عليان نجف آبادي,محسن
صورتش آن قدر عرق کرده بود که موهايش چسبيده بود به پيشاني اش ،مثل جلبک هاي دريايي .با چشم هايي که در اعماق صورتش ،لبريز از درد بودند .
دردي مرموز به وجودش چنگ مي انداخت ،مثل امواج دريايي شور – با طعم و مزه ي اشک –ناگهان به ساحل وجودش هجوم آورد ،عقب مي نشست و دوباه ره از نو مي آمد و در اندوهش پخش مي شد .
ناگهان چيزي از درونش خالي شد و صداي جيغ کبود نوزادي،در اتاق پيچيد و آرام آرام ،امواج درد از او دور تر شدند .نوزادش به دنيا آماده بود ؛در يکي از روزهاي سال 1339 ،ه ش در مشهد ،در نزديکي بارگاه امام هشتم .
نوزاد ،پسر بود .حجم صورتي دلپذيري که دو تا چشم سياه در ميان صورتش ،دو دو مي زد و سرش هنوز غضروفي بود .پسري که گويي مقدر شده بود سرش را به درگاه معبودش پيشکش کند و اين سري بود بين او و خدايش .
در هفت سالگي ،در مدرسه ثبت نامش کردند .از همان دوران مدرسه ،پيدا بود که درس خوان است و باهوش .کنجکاو بود و جستجوگر و يکي از بزرگترين دلمشغولي هايش ،اختراع بود و اکتشاف .اختراع وسايل جديد و کشف وسيله ها و دستگاه هاي موجود .براي همين ،بيشتر وقت ها در حال ور رفتن با وسيله اي برقي بود .علاقه اي که باعث شد بعد ها رشته ي برق را انتخاب کند .
سال سوم بود که شروع کرد به نماز خواندن و جايزه اش بسته اي شکلات بود که امام علي (ع) در خواب به او هديه داد .از آن به بعد ،سعي کرد نمازش را اول وقت بخواند ،روزه بگيرد ،به فقرا کمک کند و در مراسم ديني شرکت فعال داشته باشد .آن چنان که در نوجواني بچه هاي هم سن و سالش را که نماز نمي خواندند ،به خانه مي آورد و تشويق مي کرد که نماز بخوانند .
دوران نوجواني اش همراه شد با اوج گيري انقلاب اسلامي .در اين دوران ،بسيار فعال بود .با آن سن کم – مانند بسياري ديگر از نوجوانان – هر کاري که از دستش بر مي آمد ،براي انقلاب انجام مي داد .از شعار نوشتن گرفته تا به تعطيلي کشاندن مدرسه و شرکت در تظاهرات .او سر نترسي داشت و به استقبال حوادث مي رفت .،تا آن که در يکي از شب هاي حکومت نظامي ،به کمک يکي از آشناها که در بيمارستان کار مي کرد ،مجروحي را با وجود تير اندازي مامورين پليس ،به بيمارستان رسانده و جانش را از مرگ نجات داده بود .
سال دوم دبيرستان ،براي آمادگي بيشتر ،در آزمون دانشگاه شرکت کرد .رتبه ي خوبي آورد .دو سال بعد در رشته ي مهندسي برق دانشگاه امير کبير پذيرفته شد ؛درست همزمان با پيروزي انقلاب .
در دانشگاه بسيار فعال بود و جزو اولين اعضاي انجمن اسلامي .اما محيط دانشگاه در آن سالها ،شده بود مرکز فعاليت سياسي گروه هاي مختلف .همه در حال درگيري و زد و خورد بودند و تنها کاري که در دانشگاه انجام نمي شد ،درس خواندن بود .
درگيري ها آن قدر بالا گرفت که دانشگاه ها تعطيل شد و پس از انقلاب فرهنگي دوباره گشوده شد .محسن هم مدت کوتاهي به قزوين رفت و در نهضت سواد آموزي به تدريس پرداخت .پس از چندي به مشهد باز گشت .علاقه ي عجيبي به آموختن علوم ديني پيدا کرده بود و مي خواست خودش را وقف اين کار بکند .
انقلاب روزهاي پر تب و تابي را پشت سر مي گذاشت .درگيري هاي سياسي ،موج ترورها و بمب گذاري ها ،انقلاب را تهديد مي کرد .طولي نکشيد که تجاوز عراق به خاک ايران آغاز شد و بخش بزرگي از ميهن اسلامي به چنگ دشمن افتاد.
حالا ديگر زمان درس خواندن نبود .محسن به خاطر حس مسئوليتي که در وجودش شعله مي کشيد ،وارد سپاه شد تا با تمام وجود در خدمت انقلاب باشد .سپاه ،سازمان تازه تاسيسي بود که نياز فراواني به نيروهاي انقلابي داشت و محسن در واحد گزينش مشغول به کار شد .در همين حا ل از آموختن علوم ديني هم غافل نبود و هر گاه فرصتي به دست مي آورد ،به آموختن مي پرداخت .هر از گاهي نيز بنا به مسئوليت کاري به جبهه ها اعزام مي شد تا بهترين نيروها را براي خدمت در سپاه گلچين کند .
رفتار و منش محسن ،بسياري را تحت تاثير قرار داده بود .پرکاري اما کم ادعايي ،آراستگي ظاهري همراه با سادگي ،وقت شناسي و حس وظيفه شناسي اما خستگي ناپذيري ،پايبندي به عبادات و دستورهاي شرعي و در کنار آن ،خوش خلقي و گشاه رويي ؛اين ويژه گي ها از او شخصيتي ساخته بود که در دل دوست و بيگانه راه پيدا مي کرد .
محسن که در انتخاب همسر بسيار سختگير بود ،بالا خره دختر يکي از آشنايان را پسنديد و با او عقد ازدواج بست .با اين که خانواده اش از نظر مالي در سطح بالايي قرار داشت اما او زندگي ساده اي را تشکيل داد و با ساده زيستي اش همگان را تحت تاثير قرار داد .طولي نکشيد که صاحب فرزندي شدند ،دختري شيرين و بازيگوش .
بيشتر وقت محسن ،يا در محيط کار مي گذشت يا در ماموريت .او به گونه اي خستگي ناپذير به کار و فعاليت مي پرداخت .اما از خودش رضايت چنداني نداشت .از يک طرف ،نمي توانست آن گونه که خودش مي خواهد در جبه ها حضور پيدا کند هر چند که زياد به جبهه مي رفت اما خودش را در قيد و بند مسئوليتي که داشت ،گرفتار مي ديد .او سراپا عطش بود و به گفته ي خودش ،آرزومند شربت شهادت .در حالي که اجازه نداشت در خط مقدم حضور داشته باشد .
آرزوي دوم محسن فراگيري علوم ديني و تحصيل آگاهي و معرفت بود . آرزويي که چندان با کارش همخواني نداشت .نه ذهنش آن چنان آزاد بود که به اين کار بپردازد و نه وقتش چنين اجازه اي را به او مي داد .
تصميم خودش را گرفت .براي مدتي به طور نيمه وقت کارش را در سپاه ادامه داد اما باز هم از خودش احساس رضايت نمي کرد .به همين خاطر ،به ناچار از کار در سپاه استعفا کرد و با همه ي وجود به فراگيري علوم ديني پرداخت .
بيشتر وقت محسن به درس خواندن مي گذشت ؛از صبح زود تا آخر شب .روزها مشغول مباحثه با همکلاس ها و شرکت در درس استادان و شب ها در حال مرور درس ها .در همين حال ،زندگي ساده و بي آلايشي داشت و کانون گرم خانواده نيرويي دو چندان به او مي بخشيد .
همه چيز بر وقف مراد بود اما روح نا آرام اين مرد طلبه ،گويي در چار چوب درس و مباحثه نيز نمي گنجيد .دلش رضايت نمي داد که او درس بخواند و دوستان و همکلاسانش به جبهه بروند .زخمي شوند ،به شهادت برسند و او براي آن که فراموششان نکند ،تنها عکش شان را به ديوار اتاقش بزند .
تصميمش را گرفت و به دوستان سپرد که هر وقت زمان عمليات شد خبرش کنند .سرانجام زمان عمليات فرا رسيد ؛عمليات والفجر هشت ،در منطقه ي فاو عراق .
چند روز مانده به عمليات ،چهاردهم بهمن ماه 1364 ،ساکش را بست .با خانواده وداع کرد و به راه افتاد .آن چنان با شتاب که حتي فرصتي نکرد براي سوار شدن به قطار بليتي بخرد و بدون بليت سوار قطار شد !
محسن ،روز شانزدهم بهمن به اهواز رسيد .خودش را به منطقه رساند ،پيشاني خط – جايي را که شديد ترين خط نبرد در آن نقطه انجام مي گرفت – انتخاب کرد .از آغاز عمليات – روز بيست و يکم بهمن – در همان نقطه جنگيد و دو روز بعد – روز بسيت و سوم بهمن – در همان جا ، آن جرعه آبي که آرزوي نوشيدنش را داشت ،نوشيد .
منبع:"مردي با جرعه اي آب درمشت"نوشته ي ،محمد کاظم مزيناني،نشر ،ستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
محمد کاظم مزيناني:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
يادش آمد که يک روز يکي از دوستانش از او پرسيده بود که اگر بخواهي ازدواج کني ،چه جور همسري انتخاب مي کني و او جواب داده بود :همسري که مطمئن باشم پدرش حداقل از زمان تولد او خمسش را داده باشد .
حالا چنين دختري را پيدا کرده بود ؛با تقوا و خانواده دار . مراسم خواستگاري تازه انجام شده بود و قرار بود به زودي ازدواج کند .
صبح زود دوستش آمد دنبالش ؛مثل همه ي روز هاي ديگر ،براي رفتن به محل کار .اما امروز نوبت مادرش بود تا مثل هميشه دوستش را واسطه قرار دهند تا پسرشان را راضي کند .براي چه ؟
براي مجلس عروسي .
مادرجان ،ما ديرمان شده و بايد برويم .
شما را به خدا ،اقا محسن را راضي کنيد که مراسم عروسي را در سالن بگيريم و براي مهمان ها کارت دعوت بفرستيم .آخر ما چه جوابي به اين همه فاميل و آشنا بدهيم ؟
آقا محسن ،شنيدي حاج خانم چي مي گويند ؟
لبخندي زد ،گفت چشم و سوار ماشين شد .اصلا رضايت نمي داد در آن شرايط جنگي. مجلس عروسي در خانه انجام شد ؛خيلي ساده و معمولي .موقع خريد هم ،عروس و داماد تا مي توانستند صرفه جويي کردند .
روز عروسي ،محسن ميان مهمان ها نشسته بود که خواهرش صدايش زد :محسن جان ،زن ها مي خواهند که آقا داماد را ببينند يک لحظه بيا و برگرد .
تنها لبخند زد و هر کاري کردند ،راضي نشد که ميان زن ها برود .
طولي نکشيد که دوباره صدايش زدند اما باز هم راضي نشد، حتي ناراحت هم شد .طوري که براي بار سوم صدايش زدند ،دو تا انگشتش را به نشانه اسلحه کنار گوشش گذاشت و گفت اگر يک بار ديگر اين حرف را تکرار کنيد ،خودم را –بنگ !- راحت مي کنم .
مجلس زنانه و مردانه تازه گرم شده بود که آقا داماد غيبش زد .انگار که آب شده بود و رفته بود توي زمين .از همه بيشتر ،عروس خانم نگران –و البته متعجب – شده بود .
شما آقا محسن را نديديد ؟
چرا ،ايشان دمپايي اش را پوشيد و رفت مسجد تا نمازش را بخواند !
مهمان ها در حال رفتن بودند که آقا داماد پيدايش شد و انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد رو کرد به عروس خانم نگران و متعجب و گفت :شب جمعه است .بياييد با هم دعاي کميل بخوانيم !
و اين چنين بود که عروس خانم ،لباس سفيد عروسي از تن بيرون آورد ،آرايه ها و پيرايه ها را کنار گذاشت و هر دو در اولين شب زندگي مشترک شان نشستند به خواندن دعاي کميل .
مانده بود چکار کند .کارش شده بود فکر کردن و غصه خوردن .هر چه به اين و آن در زده بود ،نتوانسته بود ساختمان را تمام کند .دستش خالي بود و ساختمان نيمه کاره .
چند با ر به فکرش رسيده بود که مشکلش را با محسن در ميان بگذارد اما نتوانست .يعني با خودش فکر کرد ،دوستش با آن ماشين قراضه و آن خا نه ي اجاره ي که کف آن موکت انداخته ،پولش کجا بود که به او بدهد !حالا گيرم که وضع مالي پدرش خوب باشد ،خب ،به او چه ربطي دارد ؟اگر مي توانست براي خودش مي گرفت که واجب تر از او بود .
يکي از همان روز ها ،توي محل کار ،محسن بي مقدمه گفت :چيزي شده ...چرا اينقدر ناراحتي ؟
چيزي نيست کمي خسته ام .
نه ،مثل اينکه مشکلي داري .
دلش را به دريا زد و گفت :راستش ،اين ساختمان پدرم را در آورده .هر چه پول تويش مي ريزم ،تمام نمي شود .
با چقدر پول تمام مي شود ؟
دلش روشن شد .
با صد هزار تومان کلکش کنده مي شود .
با خونسردي گفت :توکلت به خدا باشد ...درست مي شود .همين و ديگر صحبت را ادامه نداد .احساس کرد که شده سنگ روي يخ .خودش را سرزنش کرد که چرا اصلا در اين باره حرف زده .
بعد از ظهر تازه از خواب بيدار شده بود که در زدند .رفت و در را باز کرد .محسن بود ،با همان لبخند هميشگي گوشه ي لبش و يک کيسه ي برزنتي توي دستش .کيسه را به طرفش دراز کرد .نگرفت .گفت :نگفتم که به خدا توکل کن .
اين چه کاري است که کرده اي ؟آخر تو خودت از من واجب تري .
اين چه حرفي است که مي زني ؟خداي من هم بزرگ است .تازه ،من که اين وسط کاره اي نيستم ،فقط يک واسطه ام ؛همين و بس .
کيسه را گذاشت توي دستش .سوار ماشين ژيانش شد و تلق تلق کنان دور شد .رفت توي خانه و کيف را باز کرد .
خدايا ،اين ديگر چه بشري است ؟!
دهانش از تعجب باز ماند .در آن زمان صد هزار تومان ،پول کمي نبود و مي شد با آن سه تا ماشين پيکان خريد .همه ي حقوق دريافتي اش دو هزار تومان نمي شد !
بعد ها فهميد که آن پول را از کجا آورده بود .پدر محسن مقداري از سهمش را به او داده بود تا براي خودش ساختماني بسازد و به زندگي اش سر و سامان بدهد اما محسن بيشتر پول را به اين و آن داده بود تا مشکلشان را بر طرف کنند .با همان پول کار ساختمان را به پايان رسانده بود و بعدا آن مبلغ را بر گرداند .
پولي که پدر محسن به او داده بود ،نزديک يک ميليون تومان بود .
هوا ابري بود .توي اتاق محل کارش ،زل زده بود به عکس امام و رفته بود توي فکر .به ياد روز هاي افتابي انقلاب افتاد .روزي که با چند تا از بچه هاي محل حمله کرده بودند به زندان زنان در نزديکي خانه شان و زنداني ها را آزاد کرده بودند .اما حالا چند سالي بيشتر از انقلاب نگذشته بود که همه افتاده بودند به جان يکديگر و قدر آزادي را نمي دانستند .آن هم در آن شرايط جنگي که دشمن به خاک کشور چنگ انداخته بود .
روحش با آن دو دستگي ها و اختلاف ها سازگاري نداشت .بعد از انقلاب ،اول از همه از جو دانشگاه دلزده شد .جايي که همه گروه ها حضور داشتند و هر کدام طبل خودشان را مي کوبيدند .براي همين ،دانشگاه را رها کرد و رفت قزوين توي نهضت سواد آموزي .بعد هم بر گشت مشهد و چسبيد به درس هاي حوزوي .توي سپاه هم بود اما پس از مدتي خودش را نيمه وقت کرد تا بيشتر وقتش را به درس خواندن بگذراند .با اين حال ،باز هم از خودش راضي نبود و مدتي بود که با خودش کلنجار مي رفت تا از سپاه بيرون بيايد و خودش را وقف درس خواندن کند .
روحش با علوم ديني بيشتر سازگاري داشت تا درس هاي خشک و فني رشته ي برق دانشگاه امير کبير يا پشت ميز نشستن و انجام دادن کارهاي اجرايي .بايد هر چه زود تر تصميمش را مي گرفت .
از جايش بلند شد و رفت جلوي پنجره .احساس کرد که نگاه امام از پشت ،روي شانه اش سنگيني مي کند از کار در سپاه راضي بود .اما فکر مي کرد که آن کار را خيلي هاي ديگر هم مي توانند انجام بدهند .با اين حال ،بچه هاي سپاه اعتقاد داشتند او خصلت هايي دارد که منحصر به فرد است .مثلا روحيه ي آرام و پر جاذبه اش که خيلي ها را به سوي خودش جلب مي کرد ؛حتي بعضي از اعضاي گروهک ها که توي خانه هاي تيمي دستگير مي شدند .
بعضي وقت ها پيش مي آمد که در ميان جمعي ،از برخوردهاي سياسي و درگيري هاي جناحي صحبت مي شد .اين جور وقت ها او ساکت مي نشست و گوش مي کرد و خيلي کم پيش مي آمد که اظهار نظري کند .بعضي وقت ها هم بلند مي شد و مجلس را ترک مي کرد .چون خيلي از حرف ها را غيبت مي دانست و حتي از شنيدن آن ها هم پرهيز مي کرد .
دلش گرفته بود .هر بار که اين حال به او دست مي داد ،آرزو مي کرد که اي کاش الان در جبهه بود !چند بار به جبهه رفته بود اما کارش طوري بود که بايد در پشت خط وظايفش را انجام مي داد .هر بار مي خواست جلو برود ،اجازه نمي دادند .
اگر خداي ناکرده اتفاقي برايش پيش بيايد ،ما چکار کنيم ؟مگر ما چند تا محسن عليان نجف آبادي داريم .
اين جور جبهه رفتن ،راضي اش نمي کرد .مي خواست خودش باشد و خداي خودش .مثل بسيجي هايي که داوطلبانه به جبهه مي آمدند ،رها و آزاد و خالصانه .براي همين ،خيلي وقت ها به بسيجي ها حسودي اش مي شد. احساس مي کرد که غل و زنجير به دست و پايش بسته اند .
بسياري از دوستان و آشنايان مي رفتند جبهه ،در عمليات شرکت مي کردند ،رودررو با دشمن مي جنگيدند ،زخمي و يا شهيد مي شدند و او تنها تماشا گر بود و بس .کارش اين شده بود که هر از چند گاهي ،عکس يکي از دوستانش را به ديوار اتاق بچسباند ،خيره شود و به آن ها با حسرت نگاه کند .بد جوري احساس ضرر و زيان مي کرد .
کاغذ سفيدي بر مي داشت و مي گذاشت روبرويش .هيچ چاره اي نداشت جز اين که خودش را از قيد و بند کار اداري آزاد کند و بعد از سه سال و نيم از سپاه بيرون بيايد در حال حاضر ،هيچ کاري را از ياد گيري علوم ديني و رفتن به جبهه مهم تر نمي دانست .
روزهاي پر آشوب سالهاي انقلاب گذشته بود و حالا وقتش بود که خودش را بسازد ؛سازندگي روح و صفاي درون ؛حوزه ي علميه و جبهه هاي جنگ .
تصميمش را گرفت .خود کار را بر داشت و استعفايش را نوشت .نامه را امضا کرد و تحويل دفتر فرماندهي داد . بعد هم از همکارهايش خدا حافظي کرد و از ساختمان بيرون زد .احساس مي کرد که بار سنگيني از روي دوشش بر داشته شده است .حالا آزاد بود و رها . هر چه قدر مي خواست ،مي توانست درس بخواند و هر وقت که دلش مي خواست ،مي توانست پرواز کند به طرف جبهه ها .مثل يک کبوتر ؛آزاد و رها .
دردي مرموز به وجودش چنگ مي انداخت ،مثل امواج دريايي شور – با طعم و مزه ي اشک –ناگهان به ساحل وجودش هجوم آورد ،عقب مي نشست و دوباه ره از نو مي آمد و در اندوهش پخش مي شد .
ناگهان چيزي از درونش خالي شد و صداي جيغ کبود نوزادي،در اتاق پيچيد و آرام آرام ،امواج درد از او دور تر شدند .نوزادش به دنيا آماده بود ؛در يکي از روزهاي سال 1339 ،ه ش در مشهد ،در نزديکي بارگاه امام هشتم .
نوزاد ،پسر بود .حجم صورتي دلپذيري که دو تا چشم سياه در ميان صورتش ،دو دو مي زد و سرش هنوز غضروفي بود .پسري که گويي مقدر شده بود سرش را به درگاه معبودش پيشکش کند و اين سري بود بين او و خدايش .
در هفت سالگي ،در مدرسه ثبت نامش کردند .از همان دوران مدرسه ،پيدا بود که درس خوان است و باهوش .کنجکاو بود و جستجوگر و يکي از بزرگترين دلمشغولي هايش ،اختراع بود و اکتشاف .اختراع وسايل جديد و کشف وسيله ها و دستگاه هاي موجود .براي همين ،بيشتر وقت ها در حال ور رفتن با وسيله اي برقي بود .علاقه اي که باعث شد بعد ها رشته ي برق را انتخاب کند .
سال سوم بود که شروع کرد به نماز خواندن و جايزه اش بسته اي شکلات بود که امام علي (ع) در خواب به او هديه داد .از آن به بعد ،سعي کرد نمازش را اول وقت بخواند ،روزه بگيرد ،به فقرا کمک کند و در مراسم ديني شرکت فعال داشته باشد .آن چنان که در نوجواني بچه هاي هم سن و سالش را که نماز نمي خواندند ،به خانه مي آورد و تشويق مي کرد که نماز بخوانند .
دوران نوجواني اش همراه شد با اوج گيري انقلاب اسلامي .در اين دوران ،بسيار فعال بود .با آن سن کم – مانند بسياري ديگر از نوجوانان – هر کاري که از دستش بر مي آمد ،براي انقلاب انجام مي داد .از شعار نوشتن گرفته تا به تعطيلي کشاندن مدرسه و شرکت در تظاهرات .او سر نترسي داشت و به استقبال حوادث مي رفت .،تا آن که در يکي از شب هاي حکومت نظامي ،به کمک يکي از آشناها که در بيمارستان کار مي کرد ،مجروحي را با وجود تير اندازي مامورين پليس ،به بيمارستان رسانده و جانش را از مرگ نجات داده بود .
سال دوم دبيرستان ،براي آمادگي بيشتر ،در آزمون دانشگاه شرکت کرد .رتبه ي خوبي آورد .دو سال بعد در رشته ي مهندسي برق دانشگاه امير کبير پذيرفته شد ؛درست همزمان با پيروزي انقلاب .
در دانشگاه بسيار فعال بود و جزو اولين اعضاي انجمن اسلامي .اما محيط دانشگاه در آن سالها ،شده بود مرکز فعاليت سياسي گروه هاي مختلف .همه در حال درگيري و زد و خورد بودند و تنها کاري که در دانشگاه انجام نمي شد ،درس خواندن بود .
درگيري ها آن قدر بالا گرفت که دانشگاه ها تعطيل شد و پس از انقلاب فرهنگي دوباره گشوده شد .محسن هم مدت کوتاهي به قزوين رفت و در نهضت سواد آموزي به تدريس پرداخت .پس از چندي به مشهد باز گشت .علاقه ي عجيبي به آموختن علوم ديني پيدا کرده بود و مي خواست خودش را وقف اين کار بکند .
انقلاب روزهاي پر تب و تابي را پشت سر مي گذاشت .درگيري هاي سياسي ،موج ترورها و بمب گذاري ها ،انقلاب را تهديد مي کرد .طولي نکشيد که تجاوز عراق به خاک ايران آغاز شد و بخش بزرگي از ميهن اسلامي به چنگ دشمن افتاد.
حالا ديگر زمان درس خواندن نبود .محسن به خاطر حس مسئوليتي که در وجودش شعله مي کشيد ،وارد سپاه شد تا با تمام وجود در خدمت انقلاب باشد .سپاه ،سازمان تازه تاسيسي بود که نياز فراواني به نيروهاي انقلابي داشت و محسن در واحد گزينش مشغول به کار شد .در همين حا ل از آموختن علوم ديني هم غافل نبود و هر گاه فرصتي به دست مي آورد ،به آموختن مي پرداخت .هر از گاهي نيز بنا به مسئوليت کاري به جبهه ها اعزام مي شد تا بهترين نيروها را براي خدمت در سپاه گلچين کند .
رفتار و منش محسن ،بسياري را تحت تاثير قرار داده بود .پرکاري اما کم ادعايي ،آراستگي ظاهري همراه با سادگي ،وقت شناسي و حس وظيفه شناسي اما خستگي ناپذيري ،پايبندي به عبادات و دستورهاي شرعي و در کنار آن ،خوش خلقي و گشاه رويي ؛اين ويژه گي ها از او شخصيتي ساخته بود که در دل دوست و بيگانه راه پيدا مي کرد .
محسن که در انتخاب همسر بسيار سختگير بود ،بالا خره دختر يکي از آشنايان را پسنديد و با او عقد ازدواج بست .با اين که خانواده اش از نظر مالي در سطح بالايي قرار داشت اما او زندگي ساده اي را تشکيل داد و با ساده زيستي اش همگان را تحت تاثير قرار داد .طولي نکشيد که صاحب فرزندي شدند ،دختري شيرين و بازيگوش .
بيشتر وقت محسن ،يا در محيط کار مي گذشت يا در ماموريت .او به گونه اي خستگي ناپذير به کار و فعاليت مي پرداخت .اما از خودش رضايت چنداني نداشت .از يک طرف ،نمي توانست آن گونه که خودش مي خواهد در جبه ها حضور پيدا کند هر چند که زياد به جبهه مي رفت اما خودش را در قيد و بند مسئوليتي که داشت ،گرفتار مي ديد .او سراپا عطش بود و به گفته ي خودش ،آرزومند شربت شهادت .در حالي که اجازه نداشت در خط مقدم حضور داشته باشد .
آرزوي دوم محسن فراگيري علوم ديني و تحصيل آگاهي و معرفت بود . آرزويي که چندان با کارش همخواني نداشت .نه ذهنش آن چنان آزاد بود که به اين کار بپردازد و نه وقتش چنين اجازه اي را به او مي داد .
تصميم خودش را گرفت .براي مدتي به طور نيمه وقت کارش را در سپاه ادامه داد اما باز هم از خودش احساس رضايت نمي کرد .به همين خاطر ،به ناچار از کار در سپاه استعفا کرد و با همه ي وجود به فراگيري علوم ديني پرداخت .
بيشتر وقت محسن به درس خواندن مي گذشت ؛از صبح زود تا آخر شب .روزها مشغول مباحثه با همکلاس ها و شرکت در درس استادان و شب ها در حال مرور درس ها .در همين حال ،زندگي ساده و بي آلايشي داشت و کانون گرم خانواده نيرويي دو چندان به او مي بخشيد .
همه چيز بر وقف مراد بود اما روح نا آرام اين مرد طلبه ،گويي در چار چوب درس و مباحثه نيز نمي گنجيد .دلش رضايت نمي داد که او درس بخواند و دوستان و همکلاسانش به جبهه بروند .زخمي شوند ،به شهادت برسند و او براي آن که فراموششان نکند ،تنها عکش شان را به ديوار اتاقش بزند .
تصميمش را گرفت و به دوستان سپرد که هر وقت زمان عمليات شد خبرش کنند .سرانجام زمان عمليات فرا رسيد ؛عمليات والفجر هشت ،در منطقه ي فاو عراق .
چند روز مانده به عمليات ،چهاردهم بهمن ماه 1364 ،ساکش را بست .با خانواده وداع کرد و به راه افتاد .آن چنان با شتاب که حتي فرصتي نکرد براي سوار شدن به قطار بليتي بخرد و بدون بليت سوار قطار شد !
محسن ،روز شانزدهم بهمن به اهواز رسيد .خودش را به منطقه رساند ،پيشاني خط – جايي را که شديد ترين خط نبرد در آن نقطه انجام مي گرفت – انتخاب کرد .از آغاز عمليات – روز بيست و يکم بهمن – در همان نقطه جنگيد و دو روز بعد – روز بسيت و سوم بهمن – در همان جا ، آن جرعه آبي که آرزوي نوشيدنش را داشت ،نوشيد .
منبع:"مردي با جرعه اي آب درمشت"نوشته ي ،محمد کاظم مزيناني،نشر ،ستاره ها،مشهد-1385
خاطرات
محمد کاظم مزيناني:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
يادش آمد که يک روز يکي از دوستانش از او پرسيده بود که اگر بخواهي ازدواج کني ،چه جور همسري انتخاب مي کني و او جواب داده بود :همسري که مطمئن باشم پدرش حداقل از زمان تولد او خمسش را داده باشد .
حالا چنين دختري را پيدا کرده بود ؛با تقوا و خانواده دار . مراسم خواستگاري تازه انجام شده بود و قرار بود به زودي ازدواج کند .
صبح زود دوستش آمد دنبالش ؛مثل همه ي روز هاي ديگر ،براي رفتن به محل کار .اما امروز نوبت مادرش بود تا مثل هميشه دوستش را واسطه قرار دهند تا پسرشان را راضي کند .براي چه ؟
براي مجلس عروسي .
مادرجان ،ما ديرمان شده و بايد برويم .
شما را به خدا ،اقا محسن را راضي کنيد که مراسم عروسي را در سالن بگيريم و براي مهمان ها کارت دعوت بفرستيم .آخر ما چه جوابي به اين همه فاميل و آشنا بدهيم ؟
آقا محسن ،شنيدي حاج خانم چي مي گويند ؟
لبخندي زد ،گفت چشم و سوار ماشين شد .اصلا رضايت نمي داد در آن شرايط جنگي. مجلس عروسي در خانه انجام شد ؛خيلي ساده و معمولي .موقع خريد هم ،عروس و داماد تا مي توانستند صرفه جويي کردند .
روز عروسي ،محسن ميان مهمان ها نشسته بود که خواهرش صدايش زد :محسن جان ،زن ها مي خواهند که آقا داماد را ببينند يک لحظه بيا و برگرد .
تنها لبخند زد و هر کاري کردند ،راضي نشد که ميان زن ها برود .
طولي نکشيد که دوباره صدايش زدند اما باز هم راضي نشد، حتي ناراحت هم شد .طوري که براي بار سوم صدايش زدند ،دو تا انگشتش را به نشانه اسلحه کنار گوشش گذاشت و گفت اگر يک بار ديگر اين حرف را تکرار کنيد ،خودم را –بنگ !- راحت مي کنم .
مجلس زنانه و مردانه تازه گرم شده بود که آقا داماد غيبش زد .انگار که آب شده بود و رفته بود توي زمين .از همه بيشتر ،عروس خانم نگران –و البته متعجب – شده بود .
شما آقا محسن را نديديد ؟
چرا ،ايشان دمپايي اش را پوشيد و رفت مسجد تا نمازش را بخواند !
مهمان ها در حال رفتن بودند که آقا داماد پيدايش شد و انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد رو کرد به عروس خانم نگران و متعجب و گفت :شب جمعه است .بياييد با هم دعاي کميل بخوانيم !
و اين چنين بود که عروس خانم ،لباس سفيد عروسي از تن بيرون آورد ،آرايه ها و پيرايه ها را کنار گذاشت و هر دو در اولين شب زندگي مشترک شان نشستند به خواندن دعاي کميل .
مانده بود چکار کند .کارش شده بود فکر کردن و غصه خوردن .هر چه به اين و آن در زده بود ،نتوانسته بود ساختمان را تمام کند .دستش خالي بود و ساختمان نيمه کاره .
چند با ر به فکرش رسيده بود که مشکلش را با محسن در ميان بگذارد اما نتوانست .يعني با خودش فکر کرد ،دوستش با آن ماشين قراضه و آن خا نه ي اجاره ي که کف آن موکت انداخته ،پولش کجا بود که به او بدهد !حالا گيرم که وضع مالي پدرش خوب باشد ،خب ،به او چه ربطي دارد ؟اگر مي توانست براي خودش مي گرفت که واجب تر از او بود .
يکي از همان روز ها ،توي محل کار ،محسن بي مقدمه گفت :چيزي شده ...چرا اينقدر ناراحتي ؟
چيزي نيست کمي خسته ام .
نه ،مثل اينکه مشکلي داري .
دلش را به دريا زد و گفت :راستش ،اين ساختمان پدرم را در آورده .هر چه پول تويش مي ريزم ،تمام نمي شود .
با چقدر پول تمام مي شود ؟
دلش روشن شد .
با صد هزار تومان کلکش کنده مي شود .
با خونسردي گفت :توکلت به خدا باشد ...درست مي شود .همين و ديگر صحبت را ادامه نداد .احساس کرد که شده سنگ روي يخ .خودش را سرزنش کرد که چرا اصلا در اين باره حرف زده .
بعد از ظهر تازه از خواب بيدار شده بود که در زدند .رفت و در را باز کرد .محسن بود ،با همان لبخند هميشگي گوشه ي لبش و يک کيسه ي برزنتي توي دستش .کيسه را به طرفش دراز کرد .نگرفت .گفت :نگفتم که به خدا توکل کن .
اين چه کاري است که کرده اي ؟آخر تو خودت از من واجب تري .
اين چه حرفي است که مي زني ؟خداي من هم بزرگ است .تازه ،من که اين وسط کاره اي نيستم ،فقط يک واسطه ام ؛همين و بس .
کيسه را گذاشت توي دستش .سوار ماشين ژيانش شد و تلق تلق کنان دور شد .رفت توي خانه و کيف را باز کرد .
خدايا ،اين ديگر چه بشري است ؟!
دهانش از تعجب باز ماند .در آن زمان صد هزار تومان ،پول کمي نبود و مي شد با آن سه تا ماشين پيکان خريد .همه ي حقوق دريافتي اش دو هزار تومان نمي شد !
بعد ها فهميد که آن پول را از کجا آورده بود .پدر محسن مقداري از سهمش را به او داده بود تا براي خودش ساختماني بسازد و به زندگي اش سر و سامان بدهد اما محسن بيشتر پول را به اين و آن داده بود تا مشکلشان را بر طرف کنند .با همان پول کار ساختمان را به پايان رسانده بود و بعدا آن مبلغ را بر گرداند .
پولي که پدر محسن به او داده بود ،نزديک يک ميليون تومان بود .
هوا ابري بود .توي اتاق محل کارش ،زل زده بود به عکس امام و رفته بود توي فکر .به ياد روز هاي افتابي انقلاب افتاد .روزي که با چند تا از بچه هاي محل حمله کرده بودند به زندان زنان در نزديکي خانه شان و زنداني ها را آزاد کرده بودند .اما حالا چند سالي بيشتر از انقلاب نگذشته بود که همه افتاده بودند به جان يکديگر و قدر آزادي را نمي دانستند .آن هم در آن شرايط جنگي که دشمن به خاک کشور چنگ انداخته بود .
روحش با آن دو دستگي ها و اختلاف ها سازگاري نداشت .بعد از انقلاب ،اول از همه از جو دانشگاه دلزده شد .جايي که همه گروه ها حضور داشتند و هر کدام طبل خودشان را مي کوبيدند .براي همين ،دانشگاه را رها کرد و رفت قزوين توي نهضت سواد آموزي .بعد هم بر گشت مشهد و چسبيد به درس هاي حوزوي .توي سپاه هم بود اما پس از مدتي خودش را نيمه وقت کرد تا بيشتر وقتش را به درس خواندن بگذراند .با اين حال ،باز هم از خودش راضي نبود و مدتي بود که با خودش کلنجار مي رفت تا از سپاه بيرون بيايد و خودش را وقف درس خواندن کند .
روحش با علوم ديني بيشتر سازگاري داشت تا درس هاي خشک و فني رشته ي برق دانشگاه امير کبير يا پشت ميز نشستن و انجام دادن کارهاي اجرايي .بايد هر چه زود تر تصميمش را مي گرفت .
از جايش بلند شد و رفت جلوي پنجره .احساس کرد که نگاه امام از پشت ،روي شانه اش سنگيني مي کند از کار در سپاه راضي بود .اما فکر مي کرد که آن کار را خيلي هاي ديگر هم مي توانند انجام بدهند .با اين حال ،بچه هاي سپاه اعتقاد داشتند او خصلت هايي دارد که منحصر به فرد است .مثلا روحيه ي آرام و پر جاذبه اش که خيلي ها را به سوي خودش جلب مي کرد ؛حتي بعضي از اعضاي گروهک ها که توي خانه هاي تيمي دستگير مي شدند .
بعضي وقت ها پيش مي آمد که در ميان جمعي ،از برخوردهاي سياسي و درگيري هاي جناحي صحبت مي شد .اين جور وقت ها او ساکت مي نشست و گوش مي کرد و خيلي کم پيش مي آمد که اظهار نظري کند .بعضي وقت ها هم بلند مي شد و مجلس را ترک مي کرد .چون خيلي از حرف ها را غيبت مي دانست و حتي از شنيدن آن ها هم پرهيز مي کرد .
دلش گرفته بود .هر بار که اين حال به او دست مي داد ،آرزو مي کرد که اي کاش الان در جبهه بود !چند بار به جبهه رفته بود اما کارش طوري بود که بايد در پشت خط وظايفش را انجام مي داد .هر بار مي خواست جلو برود ،اجازه نمي دادند .
اگر خداي ناکرده اتفاقي برايش پيش بيايد ،ما چکار کنيم ؟مگر ما چند تا محسن عليان نجف آبادي داريم .
اين جور جبهه رفتن ،راضي اش نمي کرد .مي خواست خودش باشد و خداي خودش .مثل بسيجي هايي که داوطلبانه به جبهه مي آمدند ،رها و آزاد و خالصانه .براي همين ،خيلي وقت ها به بسيجي ها حسودي اش مي شد. احساس مي کرد که غل و زنجير به دست و پايش بسته اند .
بسياري از دوستان و آشنايان مي رفتند جبهه ،در عمليات شرکت مي کردند ،رودررو با دشمن مي جنگيدند ،زخمي و يا شهيد مي شدند و او تنها تماشا گر بود و بس .کارش اين شده بود که هر از چند گاهي ،عکس يکي از دوستانش را به ديوار اتاق بچسباند ،خيره شود و به آن ها با حسرت نگاه کند .بد جوري احساس ضرر و زيان مي کرد .
کاغذ سفيدي بر مي داشت و مي گذاشت روبرويش .هيچ چاره اي نداشت جز اين که خودش را از قيد و بند کار اداري آزاد کند و بعد از سه سال و نيم از سپاه بيرون بيايد در حال حاضر ،هيچ کاري را از ياد گيري علوم ديني و رفتن به جبهه مهم تر نمي دانست .
روزهاي پر آشوب سالهاي انقلاب گذشته بود و حالا وقتش بود که خودش را بسازد ؛سازندگي روح و صفاي درون ؛حوزه ي علميه و جبهه هاي جنگ .
تصميمش را گرفت .خود کار را بر داشت و استعفايش را نوشت .نامه را امضا کرد و تحويل دفتر فرماندهي داد . بعد هم از همکارهايش خدا حافظي کرد و از ساختمان بيرون زد .احساس مي کرد که بار سنگيني از روي دوشش بر داشته شده است .حالا آزاد بود و رها . هر چه قدر مي خواست ،مي توانست درس بخواند و هر وقت که دلش مي خواست ،مي توانست پرواز کند به طرف جبهه ها .مثل يک کبوتر ؛آزاد و رها .
لینک کپی شد
نظر شما
