چراغچي مسجدي,ولي الله
ولي الله چراغچي مسجدي در تاريخ 1/6/1337 ه ش در مشهد متولد شد. در کودکي به يکي از مدارس علمي – مذهبي به نام “مقويه” رفت و مدت 3 سال در آنجا به تحصيل پرداخت. سپس براي گذراندن دوره ابتدايي پا به مدرسه نهاد و مجدداً شروع به درس خواندن از پايه اول کرد. پس از پايان دوره ابتدايي، تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستان دانش بزرگ نيا – فردوسي – در رشته رياضيات آغاز کرد. او هر سال با دريافت بهترين نمرات و اخذ بهترين رتبه، دبيرستان را به پايان برد. در سال 1357- 1356 پس از شرکت در کنکور، در رشته مهندسي علوم دانشگاه بيرجند پذيرفته شد.
با اوج گيري انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) فعاليت سياسي مذهبي خود را قوت بخشيد و در صحنه مبارزه با رژيم منفور پهلوي مشتاقانه گام نهاد.
در سال 1358- 1357 با تعطيلي دانشگاه ها فعاليت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاس هاي نظامي به تعليم افراد مي پرداخت. در همين سالها بود که با تشکيل سپاه به اين ارگان انقلابي – اسلامي رو نهاد و درس و دانشگاه را رها کرد. با آغاز اولين خيانتهاي ضد انقلاب داخلي در گنبد، به اين منطقه رفت و از خود در آنجا دلاوريها به جا گذاشت. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران به جبهه هاي نبرد شتافت.
مسئوليت هاي او در جبهه عبارتست از: فرمانده گردان، مسئول طرح و عمليات منطقه 6 سپاه، مسئول طرح و عمليات نصر 5 خراسان و قائم مقام فرمانده لشکر 5 نصر. به اعتراف برادران همسنگرش پستها و مقامهايي که به او تفويض مي شد، از او انساني مصمم تر مي ساخت.
ولي الله از قدرت برنامه ريزي و طراحي بي نظيري برخوردار بود. در عمليات بستان، طرح او براي تصرف آنجا مورد توجه و تصويب تمامي فرماندهان قرار گرفت.
در مورد خصوصيات اخلاقي او بايد گفت که تواضع و فروتني بيش از حدش خيلي از دوستان و حتي بيگانه ها را بارها و لارها خجل و شرمنده کرده بود.
خويشتن داري، توکل و خونسردي اش حتي در اوج مشکلات و فشار زياد کار زبانزد همسنگرانش بود. نماز شب هاي پر شور و مداوم او در نيمه شبان جبهه ها يا در خلوت هاي پشت جبهه زبانزد همه بود. علاقه ايشان به امام خميني بسيار زياد بود و مطيع و مطاع امر ايشان بود.
در سال 1361 ازدواج کرد و ثمره اين ازدواج دختري به نام” فاطمه” است که در تاريخ 7/7/1363 به دنيا آمد. او در پي اصرار هاي بسيار خانواده اش در مورد ازدواج شرط کرده بود، تنها همسري خواهد گرفت که حضور هميشه او را در جبهه بپذيرد. در حقيقت براي هميشه خود را پذيراي شهادت کرده بود. پس از ازدواج که توفيق حضور در خدمت امام را نيز يافته بود، در حالي که فقط سه يا 4 روز از ازدواجش گذشته بود به جبهه برگشت. در جبهه هرگاه با اعتراض همرزمانش رو به رو مي شد که چرا به خانواده ات تلفن نمي زني؟ پاسخ مي داد: چون هر وقت با خانواده تماس مي گيرم، بخشي از فکر مرا که بايد تماما در خدمت جنگ باشد، مشغول مي کند. به همين خاطر تماس نمي گيرم تا اين حالت از بين برود.
در عمليات چزابه از ناحيه دست و پا مجروح شد، ولي با اين وجود به استراحت نپرداخت و به هيچ قيمتي حاضر نود به پشت جبهه برود تا اينکه از شدت جراحات وارده حالش وخيم شد و او را به اجبار به پشت جبهه انتقال دادند. در يکي از حمله ها نيز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دريچه قلبش رسييده بود و پي در پي مي گفت: چيزي نيست. من حالم خيلي خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچه هاي بسيجي در خط مقدم باشيد.
محمد امير زاده – دوست و همرزم شهيد – خاطره خود را از آن دوران چنين بيان مي کند: بعد از عمليات رمضان بود که به تعدادي از يگانهاي رزمي سپاه ماموريت داده شد، سريعا از جنوب کشور عازم جبهه مياني در محور سومار بشوند. لشگر 21 امام رضا (ع) که در آن روزها تيپ مستقل بود، عامل اين ماموريت شد وفرمانده اين تيپ را شهيد ولي الله چراغچي برعهده داشت، بنده هم به عنوان بسيجي راننده اين سردار بودم. اين عمليات با عنوان مسلم بن عقيل در سال 1361 آغاز شد. محور يکم تيپ امام رضا (ع) قرار بود عمل کند. ارتفاعات بسيار بلندي را که مشرف به دشت اطراف شهر مندلي عراق بود، بچه ها هنگام شب و در موعد مقرر تمام آنها را تصرف کرده بودند و به هدف اصلي دست يافته بودند، ولي دشمن در پايين ارتفاعات – که تپه هاي کوچکي بود – استقرار داشت و احتمال ترض او مي رفت. لذا با هماهنگي فرمانده گردان آن محور با فرمانده تيپ شهيد چراغچي، قرار شد آن تپه هاي پايين ارتفاعات هم از دشمن گرفته شود. وقتي گردان حمل کرد عراقي ها سريع موضع را ترک کردند. بعد از ظهر همان روز که روز اول عمليات بود، تصميم گرفتند به همراه عده اي از عزيزان از جمله: شهيد رمضان علي عامل، شهيد حسينيان، شهيد نعماني، شهيد عرفاني و شهيد شريفي بروند پايين و منطقه را ببينند که بنده راننده ايشان بودم و آنها را همراهي مي کردم. وقتي رسيديم پايين، بعد از ظهر حدود ساعت 5 بود. به محض اينکه رسيديم پايين، دشمن شديدا پاتک کرد و با امکانات بسار زياد و يک لشکر نيرو قصد تصرف مواضع از دست داده را داشت. در اين زمان گرداني که شهيد چراغچي و ما در آن حضور داشتيم به محاصره دشمن در آمديم که آن موقع هوا کاملا تاريک شده بود و دشمن محاصره را خيلي تنگ کرده بود. شهيد چراغچي به همراه گردان خيلي سريع نيروها را سازماندهي و تقسيم کرد. سپس توصيه مي کردند مهمات موجود را خيلي با صرفه و دقت مصرف کنيد که تمام نشود تا اينکه گردان کمکي برسد و محاصره شکسته شود.
يکي دو ساعت شب گذشته بود که شهيد چراغچي به افراد گردان دستور دادند که سريع دعاي توسل برگزار کنيد تا اينکه از طرف خداوند متعال و ائمه معصومين (ع) شايد فرجي شود. بلافاصله دعا برگزار شود و به نيمه هاي دعا نرسيده بوديم که بالاي سر ما يک ابر سياهي فرا گرفت و بلافاصله شروع به باريدن کرد و چنان باران شديدي باريد که ماشين جنگي دشمن از کار افتاد و سر و صدا کم شد، در همين حال فرمانده گردان اطلاع داده بودند، مهمات در شرف اتمام است. زير باران نشسته بوديم و خدا را شکر مي کرديم که سر و صدايي بلند شد. يکي از برادران با سرعت آمد و گفت: از دور دو سياهي به طرف ما مي آيند. دو نفر از برادران بسيج را که جلوتر فرستاده بودند، آمدند و گفتند: آن دو سياهي دو قاطرند که حامل مهمات مي باشند اين قاطر ها به محض اينکه رسيدند، در ميان بچه ها زانو زدند و روي زمين دو زانو خوابيدند و سرشان را روي زمين گذاشتند و بچه ها سريع بار آنها را تخليه کردند. سپس آن دو حيوان از شدت جراحات زياد و تيرهايي که به آنها اصابت کرده بود از بين رفتند. شهيد چراغچي با چشمان پر از اشک گفت: من در سخت ترين اوضاع و گرفتاري متوسل به دعاي توسل شدم که اين چنين نتيجه هايي داشته باشد. بعد که از گردان بالا سوال شد، گفتند: ما هيچ گونه قاطري نفرستاديم و خبر نداريم و بدون شک امدادهاي غيبي بود که دائما به ياري رزمندگان مي شتافت.
ولي الله چراغچي در عمليات ظفر آفرين بدر بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر مجروح مي شود و در بيمارستان شهداي تهران بستري مي گردد. بعد از 23 روز بي هوشي، سرانجام در 18 فروردين ماه سال 1364 به درجه رفيع شهادت نايل گشت و پيکر مطهرش در گلزار شهداي بهشت رضا (ع) مشهد آرام گرفت.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386
شهيد چراغچي ازنگاه تهمينه عرفانيان اميدوار ،همسر شهيد:
هشت تا بچه بوديم. بعد از ظهرها مي نشستيم دور حوض،كاهوهايي را كه ريخته بوديم توي آب، يكي يكي پرپرشان مي كرديم بعد هم زير درخت انجير دسته جمعي كاهو سكنجبين مي خورديم. مي رفتيم پشت بام، بادبادك بازي مي كرديم. صداي كلاغ روي درخت را كه مي شنيديم، كلاغ را پرش مي داديم. مي دانستيم كه توي لانه اش، حداقل يك قالب صابون پيدا مي كنيم. بعد هم تا ساعت ده شب بيدار مي مانديم تا داستان شب را گوش كنيم، اما من بيش تر دوست داشتم با خمير بربري، آدمك درست كنم، مادر درست كنم، يا مدام با عروسك شكسته اي سرم را گرم مي كردم، با نوار چسب هايي كه دور دست و پايش پيچانده بودم تا بشود مثل اولش. يا دوست داشتم كنار دست مامان بنشينم و خياطي كردنش را تماشا كنم. خيلي دوست داشتم مثل مامان باشم.
مامان براي اولين روزه اي كه گرفتم، برايم يك انگشتر خريد، يك انگشتر با نگين فيروزه.
تابستان كه مي شد، خيلي كيف مي كرديم. خانه ي ما رونق بيش تري داشت. غوره هايي را كه بابا خريده بود، مي ريختيم توي منبع آب قديمي و تميزشان مي كرديم. يك عالمه غوره كه انگار توي هر كدامشان چراغ روشن كرده بودند. هنوز مزه ي آرد نخودچي هايي را كه مامان درست مي كرد، يادم هست.
تهمينه اجازه داشت، هر وقت دلش مي خواهد اسباب بازي هايش را بريزد دورش، با آن ها بازي كند. ديگ و كاسه هم جزء اسباب بازي هايش بود. با يك هاون سنگي كوچك، يك چراغ خوراك پزي كوچك مثل همه ي چراغ هاي خوراك پزي بزرگ كه سه فتيله داشت. واقعي واقعي بود. حتي سيب زميني هاي واقعي هم مي ريخت توي ديگ كوچكش، مي گذاشت سر چراغ. توي هان سنگي كوچكش هم نخودچي ها را آرد مي كرد. گاهي هم به ش اجازه مي دادند، توي قابلمه ي رويي كوچكش برنج دم كند. همه ي اين ها را از مادرش ياد گرفته بود. تهمينه اين بازي ها را خيلي دوست داشت.
باباي تهمينه قول داده بود اين بار كه از مكه بيايد، برايش چادر مي آورد، يك چادر مشكلي با خال هاي سفيد. تهمينه چادر خال خاليش را خيلي دوست داشت. هفت ساله بود كه چادر سرش مي كرد، با مادرش مي رفتند مكتب عصمتيه. باباي تهمينه خيلي دوست داشت تهمينه برود مدرسه. مي گفت: دوست دارم همه ي دخترام برن مدرسه و درس بخونن.
