست بزنيد .
عباس زير هيکل سنگيني رسول به راه افتاد .وقتي به پايين کوه رسيد ،گردنش از اشک هاي بي صدا ي رسول خيس شده بود .
خورشيد رو به کناره هاي آسمان مي رفت که عباس ا ز بيمارستان بيرون آمد .
يک ماه بعد ،در حالي که تابستان نفس هاي آخر را مي کشيد ،صداي در شنيده شد .مادر در را باز کرد .عباس سلام آخر نمازش را داد و از پنجره به حياط نگاه کرد .در دست مادر يک کوله پشتي بود .عباس از آنجا بلند شد .
اين مال ميه ؟مادر کوله پشتي را به طرف او گرفت و گفت :پسري قد بلند و درشت هيکل بود .گفت اسمش رسول است .نمي دانم چرا خجالت مي کشيد بيايد تو .فقط گفت به تو بگويم ،لايق اين کوله پشتي تو هستي نه من .
عباس سرش را ميان دو دست گرفت و کنار حوض نشست .

مادر جان ،پسرم کمي هم به فکر خودت باش .نه روز داري نه شب .آخر هر چيزي اندازه اي دارد .
عباس لقمه اش را قورت داد و دو دستش را با لا گرفت .
الهي شکر .
مادر سر تکان داد و زير لب هي عي گفت .عباس لبخند زد و از جا بلند شد .
کجا مادر ؟لا اقل صبر کن يک استکان چاي برايت بريزم .
عباس به طرف مادر رفت و پيشاني او را بوسيد .اشک در چشم هاي مادر حلقه زد .
شدي يک مشت پوست و استخوان .
عباس چشمان خسته از بي خوابي اش را به مادر دوخت و دوباره لبخند زد .
نگه داشتن انقلاب فزحمت مي خواهد .مادرم نمي شود کارها را به امان خدا ول کنيم .خودت که بهتر مي داني ،همه نامردهاي عالم يک جور دست به دست هم دادند تا کمر اين انقلاب را بشکنند .ضد انقلاب تو شهرهاي مرزي ،منافق ها ،ساواکي ها !
دو روز غافل شويم ،دو باره بر مي گردند تا دمار از روزگار اين مردم در آورند .
مادر به طرف در رفت و پوتين هاي عباس را کنار هم گذاشت .من کف اين پوتين ها را ماچ مي کنم .خدا را شکر که به راه حق مي روي .
عباس از خانه بيرون آمد .بعد از دوازده روز دوري از خانه ،ديدن خانواده شادي آور بود .به در دژباني که رسيد ،نگهبان را ديد که مشغول حرف زدن با دو نفر است .براي او دست تکان داد و وارد محوطه شد .حسي به او گفت به عقب بر گرد .به عقب بر گشت .دو پسر جوان را ديد که از کيوسک نگهباني بيرون آمدند و او را نگاه مي کنند .
سلام اخوي .
سلام ،خسته نباشي .
عباس به دفتر کارش رفت .چند دقيقه بعد ،علي به پشت در زد و وارد اتاق شد .
دو نفر آمدند مي خواهند با شما حرف بزنند .فکر مي کنم مي خواهند عضو بسيج شوند .جوان هاي خوبي به نظر مي رسند .
بگو بيايند داخل .
چند لحظه بعد ،دو جوان وارد شدند .
سلام حاج آقا .
عباس جواب سلام آن ها را داد و تبسم کرد .
اسم بنده عباس است و شهر تم ولي نژاد .فعلا توفيق زيارت خانه خدا را نداشتم و حاجي نشدم .به همين خاطر ،به من نگوييد حاجي .
يکي از دو نفر خنديد و دستش را به ريش بلندش کشيد .
خب ،حاج آقا که حرف بدي نيست .
عباس کاسه پر از نقل را روي ميز گذاشت و تعارف کرد .
بفرماييد دهن تان را شيرين کنيد .شما هم بفرماييد ،آقاي مهندس .
جوانک به جاي نقل کاسه را گرفت .بعد انگار که دستپاچه شده باشد ،کاسه را به دست دوستش داد .
رفيق ما مهندس نيست ،عباس آقا !
عباس لبخند زد و گفت :مثل من که حاجي نيستم !
علي صندلي را نشان داد و تعارف کرد .
خوش آمديد بفرماييد بنشينيد و هر سوالي داريدبپرسيد .
جوانک قد کوتاه که دکمه پيراهنش را تا آخر بسته بود ،روي صندلي نشست و گفت :حقيقت اين است که ما ،يعني من و ايرج به اين نتيجه رسيديم براي خدمت به انقلاب ،هيچ جا بهتر از بسيج نيست .خيلي فکر کرديم ؛به خطراتش ،سختي هايش ،خلاصه الان آمديم اين جا تا عضو شويم و خدمتي انجام بدهيم .اميدواريم که شما ما را قبول کنيد .
عباس در تمام لحظات به خطوط چهره دو جوان خيره بود و فکر مي کرد .
قبول مي کنيد حاج ...ببخشيد ،آقاي ولي نژاد .
علي از حرکات کند عباس تعجب کرده بود .عباس روي صندلي جا به جا شد و سرش را پايين انداخت .
يعني شما اين قدر سخت گير هستيد ؟ما که انتظار مادي نداريم که شما داريد فکر مي کنيد .
عباس سرش را بلند کرد و نفس عميقي کشيد .
انتظار نداريد که همين الان مشغول شويد ؟با لا خره بايد يک سري آموزش ها را ببينيد .جدا از اين ،بايد چند فرم مخصوص پر کنيد .پاسخ بعضي ها براي ما مهم است .
اين بار جوانک لاغر اندام حرف زد و گفت :ما که احتياج به آموزش نداريم .در مسجد محل ،همه ي اسلحه ها را ياد گرفتيم ؛ام يک ،کلاشينکف ،،حتي يوزي را هم بلديم باز و بسته کنيم .
عباس اين بار خيره تر نگاه شان کرد .
علي آقا ،دو تا فرم براي اين دوستان بياور پر کنند .
علي از اتاق بيرون رفت .عباس دوباره کاسه نقل را به طرف آن دو گرفت .
ببخشيد که بضاعت ما بيشتر از اين نيست .
جوانک کوتاه قد شانه با لا انداخت و گفت :دستور بفرماييد خودم هر روز سه شنبه شيريني مي گذارم روي ميزتان .
عباس از شنيدن اين حرف ،ناگهان کمر راست کرد .حرفي تا زبانش آمد اما آن را فرو خورد .بايد آرام تر حر ف مي زد .
نه ،احتياجي نيست برادرم !علي فرم را آورد و به آن دو داد .
آدرس و کروکي محل سکونت يادتان نرود .
دو جوان براي لحظه اي به هم نگاه کردند .علي کنار عباس نشست و با صدايي آهسته گفت :نيرو کم داريم ،اين ها هم که آموزش ديده اند .موافقت کن که از همين امروز مشغول شوند .ظرف اين يکي دو روزه هم خودم تحقيقات از سوابق شان را انجام مي دهم .
عباس در برابر اصرار علي هيچ حرفي براي گفتن نداشت .نيم نگاهي به آن دو جوان انداخت و سرش را رو به علي گرداند .
تو که با خصوصيات اخلاقي و کاري من آشنايي .بسيج سفره خالي همه بچه هاي انقلاب است .من تا امروز با آمدن هيچ کس مخالفت نکردم .حق هم ندارم مخالفت کنم ولي ...
علي با تعجب نگاه کرد و خودش را عقب کشيد .
اين حر فها چيه مي زني ،عباس ؟ولي چي ؟
جوانک قد کوتاه از جا بلند شد و به طرف شان آمد .عباس همه حرکات او را زير نظر داشت .
خدمت شما .نگاه کنيد ،اگر جايي ايرادي دارد ،اصلاح کنيم .
علي فرم ها را گرفت و گفت :دو سه روز ديگر تشريف بياوريد ،در خدمت شما هستيم .
جوانک قد کوتاه لب و دهان جمع کرد و به طرف عباس رفت .آقاي ولي نژاد ،اجازه بدهيد اين افتخار امروز نصيب ما شود .ما آن قدر عاشقيم که اگر از اين جا برويم ،دل مان مي شکند .
عباس دو فرم پر شده را از علي گرفت و نگاه کرد .جوان قد کوتاه به حرفهايش رنگ و لعاب التماس مي داد و گفت :روي بر گشت نداريم .اگر بچه محله مان بفهمند دست خالي برگشتيم ؛مسخره مان مي کنند .
عباس به فکر فرو رفت .بايد حرف آخرش را مي زد .
فردا صبح بياييد و مشغول شويد .
علي که از کارهاي عباس گيج شده بود ،روي صندلي نشست و سر تکان داد .دو جوان بار ديگر به هم ديگه نگاه مي کردند .
مطمئن باشيم ؟
عباس به علامت تاييد پايين انداخت و گفت :خيلي زياد .
بعد از رفتن آن دو ،علي هنوز مات و متحير نشسته و به ديوار چشم دوخته بود .
بلند شو علي ،همين الان هر چي کار داري کنار بگذار و به آدرسي که در اين فرم است برو و دست پر بر گرد .گزارش تحقيق را هم هر ساعتي که تمام کردي ،به من برسان .
علي از جا بلند شد .از اين که عباس به درخواستش اهميت نداده بود ،چهره اي گله مند داشت .
چشم همين الان مي روم .
بعد از رفتن علي، عباس رفتار و حرف هاي آن دو را در ذهن مرور کرد .تا وقتي که علي آمد ،او همچنان مشغول بود .
خسته نباشي ،از من رنجشي نداري ؟
رنگ و روي علي پريده بود .در حالي که سعي مي کرد شانه هاي افتاده اش را با لا بکشد به آرامي گفت :چرا بايد دروغ گفته باشند ،چرا ؟
عباس دست روي شانه علي گذاشت و لبخند زد .
انقلاب ما هميشه در گير فتنه است .نبايد ما عجله کنيم و با دو تا حرف ان شا الله و ما شا الله خام شويم .آدرس عوضي بود ،درست است ؟يعني اسم و آدرس خودشان هم عوضي بود .
با هر کلمه عباس ،شانه هاي علي بيشتر خم مي شد .
گاهي اوقات تشخيص راست و درست زياد هم سخت نيست .علي چشم به زمين دوخته بود و خجالت مي کشيد سرش را بلند کرد .وقتي حرف زد ،کلمات مثل سنگيني سرب از دهانش بيرون آمد ..
چطور متوجه شدي ؟اين ها که ظاهر خوبي داشتند .
عباس ،دستش را زير چانه علي گذاشت و سر او را با لا داد .چشم هاي علي پر از شرم بود .عباس بلند شد و کنار پنجره رفت .فقط يک مورد را مي گويم :ما کجا به بچه هاي بسيج آموزش مسلسل يوزي داشتيم .در کدام پايگاه ؟از اين اسلحه معمولا براي درگيري هاي شهري استفاده مي شود و تنها ضد انقلاب به وفور از آن استفاده مي کند .
علي با شنيدن اسم ضد انقلاب چشمان بهت زده اش را به علي دوخت .
يعني اين ها ...
عباس سر تکان داد و گفت :مطمئنم که براي اجراي يک نقشه به اين جا آمدند .نمي دانم چطوري اما مطمئنم که اشتباه نمي کنم .در مورد آمدنشان هم خيالت راحت باشد که ديگر بر نمي گردند .
چند روز از اين واقعه گذشت .عباس احساس خوبي نداشت .آن روز تازه وارد دفتر کارش شده بود که صدايي شنيد .رفت طرف پنجره .نگهبان را ديد که مشغول حرف زدن با يک زن است .دلش لرزيد .زن دور شد و نگهبان کيوسک بر گشت .هنوز خيالش راحت نشده بود که صداي که صداي کشيدن لاستيک روي سطح آسفالت ،نگاهش را به خيابان کشاند .ناگهان شيشه هاي اتاقش فرو ريخت .
لحظه اي خم شد .رگبار مسلسل روي پنجره هاي ساختمان گرفته شده بود .ازجا بلند شد . از با لا به پايين نگاه کرد .ارتفاع زياد بود .فرصتي براي تصميم نبود .از طبقه اول پايين پريد .درد تا مچ پاش با لا آمد .شروع به دويدن کرد .نگهبان در سه کنج کيوسک سنگر گرفته بود .اسلحه نگهبان را گرفت وبه طرف مهاجمان داخل ماشين شليک کرد .
کنترل ماشين از دست راننده خارج شد .عباس در حالي که شليک مي کرد ،به طرف ماشين دويد .چند نفر از عابران روي زمين دراز کشيدند .يک چرخ ماشين ،ميان جوي افتاد .پسري جوان ،در حالي که کلاه روي صورتش مي کشيد ،بيرون آمد و به سرعت شروع به دويدن کرد .براي جوانک دوم فرصتي نبود .عباس يقه اش را گرفت و با تمام قدرت به بيرون کشيد .
نزن ،غلط کردم .
لبخندي روي لب ها ي رنگ پريده عباس نقش بست .علي دوان دوان خودش را رساند .عباس به پسر جوان نگاه کرد و گفت :از اين طرف ها ،آقا مهندس .قرار بود زود تر بيايي بد قولي کردي !

پيرزن گوش تيز کرد ..مطمئن بود که دوباره صداي باز و بسته شدن در حياط را شنيده است .با خودش گفت :اين ها کي هستند که اين قدر بي سر و صدا مي آيند و مي روند .
در اين چند روز ،زياد فکر کرد ولي فکرش به جايي نرسيده بود .خنده اش گرفته بود .سرش را خم کرد و خودش را در آيينه ديد .سر تکان داد و زير لب گفت :پير شدي صديقه بانو فيعني چي که صدا مي آيد ؟مي ترسي ،بگو مي ترسم !چرا در ورد مردم خيال بد مي کني ؟خانه ات را که اجاره ندادي که بشوي بلاي جان مستاجر !همه که مثل تو نيستند .فاميل دارند ،دوست دارند ،فاميل دارند !بلند شو !بلند شو وضو بگير که چيزي به اذان نمانده .
پيرزن در حالي که با خودش حرف مي زد ،از روي صندلي بلند شد .دوباره صداي در به گوش رسيد .خواست اهميتي ندهد اما نتوانست وعصايش را بر داشت و به طرف در اتاق رفت .لحظه اي ايستاد و گوش به در گذاشت .صداي حرف زدن نامفهومي را شنيد .
در را به اندازه رسيدن يک چشم باز کرد .دو نفر را ديد که پاورچين به طبقه با لامي روند .لب و دهان جمع کرد و استغفرالله گفت .دوباره لخت و سنگين عصا را ستون بدن کرد و به طرف صندلي رفت با خودش فکر کرد :اين دو جوان که بچه هاي خوبي بودند .نکند دارند خلاف مي کنند .
از اين فکر بد جوري عصباني شد .فکرش را عوض کرد .
شايد دارند درس مي خوانند .شايد هم مهماني چيزي دارند .اما اينها که مي گفتند ما اين جا قوم و خويشي نداريم ؟
استغفر الله .
دو باره از جا بلند شد .انگار به جانش خوره افتاده بود .اين بار رفت پنجره را باز کرد .سرش را به نرده ها چسباند و با نگاهي حريص با لا و پايين کوچه را بر انداز کرد . .خبري نبود .دلش شور افتاد .وقتي دوباره نا خود آگاه نگاهش به آيينه افتاد ،نتوانست جلوي زبانش را بگيرد .
بس کن صديقه بانو ،از چي مي ترسي .نه خيلي اهل مال دنيايي و نه ...ناگهان فکري به خاطرش رسيد .
اصلا بروم با لا ببينم چه خبر است .سرم را که نمي برند .حداقل خيالم راحت مي شود .
با اين خيال به طرف در رفت .چراغ راهرو را روشن نکرد .قلبش به شدت در سينه مي تپيد .گوش به طرف با لا گرفت .صدايي نيامد .با ترس پا روي اولين پله گذاشت .به سختي با لا رفت .وقتي به طبقه دوم رسيد ،سينه اش از نفس نفس با لا و پايين مي رفت .تکيه اش را به ديوار داد تا حالش جا بيايد .
وقتي نفسش آرام شد ،به طرف اتاق در مستاجر رفت .کنار ايستاد و گوش داد .يک نفر با صداي خفه ،مشغول حرف زدن بود .پيرزن سعي کرد بفهمد کسي که حرف مي زند ،چه مي گويد . نشنيد به فکرش رسيد اگر کسي در را باز کندو او را ببيند ...از اين فکر ،دلش لرزيد .خواست بر گردد اما پشيمان شد .اين بار کف دستش را روي در گذاشت فکر نمي کرد در باز باشد اما باز بود و او توانست اتاق راببيند .
روي ميز غذا خوري بزرگ ،که روز اول دو جوان دانشجو آورده بودند ،دو اسلحه بود .چشم هاي پير زن از ديدن اسلحه گشاد شد .کف دستش را روي دهانش گذاشت تا جيغ نزند .پاهايش شروع به لرزيدن کرد .سنگيني اش را روي عصا گذاشت و راه افتاد .چنان با عجله رفت که انگار هيچ وقت پاهايش درد نمي کرد .نفهميد چطوري پله ها را پايين آمد تا به اتاق رسيد وروي صندلي ولو شد .
زبانش مثل تکه چوبي خشک ،به سقف دهانش چسبيده بود .سرش را که بر گرداند ،صورت رنگ پريده اش را در آيينه ديد .مرده ي متحرکي بود که به خودش زال زده بود .دلش شيريني مي خواست .کامش تلخ بود ؛مثل زهر مار .سعي کرد بلند شود اما پاهايش مي لرزيد .تکيه اش را به صندلي داد و نگاهش را به سقف دوخت .
شايد دزد و مسلح باشند ،شايد هم ضد انقلاب .همان کساني که انقلابي ها را شهيد مي کنند .
نگاهش را از سقف بر داشت و به سختي از روي صندلي بلند شد .يک استکان آب و چهار تا حبه قند ،فشار پايين آمده اش را با لا مي برد .با دست لرزان ،شروع کرد به درست کردن قتد آب .
صداي اذان آمد با خودش فکر کرد :با اين دل لرزان ،چطور نماز بخوانم .
قند آب را سر کشيد و هول به اطرافش چشم چرخاند .دست و پايش را گم کرده بود .
چه کسي را خبر کنم ؟خدايا ،خودت کمک کن .
وقتي چشمش به تلفن افتا د ،نفس راحتي کشيد .
چرا تو را يادم رفته بود ؟تو هميشه همراه خوبي برايم بودي .
عينکش را به چشم زدو دفتر چه تلفن را باز کرد .نمي دانست به دنبال چه شماره اي مي گردد .دفتر چه را ورق زد .نگاهش روي شماره اي ميخکوب شد .رو به روي شماه ،نوشته بود :فرماندهي بسيج ناحيه سه .شماره را گرفت .قلبش به شدت مي تپيد .
بسيج ناحيه سه بفرماييد .
پيرزن آب دهانش را قورت داد .نمي دانست چطوري حرفش را بزند .مردي که پشت خط بود ،دوباره تکرار کرد .بسيج ناحيه سه بفرماييد .
قفل زبان پير زن باز شد .
سلام پسرم ،تو خانه من ،طبقه با لا چند نفر مشکوک هستند که اسلحه هم دارند .از اين تفنگ بزرگ ها .
عباس با شنيدن اسم اسلحه ،گوشي تلفن را بيشتر به گوش چسباند .
آدرس شما کجاست ؟مطمئن هستيد که خودتان ديديد ؟اين چند نفر تو خانه شما چکار مي کنند .
پيرزن در حالي که نگاهش به در اتاق بود ،آهسته ماجرا را تعريف کرد .عباس نشاني را نوشت و پيرزن را دلداري داد .
نترس مادر جان ...فقط گوش کن ببين چه مي گويم .فوري ،بدون اين که ايجاد شک کني ،از خانه بيا بيرون ؛فقط بي سر و صدا .من همين الان يک ماشين مي فرستم دنبالت تا تو را از آن جا دور باشي .تاکيد مي کنم فوري خانه را ترک کن .
پيرزن دستپاچه و هراسان گوشي را گذاشت .کنار پنجره رفت و در را باز کرد .هوا رو به تاريکي مي رفت .چراغ را روشن کرد و چادرش را سرش کرد .نگاهي به راهرو انداخت .کسي نبود .سنگيني بدنش را روي عصل آوار کرد و به کوچه آمد .
عباس کلت کمري را از غلاف در آورد .خشاب را بيرون زد و به فشنگ ها نگاه کرد .اسد الله با عجله وارد اتاق شد .
چي شده ؟
عباس فانسقه را به کمر محکم کرد و گفت :الان خبر يکي از خانه هاي تيمي ضد انقلاب ها را دادند وبچه ها را آماده کن .
اسد الله عقب عقب رفت .نرسيده به در ،دوباره عباس صدايش کرد .
گزارش دادند که مسلح هم هستند .به بچه ها بگو تا من نيامدم ،اقدامي نکنند .وقتي حلقه محاصره کامل شد ،بيسيم بزن .
اسد الله بيرون آمد و دوان دوان دور شد .پيرزن روي صندلي عقب ماشين نشسته بود و مي لرزيد .
من از کجا با يد مي دانستم اين ها ضد انقلاب هستند ؟با خودم گفتم تنهايم ،بد نيست دو تا آدم کنارم باشند ..کف دستم را که بو نکرده بودم .
اسدالله به عباس نگاه کرد و گفت :اين بنده خدا تا آن جا که بلد بود ،جزييات ساختمان را گفته .مشکل ما فقط پشت بام است .
اين ها اگر آن جا مستقر شوند ،کمي درگيري طولاني مي شوند .در ضمن ،بايد به خانه هاي اطراف هم خبر بدهيم تخليه کنند .
عباس به پيرزن نگاه کرد و لبخند زد .
کار بزرگ و خيري انجام دادي مادر
پيرزن چادرش را تو صورتش کشيد و با ناراحتي سر تکان داد .
همه اش تقصير من بود .کاش زبانم لال مي شد و به اين از خدا بي خبر ها جواب آره نمي دادم .
سيد جواد ،با انگشت به شيشه ضربه زد .
عباس شيشه ماشين را پايين داد .
چه خبر ؟
بچه ها مستقر شدند .منطقه کاملا در محاصره است .چه کار کنيم ؟
عباس در حالي که پياده مي شد ،رو به پير زن کرد و گفت :براي مان دعا کنيد .
پيرزن دو دستش را رو به آسمان گرفت .
الهي به حق پنج تن پيروز شويد .
عباس به راننده گفت :اين مادرمان را از منطقه دور کن .
اسدالله هم پياده شد .سيد جواد منتظر بود . اسلحه اش را روي دوش انداخت و به عباس نگاه کرد .
عمليات را شروع کنيم ؟
فعلا نه .به خانه هاي اطراف اطلاع بده تخليه کنند .احتمال در گيري وجود دارد .
چند دقيقه بعد ،عباس رو به روي خانه پيرزن ايستاده بود و به دنبال راهي براي .ورد مي گشت .
ساختمان خوبي است و به جز پشت بام راهي ندارد .بدتر اين که در پشتي هم قفل است .با کوچکترين صدا ،متوجه مي شوند .
خبر تخليه خانه هاي اطراف را رسول آورد .عباس چشم از پنجره طبقه دوم بر نمي داشت .
آماده باشيد ،به بچه ها بگو آماده باشند .
ناگهان پنجره باز شد و جوانکي تا کمر به کوچه خم شد .نگاه کردنش طولاني نبود و به سرعت کنار رفت .عباس در حالي که هنوز نگاهش به پنجره بود ،در قسمت تاريک پياده رو به راه افتاد .اسد الله در پناه درختي ايستاده بود و آمدن عباس را نگاه مي کرد .با صداي شليک گلوله درست با لا ي سرش ،به ديوار اصابت کرد .
از با لاي پشت بام شليک کردند .فهميدند که محاصره شدند .اين بار کوچه و اطراف به رگبار بسته شد .عباس به دنبال راهي بود .
اين ها فقط محاصره شدند ،همين !تا آخرين گلوله هاشان را هم به سر ما مي ريزند .بايد يک جوري با اين ها در گير مستقيم شويم ...
هنوز عباس حرفش را تماتم نکرده بود که انفجاري مهيب همه جا را لرزاند .
نارنجک بود .
عباس به درختي که شاخه هاي آن تا لبه ي پشت بام با لا رفته بود.،نگاه کرد .رسول نفس زنان رسيد .
يکي از بچه ها بد جوري زخمي شده .يک تير هم به گوش سيد جواد خورده .
عباس به طرف درخت رفت .اسد الله فرياد کشيد :کجا مي روي ،عباس .خطر ناک است .
عباس پريد و نزديک ترين شاخه را گرفت .
هوايم را داشته باشيد .مي روم روي پشت بام تا اين ها را کيش بدهم طرف قلاب بچه ها .
دوباره صداي انفجار آمد .
اين يکي نارنجک تفنگي بود .تجهيزاتشان کامل است .
عباس با رسيدن به شاخه آخر درخت ،جست زد و روي پشت بام پريد .شليک رگبار به درخت ،چند شاخه را از آن جدا کرد .
دير فهميدند ،آمدم با لا !
با شليک عباس ،دو نفر زمين افتادند .ديگر کسي نبود .حالا فقط صداي تير اندازي از داخل ساختمان پير زن مي آمد .عباس خم شد تا پنجره را ببيند .فاصله زياد بود .هيچ راهي نبود .ناگهان با صداي انفجار ،همه جا در گرد و خاک فرو رفت وبعد از آن ،ديگر صداي شليکي شنيده نشد .
دو روز بعد ،پيرزن رو به روي عباس نشسته بود و به حرف هاي او گوش مي داد .
اين ها مي خواستند قتل عام راه بيندازند .اما به لطف خدا نارنجک تفنگي شان تو خودشان منفجر شد .نگران خرابي خانه هم نباشيد .ان شا الله مثل روز اولش تحويل تان مي دهيم .
پيرزن در حالي که اشک در چشمانش حلقه بسته بود فگردن بند طلا را روي ميز عباس گذاشت و گفت :نذر کرده بودم اگه شما پيروز شويد ،اين گردنبند را وقف بسيج کنم .با پولش براي اين بسيجي ها امکانات فراهم کنيد .
عباس گوشه چادر پيرزن را گرفت و در حالي که شانه اش از گريه مي لرزيد ؛آن را بوسيد .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین