انفرادي,حسن

کد خبر: ۱۱۴۷۱۵
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۶ - ۱۱:۳۹ - 03December 2007
حاج امير انفرادي کشاورز ساده و صميمي روستاي حسن آباد ، در نهمين روز مهر ماه 1339 ه ش چشمش به تولد سومين فرزندش روشن شد .اين نوزاد را حسن ناميدند تا خلق و خوي نيکويش در تمام دوران زندگي همواره ديگران را به صلح دعوت کند .نان حلال پدر و تقيد مادر براي تربيت هر چه بهتر حسن موجب شد، روز به روز عشق به کلام حق و اهل بيت در وجودش ريشه بدواند ، اهتمام پدر به مسئله تربيت حسن به گونه اي بود که علي رغم اهميتي که به تحصيل فرزند مي داد به علت آنکه معلم مدرسه جواني لاابالي در لباس سپاه دانش بود ، حسن را از ادامه تحصيل باز داشت و اين شد که حسن تحصيل را نيمه کاره رها کرد و در مغازه خياطي مشغول به کار شد .
وي سالهاي کودکي و نوجواني را به علت بيماري مادر و سپس فوت او تحت سرپرستي برادر بزرگ خود بسر برد و بدين ترتيب از سال 51 در سن 12 سالگي با روستا خداحافظي کرد و به شهر آمد . حضورش در شهر، راحت طلبي شهر را به او انتقال نداد ، حسن با همان روحيه مسئوليت پذيري در شهر به شغل خياطي مشغول شد ؛ دراين بين دوران ابتدايي را در يکي از مدارس شبانه شهر مشهد به اتمام رساند .زندگي با پستي و بلندي هاي فراوانش روحيه غيرتمندي و همت والا را در نهاد حسن ايجاد کرد و او زودتر از هم سن و سالانش مرد زندگي شد ، هفده سال بيشتر نداشت که تصميم به ازدواج گرفت . خانواده دختر در ابتدا مخالفت مي کردند و بعد که اصرار فراوان حسن را به ازدواج دخترشان ديدند ، شرطي در پيش پايش گذاشتند شايد محض امتحان مي خواستند اين نوجوان غيرتمند را بسنجند ، حسن براي اجابت خواسته خانواده دختر براي کار به تهران رفت و حدود دو سال با کار مدام توانست به خواسته اش برسد . بالاخره اين ازدواج سر گرفت ، حاصل اين پيوند 3 دختر و 2 پسر است که از حسن به يادگار مانده است .اوج ابتزال و فساد ناشي از حکومت باطل بر جامعه نتوانست او را همراه اين تباهي کند و حسن در همان صفا و صداقت روستاي حسن آباد روز به روز پله هاي کمال را مي پيمود تا زماني که در رديف مبارزين انقلابي قرار گرفت .پخش اعلاميه هاي امام و تشکيل جلسات در مسجد سورنچي به مسئوليت امام جماعت مسجد او را هر چه بيشتر در اين راه ثابت قدم نمود .
همسرش مي گويد :او در همان حال و هواي جواني علاقه زيادي به موهايش داشت اما يک روز وقتي به خانه برگشت با تعجب ديدم تمام موهاي خود را تراشيده است ، وقتي حيرتم را ديد در جواب گفت :براي همرنگ شدن با سربازان فراري به دستور امام موهايم را تراشيدم . حسن اولين قدمها را براي رهيدن از وابستگي ها در راه عشق برداشته بود .قدمهايي که رفته رفته به گامهاي بلندي تبديل شد ، استقامت حسن بر راه آنچنان بود که با اينکه بارها با قمه تهديد شده و گاه منافقين با نامه قصد داشتند او را از ادامه راه منصرف کنند ، وي هرگز قدمي به عقب بر نگشت .حسن اختيار خود را به عشق سپرده بود و همين عشق او را با سرعت به مقصود مي رساند . تشکيل بسيج در چناران گام ديگري بود که حسن در اين راه برداشت و با شروع غائله کردستان بوي گيسوي محبوب، او را به ارتفاعات آن ديار فرا خواند تا جانبازي کند و پله پله به حق نزديک تر شود. او به همراه شهيد کاوه مدتي را در اين سنگر به مبارزه پرداخت و حلاوت اين مبارزه آن چنان در دلش نشست که مغازه خياطي خود را تعطيل کرد و از سبز پوشان پاسدار شد . با آغاز جنگ تحميلي باز فرصتي دست داد تا حسن در امتحاني ديگر گرد تعلقات را هر چه بيشتر از دل بزدايد ، حضور او در جبهه مستمر بود مگر زماني که براي جذب نيرو چند روزي را به مشهد مي آمد. نيروهاي گردان يد الله را که خود فرمانده اش بود دور هم جمع مي کرد و کارواني از بسيجيان به راه مي انداخت و باز به سمت جبهه برمي گشت .
او در عرصه نبرد بارها به سختي مجروح شد . اما پس از چند روز دوباره با همان حال در جبهه حضور پيدا کرد .تواضع حسن ؛مهربانيش ، صفا و صداقتش ارزشهايي بود که همگان را گرد شمع وجودش جمع مي کرد .بچه هاي رزمنده هنوز با گذشت ساليان ، باز هم شبهاي عمليات ، وقت دعاي کميل و عاشقي را بي او در خاطر نمي آوردند .آنان فرمانده مداحشان را که با همه صلابت با شنيدن نام زهرا (ع) دلش به ملکوت متصل مي شد، در غفلت زمانه از ياد نبرده اند .
او نيز اهميت زيادي به نيروهايش مي داد ، اين جمله حسن زبانزد دوستان اوست که عرق بيشتري بريزيم تا خون کمتري بدهيم و در کنار همه اين مسائل گاه بچه هاي گردانش را جمع مي کرد و برايشان حرف مي زد ، سعي داشت آنان را هر چه بيشتر با معنويت پيوند دهد و البته همين پيوند بود که گردان يد الله هميشه خطر را به جان مي خريد ، خط شکن بود و پيش قدم .سخت ترين و دشوار ترين عمليات داوطلبانه بر دوش اين گردان گذاشته مي شد و به قول فرماندهي لشگر و گردان يد الله نيروهايش نيز يدالهي بود .اين همه خوبي مخصوص جبهه نبود ، او را از زبان همسرش که بشنوي مي گويد :حسن در خانه دوست و کمک کارم بود ، بسياري از کارهاي خانه را بر دوش مي گرفت تا من در مدت حضور او در خانه استراحتي کرده باشم .حسن چند ماه قبل از شهادت ، خبر از ولادت دختري داده بود که بعد از شهادتش به دنيا مي آيد و بنا به سفارش خود او، نامش را فاطمه مي گذاشتند .
اگر چه او رهيده بود اما شهادت برادر کوچکش آن چنان موجي در روحش ايجاد کرد که ديگر تاب ماندن در زمين خاکي را نداشت و در آخرين وداع اين نکته را به همسرش يادآور شد که اين آخرين ديدار است و اين رفتن بازگشتي در بر ندارد . همرزمش مي گويد شبهاي عمليات کربلاي 5 ، آخرين سحرگاه زندگي حسن او بعد از نماز صبح بر سر سجاده به تفکر نشسته بود. در جواب سوال من که علت را جويا شدم، گفت :خوابي ديده ام ، من شهيد خواهم شد وعده وصال داده شده بود و هر چه به لحظه موعود نزديکتر مي شد، چهره اش متفکرانه تر به نظر مي رسيد .آخرين لحظات او ديگر با کسي صحبت نمي کرد مگر به ضرورت ،آفتاب تا ساعتي ديگر غروب مي کرد. صداي هواپيماهاي دشمن در پي آن صداي مهيب انفجار در نزديکي چادر فرماندهي همرزمانش را مضطرب ساخت ، به جستجويش از سنگر بيرون آمدند ، حسن لحظاتي قبل براي شرکت در جلسه اي سنگر را ترک کرده بود و حالا همه نگرانش بودند ، پس از فرو نشستن گرد و خاک پيکر بي جان او روي زمين نمايان شد ، ترکشي به سرش اصابت کرده بود .
حسن پس از عمري بال و پر زن در هواي دوست در بعد از ظهر بيست و يکم دي ماه سال 1365 در منطقه شلمچه به وصال نائل گرديد .
پيکر پاکش در بهشت زينب شهرستان چناران به خاک سپرده شد و راهش منتظر قدمهاي من و توست .
منبع:"کاش با تو بودم"نوشته ي رويا حسيني،نشر کنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384



وصيت نامه
...پيامم به امت حزب الله صبر و استقامت در راه خدا است .پيامم به مسئولين اين است که از تفرقه در بين صفوف مسلمين احتراز نمايند و سعي داشته باشند خدمت خود را خالص براي خدا انجام دهند که در غير اين صورت بيچاره دنيا و آخرت خواهند بود .هرگز دوست ندارم مخالفان آشکار انقلاب در مراسم و مجالسي که به نام اينجانب برگزار مي شود و نيز در تشييع جنازه ام شرکت کنند . حسن انفرادي



خاطرات
علي انفرادي(برادرشهيد):
حسن هشت ساله بود و در مغازه خياطي شاگردي مي کرد ، استاد کارش به پدرم گفته بود :امروز حسن را پي کاري فرستادم ، وقتي بر گشت ديدم 80 تومان در دست دارد، پول را به من داد و گفت :اوستا اين پول را پيدا کردم .استاد کار هم پول را به پدرم داده و گفته بود :اين پول مال حسن است .اما پدرم قبول نکرد و بلافاصله از مسجد خواست تا از بلند گو اعلام کند تا صاحبش هر چه زودتر پيدا شود . حسن از همان کودکي به حلال و حرام اهميت مي داد .

سال 56 يکي از اقوام دور که در تهران سکونت داشت، براي مسافرت به خراسان آمده بود ، سري هم به ما زد، به پدرم گفت :در خيابان لاله زار تهران مسجد بزررگي است، يک روز حدود اذان صبح براي خواندن نماز صبح به مسجد رفتم، ديدم جواني مشغول نماز خواندن است، شهر تهران و جواني در مسجد ! تعجب کردم، سلام نمازش را که داد با او هم کلام شدم. پرسيدم اهل تهراني ؟گفت :نه خراساني ام .گفتم :از کدام شهر ؟گفت چناران .ادامه دادم :پسر چه کسي هستي ؟جواب داد :پسر حاج امير انفرادي ، با خوشحالي رويش را بوسيدم ، گفتم :پسر جان ما با هم فاميل هستيم و چند سالي است که از شما خبري ندارم .
حالا آمده ام به شما تبريک بگويم که يک چنين پسري داريد. پدرم گفت: مگر تبريک دارد؟ او وظيفه اش را انجام داده .او جواب داد :با وضع بي بند و باري تهران البته که جاي تبريک دارد ، حسن واقعا جوان پاکي است .

سالهاي 54، 55 هنوز در مشهد مبارزات مردمي علني و منسجم نشده بود، يک روز همسايه مان مرا خواست و گفت :مي داني برادرت چکار مي کند ؟پرسيدم :چطور مگه ؟جواب داده شده جزء خرابکارها است. گفتم :نه حسن اهل اين حرفها نيست ، او ادامه داد :حالا شما خودت از او بپرس ، مراقبش باش ، خودت متوجه مي شوي که حرفم درست است .به خانه آمدم از حسن پرسيدم :مگر شما چکار کرديد که اين همسايه به من اين طور گفته ؟بعد از کمي مکث با صداقت گفت :داداش راستش چند تا اطلاعيه و نوارهاي آقاي خميني را پخش کرديم .
با شنيدن نام آقا دلم مي گفت نبايد جلويش را بگيرم. به او گفتم: پس مراقب باش !

طيبه نجاتيان همسر :
پانزده سال داشتم که حسن خواهر و زن برادرش را به خواستگاريم فرستاد اما چون پدرم شناختي روي آن نداشت، جواب رد داد. ولي او قانع نشد ،آنقدر آمد و رفت تا بالاخره پدرم موافقت کرد اما به قول معروف سنگ سنگيني پيش پايش انداخت. شرط کرد که اگر دختر مرا مي خواهي بايد قباله را نقدا پرداخت کني .او هم قبول کرد و براي اينکه بتواند اين مبلغ را پرداخت کند، به تهران رفت. حدود دو سال خياطي کرد تا بالاخره توانست وجه نقد را فراهم کند. تلاش اراده و ايماني که داشت مرا هر چه بيشتر به اين ازدواج ترغيب کرد، مراسم عقد ما در سال 56 انجام گرفت .

خيلي دوست داشت اولين فرزندمان دختر باشد. مي گفت :اگر بچه دختر باشد اسمش را از القاب حضرت زهرا انتخاب مي کنيم ، خدا به ما سه دختر داد و حسن هر سه آنها را از القاب حضرت زهرا نام گذاري کرد .انسيه، زهرا و فاطمه. او قبل از آنکه سومين دخترمان به دنيا بيايد شهيد شد اما نامش را قبلا انتخاب کرده بود .

براي مسافرت به قم رفته بوديم ، به حرم حضرت معصومه که رسيديم ديگر وقت نماز بود ، ما را نزديک حرم پياده کرد و گفت :منتظر بمانيد من ماشين را پارک کنم و بيايم ، مراجعتش طول کشيد، وقتي آمد علت را پرسيدم. گفت :ماشين را در پارکينگ گذاشتم در مسير برگشت ديدم صف نماز جماعت بسته اند نتوانستم از نماز جماعت بگذرم با خود گفتم :نماز را به جماعت بخوانم بعد بيايم، اين بود که کمي منتظر شديد ببخشيد !علاقه اش به نماز عجيب بود .گاه مي ديدم نماز مي خواند رنگش تغيير مي کند .

به مرخصي آمده بود .ساعتي نشستيم و از هر دري سخن گفتيم. او جريان خوابي را که در منطقه ديده بود، برايم تعريف کرد وگفت :شبي در منطقه خواب ديدم شهر مهران را تخليه کرديم تا عمليات داشته باشيم .وارد مسجد شدم ، تو را ديدم همراه خانم ديگري در مسجد بودي ، گفتم :چرا از شهر بيرون نرفتي الان عمليات شروع مي شود، از اينجا بيرون برويد. در همين حين خانمي وارد شد، او را بي بي صدا زدم .متوجه شدم بي بي چيزي به تو داد و تو بلافاصله زير چادرت پنهان کردي .هر چه سعي کردم ببينم چه چيزي بود، نتوانستم اما بي بي به من گفت :برادر فاطمه است ، فاطمه .
حسن خوابش را اين طور تعبير کرد و گفت :بزودي صاحب دختري مي شويم ، نام او را فاطمه بگذار .اما مي دانم اين فرزند بعد از شهادت من به دنيا مي آيد ، چون در خواب هر چه تلاش کردم، نتوانستم او را ببينم. فاطمه بعد از چهلم حسن به دنيا آمد .

سپاه اعلام کرده بود کساني که خانه ندارند، بيايند ثبت نام کنند تا در نوبت قرار بگيرند ، من از طريق دوستش از اين موضوع خبر دار شدم ، هر چه به او اصرار کردم برو ثبت نام کن، ما سه تا بچه داريم و مستاجري برايمان سخت است، زير بار نرفت .مي گفت :کساني هستند که 4 يا 5 بچه دارند، آنها از ما واجب ترند .
يک مرتبه که او به منطقه رفته بود مجددا يکي از دوستانش با من صحبت کرد و گفت :شما در اولويت هستيد، منهم با کمک دوستش ماشين را فروختم و پولش را براي ثبت نام خانه واريز کردم، از منطقه که برگشت موضوع را به او گفتم، خيلي عصباني شد. مي گفت: از من واجب تر هستند ، حالا خانه مي خواهي چه کني ؟اما ديگر فايده اي نداشت من ماشين را فروخته بودم و حالا در نوبت خانه بوديم .خانه را وقتي به ما تحويل دادند که او ديگر شهيد شده بود .

تازه به خانه بزرگي اسباب کشي کرديم که او به مرخصي آمد ، هنوز کاملا جابجا نشده بوديم و من مشغول مرتب کردن وسايل بودم ، حسن نگاهي به دور و بر انداخت و گفت: بهتر نيست به خانه مادرت اسباب کشي کنيم ؟گفتم تازه اسباب کشي کرديم ، اينجا خيلي مرتب است و دست و پايمان باز است .گفت :نه شما حتما به خانه مادر برويد .ناراحت شدم، با اخم گفتم :اصلا به اسباب ها دست نمي زنم ، خسته ام و نمي توانم اسباب کشي ديگري داشته باشم ، گذشته از آن، خانه مادر کوچک است و بچه ها راحت نيستند. وقتي ديدم خيلي اصرار مي کند، علت را پرسيدم. گفت: اين بار رفتنم با دفعات ديگر فرق مي کند، اين مرتبه که به منطقه بروم شهيد مي شوم ، شما در خانه مادرت باشي راحت تري، من هم از اين بابت نگران شما نيستم. هر چه دليل آوردم به خرجش نرفت و بالاخره ماشين گرفت ، خودش تمام اسباب ها را در ماشين قرار داد و در خانه مادرم همه آنها را جابجا کرد .اين آخرين مرخصي حسن بود ، بعد از چند روز به منطقه رفت و ديگر برنگشت .

باغشني باجناق:
اين اواخر به مرخصي آمده بود، در مهماني خانوادگي او را ديدم ، آن روز در جمع خانواده از هر دري صحبت شد، حسن از شهادت صحبت مي کرد و از اينکه آرزويش شهادت است .حسن گفت :هر کدام از شما که دعا کند من شهيد شوم ، روز قيامت شفاعتش مي کنم .آن زمان شنيدن اين حرف برايم خيلي تلخ بود ، اما حالا وقتي فکر مي کنم، مي بينم در واقع حسن به بهترين آرزويش رسيد .

مادر خانم شهيد:
آخرين باري که مي خواست به منطقه برود، خيلي گريه کردم. گفتم: حسن جان ديشب خواب ديدم تمام کوچه را تا دم در خانه چراغاني کرده اند و پارچه سياه زده اند ، به خاطر زن و بچه ات هم که شده اين بار نرو .گفت :الحمد الله خواب خوبي است ، انشا الله شهيد مي شوم . گفتم آخر زن و بچه ات را چه مي کني .با خنده جواب داد :مادر شما يک دختر به من دادي من 6 نفر به تو بر مي گردانم ، اينها را به شما مي سپارم و شما را به خدا .

خليل جهاندوست :
تازه با هم آشنا شده بوديم ، من جوان بودم و غرق در خامي هاي جواني اما او بسيار متين بود. همان طور که در خيابان راه مي رفتم او را ديدم، جلو آمد ، پس از سلام و احوالپرسي نگاهش متوجه يقه ام شد که چند دکمه اش را باز کرده بودم ، مکثي کرد و گفت :مي آيي با هم کمي راه برويم و صحبت کنيم .قبول کردم و راه افتاديم ، صداي گرم او و حرفهايش در جانم نشست او به راحتي مرا مجاب کرد تا ديگر با آن هيبت در خيابان ظاهر نشوم و من اين خاطره را امروز براي پسرانم نقل مي کنم .

علي انفرادي :
اوايل انقلاب بين مردم اردکان اختلاف در گرفته بود. حسن آن زمان در اطلاعات سپاه بود .جلسات متعددي براي حل اختلاف آنها تشکيل داد . قبل از آنکه حسن به آنجا برود، بسياري چون شناختي از سپاه نداشتند با ورود بچه هاي سپاه به اردکان موافق نبودند ، اما حسن در همان جلسه اول به آنها گفته بود :من براي حل اختلاف اين جا هستم .هر قدر واکنش نشان دهيد ، من حرفم را مي زنم پس اول بشنويد بعد قضاوت کنيد .بعد از چند روزي يک نفر از اهالي اردکان را ديدم ، بعد از احوالپرسي گفت :اين انفرادي که به منطقه آمده چه نسبتي با شما دارد ؟جواب دادم :برادرم است چطور مگر ؟
گفت :از وقتي که به اردکان آمده الحمد الله تمام اختلافات بين مردم را حل و فصل کرده، پير و جوان به حرفش گوش مي دهند .مردم همه دوستش دارند .

يکي از آشنايان از دوران انقلاب اسلحه اي در دستش بود ، هر قدر از او بازجويي کرده بودند، داشتن اسلحه را انکار نکرده بود .يک روز حسن پيش من آمد و گفت :داداش فلاني اسلحه دارد و مي دانم اگر خودم به او مراجعه کنم ، زير بار نمي رود. بيا با اتفاق پسر عمو که با او نزديک تر است ، به خانه اش برويم تا در اين مورد با او صحبت کنيم. با اين که نگران اين قضيه بودم ، قبول کردم .به اتفاق حسن و پسر عمو به خانه آن بنده خدا رفتيم ، حسن خيلي گرم و صميمي رفتار کرد ، بعد از شام نشست و خيلي آرام با او صحبت کرد، گفت :ببين برادر ، من مامورم اسلحه را از تو تحويل بگيرم حالا اگر حاضر نشوي اسلحه را بدهي ، مجبورم خودت را ببرم ، آيا دوست داري اينطور شود ؟پس بيا با ما همکاري کن ، ببين من حتي به لحاظ آشنايي نمي توانم از اين اسلحه چشم پوشي کنم او کمي فکر کرد ، به اتاق ديگر رفت و با اسلحه و فشنگ هايش برگشت .پسر عمويم اشک در چشمش جمع شده بود .مي گفت :انتظار ديگري داشتم ، اما برخورد خوب حسن از يک اتفاق ناگوار جلو گيري کرد .

خليل جهاندوست:
تازه با هم آشنا شده بوديم ، اول صبح رفتم مغازه اش تا احوالي بپرسم ، داخل مغازه که شدم ديدم خيلي گرفته و ناراحت است ، لباس مشکي هم به تن کرده بود ، پرسيدم :چي شده ؟گفت :مگر اخبار راديو را گوش نکردي .گفتم :نه ، چطور مگه ؟آهي کشيد و ادامه داد :منافقين بهشتي را از ما گرفتند، اما کور خواندند، بهشتي هميشه در دل ما زنده است .ما راهش را ادامه مي دهيم .
برادرشهيد :
اوايل انقلاب مردم براي کمک به پليس راهنمايي بر سر چهار راه ها نظم را بر عهده مي گرفتند. حسن در اين نظم دادن مردمي حضور فعال داشت. مغازه من و حسن در کنار هم بود. يک روز متوجه شدم عده اي قمه به دست در مغازه او آمدند و گفتند :اگر يک بار ديگر تو را سر چهار راه ببينيم با همين قمه حسابت را مي رسيم .بين حسن و آنها درگيري شد و در آخر کار حسن گفت :چاقويت را به من نشان مي دهي ، مرا به بدتر از اينها هم تهديد کني دست از امام نمي کشم ، به دستور رهبر تا آخرين قطره خونمان هستيم ، به دستور تو نيامده ايم که با حرف تو از ميدان بيرون برويم. حسن بارها توسط منافقين تهديد شد اما هيچ گاه از مواضع خويش عقب نشيني نکرد .

شيرزادي :
قرار بود تمام بسيجيان لباس فرم به تن کنند و از جايي که برادر حسن قبل از ورودش به سپاه خياط بود، به ايشان پيشنهاد دادند که اين کار را به عهده بگيرد. برادر حسن با روي باز پذيرفت. مقدار زيادي پارچه تهيه شد و او آنها را براي بچه ها دوخت.به اين ترتيب لباس هاي فرم بچه ها برايشان خيلي ارزان تمام شد .بعضي ها هنوز لباس دوخته ي او را به يادگار نگه داشته اند. او از هيچ کمکي به بسيج دريغ نداشت حتي اگر براي خودش زحمت بود .

علي انفرادي :
شوهر خواهرم مريض بود و حسن مي خواست قبل از اينکه به منطقه برود به او سري بزند. با هم راه افتاديم تا برويم. او در بين راه ماشين سپاه را گذاشت و ماشين خودش را برداشت .گفتم :در اين برف ماشين تو گير مي کند .گفت خوب چاره نيست ؟گفتم بهتر بود سيمرغ سپاه را بر مي داشتي ، من پول بنزينش را مي دادم .گفت :به فرض که هزينه اش را مي دادي ،استهلاکش را چکار مي کردي ؟آن شب وقتي به مقصد رسيديم، حسن نتوانست ماشين را خاموش کند، چون مي ترسيد در آب و برف و کولاک يخ بزند و روشن نشود اما حاضر نشد از ماشين سپاه استفاده کند .

يزداني :
براي رزم شبانه به باغ ميرزاي ناظر در اطراف مشهد رفته بوديم ، قرار گذاشتيم دو نفر دو نفر نگهباني بدهيم .حسن پرسيد :شما اول گشت مي دهيد يا ما ؟گفتيم :ما اول گشت مي دهيم .
او و هم شيفتش خوابيدند ، من و برادر فاطمي تصميم گرفتيم سر به سرش بگذاريم ، يک ساعت کامپيوتري داشتم آن را يک ساعت جلو کشيدم ، و بلافاصله بيدارش کردم ؛ خواب آلود گفت :هنوز چشمم گرم نشده به اين زودي دو ساعت گذشت .
گفتم :بله ساعت ده شده و نوبت گشت شماست .حالا هم بلند شو تا ما بخوابيم .آن دو ناچار برخاستند ، من و فاطمي به محض اينکه دراز کشيديم ساعت را سر جاي اولش بر گردانديم. حسن مرتب رفت . پس از دو ساعت آمد و گفت :ساعت چند است ، به نظرم دو ساعت تمام شده. گفتيم :نه هنوز يک ساعت نيست .بالاخره نوبت ما شد آن وقت بود که قضيه را برايش تعريف کرديم ،آن شب کلي با هم خنديديم. حسن مي گفت: من بايد ساعتت را بشکنم تا ديگر مرا سر کار نگذاري .

قاسمي :
ده ، دوازده ساله بودم که با برادرم به مسجد رفتيم. در بين جوانان پايگاه هر کسي به نوعي ذکر خيري از او داشت. تعريفش را زياد شنيده بودم. بسياري مي گفتند :ما برنامه مان را تنظيم مي کنيم تا شبي که او در مسجد حضور دارد، ما هم باشيم. در دنياي کودکي شايد خيلي قادر به تجزيه و تحليل نبودم اما بعد ها او را به خوبي شناختم. برادر حسن در همه جا حضور داشت .همراه بچه ها در درو گندم ،در گشت هاي شبانه و در مراسم مختلف مسجد .از جمله چيزهايي که باعث شد بسيجي شوم همان جذابيت برادر حسن بود ، او عشق به جبهه و جنگ را جوري در من ايجاد کرده بود که آن روزها در کف چکمه هايم پوب گذاشتم تا کمي قدم بلندتر شود و چند دست لباس را روي هم پوشيدم تا جثه ام بزرگتر به نظر آيد بلکه بتوانم ديگران را براي اعزام به جبه مجاب کنم . وبالاخره هر جوري بود ، خودم را به جبهه رساندم. در همان اول کار با برادر انفردادي روبرو شدم و مشتاقانه به گردان يد الله انتقال يافتم .

شيرزادي :
مدتي کارهاي بسيج مسجد و اعزام نيرو را انجام مي دادم ، همان طور که در اتاقم مشغول بودم، پنجره را باز کردم ، برادر انفرداي با عده زيادي از جوانان که دورش را گرفته بودند، سرگرم صحبت بود . گاه صدايش را به وضوح مي شنيدم ، حرف هايش هميشه بسيجيها را با معنويت پيوند مي داد ،آن روز صحبتش بر سر افراط و تفريط بود ، مي گفت :معنا ندارد اينکه مي گويند بسيجي بي ترمز ، ما چيزي به نام بسيجي بي ترمز نداريم ، بسيجي چون تابع ولايت است بي ترمز نيست . اگر اين طور باشد اطاعت پذيري ندارد ، بسيجي بدون اطاعت اصلا بسيجي نيست .سعي کنيد حتي به شوخي هم اين الفاظ را به کار نبريد .

علي انفرادي:
در مراسم بزرگداشت شهيد يوسفي حسن سخنراني کرد ،با صداي بلند فرياد مي زد :چه دستهايي ارزاق عمومي مردم را به بازار سياه ارائه مي کند ، چرا بايد سهيمه روغن آنها در شهرستان ديگر فروخته شود ...چند ساعت بعد بخشدار مرا خواست ، به بخشداري رفتم و علت را جويا شدم. بخشدار گفت :امروز برادرت سخنراني داشته و خيلي هم تند رفته بود ، مي خواهم به تو بگويم به او تذکر دهي. گفتم :چرا به خودش نمي گويد ، گفت :به منطقه 4 سپاه زنگ زدم و اعتراض کردم، جواب دادند اگر حرفهايش دروغ است بگو تا با او برخورد شود ، اگر هم راست مي گويد ما روي حرف انفرادي حرف نمي زنيم .حالا از شما که برادرش هستي مي خواهم به او بگويي کمي با ملاحظه حرف بزند. به خانه آمدم ، جريان را براي حسن تعريف کردم. او گفت :داداش حرفهايم درست بود ، آنها خيلي که بخواهند اذيت کنند ، نهايتش مي گويند: انفرادي برو خانه ات بنشين. من هم مي گويم :چشم ، تازه آن وقت مي روم سر شغل اولم و مي شوم خياط ، ولي نمي توانم در اين لباس مقدس باشم و حرف حق را نگويم .
حسين علي فتوحي :
در اوايل ورودم به گردان يد الله فرمانده گروهان بودم ، برادر حسن هميشه به ما سفارش مي کرد با نهاتيت احترام با بسيجي ها برخورد کنيم .بايد مقداري کمپوت پخش مي کرديم ، به خاطر عجله زيادي که تدارکات داشت، با همين ماشين در حال حرکت به هر سنگر که مي رسيد ؛ بسته اي را به داخل سنگر مي انداخت ، برادر حسن اين صحنه را ديده بود. يک مرتبه ديدم با ناراحتي جلو آمد در حالي که صورتش عصبانيت را نشان مي داد، گفت :اين چه وضعي است ، چرا اين سهميه آذوقه را با احترام به دست بسيجي ها نمي دهيد ، چرا پرت مي کنيد داخل سنگر. خواستم توجيه کنم، گفتم :آخر ما عجله داشتيم. ادامه داد: اگر مي خواهيد به بسيجي چيزي بدهيد بايد برويد داخل سنگر يکي يکي بدهيد دستش و بگوييد بفرماييد .ديگر نبينم اين طور رفتار کنيد ، آن روز تنها وقتي بود که برادر حسن را عصباني ديدم .

علي انفرادي:
حسن و بچه هاي اطلاعات ماموريت داشتند ماشينهاي مشکوک را تفتيش کنند. آنها يک منافق را دستگير کرده بودند و او به ماشينهايي که مي شناخت، اشاره مي کرد .بچه ها هم آن را متوقف کردند تا بازرسي کنند .دژبان نارنجي رنگي نزديک شد. بچه ها ما شين را متوقف و شروع به بازرسي کردند ، داخل ژيان مرد و زن جواني به همراه يک بچه نوزاد بودند .حسن و بچه ها حسابي ماشين را تفتيش کردند اما چيزي پيدا نشد در حين بازرسي زن جوان مرتب دعا مي کرد و مي گفت :خدا حفظتان کند ، شما سربازان امام زمان هستيد .بچه ها که ديگر نا اميد شده بودند قصد داشتند به آنها اجازه عبور دهند ، اما حسن در آخرين لحظات گفت :بياييد قنداق بچه را باز کنيد. ناگهان زن جوان شروع به پرخاشگري کرد ، به حسن و پدر و مادرم ناسزا گفت :آنقدر فحاشي کرد که صبرم تمام شد ، اما حسن آرام و صبور مي گفت :خواهر ما را ببخشيد ، قنداق بچه را باز کردند ، چند تا نارنجک ، تي ان تي ، و اعلاميه پيدا شد .فحاشي زن هنوز ادامه داشت ، خواستم عکس العمل نشان دهم ، حسن گفت :برادر جان ما اجازه نداريم، قانون خودش مي داند. آنها را توقيف کردند ، زن همچنان فحش مي داد و حسن همانطور آرام و صبور بود .

زمستان بود و برف مي باريد. يکي از دوستان حسن که همسايه ما بود، آمد و گفت :برادرت از کردستان تماس گرفته. نگاهش کردم ، از عجله دمپايي را لنگه به لنگه پوشيده بود ، بلافاصله به خانه اش رفتيم اما با اولين کلام تماس قطع شد. هر چه منتظر شديم ديگر زنگ نزد ؛ بعد از بيست دقيقه اي که خبري نشد، دوستش از شدت اضطراب گريه مي کرد .گفتم :چه خبر است ؟گفت :چيزي نيست . بعداز اين که حسن دوباره تماس گرفت و با من صحبت کرد ، دوستش گفت :حسن جان داداشت که موضوع را نمي دانست اما ما را کشتي ، با خودم گفتم نکند خداي ناکرده کومله ها بلايي سرت آورده اند ، آخر شنيد ه ام در خيابان ، حتي در کيوسک تلفن سر پاسدارها را مي برند. از آن طرف خط حسن مي گفت :مهندس خواهش مي کنم، اگر برادرم هنوز آنجاست، اين طوري صحبت نکن. از آن گذشته شهادت و سربريدن براي مخلصين است ما که مخلص نيستيم .

فاطمي :
مدتي در پي چند نفر از افراد کومله بوديم ، شب خبر دادند که آنها در ورزشگاه باستناني حضور دارند ، بلافاصله شهيد کاوه دستور داد ، سريع آماده باشيد تا برويم. خيلي زود خودمان را به ورزشگاه رسانديم ، وقتي داخل شديم، شهيد کاوه افراد مورد نظر را از داخل جمع جدا کرد و گفت :شما بايد با ما بياييد ، ابتدا قبول نکردند اما بعد چاره اي نديدند و با ما به سپاه آمدند .فردا صبح در بازداشتگاه به صفشان کرديم ، برادر انفرادي نگاهش به آنها خيره شده بود. پرسيدم چي شده ؟گفت :باورم نمي شود ما اينها را دستگير کرده باشيم ، هر کدام از اينها با اين هيکل هاي قوي برابر با سه نفر ما هستند ، مانده ام چطور غالب شديم ، آنها هشت نفر هستند و ما ديشب پنج نفر بوديم ، اين فقط لطف خداست ، و گرنه هر کدامشان ده تاي ما را حريف هستند .

زمستان بود و در منطقه کردستان 5/1 متر برف در ارتفاعات باريده بود. من و برادر انفرادي کمين داشتيم براي اينکه بتوانيم سنگري درست کنيم ، با دست برفها را مي کنديم ، گودالي در بين برفها درست شد و ما به جاي سنگر از آن استفاده کرديم ، شب را تا صبح کشيک داديم ، صبح که مي خواستيم از سنگر مان خارج شويم ،برادر انفرادي مکث کرد. پرسيدم چي شده ؟جواب داد :به يخها چسبيده ام ، هر چه تقلا مي کنم، نمي توانم خودم را از يخ جدا کنم .بالاخره با هر زحمتي بود به قيمت پاره شدن لباسش خود را از آن وضعيت نجات داد .خنديدم و گفتم :کسي که کمين شبانه مي دهد، همين ها را هم دارد. برادر انفرادي جواب داد :چي فکر کردي ، ما بالاتر از اينها را به خودمان ديده ايم ، اين که چيزي نيست .

عليزاده:
در مرکز آموزش، آموزش مي ديديم، يک برادر روحاني به نام آقاي عالمي در بين ما بود، روزي در بين صحبت گفت :برادرها من روحاني هستم. برادر انفرادي همين جمله را براي اين آقا دست گرفته بود و به شوخي مي گفت :آقاي عالمي ما روحاني هستيم ؛مکانيک هم هستيم ، دوره آموزشي تمام شد ، چند وقتي بود از آقاي عالمي خبري نداشتيم ، من به همراه آقاي انفرادي به کردستان اعزام شديم .شب ها در همان منطقه به جز نيروهاي انتظامي کس ديگري عبور نمي کرد. شبي همان طور که کشيک مي داديم ، از مرکز سقز اطلاع دادند آقاي عالمي عقيدتي تيپ 28 مي آيد ،به برادر انفرادي اطلاع دهيد و بگذاريد ايشان عبور کنند .به برادر حسن گفتم :چه نشسته اي، مي داني چه کسي همين الان مي آيد .پرسيد :چه کسي ؟گفتم آقاي عالمي .گفت صبر کن کمي ياد آن دوران کنيم . ماشين به مقر نزديک شد که برادر انفرادي با صداي بلند و خشن داد زد ايست ... بلافاصله ماشين توقف کرد ،آقاي عالمي سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت :من عالمي هستم. برادر انفرادي دوباره با تحکم ايست داد ، اين بار آقاي عالمي پياده شد و به سمت ما آمد. همين که به ما رسيد، برادر انفرادي گفت :آقا ما روحاني هستيم مکانيک هم هستيم ، آن وقت هر سه نفر زديم زير خنده آن شب ما ياد دوران شيرين آموزشي را زنده کرديم .

فاطمي:
به همراه شهيد کاوه در کردستان بوديم ، به قصد پاکسازي يک روستا به راه افتاديم .نماز را در بين راه به جا آورديم ، نزديک طلوع آفتاب به روستا رسيديم .منطقه عملياتي در بين چند کوه قرار داشت، کاوه چند نفري را مامور کرد تا از ارتفاعت هواي بچه ها را داشته باشند. من و برادر انفرادي و شهيد کاوه داخل روستا شديم. مدرسه اي در آنجا قرار داشت. آرام آرام به طرف در مدرسه حرکت کرديم که ناگهان رگبار از داخل مدرسه شروع شد .کاوه بلافاصله خودش را به کنار ديوار رساند و با دست به ما اشاره کرد : شما به طرف پشت ساختمان برويد ، برادر انفرادي خودش را را به در پشت ساختمان رساند ، يک مرتبه دو کودک هراسان خارج شدند ، برادر انفرادي با يک حرکت تند ، هر دو بچه را بغل کرد و از صحنه دور شد .بعد از چند لحظه زني در حالي که قبضه ژ 3 در دست داشت از مدرسه بيرون پريد .او وقتي بچه ها را سالم در دست ما ديد، خودش را تسليم کرد . برادر انفرادي خودش را داخل مدرسه انداخت و با چندين قبضه سلاح و چند قطار فشنگ و نارنجک برگشت .کاره پرسيد :برادر حسن پاکسازي شد ؟و او با لحني پيروزمندانه پاسخ داد :بله کاملا پاکسازي کردم .

علي وکيلي :
شهريور سال 1356 همراه با برادر انفرادي ويک نفر از بچه ها از مرخصي بر مي گشتيم .به نزديکي انديمشک رسيديم ، از کنار رود خانه پر آب دزفول عبور مي کرديم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود و گرماي هوا ميل آب تني را به ما زده بود .با اصرار ، برادر انفرادي را راضي کرديم توقفي کند تا ما آب تني کنيم ، خودش هم ماشين را بر روي پلي که روي رود خانه زده بودند، نگه داشت و مشغول شستن آن شد. پل تشکيل شده بود از چندين لوله آهني که در عرض رودخانه قرار داشت ،آب از يک طرف داخل لوله مي شد و از طرف ديگر خارج مي گشت. برادر انفرادي همان طور که مشغول کار بود، ناگهان پايش لغزيد و به داخل لوله آهني سر خورد ، هر چه سعي کردم او را بالا بکشم ، نشد. فشار آب زياد بود و او هر لحظه بيشتر داخل لوله آهني فرو مي رفت. بالاخره با داد و فرياد من، دوستانمان که در گوشه اي آب تني مي کردند ، متوجه شدند و براي نجات اقدام کرديم. برادر انفرادي را بالا کشيديم. لوله ي آهني فشار زيادي بر قفسه سينه اش وارد کرده بود ،آن روز همه ما خيلي ترسيديم ، اما ترس او از اين بود که در اين حالت کشته شود و لياقت شهادت را پيدا نکند .

مهدي غفوري :
مناجات و نماز شب در جبهه رايج بود ، که فرمانده و نيروي عادي همه به جا مي آوردند. گاهي که خدا اين توفيق را به ما هم مي داد ، از خواب برمي خاستم ، ميديدم برادر انفرادي در خاکريز ديگري مشغول مناجات و نماز شب است. راستش را بخواهي بارها سعي کردم از او سبقت بگيرم اما حتي يک بار هم نشد که بتوانم از او سبقت بگيرم و زودتر از او براي نماز شب بيدار شوم .
 
خليل جهاندوست :
براي اينکه بهتر بتوانيم عمليات را انجام دهيم مانور آبي خاکي داشتيم ، چند کيلو متري از آب و باطلاق عبور مي کرديم و حالا بايد سه کيلو متر در خشکي راه مي رفتيم و بچه ها همه بايد قمقمه هايشان را همراه مي آوردند تا تشنه نمانند. مسافت زيادي را پيموديم ، برادر انفرادي به من نزديک شد ، لبهايش خشک شده بود ، .پرسيدم چي شده؟ گفت: چيزي نيست .پرسيدم تشنه اي ؟آب مي خواهي ؟گفت نه .يکي از بچه ها اشاره کرد او خيلي تشنه است .قمقمه را با اصرار به برادر انفرادي دادم ، قبول نکرد. گفتم :من آب اضافه همراه دارم ، او بالاخره قمقمه را گرفت اما من متعجب بودم که چطور شده او که هميشه به ما سفارش مي کرد ، ولي خودش فراموش کرده باشد ، بعدا متوجه شدم او قمقمه اش را به بچه هايي که جيره شان تمام شده بود داده است .

طيبه نجاتيان همسرشهيد:
ما به عنوان ميهمان به اهواز رفته بوديم و او در منطقه بود ، با اين که سهميه غذا در لشگر براي خانواده ها هم بود اما او از پول خودش غذا و آذوقه تهيه مي کرد و به خانه مي آورد ، مي گفت :نمي خواهم از سهميه لشگر براي خانواده استفاده کنم ، اين سهميه براي رزمنده هاست نه ما .

خليل جهاندوست:
در حاليکه هنوز خواب آلود بودم کمي جا به جا شدم، بالاخره بر خاستم تا از سنگر بيرون بروم. پوتينهايم را برداشتم ، برق مي زد ، خواب از سرم پريد ، مطمئن بودم که خودم کفشهايم را واکس نزدم ، کفش هاي بچه هاي ديگر هم واکس شده بود. همه اين سوال را مي کردند که چه کسي اينکار را کرده ؟
به چادر هاي ديگر سر زدم شايد بتوانم معما را پيدا کنم . اما حل نشد که هيچ ، متوجه شدم بر و بچه هاي ديگر نيز همين سوال را از ما مي کنند .در اين سرگرداني بوديم ، يکي از افراد گردان که پيرمرد سالخورده اي بود با چهره اي ناراحت جلو آمد ، طاقت نياورد هق هق شروع به گريه کرد ، پرسيدم چي شده ؟ گفت حالا فهميدم چه کسي کفش هايمان را واکس زده ، برادر انفرادي ، برادر انفرادي اين کار را کرده ، از شدت شرم همه ما سر افکنده بوديم و نمي دانستيم چه بگوييم .

حسين علي فتوحي:
نزديک اذان صبح بود که از خواب بيدار شدم ، برادر انفرادي طبق معمول زودتر از همه برخاسته و مشغول مناجات بود ، آرام از سنگر بيرون رفتم تا وضو بگيرم .وقتي به داخل سنگر برگشتم، ديدم او نماز را تمام کرده و به فکر فرو رفته، نماز را که خواندم، پرسيدم چي شده ؟گفت: برادرم حسين را در خواب ديدم ، دست در گردن هم انداخته وارد باغي شديم ، کمي جلو رفتيم ، در وسط باغ ديواري کشيده شده بود. از او سوال کردم ،آن طرف ديوار باغ کيست ؟گفت :اين باغ مال من است باغ آن طرفي مال تو .برادر انفرادي ادامه داد :با اين خواب ديگر برايم يقين است که خيلي زود شهيد مي شوم . من و دو سه نفر از بچه ها که اين جريان را شنيديم تصميم گرفتيم مراقبش باشيم و نگذاريم از سنگر خارج شود .با دلهره مواظب برادر انفرادي بودم ، يک نفر آمد و گفت :مسئول محور را خواسته اند که جلسه بگذارند. برادر انفرادي بر خاست تا برود ، گفتم :حاجي شما نرو ، گفت طول نمي کشد، بر مي گردم ده دقيقه از رفتن برادر انفرادي نگذشته بود که صداي هواپيماي دشمن بلند شد و بعد از چند لحظه بي سييم چي را ديدم که مي دود و گريه مي کند. پرسيدم ؟چي شده ؟گفت "حاج حسن شهيد شد .ما او را مي خواستيم و او خدا را و بالاخره با شهادت به معبودش رسيد .

خليل جهاندوست :
مکثي کرد و نگاهي به من انداخت ، گفت :جهاندوست چند کلمه با تو صحبت دارم .گفتم :بفرماييد .گفت :ببين همان طور که خواستي اگر شهيد شدم شفاعتت مي کنم بشرطي که تو هم اگر زودتر شهيد شدي مرا شفاعت کني ، اما گذشته از اينها دو خواسته از تو دارم .اول اينکه اگر شهيد شدم از جنگ خسته نشوي و دوم اينکه امام را تنها نگذاريد .

طيبه نجاتيان :
هر گز مانعش نشدم که به جبهه نرود .اما او اخلاقم را مي دانست که دلواپس مي شوم براي همين بلافاصله بعد از هر عمليات به من زنگ مي زد و خبر سلامتي اش را مي داد .چند روزي از عمليات گذشته بود و هيچ خبري از او نداشتم ، نگران بودم نکند اتفاقي برايش افتاده باشد اما انگار دلم نمي خواست قبول کنم. خودم را دلداري دادم که شايد مجروح شده و بستري است .دو روزي بود که دوستانش به خانه سر مي زدند و با پدرش صحبت مي کردند ،به خيال خودشان مي خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند ، گفتند :حسن مجروح شده ، عکسش را لازم داريم .با شنيدن اين حرف برايم يقين شد که ديگر حسن را نمي بينم .گفتم :ما خودمان سالهاست که با همين حرفهاي راست و دروغ خانواده ها را آماده مي کنيم تا خبر شهادت عزيزانشان را بدهيم. من سالهاست که آمادگي اش را دارم ، اگر شهيد شده راستش را بگوييد .آن وقت بود که خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند .همان روز به معراج رفتم ، او را ديدم ، انگار خواب بود بلکه زيباتر از زمان زنده بودنش .



نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین