خاكريز
بارش باران زمين را گل آلود كرده بود. به منطقه رهايى نزديك شديم . با اشاره، گردانها آرايش گرفتند. خودم نيز با ۳۳ نفر از بريدگى خاكريزى عبور كرديم. آتش سنگين دشمن مى باريد. اما بچه ها پيش مى رفتند تا قرارگاه عراقيها را درخط دوم منهدم كنند. دربين پيشروى متوجه شدم كه درميدان مين قرارگرفته ايم. اما بچه ها مى رفتند و خوشبختانه خبرى نشد. بالاخره به پاى خاكريز عقبه دشمن رسيديم. از روبرويم چند نفر نيرو مى آمدند. حدس مى زدم خودى باشند.ايست دادم به فارسى جواب دادند. خيالم راحت شد. اما با روشن شدن منورى متوجه شدم كه عراقى هستند. بلافاصله آتش گشودم. لحظاتى بعد از روى جنازه هايشان گذشتيم. مقدارى كه جلوتر رفتيم به تداركات دشمن رسيديم. اينجا بودكه درگيرى اصلى ما آغاز شد ودرلحظه اول دو تن از بچه ها شهيد شدند. بچه ها با آرپى جى سنگر تيربارشان را منهدم كردند. وارد محوطه شديم، عراقيها بى هدف مى دويدند. سنگرها را يكى يكى منهدم مى كرديم . چند تا از بچه ها زخمى شدند. درمحل خروجى مقر تداركات دو نفربر روشن بودند. بچه ها موضع گرفتند. خودم را به نفربر رساندم. به آرامى بالا رفتم گويا خدمه اى نداشت. نارنجكى داخلش انداختم.نفربر دومى درحال فرار بود. به سويش دويدم . گيره اش را گرفتم و سوار آن شدم. دربالايى بسته بود. تنها راهش انداختن نارنجك زير چرخش بود. با دو نارنجك اين كار را كردم. از حركت ايستاد. دراين موقع دردى را در كتفم كه دراثر تركش نارنجك بود احساس كردم. يكى از بچه ها خدمه اش را به رگبار بست. دشمن متوجه هدف ما شده بود. از هر طرف گلوله مى باريد . اما بچه ها پيش مى رفتند تا به مقر دشمن رسيديم. گلوله آرپى جى نداشتيم. بايد با سلاح سبك مى جنگيديم حجم آتش دشمن بالا بود . دريك زمان هماهنگ ، همه باهم با نارنجك به دشمن حمله ور شديم. دو سه بار اين كار را تكرار كرديم.
قدم به قدم پيش رفتيم. يكى از بچه ها شهيد شد. دشمن عرصه را تنگ ديد. عده اى فرار كردند. خود را به خاكريز اطراف قرارگاه رسانديم. با بى سيم با عقب تماس گرفتيم وگزارش دادم . فرمانده گردان شهيد نژاد اكبر دستور حمله مجدد را داد.
مشكل بود چون مهمات نداشتيم. سمت راست مقر حركت كرديم. ناگهان پايم به چند گلوله آرپى جى خورد. خدا را شكر كردم.
آرپى جى زنها را صدا زدم براى شليك . ماشينهاى جلوى مقر را به آتش كشيديم. تيربارچى با گلوله اول منهدم نشد. با شليك دوم پودر شد. فرياد زدم بچه ها وارد قرارگاه مى شويم . گفتم خودتان را به بالاى مقر برسانيد. دوتن ازبچه ها باز هم شهيد شدند.
گفتم از راه هواكش ها نارنجك بيندازند. عراقيها كم كم پشت خاكريز مقر موضع گرفتند. درگيرى در اوج خودش بود.
با فرماندهى تماس گرفتم وگزارش دادم ودرآخرين وداعى جانسوز بى سيم را منهدم كردم. به بچه ها گفتم به هر طريق شده سمت چپ دشمن را بشكافيد تا از تاريكى شب و گودالها و چالها استفاده كنيم و سمت نيروهاى خودمان برگرديم .
سمت چپم آسيب ديده بود وخون مى آمد. به هر طريقى بود از قرارگاه بيرون آمديم. دشمن درتعقيب ما بود، حال درون كانال مانندى گير كرده بوديم. برسر مقاومت كردن يا نكردن بحث شد. خلاصه ۳ نفر درآنجا ماندند و ما برگشتيم. دربين راه يگانى از بچه ها را ديديم كه در حال نبرد با واحد زرهى دشمن بود. خوشحال شديم كه خط دشمن شكسته شده، لحظاتى نگذشت مقر زرهى دشمن سقوط كرد، ديگر رمقى نداشتم ، به فكر بچه هايى بودم كه جلوى دشمن ايستادند تا ما برويم . خوشبختانه آنان نيز سالم بودند. هنگام رسيدن به خاكريز قرارگاه پيكر يكى از شهدا را ديديم . آن را كنارى نهاديم.
درون محوطه قرارگاه ۳ دستگاه تانك وجود داشت . يكى از خدمه آنها ديده شد كه مى خواست آن را روشن كند بچه ها امانش ندادند. يكى از تانكها راه افتادوشروع به تيراندازى كرد. دريك لحظه پنج گلوله آرپى جى به طرفش شليك شد ومنهدم گرديد.
بقيه نفرات درحال فرار كشته شدند. وارد قرارگاه شديم. پيكر شهدا را به عقب انتقال داديم. به همراه چند تن از دوستان وفرماندهان با احتياط وارد ساختمان قرارگاه شديم. دم در ساختمان قرارگاه به دو نفر عراقى كه يكى مجروح بود وهردويشان تقريباً بيهوش برخورديم. آنها را به عقب منتقل كرديم. بى سيمها تركش خورده وعده اى كشته و عده اى زخمى دركنار وگوشه افتاده بودند. دردرون اتاق ديگرى چند افسر ترسان و لرزان بى رمق ايستاده بودند.
آتش ها را خاموش كرديم تا مداركى را به دست آوريم. آمدم بالاى قرارگاه ديدم بچه ها درحال تيمم هستند. تازه فهميدم صبح است.
نمازم را خواندم و همانجا خوابيدم. دوساعتى نگذشته بودكه با صداى الله اكبر بچه ها بيدار شدم. ديدم نيروهاى لشگر حضرت رسول (ص) توانسته اند پس از تارو مار نيروهاى عراقى درمنطقه عملياتى به ما ملحق شوند. حسابى خسته بودم تصميم گرفتم با اسرا به عقب بروم. بين راه خمپاره اى درنزديكيم منفجر شد وديگر چيزى نفهميدم. هنگامى كه به هوش آمدم. ديدم بيمارستانم دراهواز.
تركش نخورده بودم. اما موج كلافه ام كرده بود.
امير حسين حسينى
روزنامه ايران