خانه ي ما خيلي بزرگ بود. يك حوض بزرگ هم داشت، با كاشي هاي سفيد. با چهار تا باغ چه كه دور حوض بود. خانه مان دو تا در داشت. يكي درس كه به كوچه باز مي شد، مثل همه ي خانه ها. يكي هم دري كه به خانه ي هم سايه مان باز مي شد. زورم نمي رسيد بازش كنم. باز كردنش خيلي سخت بود. خيلي هم سروصدا راه مي انداخت. تازه اگر مامان مي فهميد من و راضيه دوباره خودمان را كشته ايم تا در را باز كنيم، خيلي عصباني مي شد. دعوايمان مي كرد. راضيه دختر هم سايه مان بود و دوست صميمي من. برنامه ي هر روزمان بود كه دوتاي كشيك بكشيم. او كشيك مادرش را من هم كشيك مادرم را. آن قدر منتظر مي شديم تا مامان ها مي خوابيدند يا سرشان به كاري گرم مي شد. در را باز مي كرديم. در كامل باز نمي شد، اما من و راضيه به همين قانع بوديم. همان شكاف باريك كافي بود. مي نشستيم، حرف مي زديم. يادمان مي رفت كه بايد مواظب مامان ها هم باشيم كه لو نرويم. خالا كه فكرش را مي كنم از خودم مي پرسم، چرا هيچ وقت توي حياط نمي نشستيم و اين همه به خودمان زحمت مي داديم تا دري را كه نبايد باز مي شد، باز كنيم؟ اما خيلي كيف داشت.
عمويم كاروان مي برد مكه. بابا هم با او رفته بود. مي دانستم اين بار كه بابا را ببينم، چادري را كه قول داده بود، برايم مي آورد، مي دهد دستم. آرزويم بود كه چادر مشكي داشته باشم. خانم ها آن موقع چادر مشكي سرشان نمي كردند، همه چادر رنگي داشتند. بابا يك چادر مشكي سرشان نمي كردند، همه چادر رنگي داشتند. بابا يك تلويزيون هم آورده بود. يك تلويزيون كه صفحه ي كوچكي داشت، اما اين تلويزيون هيچ وقت توي خانه ي ما روشن نشد. يادم هست مامان گفته بود «توي اين خونه يا جاي منه، يا جاي اين» مامان را نمي شد هيچ وقت بي كار ديد. هميشه سرش به كاري گرم بود. هميشه هم بساط خياطيش به راه بود. ملحفه اي سفيد پهن كرده بود زير چرخش. چرخ خياطي سياه، روي ملحفه ي سفيد خيلي قشنگ تر مي شد. من از صداي لخ لخ چرخ خياطي خيلي خوشم مي آمد. اين كار تابستان هاي مامان بود. زمستان ها برايمان كلاه و شال گردن مي بافت.
باغي داشتيم كه تابستان ها مي رفتيم آن جا، به قول معروف مي رفتيم ييلاقمان. آن جا كه مي رسيديم، من ديگر روي زمين بند نبودم. از دار و درخت بالا مي رفتم، تا مي توانستم اين طرف و آن طرف مي پريدم. آن جا يك خوبي ديگر هم داشت، پر از تمشك بود، تمشك هايي كه نمي توانستم همين طور از كنارشان بگذرم. خيلي دوست داشتم مي توانستم، يك دفعه همه شان را بخورم، اما مشكل اين جا بود كه بوته هاي تمشك روي تپه بود و شيب تپه هم زياد. با هزار زور و زحمت از تپه بالا رفتم. آن جا كه رفتم، ديدم اين همه تمشك را كه نمي شود يك جا خورد. دوست داشتم كمي از تمشك ها را هم با خودم مي بردم پايين. شروع كردم تمشك ها را چيدن، اما توي مشت هايم جا نمي شدند. اين همه زحمت كشيده بودم آمده بودم بالاي تپه دلم راضي نمي شد دست خالي برگردم پايين. همه شان را ريختم توي دامنم و از تپه آمدم پايين. پايين كه رسيدم، از نگاه مامان فهميدم چه دسته گلي به آب داده ام. تمشك هاي قرمز را ريخته بودم توي دامن كرمم، البته ديگر كرم نبود قرمز شده بود. مامان هم گوشم را پيچاند.
مي خواستم بروم جشن تولد يكي از دوستان. اما مامان اجازه نمي داد. خيلي به مادرم اصرار مي كرد. مي گفت: «نه». مي گفتم: «چه عيبي داره برم جشن تولد.» مادرم مي گفت: نه آدم كه با همه كس رفت و آمد نمي كنه. هر كسي رو هم به خونه نمي ياره، به خونه ي هر كسي هم نمي ره. ديگه هم هي به من نگو برم، برم. اما من حرف خودم را مي زدم و آن قدر پاپي مادرم شدم تا قبول كرد، اما برايم شرطي گذاشت، آن هم اين بود كه دنبالم بيايد، بعد هم با خودش برگردم خونه. خيلي خوش حال بودم كه مي رفتم، ولي همه اش مي ترسيدم دوباره مادرم حرفش را عوض كند، بگويد نرو. بعدها توي محله مان پر شده بود كه فلان خانواده منافق بودند. اين خانواده هماني بود كه من رفته بودم خانه شان.
بابا برايمان تعريف كرده بود، از بچگي هايش. گفته بود بچه كه بوده خيلي زحمت كشيده بود. بعد از فوت پدر و مادرش شده بود همه كاره ي خانه. بابا بچه ي بزرگ خانه بوده. بابا سواد خواندن و نوشتن داشت.
مي گفت خيلي دلش مي خواسته مي توانسته بيش تر درس بخواند بابا مي خواست ما درس بخوانيم هر هشتامان برويم مدرسه برايمان تعريف كرده بود، آن زمان وقتي بچه ها مشق هايشان را نمي نوشتند معلم هاشان آن قدر گوش بچه ها را فشار مي دادند كه خون مي آمده. بابا همه ي اين ها را برايمان تعريف مي كرد. قيافه بابا نشان مي داد چه قدر زحمت كشيده .قيافه اش خيلي بيش تر از سن و سالش بود. هر وقت كمي بازي گوشي مي كردم، ياد حرف هاي بابا مي افتادم. دوست داشتم درسم را بخوانم، به خاطر بابا.
تهمينه بيست توماني را كه جمع كرده بود برداشت و از خانه رفت بيرون. خيلي خوش حال بود. مي خواست چيزي را كه هميشه دوست داشته، بخرد. توي راه همه اش مي دويد. دستش را محكم گذاشته بود روي پول ها تا گمشان نكند. آخر اين پول ها را مامان به او جايزه داده بود. به خاطر روزه هايي كه گرفته بود. رفت طرف بازار رضا، اما توي بازار نرفت. جلوي مغازه اي ايستاد. توي مغازه پر از كفش بود. نگاهي به كفش ها انداخت. خوش حال شد. هنوز ان جا بد. كفش قرمز كوچك هنوز آن جا بود. همان چيزي بود كه او مي خواست بخرد. يك كفش قرمز كوچك براي خواهرش. او هميشه توي خيالش خواهر كوچكش را با اين كفش مي ديد.
