شريف الحسيني,حميدرضا

کد خبر: ۱۱۴۳۰۳
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۸۶ - ۱۰:۵۶ - 28October 2007
آخرين نفر را که از کلاس بيرون کرد ،در کلاس ها را قفل زد و با پارو تا جلوي در حياط ،برف ها را که تا زانويش مي رسيد ،پاک کرد و از مدرسه زد بيرون .هوا گرگ و ميش بود .نگاه کرد به آسمان . پر بود از ابرهاي تيره و برف آلود .
چند لحظه اي در مدرسه ايستاد و بعد راه افتاد طرف خانه که خيلي هم دور نبود .روستاي رادکان در سکوت زمستاني سياه به نظر مي رسيد .هيچ کس ،جز چند سگ ولگرد ،ديده نمي شد .سگ ها با ديدنش شروع کردند به پارس کردن . پوشه زير بغلش را با لا ي سر برد .سگ ها از صدا افتادند .
زبان بسته ها ،حتما گرسنه اند .کاش مي توانستم چيزي جلوشان پرت کنم .زمستان هم عجب مکافاتي دار د .
فکر مي کرد به شهر و دانشسرايي که از آن فارغ التحصيل بود .
شهر کجا و روستا کجا .چند سال بايد از اين روستا به آن روستا بروم .
شانه با لا انداخت .عاشق شغلش بود .طاهره هم از آن زندگي راضي بود .به ياد طاهره و بچه اي که در راه بود ،افتاد .پا تند کرد ماماي پير روستا ،گفته بود زنش پا به ماه است و بايد مواظب باشد .يکهودلشوره گرفت .
خدا کند موقع زايمان زياد اذيت نشود .خيلي نگران هستم .براي چه ،خودم هم نمي دانم .کاش برده بودمش خانه پدرش .آنجا امن تر از اين روستا ي دور افتاده است .
به در خانه رسيد .برف ريز ريز شروع کرد به باريدن .دست کشيد به کلاهش .خيس بود .از دانه هاي ريز برف .در را آهسته باز کرد .لامپ ،نور زرد رنگش را پر کرده بود تو اتاق .قاب پنجره از نور لامپ هاي پايه بلند ،طلايي رنگ شده بود .بلند طاهره را صدا زد .جوابي نگرفت .
حتما خوابيد ه
در را آهسته باز کرد .باد و برف جلو تر از خودش داخل اتاق شد .چشم چرخاند تو چهار ديواري .
طاهره از سرما مچاله شده بود تو خودش .رفت بالاي سرش .درد تو چشم هاي زن موج مي زد .پيشاني اش پر شده بود از دانه هاي درشت عرق سرد .
موقعش است ؟
زن فقط سر تکان داد و لبهاي بي رنگش را جنباند .
سر چرخاند طرف والور که گوشه اتاق در حال پت پت بود .دويد بيرون و گالن آهني نفت را آورد .بوي نفت ،پر شد تو اتاق نگاه کرد به طاهره .همچنان مي لرزيد .
من مي روم دنبال ما ما .سعي کن آرام باشي .زودي بر مي گردم .
هنوز ساعتي نگذشته بود که با صداي ما ما ،برف هاي روي شانه و کلاهش را تکاند و دويد طرفش .
مبارک باشد ...بچه پسر است .زنت هم سالم است .برو پيش شان .
بچه را آهسته از کنار طاهره که با چشمان براق نگاهش مي کرد ،بر داشت .لاغر بود و ضعيف .زير گوشش اذان داد و اسم گذاشت .
حميد رضا شريف الحسيني در دوازدهم دي 1335 ه ش در مشهد متولد شد .دوران ابتدايي را در دبستان شيخ الرئيس ،نهم آبان و خطا طان گذراند .دو سال پنجم و ششم را تحت معلمي و مديريت پدر سپري کرد .شروع دوران متوسطه ،همراه با شروع فعاليت هاي مذهبي ،اعتقادي و انساني او به شمار مي رود .همگام با اولين کلاس دبيرستان ،کمک هاي آموزشي و اسلامي خويش را به بچه هاي بي سر پرست درموسسه ي« محبان الرضا» آغاز کرد . اين گام تا آخرين روزهاي زندگي اش ادامه داشت .او اولين روز عيد و جمعه ها و حتي کوچکترين فرصتش را با آن ها گذراند و آنها را بهترين دوست خود مي دانست .
در سال 1354 ،ششمين سال دبيرستان را با موفقيت گذراند .با قبول شدن در کنکور ،هم در دانشکده مهندسي و هم در کنکور اعزام خارج ماندن در ايران را ترجيح دادند .وارد دانشکده «مهندسي »در« مشهد»و دررشته «راه و ساختمان» شد .پس از سه سال تحصيل ،در سال 1357 همراه تعدادي از دوستانش ،از طرف دانشکده به «اروميه» رفت .پس از دو ماه از دوستانش جدا و به تنهايي به «مرند» فرستاده شد .او خاطرات تلخي از دوران کار آموزي داشت .تنها بودن در ميان گروهي از مهندسان شيفته ي غرب او را آزاد مي داد .
با شروع انقلاب ،کار آموزي را رها کرد و به« مشهد» باز گشت .در زمان انقلاب ،همکاري گسترده اي با انجمن اسلامي دانشکده مهندسي داشت .منسجم کردن دانشجويان ،چاپ اعلاميه هاي امام ،نوشتن شعار در نيمه هاي شب در خيابانها و شرکت در راهپيمايي ها گوشه اي از فعاليت هاي او را تشکيل مي داد .
پس از پيروزي انقلاب ،در دي ماه سال 1358 ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام هاي« محمد» و «ميلاد» است که «ميلاد» بعد از شهادت پدر به دنيا آمد .
در اين زمان ،انقلاب فرهنگي به خاطر دگر گون کردن نظام فرهنگي حاکم بر دانشگاه ها اجرا شد که او در جلسات مستمر آن شرکت کرد .
در سال 1360 به خاطر اين که از سالها پيش همکازي زيادي با مسجد «فلسطين» داشت ،انجمن اسلامي را تشکيل داد و کتابخانه را به وسيله کتابهاي خودش راه اندازي کرد . در اين زمان ،کميته عمران ،يک هيات تصميم گيري به نام هيات هفت نفره انتخاب کرد که او يکي از اعضاي آن بود .
دانشجويان پس از مشاهده ي کوشش صادقانه و اخلاص واقعي اين فداکار ،او را به عنوان نماينده خود در هسته آموزشي انتخاب کردند .بعد ها طرح هاي زيادي از جمله چگونگي تحقيقات در سطح کشو.ر ،استخدام و تربيت مدرس ،چگونگي آموزش به دانشجويان را ارائه داد .
او مسئول اداره زمين شهري «مشهد» شد و با مفاسد زيادي مبارزه کرد و براي مستضعفان خانه و زمين مهيا کرد . در سال 1361 به استخدام سپاه در آمد .در سال 1362 به دنبال اتمام ماموريت در داره ي زمين شهري ،در دفتر مهندسي سپاه در رابطه با مسئوليت قبلي اش ،گرفتن زمين براي پايگاه ها و ادارات سپاه در شهرستان هاي استان خراسان بود .
در سال 1363 که عمليات «ميمک» ،«عاشورا» و« بدر» انجام شد ،تدارکات و آماده سازي راه ها و تنظيم و تقسيم کار بين نيروهاي واحد مهندسي را قبل از عمليات انجام داد .در سال 1363 با مسئوليت جديد ،به عنوان مسئول دفتر مهندسي منطقه استان خراسان و سمنان و مازندران مشغول کار شد .در همان زمان ،تشکيلات مهندسي چندين قرار گاه در جبهه زير نظر او کار مي کردند .او چند روز مانده به هر عمليات خود را به جبهه مي رساند .
درسال 1364 براي شرکت در عمليات «ظفر يک» ،«ظفر دو» ،« قدس »و« والفجر هشت» خود را به جبهه رساند .چند هفته قبل از عمليات «کربلاي 4 »،در جلسه تعدادي از مهندسين در دفتي مهندسي ،صريحا گفت که اين آخرين جلسه ماست و پس از اين همچنان براي اسلام خدمت کنيد .
بعد از جلسه ،تنها عازم« اهواز» شد .در« اهواز» اسکله هايي آماده شد ..جلساتي با مسئولين قرار گاه ها ،پدافند و مهندسي يگاه ها بر گزار و استحکامات و تدارکات نيروي خودي بررسي کرد .او چندين پل را ترميم و چند نقشه را برايب شروع عمليات «کربلاي 4» تهيه کرد و محل سنگر ها و خاکريز ها را روي نقشه مشخص کرد .
پس از مستقر شدن نيروي مهندسي در خطوط عملياتي خود نيز در سنگر قرار گاه مستقر شد .
پس از شرکت در جلساتي در قرار گاه خاتم الانبياء(ص) با حضور« آيت الله هاشمي رفسنجاني» و فرمانده سپاه آماده انجام کارهاي ديگري براي عمليات« کربلاي 5 »شد . او چندين بار بيمارستان صحرايي از جمله بيمارستانهاي« امام رضا(ع)» ،«شهيد بهشتي» و «خاتم الانبياء(ص)» را ساخت .
نيمه شب 21 دي 1365 فرا رسيد .او تا صبح در خط مقدم به سر مي برد .پس از نماز شب ، آخرين نماز صبح را هم خواند و با يک تويوتا براي ديدار از کارهاي جهاد سازندگي ،تنهايي به راه افتاد .دو نفر از مهندسين همکارش ، خواستند که با او بروند .ولي قبول نکرد .در جاده اي که گلوله و بمب و خمپاره بر سر آن مي باريد ،به راهش ادامه داد و قبل از طلوع خورشيد ،با اصابت بمب خوشه اي هواپيماهاي عراقي به ماشين دعوت پروردگار را لبيک گفت .
منبع:"خاطرات دور"نوشته ي داود بختياري دانشور،نشر ستاره ها-1385


خاطرات

داود بختياري دانشور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
با صداي مادرش قلبش هري ريخت پايين .تند تند اعلاميه ها را چپاند تو ساکش .
تو اينجايي ؟بچه ها جلوي در منتظر هستند .گفتم خوابيده ...پاشو ببين چه کارت دارند .
يکهو يادش آمد که به بچه هاي کوچه قول داده فوتبال بازي کنند .
بگو الان مي آيم .
دنبال ساق قرمز رنگش گشت .پيدايش نکرد .مادر را صدا زد .
ساق هايم کجا هستند .
شستم رو بند رخت ها آويزان اند .
دويد تو ايوان و ساق ها را از رو بند رخت بر داشت و کشيد رو شلوارش .نگاه کرد به شيشه قدي راهرو .خنده اش گرفت .
ساق را با شورت مي پوشند .
هيچ وقت اين کار را نکرده بود .هميشه ساق هايش را روي پاچه هاي شلوارش مي کشيد .
رفت تو اتاق و ساک را هل داد زير کمد آهني مادر .چند تا بالش انداخت جلويش .بالش ها را چيد رو هم .
کسي به اين جا شک نمي کند .
صداي مادر بلند شد .
پس چرا نمي آيي ؟بچه ها پاشنه را از جا در آوردند .
خنده اش گرفت .نگاه بالش ها انداخت و از اتاق زد بيرون ..مادر داشت کنار حوض رخت مي شست .دست هاي سرخ و ورم کرده مادر دلش را سوزاند .
کاش بروم بچه ها را رد کنم و بيام کمک مادر .
دو دل ايستاده بود که بچه ها صدايش مي زدند بر گشت به مادر نگاه کرد .خم شده بود رو تشت رخت چرک ها .يکهو سر بلند کرد .
د برو پسر، طفلک ها خسته شدند اين قد هوار کشيدند .
کمک تان کنم ...فقط آب شان بکشم .
مادر کمر راست کرد و زل زد تو صورت حميد رضا .لب پاييني اش را به دندان گرفت .بعد يکهو لبخند زد .
من خودم از پس کارهاي خانه بر مي آيم .تو برو دنبال کار خودت ...دستت درد نکند ،مادر .همين که گفتي ،انگار انجامش دادي .
بر گشت و از گونه هاي مادر که نيمي از آن بيرون از چارقد سبز رنگش بود ،بوسيد و دويد تو کوچه ففرياد بچه ها بلند شد .
چه خبرتان است ...چند دسته ايم ؟
دو دسته ،تا عصر توپ مي زنيم .
من تا نزديکي هاي غروب باهاتان هستم بعد بايد بروم .جايي کار دارم .
شروع کردن به بازي ،يک چشم حميد رضا به ساعت مچي اش بود و يک چشمش به توپ گل اول را خورده بودند که سر و کله جيپ نظامي تو کوچه پيدا شد .با ايستادن حميد رضا ،بچه ها دست از بازي کشيدند .جيپ نظامي سر کوچه ترمز کرد .راننده تيز بيرون پريد و نگاهي به پالک خانه اي که جلويش ايستاده بود ،انداخت .سر با لا کرد و بر گشت تو ماشين .
با حرکت جيپ ،بچه ها کشيدند کنار و ايستادند و نگاه کردند .جيپ آهسته آهسته از جلو خانه ها گذشت .جلوي چند تا از خانه ها ايستاد و بعد دوباره حرکت کرد .با نزديک شدن جيپ به خانه حميد رضا ،دلهره پر شد تو وجودش .
حتما لو رفته ام ...موقع آوردن شان کسي مرا نديد .همه ي حواسم را جمع کرده بودم ...اگر حواست جمع بوده ،پس اين نظامي ها اينجا چکار مي کنند ؟
رفت جلو تر از بقيه بچه ها ايستاد .جيپ نزديک خانه شد و درست جلو خانه حميد رضا ايستاد .چيزي از تو دل حميد رضا پايين ريخت .چشم چرخاند دور و برش .بچه ها مات راننده نظامي را که از ماشين بيرون پريده بود ،نگاه کردند .
ايش راننده باز بود .دست انداخت به توپ .گرفت زير پايش و يک پا دو کرد و بلند شد و بلند خنديد .چشم کشيد به ساختمان و پلاک بالاي در . دوباره با توپ بازي کرد .انگار ياد نوجواني هايش افتاده بود .
خوب حال مي کنيد ها !
صداي کسي از داخل جيپ بلند شد .کلفت بود و گوشخراش .
معلوم بود از چيزي حرسش گرفته .راننده توپ را انداخت جلوي پاي حميد رضا .حميد رضا خونسرد پا گذاشت روي توپ .صداي مرد دوباره شنيده شد .
چي شد ؟گفتي که ردش را تو اين کوچه گرفته اند .مي دانستم خبر چيني هايت هم عينهو خودت هستند .
راننده نگاه چپ چپ به بچه ها انداخت و گردن کشاند .بعد بي حرف پريد داخل جيپ اما حرکت نکرد .حميد رضا با شک به صورت راننده که از پشت شيشه بزرگ تر شده بود ،نگاه کرد .راننده چيزي را آهسته مي گفت .
نکند خانه را شناسايي کرده باشند ؟نگاهش ه خانه ،موقع بازي توپ ،يک جوري بود .
ناگهان صداي لخ لخ دمپايي هاي مادر را شنيد .خدا کند بيرون نيايد .دمپايي ها يک هو از صدا افتادند .فهميد مادر تاپشت پرده ي جلوي خانه آمده .توپ را زير پايش انداخت .خواست خودش از خونسرد نشان دهد . نشد .دلهره اش بيشتر شده بود .
اگر بريزند تو خانه ...بيچاره مادر ،در جا سکته مي کند .کاش به اش گفته بودم .
راننده دوباره پياده شد وايستاده جلوي در خانه .بچه ها کشيدند عقب .حميد رضا توپ را قل داد طرف راننده و رفت نزديک تر .راننده نگاه کرد به توپ .به بچه ها مي ماند .معلوم بود عاشق فوتبال است .

چنان جواب حميد رضا را داد که انگار کاردش زده باشند . توپ را با نوک پوتين هاي سياه و براقش چرخاند .عشقي کودکانه تو وجودش پر شده بود .يکهو شانه با لا انداخت و سر چرخاند طرف جيپ .صداي نظامي اي که داخل جيپ بود ،بلند شد .
خبر مرگت ،بيا برويم .از اول هم فکر مي کردم همه اش سر کاري باشد .
راننده توپ را پرت کرد طرف حميد رضا و نيشش را تا بنا گوش باز کرد .
ساق را با شورت مي پوشند .
خودم مي دانم ...
چشم حميد رضا افتاد به ته کوچه .پدرش پاکت به دست مي آمد .راننده نگاه کرد به جايي که حميد رضا چشم دوخته بود .بلند خنديد .
پدرت است ؟حتما درسهايت را حاضر کردي .
بله يعني نه .من دبيرستاني ام ... با من کاري ندارد .
ا ،چه خوب ...به ات نمي آيد .
حميد رضا بي جواب شانه با لا انداخت .راننده رفت طرف جيپ .پدر حميد رضا رسيده نرسيده ،جيپ حرکت کرد . حميد رضا نفس بلندي کشيد و دويد کمک پدرش .بچه ها دويدند دنبال توپ .

سر کوچه با اصغر قرار گذاشتند .سر وقت رسيد .اصغر مضطرب دور و برش را نگاه مي کرد .
سلام ....چرا تو اين حالي ،کسي دنبالت بوده ؟
سلام ،فکر مي کنم .
خونسرد باش ...الان اذان را مي گويند .برويم .
مسجد شلوغ تر از هميشه بود .هميد رضا آستين هايش را پايين کشيد و جلو تر از اصغر رفت تو صف نماز .مهر را گذاشت نزديک مهر اصغر و ايستاد . اضطراب تو چشم هاي اصغر موج مي زد .آهسته بيخ گوش او گفت :اين طوري که لو مي رويم .نماز که تمام شد زود بزن بيرون .
اصغر دست کشيد رو صورت خيسش و سر تکان داد .
ايستادند به نماز .صداي دويدن آمد و صداي کوبيده شدن پوتين رو کاشي هاي سيماني حياط مسجد تو سر حميد رضا پر شد از فکر و خيال .
موقع نماز ،به چيزي جز خدا فکر نکن .
حواسش را داد به نماز .
با تمام شدن نماز ،دست زد و زانوي اصغر .همچنان تو فکر بود .
صدا را شنيدي ؟
آره .ولي بي خيالش شدم .چيزي شده باشد ،مي فهميم .
کاش امشب جاي مان را عوض مي کرديم .تو خانه ي کس ديگري جلسه مي انداختيم ...مثلا خانه شما
من حرفي ندارم ولي الان دير شده بچه ها تا چند دقيقه ديگر ،جلوي خانه شما هستند .پاشو برويم .
اصغر شل و ترس زده بلند شد .حميد رضا زير لب گفت :اگر اين قدر مي ترسيدي ،بايد مي گفتي ...خودت پيشنهاد دادي ،کسي اجبارت نکرد .
بعد از ظهر به اين طرف ،ترس افتاده به جانم .يک جيپ نظامي آمده بود تو کوچه مان .
تو کوچه ما هم آمده بود .انگار سر نخي پيدا کرده اند .خدا خيلي رحم کرد ...ساک اعلاميه ها تو خانه ما بود .
چه کارش کردي ؟
هيچي ،سر جايشان است توکل بر خدا .
چقدر بي خيالي .مي داني اگر بريزند تو خانه تان ،چه مي شود ؟
دودمانتان را به باد مي دهند .
حا لا که نريخته اند .شک هم نکردند .نبايد زياد به اين چيزها فکر کرد و گرنه هيچ کاري نمي توانيم بکنيم ...بايد آنها را تا شب سخنراني نگه داريم .کاري نمي شود .کرد .خودم قبول کردم .
پدر و مادرت مي دانند ؟
نه ...
بفهمند چي ؟
هيچي .مي گوييم اعلاميه هاي آقاي خميني است .
همين ،يعني چيزي نمي گويند .
چه دارند بگويند .مگر آن ها مسلمان نيستند .با چند کلمه همه چيز برايشان جا مي افتد .
خوش به حالت ،با اين خونسردي .
آن قدر هم که تو فکر مي کني ،خونسرد نيستم .برويم که دير شد
اصغر در را آهسته باز کرد و پشتش ايستاد .حميد رضا اولين کسي بود که پا از خانه بيرون گکذاشت .چشم چرخاند و کوچه و خيابان را نگاه کرد .خالي از آدم بود .نگاه کرد به آسمان .ابرهاي سياه پر شده بود تو جانش .
يکي يکي بياييد بيرون و زود پراکنده شويد .
بچه ها يکي يکي زدند بيرون و پراکنده شدند .
اصغر شرک کشيد تو کوچه .دست انداخت به آستين پيراهن حميد رضا .
بيا کنار بايست ...
چشم حميد رضا افتاد به دو هيکل سياه ته کوچه .پشت کشيد به ديوار .هيکل ها راه افتادند تو کوچه .صداي پوتين هايشان در سکوت شب بلند بود .
برويم داخل ،پاسبان بايد باشند ...خيلي شل و ول قدم مي زنند .
با اين حرف حميد رضا ،رنگ از صورت اصغر پريد و شد به رنگ گچ ديوار راهرو خانه شان .حميد شانه اصغر را فشار داد . صداي مادر اصغر بلند شد . .اصغر دويد داخل خانه .چيزي گفت و بر گشت کنار حميد رضا که گوش چسبانده بود به درز در آهني .
صداي پاي پاسبان ها درست جلوي در خانه افتاد .حميد رضا سر چرخاند طرف اصغر .چشم هاي اصغر از حدقه زده بود بيرون .صورتش به مرده ها مي ماند .حميد رضا انگشت گرفت رو لب هايش . صداي نفس هاي ترسيده ي اصغر افتاد .
فکر مي کني همين خانه بود .
نمي دونم ...از دور ديدم ...چند نفر زدند بيرون .
حالا چکار کنيم ؟
هيچي ...نه تو چيزي ديدي ،نه من و گرنه بايد تا صبح خيابان گردي کنيم .بزن بريم ...شتر ديدي نديدي .مفهوم شد ؟حتما مهماني چيزي بوده .ادم سياسي که تو اين جاها پيدايش نمي شود .
لبهاي حميد رضا به خنده کشيده شد .اصغر لب هايش را گرفت زير دندان .ترس از صورتش گرفته شد اما نه همه اش .

بعد از نماز مسجد شلوغ تر شد .نگاه حميد رضا به همه جا بود .انگار مي خواست آقاي خامنه اي را زود تر ببيند .دست کشيد روي ساکش .بي اختيار زيپش را باز کرد و بست .
هيجاني خاص پر شد تو جانش .يکهو تمام هيکل استخواني اش داغ شد .ساک را بر داشت و رفت جلو تر ايستاد .کسي پايش را لگد کرد و رد شد تو ناخن هايش .سر بلند کرد .مرد رفته بود .چشم چرخاند تا اصغر را ببيند .نديد .
پس چرا دير کرده ...نکند جا زده باشد .
از فکري که کرده بود پشيمان شد .اصغر با ترس هم که شده بود ،کارش را مي کرد .صداي صلوات بلند شد .نگاه کرد به جايگاه .آقاي خامنه اي با چند نفر از روحاني هاي مسجد ايستاده بودند .
چه جور آمدند که من نديدم .
نشست و ساک را گذاشت رو زانوهايش .اصغر صدايش زد .بر گشت .پشت سرش نشسته بود .هر دو خنديدند .سکوت شد .آقاي خامنه اي نشست رو صندلي نزديک منبر .
با تمام شدن سخنراني ،ساک را از رو زانويش بر داشت .پاهايش خواب رفته بود .صداي فرياد آمد .هول از جا کنده شد زل زد تو صورت اصغر .نگاه اصغر به ساک بود .بي توجه به جمعيبت جلويش ،پا تند کرد .جمعيت را شکافت و زد بيرون .باد سوزداري مي .وزيد .ساک را انداخت رو شانه اش .صداي اصغر را شنيد .
کجا ؟
تو برو خانه تان .امشب نمي توانيم اعلاميه ها را پخش کنيم .صداي مامور هاي دولتي را نمي شنوي ؟
دوباره راه افتاد ،تند تر از قبل .با جمعيت رفت تو خيابان .با تمام تواني که تو پاهايش بود ،دويد .
بي آن که نگاهي به پشت سرش بيندازد ،پيچيد تو اولين کوچه تاريک نزديک مسجد .صداي جمعيت مي آمد و صداي مامورها که بلند تر شده بود .فکر مي کرد کجا برود .خانه جاي امني نبود .
مي روم خانه خواهرم .آره بهترين جا همان جاست .
نفس عميقي کشيد و تا توانست دويد .خيس عرق شده بود .باد سرد مي لرزاندش .به خانه خواهرش که رسيد ،مشت کوبيد به در .علي در را به رويش باز کرد .
دو روز بعد همراه اصغر نيمه شب اعلاميه ها را تو خانه ها انداختند .

پالتويش را در آورد و ر.وي لبه ي سکوي يکي از خانه هاي رو به روي مسجد امام رضا (ع) نشست .همان طور که د.ور و برش را نگاه مي کرد ،از خودش پرسيد :هيچ يادت هست ؟!چه روزهايي ...چرا همه چيز اين قدر تغيير کرده ؟
نگاه کرد به آسمان .خاکستري و بسته بود .انگار قصد باريدن داشت .چند قطره درشت روي پيشاني اش افتاد .خواست بلند شود .نتوانست .احساسي خاص ميخکوبش کرده بود .آن احساس برايش بيگانه نبود .هروقت از جلوي مسجد امام رضا (ع) يا چهار راه لشکر مي گذشت ،همان حال و هوا را پيدا مي کرد .
باد سردي دوره اش کرد .پا لتو را انداخت روي شانه هايش .لرزيد .چشم دوخت به مناره هاي مسجد .چراغ هايش روشن شده بودند .قطره هاي باران ،نور اطراف مناره ها را مي شکستند .
اينجا نشستن و انتظار کشيدن ،چه دردي را دوا مي کند ؟
اين را بارها همسرش طاهره مادر حميد رضا به او گفته بود اما به گوشش نمي رفت .
هيچ دردي ...فقط خاطراتم را زنده مي کند .حميد رضا را در آن جا مي بينم .حتي آن فولکسش را .
آه بلندي کشيد .چنان که يکي از دو عابر براي لحظه اي ايستاد ند به تماشايش .نگاه شان کرد .سر چرخاندند و شانه با لا انداختند وپا تند کردند .
حتما فکر مي کنند بي خانمان هستم .
بعد از شهادت حميد رضا ،حال بي خانمان ها را پيدا کرده بود . هيچ آرام و قرار نداشت .يک پايش بهشت رضا بود و يک پايش در مغازه .شب ها موقع بستن مغازه ،وجودش پر مي شد از غم .چند دقيقه اي زل مي زد به جاروي گوشه ي مغازه ،حميد رضا را مي ديد که با لباس سپاه ،جارو به دست ،زمين را جارو مي کند .
ولش کن پسر .خودم فردا صبح قبل از باز کردن در مغازه جارو مي زنم .از محمد و سوسن چه خبر ؟
حميد رضا چند کلمه اي از همسر و پسر کوچکش مي گفت و دست پدر را مي گرفت تا برساندش به خانه .جلوي در ،با مادر احوالپرسي مي کرد و مي رفت .
باران شديد گرفت .جمع شد تو خودش .چند نفر دويدند تو حياط مسجد .
مگر نماز تمام نشده ؟
نگاه کرد به ساعتش .بيشتر از يک ساعت بود که نماز تمام شده بود .کسي بلند سلام کرد .سر بلند کرد .مرد بالاي سي سال داشت .زل زد تو صورتش .نشناختش .
آقاي معلم ،من را نشناختيد ؟شاگرد دبستان ...
نگذاشت اسم دبستان را بگويد و دست دراز کرد طرف مرد .
براي خودت مردي شدي ...چطور بشناسم ،پدرجان .پيري است ديگر ...مي داني چقدر از آن سالها ي معلمي دور شده ام ؟
مرد چترش را گرفت بالاي سر معلمش .انگار بر گشته بود به سالهاي کودکي .
منتظر کسي هستيد ؟
ها ...آره آره ...منتظر کسي که چند سال است رفته و بر نگشته .
مرد انگار حميد رضا را مي شناخت .حتي در مراسم تشييع او هم شرکت کرده بود .
مي خواهيد بنشينم کنارتان ؟همه اش چند دقيقه ...
نه پسرم برو ...زن و بچه هايت منتظر هستند .من خودم مي روم خانه .بايد خالي بشوم بعد ...شايد تا آخر هاي شب طول بکشد .
پس اين چتر باشد پيش شما .راه من زياد دور نيست .
چتر را گرفت طرف معلمش .دستش را پس نزد و گرفت .چشم هاي مرد پر شده بود از اشک .خفه خداحافظي کرد و با قدم هاي کوتاه و بلند دور شد .
خدا به همراهت .هفته ديگر همين ساعت بيا به دنبال چتر ...
مرد دور شد و صداي پير معلمش را نشنيد .
چتر را گرفت بالاي سرش و شانه هايش را با لا انداخت .پالتو افتاد روي شانه هايش .
يک استکان چاي ،تو اين هواي سرد مي چسبد .اگر طاهره من را اين وضع ببيند ...
کامش خشک شد .آب دهانش را جمع کرد تو دهانش .مسجد در نظرش يمهو بزرگتر شد و مناره ها کشيده تر شدند تا آسمان پر از باران .لب هايش کشيده شد ؛مثل اينکه بخواهد قاه قاه بخندد .گفت کاش يکهوبر مي گشتم به آن سالها ...
گرماي دستهاي حميد رضا را تو دست هاي چروکيده اش حس کرد .دوباره رفت تو فکر .تا سال 1357 به عقب بر گشت .صحن مسجد امام رضا ،پر بود از جمعيت .همراه حميد رضا رفته بودند آن جا .قرار بود آقاي موسوي درباره امر به معروف و نهي از منکر سخنراني کند .نگاه کرد به اطرافش .هم سن و سال حميد رضا يا بيشتر را داشتند .جوان بودند و داغ .خودش فقط پيرمرد جمعيت بود .
با آمدن آقاي موسوي ،فرياد صلوات در فضاي خفه ي مسجد ترکيد .خودش هم با تمام توان با جوانها همصدا شد .انگار که مي خواست بگويد آن قدر ها هم پدر بزرگ نشده .چند دقيقه اي رو پا ايستادمد .دوستان حميد رضا ،برايش جا باز کردند .نشسته دست حميد رضا را گرفته بود . حميد رضا دقيق شد به حرفهاي آقاي موسوي .انگار که اصلا آن جا نبوده و نيست .
نگاهش به قد و بالاي حميد رضا بود .از اين که چنين پسري تربيت کرده بود ،غرور وجودش را پر کرد . ميان سخنراني چند بار صلوات فرستاد .جمعيت زياد و زياد تر شد . از جا بلند شد و تکيه داد به ديوار .
چرا بلند شديد ؟سخنراني حا لا حالا ادامه دارد .
خسته شدم ،مي نشينم ...تو کارت نباشد .گوش کن به حرف هاي آقاي موسوي .
دست حميد رضا را محکم تر فشرد وبيرون از مسجد ،سر و صدا بلند بود .نيمي از جمعيت رفته بودند بيرون .گردن کشيد .ماموران حکومت ريخته بودند تو حياط مسجد و جمعيت را هول مي دادند بيرون .
اينها ديگر از کجا پيدايشان شد ؟
حميد رضا بي آنکه از جايش جنب بخورد ،گفت :کار هر شب شان است ...تا سخنراني را به هم بزنند ،دست بر نمي دارند .ناگهان صداي بلند گو قطع شد .آقاي موسوي ،بي توجه به بلند گو فصدايش را بلند کرد .جمعيت صلوات فرستادند .چند نفر از مامورها فرياد کشيدند :بيرون ...بيرون ...
حميد رضا همراه بقيه جوان ها ،مامور ها را هو کرد .مامورها ،چماق هايشان را گرفتند بالاي سرشان .ناگهان چند نفر که جلو دست شان بود ،گرفتند به کتک .جمعيت حمله کردند طرف مامور ها .مامورها ترسيده ،کشيدند کنار .
حميد رضا دستش را از ميان دست پدر بيرون کشيد .پدر دنبالش رفت و دوباره دست انداخت تو دست حميد .
من ديگر بزرگ شده ام ...
مي دانم فقط به خاطر خودم است .مي ترسم بيفتم زير دست و پاي جمعيت .
راست نگفته بود .ترسيده بود حميد رضا را هم بگيرند زير چماق .بارها کتک خورده ،به خانه آمده بود ،بي آنکه آه و ناله اي کرده باشد .هيچ به رويش نياورده بود .حميد رضا هم بي حرف رفته بود تو اتاقش .مينو و ميهن ؛خواهر هاي کوچکش ،دستمال و کاسه ي آب گرم برده بودند .طاهره تا نيمه هاي شب پشت دره اتاقش قدم زده بود تا مطمئن شود حميد رضا به خواب رفته .
آخر کار دست خودش مي دهد ...جلويش را بگير .
خودش بهتر از من و تو مي داند .پا گذاشته است تو هجده سالگي .مردي شده براي خودش ...چه بگويم ؟
مامور ها دست بر دار نبودند .هر لحظه به تعدادشان اضافه مي شد .درجه دارهايشان اسلحه به دست گرفته بود .جمعيت بي ترس جمع شده بودند دور آقاي موسوي .چماق ها دوباره کوبيده شد به سر و تن شان .دلش لرزيد نه براي خودش ،براي حميد رضا که هر لحظه جلو تر مي رفت .چند با او را کشيد عقب .
رحم ندارند ها . مي بيني چطور مي کوبند مردم را ؟کاش شما را نياورده بودم .
به خاطر خودم نيست ...مي ترسم .
حرفش را خورد .ترسيد به غرور حميد رضا بخورد .
تا جلوي در همراه جمعيت کشيده شد .کسي با صداي بلند کلفت ،نعره کشسيد .سر چرخاند طرف صدا .سر گردي داشت جمعيت را تهديد مي کرد .جمعيت صدا اندخت تو صدايش .عصبانيت در چشم سر گرد جمع شده بود .صورتش سرخ شده بود و رگ گردن و پيشاني اش ،زده بود بيرون .دست کشيد روي اسلحه ي کمري اش ؛به قصد شليک .اما انگار از هجوم جمعيت ترسيد و دست بر داشت .
اهاي سر باز ...بيسيم را بياور .
بيسيم زده بود به رئيس شهر باني مشهد مامورها افتاده بودند به جان جمعيت .انگار که جرات پيدا کرده بودند .

با صداي زني به خودش آمد .
حاج آقا ...حاج آقا .
سر بلند کرد .زن ،جوان بود و بچه بغل .گوشه ي چادر سياهش را گرفته بود به دندان .چتري تو دستش بود .
افتاده بود زمين .بگيريدش ...مي خواهيد برايتان تاکسي بگيرم ؟چرا تو سرما نشسته ايد اين جا ؟
بي حرف ،زل زد به صورت سرخ شده از سرماي بچه که با کلاهي که به سر داشت ،معلوم نبود پسر است يا دختر .
زن چادرش را کشيد با لا و بچه را چسباند به سينه اش .چند لحظه اي ايستاد .بعد در حالي که چيزي را زير لب مي گفت ،راه افتاد تو خيابان .رفت طرف مسجد امام رضا .وسط خيابان و بر گشت و نگاهش کرد .بعد دوباره از خيابان گذشت و تو پياده رو ميان جمعيت گم شد .
نگاه کرد به آسمان .همان طور خاکستري و بسته بود ولي باران نمي باريد .چتر را بست و دست کشيد رو پارچه نمورش .
کاش نگرفته بودمش ...ترسيدم دلش بشکند .مرد بود براي خودش .يعني اگر حميد رضا زنده بود ،بيشتر از او سن داشت .
به جاي جواب ،شانه با لا انداخت .پالتو رو شانه هايش جا به جا شد .باد پيچيد تو پاچه شلوارش .دست کشيد رو زانوهايش .به دو کنده يخ کرده مي ماندند .
تا صبح بمانم ،تمام هيکلم چوب مي شود .
از حرفش ،خنده اش گرفت .زمستان هاي بد تر از اين هم ديده بود . جوان تذر که بود ،سرما و برف و باران نمي شناخنت .با يک لا پيراهن مي زد بيرون .سر و صداي طاهره هم کاره اي .حميد رضا هم عينهو خودش بود .طاهره به زور بلوز تنش مي کرد .دوباره خنده اش گرفت .هم به خودش و هم به حميد رضا .
دوباره زل زد به مسجد .گنبد کاشي کاري و نقشدارش ،چشم هايش را پر کرد .جمعيت و مامورهاي شهرباني آن جا بودند ،با چماق و تفنگ .صف بسته بودند جلوي مردم .انگار که قصد تيربارانشان را داشتند .با هجوم ناگهاني جمعيت ،پراکنده شدند .حميد رضا را چسبانده بود به سينه اش .يکي از مامورها که قد بلندي داشت تفنگ به دست آمد به طرفش .
بيرون برو ...او را هم ببر .
راه باز کرده بود برايش .از ميان مامورها گذشت .
او ديگر کي بود ...شما را مي شناخت ؟
نمي دانم .من که نشناختمش ...فقط خدا کند از شاگردهاي من نباشد .
هيچ دلم نمي خواهد اين طور تربيت شده باشند .
اگر هم باشد ،فقط تو دبستان شاگرد ما بوده .به شما چه ربطي دارد .
جواب حميد رضا را نداد .فقط همان طور که دست حميد رضا توي دستش بود ،پا تند کرد طرف خانه .انگار يادش رفته بود پسرش براي خودش مردي شده .غريزه پدري اجازه نمي داد .دست او را در آن وضع که مامورها تمام چها راه لشکر را بسته بودند ،ول کند .حميد رضا هم مثل هميشه چيزي نمي گفت .
از فرداي آن روز ،ديگر حميد رضا نگفت :مي آييد برويم مسجد سخنراني .
خودش تنها رفته بود با فولکسش و نيمه هاي شب بر گشته بود .درست موقعي که او وطاهره تازه از جلوي در خانه ،بعد از ساعت ها انتظار بر گشته بودند تو خانه .
خيلي شب ها ،صداي خفه نوارهاي سخنراني را که بيشترش از آقاي خامنه اي بود ،از پشت در اتاق حميد رضا شنيده بود .طاهره گفته بود :ضبط صوت را مي برد زير پتو تا صدايش ما را بيدار نکند .
بگذار راهش را برود ،به روي خودت نياور .صبور باش .بچه زرنگي است ،پيه همه چيز را به تنش ماليده .
دوباره باران گرفت ؛اين بار دم اسبي .به لحظه نکشيد که سر تا پا خيس شد .دست گرفت به ديوار و از جا بلند شد .سرما تا مغز استخوانش فرو رفته بود .دکمه ي چتر را زد و با لاي سرش گرفت .بعد به راه افتاد طرف خانه .نگاهش همچنان به مسجد بود .

چند بار رفت تا جلوي کيوسک روزنامه فروشي و بر گشت .دور تا دور کيوسک ،پر بود از جوانهايي که انتظار مي کشيدند .همه جور جوان توشون بود ؛با تيپ هاي مختلف .بيشتر مد روز پوشيده بودند تا لباس ساده .
نگاه کرد به لباس خودش .پيراهن و شلوار پاچه تنگ طوسي ،با کفش هاي سياه ملي بند دار .چنگ انداخت تو موهاي کوتاهش و يک ور زد .دوباره ايستاد به نگاه کردن .
جوان ها جفت جفت و چند تا چند تا با هم حرف مي زدند .چند نفر عينهو خودش تنها تکيه داده بودند به ديوار .چنان تو فکر بودند که انگار دنيا داشت رو سرشان خراب مي شد .يکهو يکي شان با ترديد نگاهش کرد .
چه بي خيال ....حتمي جزو سياهي لشکر ها بوده .
صداي پسر جوان را شنيد .لبخند زد و چند قدم جلو رفت .بعد ايستاد .پسر جوان خم شد و پاچه هاي گشاد شلوارش را رو خط اتو ،کشيد رو کفش هاي ورني اش .موهاي بلند ش ريخت رو صورتش .
صداي دختر جواني آمد .پسر هول سر بلند کرد .دختر با دامن و بلوز تنگي ايستاد روبه رويش .حميد رضا تندي پشت کرد به آن ها .صداي خنده دختر و پسر بلند شد .با حرص نوک کفشش را کوبيد رو کاشي هاي پياده رو .
واقعا که .تو شهري مثل مشهد ،خجالت نمي کشند .
دختر و پسر ازکنارش گذشتند .پسر سيگار گوشه لبش گذاشته بود .دختر آدامسش را تند تند مي جويد .سر جايش ميخکوب شد .پشتش لرزيد .هيچ نمي توانست اين صحنه ها را تحمل کند .
يعني بايد تو دانشگاه هم با اين طور آدم ها يک جا باشم ؟
جوابي به سوال خودش نداد .انگار مي ترسيد .صداي جوان هايي که دور کيوسک ايستاده بودند ،بلند شد .سر بلند کرد .جوان ها هجوم بردند جلوي در کيوسک .چند قدمي جلو رفت و ايستاد .
خبري شد ؟روزنامه را آوردند ؟اين طور مي گويند .
اين را از جواني که عينک ته استکاني به چشم داشت ،پرسيد .بهش مي آيد از قبولي ها باشد .بي خود چشم ضعيف نکرده .خدا کند فقط پشت کنکوري نباشد .
شما پشت کنکوري هستي ؟
بر گشت .همان جوان عينکي بود .مي خنديد و عينکش سر خورده بود رو نوک دماغ باريکش .نگاهي به سر تا پاي او انداخت .ساده پوشيده بود و شلوار جين کهنه اي به پا داشت .آهسته جواب داد .نه اولين سال است که شرکت کردم .
جوان عينکش را زد با لا و سر تا پاي حميد را بر انداز کرد .نيشخندي زد و بلند ،با صدايي که يکهو تغيير کرده باشد ،گفت :پس ول معطلي .حتما جزو سياهي لشکر ها هستي .حا لا حالا بايد بماني پشت ديوار کنکور .قيافه من را نگاه کن .
حميد خنديد و سر تکان داد .
هر چه خدا بخواهد ...من تلاشم را کرده ام .فکر نمي کنم ديواري که براي کنکور ساخته اي ،آن قدر ها بلند باشد .
ديدي گفتم تازه کاري .وقتي چند سالي پشت ديوارش ايستادي ،مي فهمي چه مي گويم .فعلا نفست از جاي گرم بلند مي شود .توکل کن به همان خدايت .
يعني تو به خدا توکل نمي کني ؟!
چرا تند شدي .هر کس يک جور فکر مي کند .
فکرت درست نيست .با خدا باش ،ببين کارت درست مي شود يا نه .
جوان عينکي پشت کرد به حميد و رفت طرف کيوسک که شلوغ تر شده بود .حميد شانه با لا انداخت و ايستاد به نگاه کردن .فکر کرد بايد کاري بکند .آن همه کار تو مسجد و خيريه ،انگار کارش از پيش نبرده بود .زير لب گفت :تا اين رژيم هست ،وضه همين طور خواهد بود .بد تر نشود بهتر نمي شود .
فکر کرد به سخنراني که دکتر شريعتي در يکي از مسجد ها کرده بود .هم آقاي خامنه اي ،هم دکتر ،در تمام سخنراني ها ي مخفي شان ،به فسادي که ريشه اش کلفت شده بود ،اشاره کرده بودند .
هاج و واج نگاه کرد به جوان ها که از سر و کول هم با لا مي رفتند .روزنامه اي در کار نبود .فکر کرد براي آرام شدن برود حرم و بر گردد .
راه افتاد .سوار اولين تاکسي شد .دو زن چادري ،عقب نشسته بودند .نشست جلو .راننده داشت آدرس زيارتگاه را به شان مي داد .فهميد زن ها زوار هستند .
خدا را شکر ،هنوز هستند آدم هايي که راه را گم نکرده اند .
نزديک حرم پياده شد .يکهو دلش گرفت .با ديدن گنبد طلايي حرم امام رضا اشک پر شد پشت پلک هايش .بغضش را قورت داد .در حرم ،چرخي دور ضريح زد و دست کشيد به صورتش و زيارت نامه بر داشت و ايستاد رو به روي ضريح .

آفتاب شديد تر از قبل شهر را گرم مي کرد در پياده رويي که کيوسک روزنامه فروشي بود .جوان ها همچنان ايستاده بودند دورش .نرسيده به کيوسک ،موتوري با بار روزنامه سر رسيد .جوان ها با هورا و فرياد دويدند طرفش .حميد پا تند کرد .قلبش شروع کرد به زدن .از حرکت ايستاد و شروع کرد به خواندن دعا .
اين ديگر چه حالي است ؟توکل کن به خدا .هر چه او بخواهد خوب است .
روزنامه ها دست به دست شد . هر کسي ستون اسم خودش را انگشت مي کشيد .حميد بالاي سر چند نفر که روزنامه را پهن کرده بودند رو زمين ،ايستاد .سر چرخاند طرف کيوسک .روزنامه فروش فرياد زد تماتم شد .
حميد نشست زل زد به ستون ها .گشت دنبال حرف شين .تو شتون ها نديد .ماند تا روزنامه توسط صاحبش ورق بخورد .يکي از کساني که دنبال اسمش مي گشت ،بغض آلود گفت :قبول نشدم ،باورم نمي شود .
حميد سر بلند کرد .جوان عينکي بود که چنگ انداخته بود توي موهايش .صورتش از غم مچاله شده بود .فکر کرد بلند شود و دلداري اش دهد .ايستاد .جوان عينکش را زد با لا و زل زد تو صورت او .حميد دست دراز کرد طرفش .جوان عينکي يکهو خودش را عقب کشيد و پشت کرد و رفت .
خدايا کمکش کن .
..نشست و ستون حرف شين را نگاه کرد .اسمش درست وسط ستون نوشته شده بود .با ديدنش ،چيزي توي دلش فرو ريخت .نفس بلندي کشيد و زير لب خدارا شکر کرد .ايستاد چند نفري که داشتند دنبال اسم هايشان مي گشتند ،سر بلند کردند .
اسم تو هم نبود .
سري تکان داد و بي جواب رفت .دلش نمي خواست عرض اندام کرده باشد .

مادر جلوي پنجره ايستاد و زل زد به دالان تا حميد از بيرون بيايد .حميد چنان در خودش فرو رفته بود که مادر را نديد .نشست کنار حوض و مشت مشت آب پاشيد رو صورت عرق کرده و داغش .صداي جير جير لنگه هاي پنجره آمد و بعدش صداي مادر .
چي شد ...قبول شدي ؟
سر بلند کرد .خنده پر شد تو صورت آب چکانش .مادر صلوات فرستاد .
پس شيريني کو ؟
رو چشمم
پدر شيريني به دست داخل شد .حميد با دهان باز نگاهش کرد .تو صورت پدر پر بود از خنده .
سلام آقاي مهندس ...تو کنکور اعزام به خارج هم قبول شدي ،مي دانستي .
حميد بلند شد و پدر را که کنارش ايستاده بود بغل کرد .
از بين انتخاب هايي که داشت ،دانشکده کار مشهد را انتخاب کرد .در فضاي خارج از ايران را دوست نداشت .دلش مي خواست داخل دانشکده به فعاليت ادامه دهد .
روزهايش به سختي در دانشکده سپري مي شد .دختر و پس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین