لاله هاى بارانى

کد خبر: ۱۱۴۳۳۲
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۱۶:۵۳ - 30October 2007
همين كه دست خزان باغ لاله ها را چيد
دو بال سبز زمين رو به آسمان چرخيد
جوانه هاى شقايق نفس رها در باد
وجودشان همه شور و سرودشان فرياد
خدا براى درختان لباس نور آورد
به قامت همه باغها شعور آورد
زمين كه راوى بغض جوانه ها شده بود
شبيه ابر در اندوه خود رها شده بود
زمين سؤال شد از آسمان نورانى
شكفت روبه عطش لاله هاى بارانى
زمين مسير سلام فرشته ها شد باز
هزار لاله رها شد در آبى پرواز
دوباره روى زمين عشق لاله كارى شد
گذشت چندخزان، آفتاب جارى شد
رضا غلامحسين نژاد

ندبه
جمعه بوى تو را مى تراود، مرد بيدار شو ندبه سر كن
تازگيها دلم بد گرفته، حال و روز مرا تازه تر كن
روز ، اينجا خود روشنايى، خاك يك تكه خاك بهشت است
شعر قدرى سبك شو، خودت باش فكر يك آسمان بال وپر كن
استخوان استخوان لاله سر زد، پيرهن پيرهن يوسف آمد
باد برخيز كارت درآمد هرچه يعقوب ديدى خبر كن
آه سخت است سخت است مادر هى بيا هى برو تا لب در
پانزده سال چادر در آور، پانزده سال چادر به سر كن
وزن تابوت از بس سبك بود، شانه ها بار را حس نكردند
خواستى بى تعارف بگويى، مثل من باش راحت سفر كن
چندسالى است خاكت برادر بد نمك گير كرده دلم را
با اجازه دوباره مى آيم، خاك شوريده را شورتر كن
مهدى فرجى

سپيده
از غزل گذشته اى، قصيده مى شمارمت
و رهسپار آسمان، رسيده مى شمارمت
نغمه هاى شعر توپر از نگاه تازه بود
بى سرود و بى صدا شنيده مى شمارمت
از غروب زخمى غريب دل بريده ام
تو طلوع روشنى ، سپيده مى شمارمت
اى تمام هستى من اى صداى بال عشق
از قفس گذشته اى ، پريده مى شمارمت
من براى رفتنت غزل غزل گريستم
از غزل گذشته اى قصيده مى شمارمت
***

يك تن
يك تن بى جان و مشتى استخوان
يك نگاه خسته از اعماق جان
يك پلاك و چفيه مردى كه رفت
از زمين تا انتهاى آسمان
بهرام كرم الهى

طلوع
طلوع مى كند آرى مسافرى ديگر
طنين گام كه بود؟ آن عابرى ديگر
در ابتداى همين فصل زرد پيدا شد
براى سبزشدن باز عابرى ديگر
هميشه قسمت خوب غزل نصيب تو بود
ولى سروده من محض خاطرى ديگر
تمام شهر پر از ازدحام تنهايى است
فقط منم، منم و او ـ مهاجرى ديگر ـ
نگو كه فرصت از دست رفته مى آيد
فقط منم، و او ـ مهاجرى ديگر ـ
چه خواب خوب و خوشى بود انتظار اما
شدم تمام و نيامد مسافرى ديگر
ندا جلالى ـ گلستان

شعر عطش
نخلى كه در كوله بارش چيزى به جز سر ندارد
امشب چگونه بخوابد، از سينه سر برندارد
امشب كه خون كبوتر از آسمان مى تراود
از شاپركها بپرسيد، اينجا كبوتر ندارد؟
در كربلايى دوباره از نخلها سربريدند
انگار برگشته درخون شمرى كه خنجر ندارد
وقتى كه مشك شهادت شعر عطش مى سرايد
ديگر مگر خيمه هامان عباس واكبر ندارد
هرچند نخل وكبوتر، لاله، شقايق ، صنوبر
هرگز تمام تو را اى آيينه در برندارد
دستان فهمى كه كال است كى مى رسد تا نگاهت
از تو (سبكبال عاشق ) تعبير بهتر ندارد
بعد از شما نور پرواز ماسيد روى دل ما
جز شاپركهاى بى پر! اينجا كسى پر ندارد
رفتى وچشمان باران از رفتنت خيس خون است
كوچيدنت را پرستو ! اين كوچه باور ندارد
نخلى كه در كوله بارش چيزى به جز سر ندارد
امشب دوباره بخوابد از سينه سر برندارد
مرتضى اردستانى

انعكاس آيينه ها
دلش دريچه سبزى به سمت دريا بود
در امتداد نگاهش بهار پيدا بود
زمين به عادت لبهاى او ارادت داشت
صداى روشنش آغاز اطلسى ها بود
چقدر ساده به ديدار لاله ها مى رفت!
و غنچه ـ غنچه غزل بر لبش شكوفا بود
حضور آبى آيينه ها تماشا داشت
امامزاده ى چشمش هميشه غوغا بود
من از گلوى يتيمان كوفه مى خوانم
قسم به آيينه ها انعكاس مولا بود
تمام غربت يك قرن را به دوش كشيد
فقط شبيه خودش مرد بود ، آقا بود!
… و رفت و هستى خود را به ابرها بخشيد
رفيق هرشب باران به فكر گلها بود
بابك اسلامى
 
روزنامه ايران   

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین