عمران پستي

کد خبر: ۱۱۴۶۷۷
تاریخ انتشار: ۱۰ آذر ۱۳۸۶ - ۱۳:۵۴ - 01December 2007

عمران پستي  در 19 آذر 1338 ه ش در هشتچين يکي از بخش هاي  شهرستان« خلخال» به دنيا آمد .پدرش کشاورز بود .دوره ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش به پايان رساند و به عنوان شاگرد ممتاز براي ادامه تحصيل از طرف دولت به شهر «اردبيل» رفت و دوره متوسطه را طي سالهاي 1355- 1352 در دبيرستان «شاه عباس» به پايان برد و در رشته رياضي ديپلم گرفت . او در کنار تحصيل ، در هر فرصت پيش آمده به کمک خانواده مي رفت .
پس از اخذ ديپلم ؛ در سال 1355 در رشته جامعه شناسي دانشگاه« تهران »پذيرفته شد و به تحصيل پرداخت .
با اوج گيري انقلاب اسلامي ، او نيز به فعاليتهاي سياسي و مذهبي در دانشگاه روي آورد و در خوابگاه ، جلسات درس اخلاق و قرآن بر پا مي کرد . پس از تعطيلي دانشگاهها در سال 1356 براي استمرار مبارزه با رژيم پهلوي به شهرستان «خلخال» باز گشت و درمبارزه بر عليه حکومت طاغوت شروع به فعاليت کرد. پخش اعلاميه هاي حضرت امام وبر پا کردن مجالس سخنراني عليه رژيم شاه از جمله اقدامات او در مبارزه بر عليه حکومت خائن پهلوي بود. با افزايش فعاليتهاي «عمران» ساواک جلوي سخنرانيهايش را گرفت و بارها او را تهديد به مرگ کردند .اما او از پاي ننشست . اکثر اوقاتش را در مساجد و مراسم مذهبي سپري مي کرد . يا به مطالعه کتابهاي استاد «مطهري» و ساير آثار مربوط به انقلاب مي پرداخت .خواهرش مي گويد :قبل از انقلاب ، عمران در اتاقي مشغول مطالعه مي شد و مي گفت :حکومت شاه نبايد از موضوع با خبر شود و شما ها هم بعدا مي فهميد که چرا اين کتابها را مي خوانم .
همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي و ورود حضرت امام به ايران در 12 بهمن 1357 ، او از اعضاي کميته استقبال از حضرت امام در «تهران» بود .پس از پيروزي انقلاب ، از دانشجويان پيرو خط امام بود که لانه جاسوسي آمريکا را در 13 آبان 1358 تسخير کردند .پس از تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين نهاد پيوست و در واحد گزينش اين نهاد در« تهران» مشغول به کار شد و هم زمان در تشکيل جهاد سازندگي «خلخال» ايفاي نقش کرد .
با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران سعي بسيار کرد که در جبهه ها حضور يابد ولي مانع شدند .سر انجام با تهديد به استعفا و اصرار فراوان ، با اعزام وي به جبهه موافقت شد . مدتي معاون گروهاني از گردان جعفر طيار بود و در عمليات والفجر مقدماتي ، والفجر 1 و والفجر 4 شرکت کرد .
پس از عمليات والفجر 1 طي حکمي از سوي سردار «محمد ابراهيم همت » فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص) مسئول تشکيل گردان حبيب ا بن مظاهر شد.ا و گرداني تشکيل داد که از گردان هاي نمونه لشگر بود . شعار هر چه خدا خواست همان مي شود را چنان در ميان نيروهايش جا انداخته بود که در هر موقعيتي ،آن را با صداي بلند تکرار مي کردند .«عمران» در جمع نيروهايش و ساير رزمندگان به« فرمانده عبد الله» معروف بود .او محبوب همه بسيجيها بود به طوري که وقتي در بين آنها حاضر مي شد همه يکصدا فرياد مي زدند صل علي محمد ، فرمانده گردان خوش آمد .
در عمليات والفجر 4 در منطقه« پنجوين »، گردان حبيب ابن مظاهر در قله 1866 از ارتفاعات «کاني مانگا» ، به سمت دشمن پيشروي کرد و سنگرهاي آنها را يکي پس از ديگري به تصرف در آورد .تنها يک سنگر دشمن سرسختانه مقاومت مي کرد .به طوري که گردان زمين گير شد و دلهره اي در بين رزمندگان پديد آمد . در اينحال فرمانده عبد الله ؛ سينه خيز به سوي دشمن رفت و با پرتاب نارنجک به آنان حمله ور شد .نيروهاي دشمن در صدد پرتاب نارنجک ديگري بودند که يکي از بسيجيها خود را به عمران رساند و خود را بر روي آن انداخت و سپر فرمانده خود شد و در اثر انفجار نارنجک به شهادت رسيد . نيروهاي گردان بدن مجروح فرمانده خود را به عقب آوردند اما فرمانده اصرار مي کرد که او را به حال خودش رها کنند و به پاکسازي منطقه عملياتي ادامه دهند . بعد ها وقتي از او سوال شد که چرا به تنهايي به طرف سنگر دشمن حمله کرده است ، گفت :يک فرمانده بايد موقعيت شناس باشد .وقتي ديد عمليات به مرحله اي رسيده که نيروهايش دچار تزلزل شده اند بايد خودش دست به کار شود .
با اين اعتقاد که اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد اجرش بيشتر خواهد بود با خانم« اکرم جندقي زاده »، ازدواج کرد .خطبه عقد آنها توسط مقام معظم رهبري ودر تاريخ 18/ 6/ 1362 خوانده شد و او فرداي روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند . پس از اينکه در عمليات والفجر 4 مجروح شد ، مدتي را براي مداوا در منزل بود و در دوازدهم بهمن ماه 1362 زندگي مشترک خود را آغاز کرد .اما در حالي که هنوز نه روز از زندگي مشترک با همسرش نگذشته بود و به طور کامل بهبود نيافته بود ، از نزديک بودن آغاز عمليات آگاه شد و بار ديگر براي فرماندهي گردان حبيب ابن مظاهر در عمليات خيبر به سوي جبهه شتافت .
يکي از همرزمانش درباره شخصيت عمران پستي مي گويد :«در کارهاي جمعي ، خود را کوچک ترين فرد گروه در نظر مي گرفت ودر شستن ظروف و .. . پيشقدم بود و در مسائل گردان حتي الامکان سعي مي کرد با نيروها يش مشورت کند .»
در عمليات خيبر در تاريخ 9/ 12/ 1362 گردان حبيب ابن مظاهر تحت فرماندهي« عمران» در منطقه عملياتي طلائيه به محاصره دشمن افتاد و بالگرد هاي دشمن روي پل طلائيه رزمندگان را به رگبار بستند .«عمران پستي» مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار گرفت ولي با وجود جراحت ، الله و اکبر گويان نيروهايش را به پيشروي فرا خواند و به معاونش دستور حرکت داد .گردان به پيشروي ادامه داد ولي پس از چند ساعت که مجبور به عقب نشيني شد اثري ازفرمانده عبد الله به دست نيامد و او از آن زمان جاويد الاثر است .
قبل از شهادت به مادرش توصيه کرده بود :
اگر به شهادت رسيدم بلند گريه نکنيد و اگر جنازه ام آمد شيريني پخش کنيد و مجلس مرا با شادي برگزار نماييد و اگر جنازه ام به دستتان نرسيد هر فاتحه اي که براي شهدا مي خوانيد به من هم مي رسد .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ"نوشته ي ،يعقوب توکلي،نشر شاهد،تهران-1382

 

 

 

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
..ميزان باور هر کسي از کيفيت و نوع اعمالش پيداست .اگر کسي نجاتي را تبليغ مي کند ولي تکاليفي که در زندگي اش انجام مي دهد رساننده او بدان نجات نيست از دو حال خارج نيست يا جاهل و غافل است و يا باور ندارد .
اي خفتگان !بيدار شويد که مرگ در کمين شما نشسته است .احدي از شما از دام او فرار نتوانيد کرد ... قبل از اينکه دستتان از اين اموال و اولاد و از اين دار تکليف و از اين بازار الهي و از اين مرزعه آخرت ، کوتاه شود فکري بکنيد و حسابهايتان را پاک کنيد و بارهاي گناه را با توبه سبک کنيد .
اگر حول معارف الهي انديشه کنيد و خود را بيشتر بکاويد عاشق او مي شويد و در راهش سر از پا نمي شناسيد و تا به وصالش نرسيد آرام نمي گيريد و با هر تقريبي که برايتان حاصل شود عشقتان شعله ور مي گردد تا جايي که اين زمزمه الهي و ملکوتي را به گوش جان مي شنويد .
فکر نکنيد که شهادت همين طوري به دست مي آيد بلکه همان طور که امام فرموده اند شهادت يک هديه الهي است از جانب خداي تبارک و تعالي براي آن کساني که لايق هستند .
                                                                                                                                                                                              عمران پستي
     

خاطرات
همسرشهيد:
عاشق اهل بيت بود و به واجبات ، از جمله نماز اول وقت ، بسيار اهميت مي داد و عشق زياد به مطالعه داشت و دورس حوزوي از قبيل فلسفه ، منطق و عربي را مطالعه و مي کوشيد با مسائل عقلانه و منطقي بر خورد کند و مهم تر آنکه رفتن به جبهه را تکليف مي دانست .

خواهرشهيد:
چند روز بعد از ازدواج عمران نگذشته بود که مي خواست به جبهه بر گرددگفتم ابتداي شروع زندگي مشترک شما است يک ماه در منزل بمانيد در جواب گفت :من از شما که شوهرت در جبهه است انتظار اين حرف ها را ندارم فقط برايمان دعا کن .

برگرفته از خاطرات شفاهي همرزمان وخانواده ي شهيد :
آن روز ،سماجت کرديم و با اصرار زياد سوار اتوبوس شديم .بيشتر وقتها که به مرخصي مي آمديم ،حتي بليط را به سختي گير مي آورديم .شش نفر بوديم همه بسيجي .صندلي هاي اتوبوس قبلا اشغال شده بود به اجبار در بوفه نشستيم .توقع چنداني هم نداشتيم .
اتوبوس که راه افتاد ما نيز جا خوش کرديم .مي گفتيم و مي خنديديم .از جبهه ،ازياران .خاطره پلي بود بر درازناي راه طولاني ،شيرين و مطبوع يا رنج خيز و درد انگيز از هر دري سخن مي رانديم .اين ته اتوبوس ،ناهمواري جاده بيشتر احساس مي شد .در عبور از پيچ و خم آن ،تلو مي خورديم و مي پريديم و سرمان به سقف مي خورد ،بهانه اي دست مي داد تا بيشتر بخنديديم و سختي راه راه ذوب کنيم .
پيش از شروع مسافرت ،در آن غوغاي انبوه جماعت ،ديدم که جوان بسيجي ساده و آرامي ،در حالي که ساک برزنتي کهنه اي در دست داشت ساکت و خموش داخل ماشين شد و در ته ،يک رديف ماندبه آخر ،نشست . اين زماني بود که در لرزه هاي شديد دست اندازه ها ،معذب مي نمود و احساس مي کرديم که از دردي جسماني رنج مي برد .ولي وقارش آن اجازه را از ما گرفته بود که شرحي از وضع وحالش به دست آورديم تا اگر نيازي باشد کمکي کرده باشيم .اودر حيرتي سنگين ،سختي راه و ناهمواريهاي جاده را تحمل مي کرد .يکي از بچه هاي آب تعارفش نمود ،بي تکلف تشکر کرد و نخورد .متوجه شديم همشهري است و ازديار آشنا .
دوباره گفتگو ازجبهه شروع شد يکي از بچه ها گفت :
من جمعي گردان حضرت قاسم (ع)از لشکر 31 عاشورا بودم ،پس از عمليات والفجر مقدماتي به گردان ما موريت دادند تا در منطقه الحاقي با رزمندگان لشکر 27 حضرت رسول الله مشغول پدافند شويم .سمت راست محل استقرار ما تپه دو قلويي بود که شبها بسيجيان گردان حبيب بن مظاهر لشکر 27 با امکانات ناچيز و با تکيه بر نيروي ايمان ،آن را تصاحب مي کردند تپه اي که از نظر استراتژي نقطه بسيار حساس و با اهميتي بود و صبح روز بعدش عراقيها با انواع جنگ افزارهاي اهدايي استکبار ،دوباره پس مي گرفتند . اين درگيري بطور مرتب 8 شبانه روز ادامه داشت .پافشاري سر سختانه بسيجي ها همچنان دوام داشت ،تا اينکه در آخرين سر سختانه بسيجي ها همچنان دوام داشت ،تا اينکه در آخرين درگيري ،آنگاه که تپه در اختيار بچه هاي خودي بود تانکهاي مدرن عراقي وارد عمليات شدند ،و براي دست يابي دوباره ،با آرايشي به سوي اين ارتفاعات حرکت کردند .نزديک به ده دوازه تانک عراقي به جلو آمده ،هنوز خيلي از تيررس نيروهاي ما دور بودند که يکباره متوجه شديم اغلب آنها به آتش کشيده شدند .همه در شگفت مانده بوديم که اين عمل شجاعانه را چه کسي انجام مي دهد ؟
شور و حالي در رزمندگان ما ايجاد شد .بعضي از بچه ها از شدت شوق مي خواستند که از سنگر ها خارج شوند و عراقيها را دنبال کنند ،ولي فرماندهان اجازه نمي دادند .
تانکهايي که عقب نشيني مي کردند يک يک شکار شيران رزمنده مي شدند و امانشان بريده بود . کمتر تانکي توانست جان از اين مهلکه بر گيرد و خود را نجات دهد .در اين حال بود که قامت رعناي فرمانده رشيد گردان را ديديم که در لابلاي تانک هاي سوخته ،يکه و تنها در تعقيب آنهاست .در اين رزم بي امان ،چه جراحت ها که بر نداشت !و سر انجام پس از عقب نشيني پيکر مجروح او را بر دوش گرفته به محل استقرار نيروهاي خودي باز گردادند .

اتوبوس ترمز کرد و به کناري کشيد .کافه بين راه بود .براي صرف غذا ،پياده شديم در حال و هواي آن ماجرا چنان غرق شديم که دير تر از همه به کافه رسيديم .آن جوان بسيجي نيز پيشاپيش ما پياده شده بود . من کنجکاوش بودم ،دلم مي خواست با هم غذا بخوريم که ديدم يکي از همشهريان خلخالي که به تهران مي رفت اين همسفر غريبمان را ديد ه،بر چشم و روي او بوسه مي زند .چونان در جذبه آن دو فرو رفتم که وقت تمام شد .
کمک راننده مسافران را صدا زد تا دوباره به راه افتند ،من فورا فرصت را غنيمت دانستم .و با آن مسافر همشهري احوال پرسي کرده ،خواستم که آن جوان بسيجي را معرفي کند .گفت :ايشان برادر عمران پستي ،فرمانده گردان حبيب بن مظاهر از لشکر 27 حضرت رسول هستند .خيلي خوشحال شدم و به جمع دوستان پيوستم .ماجرا را توضيح دادم و همه فهميديم که علت درد و ناراحتي ايشان در لرزه هاي ماشين جراحت هايي بوده که در آن عمليات ايثار گرانه بر تن خويش به يا دگار دارد .
خاموش نشستم و بر اين تنديس شرف و پاکي قدرت و اعجاز مي نگريستيم و جان مايه هاي عبرت و اشتغال روح از او مي مکيديم .
عضلات عشق را باور مي کرديم تا سفر در جوار او به فرجام رسيد .
عطر پريچه تن مخملينش هنوز هم بر جامه شرم هستي ام هوس وصال مي پراکند .

آن شب آسمان در من شوري ايجاد کرده بود .نماز مغرب را تازه به پايان برده بودم و داشتم دعا مي خواندم .عمران و همه سنگر نشينان پيش چشمم بودند ،از جا ن و دلبرايشان دعا مي کردم .به دلم برات شده بود که امروز فردا خواهد امد و دبيداري تازه خواهيم کرد .نوعي حالت بي قراري از هجرانش در وجودم رخنه کرده فطوري که تپش قلبم حالت عادي خود را از دست داده بود .باور کنيد در همين اثنا زنگ خانه به صدا در آمد .خيلي نگران و دلواپس به سوي در شتافتم صداي پايم را که شنيد در را باز نکرده فهماند که اوست .
در را باز کردم و ديدمش چهره خسته از رنج سفر ،جلوه مهر و عاطفه معنوي يافته و مفهوم کلام بي تکلم عشق فرزندي و مادري را تفسير مي کند .کنار حوض ،آبي به سرو رويش زد .و بعد از آن که لقمه اي خورد از دوستانش پرسيد و از فاميل .دير وقت بود .
صبح ،از من خواست که در کنارش باشم .سر راه از گل فروشي دسته گلي تهيه کرد و رفتيم سر خاک شهيدان ،بيشتر يارانش آنجا آرميده بودند .حين زيارت قبور ،من مي گريستم و او حالا خاصي داشت . مي گفت :
مادر !اينها ياران من اند ،خوشا به حالشان !آرزو مي کنم همراهشان باشم .يقين مي دانم خداوند آرزويم را بر آورده خواهد کرد .پس از شهادت من گريه و زاري نکنيد .شايد چنان باشد که پيکرم به دست شما نرسد ،در آن صورت حتي نشانگاهي نيز ندارم ،سر قبر هر شهيدي فاتحه خوانديد مطمئن باشيد به من خواهد رسيد .
تصور کنيد که در آن بامداد روحاني ،من مادر چه شور و حالي داشتم .
سير گذر خاطرات ،حرکت شتاب انگيزي يافته بود و لحظه هاي رشد و با بالندگي اش از پيش چشمم مي گذاشت .

وقتي تحصيلات ابتدايي و راهنمايي رادر زادگاهش گذراند بخاطر شاگرد ممتازيش قرار شد که درسش را در اردبيل در رشته جامع ادامه دهد .سال 57 در رشته رياضي فيزيک ديپلم و از طريق آزمون سراسري در رشته ي جامعه شناسي به دانشگاه تهران راه يافت .از همان روزها شور مبارزه در وجود او مشتعل مي شد ،به صف مبارزان ضد رژيم پيوسته بود و مي رفت تا در درياي جوشان تلاشهاي آزادي طلبانه راه امام (ره)تعميد يابد .زماني که کلاس هاي درس دانشگاه تعطيل شد و اعتصاب آغاز گرديد ،به زادگاهش بر گشت .در هشتجين و خلخال ،به حرکتهاي انقلابي دست زد .در تجهيز روحي دوستان و جوانان کوشيد و در پخش اعلاميه ها در منطقه ،ابتکارات مخصوصي به خرج داد و لرزه بر تن مامورين ژاندارمري (سابق)بر افکند . پس تحت تعقيب قرار گرفت و در يکي از اين پيگردها در مسجد هشتجين تحصن نمود ،ماموران چون ديدند مردم از او حمايت مي کنند ،از ادامه ي تعقيبش دست بر داشتند تا به شيوه ي ديگر عمل کنند .
بعد از پيروزي انقلاب ،دوباره به تهران باز گشت و در دانشگاه ،در رديف پيروان خالص خط امام (ره) قرار گرفت .در تسخير لانه جاسوسي آمريکا نقش حساسي به عهده داشت و به يکي از چهره هاي ممتاز اين حرکت انقلابي تبديل شده بود .سپس به سپاه پاسداران تهران پيوست و در واحد گزينش آنجا انجام وظيفه نمود .پس از آن با جمعي از دانشجويان براي تشکيل جهاد سازندگي به خلخال آمد و بعد از سر و سامان دادن به اين نهاد انقلابي و سپردن وظايف آن به عهده نيروهاي مخلص محلي ،دوباره به تهران بازگشت .
با آغاز جنگ تحميلي روي به دانشگاه کربلا آورد ،و در لباس بسيجي به ادامه فعاليت پرداخت .و به عنوان سرباز ناشناخته امام زمان (عج) خدمات زيادي انجام داد .در عمليات والفجر 4 مجروح شده ،در بيمارستان بانک ملي تهران بستري گرديد .
پس از بهبودي نسبي ،در 12 بهمن سال 1362 با يکي از خواهران مومن پاسدار ازدواج کرد .فقط يک هفته از ازدواجش گذشته بود که دوباره راهي جبهه ها شد .فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر از لشکر 27 رسول الله به عهده اش گذاشته شد .فرماندهي صميمي و صادق که پيوسته همراه نيروهاي تحت امر خود ،در فراز و نشيب پيکار ،حضوري خاتلصانه داشت و از آنان جدا نمي شد .حتي در عمليات خيبر که به شدت زخمي شد ،از يارانش جدا نگشت و در همان وضعيت ،با بي سيم ،همرزمانش را ياري مي داد و هر چه خواستند او را به عقب بکشند ،قبول نکرد و عاقبت يارانش با او وداع نمودند و به پيشروي خود ادامه دادند وقتي بر گشتند اثري از او نيافتند .معراج گاهش کنار پل طلايه بود. وقتي خبر شهادت فرزند را به پدر دادند ،دست به درگاه الهي بر داشت و گفت :
بار اللهي !اين قرباني را از من بپذير !
نو عروس تازه به حجله آمده اش نيز به زادگاه او آمد و در يک سخنراني پر شکوه ،آنچنان شوري در جان و دل حاضران بر زد که فراموش نشدني است .
قرار بود در مراسم ياد بود ش در تهران ،حضرت آيت الله خامنه اي سخنراني کند ،اما به خاطر شهادت سردار حاج ابراهيم همت ،حضرتش در اين محفل حضور نيافتند و به جاي ايشان رئيس محترم مجلس شوراي اسلامي وقت فرازهايي از خدمات شهيد را بيان داشت .


آلبوم تصاوير" />

نظر شما
پربیننده ها