بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
موسي دور و بَرش را نگاه كرد و كمي تن صدايش را آورد بالا:
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چهكنم حرف دگر ياد نداد استادم
تا شدم حلقهبهگوش در ميخانه عشق
هردم آيد غمي از نو به مباركبادم
به آخر غزل نرسيده بود كه حسين بلند شد. موسي چشمهاي گرد و درشتش را به او دوخت و با شيطنت گفت چي شد، باز ياد...
حسين لبخند زد، دستهايش را توي جيبش فرو برد، شانههايش را داد بالا و گفت. اذيت نكن موسي، بحث كسي نيست، نفس دوست داشتن زيبا است.
توي آسايشگاه دو نفر دراز كشيده بودند. نيمساعت ديگر هواخوري تمام ميشد. كاغذ و قلم را برداشت و نوشت: "سلام، سلام به مادرم كه اينجا فقط ناراحتم که مبادا ناراحت من باشد. دلتنگ من نباش سرنوشت و قسمت الهي كه سخت به آن معتقدم، در اين زمان خواسته من اينجا باشم. تا ياد بگيرم در برابر اختلاف سليقهها صبر كنم و از خودبيني و خودخواهيهايم فاصله بگيرم.
اگر برگشتم، همه را از خودم راضي ميكنم. من اسير شدم تا از خودم آزاد بشوم. مثل هميشه نگران چيزهايي هستي كه همهجا هست. غذا، لباس، استراحت و انشاا... سلامتي.
به انسيه سلام برسانيد. بگوييد سرانجام كار من معلوم نيست، صاحباختيار است براي زندگياش تصميم بگيرد.
حسين سال 1337 بهدنيا آمد، چهارمين بچه بود، قبل از او شيرين، زينب و حسن بهدنيا آمده بودند. و بعد از او محمد، علي و امير بهدنيا آمدند.
پدر و مادرش اصالتاً زرندي بودند و با هم نسبت دور فاميلي داشتند. حسين 10 ساله بود كه آمدند به روستاي حصار مهتر رباط كريم. آنها يك خانواده مهاجر بودند كه چيزي از خودشان نداشتند. نه نفر در يك اتاق پانزده متري زندگي ميكردند. بغل اتاق يك آلاچيق كوچك بود كه مادر زيرش آشپزي ميكرد. سقف خانه ميزان نبود و برف و باران كه ميباريد، چكه ميكرد. علي كار ميكرد و 8 نفر ميخوردند. بچهها خيلي زود ميفهميدند بايد جلوي خواستههايشان را بگيرند و هر چيزي را به زبان نياورند. دخترها همراه مادر توي خانه گليم يا قالي ميبافتند و پسرها ميرفتند باغ. شعار محمد اين بود كار سختتر، حقوق بيشتر. هر روز بعد از چيدن ميوه نزديك ظهر خسته و عرقكرده، چند شاخه انگور ميچيدند و ميخوردند و طبق عادت خانوادگيشان صلوات و پدربيامرزي براي گذشتگان صاحب باغ ميفرستادند.
يكروز علي چشمهايش پر از اشك شد و گفت: "من كه مرحوم بشوم باغي، باغچهاي ندارم محصولش را بخورند و فاتحهاي بخوانند. پس شماها برايم نماز بخوانيد."
اهل روستا همه به او احترام ميگذاشتند. كسي عصبانيت علي را نديده بود. هميشه ميگفت ما چيزي نداريم به مردم بدهيم جز صورت خوش."
اخلاق علي بيشتر از بقيه پسرها به حسين رسيد چون هميشه خندان بود و مطمئن كه، براي ديگران كاري انجام بدهد.
سال 1351 رهسازها آمدند رباط كريم. آنموقع رباطكريم نه روستا بود، نه شهر. مردم زبالهها را توي كوچه و خيابان ميريختند. بچهها جاي بازي نداشتند و توي كوچهها كنار همين آشغالها ميلوليدند. حسين تازه ديپلم گرفته بود. آنقدر رفت در خانهها، مردم را جمع كرد، با آنها حرف زد تا بالاخره راضي شدند در ماه پولي بابت جمع كردن زبالهها بدهند. بعد يكنفر را كه واقعاً محتاج اين پول بود و اهل كار، مسئول جمعآوري زبالهها كرد.
توي مسجد سيدالشهدا خودش براي بچهها كلاس نقاشي، خط و قرآن ميگذاشت. ميگفت كه نبايد وقتشان را سر كوچه و خيابان تلف كنند.
دوره سپاهيدانش را با بالاترين رتبه طي كرد. وقتي رفت ابلاغش را بگيرد، مسئول مربوطه گفت: "شما براي هر منطقه تهران كه بخواهيد، ميتوانيد ابلاغيه بگيريد" حسين كمي فكر كرد و گفت: "ميخواهم بروم جايي كه از رباطكريم محرومتر باشد."
ابلاغش را براي روستاي صالح آباد شهريار زدند. روستاي سرسبزي بود. همهجا باغ و رودخانه. 20 نفر شاگرد داشت كه از توي باغ و زمين كشاورزي كشاندشان سر كلاس درس. مدير، ناظم و معلم خودش بود و بعدازظهرها هم ميرفت كمك ميوهچيني، يا دروي پيرمردها و پيرزنهاي دست تنها.
چند ماهي كه كار كرد و حقوقش را گرفت، در چوبي و شكسته حياط پدرياش را عوض كرد و آن در آهني بزرگِ آبي رنگ، هنوز هست.
دو سال از فوت پدر ميگذشت كه انقلاب شد. بچهها تنها شده بودند، و بيشتر از گذشته متكي به خودشان. حسين به امير كه كوچكتر از همه بود و 8 ـ 7 سال بيشتر نداشت ميگفت: "جوجه!" حالا او در ستاد پشتيباني و تبليغات جهادسازندگي طرح و نقاشي ميكشيد و پلاكارد مينوشت.
يكروز سرد برفي امير را با خودش برد. تمام آنروز را مجبور بود در فضاي باز كار كند. حسين با حوصله براي امير توضيح ميداد چرا اين رنگ، پارچه يا قلمموي خاص را انتخاب ميكند. و امير خوشحال بود كه وردست حسين است. مطمئن ميشد بزرگ شده.
شب كه برگشتند خانه، امير از كنار بخاري تكان نميخورد. حسين گونههاي سرخ او را بوسيد و گفت: "امروز با خودم بردمت تا بفهمي هميشه جاي گرم نيست. از سختيها فرار نكن. بعضي وقتها مجبوري توي اين شرايط كار يا حتي زندگي كني."
اوايل انقلاب گروههاي مختلف منافقين، مجاهد، لائيك و ... فعاليت تبليغاتي ميكردند. حسين در انجمن اسلامي، دفتر تبليغات مساجد و كتابخانهها ساعتها مينشست و با آنها بحث ميكرد.
بعد از دوره راهنمايي شاگردانش را تشويق ميكرد در رشتههاي هنري ادامه تحصيل بدهند. ميگفت: "تفريح من در زندگي كتاب خواندن، خط و نقاشي است. هنر آدم را از تكرار و عادت نجات ميدهد."
در خانه كوچك آنها كسي اتاق يا ميز جداگانه نداشت. او عضو چند كتابخانه بود. و معمولاً كتاب نميخريد. به امير ميگفت مهم روحيه خواندن و جدي زندگي كردن است نه اينكه يك ديوار خانه، كتاب بشود.
مادرش ميگفت حسين مهره مار دارد و دوستان كتابخوانش ميگفتند، نفوذ شخصيتي! او براي همه احترام قائل بود. ميگفت: "احترام، علاقه به رشد انسانها با شيوه خودشان است."
تازه جنگ شروع شده بود و حسين سخت سرگرم جمعآوري كمكهاي مردم براي بازسازي مدرسه مخروبهاي در قلعه حسنخان بود.
بعد از چند ماه مدرسه بازسازي شد و دانشآموزان ثبتنام كردند.
حالا بين مردم و در آموزش پرورش منطقه رباط كريم و قلعهحسن خان او را بهعنوان يك شخصيت مدير و دلسوز ميشناختند. شايد وقتش بود از اينهمه موقعيت استفاده كند و از ياد ببرد روزگاري فقير بوده. اما انسانهاي ذهن حسين اينطوري زندگي نميكردند.
حسين دوباره بهعنوان خبرنگار و بار سوم در تيرماه 61 ـ عمليات رمضان ـ با سمت آرپيجيزن به جبهه رفت. او عادت داشت كارهاي زمينمانده را انجام بدهد يكروز كه با آمبولانس براي جمع كردن مجروحها رفته بود عقب، توي جاده چند ايراني را ديد كه اسير عراقي را گرفته بودند و بهشدت كتك ميزدند. يكي از آنها اسلحهاش را گذاشت كنار گوش اسيري كه زخمي، روي زمين افتاده بود و ميخواست تير خلاص بزند كه حسين مچ دستش را محكم گرفت: "تو حق نداري اينكار را بكني! براي چي آمدي بجنگي؟ آدمكشي؟" بعد اسير مجروح را سوار آمبولانس كرد و پشت جبهه تحويل بهداري داد.
در همين عمليات به قوزك پاي حسين تير خورد و استخوانش خرد شد. نيروهاي ايراني مجبور بودند، عقبنشيني كنند. سربازها تنها كاري كه ميكردند، زخميها را 5 نفر 5 نفر كنار هم ميگذاشتند.
حسين هم جزئشان بود. بعضيها داد ميكشيدند سر خودشان و به خدا و به بقيه التماس ميكردند ببرندشان. اما شكل زندگي حسين به او ياد داده بود، آرام باشد و صبر كند. از شرايط سختي كه دچارش شده بود نميتوانست فرار كند.
دو روز در گرماي تيرماه، خودش را زير يك تكه برزنت از نور مستقيم خورشيد حفظ كرد. غروب روز دوم، عراقيها آمدند سراغشان. با سرنيزه و قنداق تفنگ همه را ميزدند و به آنها كه حالشان بد بود، تير خلاص شليك ميكردند. سرباز جواني كه بالاي سر حسين ايستاده بود، تفنگش را روي صورت او گرفت و گلنگدن را كشيد، حسين چشمهايش را بست اما صداي افسري كه فرياد كشيد صبر كن! صبر كن!... جانش را نجات داد.
بيشتر اسرايي كه در عمليات رمضان اسير شدند، در اردوگاه موصل زنداني بودند. بعضيها ميگفتند اينجا آخر دنيا است. جاي خوابيدن به اندازه عرض يك شانه و غذا چند قاشق برنج با آب گوجهفرنگي.
عراقيها با هر نوع سرگرمي مخالف بودند. ميگفتند همين كه وارد آسايشگاه ميشويد، بخوابيد. اجتماع بيشتر از دو نفر ممنوع. صبح كه بيرون ميآييد فقط قدم بزنيد.
فرمانده ميگفت: " شما اسير هستيد. ما ملزم نيستيم سالم تحويلتان بدهيم. ما جسم شما را پس ميدهيم حالا ديوانه، فلج، يا معلول بشويد برايمان فرقي نميكند. همين كه زنده باشيد كافي است. بهعنوان يك اسير تحويلتان ميدهيم و يك سرهنگ تحويل ميگيريم. سياست ما نسبت به شما يك سياست مكتوب است. با يك دست، غذا بدهيم كه نميريد و با دست ديگر بزنيم كه بدانيد اينجا عراق است و اسير هستيد.
در اين فضاي خفقانزا، همهجور تشكيلات مخفي وجود داشت. كلاسهاي درسي، ورزشي، هنري، مذهبي، اخبار سياسي، راديو، اجراي تئاتر و موسيقي با دهان و ... اگر مسؤلان تشكيلات لو ميرفتند بهشدت شكنجه ميشدند يا ميفرستادندشان اداره امنيت عراق (استخبارات) در بغداد به حبس ابد محكوم ميشدند. يعني بايد تا زمان آزادي در سلول انفرادي ميماندند.
مسئوليت در آنجا عين گرفتاري بود. آنطرفش داغ بود و درد.
حسين احياكننده خط نستعليق و شكسته در اردوگاه بود. او با حوصله براي همه با هر سن و سالي وقت ميگذاشت. توي كارش آقا تو ميتواني، تو نميتواني، يا استعداد داري و نداري، نبود. مسواكها را از ته ميتراشيد و به شكل قلم درميآورد. خاك نرم يا پودر لباسشويي را از الك روي يك سطح صاف ميريخت و بعد روي آن مينوشت.
او مسئول فرهنگي آسايشگاه خودشان بود و هر كاري از دستش برميآمد، انجام ميداد. تئاتر بازي ميكرد. اخبار راديو را مخفيانه به ديگران ميرساند. كلاسها را زمانبندي ميكرد. كساني را كه بااستعداد بودند اما انگيزه نداشتند تشويق به تحصيل در يك رشته خاص، يا ياد گرفتن يك هنر و حرفه ميكرد.
در محيطي كه همهچيز براي احساس بيهودگي، بيمصرفي و فسيل شدن مهيا بود، يكعده بايد خودشان را فدا ميكردند تا بقيه سرپا بمانند و زانو نزنند. اين زانو نزدن، اوج آرزو و مدينه فاضله تشكيلات مخفي بود.
بعضي وقتها حسين شب و روزش را با يك نفر ميگذراند. با او حرف ميزد، بد قلقيهايش را تحمل ميكرد. نميگذاشت در لاك خودش فرو برود و به زمين و زمان بد بگويد و به خدا بياعتقاد شود. اگر اين اتفاق براي يك نفر ميافتاد. چند نفر را با خودش زمين ميزد.
در نامههايش به خانواده مينوشت:
"سلام به مادرم، خواهرم زينب، شيرين و فرزندانشان يكيك. سلام به مريم كوچولو و اكرم كوچولو كه او را (در عكس) به گريه انداختهايد و سلام به مريم بزرگ و مژگان و يكايك كه نام نبردم. خوشحال شدم كه عكس فرستاديد. اما دلنگرانم كه خداي ناكرده بچهها از خدا و قرآن جدا شوند. در خودشان و دنيا بمانند. من اينجا به اين رسيدم كه تربيت هدف اصلي زندگي است. بايد خودتان را با تمام وجود فداي آن كنيد.
و آنقدر كه به فكر امرار معاش هستيد، به فكر تربيت باشيد. سالهاي زندگيام كه اينجا گذشت، از پرثمرترين روزها و لحظههاي عمرم بودند و مطمئنم در آينده به اين روزها حسرت خواهم خورد.
وقتي نامه ميرسد. حتماً دلتنگ ميشويد. اما اينجا من اصلاً احساس غربت نميكنم. در خدمت سربازي كه بودم نامه برايم بيشتر ارزش داشت. اما اينجا نگراني ندارم. حتي براي مادر. حتماً ميگوييد چرا؟ چون خدا را داريد و من هم! پس چه باك كه اينجا درس زندگي ميآموزم. فقط ترس از اين دارم بهخاطر اعمال گذشتهام عذاب بشوم. انسان تا آب تلخ را نخورد، قدر آب شيرين را نميداند.
به تكتك داييها و عمهها، سلام برسانيد به دايي رمضان بگوييد سالي كه گذشت و گوجهفرنگي كاشته بوديد برادراني كه تازه اسير شده بودند، گفتند محصول خوبي داشته و الحمدا.. پربار بوده و آفت نداشته جز يك آفت كه آن هم انشاا... از بين ميرود.
نگذاريد باغ خشك و كمبار شود. از تجربه باغدارها استفاده كنيد.
داشت يادم ميرفت به آخرين جوجه ننه سلام برسانيد. هميشه يادت ميكنم. بين دوستانم نمونه هستي. و السلام."
نامههاي حسين كه ميآمد، مادر خيلي ناراحت ميشد، جلو بچهها گريه نميكرد چون ميترسيد براي حسين بنويسند.
يكشب كه همه خوابيدند، دوركعت نماز خواند و بعد هي اشك ريخت و به تركي گفت خدايا من ديگر طاقت ندارم حسين مرا آزاد كن. او مريض است. سرش، كمرش درد ميكند. كاري كن چهارسال اين بچه مجروح و مريض من كنارم باشد. دوست و فاميل آنهايي كه دوستش دارند، ببينندش. اگر عليل است، مريض است من حاضرم با صبر و حوصله جمعش كنم فقط زنده برگردد.
آقاي نوراعتماد، وقتي داشت آزاد ميشد، به حسين گفت: "حسينجان تو كه پات مشكل داره بيا توي اين طرح كه جانبازها را زودتر آزاد ميكنند، اسمت را بنويس!" حسين خنديد و گفت: "خدايي كه منو آورده اينجا وقتش كه شد، آزادم ميكند."
روزي كه وسايلش را جمع كرد، همانجا دو ركعت نماز خواند، بعد رو كرد به سرباز عراقي و گفت: "8 سال اينجا بوديم، زحمت ما را كشيديد، حلال كنيد." اشك توي چشمهاي سرباز حلقه زده بود. بند تفنگش را روي دوشش انداخت و رفت.
وقتي توي اتوبوس از او پرسيدند حالا كه توي خاك ايراني چه حسي داري؟ گفت: "احساسي ندارم. تغييري حس نميكنم. زندگي من سير خودش را داشت طي ميكرد و حالا به اين نقطه رسيده. براي من تمامش زندگي است.
بيشتر كساني كه به ديدنش ميآمدند، منتظر بودند او از 8 سال سختي و غربت بگويد. اما حسين فقط ميگفت: "اگر اسارت، زندان بود، پس دنيا هم زندان است. انسانهاي آزاد هم در بند هستند.
او با اشتياق از بچههايي تعريف ميكرد كه آنجا درس ميخواندند و هنر ياد ميگرفتند. از دوستاني ميگفت كه الآن 5 تا زبان بلدند و ... يكبار امير گفت: "داداش اين همه ميگويي فلاني زبان ياد گرفت، قرآن را حفظ كرد، پس شما چي؟"
كمي مكث كرده بعد به امير كه حالا دانشجو بود و ديگر نميشد بگويد جوجه اين سؤالها براي تو زود است، نگاه كرد و با آرامش گفت: "من اين راه را انتخاب نكرده بودم، فقط سعي ميكردم شرايط براي كساني كه استعداد داشتند، اما قدرت و اراده غلبه بر محيط و درد و رنجش را نداشتند، مهيا باشد."
شايد قبول اين استدلال براي امير كه از 8 سالگي همراه او ميرفت و كارهايش را ميديد، سخت نبود. اما بعضيها با اكراه سري تكان دادند.
سال 1371 حسين نفر اول كنكور هنر شد و در رشته گرافيك در دانشكده هنرهاي زيباي تهران شروع به تحصيل كرد. مثل گذشته چند جا با هم كار ميكرد. مسئول فرهنگي ستاد آزادگان هم بود. حالا مجبور بود با عصا راه برود و ميگفت يك لحظه نيست كه كمردرد نداشته باشد.
يكروز كه ميرفت خانه، دور ميدان نور، يك اتومبيل مدل بالا برايش بوق زد. رفت جلو، نان سنگك توي دست چپش بود و عصا توي دست راستش. موسي حسينزاده بود. "ميدان را كه دور زدند، اشاره كرد بهسمت راست، طبقه دوم يك ساختمان و گفت: "اون ساختمونو ميبيني؟ او جا خونه منه، خانمم الآن توي خونه است. منتظرمه همون كه صحبتشو كرده بودم. بالاخره با هم ازدواج كرديم." موسي رفت بهسمت خيابان گرجي و گفت: "خيلي خوشحالم خودت هميشه ميگفتي من هم بالاخره به چيزي كه ميخواهم ميرسم. بگو سردردهات چطوره؟"
حسين مكثي طولاني كرد و گفت: اون سردردها، سنگيني سرم هنوز هست، خوب نشده.
سال 73 چهارسال بعد از آزادي، حسين خونريزي معده كرد و بردنش بيمارستان اميراعلم. در عرض يكماه 4 تا بيمارستان عوض كرد، طالقاني، شهداي تجريش و سينا. پزشكها بعد از معاينات و آزمايشهاي زياد كه فقط خودشان سردرميآوردند، گفتند وضع كمر و معدهاش وخيم است و خونش مشكوك به آلودگي با مواد شيميايي است. سردردهايش آنقدر شديد شده بودند كه اگر كسي وارد اتاقش ميشد، فكر ميكرد او در حالت كما است اما وقت نماز چشمهايش را باز ميكرد، به گوشه پنجره نگاهي ميانداخت و بدون اينكه سؤال كند وقت نماز هست يا نه مهر ميخواست.
شب چهارشنبه 27 مهرماه گاهي به هوش بود و دوباره از هوش ميرفت. از شدت درد خودش را از تخت آويزان ميكرد و وقتي ميخواستند جابهجايش كنند، پشت هم تكرار ميكرد، خدايا نشد!، خدايا نشد!... حاجآقا ابوترابي كه آن روز بالاي سرش بود، بعدها گفت: "آنقدر اين جمله را تكرار كرد كه گفتم: "حسينجان چي نشد؟ چي از خدا ميخواستي كه ميگويي نشد؟" باور كنيد فكر ميكردم يك خواست مادي دارد. صداي مرا كه شنيد، چشمهايش را باز كرد و گفت: "حاجي از خدا ميخواستم سلامتي داشته باشم كه يك عمر، يك لحظه آرامش نداشته باشم در راه خدمت به خلقش اما نشد..."
حسين درد ميكشيد، سرش، كمرش ، به هيچ جاي بدنش نميشد دست بزني اما من از او هيچ ناله يا شكوهاي به خدا نشنيدم.
چند روزي ميشد از فرانسه برگشته بود. زنگ زد به اعتمادي، سرحال نبود، گفت چته؟
اعتمادي آهي كشيد و گفت: در ختم بودم مگه تو نيامدي؟"
موسي با تعجب پرسيد "ختم كي؟"
اعتمادي گفت "چهلم حسين بود ديگه... حسين رهساز"
گوشي از دست موسي افتاد. يكدفعه همهچيز مثل برق از جلو چشمانش رد شد "اولين برخوردشان توي موصل چهار"
... حسين آقا تو صورت قشنگي داري اما بد استيلي. ورزش نكني بهتره. برو دنبال هنر.
... توي تميز كردن آسايشگاه اولين نفر حسين
... آشپزخانه كمك ميخواهد، داوطلب... حسين... توي كتك خوردنها هميشه رو بود. خيليها زود خودشان را ميانداختند زمين اما او روي بقيه ميافتاد.
... ده سال عاشقي... دل اين چقدر آينه بود.
بهسختي از جايش بلند شد. تنها يادگاري را كه از اسارت داشت، از قفسه بيرون كشيد، صفحات دفترچه را ورق زد بالاي صفحه شماره 10 نوشته شده بود "يادگاري از حسين رهساز:
"سلام، سلامي هم دلاويز، هم شيرين و هم تلخ. از اسارت بينهايت راضي هستم و از عهده شكر آن عاجز! خدا اسيرم كرد تا اسير نشوم...
با اسير شدنم زندگيام معنا پيدا كرد و زندگي يعني آرامش دل و جستن رضاي معبود
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چهكنم حرف دگر ياد نداد استادم
تا شدم حلقهبهگوش در ميخانه عشق
هردم آيد غمي از نو به مباركبادم
به آخر غزل نرسيده بود كه حسين بلند شد. موسي چشمهاي گرد و درشتش را به او دوخت و با شيطنت گفت چي شد، باز ياد...
حسين لبخند زد، دستهايش را توي جيبش فرو برد، شانههايش را داد بالا و گفت. اذيت نكن موسي، بحث كسي نيست، نفس دوست داشتن زيبا است.
توي آسايشگاه دو نفر دراز كشيده بودند. نيمساعت ديگر هواخوري تمام ميشد. كاغذ و قلم را برداشت و نوشت: "سلام، سلام به مادرم كه اينجا فقط ناراحتم که مبادا ناراحت من باشد. دلتنگ من نباش سرنوشت و قسمت الهي كه سخت به آن معتقدم، در اين زمان خواسته من اينجا باشم. تا ياد بگيرم در برابر اختلاف سليقهها صبر كنم و از خودبيني و خودخواهيهايم فاصله بگيرم.
اگر برگشتم، همه را از خودم راضي ميكنم. من اسير شدم تا از خودم آزاد بشوم. مثل هميشه نگران چيزهايي هستي كه همهجا هست. غذا، لباس، استراحت و انشاا... سلامتي.
به انسيه سلام برسانيد. بگوييد سرانجام كار من معلوم نيست، صاحباختيار است براي زندگياش تصميم بگيرد.
حسين سال 1337 بهدنيا آمد، چهارمين بچه بود، قبل از او شيرين، زينب و حسن بهدنيا آمده بودند. و بعد از او محمد، علي و امير بهدنيا آمدند.
پدر و مادرش اصالتاً زرندي بودند و با هم نسبت دور فاميلي داشتند. حسين 10 ساله بود كه آمدند به روستاي حصار مهتر رباط كريم. آنها يك خانواده مهاجر بودند كه چيزي از خودشان نداشتند. نه نفر در يك اتاق پانزده متري زندگي ميكردند. بغل اتاق يك آلاچيق كوچك بود كه مادر زيرش آشپزي ميكرد. سقف خانه ميزان نبود و برف و باران كه ميباريد، چكه ميكرد. علي كار ميكرد و 8 نفر ميخوردند. بچهها خيلي زود ميفهميدند بايد جلوي خواستههايشان را بگيرند و هر چيزي را به زبان نياورند. دخترها همراه مادر توي خانه گليم يا قالي ميبافتند و پسرها ميرفتند باغ. شعار محمد اين بود كار سختتر، حقوق بيشتر. هر روز بعد از چيدن ميوه نزديك ظهر خسته و عرقكرده، چند شاخه انگور ميچيدند و ميخوردند و طبق عادت خانوادگيشان صلوات و پدربيامرزي براي گذشتگان صاحب باغ ميفرستادند.
يكروز علي چشمهايش پر از اشك شد و گفت: "من كه مرحوم بشوم باغي، باغچهاي ندارم محصولش را بخورند و فاتحهاي بخوانند. پس شماها برايم نماز بخوانيد."
اهل روستا همه به او احترام ميگذاشتند. كسي عصبانيت علي را نديده بود. هميشه ميگفت ما چيزي نداريم به مردم بدهيم جز صورت خوش."
اخلاق علي بيشتر از بقيه پسرها به حسين رسيد چون هميشه خندان بود و مطمئن كه، براي ديگران كاري انجام بدهد.
سال 1351 رهسازها آمدند رباط كريم. آنموقع رباطكريم نه روستا بود، نه شهر. مردم زبالهها را توي كوچه و خيابان ميريختند. بچهها جاي بازي نداشتند و توي كوچهها كنار همين آشغالها ميلوليدند. حسين تازه ديپلم گرفته بود. آنقدر رفت در خانهها، مردم را جمع كرد، با آنها حرف زد تا بالاخره راضي شدند در ماه پولي بابت جمع كردن زبالهها بدهند. بعد يكنفر را كه واقعاً محتاج اين پول بود و اهل كار، مسئول جمعآوري زبالهها كرد.
توي مسجد سيدالشهدا خودش براي بچهها كلاس نقاشي، خط و قرآن ميگذاشت. ميگفت كه نبايد وقتشان را سر كوچه و خيابان تلف كنند.
دوره سپاهيدانش را با بالاترين رتبه طي كرد. وقتي رفت ابلاغش را بگيرد، مسئول مربوطه گفت: "شما براي هر منطقه تهران كه بخواهيد، ميتوانيد ابلاغيه بگيريد" حسين كمي فكر كرد و گفت: "ميخواهم بروم جايي كه از رباطكريم محرومتر باشد."
ابلاغش را براي روستاي صالح آباد شهريار زدند. روستاي سرسبزي بود. همهجا باغ و رودخانه. 20 نفر شاگرد داشت كه از توي باغ و زمين كشاورزي كشاندشان سر كلاس درس. مدير، ناظم و معلم خودش بود و بعدازظهرها هم ميرفت كمك ميوهچيني، يا دروي پيرمردها و پيرزنهاي دست تنها.
چند ماهي كه كار كرد و حقوقش را گرفت، در چوبي و شكسته حياط پدرياش را عوض كرد و آن در آهني بزرگِ آبي رنگ، هنوز هست.
دو سال از فوت پدر ميگذشت كه انقلاب شد. بچهها تنها شده بودند، و بيشتر از گذشته متكي به خودشان. حسين به امير كه كوچكتر از همه بود و 8 ـ 7 سال بيشتر نداشت ميگفت: "جوجه!" حالا او در ستاد پشتيباني و تبليغات جهادسازندگي طرح و نقاشي ميكشيد و پلاكارد مينوشت.
يكروز سرد برفي امير را با خودش برد. تمام آنروز را مجبور بود در فضاي باز كار كند. حسين با حوصله براي امير توضيح ميداد چرا اين رنگ، پارچه يا قلمموي خاص را انتخاب ميكند. و امير خوشحال بود كه وردست حسين است. مطمئن ميشد بزرگ شده.
شب كه برگشتند خانه، امير از كنار بخاري تكان نميخورد. حسين گونههاي سرخ او را بوسيد و گفت: "امروز با خودم بردمت تا بفهمي هميشه جاي گرم نيست. از سختيها فرار نكن. بعضي وقتها مجبوري توي اين شرايط كار يا حتي زندگي كني."
اوايل انقلاب گروههاي مختلف منافقين، مجاهد، لائيك و ... فعاليت تبليغاتي ميكردند. حسين در انجمن اسلامي، دفتر تبليغات مساجد و كتابخانهها ساعتها مينشست و با آنها بحث ميكرد.
بعد از دوره راهنمايي شاگردانش را تشويق ميكرد در رشتههاي هنري ادامه تحصيل بدهند. ميگفت: "تفريح من در زندگي كتاب خواندن، خط و نقاشي است. هنر آدم را از تكرار و عادت نجات ميدهد."
در خانه كوچك آنها كسي اتاق يا ميز جداگانه نداشت. او عضو چند كتابخانه بود. و معمولاً كتاب نميخريد. به امير ميگفت مهم روحيه خواندن و جدي زندگي كردن است نه اينكه يك ديوار خانه، كتاب بشود.
مادرش ميگفت حسين مهره مار دارد و دوستان كتابخوانش ميگفتند، نفوذ شخصيتي! او براي همه احترام قائل بود. ميگفت: "احترام، علاقه به رشد انسانها با شيوه خودشان است."
تازه جنگ شروع شده بود و حسين سخت سرگرم جمعآوري كمكهاي مردم براي بازسازي مدرسه مخروبهاي در قلعه حسنخان بود.
بعد از چند ماه مدرسه بازسازي شد و دانشآموزان ثبتنام كردند.
حالا بين مردم و در آموزش پرورش منطقه رباط كريم و قلعهحسن خان او را بهعنوان يك شخصيت مدير و دلسوز ميشناختند. شايد وقتش بود از اينهمه موقعيت استفاده كند و از ياد ببرد روزگاري فقير بوده. اما انسانهاي ذهن حسين اينطوري زندگي نميكردند.
حسين دوباره بهعنوان خبرنگار و بار سوم در تيرماه 61 ـ عمليات رمضان ـ با سمت آرپيجيزن به جبهه رفت. او عادت داشت كارهاي زمينمانده را انجام بدهد يكروز كه با آمبولانس براي جمع كردن مجروحها رفته بود عقب، توي جاده چند ايراني را ديد كه اسير عراقي را گرفته بودند و بهشدت كتك ميزدند. يكي از آنها اسلحهاش را گذاشت كنار گوش اسيري كه زخمي، روي زمين افتاده بود و ميخواست تير خلاص بزند كه حسين مچ دستش را محكم گرفت: "تو حق نداري اينكار را بكني! براي چي آمدي بجنگي؟ آدمكشي؟" بعد اسير مجروح را سوار آمبولانس كرد و پشت جبهه تحويل بهداري داد.
در همين عمليات به قوزك پاي حسين تير خورد و استخوانش خرد شد. نيروهاي ايراني مجبور بودند، عقبنشيني كنند. سربازها تنها كاري كه ميكردند، زخميها را 5 نفر 5 نفر كنار هم ميگذاشتند.
حسين هم جزئشان بود. بعضيها داد ميكشيدند سر خودشان و به خدا و به بقيه التماس ميكردند ببرندشان. اما شكل زندگي حسين به او ياد داده بود، آرام باشد و صبر كند. از شرايط سختي كه دچارش شده بود نميتوانست فرار كند.
دو روز در گرماي تيرماه، خودش را زير يك تكه برزنت از نور مستقيم خورشيد حفظ كرد. غروب روز دوم، عراقيها آمدند سراغشان. با سرنيزه و قنداق تفنگ همه را ميزدند و به آنها كه حالشان بد بود، تير خلاص شليك ميكردند. سرباز جواني كه بالاي سر حسين ايستاده بود، تفنگش را روي صورت او گرفت و گلنگدن را كشيد، حسين چشمهايش را بست اما صداي افسري كه فرياد كشيد صبر كن! صبر كن!... جانش را نجات داد.
بيشتر اسرايي كه در عمليات رمضان اسير شدند، در اردوگاه موصل زنداني بودند. بعضيها ميگفتند اينجا آخر دنيا است. جاي خوابيدن به اندازه عرض يك شانه و غذا چند قاشق برنج با آب گوجهفرنگي.
عراقيها با هر نوع سرگرمي مخالف بودند. ميگفتند همين كه وارد آسايشگاه ميشويد، بخوابيد. اجتماع بيشتر از دو نفر ممنوع. صبح كه بيرون ميآييد فقط قدم بزنيد.
فرمانده ميگفت: " شما اسير هستيد. ما ملزم نيستيم سالم تحويلتان بدهيم. ما جسم شما را پس ميدهيم حالا ديوانه، فلج، يا معلول بشويد برايمان فرقي نميكند. همين كه زنده باشيد كافي است. بهعنوان يك اسير تحويلتان ميدهيم و يك سرهنگ تحويل ميگيريم. سياست ما نسبت به شما يك سياست مكتوب است. با يك دست، غذا بدهيم كه نميريد و با دست ديگر بزنيم كه بدانيد اينجا عراق است و اسير هستيد.
در اين فضاي خفقانزا، همهجور تشكيلات مخفي وجود داشت. كلاسهاي درسي، ورزشي، هنري، مذهبي، اخبار سياسي، راديو، اجراي تئاتر و موسيقي با دهان و ... اگر مسؤلان تشكيلات لو ميرفتند بهشدت شكنجه ميشدند يا ميفرستادندشان اداره امنيت عراق (استخبارات) در بغداد به حبس ابد محكوم ميشدند. يعني بايد تا زمان آزادي در سلول انفرادي ميماندند.
مسئوليت در آنجا عين گرفتاري بود. آنطرفش داغ بود و درد.
حسين احياكننده خط نستعليق و شكسته در اردوگاه بود. او با حوصله براي همه با هر سن و سالي وقت ميگذاشت. توي كارش آقا تو ميتواني، تو نميتواني، يا استعداد داري و نداري، نبود. مسواكها را از ته ميتراشيد و به شكل قلم درميآورد. خاك نرم يا پودر لباسشويي را از الك روي يك سطح صاف ميريخت و بعد روي آن مينوشت.
او مسئول فرهنگي آسايشگاه خودشان بود و هر كاري از دستش برميآمد، انجام ميداد. تئاتر بازي ميكرد. اخبار راديو را مخفيانه به ديگران ميرساند. كلاسها را زمانبندي ميكرد. كساني را كه بااستعداد بودند اما انگيزه نداشتند تشويق به تحصيل در يك رشته خاص، يا ياد گرفتن يك هنر و حرفه ميكرد.
در محيطي كه همهچيز براي احساس بيهودگي، بيمصرفي و فسيل شدن مهيا بود، يكعده بايد خودشان را فدا ميكردند تا بقيه سرپا بمانند و زانو نزنند. اين زانو نزدن، اوج آرزو و مدينه فاضله تشكيلات مخفي بود.
بعضي وقتها حسين شب و روزش را با يك نفر ميگذراند. با او حرف ميزد، بد قلقيهايش را تحمل ميكرد. نميگذاشت در لاك خودش فرو برود و به زمين و زمان بد بگويد و به خدا بياعتقاد شود. اگر اين اتفاق براي يك نفر ميافتاد. چند نفر را با خودش زمين ميزد.
در نامههايش به خانواده مينوشت:
"سلام به مادرم، خواهرم زينب، شيرين و فرزندانشان يكيك. سلام به مريم كوچولو و اكرم كوچولو كه او را (در عكس) به گريه انداختهايد و سلام به مريم بزرگ و مژگان و يكايك كه نام نبردم. خوشحال شدم كه عكس فرستاديد. اما دلنگرانم كه خداي ناكرده بچهها از خدا و قرآن جدا شوند. در خودشان و دنيا بمانند. من اينجا به اين رسيدم كه تربيت هدف اصلي زندگي است. بايد خودتان را با تمام وجود فداي آن كنيد.
و آنقدر كه به فكر امرار معاش هستيد، به فكر تربيت باشيد. سالهاي زندگيام كه اينجا گذشت، از پرثمرترين روزها و لحظههاي عمرم بودند و مطمئنم در آينده به اين روزها حسرت خواهم خورد.
وقتي نامه ميرسد. حتماً دلتنگ ميشويد. اما اينجا من اصلاً احساس غربت نميكنم. در خدمت سربازي كه بودم نامه برايم بيشتر ارزش داشت. اما اينجا نگراني ندارم. حتي براي مادر. حتماً ميگوييد چرا؟ چون خدا را داريد و من هم! پس چه باك كه اينجا درس زندگي ميآموزم. فقط ترس از اين دارم بهخاطر اعمال گذشتهام عذاب بشوم. انسان تا آب تلخ را نخورد، قدر آب شيرين را نميداند.
به تكتك داييها و عمهها، سلام برسانيد به دايي رمضان بگوييد سالي كه گذشت و گوجهفرنگي كاشته بوديد برادراني كه تازه اسير شده بودند، گفتند محصول خوبي داشته و الحمدا.. پربار بوده و آفت نداشته جز يك آفت كه آن هم انشاا... از بين ميرود.
نگذاريد باغ خشك و كمبار شود. از تجربه باغدارها استفاده كنيد.
داشت يادم ميرفت به آخرين جوجه ننه سلام برسانيد. هميشه يادت ميكنم. بين دوستانم نمونه هستي. و السلام."
نامههاي حسين كه ميآمد، مادر خيلي ناراحت ميشد، جلو بچهها گريه نميكرد چون ميترسيد براي حسين بنويسند.
يكشب كه همه خوابيدند، دوركعت نماز خواند و بعد هي اشك ريخت و به تركي گفت خدايا من ديگر طاقت ندارم حسين مرا آزاد كن. او مريض است. سرش، كمرش درد ميكند. كاري كن چهارسال اين بچه مجروح و مريض من كنارم باشد. دوست و فاميل آنهايي كه دوستش دارند، ببينندش. اگر عليل است، مريض است من حاضرم با صبر و حوصله جمعش كنم فقط زنده برگردد.
آقاي نوراعتماد، وقتي داشت آزاد ميشد، به حسين گفت: "حسينجان تو كه پات مشكل داره بيا توي اين طرح كه جانبازها را زودتر آزاد ميكنند، اسمت را بنويس!" حسين خنديد و گفت: "خدايي كه منو آورده اينجا وقتش كه شد، آزادم ميكند."
روزي كه وسايلش را جمع كرد، همانجا دو ركعت نماز خواند، بعد رو كرد به سرباز عراقي و گفت: "8 سال اينجا بوديم، زحمت ما را كشيديد، حلال كنيد." اشك توي چشمهاي سرباز حلقه زده بود. بند تفنگش را روي دوشش انداخت و رفت.
وقتي توي اتوبوس از او پرسيدند حالا كه توي خاك ايراني چه حسي داري؟ گفت: "احساسي ندارم. تغييري حس نميكنم. زندگي من سير خودش را داشت طي ميكرد و حالا به اين نقطه رسيده. براي من تمامش زندگي است.
بيشتر كساني كه به ديدنش ميآمدند، منتظر بودند او از 8 سال سختي و غربت بگويد. اما حسين فقط ميگفت: "اگر اسارت، زندان بود، پس دنيا هم زندان است. انسانهاي آزاد هم در بند هستند.
او با اشتياق از بچههايي تعريف ميكرد كه آنجا درس ميخواندند و هنر ياد ميگرفتند. از دوستاني ميگفت كه الآن 5 تا زبان بلدند و ... يكبار امير گفت: "داداش اين همه ميگويي فلاني زبان ياد گرفت، قرآن را حفظ كرد، پس شما چي؟"
كمي مكث كرده بعد به امير كه حالا دانشجو بود و ديگر نميشد بگويد جوجه اين سؤالها براي تو زود است، نگاه كرد و با آرامش گفت: "من اين راه را انتخاب نكرده بودم، فقط سعي ميكردم شرايط براي كساني كه استعداد داشتند، اما قدرت و اراده غلبه بر محيط و درد و رنجش را نداشتند، مهيا باشد."
شايد قبول اين استدلال براي امير كه از 8 سالگي همراه او ميرفت و كارهايش را ميديد، سخت نبود. اما بعضيها با اكراه سري تكان دادند.
سال 1371 حسين نفر اول كنكور هنر شد و در رشته گرافيك در دانشكده هنرهاي زيباي تهران شروع به تحصيل كرد. مثل گذشته چند جا با هم كار ميكرد. مسئول فرهنگي ستاد آزادگان هم بود. حالا مجبور بود با عصا راه برود و ميگفت يك لحظه نيست كه كمردرد نداشته باشد.
يكروز كه ميرفت خانه، دور ميدان نور، يك اتومبيل مدل بالا برايش بوق زد. رفت جلو، نان سنگك توي دست چپش بود و عصا توي دست راستش. موسي حسينزاده بود. "ميدان را كه دور زدند، اشاره كرد بهسمت راست، طبقه دوم يك ساختمان و گفت: "اون ساختمونو ميبيني؟ او جا خونه منه، خانمم الآن توي خونه است. منتظرمه همون كه صحبتشو كرده بودم. بالاخره با هم ازدواج كرديم." موسي رفت بهسمت خيابان گرجي و گفت: "خيلي خوشحالم خودت هميشه ميگفتي من هم بالاخره به چيزي كه ميخواهم ميرسم. بگو سردردهات چطوره؟"
حسين مكثي طولاني كرد و گفت: اون سردردها، سنگيني سرم هنوز هست، خوب نشده.
سال 73 چهارسال بعد از آزادي، حسين خونريزي معده كرد و بردنش بيمارستان اميراعلم. در عرض يكماه 4 تا بيمارستان عوض كرد، طالقاني، شهداي تجريش و سينا. پزشكها بعد از معاينات و آزمايشهاي زياد كه فقط خودشان سردرميآوردند، گفتند وضع كمر و معدهاش وخيم است و خونش مشكوك به آلودگي با مواد شيميايي است. سردردهايش آنقدر شديد شده بودند كه اگر كسي وارد اتاقش ميشد، فكر ميكرد او در حالت كما است اما وقت نماز چشمهايش را باز ميكرد، به گوشه پنجره نگاهي ميانداخت و بدون اينكه سؤال كند وقت نماز هست يا نه مهر ميخواست.
شب چهارشنبه 27 مهرماه گاهي به هوش بود و دوباره از هوش ميرفت. از شدت درد خودش را از تخت آويزان ميكرد و وقتي ميخواستند جابهجايش كنند، پشت هم تكرار ميكرد، خدايا نشد!، خدايا نشد!... حاجآقا ابوترابي كه آن روز بالاي سرش بود، بعدها گفت: "آنقدر اين جمله را تكرار كرد كه گفتم: "حسينجان چي نشد؟ چي از خدا ميخواستي كه ميگويي نشد؟" باور كنيد فكر ميكردم يك خواست مادي دارد. صداي مرا كه شنيد، چشمهايش را باز كرد و گفت: "حاجي از خدا ميخواستم سلامتي داشته باشم كه يك عمر، يك لحظه آرامش نداشته باشم در راه خدمت به خلقش اما نشد..."
حسين درد ميكشيد، سرش، كمرش ، به هيچ جاي بدنش نميشد دست بزني اما من از او هيچ ناله يا شكوهاي به خدا نشنيدم.
چند روزي ميشد از فرانسه برگشته بود. زنگ زد به اعتمادي، سرحال نبود، گفت چته؟
اعتمادي آهي كشيد و گفت: در ختم بودم مگه تو نيامدي؟"
موسي با تعجب پرسيد "ختم كي؟"
اعتمادي گفت "چهلم حسين بود ديگه... حسين رهساز"
گوشي از دست موسي افتاد. يكدفعه همهچيز مثل برق از جلو چشمانش رد شد "اولين برخوردشان توي موصل چهار"
... حسين آقا تو صورت قشنگي داري اما بد استيلي. ورزش نكني بهتره. برو دنبال هنر.
... توي تميز كردن آسايشگاه اولين نفر حسين
... آشپزخانه كمك ميخواهد، داوطلب... حسين... توي كتك خوردنها هميشه رو بود. خيليها زود خودشان را ميانداختند زمين اما او روي بقيه ميافتاد.
... ده سال عاشقي... دل اين چقدر آينه بود.
بهسختي از جايش بلند شد. تنها يادگاري را كه از اسارت داشت، از قفسه بيرون كشيد، صفحات دفترچه را ورق زد بالاي صفحه شماره 10 نوشته شده بود "يادگاري از حسين رهساز:
"سلام، سلامي هم دلاويز، هم شيرين و هم تلخ. از اسارت بينهايت راضي هستم و از عهده شكر آن عاجز! خدا اسيرم كرد تا اسير نشوم...
با اسير شدنم زندگيام معنا پيدا كرد و زندگي يعني آرامش دل و جستن رضاي معبود
لینک کپی شد
نظر شما
