ما يك راديوى كوچك داشتيم!
ما يك راديوى كوچك داشتيم كه هرچند وقت يك بار يكى از بچه ها مسؤوليت نگهدارى و همچنين بازگو كردن اخبار مربوط به ايران را به بچه ها مى داد. روش آن هم به اين صورت بود كه شبانه مى آمد و به طورى كه سربازهاى عراقى متوجه نشوند خبرها را تك به تك به گوش همه مى رساند.
البته در داخل محوطه اردوگاه بلندگوهايى نيز وجود داشت كه معمولاً به دليل دروغ هاى مكررى كه از آن پخش شده بود ديگر خريدارى نداشت و معمولاً كسى گوشش بدهكار وراجى هاى آنان نبود. در طول چند سالى كه من در آن اردوگاه بودم بارها و بارها از طريق همان بلندگوهاى محوطه اردوگاه اخبار نادرستى درباره حضرت امام (ره) پخش شده بود.
آن روز يعنى روزى كه حضرت امام از دنيا رفتند بلندگوهاى محوطه اردوگاه به صدا درآمدند و اين خبر را اعلام كردند اما ما باز هم به خاطر دروغ ها و فريبكارى هاى هميشه شان باور نمى كرديم هرچند كه احساس درونى مان اين بود كه ممكن است اتفاقى افتاده باشد.
پس از گذشت چند ساعت از اعلام اين خبر از بلندگوهاى اردوگاه يكى از بچه ها كه راديو پيش او بود ضجه زنان و ناله كنان قطعيت خبر را به ما داد، ديگر داشت باورمان مى شد كه چه بلايى برسرمان آمده هرچند كه تا مدت ها آرزو مى كرديم كه اى كاش اين خواب و خيالى بيش نباشد.
چند روز اول را فقط بغض كرده بوديم و مدت ها در سكوت به يك نقطه زل مى زديم و گاه اگر بغضمان ترك برمى داشت سرمان را زير پتو مى كرديم و بلند بلند به طورى كه سربازان عراقى متوجه نشوند ضجه مى زديم... در طول دوران اسارت چنين لحظه هايى را حتى در بدترين شرايط شكنجه و يا فوت نزديكترين دوستانمان نداشتيم ، اين لحظه ها و اين روزها بسيار برايمان عذاب آور شده بود. چند روز كه گذشت ديگر بغض امان نداد و عزادارى ما شروع شد و هيچگاه هم قطع نشد تا لحظه اى كه به خاك ايران پاگذاشتيم و به پابوس پيرو مرادمان در بهشت زهرا (س) مشرف شديم و تربتش را سرمه ديدگانمان كرديم.
اما اجازه بدهيد خاطره اى كوتاه از همان روزها برايتان بازگو كنم: «عماد سربازى عراقى بود كه به شدت بچه ها را مورد اذيت و آزار قرار مى داد. او چهره اى بسيار عبوس و خشن داشت و با ما بسيار بدرفتارى مى كرد . همين آدم در زمان فوت حضرت امام (ره) بسيار آرام و بى آزار شده بود و ديگر كارى به كار بچه ها كه سرگرم عزادارى بودند نداشت. بعدها يكى از بچه ها از او مى پرسد چه شد كه مجبور شدى رفتار غيرانسانى ات را كنار بگذارى و در آن زمان كه ما ناراحت از دست دادن امام مان بوديم ديگر با كسى بدرفتارى نكنى. آن سرباز عراقى در جواب گفته بود كه: من براى انسان هاى بزرگ احترام قائلم و رهبر شما انسان بسيار بزرگى بود و من نمى توانستم مانع عزادارى شما در آن ايام شوم.
اميد پوردهقان
روزنامه ايران
آن روز يعنى روزى كه حضرت امام از دنيا رفتند بلندگوهاى محوطه اردوگاه به صدا درآمدند و اين خبر را اعلام كردند اما ما باز هم به خاطر دروغ ها و فريبكارى هاى هميشه شان باور نمى كرديم هرچند كه احساس درونى مان اين بود كه ممكن است اتفاقى افتاده باشد.
پس از گذشت چند ساعت از اعلام اين خبر از بلندگوهاى اردوگاه يكى از بچه ها كه راديو پيش او بود ضجه زنان و ناله كنان قطعيت خبر را به ما داد، ديگر داشت باورمان مى شد كه چه بلايى برسرمان آمده هرچند كه تا مدت ها آرزو مى كرديم كه اى كاش اين خواب و خيالى بيش نباشد.
چند روز اول را فقط بغض كرده بوديم و مدت ها در سكوت به يك نقطه زل مى زديم و گاه اگر بغضمان ترك برمى داشت سرمان را زير پتو مى كرديم و بلند بلند به طورى كه سربازان عراقى متوجه نشوند ضجه مى زديم... در طول دوران اسارت چنين لحظه هايى را حتى در بدترين شرايط شكنجه و يا فوت نزديكترين دوستانمان نداشتيم ، اين لحظه ها و اين روزها بسيار برايمان عذاب آور شده بود. چند روز كه گذشت ديگر بغض امان نداد و عزادارى ما شروع شد و هيچگاه هم قطع نشد تا لحظه اى كه به خاك ايران پاگذاشتيم و به پابوس پيرو مرادمان در بهشت زهرا (س) مشرف شديم و تربتش را سرمه ديدگانمان كرديم.
اما اجازه بدهيد خاطره اى كوتاه از همان روزها برايتان بازگو كنم: «عماد سربازى عراقى بود كه به شدت بچه ها را مورد اذيت و آزار قرار مى داد. او چهره اى بسيار عبوس و خشن داشت و با ما بسيار بدرفتارى مى كرد . همين آدم در زمان فوت حضرت امام (ره) بسيار آرام و بى آزار شده بود و ديگر كارى به كار بچه ها كه سرگرم عزادارى بودند نداشت. بعدها يكى از بچه ها از او مى پرسد چه شد كه مجبور شدى رفتار غيرانسانى ات را كنار بگذارى و در آن زمان كه ما ناراحت از دست دادن امام مان بوديم ديگر با كسى بدرفتارى نكنى. آن سرباز عراقى در جواب گفته بود كه: من براى انسان هاى بزرگ احترام قائلم و رهبر شما انسان بسيار بزرگى بود و من نمى توانستم مانع عزادارى شما در آن ايام شوم.
اميد پوردهقان
روزنامه ايران
لینک کپی شد
نظر شما
