عاصمي,عليرضا

کد خبر: ۱۱۴۳۲۱
تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۸۶ - ۱۶:۲۷ - 29October 2007
بي خوابي همچنان تو چشمان روشنش موج مي زد .با آن که از سلامت همسرش اطمينان کامل داشت ،دلشوره ازارش مي داد .شب گذشته را به خاطر آورد .تا صبح پلک روي پلک نگذاشته بود .شايد تمام کاشمر را قدم زده بود و بر گشته بود .شايد هم فقط خياباني را که خانه موچکشان در ان جا بود ،هزار بار با لا و پايين کرده بود .
خودش دنبال ما ما رفته بود .زن انگار که از قبل خبر داشته باشد ،با اولين زنگ در را باز کرده بود رويش غبا صورتي پر از خنده .به خانه که رسيده بودند ،دستور پشت دستور .او هم مثل شاگرد انجام وظيفه کرده بود ؛بي هيچ اشتباه يا غلطي در کار گرفته شده .ها ،کجايي آقا معلم .
با با ي مدرسه بود که صدايش مي زد .هيچ جا ...همين جا پيش شما .
خبري شده اين قدر تو خودت هستي .
مانده بود چه بگويد .شايد شرم داشت از گفتن اين که پدر شده .آن هم پيش پيرمردي که کمر خم کرده بود و دست و پا مي لرزاند .
خانم ...فارغ شده اند .
به سلامتي ...چي هست ،پسر يا دختر ؟
پسر .
اسمش را چه گذاشته اي ؟عليرضا .
خدا برايت ببخشد .
راستي اگر زحمت نيست ،يک جعبه شيريني بخر بياور .
اي به روي چشم ...تا بعد از زنگ ،جعبه شيريني آماده است .خيالت جمع ،آقا معلم .
عليرضا عاصمي در پاييز سال 1341ه ش  مصادف با اول رجب در شر کوچک کاشمر ،شهر شهيد آزاده آيت الله سيد حسن مدرس به دنيا آمد .
عليرضا پسر بزرگ خانواده ،در دامان پدر و مادر ي مومن رشد يافت .تحصيلات ابتدايي را در مدرسه اي که مسائل و آداب اسلامي در آن رعايت مي شد ،شروع کرذد .او با بهره گيري از جلسات مذهبي که در کنزل شان بر گزار مي شد ،با معارف ديني و تا حدي با اوضاع سياسي و اجتماعي آشنا شد .
خانواده عليرضا به عنوان افرادي متدين خوش نام و اهل خير در ميان مردم معروف بوده و هستند . در مهر 1357 به همراه دوستانش ،اولين راهپيمايي دانش آموزان در کاشمر را بر گزار کرد که خود سر آغاز حرکت هاي مردمي در اين شهر شد .
با پيروزي انقلاب اسلامي ،عرصه ديگري در مقابل او گشوده شد و فعاليت هايش را در قالب انجمن اسسلامي دبيرستان ،فراگيري آموزش نظامي و گشت زني شبانه در شهر ادامه داد . با شروع جنگ تحميلي در آخرين روز شهريور 1359 شور و نشاط خاصي در وجود او براي دفاع از حريم انقلاب شعله ور شد . يک هفته بعد ،با سن کمش و اصرار بسيارش ،جزو اولين گروه عازم جبهه هاي جنگ شد .پس از هفته هاي مديد و ملال آور ،همراه شش نفر از نيروهاي کاشمر ؛از اهواز به خط مقدم جبهه يعني سوسنگرد رفت .از همان ماه هاي اول که در جبهه سوسنگرد بود ،با ادوات مختلف جنگي آشنا شد . اولين بر خورد او با مين و علاقه اي که به تخريب پيدا کرد ،او را براي آموزش دوره هاي آموزش مين که در پادگان منتظران شهادت دراهواز بر گزار مي شد ،کشاند . خيلي زود خنثي کردن مين هاي مختلف را فرا گرفت و به عنوان فرمانده گروهي از تخريب چي ها معرفي شد .
عمليات طريق القدس دربستان و در آذر 1360 اولين عمليات بود که «عليرضا» به عنوان نيروي تخريب در آن شرکت کرد .بعد از آن هم عمليات طريق القدس ،محرم ،والفجر مقدماتي ،والفجر 8 ،بدر،،خيبر و ... در عمليات بستان مجروح شد . همه ي بدنش را ترکش پوشاند و با دستي شکسته به بيمارستان شيراز و بعد به مشهد منتقل شد .
در سال 1362 در حالي که از مدت ها پيش به عنوان جانشين تخريب قرار گاه کار مي کرد ،به عنوان فرمانده تخريب قرار گاه کربلا انتخاب شد .
عليرضا با استفاده ار فرصت هايي که گه گاه به دست مي آورد ،ديپلم خود را در سال 1361 گرفت و در سال 1363 در مرکز تربيت معلم شهيد« باهنر»در« تهران» پذيرفته شد ولي طاقت دوري از جبهه را نداشت .اولين شبي که در تربيت معلم خوابيد ،صبح به« کاشمر» تلفن زد و گفت :سخت ترين شب عمرم ديشب بود که راحت روي تخت خوابيدم ولي دوستانم زير خمپاره ها بودند .
همان روز عازم جبهه شد و تعدادي استاد ودانشجو را هم با خود بر د .
اعتقاد ش اين بود که در جبهه با يد عمليات کرد ،در غير اين صورت يا آموزش داد يا آموزش ديد .لذا با تمام وجود در صدد انتقال تجربيات و دانسته هاي رزمي به نيروها بود .رشد دادن نيروها از خصلت هاي عليرضا بود .
طراحي جنگ افزار هاي مورد نياز در عمليات از ويژگي هاي ديگر عليرضا بود . تهيه فرش برزنتي براي گستردن روي سيم خاردار آتشبار ارپي جي ،موشک براي اهندام دژ دشمن و تهيه انواع تله هاي انفجاري از جمله آنان بود ند .
با پيگيري هاي او،در اواخر شهريور 1362 بخشي از بيابان جاده اهواز – آبادان براي بناي اردوگاه نيروهاي تخريب در نظر گرفته شد .بناي اوليه اردوگاه با يک تانکر و چند چادر گذاشته شد .بعد ها مقدمات ساخت سوله و نماز خانه اردوگاه فراهم شد .
در پاييز 1362 با دختري از« تهران» ازدواج کرد .همسر عليرضا ،زندگي مشترک خود را با جنگ پيوند زد و راهي« اهواز» شد . شروع زندگي شان در يکي از اتاق هاي نه متري هتلي در« اهواز» بود .ثمره اين ازدواج ،نوزاد پسري به نام« رسول» شد .
در عمليات «والفجر هشت» ،علي دچار کمبود کلسيم شد .دست هايش ترکيدگي پيدا کرده بود .و چند روز بعد هم شيميايي شد و به رغم ان که دو هفته استراحت مطلق داشت ،سريع به منطقه بر گشت .
در سال 1365 عازم تيپ« ويژه پاسداران» در «کرمانشاه» شد .اين تيپ تحت امر قرار گاه «رمضان» قصد انجام سلسله عمليات برون مرزي را داشت .عمده نيروهاي زبده و قديمي تخريب در قرار گاه «رمضان» دور «عليرضا»جمع شدند .
او همراه تعداد محدودي از نيروها براي شناسايي کيلو متر ها مسير عمليات برون مرزي ،روانه خاک عراق شدند .اين شناسايي ،سر آغاز عمليات «فتح چهار» بود .بعد از مدتي ،به ايران بر گشتند و نيروي تخريب به فرماندهي «عليرضا »عازم عمليات ديگري شدند .
با بمباران شهرها ،به خصوص «کرمانشاه: ،عمليات «فتح دو» و «سه» در« سليمانيه» و «اردبيل » انجام و همزمان مقدمات عمليات «فتح چهار» مهيا شد .
«عليرضا»پس از سالها مجاهدت خستگي ناپذير، در روز شنبه 13 دي سال 1365 ساعت سه بعد از ظهر با انفجار بمبي در در خارج از «کرمانشاه» ،به همراه سه تن ا ز يارانش به شهادت رسيد .
منبع:"مين هاي دوست داشتني"نوشته ي ،داودبختياري دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1385



خاطرات
داود بختياري دانشور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
پدر عليرضا راه مي افتد مي رود .مادرش هم همين طور .دايي رضا و عمو حسين هم . ما آخرين نفر هستيم .عليرضا مشغول جابجابي اعلاميه ها است .من جلوي در کنار موتور هستم .
گروهبان مهر جو ،از همسايه هاي کوچه يکهو پيدايش مي شود .قد کوتاه و شکم گنده اي دارد .ابروهايش چنان پهن است که به دم گربه مي ماند .سبيل هايش دهان گنده اش را پوشانده .هول و دستپاچه موتوررا ول مي کنم و مي روم داخل خانه .
گروهبان مهر جو ...گروهبان مهر جو ...
اين موقع از روز ؟!
آره ... خودش است .
پدر و مادرم را ديد ؟
نه ان ها رفته بودند تو خيابان که او داخل کوچه شد .
عليرضا که از اتاق زد بيرون .نفس بلندي کشيد .بعد پشت مي چسباند به ديوار .اعلاميه ها زير پيراهنش به قاب عکس مي ماند .
حالا چکار کنيم ؟
هيچي .مي رويم دنبال کارمان .حا لا چرا آمدي داخل خانه ؟
ترسيدم .ترسيدم سوالي چيزي ازم بپرسد و تويش بمانم .ان قدر هم حالي اش نيست .فکر مردي کي است .يک گروهبان که بيشتر نيست .
عجب دا و جراتي داري تو ،عليرضا .
برو پيش موتور ...تا شک کرده .
عليرضا بر عکس من آدم پر دل و جراتي است .جلوي در ،گروهبان مهر جو ايستاده کنار موتورم .يک دستش به کمرش است و يک دستش به کلاهش .مردي با چشم هاي دريده از کنارمان رد مي شود .عابر است .خدا را شکر مي کنم .
خانواده عاصمي هستند ؟
نه ...يعني فقط عليرضا است .
دست مي گذارد روي زنگ .از لاي در ،عليرضا را صدا مي زنم .
نبايد با آن ريخت و قيافه بيايد جلوي در .جوابي نمي دهد .خدا خدا مي کنم صدايم را شنيده باشد .
تو همدست عليرضا هستي ؟
مي مانم چه بگويم .تته پته کنان مي گويم :من دوست عليرضا هستم ...تو يک مدرسه درس مي خوانيم ؛همکلاسي اش ...
پس خوب مغزت را شستشو داده .
فکر مي کنم مگر مي شود مغز آدم را شست که عليرضا مي آيد جلوي در .
سلام ،فرمايشي بود گروهبان ؟
گروهبان نگاه چپي به عليرضا مي اندازد و کلاهش را از سرش بر مي دارد .بعد سرش را مي خلاراند .و بلند مي گويد :اعلاميه هاي توي خانه ما ،کار تو بود ؟
اعلاميه ها ؟!کدام اعلاميه ها آقاي مهر جو .گير دادي ها !
خودت را به کوچه علي چپ نزن .همان اعلاميه هاي آقاي خميني ...که نمي دانم با اين کمملکت چکار دارد .
جنجال و سر و صداي گروهبان کوچه را بر مي دارد .چند تا از همسايه ها مي آيند بيرون .دو تا از مردها با زير شلواري کنارمان مي ايستند .قيافه خنده داري پيدا کرده اند .عليرضا همان طور زل زده تو صورت سرخ شده گروهبان مهر جو .يکهو گروهبان مي ترکد :پررو ...نگاهم نکن .جواب بده .همسايه ها با دهان باز به عليرضا نگاه مي کنند .عليرضا به صورتشان مي خندد .همسايه ها سر تکان مي دهند .هيچ کدام دل خوشي از گروهبان مهر جو ندارند .يکي از مردها آهسته مي گويد :با بچه چکار داري ؟آقاي عاصمي را صدا کن .
اين بچه است ؟ده تا ي من را تشنه مي برد لب چشمه و بر مي گرداند .تمام کاشمر را سر کار گذاشته ...فکر کردي آقاي عاصمي خودش از کارهاي اين بچه بي خبر است .
مرد انگار بدش نمي آيد سر به سر آقاي مهر جو بگذارد .گروهبان يکهو مثل ديوانه ها مشت مي کوبد رو سينه مرد .
برو پي کارت ،فضولي اش به تو نيامده .
مرد که انگار ترسيده بود ،يک قدم به عقب بر مي دارد .عليرضا پا مي گذارد جلو تر ،درست رو به روي شکم گنده گروهبان .
پدرت کي مي آيد ؟
نمي دانم ...رفته اند مهماني .
گروهبان نگاه به داخل خانه مي اندازد و مشت گوشتالودش را مي کوبد به در .در همراه شيشه هايش مي لرزد ؛مثل دل من .عليرضا در را چهار تاق باز مي کند .
کسي خانه نيست .باور نداريد ،داخل شويد .
با اين حرف عليرضا ،وحشت سر تا پايم را بر مي دارد .آب دهانم خشک شده . چشم هايم از کاسه بيرون مي زند .عليرضا خونسرد ايستاده که گروهبان داخل خانه شود .گروهبان پوتين هاي براقش را مي کوبد به زمين ؛انگار که احترام نظامي بگذارد .بعد تا جلوي در مي رود و دست هايش را مي گذارد دو طرف چهار چوب آهني در . هيکل گردش ،نصف در را پوشانده است .
يکهو بر مي گردد و زل مي زند به صورت عليرضا که خونسرد است و بي خيال . فکش را رو هم مي کشد و راه مي افتد طرف خانه شان .من هم ول مي شوم رو موتور .همسايه ها همه مي روند طرف خانه هايشان .عليرضا بر مي گردد داخل خانه .انگار که هيچ اتفاقي نيفتاده است .
راه بيفت دير کرديم ...الان پدر نگران مي شود .
تا موتور را روشن کنم ،عليرضا مي پرد ترکم . باد با سوز شروع مي کند به وزيدن .مشت مي کوبم رو شکم عليرضا .عليرضا به خنده مي افتد .
بايد احتياط کنيم .شهرباني چي ها همه جا هستند .
با آن همه سفارش عليرضا ،از جلوي خانه گروهبان مهر جو مي گذريم .گروهبان جلوي در ،با زير شلواري ايستاده .ما را که مي بيند ،مي رود داخل .انگار مي ترسد از ابهتش من شود .هر دو مي زنيم زير خنده .
کي حال مان را بگيرد خدا مي داند .
من که زهره ترک شده بودم عليرضا .
اين طور موقع ها ،خودت را بزن به بي خيالي .
نمي توانم مثل تو باشم ،خيلي تمريم کردم ..
موتور را درست جايي که با پدر عليرضا قرار داريم ،نگه مي دارم .
دير کرديم ،رفته .
حالا چکار کنيم ؟
همه را خودمان پخش مي کنيم .آن ها کارهاي مهمتري دارند .

هوا تاريک شده .باد شدت گرفته .تازيانه اش صورت را خراش مي دهد و مي سوزاند .سر هر کوچه که قرار است اعلاميه پخش شود ،ترمز مي زنم .عليرضا مي دود تو کوچه .تا بر گردد ،دلم هزار راه مي رود و از ترس اين که گرفته باشندش ،خيس عرق مي شوم .
بچه ،مگر تو خانه نداري واين جا براي چه ايستاده اي ؟
صداي مامور چنان تو دلم را خالي مي کند که نزديک است موتور را ول کنم و پا به فرار بگذارم .نفسم بند آمده .نگاهم به کوچه اي است که عليرضا رفته داخلش .جک موتور را مي زنم و سر پا نگه اش مي دارم .مامور مثل بختک افتاده با لاي سرم .قد بلند است و هيکلي .
منتظر دوستم هستم .
بي خود ...اين جا توقف ممنوع است .
يکهو سر و کله عليرضا پيدا مي شود .از دويدنش مي فهمم اتفاقي افتاده .مي نشينم روي موتور و هندل مي زنم .روشن مي شود .بايد آماده شوم براي فرار .عليرضا رسيده نرسيده ،مي پرد ترک موتور و تا مامور دهان باز کند ،گاز موتور را مي گيرم و به راه مي افتم .
تا مي تواني گاز بده .شهر باني چي ها دنبالم هستند .
سر مي چرخانم .جيپ شهرباني ،با چراغ هاي نور بالاي تندش پشت سرمان است .دو موتور سوار هم پشت سر و کنارش .فاتحه مان خوانده است .خيلي وقت بود دنبال عليرضا بودند .هر بار قسر در رفته بود .دلم مي گويد اين بار چنگ شان هستيم .از آينه نگاه مي کنم به صورت عليرضا .خونسرد دارد چيزي را زير لب زمزمه مي کند .ذکر مي گويد .
يک جا نگه دار ،پياده شو و فرار کن .با موتور مي روم .
چي ؟تو را ول کنم ...حرفش را نزد .اصلا اگر نگه دارم ،مي گيرندمان .
ني پيچم تو يکي از کوچه هاي کنار خيابان اصلي .يکي از موتور ها پشت سرمان است .جيپ با تمام سرعت مي تازد .رعدي تو دل آسمان مي ترکد .دانه هاي باران مي ريزند رو سرمان .لرزم مي گيرد .
موتور مي پيچد جلو مان .تا پياده شويم ،دوره مان مي کنند وبعد نرسيده ،مي گيرندمان زير مشت و لگد .بيشتر عليرضا را مي کوبند .انگار دل پري از او دارند .نور تند چراغ هاي جيپ ،کورمان کرده .هل مان ميي دهند توي جيپ .
با او زياد کاري نداشته باشيد ...همه اش زير سر اين عاصفي است .
صداي گروهبان مهر جو است .با اين حرفش ،سييلي است که صورت عليرضا را سرخ مي کند .گريه ام گرفته .دلم به حال عليرضا مي سوزد .منتظر صدايي از او هستم .حتي آخ هم نمي گويد .سر سختي اش مامور ها را ديوانه کرده .
تو شهرباني ،مي اندازندمان تو اتاق کوچک و تنگ که اسمش سلول است .تعريفش را از عليرضا شنيده بودن .هيچ فکر نمي کردم اين ريختي باشد .به لانه حيواني مي ماند جا به جا نشده ايم که دو مامور با توم به دست ،داخل مي شوند يکي شان من را مي گيرد و آن يکي مي افتد به جان عليرضا .چنان مي زند که انگار کنده درخت پيري را مي کوبد .
مانده ام چرا من را نمي زنند .مي خواهند من را بترسانند تا جاي اعلاميه ها را لو دهم .
شب از نيمه گذشته که عليرضا را ول مي کنند .سر و صورتش باد کرده است .و خون بلوزش را قرمز کرد .کنارش مي نشينم .مي زنم زير گريه .چنان که صداي عليرضا در مي آيد .
حالم ...خوب است ...فقط مقاومت کن .به خاطر کتک هايي که به من مي زنند ...چيزي از دهانت بيرون نپرد .
قول مي دهم کاش من را هم مي زدند .
عليرضا تا صبح پلک نمي گذارد .اما من چند بار چرت مي زنم .ورم صورت عليرضاتا صبح چند برابر شده ؛مثل توپ فوتبال .
هوا روشن شده که در سلول کوبيده مي شود به ديوار .از جا مي پرم .عليرضا از درد جمع شده گوشه سلول .با اين حال ،ترسي تو چشم هاي گود افتاده اش ديده نمي شود .ماموري داخل مي شود .خنده زشتي گوشه ي لبش است .چشم هايش را ريز و درشت مي کند معلوم است آمده سوال پيچ مان کند تا يکي مان مقر بيايد .
مستقيم مي رود بالاي سر عليرضا .شروع مي مند به سوال کردن .از زور سر درد ،چيزي ا ز حرف هايش نمي فهمم .فقط نگاهم به لبهاي کبود عليرضا است . به خيالم مي رسد ،دوخته اند ش با نخ و سوزن کلفت .
نيم ساعت نگذشته که مرد با خونسردي عليرضا ديوانه وار نعره مي کشد .معلوم است اجازه کتک کاري ندارد وفکش را مي کشد رو هم از صداي دندان هايش دلم ريش مي شود .
سربازي با دو ليوان شير و کيک داخل مي شود .مرد ليوان را مي گيرد جلوي دهان عليرضا وعليرضا با دست مي کوبد به ليوان .شير مي پاشد رو پيراهن آهار دار و اتو کشيده مامور .
مامور ليوان را مي کوبد زمين و از سلول مي زند .بيرون .فرياد مي کشد وفحش مي دهد به عليرضا .
نگاه مي کنم به صورت عليرضا .خونسرد است .شيطنت تو چشمانش موج مي زند .آهسته مي گويد :شير و کيک را بخور ...
به من کاري نداشته باش .
مي آيم چيزي بگويم که مي گويد :به خاطر من .
دو دل شير و کيک را تا سرباز برسد ،مي خورم .دست و پاهايم جان مي گيرد عليرضا کشان کشان مي آيد کنارم . دستم را مي گيرد .آهسته مي گويد : همه اعلاميه ها را پخش کردم ...
دسته ي آخر بود که اين اتفاق افتاد ...دنبالم بودند ...خدا کند که پدرم را نگرفته باشند .
پدر عليرضا معلم است .بگيرندش ،بي برو برگرد .بيرونش مي کنند .
از ظهر گذشته که دو تا سر باز مي آيند سراغ مان .چنگ مي اندازند به لباس مان و مي کشانندمان بيرون .پدر عليرضا تو اتاق رييس شهرباني ايستاده .نمي گذارند نزديکش رييس چند برگ نوشته شده با امضا است تعهداتي است که پدر عليرضا داده .
به ساعت نکشيده ول مان مي کنند ؛بعد از هزارذ تا نصيحتي که رييس شهر باني به من و عليرضا مي کند .مي دانم يک گوش عليرضا در است و گوش ديگرش دروازه .تا روزي که انقلاب به پيروزي برسد ،دست از فعاليتش نمي کشد .

اولين اعزام خيابان ها را انگار کشيده بودند هر چه مي دويد ،به خانه نمي رسيد .نگراني مثل خوره جانش را مي خورد .کتاب هاي مدرسه به نظرش بدبار و سنگين بودند .دست به دست شان کرد .از کنار چند نفر از بچه ها ي دبيرستان گذشت .فرياد زدند :کجا با اين عجله ؟
جوابي نداد .فقط دست تکان داد .تو کوچه که ايستاد .نفس تازه کرد و قدم هايش را بلند برداشت .کليد انداخت تو قفل که در باز شد .مادر بود .سلامي داد و دويد طرف اتاقش .مادر با دهان باز ،نگاهش کرد . زير لب گفت :يعني چه خبر شده ؟از خير خريد گذشت و بر گشت عليرضا ساک به دست ،ايستاده بود جلوي کمد چوبي لباس ها .قد کوتاه و هيکل باريکش ،توي آينه ترک خورده روي در کمد ،موتاه تر به نظر مي رسيد .رفت ايستاد پشت سرش .
لباس هايت تو بقچه هاي طبقه پايين است .بقچه سفيد مال تو است .مواظب باش به هم شان نزني ...بعد بيا ناهار بخور .
ناهار را که خورده نخورده ،ساک را انداخت رو دوشش .صورت مادرش را بوسيد و راه افتاد .مادر خنديد و نگاهش کرد .
نمي خواهي بگويي کجا مي روي ؟
جبهه ديگر .مگر پدر نگفت ؟
پدر هم مثل تو .حرف هايش فقط مال خودش اسا .
امروز اعزام است از جلوي مقر سپاه .
مگر قبولت کرده اند ؟تو که هنوز مدرسه داري .
قبول که مي کنند .درسم را هم بر مي گردم ،مي خوانم .شما نگران نباش .
مادر از جا کنده شد و آينه و قرآن و ظرف آب را گرفت تو دستش .
جلوي ساختمان روابط عمومي سپاه ،پر بود از جمعيت .از ميان شان گذشت .چشم چرخاند .دنبال آشنا .هيچ کس رانديد .
يعني تو کاشمر هيچ آشنايي نداشتم ؟
از سوال خودش جا خورد .چشمش افتاد به صف طولاني جلوي در يکي از اتاق ها . پا تند کرد .کسي فرياد زد :ته صف آن جاست .
رفت ته صف .زيپ ساک را باز کرد . دنبال شناسشنامه اش گشت .پيدايش نکرد .ترسيد جا گذاشته باشد .
خودم گذاشتمش توي ساک .
دو باره گشت ته ساک زير شلوارش بود .برش داشت و ورق زد . يک هفته از هفده سالگي اش مي گذشت .با حرص پا کوبيد رو زمين .نفر جلو اي اش که سر تراشيده اي داشت .بر گشت و با تعجب نگاهش کرد .عليرضا سري تکان داد و خنديد پسر خيلي جدي بر گشت .
انگار که خودش پدر بزرگ است .
سر پسر دوباره چرخيد .نگاه عميقش را خيره کرد تو صورت عليرضا .عليرضا زل زد تو چشم هايش سر پسر چرخ خورد سر جايش .
چند نفر غر غر کنان از کنار صف گذشتند ،ساک به دوش و شناسنامه به دست .نگاه کرد به قد و بالايشان .بلند تر از خودش بودند .يکهو ته دلش خالي شد .مثل بچه اي که سيلي خورده باشد فگونه هايش گر گرفتند .خواست بدود دنبالشان .چند تا سوال ،مي توانست آرامش کند .بي خيال شد و بر گشت سر جايش .
تا به اتاق اعزامي برسد ،هزار بار تو ذهنش تاريخ تولدش را پاک کرد و دوباره نوشت .
همه اش يک سال ،يک هفته کمتر .
بغضش گرفت .قورتش داد .لب پاييني اش را گرفت زير دندان .نگاه انداخت به اتاق .دو نفر دو نفر داخل مي شدند .دو ميز بود با دو مسئول اعزام مکه پشت ميز نشسته بودند .صورت هر دو خسته از کار و حرف بود :کاش نفر اول بودم ...به نفر هاي اول زياد گير نمي دهند .
شروع کرد به اعا خوتندن ؛هر چه بلد بود .ديگر نه به مسئول هاي داخل اتاق فکر مي کرد و نه به تاريخ تولدش .زنگ ساعت ديواري داخل اتاق شروع کرد به زنگ ردن .نشمردشان .انگار از گذشت زمان مي ترسيد .کسي از ته صف هوار کشيد :پس چرا حرکت نمي کنيد ؟
صداي چند نفر ديگر هم بلند شد .يکي از مسئول ها ،از پشت ميز کنده شد .خستگي سر تا پايش را له و مچاله کرده بود .تا جلوي در رفت و بر گشت .انگار حوصله جر و بحث نداشت .
همراه پسري که کله اش را از ته تراشيده بود ،داخل اتاق شدند .شناسنامه اش را گذاشت روي يکي از ميز ها .مسئول بي نگاه به او شناسنامه را ورق زد .بعد سر تکان داد .و آهسته گفت :يک سال زود آمده اي ...برو پي درس و مشقت .
از حرف آخر مرد زورش آمد .نمي دانست چه بگويد .احساس کرد قرباني بي عدالتي شده .
چرا بايد هميشه گره تو کارم بيفتد ؟حتما خدا دارد امتحانم مي کند .
يک سال که چيزي نيست ...
بگو يک روز ،نمي شود .برو ...برو سال ديگر همين موقع بر گرد .
اشک چشم هايش را پر کرد .با تمام قدرت جلو فرو ريختن شان را گرفت .ساک به دوش بر گشت تو راهرو .چند نفر سوال کردند :چي شده ؟رد شدي ؟عيب ندارد .
راهش را کشيد تو حياط .آفتاب همچنان بي رمق مي تابيد .ناگهان کسي فرياد کشيد اتوبوس ها آمدند ...اتوبوس ها آمدند .
دويد تو خيابان .قلبش مثل طبل مي کوبيد .آب دهانش خشک شده بود .به سر گردان ها مي ماند . به حسرت ايستاد به نگاه کردن .اتوبوس ها پشت سر هم پارک کردند .عليرضا بي اختيار تا نزديک شان رفت .ايستاد به نگاه کردن .انگار براي اولين بار بود که اتوبوس مي ديد .
اين ها با همه ي آن هايي که ديدم فرق مي کنند .هدف شان ...مسيرشان ...
رو نوک کفش هايش ايستاد و زل زد به داخل اتوبوس .خودش را روي يکي از صندلي ها ديد .چيزي از دلش پايين ريخت .کسي صدايش زد .
چکار مي کني بچه ؟
با حرص سر بر گرداند .راننده اتوبوس ،با دست هاي سياه و لباس روغني ،گره اي هم به ابرو داشت .
تو هم جزو اعزامي ها هستي ؟
سوال راننده حرصش را خواباند .احساس خاصي به مرد پيدا کرد .
باه ،آمده ام اعزام بشوم ولي قب.ول نمي کنند .
مرد چشم هاي درشتش را سر تا پاي عليرضا کشيد و دست هاي سياه و روغني اش را ماليد به هم .
حتما سنت کم است ...جبهه جاي بچه ها نيست .
من بچه نيستم .هفده سا ل و يک هفته از عمرم گذشته .
به قد و قواره ات نمي خورد .
صداي بلند گو تو خيابان هم پيچيد .مسئول اعزام از کساني که ثبت نام شده بودند ،مي خواست به خط شوند .
بند دل عليرضا پاره شد .بي خداحافظي با مرد و بيجواب ،دويد طرف ساختماتن .محوطه همچنان شلوغ بود .کساني که ثبت نام کرده بودند ،با خنده مي ايستادند پشت سر هم .بقيه ماتم زده نگاهشان مي کردند .
اشک عليرضا در آمده بود .راه افتاد طرف اتاق اعزام .
مي خواست با التماس هم که شده ،ثبت نام کنند .تو ذهنش چيزهايي مي گذشت کخ تا آن روز نگذشته بود .قطرات درشت اشک ،در چشم هايبش رو هم غلطيدند .با هر قدمي که به اتاق نزديک تر مي شد ،با لا تر مي رفت .
دوباره صداي بلند گو محوطه را رو سرش گذاشت .بر گشت و نگاهي از سر نا اميدي به محوطه انداخت .به نظرش آمد فرسنگ ها از آن ها دور است .پا تند کرد .در اتاق اعزام ،چهار تاق باز بود .ترسيد کسي داخل نباشد .مردي که ردش کرده بود ،پشت ميز نشسته بود .چند لحظه اي ساکت ايستاد جلوي در اتاق .يکي از پرونده هاي روي ميز افتاد پايين .مرد چرخيد که نگاهش با نگاه خيس عليرضا گره خورد .
تو هنوز اينجايي ؟مثل تو خيلي هستند ...کاري از دست من ساخته نيست .من طبق قانون عمل مي کنم .
بي هدف داخل اتاق شد .اشک تا زير گلويش را خيس کرده بود .مي خواست به دست و پاي مرد بيفتد .مرد ايستاد و دست هايش را محکم گرفت .نگاه مرد بهت زده بود .
هيچ کدام از اين هايي که رد شان کرديم ،سماجت تو را ندارند .
عليرضا بغض آلود گفت :يک نفر که قانون را به هم نمي زند .
چرا . قانون يک نفر يا چند نفر نمي شناسد .حالا عاقل باش .اشک هايت را جمع و جور کن و بر و خانه .چشم به هم بگذاري ،يک سال گذشته ...تازه يک هفته اش راهم پشت سر گذاشته اي ! عليرضا آرام دستش را از دست هاي مرد کشيد بيرو . ساک را روي شانه اش انداخت و در حالي که سر به زير داشت .از اتاق بيرون زد .مرد دوباره فرياد کشيد :باور کن من کاره اي نيستم .فقط وظيفه ام را انجام مي دهم .
عليرضا به جاي جواب آشانه هاي باريکش را با لا انداخت .
نفر اول درست جلوي در ورودي محوطه ايستاده بود و نگاهش به اتوبوس هاي پاک شده بود .عليرضا آه کشان از کنارش گذشت .براي لحظه اي ،به سرش زد يواشکي قاطي صف شود .بر گشت داخل محوطه .از پشت صه آهسته گذشت .مسئول اعزام ،آخرين تذکرات را پشت بلند گو با صداي خسته اش مي داد .نگاه کرد به آسمان .غروب نزديک بود .خدا خدا کرد قبل از حرکت اتوبوس ها ،هوا تاريک شود .
چند بار خواست يکهو خودش را داخل صف جا دهد .نگاهي به صف انداخت .نيروهاي اعزامي مثل ديوار چسبيده بودند به هم .با چشم آن ها را شمرد .به انتها نرسيده بود که صف يک قدم جلو رفت .خواست داخل صف از هم جدا شده ،شود نتوانست . صف دوباره چسبيد به هم .
با صدايي موتور اتوبوس ها ،تا جلوي در رفت و بر گشت .راننده اتوبوسي که هم صحبتش شده بود با فرمان ور مي رفت .از خدا خواست تا تاريکي هوا تعمير اتوبوس طول بکشد .دو نفر از سپاهي ها دويدند بيرون .هر کدان به طرف يکي از اتوبوس ها رفتند.کسي از تو صف گفت :وقت رفتن رسيد ...فکر کنم تا چند دقيقه ديگر حرکت کنيم .
چرخيد طرف صدا .مسئول بچه ها بود .نيروها او را برادر جواد صدا مي زدند .خواست برود پيش او .
شايد دلش به رحم بيايد .براي او که فرقي نمي کند ...کسي هم نمي فهمد .
گيج و سر در گم لحظه اي ايستاد .پا تند کرد طرف برادر جواد .يکهو ايستاد .
فايده اي ندارد .کارم را خراب تر مي کنم .
آسمان تاريک شده بود .مسئول همچنان حرف مي زد . اتوبوس ها آماده حرکت بودند .عليرضا بر گشت کنار اتوبوس ها .سپاهي ها داخل اتوبوس ،نشسته بودند به گپ زدن با راننده ها .نگاه عليرضا به همه جا چرخيد .دنبال راهي براي داخل شدن به يکي از اتوبوس ها بود .
راننده اي که با هم صحبت کرديم ،بايد مهربان تر باشد .
آهسته انگار که مي ترسيد کسي را از خواب بيدار کند ،رفت طرف اتوبوس مرد . صداي خنده راننده با سپاهي آنقدر بلند بود که اگر فرياد هم مي کشيد ،نمي فهميدند .چند بار از جلوي دري که باز بود ،گذشت .نه راننده بود و نه سپاهي .
خيلش آسوده شد ايستاد کنار در ؛درست تو تاريکي .پا بلند کرد رو پله اول بگذارد که صف نيرو ها از محوطه بيرون آمد .همان طور ماند تو تاريکي .از صف از عرض خيابان گذشت . دو دسته شده بودند تند تند شمردشان .
96 نفر ،با خودم 97 نفر .
يکي از صف ها کشيده شدند به طرف اتوبوسي که عليرضا پشت درش ايستاده بود .سپاهي با ديدن صف نيرو ،از اتوبوس زد بيرون .نگاهش به صف بود .انگار که داشت مي شمردشان .عليرضا خودش را چسباند به تنه خاکي اتوبوس .سپاهي مثل مدير مدرسه ،سيخ ايستاد به نگاه کردن .بسيجي ها با نظم و صلوات داخل اتوبوس شدند .
عليرضا خودش را کشيد جلوي در. راننده يکوري نشسته بود و نگاه مي کرد .ناگهان نگاهش تو نگاه عليرضا گره خورد .چند لحظه اي به عليرضا نگاه کرد .بعد سر چرخاند و سيخ نشست .اجازه ورود به عليرضا داده بود .
عليرضا درست با نفر آخر سوار اتوبوس شد . سپاهي فرياد زد :روي هم مي شوند 97 نفر .
بند دل عليرضا پاره شد .راننده با دستور بلند گو راه افتاد . نگاهش از تو آيينه تو چشم هاي نگران عليرضا بود .
رفتيم بقيه اش با خدا .

به خاطر تنبلي من ،به قطاري که چند روز قبل از حرکت مان عليرضا بليط هايش را با هزار زحمت گرفته بود ،نرسيديم . از خجالت نمي توانستم تو صورت عليرضا نگاه کنم .عليرضا سعي کرد خودش را بي خيال نشان دهد .مي خنديد ،شوخي مي کرد .من مثل گيج ها نگاهش مي کردم و حرصم مي گرفت .عليرضا جثه کوچکي داشت اما استقامتش با لا بود .
اگر يک روز زود تر مي رفتي مشهد ،چي مي شد ؟
حتما خيري بوده اگر قرار بود با ان قطار برويم ،رفته بوديم .حالا اين قدر خودت را اذيت نکن .از جا کنده شدم و ساک هاين بر انداختم رو دوشم .پشت سر عليرضا از لاي مردم گذشتم و رو سکو ايستادم .چشمم به عليرضا و ساک کوچکش افتاد .فضولي ام گل کرد بدانم توشه ي راهش چه هست با آرنج به ساک عليرضا زدم .بر گشت و نگاهم کرد .نتوانستم سوالي که فکرم را آزار مي داد ،بپرسم .خيلي خسته به نظر مي رسيد .مانده بودم تو کاشمر چکار مي کرده ؟!بعيد بود پدرش معلم بود و خانواده فرهنگي داشتند .پس چرا اين قدر خرد و خاکشير بود ؟به تو چه مربوط ...سرت به کار خودت باشد .
از دوستي با عليرضا خوشحال بودم .در يکي ازر همين مرخصي ها با هم دوست شديم .هيچ فکر نمي کردم محلم بگذارد .
ولي چنان با هام گرف گرفت که انگار سالها بود همديگر را مي شناختيم .بر عکس همه که اول به قد و بالاي ورم کرده و گنده ام نگاه مي کنند ،به چشم هايم زل زد .
هوا تاريک شده بود و از قطار خبري .بر گشتيم تو سالن . دم کرده بود و بدبو .
فکر مي کني ساعت بعدي حرکت کي است ؟
خودشان هم نمي دانند .اسم نوشتم بايد منتظر باشيم .
با ناباوري نگاهش کردم .
مگر قطار اتوبوس است که ساعت حرکتش معلوم نيست .
تو جنگ خيلي چيز ها اتفاق مي افتد .اين که چيزي نيست .
رفتم نشستم رو نيمکت چوبي زخم و زيلي .هر جايش را نگاه مي انداختم ،يادگاري اي نوشته شده بود .همه اش هم با تاريخ .به سرم زد کارد ميوه خوري را بيندازم به جان نيمکت که با نگه عليرضا رو به رو شدم .چنان نگاه مي کرد که انگار فکرم را خوانده بود .
لم دادم رو ساک لباس ها .عليرضا خودش را کشيد پايين نيمکت . کم کم پاهايم دراز شدند و خوابم برد .وقتي بيدار شدم ،عليرضا نشسته بود رو زمين و پشت چسبانده بود به نرده آهني نيمکت .خودم را جمع و جور کردم و صدايش زدم .با صداي خسته و خواب آلود گفت :راحت باش ...جاي من راحت است .
خيس عرق شدم ولي خواب دوباره پلک هايم را بست .نيمه شب گذشته بود که با تکان هاي آرام عليرضا از جا پريدم .بليط هاي قطار تو دستش بود .جلو چشم هاي پر از خوابم ،تکان شان داد .يکهو ايستادم . بليت ها را گرفتم .
زود با ش جمع و جور کن .چيزي به حرکت قطار نمانده .حساب کردم مي توانيم نماز را در حرم امام رضا (ع) بخوانيم و بر گرديم .
نتاکسي دربست گرفتيم تا حرم و بعد از خواندن نماز بر گشتيم راه آهن .چهره عليرضا شفاف شده بود .چشم هايش برق مي زد .حسودي ام شد .ننه ام مي گفت :وقت نمازت قبول حق شود ،صورتت نوراني مي شود .
اين حرف تو گوشم مانده بود .تو اينه کاري حرم ،به خودم نگاه کردم .فرقي نکرده بود .نه شفافيتي نه فرقي .
قطار جان کند تا راه بيفتد .به حيوان خسته اي مي ماند که به زور بارش کرده باشند .هزار جا نگه داشت .همه ي حرصش ،براي رسيدن به ماشين هاي خط بود .اگر دير به اهواز مي رسيديم .رفتن به خط کار آساني نبود .
به اهواز رسيديم .دير وقت بود .هوا مثل قير سياه بود .گه گاه باد ملايمي مي وزيد .هواي دم کرده ي اهواز ،بوي باران مي داد .با هر بدبختي بود .،به ماشين غذا رسيديم .راننده آن قدر غر زد تا سوارمان کرد .
چرا به وقتش حرکت نمي کنيد مگر خانه ...
گوش به حرفش نداديم و پريديم پشت وانت غذا .از بوي غذا ،يک حاليي شده بوديم .اگر عليرضا نبود ،تا مي توانستم ناخنک مي زدم .چند بار دست بردم طرف قابلمه پر از پلو و خورشت .با نگاه عليرضا ،دست کشيدم به سر و صورتم .
سر پل ،وانت غذا ترمز کرد .باران دانه دانه مي پاشيد .راننده هوار کشيد پياده شويد ،جلو تر از اينجا نمي روم .نگاهي به هم انداختيم .ناچار ساک ها را بر داشتيم و پريديم پايين .راننده با چشم هاي جر خورده اش ،از آينه بغل نگاه کرد .خنده ي شيطنت آميزي هم روي لب هاي کلفتش بود .
باران تند شد .دويدم رو شانه خاکي جاده .صداي چند انفجار اطراف پل را لرزاند .عليرضا ساک غذاي من را برداشته بود . براي چند لحظه ،سر در گم ايستادم .نگاه عليرضا به آسمان بود .باران مثل مشت پر از آب ،پاشيده مي شد رو صورت مان .من مچاله شده بودم تو خودم .پوتين هاي هر دو مان ،تا مچ تو گل فرو رفته بود .
فکر مي کني ماشين گيرمان مي آيد ؟
تا آمدم جواب عليرضا را بدهم ،خمپاره اي دور تر کوبيده شد رو زمين .وحشت زده خيز بر داشتم رو زمين گلي .هنوز سر پا نايستاده بودم که خمپاره دوم نزديک تر از اولي از جا کندمان .
از ماشين خبري نبود .از کنار سنگر نيمه ويراني گذشتيم .
عليرضا برگشت و رفت داخلش .هواي داخل سنگر سرد تر از بيرون بود ولي باران خيس مان نمي کرد .چند دقيقه اي همان جا مانديم .از سرما به لرزه افتاده بودم .عليرضا فک هايش را قفل کرده بود به هم .من نمي توانستم جلوي لرزه دندان هايم را بگيرم .ريتم اهنين باران را بر هم زده بودم .عليرضا مچ دستم را گرفت و فشرد .
دعا کن ماشيني رد شود .
دو تايي شروع کرديم به دعا کردن .نيم ساعت بعد ،لندروري تو جاده برايمان ترمز کرد .
کاش از موقع پياده شدن دعا خوانده بوديم .
هنوز سوار نشده ،بايد پياده مي شديم .ماشين جلو تر از سه راه خرمشهر نمي رفت .تو سه راهي خرمشهر ،دست از پا دراز تر پياده شديم .هوا توفاني شده بود .باد و باران مي کوبيدند به سر و کله هم .
فقط خدا مي تواند جداي شان کند .
با اين حرفم ،عليرضا به خنده افتاد .آن قدر خنديديم تا اشک مان قاطي قطره هاي باران رو گونه هامان شد .ناگهان سر جايم ميخکوب شدم .وحشت زده دور و برم را نگاه کردم .دنبال ساکم گشتم .عليرضا انداخته بود رو دوشش .يادم رفته بود موقع پياده شدن از قطار ساک را از او بگيرم .
دو باره سر گردان ايستاديم به انتظار .از فرق تا نوک پا خيس شده بوديم .سرما تا مغز استخوان هاي مان فرو مي رفت . عليرضا چالاک تر از من بود ولي من قادر نبودم قدم از قدم بر دارم .شکم گرسنه و سرما من را به سر گيجه انداخته بود . چند بار نزديک بود معده ام را خالي کنم رو زمين .
سرما خورديم ...خدا کند ماشيني برسد .
يکهو همراه باران ،گلوله هم باريد .وحشت زده پا گذاشتم به دويدن .عليرضا دست انداخت و مرا کشيد رو زمين .رو شانه خاکي جاده ،سينه خيز مانديم .زمين اطراف مان را گلوله درو کرد .چشم هايم از ترس نزديک بود جر بخورند .عليرضا ساک به دوش ،نگاهم کرد .
خوب پذيرايي مي شويم !
با دلخوري گفتم لطف دوستان است .
عليرضا از حرفم خوشش نيامد تقصير از خودمان است بايد مي کشيديم .
عراقي ها با لا خره دست از گلوله کشيدند .صداي موتور ماشيني تو جاده پيچيد .هول از جا کنده شديم .دويديم تو جاده ي تاريک .نبايد از دستش مي داديم .يک ساعت بيشتر بود که در سه راه خرمشهر انتظار مي کشيديم .لندرور درست جلوي پاهاي مان وسط جاده ترمز کرد .
ها 1مانده ايد تو راه ؟تا شما باشيد موقع بر گشتن از مرخصي سر وقت بر گرديد ...تا حميديه بيشتر نمي روم ،بپريد با لا .
بي حرف پريديم پشت لندرور .
مرخصي عجب چماقي شده تو سر ما ها !
راست مي گويند حرف حق جواب ندارد .
ياد بليت هاي از دست رفته افتادم .زير لب گفتم :کجاي دير رسيدنمان به قطار خير بود .؟!
خير که هميشه خوشي نيست ...تجربه ،خودش خير است .
خمپاره اي چند صد متر جلو تر تو جاده فرو رفت .راننده پا گذاشت رو ترمز .با کله کوبيده شدم به آهن سقف .عليرضا دستم را محکم چسبيد و کشيد .صورت و گردنم پر شد از خون دماغم .عليرضا هول يکي از پيراهن هاي تو ساک را کشيد بيرون .گرفت جلوي دماغم .بعد فشار داد .
خون بند آمد .به لرزه افتاده بودم .راننده پا گذاشت رو پدال گاز .انگار که جن دنبالش کرده باشد .خمپاره ها مثل نقل اطراف مان کوبيده مي شدند و ترکش هاي شان هواي سرد و باراني را جر واجر مي کردند .
در سه راهي حميديه ،راننده پا رو ترمز گذاشت که نزديک بود هر دو پرت شويم وسط سه راهي .عليرضا ساک ها را برداشت و من هم دنبالش .راننده بي هيچ حرفي ،گازش را گرفت و رفت .درد دماغم ،چنگ انداخته بود تو سر و صورتم .عليرضا بلا نگراني پيراهن را چند بار جا به جا کرد .تو ساکش قرص مسکن داشت .داد خوردم .به هر مار مي ماند .نزديک بود با لا بياورم .
زياد تو سه راهي حميديه نمانديم .يکي از بچه هاي گردان با ماشين سر رسيد .انگار کسي فرستاده بودش دنبال مان .
عليرضا که عقيده داشت همه ي ماشين ها جزو امدادهاي غيبي بودند .کجا در آن وقت شب .آن هم زير باد و باران ،ماشين پيدا مي شد .ماشين لب جاده نگه داشت .از اين فکر که بايد سه کيلو متر پياده تا سنگر ها برويم ،درد دماغم هزار برابر مي شد .نگاه کردم به عليرضا .انگار نه انگار که آن همه بلا سرمان آمده .با لتا خره رسيديم به سنگر هاي پز از آب .
داشتم از غصه مي ترکيدم وقتي به آن همه حادثه فکر مي کردم ولي عليرضا همه اش مي گفت همه ي اين ها خير بوده .
نمي دانم شايد حق با او بود .من که تو کله او نبودم تا
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین