تخريب چى
به هر جان كندنى بود سرانجام آن شب پاى كار رسيديم. شب بود و هوا هنوز تاريك، اما گرماى مردادماه مهران هنوز ادامه داشت. بچه ها پشت ميدان مين ايستاده بودند و منتظر كار تخريب چى ها بودند تا معبر را باز كنند. محورى كه دست لشكر ما بود مهم ترين محور بود و مشكل ترين قسمت خط نيز در دست گردان ما. فاصله ما تا عراقى ها حدود ۱۵۰ متر مى رسيد كه اين براى بچه هاى اطلاعات و عمليات خيلى مشكل بود كه منطقه را شناسايى كنند. زمان مثل برق مى گذشت ولى كار تخريب چى ها هنوز به پايان نرسيده بود. عراقى ها متوجه ما شده بودند و مدام ما را مى زدند. با لو رفتن ما، عراقى ها شروع كردند به ريختن آتش. لحظات بسيار سختى بود، كار به اوج خودش رسيده بود. هنوز تا پايان معبر يك متر و نيم باقى مانده بود تا پاك سازى كامل شود كه هر دو تخريب چى مظلومانه به شهادت رسيدند و پيكرشان در كنار معبر به فرشته ها لبخند مى زد. مانده بوديم كه چه كنيم. اگر وضع به همين صورت مى گذشت همه بچه ها قتل عام مى شدند. شهيد حسن خاكباز فرمانده گردان ما بود. در تهران به تازگى نامزدى كرده بود و قصد داشت بعد از عمليات برگردد و مراسم عروسى به پا كند. در يك لحظه كه همه مستأصل مانده بوديم و منتظر معجزه، شهيد خاكباز گفت: برانكاردى برايم مهيا كنيد. بى درنگ بچه ها برانكاردى براى او تهيه كردند. خيلى آرام و بى صدا وارد معبر شد. ابتدا نگاهى به آن دو تخريب چى انداخت كه پيكرشان بوى بهشت مى داد. سپس چند گام برداشت تا به انتهاى معبر رسيد كه يك متر و نيم از آن باقى مانده بود تا پاك سازى شود كسى نمى دانست كه او چه مى خواهد بكند. هرچه بود فكرى در سر داشت. برانكاردى را كه در دستانش بود در انتهاى معبر كه پاك سازى نشده پهن كرد. بعد خودش را روى مين ها انداخت و معبر را باز كرد.
راوى: مهدى رياحى
روزنامه ایران 860202
راوى: مهدى رياحى
روزنامه ایران 860202
لینک کپی شد
نظر شما
