مهمانى فرشته ها
بعد از اينكه به باختران رسيديم قرارشد مدتى را درآنجا باشيم. در يكى دو روزى كه آنجا بوديم تمام كارهايى كه قبل از عمليات احتياج بود انجام شد و بچه ها كليه لوازم و تجهيزات خود را آماده كردند و در شب با هم با چه شور و حالى كه وصف آن از عهده بنده برنمى آيد عزادارى مى كردند. هوا تقريباً سردبود اما اين سرما مانع از انجام كارنمى شد. بعد از يكى دو روز گردان بايد به سوى سقز حركت مى كرد. روزى كه قصد حركت داشتيم برف شديدى درحال بارش بود كه مانع انتقال وسايل به داخل ماشين مى شد ولى بالاخره به هر طريقى بود وسايل بار شد و ماشينها به مقصد رسيدند. مى بايست در آنجا هم يكى دو شب مى مانديم. غير از ما يگانهاى ديگرى هم در آنجا حضور داشتند كه درحال آماده شدن براى نبردى سخت در ارتفاعات پر از برف مى شدند آن هم ارتفاعات مشرف بر شهر ماووت. جايى كه قبلاً محل رفت و آمد قاچاقچيان و منافقين بود و دشمن از اين طريق نيروهاى ضدانقلاب را تقويت مى كرد كه بحمدالله با كمك بچه ها اين راهها بسته شد. منطقه عمليات در عمق خاك عراق بود و مناطق حساسى را دربرمى گرفت. هفت، هشت ساعت از حركت ما گذشته بود كه حدوداً ساعت ۷/۳۰ بعد از آن همه مشكلات به مقصدبعدى رسيديم و بعد از انتقال وسايل به داخل چادرها شب را درهمانجا كه كف آن كاملاً خيس بود، استراحت كرديم. فرداى آن روز پوتين ها را از بچه ها گرفتند و به جاى آن چكمه و دستكش و كلاه دادند. چون در آن هواى سرد اصلاً نمى شد بند پوتين را بازوبسته كرد. همانروز مسؤول گروهان بچه ها را نسبت به منطقه كار و كم و كيف آن توجيه كرد وقرار شد كه بعد ازناهار به وسيله كاميونها به طرف آخرين عقبه خط حركت كنيم تا درهمان شب اگر يگانهاى ديگر وارد عمل شدند گردان ما دراحتياط آنها باشد، در بين راه وقتى كه به نزديكى پل فاطمه (س) رسيديم يكدفعه هواپيماهاى دشمن بر بالاى سرمان نمايان شدند كه ديگر ماندن در كاميونها جايز نبود و بچه ها به موقع از كاميونها بيرون پريدند و هريك درجايى پناه گرفتند. تا از بمباران هوايى درامان باشند. هرچند كارى نكردند. بعد از آن از پل گذشتيم و بقيه راه را كه جاده آن از روى ارتفاع گرده رش مى گذشت پياده مى رفتيم كه پاى پياده تقريباً شش ساعت طول مى كشيد. هنوز مقدار كمى از راه را نرفته بوديم كه ديديم يك هليكوپتر در نزديكى ما به زمين نشست و وقتى درب آن بازشد چشمم به مسؤولين لشكر خودمان افتاد كه از هليكوپتر پريدند پايين و نگاهم به يكى از آنها جلب شد او با اينكه يك پايش را درطول جنگ تقديم انقلاب كرده بود با اين حال با دو عصا كه خيلى مشكل است درمنطقه حضورپيداكرده بود و مرا مى شناخت و صدازد: فلانى! بچه هاى گردان مالك هستند؟ گفتم: بله. دستور دادند كه بياييد سوار هليكوپتر شويد.
بچه ها هم يكى يكى سوار شدند تا درمنطقه موردنظر هلى برد شوند. تقريباً نيمى از بچه ها را انتقال داده بودند كه هوا تاريك شد و بقيه بچه ها ناچار بودند راه را پياده بيايند كه خدا مى داند كه چقدر طى كردن اين مسير مشكل بود، آن هم در شب. در آن تاريكى از جرعه آبى كه در آن نزديكى بود، وضو گرفتيم و نماز را خوانديم و منتظر بوديم كه گردانهايى كه در آنجا در داخل چادرها بودند، براى عمليات حركت كنند تا بچه ها بتوانند استراحت كنند، ولى كار آن شب به هم خورد كه همين امر باعث شد بچه ها مجبور شوند آن شب را بر روى زمين پر از برف سر كنند. بعد از مقدارى جست و جو، پلاستيكى پيدا كردند كه آن هم خيس بود، ولى ناچار آن را روى برفها پهن كردند و بچه ها در داخل كيسه خوابهايى كه همراهشان بود، روى زمين دراز كشيدند، ولى از يك طرف سرماى شديد و از طرفى ديگر بوى تعفنى كه از اجساد عراقيها و قاطرها به مشام مى رسيد، اصلاً مجال استراحت نمى داد، ولى از بس كه خسته بوديم، خيلى زود به خواب رفتيم و اى كاش كه نمى خوابيديم و يا با بچه هاى ديگر پياده مى آمديم تا دير برسيم. چند ساعتى از خوابيدنمان نگذشته بود كه احساس كردم پاهايم را نمى توانم حركت دهم و كم كم بدنم رو به سستى مى رود و روى كيسه خواب هم كه شبنم زده بود و كيسه خواب يكپارچه يخ شده بود، هر كارى كردم از داخل كيسه خواب بيرون بيايم، غير ممكن بود. سرما به درون بدن نفوذ كرده بود و تمامى اعضاى بدنم را نيمه فلج كرده بود. وقتى بر اثر حركت و تلاش زياد توانستم بنشينم، مشاهده كردم كه همه بچه ها همين وضع را پيدا كرده اند و اگر دير بجنبيم، احتمال اينكه بچه هايى كه خوابيده بودند در دم يخ بزنند، زياد است. بر همين اساس هر طور بود بر روى پاهايم ايستادم و دنبال چكمه ام گشتم تا آن را بپوشم و با اينكه قبل از خواب آن را درست بالاى سرم گذاشته بودم تا در هنگام پوشيدن دچار مشكل نشوم، بر اثر سرماى زياد به صورتى تغيير كرده بود كه شناختن آن مشكل بود و بعد از اينكه آن را هم پيدا كردم، از بس كوچك و فشرده شده بود، پايم داخل آن نمى رفت. در آن نزديكى چند تا از بچه ها را ديدم كه آتش روشن كرده بودند، هر طور بود به همان صورت پيش آنها رفتم و بعد از اينكه مقدارى خودم و چكمه را گرم كردم، توانستم آن را بپوشم و بعد به بچه ها گفتم كه هرچه زودتر بقيه را بيدار كنيد و نگذاريم بخوابند وگرنه همه درجا يخ مى زنند و بچه ها هم به كمك يكديگر يكى يكى آنها را صدامى زدند و نزديك آتش مى آوردند تا سرما را از بدنشان بيرون كنند و كمى سرحال آيند و اين كار تا صبح طول كشيد كه تقريباً همه بيدار بودند. براى صبحانه مقدارى بيسكويت خورديم. در طول روز چندين مرتبه هواپيماهاى عراقى در منطقه ظاهر شدند تا از تحركات نيروها اطلاعاتى به دست آورند. بعد از ناهار بود كه مسؤول دسته مان آمد و بچه ها را نسبت به خط و عملياتى كه قرار بود شب انجام شود، توجيه كرد و گفت: بعد از ظهر هم استراحت كنيد كه بعد از خواندن نماز حركت خواهيم كرد. خاطره اى كه هيچگاه از يادم نمى رود، اين است كه بچه هاى بسيجى و رزمنده در شب عمليات از يكديگر حلاليت مى طلبيدند و درخواست شفاعت مى كردند و بيشتر به دنبال كسانى بودند كه احتمال پريدنشان بيشتر بود و سعى مى كردند با آنها صيغه برادرى بخوانند و يك لحظه آنها را تنها نگذارند و در كارها به آنها كمك كنند. تمام اين كارها هم براى اين بود كه يكديگر را بهتر بشناسند و پايه و اساس دوستى و شفاعت را مستحكم تر كنند. به عبارتى رزمنده اى كه در چهره برادرى حالت قبل از شهادت را ديده و فهميده كه اين برادر با اين حالات و رفتارى كه از خود نشان مى دهد، مثلاً تا اسم امام حسين (ع) برده مى شود، اشك از چشمش جارى مى شود و يا نيمه هاى شب بلند مى شود و نماز شب مى خواند و دائم الوضو هست، معلوم است بزودى ميهمان فرشته ها مى شود. به همين خاطر به او تأكيد مى كنند و يا او را قسم مى دهند كه برادر اگر شهيد شدى، شفاعت يادت نرود. به هرحال شب شد و بعد از اينكه بچه ها نماز مغرب و عشا را كه شايد براى بعضى بچه ها آخرين لحظات زندگى و عمرشان بود، خواندند و بعد از آن به محلى كه قرار بود گردان در آنجا جمع شود، رفتيم و قبل از اينكه مسؤول گردان صحبتى داشته باشد،مسؤول پيرامون حلاليت طلبيدن شفاعت يكديگر صحبت كردند كه در همان حال هر كس را نگاه مى كردى، اشك چشمانش را فرا گرفته بود. تويوتاهايى كه قرار بود بچه ها را تا نزديكى خط ببرند، رسيدند و نيروها پشت سر هم بر آنها سوار مى شدند و در حين سوار شدن چشمم به فرمانده لشگر حاج محمد كوثرى افتاد كه با بى سيم چى خود بچه ها را هدايت مى كردند و بسيجى ها هم روحيه مى گرفتند.
عاقبت ماشينها به سوى ميدان شهادت حركت كردند. دقايقى بعد به نزديكى خط رسيديم. به صورت ستون يك راه افتاديم و در بين راه هم كماكان منورها زده مى شد و يا خمپاره اى به اطراف ستون اصابت مى كرد. ساعت حدود يازده بود كه دستور حركت داده شد و از خاكريز كه خط اول به حساب مى آمد، عبور كرديم و از راهكارى كه از قبل در نظر گرفته بودند، شروع به حركت كرديم. در آن حال از يك طرف بچه ها را سرما اذيت مى كرد و از طرف ديگر منورهايى كه دشمن مى زد، بچه ها را مجبور مى كرد روى زمين كه گل و آب و برف بود، دراز بكشند تا دشمن آنها را نبيند. بعد از دقايقى كه ساعت حدود دوازده و خورده اى بود، يگان مذكور كارش را شروع كرد و منطقه به يكباره پر از آتش تيربارها و سلاحهاى ديگر شد. دشمن به وجودمان پى برد كه ديگر ماندن در آنجا صلاح نبود و بچه ها مشغول رفتن به روى يال ارتفاع شدند. وقتى روى يال رسيديم، آتش دشمن خيلى زياد شده بود و درست روى بچه ها و وسط ستون متمركز شده بود و آخرين تلاشها را جهت نگه داشتن خط مى كرد و در اين بين تعدادى از بچه ها شهيد و مجروح شدند و در همين بين چند لحظه اى بر روى يال به حالت نيمه درازكش منتظر حركت ستون بوديم و بنده هم نارنجكى در دست داشتم تا موقع رويارويى با دشمن از آن استفاده كنم كه ناگهان در همين لحظه نفهميدم چه شد و فقط قبل از اين صداى مهيبى را شنيدم كه بعد از آن در بيهوشى به سر مى بردم بعد از آنكه به خود آمدم، ديدم روى زمين افتاده ام و مقدارى از بدنم مجروح شده است و نارنجك را هم هنوز در دست داشتم، ولى طورى بود كه اصلاً نمى توانستم حركت كنم كه دو نفر از بچه ها آمدند و با برانكارد مشغول انتقال من به عقب شدند كه در بين راه تا آنجا كه به ياد دارم، خمپاره هاى دشمن امان نمى داد كه يكى از خمپاره ها هم جلوى برانكارد اصابت كرد و يكى ازبچه هاى امدادگر را به شهادت رساند. ساعتى كه گذشت، خود را بر روى تخت بيمارستان يافتم.
بازنويس: اميرحسين حسينى
بچه ها هم يكى يكى سوار شدند تا درمنطقه موردنظر هلى برد شوند. تقريباً نيمى از بچه ها را انتقال داده بودند كه هوا تاريك شد و بقيه بچه ها ناچار بودند راه را پياده بيايند كه خدا مى داند كه چقدر طى كردن اين مسير مشكل بود، آن هم در شب. در آن تاريكى از جرعه آبى كه در آن نزديكى بود، وضو گرفتيم و نماز را خوانديم و منتظر بوديم كه گردانهايى كه در آنجا در داخل چادرها بودند، براى عمليات حركت كنند تا بچه ها بتوانند استراحت كنند، ولى كار آن شب به هم خورد كه همين امر باعث شد بچه ها مجبور شوند آن شب را بر روى زمين پر از برف سر كنند. بعد از مقدارى جست و جو، پلاستيكى پيدا كردند كه آن هم خيس بود، ولى ناچار آن را روى برفها پهن كردند و بچه ها در داخل كيسه خوابهايى كه همراهشان بود، روى زمين دراز كشيدند، ولى از يك طرف سرماى شديد و از طرفى ديگر بوى تعفنى كه از اجساد عراقيها و قاطرها به مشام مى رسيد، اصلاً مجال استراحت نمى داد، ولى از بس كه خسته بوديم، خيلى زود به خواب رفتيم و اى كاش كه نمى خوابيديم و يا با بچه هاى ديگر پياده مى آمديم تا دير برسيم. چند ساعتى از خوابيدنمان نگذشته بود كه احساس كردم پاهايم را نمى توانم حركت دهم و كم كم بدنم رو به سستى مى رود و روى كيسه خواب هم كه شبنم زده بود و كيسه خواب يكپارچه يخ شده بود، هر كارى كردم از داخل كيسه خواب بيرون بيايم، غير ممكن بود. سرما به درون بدن نفوذ كرده بود و تمامى اعضاى بدنم را نيمه فلج كرده بود. وقتى بر اثر حركت و تلاش زياد توانستم بنشينم، مشاهده كردم كه همه بچه ها همين وضع را پيدا كرده اند و اگر دير بجنبيم، احتمال اينكه بچه هايى كه خوابيده بودند در دم يخ بزنند، زياد است. بر همين اساس هر طور بود بر روى پاهايم ايستادم و دنبال چكمه ام گشتم تا آن را بپوشم و با اينكه قبل از خواب آن را درست بالاى سرم گذاشته بودم تا در هنگام پوشيدن دچار مشكل نشوم، بر اثر سرماى زياد به صورتى تغيير كرده بود كه شناختن آن مشكل بود و بعد از اينكه آن را هم پيدا كردم، از بس كوچك و فشرده شده بود، پايم داخل آن نمى رفت. در آن نزديكى چند تا از بچه ها را ديدم كه آتش روشن كرده بودند، هر طور بود به همان صورت پيش آنها رفتم و بعد از اينكه مقدارى خودم و چكمه را گرم كردم، توانستم آن را بپوشم و بعد به بچه ها گفتم كه هرچه زودتر بقيه را بيدار كنيد و نگذاريم بخوابند وگرنه همه درجا يخ مى زنند و بچه ها هم به كمك يكديگر يكى يكى آنها را صدامى زدند و نزديك آتش مى آوردند تا سرما را از بدنشان بيرون كنند و كمى سرحال آيند و اين كار تا صبح طول كشيد كه تقريباً همه بيدار بودند. براى صبحانه مقدارى بيسكويت خورديم. در طول روز چندين مرتبه هواپيماهاى عراقى در منطقه ظاهر شدند تا از تحركات نيروها اطلاعاتى به دست آورند. بعد از ناهار بود كه مسؤول دسته مان آمد و بچه ها را نسبت به خط و عملياتى كه قرار بود شب انجام شود، توجيه كرد و گفت: بعد از ظهر هم استراحت كنيد كه بعد از خواندن نماز حركت خواهيم كرد. خاطره اى كه هيچگاه از يادم نمى رود، اين است كه بچه هاى بسيجى و رزمنده در شب عمليات از يكديگر حلاليت مى طلبيدند و درخواست شفاعت مى كردند و بيشتر به دنبال كسانى بودند كه احتمال پريدنشان بيشتر بود و سعى مى كردند با آنها صيغه برادرى بخوانند و يك لحظه آنها را تنها نگذارند و در كارها به آنها كمك كنند. تمام اين كارها هم براى اين بود كه يكديگر را بهتر بشناسند و پايه و اساس دوستى و شفاعت را مستحكم تر كنند. به عبارتى رزمنده اى كه در چهره برادرى حالت قبل از شهادت را ديده و فهميده كه اين برادر با اين حالات و رفتارى كه از خود نشان مى دهد، مثلاً تا اسم امام حسين (ع) برده مى شود، اشك از چشمش جارى مى شود و يا نيمه هاى شب بلند مى شود و نماز شب مى خواند و دائم الوضو هست، معلوم است بزودى ميهمان فرشته ها مى شود. به همين خاطر به او تأكيد مى كنند و يا او را قسم مى دهند كه برادر اگر شهيد شدى، شفاعت يادت نرود. به هرحال شب شد و بعد از اينكه بچه ها نماز مغرب و عشا را كه شايد براى بعضى بچه ها آخرين لحظات زندگى و عمرشان بود، خواندند و بعد از آن به محلى كه قرار بود گردان در آنجا جمع شود، رفتيم و قبل از اينكه مسؤول گردان صحبتى داشته باشد،مسؤول پيرامون حلاليت طلبيدن شفاعت يكديگر صحبت كردند كه در همان حال هر كس را نگاه مى كردى، اشك چشمانش را فرا گرفته بود. تويوتاهايى كه قرار بود بچه ها را تا نزديكى خط ببرند، رسيدند و نيروها پشت سر هم بر آنها سوار مى شدند و در حين سوار شدن چشمم به فرمانده لشگر حاج محمد كوثرى افتاد كه با بى سيم چى خود بچه ها را هدايت مى كردند و بسيجى ها هم روحيه مى گرفتند.
عاقبت ماشينها به سوى ميدان شهادت حركت كردند. دقايقى بعد به نزديكى خط رسيديم. به صورت ستون يك راه افتاديم و در بين راه هم كماكان منورها زده مى شد و يا خمپاره اى به اطراف ستون اصابت مى كرد. ساعت حدود يازده بود كه دستور حركت داده شد و از خاكريز كه خط اول به حساب مى آمد، عبور كرديم و از راهكارى كه از قبل در نظر گرفته بودند، شروع به حركت كرديم. در آن حال از يك طرف بچه ها را سرما اذيت مى كرد و از طرف ديگر منورهايى كه دشمن مى زد، بچه ها را مجبور مى كرد روى زمين كه گل و آب و برف بود، دراز بكشند تا دشمن آنها را نبيند. بعد از دقايقى كه ساعت حدود دوازده و خورده اى بود، يگان مذكور كارش را شروع كرد و منطقه به يكباره پر از آتش تيربارها و سلاحهاى ديگر شد. دشمن به وجودمان پى برد كه ديگر ماندن در آنجا صلاح نبود و بچه ها مشغول رفتن به روى يال ارتفاع شدند. وقتى روى يال رسيديم، آتش دشمن خيلى زياد شده بود و درست روى بچه ها و وسط ستون متمركز شده بود و آخرين تلاشها را جهت نگه داشتن خط مى كرد و در اين بين تعدادى از بچه ها شهيد و مجروح شدند و در همين بين چند لحظه اى بر روى يال به حالت نيمه درازكش منتظر حركت ستون بوديم و بنده هم نارنجكى در دست داشتم تا موقع رويارويى با دشمن از آن استفاده كنم كه ناگهان در همين لحظه نفهميدم چه شد و فقط قبل از اين صداى مهيبى را شنيدم كه بعد از آن در بيهوشى به سر مى بردم بعد از آنكه به خود آمدم، ديدم روى زمين افتاده ام و مقدارى از بدنم مجروح شده است و نارنجك را هم هنوز در دست داشتم، ولى طورى بود كه اصلاً نمى توانستم حركت كنم كه دو نفر از بچه ها آمدند و با برانكارد مشغول انتقال من به عقب شدند كه در بين راه تا آنجا كه به ياد دارم، خمپاره هاى دشمن امان نمى داد كه يكى از خمپاره ها هم جلوى برانكارد اصابت كرد و يكى ازبچه هاى امدادگر را به شهادت رساند. ساعتى كه گذشت، خود را بر روى تخت بيمارستان يافتم.
بازنويس: اميرحسين حسينى
روزنامه ایران
لینک کپی شد
نظر شما
