ابراهيمي,سيد علي
با فوت مادر ،اوضاع از آن چه بود ،بد تر شد .شش خواهر و برادر و اوضاع مالي پدر که هر روز هم بدتر مي شد .سيد علي بيش از بقيه احساس تنهايي مي کرد .آخر او از همه بزرگتر بود .
فوت مادر از يک سو و اوضاع مالي پدر ،او را وادار مي کرد تصميم خود را بگيرد .
مدرسه که تعطيل شد ،يک نفس دويد تا خانه .کيفش را پرت کرد گوشه اي .بعد رفت سر حوض و دست و صورتش را شست .دست آخر سرش را تا گردن کرد تو آب .بعد هم نشست روي لبه ي حوض آب .نمي دانست چطور به پدرش بگويد .مي دانست که او مخالفت مي کند اما چاره اي نبود .
با آمدن نا مادري ،وضعيت بچه ها سر و ساتماني گرفت اما اوضاع مالي نه !سيد علي بر خلاف آن چه گاهي اوقات از نا مادري مي شنيد ،از او را ضي بود .
سر شام ،همه جمع بودند .سيد علي آرام نشست کناره سفره .همه مشغول خوردن شدند اما او تنها با غذا بازي مي کرد .نمي دانست سر صحبت را با پدر باز کند .نامادري متوجه اوضاع شد .آرام به پدر اشاره کرد .پدر يکي دوبار اشاره کرد ،با لا خره فهميد و به حرف آمد .رو به سيد علي گفت :علي ،با با طوري شده ؟چرا غذايت را نمي خوري ؟
نه با با ،چيزي نشده ،گرسنه نيستم .
اما انگار مي خواهي چيزي بگويي .تو مدرسه طوري شده ؟نه .من ديگر از فردا مدرسه نمي روم .
پدر تمام ماجرا را فهميد اما به روي خود نياورد .پرسيد :چرا با با ؟تو مدرسه اتفاقي افتاده ؟با کسي دعوات شده ؟
صبح روز بعد ،سيد علي مشغول کار شد .با اين حال ،هر وقت فرصتي داشت از مطالعه غافل نمي شد .در همين زمان بود که با نام آيت الله خميني آشنا شد . او سعي کرد اعلاميه يا نوار سخنراني هايش را به دست بياورد .
به اين ترتيب ،در مدت کوتاهي يکي از علاقمندان و طرفداران امام شد . کم کم خودش اعلاميه ها را ميان جوانان و کساني که به شان اعتماد داشت .پخش مي کرد .با اين حال ،هيچ وقت از کار و خانواده اش غافل نمي شد .او هر چه دستمزد مي گرفت ،به پدر مي داد تا کمک خرج خانه باشد .
سيد علي بزرگ و بزرگ تر مي شد تا اينکه زمان رفتن به خدمت سربازي شد .هم خوشحال بود و هم ناراحت .
با فرا رسيدن زمان رفتن ،خدا حافظي کرد و روانه ي تهران شد .او مي دانست که براي پخش اعلاميه هاي امام ،بايد آرام باشد و سر به زير ،تا کسي شک نکند .همين طور هم شد و توانست در مدت زمان کوتاهي ،اعتماد همه را جلب کند .با گذشت زمان ،فرماندهي پادگان که سرهنگ بود ،تصميم گرفت سيد علي را به خانه خود ببرد .او پسر سر به زيري بود و سرهنگ به او اعتماد داشت .سيد علي وقتي ماجرا را فهميد ،دمغ شد .مانده بود چکار کند که خود را به دست تقدير سپرد .
با گذشت زمان ،اوضاع هر روز بد تر و تظاهرات علني تر مي شد .حا لا ديگر همه امام را مي شناختند و حاضر بودند به خاطر او هر کاري بکنند .سيد علي هم دوست داشت به جمع مردم بپيوندد اما ...
سر انجام امام فرمان داد سربازان از پادگان ها فرار کنند .
سيد علي وقتي خبر را شنيد ،انگار دنيا را به او داده اند .همان شب با يکي از دوستانش فرار کرد و خود را به ابتداي جاده ي مشهد رساند .کمي بعد اتوبوسي جلوي پايش توقف کرد . سيد علي سوار شد و نفس راحتي کشيد .
«سيد علي ابراهيمي» اول آبان 1337 در خانواده اي فقير به دنيا آمد .هنوز چهار ده بهار از عمرش سپري نشده بود که مادرش را از دست داد .در اين زمان ،در فريمان مشهد زندگي مي کردند .به دليل تنگدستي پدر ،تحصيل را رها کرد و به جوشکاري روي آورد .به اين ترتيب ،کمک خرج خانواده شد .
مدتي بعد براي ادامه ي زندگي به «مشهد» رفتند و او عازم خدمت سربازي شد .با فرمان امام از خدمت سربازي فرار کرد و به« مشهد» بر گشت .چند ماهي هم مخفيانه به زندگي ادامه داد .
در پيروزي انقلاب و تظاهرات نقش فعالي داشت .ضمن اين که خواهران خود را نيز همراه مي برد .پس از پيروزي انقلاب به جوشکاري روي آورد .
در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست .در همين زمان ،از دختر عموي خود خواستگاري کرد .پس از ورود به سپاه ،دوره ي آموزش چتر بازي را گذرانيد وسپس مسئول آموزش جوانان بسيجي شد .مدتي بعد به عنوان اولين فرماندهي سپاه« کلات نادر» روانه ي آن ديار شد .
پس از باز گشت ،فرماندهي سپاه ناحيه ي يک «مشهد» شد .
علي رغم مخالفت مسئولين سپاه ،سر انجام توانست به جبهه ها روانه شود .در طول جنگ ،فرماندهي گردان الحديد ،مسئول محور و معاون دوم طرح و عمليات تيپ 21 امام رضا (ع) را بر عهده داشت .بارها در خط مقدم نبرد زخمي شد .به طوري که در عمليات قادر ،دوستانش فکر کردند شهيد شده است .
در جنگ از «محمد ابراهيم شريفي» و «محمد حسن نظر نژاد» جدا نشد .در سال 1365 و در نبرد کربلاي 5 به آرزوي ديرينه اش رسيد .اکنون نيز در بهشت رضاي مشهد اين سه دوست صميمي در کنار هم آرميده اند .
از او سه فرزند به يادگار مانده است که هر سه دختر هستند .فرزندانش همان طور که آرزو داشت ،به درجات با لاي تحصيلات علمي رسيده اند .
منبع:"مردي ازديار دور"نوشته ي ،حسين نيري،نشر ستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
حسين نيري:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
با لا خره شب عمليات فرا رسيد .قرار بود گردان سيد علي از سمت راست جزيره وارد جاده ي خندق شود .يکي از اهداف عمليات ،گرفتن همين جاده و به دنبال آن جاده ي العماره – بصره بود .
از روز دوم ،بالگرد هاي ارتش هم به کمک بسيجيان آمدند .نيروها با ديدن بالگردها ،جاني دوباره گرفتند .ناگهان ،با ديدن آتشي که يکي از آن ها بلند شد ،ميخکوب شدند . داشت سقوط مي کرد .معلوم بود که خلبان تلاش مي کند آن را روي زمين بنشاند ؛البته ميان نيروهاي خودي .تلاش خلبان بي ثمر بود .کمي بعد ،بسيجيان دو چتر باز را ديدند که در حال نشستن روي زمين بودند .هليکوپتر سقوط کرد .
عراقي ها هلهله کنان ،آن هم وسط عمليات ،منتظر فرود خلبان ها شدند .بسيجي ها ناراحت بودند .بادي وزيد و خلبان را به طرف آن ها بياورد .اما ...
سيد علي ديد که خلبانان هوانيروز اسير شدند .
به هر ترتيبي بود ،گردان الحديد به فرماندهي سيد علي توانستند چند اسير بگيرند .وقتي سيد علي اسرا را ديد ،با تعجب روي يک نفرشان خيره ماند .چهره ي آن اسير برايش آشنا بود .
سيد علي متولد کربلا بود و زبان عربي را به خوبي مي دانست .او ،اسير عراقي را به سوي خود خواند .بعد شروع کرد به باز جويي .مي خواست بداند چه بر سر خلبان ها آمده .با لا خره اسير عراقي گفت که عراقي ها آن قدر آن ها را شکنجه کردند که همان جا شهيد شدند .سيد علي پرسيد :جنازه هايشان را چه کردند .
آن را توي ميدان آخر جاده ي خندق خاک کردند .
ابراهيمي رو به حبشي کرد و گفت دو سه نفر را بر دار و همراه من بياييد .
کجا آقا سيد ؟ ما که اصلا نفهميديم شما به هم چه گفتيد .
فهميدم عراقي ها خلبان ها را کجا دفن کرده اند .بايد بيرون شان بياوريم تا تحويل خانواده هايشان داده شوند .
گروه ،همراه اسير عراقي راه افتادند .سيد علي دائم تو فکر اسير بود . کمي که جلو رفتند ،ناگهان بر گشت و اسير عراقي را در آغوش گرفت و بوسيد .چند کلمه اي که با او صحبت کرد ،اين بار نوبت اسير عراقي بود که او را بغل کرد و بوسيد .
حبشي و ديگران هاج و واج آن ها را نگاه مي کردند .با لا خره طاقت حبشي تمام شد و پرسيد :آقا سيد !خير باشد .به ما هم بگو چه خبر است .داريم دق مي کنيم .از بس فضولي مان قليان کرده .
سيد علي بلند خنديد و گفت :از اولي که اين ها را گرفتيم ،اين يکي خيلي به چشمم آشنا بود .آن قدر فکر کردم تا يادم آمد که آن موقع ها ،صاحب لبنياتي محله مان اين بنده ي خدا بود .
عراقي ها درجاده ي خندق ،يک جاده ي خاکي فرعي هم زده بودند .قرار شد تصرف اين جاده بر عهده ي گردان الحديد باشد .
جاده ي خاکي در شرق جاده بود که متصل مي شد به جاده العماره – بصره . در صورت موفقيت ،مي توانستند تا شرق بصره هم پيشروي کنند .سيد علي با گردانش تونستند از يک طرف وارد جاده ي خندق شوند .هر چند ،نيروهاي زيادي از لشکر به شهادت رسيدند .
طول جاده زياد بود .چندين کيلو متر را مي بايست نيروهاي ابراهيمي تامين مي کردند .براي اين که بتوانند با هم در ارتباط باشند ،هر چند متر يک نفر ايستاده بود .در همين حال ،حبشي متوجه ي سيد علي و اسير عراقي شد .باز هم آن دو داشتند با هم صحبت مي کردند .حبشي رو به ديگران گفت :بچه ها ،خدا رحم کند .اين دو تا دوباره دارند با هم صحبت مي کنند .
نه بابا ،بچه محل قديمي هستند .حالا به هم رسيده اند ،دارند درد دل مي کنند .
آره خوب !اينجا هم دارند نان و حلوا خيرات مي کنند ،جان مي دهد براي درد دل کردن !
در همين حال !يکدفعه ابراهيمي شروع کرد به فرياد زدن :بچه ها !قايق ها را سريع بياوريد اين طرف جاده زود باشيد،خودتان هم بياييد .
آخر چي شده ؟براي چه بياوريم ؟
مي خواهيم برويم يک مقر عراقي را بگيريم .آن ها همين نزديکي ها در ميان آ ب ها پاسگاه دارند .
همه از جا بلند شدند .هر طور بود ،قايق ها را سر دست بلند کردند و گذاشتند اين طرف جاده ي خاکي در آب .بعد هم رفتند سوار شوند که داد فرمانده در آمد .
ا ،پس کو اسلحه هاتان ؟مگر مي رويم قايق سواري ؟!
گفتم که مي خواهيم يک پاسگاه را بگيريم .
اسير عراقي براي سيد علي توضيح داده بود که عراقي ها پاسگاه را به تازگي احداث کرده اند .آن ها با تجربه ي عمليات قبلي ايراني ها ،اين کار را کرده بودند که اگر ايراني ها جاده ي خندق را تصرف کردند ،از اين پاسگاه براي پاتک استفاده کنند .بنابر اين احتمالا کلي مهمات در اين پاسگاه است .
قايق ها حرکت کردند .کمي بعد ،از دور مقر عراقي ها ميان آب نمايان شد .فکري به ذهن سيد علي رسيد .بلند گوي دستي را برداشت و داد به اسير عراقي .بنده ي خدا ماند چکار کند .
ابراهيمي برايش توضيح داد که با عراقي هاي درون پاسگاه صحبت کند تا بدون درگيري خودشان را تسليم کنند و در عوض آسيبي به آنها نرسد .
اسير بلند گو را گرفت و شروع کردن به صحبت .
آهاي گوش کنيد .من هم مثل شما عراقي ام .با اين که فرماندهان ما هميشه مي گفتند اگر اسير شويم ،ايراني ها چه بلايي سرمان خواهند آورد ولي بدانيد رفتار اينها مثل برادرانمان است .مطمئن باشيد هيچ کاري با شما ندارند .
کمي بعد ،اسير عراقي به سيد علي گفت :ديدي که حاضرند تسليم شوند .فقط به نيروهايتان بگو شليک نکنند .
چند لحظه بعد ،پرچم هاي سفيد به اهتزاز در آمد .سيد علي و نيروهايش با احتياط داخل مقر عراقي ها شدند .چند قايق مخصوص حمل نيرو در آن جا بود .در مقر ،پر بود از بهترين مهمات جنگي .حتي يکي از قايق ها مجهز به رادار بود که شب ها مي توانستند تحرکات خط ايراني ها را رصد کنند .پس از صحبت با اسراي جديد ،معلوم شد که قصد پاتک داشته اند که ناکام ماند .
سيد علي يک بار ديگر اسير عراقي را بغل کرد و او را بوسيد .اسير عراقي به همراه اسراي ديگر سوار قايق شدند تا به عقب منتقل شوند .همه ي نيروها به آنها نگاه مي کردند .
قايق داشت تقريبا از جلوي ديدگان آن ها نا پديد مي شد .ناگهان اسير عراقي با داد و فرياد و ايما و اشاره سيد علي را متوجه ي خود کرد .ابراهيمي هر طور بود ،قايقران را متوجه کرد تا بر گردد .حبشي رو به ديگران گفت :وا ويلا ،تا سه نشود بازي نشود .بچه ها اشهدتان را بخوانيد .
بابا نفوس بد نزن .شايد مي خواهند به فرمانده مان بگويند اگر ماستي ،شيري ،کره اي خواستي ،من خودم هستم ،پيش غريبه نرو .
شوخي و متلک ها با رسيدن قايق قطع شد .سيد علي از اسير عراقي پرسيد :چي شده ؟
چند روز برادرم اسير شما شد .اگر امکان دارد ،مرا هم به کمپ او بفرستيد .لا اقل با هم باشيم و از تنهايي در بياييم .
سيد علي بر گه اي از جيبش در آورد و ياد داشتي روي آن نوشت .آن را تا کرد و داد دست مسئولين قايق .اسير عراقي تا آخرين لحظه براي فرمانده دعا کرد .
با با ،خدا شانس بدهد .کاش ما اسير او شده بوديم .
اي بابا !اگر ما بوديم ،الان تکه بزرگمان ،گوشمان بود .
سيد علي گوشه ي پتوي جلوي در سنگر را گرفت و کنار زد .بعد سرفه کنان وارد سنگر فرماندهي شد .يکي از بچه ها با ديدن سيد گفت :به موقع آمدي ،معلوم است مادر زنت دوستت دارد .بفرما که غذا سرد شد .
جمع کوچک مسئولين گردان نشستند دور سفره .در حين خوردن نا هار ،سيد علي سر صحبت را باز کرد و گفت :قرار است ارتش عملياتي انجام بدهد .يک گردان هم از سپاه به کمکشان خواهد رفت .
به سلامتي !حا لا حتما قرعه به نام ما افتاده .
بله .شما بايد برويد و مقدمات را اماده کنيد تا نيروها هر چه زود تر بيايند .
روز بعد ،جمع کوچک سه نفره ي معاونان گردان به محل استقرار نيروهاي ارتش رفتند .يکي دو نفر از فرماندهان به استقبالشان آمدند و بعد از احوال پرسي ،به سنگر فرماندهي رفتند .قرار بود سنگر فرماندهي آن ها مشترک باشد .
وقتي وارد سنگر شدند ،معاونان گردان سيد علي جا خوردند .سنگر فرماندهي نسبت به سنگر نيروها ،هم از نظر استحکامات و هم امکانات وضعيت بهتري داشت .اکبر مي دانست اگر سيد علي از راه برسد و شرايط را ببيند ،حتما با آن ها بر خورد خواهد کرد .به همين دليل ،سراغ فرماندهي ارتش ها رفت و گفت :مي خواستم راجع به سنگر فرماندهي با شما صحبت کنم .
بايد به بزرگي خودتان ببخشيد .امکانات ما در اين منطقه محدود است .
اگر اجازه بدهيد ،مي خواستم بگويم ما نمي توانيم در چنين جايي ساکن شويم .اگر سيد علي بيايد و اين وضع را ببيند ،مطمئن باشيد با ما بر خورد خواهد کرد .
خوب !حا لا مي فرمايد چکار کنيم .در ارتش سلسله مراتب مهم است .
بهترين راه اين است که سنگر ما از شما جدا شود .اگر دستور بدهيد براي ما سنگر ديگري درست کنند ،مشکل حل مي شود .
بسيار خوب !از نظر ما اشکالي ندارد ،هر چه شما مي خواهيد .
در مدت کوتاهي ،سنگر ديگري براي فرماندهي گردان الحديد ساخته شد .فرمانده عمليات به اکبر و دوستانش خبر داد که سنگر آماده است و بيايند آن را تحويل بگيرند .آن ها به طرف سنگر رفتند .وقتي وارد سنگر شدند تا آن را تحويل بگيرند ،با تعجب ديدند اوضاع تغيير چنداني نکرده و يک فرش شش متري کف آن پهن شده .دور تا دور سنگر ،علاو بر کيسه هاي موجود ،ملحفه ي سفيدي کشيده بودند .سقف را هم با الوار پوشانده بودند .
اکبر مي دانست اگر کوتاه بيايد ،سر و کارش با سيد علي است .حتي ممکن است او را از سازمان گردان اخراج کند . به همين دليل ،دوباره به فرماندهي ارتش گفت :ما نمي توانيم در چنين جايي ساکن شويم .امکان ندارد .
ديگر براي چه ؟گفتيد سنگرتان را جدا کنيم ،خوب کرديم .باز هم دبه مي کنيد .
نه ! ولي اگر فرمانده اين سنگر را ببيند ،اول ما را مواخذه مي کند .حتي ممکن است از گردان بيرون مان کند .او معتقد است .سنگر فرماندهي نبايد فرقي با سنگر ساير بسيجي ها داشته باشد
اي بابا من ديگر نمي دانم .اين وسايل متعلق به اين سنگر است .فراموش نکنيد ايجن جا قرار گاه است و اين مسائل بايد رعايت شود حالا اگر نمي خواهيد ،همه را جمع کنيد و گوشه اي بگذاريد .
اگر مي خواهيد در حق ما لطفي کنيد ،اين وسايل را جمع کنيد و ببرديد .برادر ابراهيمي که آمد ،مي گوييم که چنين امکاناتي متعلق به اين سنگر است .
چون اين وسايل جزو آمار اين سنگر است ،نمي بريم .نمي خواهيد ،جمع کنيد و کنار بگذاريد .
به ناچار اکبر و دوستانش ملحفه ،فرش و کولري که آن جا بود جمع کردند و همه را کنار سنگر گذاشتند بعد رفتند براي استراحت .اکبر نگران بود .مي دانست که سيد دقيق است .او هيچ فرقي بين خود و رزمندگان نمي گذشت .
سر انجام روز بعد از راه رسيد .سيد علي ابتدا مستقيم رفت داخل سنگر فرماندهي ارتش . بعد از احوال پرسي ،به او گفتند که سنگرشان جدا شده .سيد علي نگاهي به در و ديوار انداخت و خداحافظي کرد و براي هماهنگي بيشتر قرار بعد از ظهر را گذاشت .
اکبر و دوستانش تو سنگر نشسته بودند که صداي يا الله سيد علي آن ها را به خود آورد .اکبر بلند شد و رفت طرف در ورودي .در دلش هزار تا صلوات نزد کرده بود تافرمانده زياد گير ندهد .
سيد علي وارد سنگر شد .در حالي که جواب سر با لا به آن ها مي داد ،نگاهي به در و ديوار انداخت .بعد در حالي که سگرمه هايش تو هم رفت ،گفت :به به !عجب سنگر کار درستي .آدم اين جا يک خراش هم بر نمي دارد ،چه برسد به زخم .بفرماييد آمديم هتل ديگر .
اقا سيد باور کنيد ما نقشي در ساخت اين سنگر نداشتيم .
از اين الوارهاي سقف بايد در خط مقدم براي سنگر بسيجي ها استفاده کرد ،نه اين جا .چرا اين کار را کرده ايد .
آنها شانس آوردند که فرماندهشان فقط الوارها را ديد .او متوجه کولر ،فرش و بقيه وسايل گوشه ي چادر نشد و گر نه حسابي شرمنده شان مي کرد .اکبر باز هم گفت :به هر حال ،ما اين سنگر را نساخته ايم .خودبرادران ارتش به اين شکل ساخته اند و تحويل داده اند .حا لا هر طور صلاح مي دانيد ،بگوييد عمل کنيم .
ما اين سنگر را نمي خواهيم .شما که مي دانيد براي چه ؟اگر فردا بسيجي ها بيايند و ببينند سنگر ما با آن ها فرق دارد ،خجالت زده شان مي شويم .مگر هميشه نگفته ام ما هم بايد مثل آن ها باشيم تا روحيه شان تضعيف نشود .همين حالا برو پيش فراندهي آنها و بگو براي ما چادر بزنند .
ولي آقا سيد .من هر چه گفتم قبول نکرد .گفت شما به عنوان مهمان به اين جا آمده ايد و بايد اين مسائل رعايت شود .اگر امکان دارد ،حالا که خودتان آمده ايد ،برويد صحبت کنيد .
سيد علي از همان جا بر گشت و رفت پيش مسئولين قرار گاه .پس از دقايقي بحث و گفتگو ،آن ها را متقاعد کرد .هماهنگي لازم انجام شد و در دو سه کيلو متري آن ها ،قرار گاه جديدي براي گردان الحديد آماده کردند .
نيروها به ستون حرکت کردند .تا رسيدن به نقطه ي شروع عمليات ،يکي دو ساعتي راه بود.هوا تاريک بود و چشم چشم را نمي ديد .در آسمان ،خبري از ماه نبود .فرمانده به مسئولين گروهان ها گوشزد کرد که مراقب نيروهايشان باشند تا عقب نمانند .رضا و گروهانش ،آخرين نفرات بودند .ستون نيم ساعتي مي شد که در راه بود .
رضا انگار به دلش بد آمد به معاونش گفت :مهدي جان حواست باشد من بروم تا ته ستون و بر گردم ممکن است کسي جا مانده باشد .
شما بمانيد من مي روم .
نه بمان .خودم با يکي از بچه ها کار دارم .
رضا حرکت کرد .آرام از کنار نيرو ها گذشت .بيشتر از نيمي از ستون گروهانش را رد کرده بود که ناگهان ديد که ستون تمام شد .از تعجب دهانش باز ماند .سريع بر گشت و نفر آخر را صدا زد .پرسيد :نفر پشت سري ات کجاست ؟
نفر آخر بر گشت و وقتي ديد پشت سرش کسي نيست ،متعجب گفت :عجيب است !تا همين سه چهار دقيقه پيش بودند .
خيلي خوب ؛اين پيام را به نفر جلويي بگو تا برسد به سر ستون :نيروها براي رفع خستگي بنشينند .
سيد علي جلوي ستون گردان بود .ني خواست به ستون پيام بدهد که چند دقيقه اي براي استراحت بکنند .يک دفعه از انتهاي ستون پيام به نفر اول ستون رسيد :نيروها براي رفع خستگي بنشينند .
فرمانده حدس زد اتفاقي افتاده .سر ستون را به معاونش سپرد و رفت طرف انتهاي .همين طور که مي رفت ،صداي رضا را شناخت بر سر نيروهايش فرياد مي زد .رضا با ديدن سيد علي گفت :ديدي آقا سيد !نزديک بود دستي دستي اين دو تا کار دست مان بدهند .
چي شده ،کمي آهسته تر .نزديک عراقي ها هستيم .
هيچي !ايشان بند پوتينش باز شده !بدون اينکه هماهنگ کند ،خم شده تا بند را ببندد .اين آقا هم که انگار نه انگار پشت سرش کسي است .
خيلي خوب !حالا که به خير گذشته .بيا برويم جلو ،کارت دارم .شما بزرادرها هم از اين به بعد بيشتر مراقب باشيد که جا نمانيد اين جا کوهستان است با جنوب فرق دارد .
سيد علي کمي با رضا صحبت کرد و رضا بر گشت پيش نيروهايش .خونسردي سيد علي در آن شرايط ،براي رضا درس خوبي شد .نيروها حرکت کردند .هر چه با لا تر مي رفتند ،هوا سرد تر مي شد .کمي بعد رسيدند به ميدان مين .دو سه نفر رفتند و معبر باز کردند .
سر انجام عمليات آغاز شد .عراقي ها روي ارتفاع بودند .به همين دليل ،تسلط خوبي روي گردان سيد علي داشتند .سيد علي همان طور که با لا مي رفت ،ناگهان با سنگر تير بار عراقي ها مواجه شد .پريد پشت سخره .ديگران هم خود را پنهان کردند .وضعيت سنگر عراقي ها طوري بود که کسي نمي توانست جبن بخورد .نيروها چند بار سعي کردند سنگررا با آرپي جي بزنند اما فايده اي نداشت .
يکي دو ساعت گذشت .فرمانده نگران شد .اگر همين طور پيش مي رفت ،هوا هم روشن مي شد .آن وقت کارشان تمام بود .
در همين حال فکري به ذهنش رسيد .سه نفر از آرپي جي زن ها را صدا زد و به آنها گفت :آماده باشيد .وقتي علامت دادم ،با هم به طرف سنگر شليک کنيد .همزمان ،من و چند نفر ديگر هم با نارنجک به طرف سنگر حمله مي کنيم .
با فرمان سيد علي ؛آرپي جي زن ها شروع کردند به آتش .فرمانده اولين نفري بود که با نارنجک به طرف سنگر عراقي حمله ور شد .چيزي نمانده بود که سيد علي به سنگر تير بار عراقي ها برسد اما آتش خمپاره ها قطع شد . تير بار چي عراقي با ديدن سيد علي ،او را به رگبار بستند .بسيجي ها داشتند او را نگاه مي کردند .سيد علي سعي کرد جلوي نيروهايش طبعي رفتار کند اما با اصابت چند تير بي هوش شد و افتاد.
تير بار چي عراقي از خوشحالي فرياد کشيد .دو سه تا از بسيجي ها که نارنجک داشتند ،از فرصت استفاده کردند و در حالي که خونشان به جوش آمده بود ،نارنجک ها را پرت کردند تو سنگر تير بار چي .عراقي ها تا آمدند به خودشان بيايند ،سنگر رفت هوا .
معاونين سيد علي دويدند طرفش .وقتي رسيدند با لاي سر فرمانده شان ،ديدند نفس مي کشد .عراقي ها که با لاي قله بودند ،فشارشان را بيشتر کردند .با اين وضعيت ،ادامه عمليات غير ممکن بود .فرمانده را داخل پتويي پيچيدند .وضعيت بدي بود .
از يک طرف فشار عراقي ها و از طرف ديگر پايين آمدن از ارتفاع ،آن هم با فرمانده کار سختي بود .
نيروها داشتند به پايين ارتفاع مي رسيدند .از خستگي ناي حرمت نداشتند .فرماندهان گذوهان ،هر طور بود آنها را بلند کردند تا ادامه مسير را طي کنند .معاونان سيد علي هم مانند بقيه بودند .نمي شد جنازه فرمانده را تنها گذاشت .هر طور بود ،سر پتو را گرفتند و آن را دنبال خود کشيدند.
کمي جلو تر ،قاطري مهمات مي آورد .سه نفري ،چهار گوشه پتو را گرفتند .فرمانده را گرفتند و گذاشتند روي قاطر . مقداري از راه را طي کرده بودند که يک دفعه فرمانده از روي قاطر افتاد .دوباره او را بلند کردند و گذاشتند روي قاطر .
تا نيروها برسند به قرار گاه ،يکي دو بار ديگر سيد علي از روي قاطر افتاد .در قرار گاه ،با جنازه ي فرمانده براي آخرين بار وداع کردند و آن را گذاشتند در معراج .يکي از نيروها آمد و شروع کرد به خالي کردن جيب هاي سيد علي .دست آخر پلاکش را هم نصف کرد و بر داشت .
امداد گر ،پس از خالي کردن وسايل سيد علي ،پلاستيکي آورد .سيد علي را گذاشتند داخل پلاستيک .در همين حال مشغول بستن پلاستيک شد .رسيد به پاهاي سيد علي .پا ها را منار هم جفت کرد .بعد خواست بين پلاستيک را گره بزنند که ناگهان پاي سيد علي تکان خورد .امداد گر باور نکرد .سريع پلاستيک را باز کرد .گوشش را گذاشت رو قلب سيد علي .ناگهان از جا بلند شد .دويد بيرون و فرياد زد :فرمانده زنده است ...آهاي بياييد ،آقا سيد نفس مي کشد .
در يک لحظه ،بسيجي ها دويدند طرف امداد گر .
وسط عمليات بود .آتش سنگين توپخانه عراق ،همه را زمين گير کرده بود ؛آن هم توپ هاي اتريشي .نيروها شروع کردند بخه عقب نشيني .با با نظر که اوضاع را اين طور ديد ،کنار يک توپ عراقي ،رو به کربلا ايستاد و شروع کرد به گريه کردن .در همين حال ،يک پيرمرد نيشابوري سر رسيد وبا با نظر به ا و گفت :حاجي ،تو کجا مي روي ؟تو که عمرت را کرده اي ،از چي مي ترسي ؟
پدر جان ،همه دارند مي روند .من هم خسته ام ،پس مي روم .
حالا بيا اينجا تا ببينم چه مي شود .
کم کم نيروها جمع شدند .هر کس مي رسيد ،مي گفت خسته است .بابا نظر گفت :يعني شما خسته تر از دشمن هستيد ؟حالا که اينقدر آنها را تحت فشار گذاشتيم ،مي خواهيد برويد .
حدود صد نفر جمع شد و قرار شد پشت سر او جلو بروند .
سيد علي کمانده بود چه کند .عراقي ها بد جوري فشار مي آوردند .در همين حال ،سر و کله نيروها پيدا شد .همه فرماندهان خوشحال شدند .از طرفي فعراقي ها با ديدن نيروها ،فکر کردن نيروي تاززه نفس از راه رسيده .به خصوص که بابا نظر هم در بيسيم به فرماندهان مي گفت :سه چهار گردان نيروي تازه نفس برايتان فرستادم .هر کس اسير نشد ،بکشيد به هيچ کس رحم نکنيد و ...
ناگهان فکري به ذهن سيد علي رسيد .بلند گوي دستي را بر داشت و شروع کرد با عراقي ها صحبت کردن .او زبان عربي را خوب مي دانست .چند دقيقه اي براي عراقي ها صحبت کرد .از طرف ديگر ،دوستانش سر به سرش گذاشتند .يکي ميگفت :سيد بي زحمت بگو دو سه تا فرمانده تيپ خودشان را اسير کنند که لازم شان داريم .
آقا سيد بچه ها مي گويند آرپي جي کم داريم .در خواست چند تا آرپي جي هم بکن .
در همين حال ،ناگهان هفتاد هشتاد سرباز عراقي از ميان نخل ها بيرون آمدند ؛در حالي که دستانشان پارچه ي سفيدي داشتند .
سيد علي داد زد :تير اندازي نکنيد .دارند تسليم مي شوند .
بابا نظر نمي دانست بايد چکار کند .موقعيتي براي بردن اسرا به عقب نبود .
يکي از نيروها ،موجي شده و تعادلش به هم خورده بود .ناگهان اسلحه را بر داشت و شليک کرد .عراقي ها از ترس کپ کرده بودند .بنده ي خدا مي گفت :يا بايد اينجا برايمان برقصيد يا اين که کشته شويد .تازه !بعدش هم بايد همه را کول کنيد و به همه کولي بدهيد .
همه خنده شان گرفته بود .سيد علي رفت طرفش ،در حالي که صورتش سوخته بود و حال و حوصله درست و حسابي نداشت .رو به او کرد .وگفت :اسلحه ات را بده به من .
تو خودت بعثي هستي .فهميدم مي خواهي آنها را نجات بدهي .برو عقب !برو پيش آنها و گر نه تو را هم مي کشم .
اوضاع قمر در عقرب شد .يکي از نيروها ،آرام از پشت سر به طرف او رفت و تا بخواهد بجنبد ،از پشت سر او را گرفت .سيد علي پريد و اسلحه را از دستش قاپيد .يکي دو بار زير گوشش زد ؛شايد حالش جا بيايد .بعد او را رها کردند .شروع به داد وفرياد کرد .در همين حال ،رفت طرف بابا نظر .او را ماچ مالي کرد و گفت :حاج آقا !سيد علي مرا زد .چرا هيچي نمي گوييد .من مي خواستم او را بکشم .ابراهيمي خودش هم بعثي است و از آن ها حمايت مي کند .
با اين که سيد علي فرمانده اش بود .اما نمي توانست تشخيص بدهد .همه زدند زير خنده ،حتي سيد علي هم با آن حال خنده اش گرفت و گفت او را به بهداري منتقل کنند .
رقيه سه ساله شده بود .مادرش چند روزي بود که اضطراب داشت و احساس نگراني مي کرد .ياد حرف هاي همسرش افتاد .روز تولد بچه ،سيد نبود .وقتي براي ديدن رقيه ،چند روزي مرخصي گرفت و به مشهد آمد ،حرف عجيبي زد .او را بوسيد و بعد گفت :وقتي رقيه سه ساله بشود ،من هم به آرزويم خواهم رسيد .
سکينه وانمود کرد که متوجه حرف هاي شوهرش نشده است و پرسيد ؟يعني چه ؟من نمي فهمم !پيشگويي چه چيزي را مي کني .
سيد علي پاسخ داد :گفتم که عمر دست خداست .اگر قبول کند ،سه سالگي او من هم شهيد مي شوم .
و حالا بچه سه ساله شده است .وقتي زن فهميد عمليات بزرگي در پيش است دلشوره اش بيشتر شد .
براي آشنايي بيشتر بسيجيان با عمليات آبي خاکي دوره ي آموزشي بر گزار شد .شريفي فرماندهي گردان بود .همراه فرماندهي لشکر در چادر تدارکات نشسته بودند .نظري مسئول تدارکات بيرون بود .وقتي فهميد سيد علي به خط آمده ،خودش را به چادر رساند .شريفي با ديدن او ،رو به فرمانده گفت :حاجي !من هم مي خواهم براي نيروها صحبت کنم تا مرا بشناسند .
فرمانده به شوخي گفت :چادر آقاي نظري چه چيزهاي خوبي دارد .
نظري که مي دانست سر به سرش مي گذارد ،با لبخند گفت :حاجي !شما که مي داني ،هر چه چادر بسيجيان ديگر دارد ،چادر ما هم دارد .
در همين حال ،سيد علي به چادر رسيد .شريفي با ديدن دوست صميمي اش که معاونش هم بود ،گفت :براي سلامتي معاونين اسلام ...هم صلوات .
سيد علي خنديد .داخل چادر شد و سلام عليک کرد .فرمانده گفت :نه با با !سيد مظلوم کربلا ،لبخند هم مي زند .
سيد علي نشست کنار نظري .شريفي پرسيد :از اين طرف ها ؟
آمدم سري به نظري بزنم .نزديک عمليات است .
تعجب کردم .گفتم به خاطر من از اين کارها نمي کني !
ناهار را دسته جمعي خوردند و سيد علي خدا حافظي کرد تا برود .نظري تا بيرون چادر او را همراهي کرد .سيد علي او را در آغوش گرفت و گفت :برايم دعا کن تا خداوند مرا قبول کند .فکر مي کنم ....
نظري پريد تو حرفش و گفت :من بچه ي طاغوت هستم حالا خدا توفيق داده تا به جبهه بيايم .به من نگاه نکن .خودت را ببين .يک لشکر قبولت دارند و پشت سرت نماز مي خوانند .
به جدم قسم ،تو را قبول دارم .دعا کن زود تر شهيد شوم .
اين حرف را نزد .جبهه به امثال شما احتياج دارد .
سيد حرکت کرد و رفت .نظري نگران به داخل چادر بر گشت .دستور رسيد نيروها به آبادان منتقل شوند .نظري به سرعت همه را جمع کرد .به آبادان رفتند .ظهر داخل چادر مسئولين گردان جلسه داشتند .بعد از جلسه ،سيد علي سر زده وارد چادر شد .نظري خوشحال او را در آغوش گرفت .سيد علي گفت که امشب عمليات است وبعد زد زير گريه .
نظري مي دانست حال و هواي سيد عوض شده .با اين حال به روي خود نياورد و گفت :چي شده ؟اگر کسيب تو را در اين حال ببيند ،ممکن است طور ديگري فکر کند .آرم باش .من دارم مي روم جاي يکي از بچه ها .شما که در ستاد هستي ؟
آره !شب حتما مي بينمت .
شب عمليات از راه رسيد .ماشين به اندازه ي کافي بود .
نيروها سوار شدند .نظري لوازم را داخل ماشين گذاشت و آماده ي حرکت شد .در همين حال ،سيد علي از راه رسيد و گفت :چه خبر است ؟چرا اين همه وسيله بار زده اي ؟مگر سفر هند و چين مي رويم .
ماشين به اندازه کافي داريم .اين وسايل را هم همراه نيروها مي بريم .
نه ،زياد است .يک مقدارش را خالي کن .
نظري دست به کار شد و مقداري از وسايل را خالي کرد .سيد علي به شک افتاد .کمي تامل کرد .ودوباره گفت :حا لا اگر فکر مي کني واقعا لازم است ،خالي نکن .
سيد جان ،شب عمليات خنده اي روي لب ما انداختي .گفتم که ،هم ماشين به اندازه ي کافي داريم و همه اين وسايل لازم مي شود .
دستور حرکت رسيد .نيروها از داخل روستايي عبور کردند .گردان کوثر از راست و گردان سيد علي از چپ . سيد معاون بود .فرمانده شريفي بود .دو دوست و يار قديمي که انگار خيال نداشتند از هم جدا شوند .
به خط رسيدند و گردان ها داخل کانال ها جا گرفتند .يکي از مسئولين به نظري گفت :برو مقداري از وسايل را خالي کن .امشب فقط ما نيستيم .بقيه هم نياز به کمک دارند .تو هم که راه را خوب بلدي .
چشم همه نيروها از خودمان هستند الان مي برم .
نظري راه افتاد . در راه يکي را ديد و پرسيد :سيد علي را نديدي ؟
چرا اتفاقا .مي گفت نظري تا اين جا آمده و حتي براي خالي کردن انکانات بچه ها ،جلو هم رفته .از او انتظار نداشتم تا اين حد جلو برود و خودش را به خطر بيندازد .
نظري مي دانست سيد علي نسبت به نيروها و تدارکات پشتيباني حساس است .چون در طول عمليات به آنها نياز بود و نمي بايست بي گدار به آب بزنند .
شب از راه رسيد و عمليات کربلاي 5 آغاز شد .نظري تا صبح به نيروها تدارکات مي رساند .صبح در حال عقب رفتن بود که تصادف کرد .ماشين دچار مشکل شد و هر کار کرد ،روشن نشد به محض اين که سيد علي را ديد ،موضوع را گفت .سيد علي دستور داد ماشين ديگري در اختيار او بگذارند .
شب دوم عمليات ،با آتش شديد دشمن ،بسياري از نيروهاي دو گردان شهيد و زخمي شدند .نيروها به خرمشهر بر گشتند .ساعت 2 بعد از نيمه شب بود .نظري دلشوري سيد علي را داشت .در همين حال ،يسر و کله ي سيد علي همراه با بچه هاي اطلاعات پيدا شد .نظري از خوشحالي از جا پريد .سيد علي گفت :ديديد گفتم بيدار است .
نظري زود چاي درست کرد .سيد علي پرسيد :براي چه نيروها را هنوز در خط نگه داشته ايد .
چکار کنم .رييس ،مسئول تدارکات است .شما با او صحبت کن .
سيد علي خيلي با مسئول تدارکات صحبت کرد .سر انجام قرار شد نيروها بر گردند .نظري به تصور اين که سيد علي هم بر مي گردد ،از ته دل خوشحال بود .در همين حال ،سيد علي خداحافظي کرد تا برود .نظري با تعجب پرسيد کجا ؟
مي روم مشهد نمي آيي ؟!خوب معلوم است ديگر ،خط مقدم .
مگر نگفتيد همه بر گردند ؟
انگار يادت رفته ،من در خط هم مسئوليت دارم .
اين بار نظري بود که به سيد علي سفارش مي کرد که مواظب خودش باشد .
سيد علي حرکت کرد .نظري همان جا نشست .عجب شبي بود .دوباره نگران و اضطراب به سراغش آمد .
روقيه دو سه روزي مي شد که گريه مي کرد .مادرش هر کار مي کرد .بچه آرام نمي شد .
سه روز از شروع عمليات مي گذشت .نيروها رسيده بودند به دروازه هاي شهرک دو عيجي ؛خسته و کوفته .نزديک غروب با با نظر همراه شريفي و ابراهيمي سه گردان را بردند جلو و پشت خاکريز مستقر کردند .سيد علي طاقتش تمام شد .از تشنگي حتي چشمانش هم باز نمي شد .رفت سر بخت يک دبه .آن را بلند کرد و يک نفس آن را سر کشيد وعجب شانسي ؛دبه ي نفت بود .حالش بد شد و با با نظر فرستادش عقب .
شريفي مثل بچه ها ،براي سيد علي گرفته بود و همه اش به شوخي مي گفت :خوب شد رفت و گر نه تير و ترکش مي خورد و منفجر مي شد .
شهرک دو عيجي گلو گاه ارتش دشمن بود .آن شب بسيجي ها باز هم پيشروي کردند .اما صبح که شد .زمينگير شدند انگار هر چه تانک بود ،آن جا رديف شده بود .آن قدر آتش شديد بود که گاهي با با نظر دعا مي کرد زمين دهان باز کند و او را ببلعد .در همين گير و دار ،سر و کله ابراهيمي پيدا شد .بابا نظر رفت رو خاکريز تا نگاهي بيندازد .ناگهان يک جيپ 106 عراقي از خاکريز عراقي ها مستقيم آمد .طرفشان .بابا نظر داد زد :بچه ها ،سالم مي خواهم شان .
دو نفر سوار جيپ بودند که يکي شان زنده ماند .ابراهيمي او را گرفت و برد پيش بابا نظر وابراهيمي گفت :جناب سروان زخمي شده اند .
بپرس براي چه اين کا ر را کردند ،مگر مي خواستند خود کشي کنند .
مي گويد مجبورمان کردند .فرمانده گردان اسلحه اش را گذاشت رو پيشاني مان و گفت برويد جلو و گر نه مي زنيم تان .
مي گويد نامش سرهنگ جشعمي است .دو شب پيش او را منتقل کردند اينجا .صدام گفته بايد شما را عقب بزند .
300 تا تانک هم آن پشت رديف کرده براي اين کار .با اين که خوب کار مي کند اما هيچ وقت نمي آيد جلوي نيروهايش رو خاکريز .
بعد از چند سوال و جواب ،اسير را فرستنادند قرار گاه .در همين حال ،ناگهان تانک هاي عراقي حمله کردند .همه دستپاچه شدند .بابا نظر ياد شريفي افتاد که رفته بود .عقب اگر بود ،مي توانست کمک خوبي باشد .آن ها تاريک شدن هوا ،با پاتک عراقي ها مقابله کردند .همه از خستگي ولو شدند رو زمين .
ساعت 8 شب بود که فرماندهي لشکر با بيسيم به بابا نظر گفت شريفي دارد مي آيد .شما براي استراحت بر گرديد .
ابراهيمي و بابا نظر تو سنگر بودند که سر و صداي شريفي بلند شد :کجاست اين مرد که هر چه صدا مي زنم جواب نمي دهد .
ببخشيد دنبال کسي مي گرديد ؟
ها !گمشده ام .
بفرماييد داخل .اين جا نشسته و منتظر شماست .
بعد هم با ابراهيمي رفتند و با شريفي روبوسي کردند .
شريفي گفت :شما بر و عقب ،اما اين شب آخري هواي مرا داشته باش
يعني چه ؟شب آخري ديگر چه صيغه اي است .
همين که گفتم .حتي خوابش را هم ديده ام .وقتي مي آمدم ،به فرمانده لشکر هم گفتم .
سيد علي تا اين را شنيد ،گفت :حالا که گفتي بگذار بگويم من هم خواب ديدم .بابا نظر که نگران شده بود .زد به شوخي و متلک .بعدش هم گفت :بفرما !شما هم خوابتان را بگوييد .چرتکه که نمي اندازد .پولي هم که نمي گيرد .
گوش کن بابا نظر .به جان همين چريک پير خواب ديدم که در عمليات خوب جنگيدم .آمدم نزد شما و فرمانده لشکر .ايشان نامه اي داد به شما .بعدش شما نامه را داديد به من و گفتيد برو سوريه ،زيارت قبر حضرت زينب (س) .من هم راه افتادم که بروم .ديدم خانمي با لباس هاي سبز روبند دار آمد و گفت که سيد کجا مي خواهي بروي ؟گفتم مي خواهم بروم زيارت مرقد حضرت زينب (س) .گفت شما زحمت نکشيد ،ما آمديم خدمت شما .حالا تعبير خواب من چه مي شود ،حاجي بابا ؟
من چه مي دانم که تعبير خواب تو چيست .خب شريفي ،آمدي تا من بروم استراحت کنم ،درست است ؟
از سر شب داري مي جنگي ،برو و صبح بيا و ببين من چه کرده ام .
سيد علي پريد ميان حرف شريفي و گفت :پس من همراه بابا نظر مي روم و صبح بر مي گردم .
حالا تو هم بابا نظر شناس شدي براي من ؟!
چهار سال معاون شما بودم .مي خواهم چند عمليات هم در کنار بابا باشم .
برو و هميشه بابا نظر باش چون ديگر شريفي را نمي بيني .
بابا نظر و سيد علي راه افتادند .چند قدمي که رفتند ،متوجه شدند که يکي پشت سرشان است .بر گشتند .شريفي بود .گفت :يعني همين طوري داريد مي رويد .
بابا نظر گفت :خوب مي رويم تا در قرار گاه چند ساعتي استراحت کنيم .
بياييد خداحافظي کنيم .
چند بار اين کار تکرار شد .آخر سر بابا نظر که بغض کرده بود ،گفت :من ديگر به قرار گاه بر نمي گردم .
نه برويد شما بعد از شريفي کار سختي داريد .
راه افتادند چند دقيقه اي نگذشت که بابا نظر صدايي شنيد .به سيد علي گفت :مرا باز صدا مي زند .
شما هم خيالاتي شديد .
ناگهان صداي بيسيم چي شريفي را شنيدند :حاج آقا ،حاج بابا .شريفي شهيد شد .
نفهميدند چطوري به شريفي رسيدند .عجيب بود .انگار شريفي سالها در خواب سير مي کرد .جنازه اش را گذا
فوت مادر از يک سو و اوضاع مالي پدر ،او را وادار مي کرد تصميم خود را بگيرد .
مدرسه که تعطيل شد ،يک نفس دويد تا خانه .کيفش را پرت کرد گوشه اي .بعد رفت سر حوض و دست و صورتش را شست .دست آخر سرش را تا گردن کرد تو آب .بعد هم نشست روي لبه ي حوض آب .نمي دانست چطور به پدرش بگويد .مي دانست که او مخالفت مي کند اما چاره اي نبود .
با آمدن نا مادري ،وضعيت بچه ها سر و ساتماني گرفت اما اوضاع مالي نه !سيد علي بر خلاف آن چه گاهي اوقات از نا مادري مي شنيد ،از او را ضي بود .
سر شام ،همه جمع بودند .سيد علي آرام نشست کناره سفره .همه مشغول خوردن شدند اما او تنها با غذا بازي مي کرد .نمي دانست سر صحبت را با پدر باز کند .نامادري متوجه اوضاع شد .آرام به پدر اشاره کرد .پدر يکي دوبار اشاره کرد ،با لا خره فهميد و به حرف آمد .رو به سيد علي گفت :علي ،با با طوري شده ؟چرا غذايت را نمي خوري ؟
نه با با ،چيزي نشده ،گرسنه نيستم .
اما انگار مي خواهي چيزي بگويي .تو مدرسه طوري شده ؟نه .من ديگر از فردا مدرسه نمي روم .
پدر تمام ماجرا را فهميد اما به روي خود نياورد .پرسيد :چرا با با ؟تو مدرسه اتفاقي افتاده ؟با کسي دعوات شده ؟
صبح روز بعد ،سيد علي مشغول کار شد .با اين حال ،هر وقت فرصتي داشت از مطالعه غافل نمي شد .در همين زمان بود که با نام آيت الله خميني آشنا شد . او سعي کرد اعلاميه يا نوار سخنراني هايش را به دست بياورد .
به اين ترتيب ،در مدت کوتاهي يکي از علاقمندان و طرفداران امام شد . کم کم خودش اعلاميه ها را ميان جوانان و کساني که به شان اعتماد داشت .پخش مي کرد .با اين حال ،هيچ وقت از کار و خانواده اش غافل نمي شد .او هر چه دستمزد مي گرفت ،به پدر مي داد تا کمک خرج خانه باشد .
سيد علي بزرگ و بزرگ تر مي شد تا اينکه زمان رفتن به خدمت سربازي شد .هم خوشحال بود و هم ناراحت .
با فرا رسيدن زمان رفتن ،خدا حافظي کرد و روانه ي تهران شد .او مي دانست که براي پخش اعلاميه هاي امام ،بايد آرام باشد و سر به زير ،تا کسي شک نکند .همين طور هم شد و توانست در مدت زمان کوتاهي ،اعتماد همه را جلب کند .با گذشت زمان ،فرماندهي پادگان که سرهنگ بود ،تصميم گرفت سيد علي را به خانه خود ببرد .او پسر سر به زيري بود و سرهنگ به او اعتماد داشت .سيد علي وقتي ماجرا را فهميد ،دمغ شد .مانده بود چکار کند که خود را به دست تقدير سپرد .
با گذشت زمان ،اوضاع هر روز بد تر و تظاهرات علني تر مي شد .حا لا ديگر همه امام را مي شناختند و حاضر بودند به خاطر او هر کاري بکنند .سيد علي هم دوست داشت به جمع مردم بپيوندد اما ...
سر انجام امام فرمان داد سربازان از پادگان ها فرار کنند .
سيد علي وقتي خبر را شنيد ،انگار دنيا را به او داده اند .همان شب با يکي از دوستانش فرار کرد و خود را به ابتداي جاده ي مشهد رساند .کمي بعد اتوبوسي جلوي پايش توقف کرد . سيد علي سوار شد و نفس راحتي کشيد .
«سيد علي ابراهيمي» اول آبان 1337 در خانواده اي فقير به دنيا آمد .هنوز چهار ده بهار از عمرش سپري نشده بود که مادرش را از دست داد .در اين زمان ،در فريمان مشهد زندگي مي کردند .به دليل تنگدستي پدر ،تحصيل را رها کرد و به جوشکاري روي آورد .به اين ترتيب ،کمک خرج خانواده شد .
مدتي بعد براي ادامه ي زندگي به «مشهد» رفتند و او عازم خدمت سربازي شد .با فرمان امام از خدمت سربازي فرار کرد و به« مشهد» بر گشت .چند ماهي هم مخفيانه به زندگي ادامه داد .
در پيروزي انقلاب و تظاهرات نقش فعالي داشت .ضمن اين که خواهران خود را نيز همراه مي برد .پس از پيروزي انقلاب به جوشکاري روي آورد .
در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست .در همين زمان ،از دختر عموي خود خواستگاري کرد .پس از ورود به سپاه ،دوره ي آموزش چتر بازي را گذرانيد وسپس مسئول آموزش جوانان بسيجي شد .مدتي بعد به عنوان اولين فرماندهي سپاه« کلات نادر» روانه ي آن ديار شد .
پس از باز گشت ،فرماندهي سپاه ناحيه ي يک «مشهد» شد .
علي رغم مخالفت مسئولين سپاه ،سر انجام توانست به جبهه ها روانه شود .در طول جنگ ،فرماندهي گردان الحديد ،مسئول محور و معاون دوم طرح و عمليات تيپ 21 امام رضا (ع) را بر عهده داشت .بارها در خط مقدم نبرد زخمي شد .به طوري که در عمليات قادر ،دوستانش فکر کردند شهيد شده است .
در جنگ از «محمد ابراهيم شريفي» و «محمد حسن نظر نژاد» جدا نشد .در سال 1365 و در نبرد کربلاي 5 به آرزوي ديرينه اش رسيد .اکنون نيز در بهشت رضاي مشهد اين سه دوست صميمي در کنار هم آرميده اند .
از او سه فرزند به يادگار مانده است که هر سه دختر هستند .فرزندانش همان طور که آرزو داشت ،به درجات با لاي تحصيلات علمي رسيده اند .
منبع:"مردي ازديار دور"نوشته ي ،حسين نيري،نشر ستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
حسين نيري:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
با لا خره شب عمليات فرا رسيد .قرار بود گردان سيد علي از سمت راست جزيره وارد جاده ي خندق شود .يکي از اهداف عمليات ،گرفتن همين جاده و به دنبال آن جاده ي العماره – بصره بود .
از روز دوم ،بالگرد هاي ارتش هم به کمک بسيجيان آمدند .نيروها با ديدن بالگردها ،جاني دوباره گرفتند .ناگهان ،با ديدن آتشي که يکي از آن ها بلند شد ،ميخکوب شدند . داشت سقوط مي کرد .معلوم بود که خلبان تلاش مي کند آن را روي زمين بنشاند ؛البته ميان نيروهاي خودي .تلاش خلبان بي ثمر بود .کمي بعد ،بسيجيان دو چتر باز را ديدند که در حال نشستن روي زمين بودند .هليکوپتر سقوط کرد .
عراقي ها هلهله کنان ،آن هم وسط عمليات ،منتظر فرود خلبان ها شدند .بسيجي ها ناراحت بودند .بادي وزيد و خلبان را به طرف آن ها بياورد .اما ...
سيد علي ديد که خلبانان هوانيروز اسير شدند .
به هر ترتيبي بود ،گردان الحديد به فرماندهي سيد علي توانستند چند اسير بگيرند .وقتي سيد علي اسرا را ديد ،با تعجب روي يک نفرشان خيره ماند .چهره ي آن اسير برايش آشنا بود .
سيد علي متولد کربلا بود و زبان عربي را به خوبي مي دانست .او ،اسير عراقي را به سوي خود خواند .بعد شروع کرد به باز جويي .مي خواست بداند چه بر سر خلبان ها آمده .با لا خره اسير عراقي گفت که عراقي ها آن قدر آن ها را شکنجه کردند که همان جا شهيد شدند .سيد علي پرسيد :جنازه هايشان را چه کردند .
آن را توي ميدان آخر جاده ي خندق خاک کردند .
ابراهيمي رو به حبشي کرد و گفت دو سه نفر را بر دار و همراه من بياييد .
کجا آقا سيد ؟ ما که اصلا نفهميديم شما به هم چه گفتيد .
فهميدم عراقي ها خلبان ها را کجا دفن کرده اند .بايد بيرون شان بياوريم تا تحويل خانواده هايشان داده شوند .
گروه ،همراه اسير عراقي راه افتادند .سيد علي دائم تو فکر اسير بود . کمي که جلو رفتند ،ناگهان بر گشت و اسير عراقي را در آغوش گرفت و بوسيد .چند کلمه اي که با او صحبت کرد ،اين بار نوبت اسير عراقي بود که او را بغل کرد و بوسيد .
حبشي و ديگران هاج و واج آن ها را نگاه مي کردند .با لا خره طاقت حبشي تمام شد و پرسيد :آقا سيد !خير باشد .به ما هم بگو چه خبر است .داريم دق مي کنيم .از بس فضولي مان قليان کرده .
سيد علي بلند خنديد و گفت :از اولي که اين ها را گرفتيم ،اين يکي خيلي به چشمم آشنا بود .آن قدر فکر کردم تا يادم آمد که آن موقع ها ،صاحب لبنياتي محله مان اين بنده ي خدا بود .
عراقي ها درجاده ي خندق ،يک جاده ي خاکي فرعي هم زده بودند .قرار شد تصرف اين جاده بر عهده ي گردان الحديد باشد .
جاده ي خاکي در شرق جاده بود که متصل مي شد به جاده العماره – بصره . در صورت موفقيت ،مي توانستند تا شرق بصره هم پيشروي کنند .سيد علي با گردانش تونستند از يک طرف وارد جاده ي خندق شوند .هر چند ،نيروهاي زيادي از لشکر به شهادت رسيدند .
طول جاده زياد بود .چندين کيلو متر را مي بايست نيروهاي ابراهيمي تامين مي کردند .براي اين که بتوانند با هم در ارتباط باشند ،هر چند متر يک نفر ايستاده بود .در همين حال ،حبشي متوجه ي سيد علي و اسير عراقي شد .باز هم آن دو داشتند با هم صحبت مي کردند .حبشي رو به ديگران گفت :بچه ها ،خدا رحم کند .اين دو تا دوباره دارند با هم صحبت مي کنند .
نه بابا ،بچه محل قديمي هستند .حالا به هم رسيده اند ،دارند درد دل مي کنند .
آره خوب !اينجا هم دارند نان و حلوا خيرات مي کنند ،جان مي دهد براي درد دل کردن !
در همين حال !يکدفعه ابراهيمي شروع کرد به فرياد زدن :بچه ها !قايق ها را سريع بياوريد اين طرف جاده زود باشيد،خودتان هم بياييد .
آخر چي شده ؟براي چه بياوريم ؟
مي خواهيم برويم يک مقر عراقي را بگيريم .آن ها همين نزديکي ها در ميان آ ب ها پاسگاه دارند .
همه از جا بلند شدند .هر طور بود ،قايق ها را سر دست بلند کردند و گذاشتند اين طرف جاده ي خاکي در آب .بعد هم رفتند سوار شوند که داد فرمانده در آمد .
ا ،پس کو اسلحه هاتان ؟مگر مي رويم قايق سواري ؟!
گفتم که مي خواهيم يک پاسگاه را بگيريم .
اسير عراقي براي سيد علي توضيح داده بود که عراقي ها پاسگاه را به تازگي احداث کرده اند .آن ها با تجربه ي عمليات قبلي ايراني ها ،اين کار را کرده بودند که اگر ايراني ها جاده ي خندق را تصرف کردند ،از اين پاسگاه براي پاتک استفاده کنند .بنابر اين احتمالا کلي مهمات در اين پاسگاه است .
قايق ها حرکت کردند .کمي بعد ،از دور مقر عراقي ها ميان آب نمايان شد .فکري به ذهن سيد علي رسيد .بلند گوي دستي را برداشت و داد به اسير عراقي .بنده ي خدا ماند چکار کند .
ابراهيمي برايش توضيح داد که با عراقي هاي درون پاسگاه صحبت کند تا بدون درگيري خودشان را تسليم کنند و در عوض آسيبي به آنها نرسد .
اسير بلند گو را گرفت و شروع کردن به صحبت .
آهاي گوش کنيد .من هم مثل شما عراقي ام .با اين که فرماندهان ما هميشه مي گفتند اگر اسير شويم ،ايراني ها چه بلايي سرمان خواهند آورد ولي بدانيد رفتار اينها مثل برادرانمان است .مطمئن باشيد هيچ کاري با شما ندارند .
کمي بعد ،اسير عراقي به سيد علي گفت :ديدي که حاضرند تسليم شوند .فقط به نيروهايتان بگو شليک نکنند .
چند لحظه بعد ،پرچم هاي سفيد به اهتزاز در آمد .سيد علي و نيروهايش با احتياط داخل مقر عراقي ها شدند .چند قايق مخصوص حمل نيرو در آن جا بود .در مقر ،پر بود از بهترين مهمات جنگي .حتي يکي از قايق ها مجهز به رادار بود که شب ها مي توانستند تحرکات خط ايراني ها را رصد کنند .پس از صحبت با اسراي جديد ،معلوم شد که قصد پاتک داشته اند که ناکام ماند .
سيد علي يک بار ديگر اسير عراقي را بغل کرد و او را بوسيد .اسير عراقي به همراه اسراي ديگر سوار قايق شدند تا به عقب منتقل شوند .همه ي نيروها به آنها نگاه مي کردند .
قايق داشت تقريبا از جلوي ديدگان آن ها نا پديد مي شد .ناگهان اسير عراقي با داد و فرياد و ايما و اشاره سيد علي را متوجه ي خود کرد .ابراهيمي هر طور بود ،قايقران را متوجه کرد تا بر گردد .حبشي رو به ديگران گفت :وا ويلا ،تا سه نشود بازي نشود .بچه ها اشهدتان را بخوانيد .
بابا نفوس بد نزن .شايد مي خواهند به فرمانده مان بگويند اگر ماستي ،شيري ،کره اي خواستي ،من خودم هستم ،پيش غريبه نرو .
شوخي و متلک ها با رسيدن قايق قطع شد .سيد علي از اسير عراقي پرسيد :چي شده ؟
چند روز برادرم اسير شما شد .اگر امکان دارد ،مرا هم به کمپ او بفرستيد .لا اقل با هم باشيم و از تنهايي در بياييم .
سيد علي بر گه اي از جيبش در آورد و ياد داشتي روي آن نوشت .آن را تا کرد و داد دست مسئولين قايق .اسير عراقي تا آخرين لحظه براي فرمانده دعا کرد .
با با ،خدا شانس بدهد .کاش ما اسير او شده بوديم .
اي بابا !اگر ما بوديم ،الان تکه بزرگمان ،گوشمان بود .
سيد علي گوشه ي پتوي جلوي در سنگر را گرفت و کنار زد .بعد سرفه کنان وارد سنگر فرماندهي شد .يکي از بچه ها با ديدن سيد گفت :به موقع آمدي ،معلوم است مادر زنت دوستت دارد .بفرما که غذا سرد شد .
جمع کوچک مسئولين گردان نشستند دور سفره .در حين خوردن نا هار ،سيد علي سر صحبت را باز کرد و گفت :قرار است ارتش عملياتي انجام بدهد .يک گردان هم از سپاه به کمکشان خواهد رفت .
به سلامتي !حا لا حتما قرعه به نام ما افتاده .
بله .شما بايد برويد و مقدمات را اماده کنيد تا نيروها هر چه زود تر بيايند .
روز بعد ،جمع کوچک سه نفره ي معاونان گردان به محل استقرار نيروهاي ارتش رفتند .يکي دو نفر از فرماندهان به استقبالشان آمدند و بعد از احوال پرسي ،به سنگر فرماندهي رفتند .قرار بود سنگر فرماندهي آن ها مشترک باشد .
وقتي وارد سنگر شدند ،معاونان گردان سيد علي جا خوردند .سنگر فرماندهي نسبت به سنگر نيروها ،هم از نظر استحکامات و هم امکانات وضعيت بهتري داشت .اکبر مي دانست اگر سيد علي از راه برسد و شرايط را ببيند ،حتما با آن ها بر خورد خواهد کرد .به همين دليل ،سراغ فرماندهي ارتش ها رفت و گفت :مي خواستم راجع به سنگر فرماندهي با شما صحبت کنم .
بايد به بزرگي خودتان ببخشيد .امکانات ما در اين منطقه محدود است .
اگر اجازه بدهيد ،مي خواستم بگويم ما نمي توانيم در چنين جايي ساکن شويم .اگر سيد علي بيايد و اين وضع را ببيند ،مطمئن باشيد با ما بر خورد خواهد کرد .
خوب !حا لا مي فرمايد چکار کنيم .در ارتش سلسله مراتب مهم است .
بهترين راه اين است که سنگر ما از شما جدا شود .اگر دستور بدهيد براي ما سنگر ديگري درست کنند ،مشکل حل مي شود .
بسيار خوب !از نظر ما اشکالي ندارد ،هر چه شما مي خواهيد .
در مدت کوتاهي ،سنگر ديگري براي فرماندهي گردان الحديد ساخته شد .فرمانده عمليات به اکبر و دوستانش خبر داد که سنگر آماده است و بيايند آن را تحويل بگيرند .آن ها به طرف سنگر رفتند .وقتي وارد سنگر شدند تا آن را تحويل بگيرند ،با تعجب ديدند اوضاع تغيير چنداني نکرده و يک فرش شش متري کف آن پهن شده .دور تا دور سنگر ،علاو بر کيسه هاي موجود ،ملحفه ي سفيدي کشيده بودند .سقف را هم با الوار پوشانده بودند .
اکبر مي دانست اگر کوتاه بيايد ،سر و کارش با سيد علي است .حتي ممکن است او را از سازمان گردان اخراج کند . به همين دليل ،دوباره به فرماندهي ارتش گفت :ما نمي توانيم در چنين جايي ساکن شويم .امکان ندارد .
ديگر براي چه ؟گفتيد سنگرتان را جدا کنيم ،خوب کرديم .باز هم دبه مي کنيد .
نه ! ولي اگر فرمانده اين سنگر را ببيند ،اول ما را مواخذه مي کند .حتي ممکن است از گردان بيرون مان کند .او معتقد است .سنگر فرماندهي نبايد فرقي با سنگر ساير بسيجي ها داشته باشد
اي بابا من ديگر نمي دانم .اين وسايل متعلق به اين سنگر است .فراموش نکنيد ايجن جا قرار گاه است و اين مسائل بايد رعايت شود حالا اگر نمي خواهيد ،همه را جمع کنيد و گوشه اي بگذاريد .
اگر مي خواهيد در حق ما لطفي کنيد ،اين وسايل را جمع کنيد و ببرديد .برادر ابراهيمي که آمد ،مي گوييم که چنين امکاناتي متعلق به اين سنگر است .
چون اين وسايل جزو آمار اين سنگر است ،نمي بريم .نمي خواهيد ،جمع کنيد و کنار بگذاريد .
به ناچار اکبر و دوستانش ملحفه ،فرش و کولري که آن جا بود جمع کردند و همه را کنار سنگر گذاشتند بعد رفتند براي استراحت .اکبر نگران بود .مي دانست که سيد دقيق است .او هيچ فرقي بين خود و رزمندگان نمي گذشت .
سر انجام روز بعد از راه رسيد .سيد علي ابتدا مستقيم رفت داخل سنگر فرماندهي ارتش . بعد از احوال پرسي ،به او گفتند که سنگرشان جدا شده .سيد علي نگاهي به در و ديوار انداخت و خداحافظي کرد و براي هماهنگي بيشتر قرار بعد از ظهر را گذاشت .
اکبر و دوستانش تو سنگر نشسته بودند که صداي يا الله سيد علي آن ها را به خود آورد .اکبر بلند شد و رفت طرف در ورودي .در دلش هزار تا صلوات نزد کرده بود تافرمانده زياد گير ندهد .
سيد علي وارد سنگر شد .در حالي که جواب سر با لا به آن ها مي داد ،نگاهي به در و ديوار انداخت .بعد در حالي که سگرمه هايش تو هم رفت ،گفت :به به !عجب سنگر کار درستي .آدم اين جا يک خراش هم بر نمي دارد ،چه برسد به زخم .بفرماييد آمديم هتل ديگر .
اقا سيد باور کنيد ما نقشي در ساخت اين سنگر نداشتيم .
از اين الوارهاي سقف بايد در خط مقدم براي سنگر بسيجي ها استفاده کرد ،نه اين جا .چرا اين کار را کرده ايد .
آنها شانس آوردند که فرماندهشان فقط الوارها را ديد .او متوجه کولر ،فرش و بقيه وسايل گوشه ي چادر نشد و گر نه حسابي شرمنده شان مي کرد .اکبر باز هم گفت :به هر حال ،ما اين سنگر را نساخته ايم .خودبرادران ارتش به اين شکل ساخته اند و تحويل داده اند .حا لا هر طور صلاح مي دانيد ،بگوييد عمل کنيم .
ما اين سنگر را نمي خواهيم .شما که مي دانيد براي چه ؟اگر فردا بسيجي ها بيايند و ببينند سنگر ما با آن ها فرق دارد ،خجالت زده شان مي شويم .مگر هميشه نگفته ام ما هم بايد مثل آن ها باشيم تا روحيه شان تضعيف نشود .همين حالا برو پيش فراندهي آنها و بگو براي ما چادر بزنند .
ولي آقا سيد .من هر چه گفتم قبول نکرد .گفت شما به عنوان مهمان به اين جا آمده ايد و بايد اين مسائل رعايت شود .اگر امکان دارد ،حالا که خودتان آمده ايد ،برويد صحبت کنيد .
سيد علي از همان جا بر گشت و رفت پيش مسئولين قرار گاه .پس از دقايقي بحث و گفتگو ،آن ها را متقاعد کرد .هماهنگي لازم انجام شد و در دو سه کيلو متري آن ها ،قرار گاه جديدي براي گردان الحديد آماده کردند .
نيروها به ستون حرکت کردند .تا رسيدن به نقطه ي شروع عمليات ،يکي دو ساعتي راه بود.هوا تاريک بود و چشم چشم را نمي ديد .در آسمان ،خبري از ماه نبود .فرمانده به مسئولين گروهان ها گوشزد کرد که مراقب نيروهايشان باشند تا عقب نمانند .رضا و گروهانش ،آخرين نفرات بودند .ستون نيم ساعتي مي شد که در راه بود .
رضا انگار به دلش بد آمد به معاونش گفت :مهدي جان حواست باشد من بروم تا ته ستون و بر گردم ممکن است کسي جا مانده باشد .
شما بمانيد من مي روم .
نه بمان .خودم با يکي از بچه ها کار دارم .
رضا حرکت کرد .آرام از کنار نيرو ها گذشت .بيشتر از نيمي از ستون گروهانش را رد کرده بود که ناگهان ديد که ستون تمام شد .از تعجب دهانش باز ماند .سريع بر گشت و نفر آخر را صدا زد .پرسيد :نفر پشت سري ات کجاست ؟
نفر آخر بر گشت و وقتي ديد پشت سرش کسي نيست ،متعجب گفت :عجيب است !تا همين سه چهار دقيقه پيش بودند .
خيلي خوب ؛اين پيام را به نفر جلويي بگو تا برسد به سر ستون :نيروها براي رفع خستگي بنشينند .
سيد علي جلوي ستون گردان بود .ني خواست به ستون پيام بدهد که چند دقيقه اي براي استراحت بکنند .يک دفعه از انتهاي ستون پيام به نفر اول ستون رسيد :نيروها براي رفع خستگي بنشينند .
فرمانده حدس زد اتفاقي افتاده .سر ستون را به معاونش سپرد و رفت طرف انتهاي .همين طور که مي رفت ،صداي رضا را شناخت بر سر نيروهايش فرياد مي زد .رضا با ديدن سيد علي گفت :ديدي آقا سيد !نزديک بود دستي دستي اين دو تا کار دست مان بدهند .
چي شده ،کمي آهسته تر .نزديک عراقي ها هستيم .
هيچي !ايشان بند پوتينش باز شده !بدون اينکه هماهنگ کند ،خم شده تا بند را ببندد .اين آقا هم که انگار نه انگار پشت سرش کسي است .
خيلي خوب !حالا که به خير گذشته .بيا برويم جلو ،کارت دارم .شما بزرادرها هم از اين به بعد بيشتر مراقب باشيد که جا نمانيد اين جا کوهستان است با جنوب فرق دارد .
سيد علي کمي با رضا صحبت کرد و رضا بر گشت پيش نيروهايش .خونسردي سيد علي در آن شرايط ،براي رضا درس خوبي شد .نيروها حرکت کردند .هر چه با لا تر مي رفتند ،هوا سرد تر مي شد .کمي بعد رسيدند به ميدان مين .دو سه نفر رفتند و معبر باز کردند .
سر انجام عمليات آغاز شد .عراقي ها روي ارتفاع بودند .به همين دليل ،تسلط خوبي روي گردان سيد علي داشتند .سيد علي همان طور که با لا مي رفت ،ناگهان با سنگر تير بار عراقي ها مواجه شد .پريد پشت سخره .ديگران هم خود را پنهان کردند .وضعيت سنگر عراقي ها طوري بود که کسي نمي توانست جبن بخورد .نيروها چند بار سعي کردند سنگررا با آرپي جي بزنند اما فايده اي نداشت .
يکي دو ساعت گذشت .فرمانده نگران شد .اگر همين طور پيش مي رفت ،هوا هم روشن مي شد .آن وقت کارشان تمام بود .
در همين حال فکري به ذهنش رسيد .سه نفر از آرپي جي زن ها را صدا زد و به آنها گفت :آماده باشيد .وقتي علامت دادم ،با هم به طرف سنگر شليک کنيد .همزمان ،من و چند نفر ديگر هم با نارنجک به طرف سنگر حمله مي کنيم .
با فرمان سيد علي ؛آرپي جي زن ها شروع کردند به آتش .فرمانده اولين نفري بود که با نارنجک به طرف سنگر عراقي حمله ور شد .چيزي نمانده بود که سيد علي به سنگر تير بار عراقي ها برسد اما آتش خمپاره ها قطع شد . تير بار چي عراقي با ديدن سيد علي ،او را به رگبار بستند .بسيجي ها داشتند او را نگاه مي کردند .سيد علي سعي کرد جلوي نيروهايش طبعي رفتار کند اما با اصابت چند تير بي هوش شد و افتاد.
تير بار چي عراقي از خوشحالي فرياد کشيد .دو سه تا از بسيجي ها که نارنجک داشتند ،از فرصت استفاده کردند و در حالي که خونشان به جوش آمده بود ،نارنجک ها را پرت کردند تو سنگر تير بار چي .عراقي ها تا آمدند به خودشان بيايند ،سنگر رفت هوا .
معاونين سيد علي دويدند طرفش .وقتي رسيدند با لاي سر فرمانده شان ،ديدند نفس مي کشد .عراقي ها که با لاي قله بودند ،فشارشان را بيشتر کردند .با اين وضعيت ،ادامه عمليات غير ممکن بود .فرمانده را داخل پتويي پيچيدند .وضعيت بدي بود .
از يک طرف فشار عراقي ها و از طرف ديگر پايين آمدن از ارتفاع ،آن هم با فرمانده کار سختي بود .
نيروها داشتند به پايين ارتفاع مي رسيدند .از خستگي ناي حرمت نداشتند .فرماندهان گذوهان ،هر طور بود آنها را بلند کردند تا ادامه مسير را طي کنند .معاونان سيد علي هم مانند بقيه بودند .نمي شد جنازه فرمانده را تنها گذاشت .هر طور بود ،سر پتو را گرفتند و آن را دنبال خود کشيدند.
کمي جلو تر ،قاطري مهمات مي آورد .سه نفري ،چهار گوشه پتو را گرفتند .فرمانده را گرفتند و گذاشتند روي قاطر . مقداري از راه را طي کرده بودند که يک دفعه فرمانده از روي قاطر افتاد .دوباره او را بلند کردند و گذاشتند روي قاطر .
تا نيروها برسند به قرار گاه ،يکي دو بار ديگر سيد علي از روي قاطر افتاد .در قرار گاه ،با جنازه ي فرمانده براي آخرين بار وداع کردند و آن را گذاشتند در معراج .يکي از نيروها آمد و شروع کرد به خالي کردن جيب هاي سيد علي .دست آخر پلاکش را هم نصف کرد و بر داشت .
امداد گر ،پس از خالي کردن وسايل سيد علي ،پلاستيکي آورد .سيد علي را گذاشتند داخل پلاستيک .در همين حال مشغول بستن پلاستيک شد .رسيد به پاهاي سيد علي .پا ها را منار هم جفت کرد .بعد خواست بين پلاستيک را گره بزنند که ناگهان پاي سيد علي تکان خورد .امداد گر باور نکرد .سريع پلاستيک را باز کرد .گوشش را گذاشت رو قلب سيد علي .ناگهان از جا بلند شد .دويد بيرون و فرياد زد :فرمانده زنده است ...آهاي بياييد ،آقا سيد نفس مي کشد .
در يک لحظه ،بسيجي ها دويدند طرف امداد گر .
وسط عمليات بود .آتش سنگين توپخانه عراق ،همه را زمين گير کرده بود ؛آن هم توپ هاي اتريشي .نيروها شروع کردند بخه عقب نشيني .با با نظر که اوضاع را اين طور ديد ،کنار يک توپ عراقي ،رو به کربلا ايستاد و شروع کرد به گريه کردن .در همين حال ،يک پيرمرد نيشابوري سر رسيد وبا با نظر به ا و گفت :حاجي ،تو کجا مي روي ؟تو که عمرت را کرده اي ،از چي مي ترسي ؟
پدر جان ،همه دارند مي روند .من هم خسته ام ،پس مي روم .
حالا بيا اينجا تا ببينم چه مي شود .
کم کم نيروها جمع شدند .هر کس مي رسيد ،مي گفت خسته است .بابا نظر گفت :يعني شما خسته تر از دشمن هستيد ؟حالا که اينقدر آنها را تحت فشار گذاشتيم ،مي خواهيد برويد .
حدود صد نفر جمع شد و قرار شد پشت سر او جلو بروند .
سيد علي کمانده بود چه کند .عراقي ها بد جوري فشار مي آوردند .در همين حال ،سر و کله نيروها پيدا شد .همه فرماندهان خوشحال شدند .از طرفي فعراقي ها با ديدن نيروها ،فکر کردن نيروي تاززه نفس از راه رسيده .به خصوص که بابا نظر هم در بيسيم به فرماندهان مي گفت :سه چهار گردان نيروي تازه نفس برايتان فرستادم .هر کس اسير نشد ،بکشيد به هيچ کس رحم نکنيد و ...
ناگهان فکري به ذهن سيد علي رسيد .بلند گوي دستي را بر داشت و شروع کرد با عراقي ها صحبت کردن .او زبان عربي را خوب مي دانست .چند دقيقه اي براي عراقي ها صحبت کرد .از طرف ديگر ،دوستانش سر به سرش گذاشتند .يکي ميگفت :سيد بي زحمت بگو دو سه تا فرمانده تيپ خودشان را اسير کنند که لازم شان داريم .
آقا سيد بچه ها مي گويند آرپي جي کم داريم .در خواست چند تا آرپي جي هم بکن .
در همين حال ،ناگهان هفتاد هشتاد سرباز عراقي از ميان نخل ها بيرون آمدند ؛در حالي که دستانشان پارچه ي سفيدي داشتند .
سيد علي داد زد :تير اندازي نکنيد .دارند تسليم مي شوند .
بابا نظر نمي دانست بايد چکار کند .موقعيتي براي بردن اسرا به عقب نبود .
يکي از نيروها ،موجي شده و تعادلش به هم خورده بود .ناگهان اسلحه را بر داشت و شليک کرد .عراقي ها از ترس کپ کرده بودند .بنده ي خدا مي گفت :يا بايد اينجا برايمان برقصيد يا اين که کشته شويد .تازه !بعدش هم بايد همه را کول کنيد و به همه کولي بدهيد .
همه خنده شان گرفته بود .سيد علي رفت طرفش ،در حالي که صورتش سوخته بود و حال و حوصله درست و حسابي نداشت .رو به او کرد .وگفت :اسلحه ات را بده به من .
تو خودت بعثي هستي .فهميدم مي خواهي آنها را نجات بدهي .برو عقب !برو پيش آنها و گر نه تو را هم مي کشم .
اوضاع قمر در عقرب شد .يکي از نيروها ،آرام از پشت سر به طرف او رفت و تا بخواهد بجنبد ،از پشت سر او را گرفت .سيد علي پريد و اسلحه را از دستش قاپيد .يکي دو بار زير گوشش زد ؛شايد حالش جا بيايد .بعد او را رها کردند .شروع به داد وفرياد کرد .در همين حال ،رفت طرف بابا نظر .او را ماچ مالي کرد و گفت :حاج آقا !سيد علي مرا زد .چرا هيچي نمي گوييد .من مي خواستم او را بکشم .ابراهيمي خودش هم بعثي است و از آن ها حمايت مي کند .
با اين که سيد علي فرمانده اش بود .اما نمي توانست تشخيص بدهد .همه زدند زير خنده ،حتي سيد علي هم با آن حال خنده اش گرفت و گفت او را به بهداري منتقل کنند .
رقيه سه ساله شده بود .مادرش چند روزي بود که اضطراب داشت و احساس نگراني مي کرد .ياد حرف هاي همسرش افتاد .روز تولد بچه ،سيد نبود .وقتي براي ديدن رقيه ،چند روزي مرخصي گرفت و به مشهد آمد ،حرف عجيبي زد .او را بوسيد و بعد گفت :وقتي رقيه سه ساله بشود ،من هم به آرزويم خواهم رسيد .
سکينه وانمود کرد که متوجه حرف هاي شوهرش نشده است و پرسيد ؟يعني چه ؟من نمي فهمم !پيشگويي چه چيزي را مي کني .
سيد علي پاسخ داد :گفتم که عمر دست خداست .اگر قبول کند ،سه سالگي او من هم شهيد مي شوم .
و حالا بچه سه ساله شده است .وقتي زن فهميد عمليات بزرگي در پيش است دلشوره اش بيشتر شد .
براي آشنايي بيشتر بسيجيان با عمليات آبي خاکي دوره ي آموزشي بر گزار شد .شريفي فرماندهي گردان بود .همراه فرماندهي لشکر در چادر تدارکات نشسته بودند .نظري مسئول تدارکات بيرون بود .وقتي فهميد سيد علي به خط آمده ،خودش را به چادر رساند .شريفي با ديدن او ،رو به فرمانده گفت :حاجي !من هم مي خواهم براي نيروها صحبت کنم تا مرا بشناسند .
فرمانده به شوخي گفت :چادر آقاي نظري چه چيزهاي خوبي دارد .
نظري که مي دانست سر به سرش مي گذارد ،با لبخند گفت :حاجي !شما که مي داني ،هر چه چادر بسيجيان ديگر دارد ،چادر ما هم دارد .
در همين حال ،سيد علي به چادر رسيد .شريفي با ديدن دوست صميمي اش که معاونش هم بود ،گفت :براي سلامتي معاونين اسلام ...هم صلوات .
سيد علي خنديد .داخل چادر شد و سلام عليک کرد .فرمانده گفت :نه با با !سيد مظلوم کربلا ،لبخند هم مي زند .
سيد علي نشست کنار نظري .شريفي پرسيد :از اين طرف ها ؟
آمدم سري به نظري بزنم .نزديک عمليات است .
تعجب کردم .گفتم به خاطر من از اين کارها نمي کني !
ناهار را دسته جمعي خوردند و سيد علي خدا حافظي کرد تا برود .نظري تا بيرون چادر او را همراهي کرد .سيد علي او را در آغوش گرفت و گفت :برايم دعا کن تا خداوند مرا قبول کند .فکر مي کنم ....
نظري پريد تو حرفش و گفت :من بچه ي طاغوت هستم حالا خدا توفيق داده تا به جبهه بيايم .به من نگاه نکن .خودت را ببين .يک لشکر قبولت دارند و پشت سرت نماز مي خوانند .
به جدم قسم ،تو را قبول دارم .دعا کن زود تر شهيد شوم .
اين حرف را نزد .جبهه به امثال شما احتياج دارد .
سيد حرکت کرد و رفت .نظري نگران به داخل چادر بر گشت .دستور رسيد نيروها به آبادان منتقل شوند .نظري به سرعت همه را جمع کرد .به آبادان رفتند .ظهر داخل چادر مسئولين گردان جلسه داشتند .بعد از جلسه ،سيد علي سر زده وارد چادر شد .نظري خوشحال او را در آغوش گرفت .سيد علي گفت که امشب عمليات است وبعد زد زير گريه .
نظري مي دانست حال و هواي سيد عوض شده .با اين حال به روي خود نياورد و گفت :چي شده ؟اگر کسيب تو را در اين حال ببيند ،ممکن است طور ديگري فکر کند .آرم باش .من دارم مي روم جاي يکي از بچه ها .شما که در ستاد هستي ؟
آره !شب حتما مي بينمت .
شب عمليات از راه رسيد .ماشين به اندازه ي کافي بود .
نيروها سوار شدند .نظري لوازم را داخل ماشين گذاشت و آماده ي حرکت شد .در همين حال ،سيد علي از راه رسيد و گفت :چه خبر است ؟چرا اين همه وسيله بار زده اي ؟مگر سفر هند و چين مي رويم .
ماشين به اندازه کافي داريم .اين وسايل را هم همراه نيروها مي بريم .
نه ،زياد است .يک مقدارش را خالي کن .
نظري دست به کار شد و مقداري از وسايل را خالي کرد .سيد علي به شک افتاد .کمي تامل کرد .ودوباره گفت :حا لا اگر فکر مي کني واقعا لازم است ،خالي نکن .
سيد جان ،شب عمليات خنده اي روي لب ما انداختي .گفتم که ،هم ماشين به اندازه ي کافي داريم و همه اين وسايل لازم مي شود .
دستور حرکت رسيد .نيروها از داخل روستايي عبور کردند .گردان کوثر از راست و گردان سيد علي از چپ . سيد معاون بود .فرمانده شريفي بود .دو دوست و يار قديمي که انگار خيال نداشتند از هم جدا شوند .
به خط رسيدند و گردان ها داخل کانال ها جا گرفتند .يکي از مسئولين به نظري گفت :برو مقداري از وسايل را خالي کن .امشب فقط ما نيستيم .بقيه هم نياز به کمک دارند .تو هم که راه را خوب بلدي .
چشم همه نيروها از خودمان هستند الان مي برم .
نظري راه افتاد . در راه يکي را ديد و پرسيد :سيد علي را نديدي ؟
چرا اتفاقا .مي گفت نظري تا اين جا آمده و حتي براي خالي کردن انکانات بچه ها ،جلو هم رفته .از او انتظار نداشتم تا اين حد جلو برود و خودش را به خطر بيندازد .
نظري مي دانست سيد علي نسبت به نيروها و تدارکات پشتيباني حساس است .چون در طول عمليات به آنها نياز بود و نمي بايست بي گدار به آب بزنند .
شب از راه رسيد و عمليات کربلاي 5 آغاز شد .نظري تا صبح به نيروها تدارکات مي رساند .صبح در حال عقب رفتن بود که تصادف کرد .ماشين دچار مشکل شد و هر کار کرد ،روشن نشد به محض اين که سيد علي را ديد ،موضوع را گفت .سيد علي دستور داد ماشين ديگري در اختيار او بگذارند .
شب دوم عمليات ،با آتش شديد دشمن ،بسياري از نيروهاي دو گردان شهيد و زخمي شدند .نيروها به خرمشهر بر گشتند .ساعت 2 بعد از نيمه شب بود .نظري دلشوري سيد علي را داشت .در همين حال ،يسر و کله ي سيد علي همراه با بچه هاي اطلاعات پيدا شد .نظري از خوشحالي از جا پريد .سيد علي گفت :ديديد گفتم بيدار است .
نظري زود چاي درست کرد .سيد علي پرسيد :براي چه نيروها را هنوز در خط نگه داشته ايد .
چکار کنم .رييس ،مسئول تدارکات است .شما با او صحبت کن .
سيد علي خيلي با مسئول تدارکات صحبت کرد .سر انجام قرار شد نيروها بر گردند .نظري به تصور اين که سيد علي هم بر مي گردد ،از ته دل خوشحال بود .در همين حال ،سيد علي خداحافظي کرد تا برود .نظري با تعجب پرسيد کجا ؟
مي روم مشهد نمي آيي ؟!خوب معلوم است ديگر ،خط مقدم .
مگر نگفتيد همه بر گردند ؟
انگار يادت رفته ،من در خط هم مسئوليت دارم .
اين بار نظري بود که به سيد علي سفارش مي کرد که مواظب خودش باشد .
سيد علي حرکت کرد .نظري همان جا نشست .عجب شبي بود .دوباره نگران و اضطراب به سراغش آمد .
روقيه دو سه روزي مي شد که گريه مي کرد .مادرش هر کار مي کرد .بچه آرام نمي شد .
سه روز از شروع عمليات مي گذشت .نيروها رسيده بودند به دروازه هاي شهرک دو عيجي ؛خسته و کوفته .نزديک غروب با با نظر همراه شريفي و ابراهيمي سه گردان را بردند جلو و پشت خاکريز مستقر کردند .سيد علي طاقتش تمام شد .از تشنگي حتي چشمانش هم باز نمي شد .رفت سر بخت يک دبه .آن را بلند کرد و يک نفس آن را سر کشيد وعجب شانسي ؛دبه ي نفت بود .حالش بد شد و با با نظر فرستادش عقب .
شريفي مثل بچه ها ،براي سيد علي گرفته بود و همه اش به شوخي مي گفت :خوب شد رفت و گر نه تير و ترکش مي خورد و منفجر مي شد .
شهرک دو عيجي گلو گاه ارتش دشمن بود .آن شب بسيجي ها باز هم پيشروي کردند .اما صبح که شد .زمينگير شدند انگار هر چه تانک بود ،آن جا رديف شده بود .آن قدر آتش شديد بود که گاهي با با نظر دعا مي کرد زمين دهان باز کند و او را ببلعد .در همين گير و دار ،سر و کله ابراهيمي پيدا شد .بابا نظر رفت رو خاکريز تا نگاهي بيندازد .ناگهان يک جيپ 106 عراقي از خاکريز عراقي ها مستقيم آمد .طرفشان .بابا نظر داد زد :بچه ها ،سالم مي خواهم شان .
دو نفر سوار جيپ بودند که يکي شان زنده ماند .ابراهيمي او را گرفت و برد پيش بابا نظر وابراهيمي گفت :جناب سروان زخمي شده اند .
بپرس براي چه اين کا ر را کردند ،مگر مي خواستند خود کشي کنند .
مي گويد مجبورمان کردند .فرمانده گردان اسلحه اش را گذاشت رو پيشاني مان و گفت برويد جلو و گر نه مي زنيم تان .
مي گويد نامش سرهنگ جشعمي است .دو شب پيش او را منتقل کردند اينجا .صدام گفته بايد شما را عقب بزند .
300 تا تانک هم آن پشت رديف کرده براي اين کار .با اين که خوب کار مي کند اما هيچ وقت نمي آيد جلوي نيروهايش رو خاکريز .
بعد از چند سوال و جواب ،اسير را فرستنادند قرار گاه .در همين حال ،ناگهان تانک هاي عراقي حمله کردند .همه دستپاچه شدند .بابا نظر ياد شريفي افتاد که رفته بود .عقب اگر بود ،مي توانست کمک خوبي باشد .آن ها تاريک شدن هوا ،با پاتک عراقي ها مقابله کردند .همه از خستگي ولو شدند رو زمين .
ساعت 8 شب بود که فرماندهي لشکر با بيسيم به بابا نظر گفت شريفي دارد مي آيد .شما براي استراحت بر گرديد .
ابراهيمي و بابا نظر تو سنگر بودند که سر و صداي شريفي بلند شد :کجاست اين مرد که هر چه صدا مي زنم جواب نمي دهد .
ببخشيد دنبال کسي مي گرديد ؟
ها !گمشده ام .
بفرماييد داخل .اين جا نشسته و منتظر شماست .
بعد هم با ابراهيمي رفتند و با شريفي روبوسي کردند .
شريفي گفت :شما بر و عقب ،اما اين شب آخري هواي مرا داشته باش
يعني چه ؟شب آخري ديگر چه صيغه اي است .
همين که گفتم .حتي خوابش را هم ديده ام .وقتي مي آمدم ،به فرمانده لشکر هم گفتم .
سيد علي تا اين را شنيد ،گفت :حالا که گفتي بگذار بگويم من هم خواب ديدم .بابا نظر که نگران شده بود .زد به شوخي و متلک .بعدش هم گفت :بفرما !شما هم خوابتان را بگوييد .چرتکه که نمي اندازد .پولي هم که نمي گيرد .
گوش کن بابا نظر .به جان همين چريک پير خواب ديدم که در عمليات خوب جنگيدم .آمدم نزد شما و فرمانده لشکر .ايشان نامه اي داد به شما .بعدش شما نامه را داديد به من و گفتيد برو سوريه ،زيارت قبر حضرت زينب (س) .من هم راه افتادم که بروم .ديدم خانمي با لباس هاي سبز روبند دار آمد و گفت که سيد کجا مي خواهي بروي ؟گفتم مي خواهم بروم زيارت مرقد حضرت زينب (س) .گفت شما زحمت نکشيد ،ما آمديم خدمت شما .حالا تعبير خواب من چه مي شود ،حاجي بابا ؟
من چه مي دانم که تعبير خواب تو چيست .خب شريفي ،آمدي تا من بروم استراحت کنم ،درست است ؟
از سر شب داري مي جنگي ،برو و صبح بيا و ببين من چه کرده ام .
سيد علي پريد ميان حرف شريفي و گفت :پس من همراه بابا نظر مي روم و صبح بر مي گردم .
حالا تو هم بابا نظر شناس شدي براي من ؟!
چهار سال معاون شما بودم .مي خواهم چند عمليات هم در کنار بابا باشم .
برو و هميشه بابا نظر باش چون ديگر شريفي را نمي بيني .
بابا نظر و سيد علي راه افتادند .چند قدمي که رفتند ،متوجه شدند که يکي پشت سرشان است .بر گشتند .شريفي بود .گفت :يعني همين طوري داريد مي رويد .
بابا نظر گفت :خوب مي رويم تا در قرار گاه چند ساعتي استراحت کنيم .
بياييد خداحافظي کنيم .
چند بار اين کار تکرار شد .آخر سر بابا نظر که بغض کرده بود ،گفت :من ديگر به قرار گاه بر نمي گردم .
نه برويد شما بعد از شريفي کار سختي داريد .
راه افتادند چند دقيقه اي نگذشت که بابا نظر صدايي شنيد .به سيد علي گفت :مرا باز صدا مي زند .
شما هم خيالاتي شديد .
ناگهان صداي بيسيم چي شريفي را شنيدند :حاج آقا ،حاج بابا .شريفي شهيد شد .
نفهميدند چطوري به شريفي رسيدند .عجيب بود .انگار شريفي سالها در خواب سير مي کرد .جنازه اش را گذا
لینک کپی شد
نظر شما


