گروه ما
من نيز در آنجا به گروه او ملحق شدم و با توجه به سابقه آشنايي قبلي كه با او داشتم در گروه مرا پذيرفت. در فارسيات چند روزي بوديم، تا اينكه خبر رسيد كه در آبادان به نيروي بيشتري احتياج است. كيوان بچه ها را جمع و جور كرد و به طرف آبادان حركت كرديم. خاطره اي را كه از چند روز قبل از شهادتش دارم. از روحياتش، ايمانش و عشقش به اسلام و امام مي نويسم. باشد كه دين خود را به او ادا كرده باشم. روز ششم محرم بود. هنوز در جبهه ذوالفقاري آن طرف رودخانه جنگ ادامه داشت ما به دو گروه تقسيم شده بوديم و هر گروه يك روز در جبهه مي ماند و فردا به استراحت مي رفت. ما كه استراحتمان تمام شده بود عصر ساعت ۴ مي بايست براي تعويض گروه قبلي به جبهه مي رفتيم. كيوان نزد من آمد و گفت كه: حسن نهج البلاغه را در كوله پشتي بگذار تا در جبهه روي آن با يكديگر بحث كنيم. من به طنز به او گفتم مگر جبهه جاي اين حرفهاست ما بايد فقط فكر جنگ باشيم، ديگر خواندن نهج البلاغه ضرورتي ندارد. مي توانيم وقتي جنگ تمام شد و به خانه هايمان برگشتيم آن را بخوانيم. كيوان با ناراحتي از من جدا شد چون من منظور او را درست و حسابي نفهميده بودم. اما ديدم او نهج البلاغه و دعاي كميل را در كوله پشتي اش گذاشت. يكي از بچه ها را سوار ماشين كرد و به طرف ذوالفقار حركت كرديم. آن شب كه من او با هم نگهبان بوديم مي ديدم كه در همه حال ذكر خدا بر لب داشت و بيشتر مواقع استغفار مي نمود. با تمام شدن وقت نگهباني خوابيديم و هوا هنوز تاريك روشن بود كه با صداي كيوان از خواب بيدارشدم. آن روزها به علت نبودن سنگر مناسب بچه ها نماز را نشسته مي خواندند چرا كه سنگر همگي كوتاه بود و به خوبي در تيررس دشمن قرار داشتيم. كيوان هميشه نماز را ايستاده مي خواند و با اينكه صفير گلوله هاي دشمن هر لحظه از كنار سرمان رد مي شد سر خم نمي كرد و در برابر صداهاي شديد خمسه خمسه كه دائم در هر گوشه اي مي خورد ترسي احساس نمي نمود و چنان مي نمود كه قلبي مطمئن دارد. يك بار كه به او گفتم بنشين نماز بخوان گفت: مگر چه مي شود؟ گفتم گلوله هاي دشمن به تو مي خورد با لبخند گفت: اگر خدا نخواهد هيچ نمي شود و نكته اي از حضرت علي (ع) را كه اگر مرگ برسد چه در نوك كوهها و يا در قعر دريايي باشي ترا خواهد گرفت برايم نقل كرد. با نزديك شدن صبح، عمليات آغاز شد. او ما را به خط كرد و در نخلستان به طرف جاده اي كه حدوديك كيلومتر فاصله داشت حركت كرديم تا بتوانيم عراقيها را كه در آن جاده مستقر بودند از جاده دور كنيم. سلاح ما همه سبك بود و تنها به وسيله دو قبضه آتش خمپاره پشتيباني مي شديم در خانه ها سنگر گرفتيم و شروع به تيراندازي كرديم. غير از ما حدود ۳۰ تن ديگر از برادران ارتشي و نيروهاي مردمي وجود داشتند درخانه ها تقسيم شديم ساعت حدود ۲ بعدازظهر بود وما هنوز نفهميده بوديم چقدر از روز گذشته هر لحظه صداي انفجارهاي پياپي دشمن گرد و خاك از خانه اي و از جايي به هوا برمي خاست اما به لطف خداوند كمترين تلفات را بر نيروهاي ما وارد نمي كرد ولي از اين زمان به بعد من كيوان را ديگر نديدم. بچه ها به صورت سينه خيز با وجود شدت آتش دشمن خود را به ۱۰ متري اينطرف جاده مي رساندند و نارنجك دستي پرتاب مي كردند. با پرتاب هر نارنجك از داخل سنگرهاي دشمن دستي يا سري به هوا مي رفت. ما ابتدا حدس مي زديم كه نيروهاي عراقي در آن نقطه ۱۰۰ نفر بيشتر نباشند صداي نعره خمپاره ها و توپ دشمن هراسي به دل هاي آرامش يافته از ياد خدا نمي انداخت قدمهاي استوار مجاهدان و لبهاي آغشته به نام الله ترس و وحشت را بر دلهاي كفار مستولي مي كرد. دراين حال بود كه ديديم براي دشمن به وسيله نفربر زرهي نيروهاي كمكي مي رسد و مسلسلهاي كاليبر ۵۰ بالاي آن بشدت شليك مي كرد. نفسها درسينه حبس شده بود كه ناگهان همراه با فرياد الله اكبر برادري از داخل نخلستان سه موشك آر.پي.جي هفت به طرف نفربر جلويي شليك كردندو همزمان دومين نفربر نيز آتش گرفت بقيه پا به فرار گذاشتند. با رفتن نفربرها شدت آتش دشمن زيادتر شد. چرا كه نيروهاي پياده اش را مي خواست به عقب بكشد. ناگهان معجزه اي به وقوع پيوست. ديديم كه آتش شديد خمپاره و توپخانه بر روي دشمن قرار گرفت. آتش بسيار سنگين بود و ما متعجب بوديم كه يك چنين آتشي نمي توانست از نيروهاي خودي باشد. يكي از بچه ها با بي سيم تماس گرفت كه اينها مال كيست؟ با شوخي گفتند: هيچ نگو خودي است!
با هر خمسه خمسه دشمن كه در داخل نيروهاي در حال فرار خودش مي افتاد عده اي بر زمين مي افتادند و اين مسأله با توجه به كمبود مهمات ما و مخصوصاًنداشتن سلاح سنگين به طوري بود كه يكي از برادران گفت: خداوند هر گلوله اي را كه از دهانه خمسه خمسه دشمن بيرون مي آيد ملكي را بر آن سوار مي كند و آن را به داخل عراقيها مي اندازد. در همين حال من كيوان و چند نفر ديگر از برادران را ديدم. بسيار خوشحال شدم. از آنجا شروع به حركت كرديم. ناگهان صداي انفجار شديد گلوله اي در كنارمان به گوش رسيد. همگي روي زمين خوابيديم اما وقتي كه گرد و خاك تمام شد يكي از بچه ها برخاست. يكي از برادران خود را به او رساند و گفت: تركش بزرگي از سمت راست زير شش او وارد بدنش شده و از پشتش خارج شده بود.
خونريزي شديدي داشت و سينه برادرمان را با چفيه اي كه همراهش بود بست و در همين حال كيوان به من گفت بالاي سرش باش و تنهايش نگذار. من سر او را روي پاي خودم گذاشتم و او هر لحظه دعا مي كرد و از خدا طلب آمرزش مي كرد. الله اكبر و لااله الاالله مي گفت: چندين بار از من تقاضاي آب كرد گفت دارم مي سوزم آب به من بده و من با اينكه دلم سوخته بود اما به روي خودم نمي آوردم چون فكر مي كردم او زنده مي ماند و اگر زنده بماند آب برايش ضرر دارد.
گفتم آب ندارم و براي او داستان كربلا را بازگو كردم و تشنگي هاي ياران حسين (ع) را كه چگونه با لب تشنه شهيد شدند. چشمانش به اشك نشست و با حالتي بغض آلود سلام بر حسين و بر شهيدان كربلا را آغاز نمود. با رسيدن آمبولانس او رابردند، پس از پيروزي و به اسارت گرفتن بسياري از دشمنان با كيوان و بقيه برادران اسرا و وسايل باقيمانده از دشمن را به منطقه پشت جبهه انتقال داديم. ابتدا تذكر دادم كه ما فكر مي كرديم تعداد آنها۱۰۰ نفر باشد اما وقتي بالاي سنگرهاي آنها رسيديم حدود ۲۰۰ كشته بود و ۱۰۰ نفر نيز اسير شده بودند. با عده اي كه فرار كرده بودند تعداد آنها نزديك به ۵۰۰ نفر مي شد كه ۱۰۰ برابر ما بود. آنها همه چيز داشتند. انواع سلاحهاي سنگين وسبك و نيروهاي ما كمترين سلاحها را در اختيار داشتند اما با ياري خدا و با نام خدا و با فرياد الله اكبر رعب در دلهاي دشمن افتاده بود.
آن روز گذشت و من فردا به جهتي به آبادان آمدم. اما بعضي از بچه ها و كيوان در جبهه ماندند. ديگر نتوانستم به جبهه بروم تا روز تاسوعا نزديك ظهر بود كه بچه ها سراسيمه و در حالي كه از چهره هايشان غم مي باريد به مقر آمدند. فهميدم اتفاقي افتاده پرسيدم چه شده؟ گفتند امروز هم عراقيها عقب نشيني كرده اند و كيوان براي خنثي كردن مين هاي آنها رفته بود كه يكي از آنها منفجر شده و او به ملكوت اعلي پيوسته است. من كه هميشه وقتي برادران شهيد مي شدند به بالاي جنازه شان مي رفتم اين بار بر سر جنازه كيوان نرفتم چرا كه از ديدن چهره كسي كه پيوسته به ياد خدا بود احساس خجالت مي كردم. چون او در اوج روحيه تقوي به ستيز با شيطان رفته بود.
بازنويس: اميرحسين حسيني
روزنامه ایران
با هر خمسه خمسه دشمن كه در داخل نيروهاي در حال فرار خودش مي افتاد عده اي بر زمين مي افتادند و اين مسأله با توجه به كمبود مهمات ما و مخصوصاًنداشتن سلاح سنگين به طوري بود كه يكي از برادران گفت: خداوند هر گلوله اي را كه از دهانه خمسه خمسه دشمن بيرون مي آيد ملكي را بر آن سوار مي كند و آن را به داخل عراقيها مي اندازد. در همين حال من كيوان و چند نفر ديگر از برادران را ديدم. بسيار خوشحال شدم. از آنجا شروع به حركت كرديم. ناگهان صداي انفجار شديد گلوله اي در كنارمان به گوش رسيد. همگي روي زمين خوابيديم اما وقتي كه گرد و خاك تمام شد يكي از بچه ها برخاست. يكي از برادران خود را به او رساند و گفت: تركش بزرگي از سمت راست زير شش او وارد بدنش شده و از پشتش خارج شده بود.
خونريزي شديدي داشت و سينه برادرمان را با چفيه اي كه همراهش بود بست و در همين حال كيوان به من گفت بالاي سرش باش و تنهايش نگذار. من سر او را روي پاي خودم گذاشتم و او هر لحظه دعا مي كرد و از خدا طلب آمرزش مي كرد. الله اكبر و لااله الاالله مي گفت: چندين بار از من تقاضاي آب كرد گفت دارم مي سوزم آب به من بده و من با اينكه دلم سوخته بود اما به روي خودم نمي آوردم چون فكر مي كردم او زنده مي ماند و اگر زنده بماند آب برايش ضرر دارد.
گفتم آب ندارم و براي او داستان كربلا را بازگو كردم و تشنگي هاي ياران حسين (ع) را كه چگونه با لب تشنه شهيد شدند. چشمانش به اشك نشست و با حالتي بغض آلود سلام بر حسين و بر شهيدان كربلا را آغاز نمود. با رسيدن آمبولانس او رابردند، پس از پيروزي و به اسارت گرفتن بسياري از دشمنان با كيوان و بقيه برادران اسرا و وسايل باقيمانده از دشمن را به منطقه پشت جبهه انتقال داديم. ابتدا تذكر دادم كه ما فكر مي كرديم تعداد آنها۱۰۰ نفر باشد اما وقتي بالاي سنگرهاي آنها رسيديم حدود ۲۰۰ كشته بود و ۱۰۰ نفر نيز اسير شده بودند. با عده اي كه فرار كرده بودند تعداد آنها نزديك به ۵۰۰ نفر مي شد كه ۱۰۰ برابر ما بود. آنها همه چيز داشتند. انواع سلاحهاي سنگين وسبك و نيروهاي ما كمترين سلاحها را در اختيار داشتند اما با ياري خدا و با نام خدا و با فرياد الله اكبر رعب در دلهاي دشمن افتاده بود.
آن روز گذشت و من فردا به جهتي به آبادان آمدم. اما بعضي از بچه ها و كيوان در جبهه ماندند. ديگر نتوانستم به جبهه بروم تا روز تاسوعا نزديك ظهر بود كه بچه ها سراسيمه و در حالي كه از چهره هايشان غم مي باريد به مقر آمدند. فهميدم اتفاقي افتاده پرسيدم چه شده؟ گفتند امروز هم عراقيها عقب نشيني كرده اند و كيوان براي خنثي كردن مين هاي آنها رفته بود كه يكي از آنها منفجر شده و او به ملكوت اعلي پيوسته است. من كه هميشه وقتي برادران شهيد مي شدند به بالاي جنازه شان مي رفتم اين بار بر سر جنازه كيوان نرفتم چرا كه از ديدن چهره كسي كه پيوسته به ياد خدا بود احساس خجالت مي كردم. چون او در اوج روحيه تقوي به ستيز با شيطان رفته بود.
بازنويس: اميرحسين حسيني
روزنامه ایران
لینک کپی شد
نظر شما