دوم دبستان كه بودم، گفتند به همه ي بچه ها يه شاخه گل مي دن. همه تون رو به صف مي كنند تا شاه رو از نزديك ببينيد. خيلي خوشم آمد. مي خواستم بروم. به مادرم گفت: خانم معلم گفته فردا كه مي ياين مدرسه، بلوز دامن بپوشين. به موهاتون هم پاپيون بزنين. مادرم اجازه نمي داد بروم اما من خيلي دوست داشتم با هم كلاس هايم بروم بيرون. اصرار كردم، اما مادرم مي گفت نه. خلي اصرار كردم تا بالاخره اجازه گرفتم. آنجا كه رفتم، خانم معلممان داشت بچه ها را به صف مي كرد. وقتي ديدم همه روسري هايشان را از سرشان برداشتند، دستم را بردم طرف روسريم. دو رو برم را نگاه كردم. بچه داشتند صف مي بستند. گل هم دستشان بود. از صف بيرون آمد. رفتم توي يك كوچه ي خلوت. روسريم را چند لحظه اي از سرم برداشتم، دستم گرفتم، نگاهش كردم. احساس بدي داشتم. فكر كردم كه همه ي دنيا دارند به من نگاه مي كنند. انگار ديوارها هم داشتند به من نگاه مي كردند. آن جا نماندم. از خيرش گذشت. روسريم را سرم كردم. چادرم را هم برداشتم، آمدم طرف خانه. به فلكه ي آب كه رسيدم، نزديك حرم، شاه و زنش را هم ديدم. مي گفتند آمده زيارت امام رضا.
ختم انعام داشتيم. خانه خيلي شلوغ بود. مي ديدم هر بار كه مادرم مي رود و مي ايد، خانمي مدام با او صحبت مي كند. نگاه كردم، اما نشناختمش. كنج كاو شده بود. مادرم سرتكان مي داد. نمي دانستم چه مي گويند. فقط ديدم شماره ي تلفن خانه مان را از مادرم گرفت.فرداش خان چراغچي نامي تماس گرفت. مادرم را خواست. گوشي را دادم دست مادرم و رفتم. مدتي گذشت، آمدم ديدم مادرم هنوز دارد با تلفن صحبت مي كند و مي گويد «نه، تهمينه هنوز كوچيكه، ازدواج نمي كنه» جا خودرم. برايم غير منتظره بود. از حرف زدن مادرم فهميدم كه خانم چراغچي دارد اصرار مي كند. چون مادرم هي مي گفت تهمينه ما هنوز كوچيكه. خان چراغچي ناراحت شده بود. گفته بود شما اجازه بديد ما بياييم، بعد تصميم بگيرين. پدرم هم چندان موافق نبود. قبل از آن هم، توي فاميل چندتايي بودند كه مي رفتند و مي آمدند، مي گفتند: تهمينه، عروس خودمونه. يكيشان از فاميل هاي نزديكمان بود. پدرم هم خيلي به اين ازدواج راغب بود اما من هنوز تصميمي نگرفته بود. خلاصه خانم چراغچي اين قدر اصرار كرده بود كه قرار خواستگاري هم گذاشته بودند. براي من قضيه جدي نبود. مسئله تمام شده بود، چون به مادرم گفته بودم «نه». چند شب بعد مادر و خواهرشان آمدند خانه ي ما، اما من از اتاقم بيرون نرفتم. مادرم گفت زشته. حالا اين بندگان خدا اومده ن. بلند شو بيا. گفتم: نه يه بهانه اي برايشون بيار. مادرم كه رفت، چادرم را سرم كردم رفتم خانه ي خواهرم. تمام راه گريه كردم. مادرم تا فهميده بود من نيستم، زنگ زده بود خانه ي خواهرم. گفته بود « تهمينه داره مي آد اون جا». آن جا كه رسيدم چشم هايم پف كرده بود. كمي كه آرام تر شدم، خواهرم پرسيد نظر خودت چيه؟ كفتم: بابا ! من بچه ام، هنوز آمادگي ندارم. اگه هم يه روزي بخوام ازدواج كنم، دوست دارم طرفم جانباز باشه. خواهرم خنديد، گفت: اين هم كه جبهه مي ره. جانبازه. مي گن تركش توي بدنشه. دير وقت بود كه برگشتم خانه. مادرم كمي ناراحت بود. گفت: مامان جون، كسي كه مجبورت نكرده حتماً با همين ازدواج كني. از حرف هاي مادرم مي شد فهميد كه راضي است. استخاره هم كرده بود. خوب آمده بود، ولي من هنوز مي ترسيدم.
خجالت مي كشيدم بروم توي اتاق. مادرم گفت: چايي رو تو ببر تو. گفتم: نه، من خجالت مي كشم. رفتم پشت در گوشم را گذاشتم پشت در و گوش مي كرد. مي خواستم ببينم چه مي گويند. صداي يكي مي آمد كه مي گفت: اگه امروز به من بگن برو دربو اون در باش، بايد برم. اگه بگن برو اون سر دنيا بايد برم. بدون هيچ بهونه اي.
اولين باري كه مي خواست با او صحبت كند، دست هايش مي لرزيد. كمي هم خجالت مي كشيد. عرق كرده بود. نشست بيرون اتاق. او هم آمد نشست. نگاه تهمينه به دست هاي او بود. شايد به نظر او خيلي بزرگ مي آمدند. ترسيد به صورتش نگاه كند. يا او خيلي درشت بود، يا تهمينه خيلي كوچك و ريزه. خودش هم نفهميد چه شد كه گفت بله.
به جز مادرم تقريباً همه مخالف بودند. مي گفتند: چرا به فلاني بله نگفتي. يا اون مهندس كامپيوتره، اون بهتره. حتي وقتي هم كلاسي هايم عكسش را ديدند، زدند توي ذوقم. گفتند: ا، تهمينه اين كه اصلاً به تو نمي آد. ناراحت شدم. گفتم ساكت باشين. خلاصه سال شصيت و يك بود. ده دي شصت و يك كه ما رفتيم محضر، عقد كرديم. بعد از ظهر همان روز آمديم تهران كه برويم پيش امام.
تهمينه زل زده بود به امام. ماتش برده بود. باورش نمي شد كه نشسته رو به روي امام. از نزديك نزديك امام را مي ديد. امام چند بار تكرار كرد « از طرفت وكيلم؟» اما تهمينه اصلاً حواسش نبود. همه چيز يادش رفته بود. از پشت، تلنگري خورد كه «بگو بله. بگوبله» امام خطبه را خواند. بعد هم سفارشي به تهمينه كرد. با شوهرت بساز. زمان برايش تند مي گذشت. دلش مي خواست آن لحظه تمام شود. جرفي نمي زد. فقط گريه مي كرد.
شبانه برگشتيم مشهد. دي ماه بود و هوا سرد. چند تا لباس روي هم پوشيده بودم كه سردم نشود، اما هواي توي ماشين خيلي گرم بود. كلي عرق ريختم همه اش توي راه احساس مي كردم لباس هايم پلاستيك شده، چسبيده به تنم. داشتم خفه مي شدم. خدا خدا مي كردم زودتر برسيم. اگر مي رسيديم معطل نمي كرد، يك راست مي رفتم حمام. اعصابم داشت مي ريخت به هم. اين قدر چادر و مقنعه را روي سرم پس و پيش كرده بودم كه موهايم تاب خورده بود توي هم. مشهد كه رسيديم، مادر آقا ولي الله نگذاشت برويم خانه. شام درست كرده بود. كلي تدارك ديده بود، اما نمي خواستم براي اولين بار با آن سرو وضع بروم خانه شان خلاصه من را بردند تو. نشستم. ديدم مادر آقا ولي الله رفت و با يك روسري برگشت. چادر و مقنعه را از سرم برداشت. روسري را سرم كرد. گفت: حالا قشنگ تري شدي. آقا ولي الله نگاهي كرد. خنديد. شما همين طوري هم براي من زيباييد. بلند شد رفت طرف كتاب خانه اش و با يك كتاب برگشت. گفت: اين هم هديه ي من به شما.
اولين بار با هم رفتيم حرم، بعد هم بهشت رضا. از بهشت رضا كه مي آمديم. آقا ولي الله گفت: مثل اين كه رسمه حلقه رو دوماد مي كنه دست عروس. از حرفش تعجب كردم. خنديدم. گفت: حلقه رو بديد، مثل اين كه مامان اشتباهي دست شما كرده. حلقه را گرفت و دوباره كرد دستم.
توي خانه هم سفره ي عقد انداختيم. من و خواهرم گردوها را رنگ كرديم و چيديم توي سفره. بادام هاي رنگ كرده را هم گذاشتيم كنار گردوها. يك طرف ديوار اتاق را هم گل گلايل زديم، دو تا گل، يكي قرمز و يكي سفيد. دو تا برگ سبز هم زديم كنارشان.
بقيه ي خن چه ي عقد را هم سفارش داده بوديم بياورند. يك لباس عروس سه هزار توماني هم خريده بوديم، ساده، آستين بلند، يقه كيپ. مادر آقا ولي گفت: چرا يان قدر ساده؟ به نظر ديگران هم لباس و سفره خيلي ساده بود، اما آقا ولي الله كه آمد ديدم خيلي ناراحت است. از قيافه اش خوب مي شد اين را فهميد. به نظرش خيلي هم ساده نمي آمد. آقا ولي الله يك شلوار قهوه اي پوشيده بود به اصرار مادرش يك كت كرم هم تنش كرده بود. به نظر من خيلي هم بد نبود، اما خودش انگار توي اين لباس ها زنداني شده بود. راحت نبود. آن جا فهميدم اگر با همان لباس سبز و شلواري كه باهاش مي رفت منطقه، مي آمد سر سفره ي عقد، راحت تر بود. همان لباسي كه هميشه آقا ولي جا نمازش را مي گذاشت توي جيبش.
مامان براي جهيزيه ي خواهرهايم همه چيز خريده بود، تمام و كمال. مي خواست جهيزيه ي من هم همين طور باشد. همه چيز تمام باشد، بي عيب و نقص. آن سال ها خريد اسباب و لوازم خانگي خيلي سخت بود. بعضي ها مي گفتند همه اش به خاطر جنگ است يا چون صادرات و واردات خوب نيست، جنس خوب هم توي بازار پيدا نمي شود. در هر حال من دليلش را نمي دانستم، اما مي ديدم مامان هر طور شده بود، مي خواست همه چيز بخرد، تا اين جا هم، مثل هميشه بين من و خواهرهايم فرقي نگذاشته باشد. يادم هست وقتي براي اتاق پردخ خريده بود و آقا ولي الله شنيده بود، خيلي ناراحت شده بود. گفته بود اين كارها چيه؟ مامان گفته بود يه وقت فاميل ها مي گن چرا اين طور جهيزيه دادن به دخترشون. آقا ولي گفته بود حساب اونا با من.
ديگر رفته بوديم سر خانه و زندگي خودمان. طبقه ي دوم خانه ي پدري آقا ولي الله. شبيه خانه ي خودمان بود. در و ديوارش برايم خيلي غريب نبود. بوي خانه ي خودمان را مي داد بود. در و ديوارش برايم خيلي غريب نبود. بوي خانه ي خودمان را مي داد. مثل خانه ي خودمان يك حياط بزرگ داشت و چهار تا باع چه. يك حوض گرد و دو طبقه هم وسط حياطش. درخت انگور هم داشت. پدر آقا ولي الله توي باغ چه ياس هم كاشته بود. به گل و گياه خيلي علاقه داشت.كار هر روزش بود. بعد از نماز مغرب مي آمد خانة چكمه هاي بلند سياهش را مي پوشيد و مي رفت سر وقت شمع داني ها. يكي يكي وارسيشان مي كردع قلمه مي زد. اين درخت را به آن يكي پيوند مي زد. همين طوري يك گل خانه ي بزرگ درست كرده بود. هر وفت به صورت پدر آقا ولي نگاه مي كردم، مي ديدم ناراحت است. زياد چيزي نمي گفت اما مي شد از قيافه اش فهميد پكر است. مي دانستم به چه چيزي فكر مي كند. آن روزها اغلب هر چهار تا پسرش با هم مي رفتند جبهه. يادم مي آيد يك بار گله كرد. به آقا ولي الله گفت: همه تان با هم مي ريد، حالا تو خودت مي ر هيچي. بقيه رو هم با خودت مي بري. لااقل يكي يكي بريد كه اين قدر خونه سوت و كور نباشه. آقا ولي الله خنديد و گفت بابا جان پنج تا پسر داري بالاخره بايد خمسشان را بدهي يا نه؟ هر كدوم رو كه خدا خواست. خود آقا ولي الله مي خنديد و مي گفت اما پدرش فقط نگاهش مي كرد و گوش مي داد. من خوب مي فهميدم كه توي دلش چه خبر است.
به تهمينه مي گفت: تو درست رو بخون ، تا هرجا كه دوست داري. من هم مي خونم، حالا كه جنگه. بذار تموم شه. حتماً درسم رو ادامه مي دم. ولي الله دبيرستان كه بود، رشته ي رياضي مي خواند. بعد هم كه دانشگاه قبول شد، رفت بيرجند. بعد از درگيري هاي انقلاب و تعطيلي هاي دانشگاه آمد مشهد ماند. درس و مشق را گذاشت كنار و رفت توي بسيج محله شان. اما درس خواندن را خيلي دوست داشت. يك كتاب خانه ي بزرگ داشت پر از كتاب. همه شان را خوانده بود. از جبهه كه مي آمد، سر راهش به خانه، براي تهمينه كتاب مي خريد. تهمينه كه درس مي خواند، كنارش مي نشست. كتابهايش را زيرو رو مي كرد. با دقت ورقشان مي زد. همه شان را چند بار نگاه مي كرد و مي خواندشان، همه را.
خانه كه مي آمد به من مهلت تكان خوردن نمي داد. همه ي كارها را خودش انجام مي داد، اما نگاهش كه مي كردم مي ديدم خسته است. مي گفتم: تازه اومدي. استراحت كن. قبول نمي كرد. مي خنديد و مي گفت: وقتي من نيستم تو خيلي سختي مي كشي، اما حالا كه اومدم ديگه سختي ها تموم شد. بعد بادي به غبغب مي انداخت مي گفت: حالا شما امر كن ما انجام مي ديم.من خجالت مي كشيدم. خجالت مي كشيدم كه موقع راه رفتن، پشت سرم بيايد تا كفش هايم را جفت كند. طعنه هاي ديگران را شنيده بودم كه مي گفتند: آقاي ولي الله كفشاي اين جوجه رو برايش جفت مي كنه.
آخر، ظاهرش خيلي خشن به نظر مي آمد. باورشان نمي شد. باور نيم كردند كه چه قدر اصرار دارد به من كمك كند. خوب يادم هست آشپزخانه ي ما خيلي كوچك بود و آقا ولي خيلي درشت. آنجا كه مي رفت سر به سرش مي گذاشتم، مي گفتم: هيكلت خيلي درشته، توي آشپزخانه جا نمي شي. تقريباً هر بار كه مي رفت توي آشپزخانه صداي شكستن ظرف از آشپزخانه مي آمد.
كم تلفن مي زد. نامه هم نمي نوشت. اخلاقش بود. گاهي سه چهار ماه مي شد كه تهمينه نمي ديدش. آدرسش را هم نمي داد. يك بار تهمينه ازش گله كرد. گفت تلفن كه نمي زني نامه هم كه نمي دي اقلاً من رو هم با خودت ببر. ولي الله آرام گفت ببين تهمينه جان، اگه خيلي دوست داشته باشي، دلت بخواد مي تونم تو رو ببرم. ولي او جا كه باشي. دلم مدام پيش توست. نگرانت مي شم. ذهنم پيش توست، به كارام نمي رسم. اگه هم نامه بدي ، دو ساعت مي شينم نامه ات رو مي خونم، ذهنم درگير مي شد. نه مي تونم جواب نامه ات رو بد.م نه به كارام مي رسم. بعد يكي از عكسهاي تهمينه را برداشت ، گذاشت توي عكس هايي كه داشت. گفت قايمش مي كنم هر وقت دلم خيلي برات تنگ شد، نگاهش مي كنم. بعد بلند شد، به حالت احترام دستش را گذاشت روي چشمش. گفت دوست دارم اينجا كه هستم در خدمت شما باشم، اون جا كه مي رم، خدمت بسيجي ها، عين خودشون ، عين يك بسيجي.
خيلي خسته بود. تازه آمده بود، رفت توي اتاق دراز كشيد. رفتم كنارش نشستم. چشمم افتار به جيب لباسش. هميهش پر از كاغذ بود. دست بردم همين طور يكيشان را بيرون كشيدم. تا آمدم بازش كنم دستم را گرفت گفت: نه تهمينه، اين يكي نه. دست نزن. وقتي گفت دست نزن دلم شور افتاد. به دلم افتاد وصيت نامه اش است. گفتم: مگه من شريك زندگيت نيستم؟ چرا نخونمش؟ كاغذ را برادشتم. بازش كردم. ديدم ناتمام است. تمامش نكرده بود. قبل از عمليات خيبر بوده كه مي خواسته تمامش كند، اما فرصت نكرده بود. حالا هم تنها وصيت نامه اش همين است.
رمضان شصت و سه بود. آقا ولي الله ماموريت داشت. بايد مي رفت كرمان. من را هم برد، خوب يادم هست، يك شب كه آمد خانه ديدم كه مي خواهد چيزي بگويد، اما انگار پشيمان شده باشد، نگفت و رفت دراز كشيد. يكي دو دقيقه بعد، يك دفعه من گفتم «حالا كه رمضانه، چه عيبي داره كه ما همين جا افطاري بديم؟» يك دفعه از جايش بلند شد و گفت چي گفتي تهمينه؟ دوباره بگو. با خودم فكر كردم حتماً حرف بدي زده ام، اما گفتم: خوبه كه ما هم افطاري بديم. خنديد. خيلي خوشحال شد. گفت: چند بار خواستم به تو بگم، اما با خودم فكر كردم شايد اين جا افطاري دادن برايت كمي سخت باشه. گفت: فكر همه چيز رو كرده ام. از خانه ي هم سايه مان فرش گرفت. خانه را جارو زد. فرش ها را پهن كرد من هم براي افطاري استامبولي درست كردم. خودمان با هم افطاري داديم. براي اول زندگيمان تجربه ي خوبي بود. بعد افطاري هم خودش فرش ها را جمع كرد. ظرف ها را شست و خانه را هم جارو زد. نگذاشت من كمكش كنم. تا همه جار ار مرتب نكرد، ننشست. آن سال به گمانم دومين و آخرين رمضاني بود كه ما با هم بوديم.
ما مي رفتيم كرمان، همان موقع خواهرم هم مي خواست برود يزد. آقا ولي الله به خواهرم گفت: اول شما رو مي بريم يزد، بعد خودمون مي ريم كرمان. مسير به نظرم خيلي طولاني تر مي آمد. مثل دفعه هاي قبل نبود. آقا ولي الله از راه اصلي نرفته بود. بچه هاي خواهرم خسته شده بودند. مي خواستند زودتر برسند خانه شان. هي مي پرسيدند. كي مي رسيم؟ چرا نمي رسيم؟ آقا ولي گفت: مي خوام ببرمتان يه جاي خوب بعد ماشين را نگه داشت. گفت از اين به بعد پياده مي ريم. بچه ها خيلي خوش حال شدند.
بچه ها مي خنديدند. ولي الله به بچه ها گفت: ابوالفضل، ابوالفضل بگين تا برسيم مسجد. بچه خوششان آمد. انگار بازي مي كردند، يك بازي شيرين. ولي الله برايشان مي خواند. آن ها هم جواب مي دادند. دوست نداشتند بازي تمام شود. آنجا كه رسيدند.، بچه ها حسابي گرسنه شده بودند. سفره اي را كه با خودشان آورده بودند پهن كردند. همگي نشستند دور سفره. بچه تخم مرغ هاي آب پز را با اشتها مي خوردند. همه شان از بازي خوششان آمده بود. وقتي ديدند ولي الله كفش هايش را گذاشته زير سرش و راحت خوابيده بيشتر خوششان آمد. فكر كردند اين هم جزء بازي است و دوباره مي خنديدند.
گفت اگه بچه پسر بود اسمش را ميذاريم محمد مهدي، اگر دختر بود فاطمه يا زهرا. چه طوره؟ قيافه اش خوب يادم هست. وقتي شيند خيلي ذوق كرد. مي خواست به همه بگويد. گفت: طاقت ندارم. گفتم: هنوز كه خبري نشده، يه كم صبر كن.
جوشاندني ها هم افاقه نكرد. ولي الله هول شده بود. نمي دانست بايد چه كرا كند. مادرش را صدا زد. خيل خوش حال بود. مي رفت و مي آمد و شعر مي خواند. مادر نگاهي به ولي الله كرد. لبش را گاز گرفت. گفت: اين طفلي داره درد مي كشه، اون وقت تو كه كه اين طور خوش حالي مي كني، فكر مي كنه كه غصه اش رو نمي خوري. ولي الله گفت: مگر مي شه بابا شد وخوش حالي نكرد؟ آن وقت معطل نكرد. سريع تهمينه را برد بيمارستان.
تهمينه كه مي رفت لباس بيمارستان را بپوشد، ديد ولي الله دارد زير لب چيزي مي گويد. بعد هم به تهمينه گفت: يه وقت نترسي. من اينجا مي مونم تا بيايي. تهمينه را كه بردند، ولي الله طاقت نياورد. رفت توي زيرزمين بيمارستان. بالا كه آمده بود، چشم هايش پف كرده بود. قرمز شده بود.
فاطمه حدود ساعت پنج صبج به دنيا آمد. ولي الله آمد توي اتاق. خوش حال بود. بچه را گرفت توي بغلش. ملحفه اي سفيد دور بچه پيچيده بودند. نگاهي به بچه كرد. ديدم مي خندد گفتم: چرا مي خندي ؟ گفت: ا، چه قدر شكل تو شده پس من چي؟ چرا شبيه من نيست. ملحفه را از روي پاهاي بچه كنار زدم، گفتم ببين، انگشتاش شبيه انگشتاي خودته. خنديد. بعد انگار چيزي يادش افتاده باشد، بچه را داد دستم. گفت: تهمينه خيلي دوست دارم بمونم، ولي بايد بردم. دستم ميرزايي شهيد شده. اگه اجازه بدي مي رم.
آمده بودم خانه، حالم خوب نبود. بلند كه مي شدم، سرم گيج مي رفت. نمي توانستم زياد بايستم. گفتند: ولي الله رفته بيمارستان. انحراف بينيش رو عمل كنه. خيلي نگران بودم. رفتم پايين، اتاق پدر آقا ولي الله . مي خواستم تلفن بزنم بيمارستان وخبر بگيرم. دلم شور مي زد. تلفن زدم. آقا ولي الله آمد پاي تلفن. تا فهميد كه منم، نگذاشت حرف بزنم. گفت: توكه حالت خوب نيست چرا اومدي پايين؟ برگرد بالا. من سريع مي يام خونه. حالم داشت بد مي شد. يادم نيست خداحافظي كردم يا نه؟ برگشتم بالا. نفهيميدم كي خوابم برد. وقتي بيدار شدم، ديدم آمده پايين پايم نشسته. گفتم: چرا اون جا نشسته اي؟ گفت: قيافه ام يه مقدار عوض شده. اگه ببيني اذيت مي شي. خيلي مراعات حالم را مي كرد. اصرار كردم، اما نيامد. راست مي گفت. پنبه هايي كه توي بينيش گذاشته بودند. بينيش را بزرگ كرده بودند. بعد مثل هميشه خنديد و گفت تهمينه مي خواي بدوني چه طور اومده م؟ از حرفش تعجب كردم اوركتش را از تنش درآورد. ديدم هيچي تنش نيست. اين قدر هول شده بود كه پيراهنش را هم نپوشيده بود. گاهي خودم هم باور نمي كردم كه اين قدر حساس باشد.
شايد فاطمه ده روزش نشده بود كه آقا ولي الله رفت جبهه. حدود يك ماه بعد تلفن زد گفت: دوست داري بيايي اين جا، توي اهواز؟ خيلي خوش حال شدم. گفتم آره. گفت: حسيني رو مي فرستم دنبالتون. حسيني از دوستان صميميش بود. آمد. سه تا بليت هواپيما گرفت و ما رفتيم اهواز. آن جا كه بوديم، خيلي از آقا ولي الله نمي پرسيدم كه حالا چه كار مي كني؟ اين جا چه كاره اي؟ حدود يك هفته اي در اهواز مانديم. مي خواستيم برويم فرودگاه كه برگرديم مشهد. توي راه هرجا كه به ايست بازرسي مي رسيديم، راننده فوري مي گفت: خانواده اي معان لشكر نصر هستند. و بدون سوال و جواب رد مي شديم. من تعجب مي كردم. با خودم مي گفتم چرا دروغ مي گه؟ كه راحت رد شيم؟ حالا معطل هم بشيم، چه عيبي داره؟ از دروغ گفتن كه بهتره. اما باز هم چيزي نپرسيدم. بعدها فهيمدم كه واقعاً خانواده ي معان لشكر نصر بوده ايم و خبر نداشته ايم. خرمشهر تازه آزاد شده بود كه رفتيم اهواز. هنوز اي مين پاك سازي نشده بود. هركس مي خواست وارد شهر بشود بايد واكسن مي زد. آقا ولي الله برگه ي تردد گرفت. من و فاطمه را برد تا شهر را ببينيم. چيزهايي را كه مي ديدم باور نمي كردم. شهر زير و رو شده بود، خراب خراب. ديگر شهري باقي نمانده بود. راه كه مي رفتي نمي دانستي كه اين جا كوچه است يا حياط يك خانه، اگر حوض خرابه اي يا چيزي شبيه به اين مي ديدي، مي فهميدي كه اين جا خانه بوده. مسجد خرمشهر را هم ديدم، خراب شده بود. گنبدش پر از جاي گلوله بود. به جز خادم مسجد كه مانده بود، كس ديگري آن جا نبود. رفتيم كنار اروندرود. آقا ولي الله گفت: اگه به اون طرف رود نگاه كني، عراقي ها رو مي بيني. عراقي ها درست آن طرف اروند بودند با هم رفتيم مسجد نماز خوانديم و بعد هم آقا ولي ماشين را شست. گفت ماشيني كه مي خواد خانم آقا ولي رو ببره بايد شسته رفته باشد. بعد ما را برد توي يكي از سنگرها. همان جا بود كه باز و بسته كردن اسلحه را هم به من ياد داد. خاطرات اين سفر هميشه توي ذهنم هست.
ولي الله با فاطمه بازي مي كرد. تهمينه نگاهشان مي كرد، مي ديد كه ولي الله فاطمه را روي زانوهايش نشانده بود و برايش شعر مي خواند. دختر قشنگ بابا، مست و ملنگ بابا، كي تو رو قشنگت كرده؟ مست و ملنگت كرده؟ بعد دست فاطمه را مي گرفت تا فاطمه بتواند روي پاهايش بايستد. هميشه به تهمينه مي گفت دلش مي خواهد يك لشكر بچه داشته باشد.
گاهي كه حرف از شهادت مي زد، مي پريدم توي حرفش. هر طور شده بود موضوع را عوض مي كردم. نمي گذاشتم حرفش تمام شود. هميشه مي ترسيدم، مي ترسيدم روزي بيايد كه او ديگر نباشد. مي ترسيدم به نبودش فكر كنم، اما او كار خودش را مي كرد. از من زرنگ تر بود و هر طور بود حرفش را مي زد. هر بار كه تشييع جنازه ي شهيدي را مي ديد، مي گفت: تهمينه حتماً توي مراسمش شركت كن. شايد روزي هم بياد كه ولي تو رو هم همين طور روي دستشون ببرن. مي گفت: مي خوام فاطمه رو هم بياري، توي مراسم من باشه، جلوي جنازه ام. بعد هم دستي به بازوهايش مي زد. مي گفت: تا اين ها آب نشه. خدا ولي رو قبول نمي كنه. شنيدن اين حرف ها من را مي ترساند. برايم سخت بود. گاهي كه خيلي گريه مي كرد. به من مي گفت: تو كه اهل شعاري نبودي. اما من باز هم نمي خواستم معناي حرف هايش را بفهمم.
آقا ولي الله هميشه مي خنديد. هر كس كه پاي صحبتش مي نشست از حرف هايش خوشش مي آمد. خيلي خوش رو بود. بچه را هم خيلي دوست داشت، باهاشان بازي مي كرد. برايشان شعر مي خواند. اگر بچه اي مي ديدش، شايد اول مي ترسيد، ولي بعد خيلي با هم جور مي شدند. هيچ وقت به بچه ها اخم نمي كرد، البته من كم تر ناراحتيش را ديده بودم. چون هميشه مي خنديد. هروقت كه نمي خنديد، مي فهميدم از چيزي نارات شده. اگر خيلي عصباني مي شد، مي گفت: الله اكبر از دست شما. البته از مادر آقا ولي الله شنيده بودم، آقا ولي الله دوازده سيزده سالش كه بوده، هر وقت عصباني مي شده يا با بردارش دعوا مي كرده، چند ايي از شيشه هاي خانه را مي شكسته و مي گفته : شيشه كه مهم نيست. دوباره مي آد سرجاش. فوري مي رفته از مغازه ي پدرش شيشه مي آورده و همه چيز را مي كرده مثل اولش.
يك روز كه دور هم نشسته بوديم، من بودم و خواهر شوهرم و يكي از جاري هايم. مادر شوهرم هم بعد آمد. مادر آقا ولي تا او را ديد گله كرد. گفت: مي ري، برو ولي تند تند به خانواده ات سر بزن. يه كم زودتر مرخصي بگير. آقا ولي الله وقتي بي تابي مادرش را ديد نمي دانم يك دفعه چه شد كه مصيبت حضرت فاطمه و حضرت علي را تعريف كرد. همين طور كه تعريف مي كرد اشك مي ريخت. هق هق گريه مي كرد. تا آن موقع كم تر ناراحتيش را ديده بودم، چه برسد به گريه كردنش. باورم نمي شد كه اين قدر حساس باشد. به مادرش گفت منكه هنر نمي كنم زن و بچه م رو مي ذارم، مي رم. بچه ها او جا توي جبهه چه كارهايي كه نمي كنند. چه مصيبت ها كه نمي كشند. اون وقت اين ها كه اين جا هستند، اين قدر بي تفاوت هستند. همه ي اين حرفه ها را به آرامي به مادرش مي گفت. گريه مي كرد و مي گفت.
از منطقه تماس گرفت. گفت: تهمينه اگه خد
