شانزدهم دي ماه سالروز حماسه شهداي هويزه در سال 1359
بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده كه جلو رفته بودند بر مي گشتند، عده اي دولا دولا و بيشتر سينه خيز داشتند مي آمدند. هيچ كس نمي دانست چكار بكند، هيچ كاري هم نمي توانستند بكنند، همگي مرگ را چند قدمي خود مي ديدند. كشته شدن براي من مهم نبود، ولي اين طور قتل عام شدن بدون اين كه بتوانيم هيچ ضربه اي به آنها بزنيم و حتي يكي از آنها را بكشيم، خودمان كشته شويم، خيلي سخت و دردناك بود. در پناه جاده كه خوابيده بودم دست در جيب هاي خود كرده و هرچه كارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره كردم و مقداري خاك روي آن ريختم.
همه آماده بوديم كه تانك هاي عراقي از آن طرف جاده بيايند اين طرف يا تسليم مي شديم يا همه را به رگبار مي بستند؛ هيچ گونه جان پناهي ديگر نداشتيم. در همان حال ديدم كه ديده بان ارتش هم حدود دو سه متري من نشسته و هي دارد فحش مي دهد و مي گويد چرا به من نگفتند و عقب نشيني كردند، من كه بي سيم داشتم چرا من را اين طور گير انداختند.
رگبار تانك ها قطع نمي شد، بچه ها يكي يكي داشتند تير مي خوردند، هر كدام يك جايي مان را گرفته بوديم و خودمان را در پناه جاده جلو مي كشيديم. خون از بدن بچه ها سرازير بود ولي هنوز كسي از بچه ها شهيد نشده بود. يكي از برادران به نام « خيرالله موسوي» كه از تهران آمده بود، در يك متري جلوي من بود و داشت به تانك ها تيراندازي مي كرد، ناگهان يك تير آمد و خورد به كلاهش و من كه پشت سرش نشسته بودم، ديدم كه عقب كلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او كلاهش را برداشت و خون همين طور از سر و صورتش به روي لباس هايش مي ريخت و هي مي گفت: بچه ها من تير خوردم؛ دو سه بار تكرار كرد. تير به پيشانيش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود يك دقيقه اي پهلوي او بودم، هنوز داشت حرف مي زد، ولي زبانش گير مي كرد و مي گفت: بچه ها مرا هم با خود ببريد، نگذاريد اين جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابيده بوديم و بچه ها سينه خيز جلو مي آمدند، در اين حين مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو مي كشيد. از او سراغ حسين و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند.
علي حاتمي، كه از دانشجويان پيرو خط امام بود و رفته بود براي حسين و محسن و جمال غذا ببرد، داشت مي آمد. نمي دانم او فهميده بود كه محاصره شده ايم و چه موقعيت داريم يا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علي در امتداد جاده جلو مي آمد، همين كه به بچه ها رسيد و ديد همه بچه ها خوابيده اند و تانك عراقي آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را كج كرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هويزه) به راه افتاد و به طور مايل به طرف كرخه كور، سمت جلاليه مي رفت. او نمي دانست كه از اين سمت به كجا سر در مي آورد، در حقيقت، هيچ كس نمي دانست و ليكن به علت اين كه سمت ديگر جاده، تانك هاي عراقي وجود داشت و نيز در دو كيلومتري روبه روي ما هم، در امتداد جوفير بقيه تانك هاي عراقي داشتند پيش مي آمدند، به ناچار، علي در اين سمت آغاز كرد به رفتن. من هم كه كنار جاده افتاده و تير خورده بودم، بارها از خدا خواستم كه نجاتمان بدهد.
هيچ راه چاره اي به نظر نمي آمد، مرگ ما حتمي بود. به بچه ها گفتم: «لااقل برخيزيد خودمان را تسليم كنيم » ولي آنها هيچ كدام جوابي ندادند.
ساعت حدود 5 الي 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاريكي مي رفت، شايد نيم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم مي خواست در يك لحظه هوا تاريك مي شد تا از دست عراقي ها فرار كنيم، ولي غيرممكن بود. بچه ها همگي از راه رسيده و در پشت جاده خوابيده بودند و نمي دانستند چكار بكنند؛ تا جايي كه علي حاتمي (از دانشجويان خط امام) از راه رسيد. تمام اين جريان ها از لحظه اي كه تير خوردم و آمدم و ديدم تانك هاي عراقي سر راه ما هستند تا لحظه اي كه علي حاتمي رسيد و به طرف چپ راه افتاد كه برود، در مدت شايد پنج الي شش دقيقه روي داده بود.
در هر صورت، علي به راه افتاد. نزديك ترين تانكي را كه گفتم حدود سي متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانك ديگر ايستاده بود، در نتيجه، فاصله اولين تانك تا جاي ما، حدود هفتاد الي هشتاد متر بود. علي كه راه افتاد، من هي داد زدم: بخواب مي زنند.
وضع طوري بود كه اگر از پشت جاده بر مي خواستيم هيچ گونه پناهگاهي ديگر وجود نداشت كه مانع از تيرخوردن بشود. سه چهار نفر ديگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر كه رفتند، چند نفر ديگر برخاستند و راه افتادند. همه از روي نااميدي بلند مي شدند و راه مي افتادند. وضع طوري بود كه در يك ثانيه چندين صداي گلوله مي آمد. بچه ها كم كم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سينه جاده افتاده بوديم و هي مي گفتيم كه ما را هم ببريد، يكي بياد مرا هم بگيره و ببره، ولي هيچ كس گوش نمي داد.
خيرالله موسوي كه حدود دو دقيقه قبل تير به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرين نفري كه رفت محمد فاضل، يكي ديگر از دانشجويان خط امام بود. او داشت با دو نفر ديگر مي رفت. حدود سي متر رفته بود و ديگر كسي از سينه جاده برنخواست.
هركس يك جايش را گرفته بود و از درد مي ناليد، من كه تير به كتفم خورده بود مي توانستم راه بروم ولي جرأت نداشتم از سينه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روي دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همين كه راه افتادم صداي بچه هاي كنار سينه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر كمكمان كن ما را هم با خودت ببر. اين كلمات را به هر كس راه مي افتاد مي گفتيم و حالا نوبت من شده بود كه به من بگويند: برادر! كمك كن. من با آن وضعي كه داشتم هيچ گونه كمكي نمي توانستم به هيچكس بكنم. درثاني، هيچ كس اميد نداشت كه لااقل پنج متر برود و تير نخورد، لذا هيچ كس زخمي ها را بر نمي داشت كه مبادا كسي زير رگبار بيشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمي را بردارد و كجا ببرد؟ كسي جايي را بلد نبود، نيروي خودي هم به چشم نمي خورد كه بخواهد در آن مهلكه مجروح را بردارد. آنجا شايد اگر برادر تني انسان روي زمين مي افتاد، برادرش او را مي گذاشت و لااقل جان خود را نجات مي داد. حال پيش خود حساب مي كنم كه حسين علم الهدي و محسن غديريان و جمال كه در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه كردند كه ما نمانيم، آنها چه كساني بودند و ما چه افرادي هستيم.
داشتيم در راه مي رفتيم كه رگبارهاي دشمن هم چنان كار مي كرد. صداي رگبارها كه نزديك مي شد، خود را روي زمين مي انداختيم و همين كه بر مي خاستيم دوباره برويم، دو سه نفر ديگر، بلند نمي شدند، تير خورده بودند. از آنها مي گذشتيم و آنها هم طبق معمول تقاضاي كمك مي كردند ولي هيچ كس نمي ايستاد و من آخرين نفر بودم كه از اين زخمي ها رد مي شدم. هر لحظه انتظار مي كشيديم كه گلوله اي بخوريم. مرتب گلوله هاي خمسه خمسه به ما مي زدند. گلوله هاي خمسه خمسه، هر ثانيه يكي مي افتاد. همين كه يك سري مي ريختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را مي زدند و همين طور دشت را به رگبار كشيده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها مي آمدند. صداي رگبارها كه نزديك مي شد و صداي خمسه خمسه كه مي آمد همه خودمان را روي زمين مي انداختيم، رگبار كه تمام مي شد و گلوله توپ در اطراف به زمين مي خورد، صبر مي كرديم تا تركش هاي آنها رد شوند سپس بر مي خاستيم و به راه رفتن ادامه مي داديم. يادم هست كه 100 الي 150 متر راه رفته بوديم، يكي از برادران كه 25 سال داشت، در حدود بيست متري جلوتر از من مي رفت، ناگهان صداي فرود آمدن خمسه خمسه كه شتابان هوا را مي شكافت، در منطقه پيچيد، من به سرعت خوابيدم او هم خوابيد، دو سه نفر هم جلوتر از او مي رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولي به او نزديك تر بود، لحظه اي صبر كرديم و برخواستيم راه افتاديم؛ در راه ديديم كه او دارد مي غلطد، با خود فكر كردم كه حتماً مي خواهد به جاي سينه خيز با غلطيدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولي دوباره با خود گفتم مگر چقدر مي تواند بغلطد و بلند نشود، به او كه رسيدم صورتش خون آلود و از بدنش خون مي آمد؛ در خون خود غلط مي خورد. او هم مي گفت برادر كمك كن. در اين حال از خدا مي خواستم كه بتوانم به او كمك كنم ولي امكان نداشت.
افرادي كه مجروح شده بودند و توان حركت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضاي كمك به طور لفظي، با نگاهشان هم خواستار كمك بودند. وقتي ما را مي ديدند كه داريم به آنها مي رسيم اميدوار مي شدند، اما وقتي بدون امكان انجام كمكي از آنها رد مي شديم، نگاه نوميدانه شان ما را همراهي مي كرد. خيلي از برادران مجروح مي توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تير به پايشان خورده بود و مردني نبودند.
ما هم چنان جلو مي رفتيم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد مي زدم كه بلكه يكي از آنها بايستد تا با هم برويم. من به علت اين كه تير خورده بودم و شانه ام به شدت درد مي كرد و نمي توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شايد فاصله نزديك ترين افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتي كه در محاصره افتادم و تير خوردم، لبانم خشك شده و احساس مي كردم كه مثل آتش داغ شده ام، بدنم خيس عرق شده بود، خيلي سعي مي كردم كه آب دهانم را فرو بدهم، ولي آب وجود نداشت، انگار يك هفته بود كه آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبي نبود. در حالي بودم كه احساس مي كردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه كيلو بر من فشار وارد مي آورد؛ چندبار تصميم گرفتم اسلحه را بيندازم كه راحت راه بروم، ولي با خودم مي گفتم مال بيت المال است و مديون مي شوم. هوا رو به تاريكي (اذان مغرب) بود، نه آبادي ديده مي شد و نه درختي بچه ها هم كه همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فكر مي كردم كه ممكن است شب در بيابان گرگي، سگي يا حيواني درنده به من حمله كند و يااين كه در تاريكي شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهايم باشد و بتوانم مقداري مقاومت كنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جايي كه در پشت جاده موضع گرفته بوديم و برخواستيم راه افتاديم بايد حدود چهارصد متر مي رفتيم تا به خاكريز و سنگرهايي مي رسيديم. ما اگر مي توانستيم به اين سنگرها برسيم لااقل از رگبار مسلسل هاي دشمن در امان بوديم. هرچه به سنگرها نزديك تر مي شدم بيشتر اميدوار مي شدم و از خدا مي خواستم كه اين آخرين لحظات تير نخورم. بالاخره به سنگرها رسيدم و از خاكريز بالا رفتم سپس آن طرف خاكريز قرار گرفتم. هنوز باورم نمي شد كه چطور من جان سالم به در بردم.
بچه ها صد متري از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاريكي مي رفت، مي ترسيدم كه در تاريكي بچه ها را گم كنم خيلي داد زدم بالاخره يكي از بچه ها به نام مسعود انصاري ايستاد و من به او رسيدم. چفيه اي داشت به دستم پيچيد و با هم رفتيم. از علي حاتمي سراغ گرفتم، گفت: علي از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر ديگر از طرف ديگر رفتند و گفتند از اين طرف كه ما مي رويم به نيروهاي ارتش مي رسيم. ولي من در اصفهان بودم كه خبر پيدا كردم علي شهيد شده است.
بعداً دوباره كه به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علي حاتمي را گرفتم، گفت: علي همان موقع تير خورد، هنوز به سنگرها نرسيده بوديم كه يك تير به سرش خورد و افتاد. هم چنين محمد فاضل كه تير به شكمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود يك ساعت راه رفتيم تا به كرخه كور رسيديم. ارتش پس از عقب نشيني، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتيم نه يك آمبولانسي وجود داشت نه يك خودرو نه يك جيپ كه زخمي ها را ببرند. هرچه بيشتر جلو رفتيم هيچ خودرويي وجود نداشت. از روي پلي كه عراقي ها روي كرخه كور زده بودند گذشتيم، كنار آن پل، جاده اي بود كه يكي گفت جاده جلاليه است، ولي از هركس ديگر كه مي پرسيديم مي گفت نمي دانم. بالاخره مسعود به من گفت: « نمي شود كه تو تا صبح اين جا بماني و خون از بدنت برود، اگر مي تواني راه بيايي بيا تا برويم بالاخره به يك جايي مي رسيم » .راه افتاديم. حدود يك ساعت رفتيم، طرف چپ ما جبهه هاي عراق بود كه همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور ديگري مي انداختند. از اين جهت خيالمان راحت بود كه به طرف جبهه هاي عراق نمي رويم، ولي مي ترسيديم كه به گروه كمين عراق در اين بيابان برخورد كنيم؛ زيرا، آنها دوربين مادون قرمز داشتند.
در همين حين، صدايي شنيدم، چندنفر فارسي حرف مي زدند. آنها هم گروه ديگري بودند كه به فرماندهي كريم، پيش رفته و محاصره شده بودند، تا اين كه بعد از دادن چندين شهيد توانسته بودند فرار كنند و دو نفر زخمي را - كه مي توانستند راه بروند - نيز با خودشان بياورند. يكي از آنها از بچه هاي اصفهان بود.
شب آنها را نزديك كرخه كور ديديم، چند نفر از بچه هاي اصفهان هم با آن گروه بودند، همديگر را از صدا شناختيم و ما نزد آنها رفتيم. مي گفتند كه به وسيله بي سيم تماس گرفته ايم و گويا توپخانه همدان اين نزديكي ها مستقر است. حدود ده دقيقه ديگر راه رفتيم، گويا بچه ها منطقه را مي شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاكي شديم، پس از طي مسافتي حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسيديم. ساعت حدود هشت شب بود...
منبع: سايت شهيد آويني
همه آماده بوديم كه تانك هاي عراقي از آن طرف جاده بيايند اين طرف يا تسليم مي شديم يا همه را به رگبار مي بستند؛ هيچ گونه جان پناهي ديگر نداشتيم. در همان حال ديدم كه ديده بان ارتش هم حدود دو سه متري من نشسته و هي دارد فحش مي دهد و مي گويد چرا به من نگفتند و عقب نشيني كردند، من كه بي سيم داشتم چرا من را اين طور گير انداختند.
رگبار تانك ها قطع نمي شد، بچه ها يكي يكي داشتند تير مي خوردند، هر كدام يك جايي مان را گرفته بوديم و خودمان را در پناه جاده جلو مي كشيديم. خون از بدن بچه ها سرازير بود ولي هنوز كسي از بچه ها شهيد نشده بود. يكي از برادران به نام « خيرالله موسوي» كه از تهران آمده بود، در يك متري جلوي من بود و داشت به تانك ها تيراندازي مي كرد، ناگهان يك تير آمد و خورد به كلاهش و من كه پشت سرش نشسته بودم، ديدم كه عقب كلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او كلاهش را برداشت و خون همين طور از سر و صورتش به روي لباس هايش مي ريخت و هي مي گفت: بچه ها من تير خوردم؛ دو سه بار تكرار كرد. تير به پيشانيش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود يك دقيقه اي پهلوي او بودم، هنوز داشت حرف مي زد، ولي زبانش گير مي كرد و مي گفت: بچه ها مرا هم با خود ببريد، نگذاريد اين جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابيده بوديم و بچه ها سينه خيز جلو مي آمدند، در اين حين مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو مي كشيد. از او سراغ حسين و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند.
علي حاتمي، كه از دانشجويان پيرو خط امام بود و رفته بود براي حسين و محسن و جمال غذا ببرد، داشت مي آمد. نمي دانم او فهميده بود كه محاصره شده ايم و چه موقعيت داريم يا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علي در امتداد جاده جلو مي آمد، همين كه به بچه ها رسيد و ديد همه بچه ها خوابيده اند و تانك عراقي آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را كج كرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هويزه) به راه افتاد و به طور مايل به طرف كرخه كور، سمت جلاليه مي رفت. او نمي دانست كه از اين سمت به كجا سر در مي آورد، در حقيقت، هيچ كس نمي دانست و ليكن به علت اين كه سمت ديگر جاده، تانك هاي عراقي وجود داشت و نيز در دو كيلومتري روبه روي ما هم، در امتداد جوفير بقيه تانك هاي عراقي داشتند پيش مي آمدند، به ناچار، علي در اين سمت آغاز كرد به رفتن. من هم كه كنار جاده افتاده و تير خورده بودم، بارها از خدا خواستم كه نجاتمان بدهد.
هيچ راه چاره اي به نظر نمي آمد، مرگ ما حتمي بود. به بچه ها گفتم: «لااقل برخيزيد خودمان را تسليم كنيم » ولي آنها هيچ كدام جوابي ندادند.
ساعت حدود 5 الي 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاريكي مي رفت، شايد نيم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم مي خواست در يك لحظه هوا تاريك مي شد تا از دست عراقي ها فرار كنيم، ولي غيرممكن بود. بچه ها همگي از راه رسيده و در پشت جاده خوابيده بودند و نمي دانستند چكار بكنند؛ تا جايي كه علي حاتمي (از دانشجويان خط امام) از راه رسيد. تمام اين جريان ها از لحظه اي كه تير خوردم و آمدم و ديدم تانك هاي عراقي سر راه ما هستند تا لحظه اي كه علي حاتمي رسيد و به طرف چپ راه افتاد كه برود، در مدت شايد پنج الي شش دقيقه روي داده بود.
در هر صورت، علي به راه افتاد. نزديك ترين تانكي را كه گفتم حدود سي متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانك ديگر ايستاده بود، در نتيجه، فاصله اولين تانك تا جاي ما، حدود هفتاد الي هشتاد متر بود. علي كه راه افتاد، من هي داد زدم: بخواب مي زنند.
وضع طوري بود كه اگر از پشت جاده بر مي خواستيم هيچ گونه پناهگاهي ديگر وجود نداشت كه مانع از تيرخوردن بشود. سه چهار نفر ديگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر كه رفتند، چند نفر ديگر برخاستند و راه افتادند. همه از روي نااميدي بلند مي شدند و راه مي افتادند. وضع طوري بود كه در يك ثانيه چندين صداي گلوله مي آمد. بچه ها كم كم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سينه جاده افتاده بوديم و هي مي گفتيم كه ما را هم ببريد، يكي بياد مرا هم بگيره و ببره، ولي هيچ كس گوش نمي داد.
خيرالله موسوي كه حدود دو دقيقه قبل تير به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرين نفري كه رفت محمد فاضل، يكي ديگر از دانشجويان خط امام بود. او داشت با دو نفر ديگر مي رفت. حدود سي متر رفته بود و ديگر كسي از سينه جاده برنخواست.
هركس يك جايش را گرفته بود و از درد مي ناليد، من كه تير به كتفم خورده بود مي توانستم راه بروم ولي جرأت نداشتم از سينه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روي دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همين كه راه افتادم صداي بچه هاي كنار سينه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر كمكمان كن ما را هم با خودت ببر. اين كلمات را به هر كس راه مي افتاد مي گفتيم و حالا نوبت من شده بود كه به من بگويند: برادر! كمك كن. من با آن وضعي كه داشتم هيچ گونه كمكي نمي توانستم به هيچكس بكنم. درثاني، هيچ كس اميد نداشت كه لااقل پنج متر برود و تير نخورد، لذا هيچ كس زخمي ها را بر نمي داشت كه مبادا كسي زير رگبار بيشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمي را بردارد و كجا ببرد؟ كسي جايي را بلد نبود، نيروي خودي هم به چشم نمي خورد كه بخواهد در آن مهلكه مجروح را بردارد. آنجا شايد اگر برادر تني انسان روي زمين مي افتاد، برادرش او را مي گذاشت و لااقل جان خود را نجات مي داد. حال پيش خود حساب مي كنم كه حسين علم الهدي و محسن غديريان و جمال كه در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه كردند كه ما نمانيم، آنها چه كساني بودند و ما چه افرادي هستيم.
داشتيم در راه مي رفتيم كه رگبارهاي دشمن هم چنان كار مي كرد. صداي رگبارها كه نزديك مي شد، خود را روي زمين مي انداختيم و همين كه بر مي خاستيم دوباره برويم، دو سه نفر ديگر، بلند نمي شدند، تير خورده بودند. از آنها مي گذشتيم و آنها هم طبق معمول تقاضاي كمك مي كردند ولي هيچ كس نمي ايستاد و من آخرين نفر بودم كه از اين زخمي ها رد مي شدم. هر لحظه انتظار مي كشيديم كه گلوله اي بخوريم. مرتب گلوله هاي خمسه خمسه به ما مي زدند. گلوله هاي خمسه خمسه، هر ثانيه يكي مي افتاد. همين كه يك سري مي ريختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را مي زدند و همين طور دشت را به رگبار كشيده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها مي آمدند. صداي رگبارها كه نزديك مي شد و صداي خمسه خمسه كه مي آمد همه خودمان را روي زمين مي انداختيم، رگبار كه تمام مي شد و گلوله توپ در اطراف به زمين مي خورد، صبر مي كرديم تا تركش هاي آنها رد شوند سپس بر مي خاستيم و به راه رفتن ادامه مي داديم. يادم هست كه 100 الي 150 متر راه رفته بوديم، يكي از برادران كه 25 سال داشت، در حدود بيست متري جلوتر از من مي رفت، ناگهان صداي فرود آمدن خمسه خمسه كه شتابان هوا را مي شكافت، در منطقه پيچيد، من به سرعت خوابيدم او هم خوابيد، دو سه نفر هم جلوتر از او مي رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولي به او نزديك تر بود، لحظه اي صبر كرديم و برخواستيم راه افتاديم؛ در راه ديديم كه او دارد مي غلطد، با خود فكر كردم كه حتماً مي خواهد به جاي سينه خيز با غلطيدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولي دوباره با خود گفتم مگر چقدر مي تواند بغلطد و بلند نشود، به او كه رسيدم صورتش خون آلود و از بدنش خون مي آمد؛ در خون خود غلط مي خورد. او هم مي گفت برادر كمك كن. در اين حال از خدا مي خواستم كه بتوانم به او كمك كنم ولي امكان نداشت.
افرادي كه مجروح شده بودند و توان حركت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضاي كمك به طور لفظي، با نگاهشان هم خواستار كمك بودند. وقتي ما را مي ديدند كه داريم به آنها مي رسيم اميدوار مي شدند، اما وقتي بدون امكان انجام كمكي از آنها رد مي شديم، نگاه نوميدانه شان ما را همراهي مي كرد. خيلي از برادران مجروح مي توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تير به پايشان خورده بود و مردني نبودند.
ما هم چنان جلو مي رفتيم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد مي زدم كه بلكه يكي از آنها بايستد تا با هم برويم. من به علت اين كه تير خورده بودم و شانه ام به شدت درد مي كرد و نمي توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شايد فاصله نزديك ترين افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتي كه در محاصره افتادم و تير خوردم، لبانم خشك شده و احساس مي كردم كه مثل آتش داغ شده ام، بدنم خيس عرق شده بود، خيلي سعي مي كردم كه آب دهانم را فرو بدهم، ولي آب وجود نداشت، انگار يك هفته بود كه آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبي نبود. در حالي بودم كه احساس مي كردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه كيلو بر من فشار وارد مي آورد؛ چندبار تصميم گرفتم اسلحه را بيندازم كه راحت راه بروم، ولي با خودم مي گفتم مال بيت المال است و مديون مي شوم. هوا رو به تاريكي (اذان مغرب) بود، نه آبادي ديده مي شد و نه درختي بچه ها هم كه همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فكر مي كردم كه ممكن است شب در بيابان گرگي، سگي يا حيواني درنده به من حمله كند و يااين كه در تاريكي شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهايم باشد و بتوانم مقداري مقاومت كنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جايي كه در پشت جاده موضع گرفته بوديم و برخواستيم راه افتاديم بايد حدود چهارصد متر مي رفتيم تا به خاكريز و سنگرهايي مي رسيديم. ما اگر مي توانستيم به اين سنگرها برسيم لااقل از رگبار مسلسل هاي دشمن در امان بوديم. هرچه به سنگرها نزديك تر مي شدم بيشتر اميدوار مي شدم و از خدا مي خواستم كه اين آخرين لحظات تير نخورم. بالاخره به سنگرها رسيدم و از خاكريز بالا رفتم سپس آن طرف خاكريز قرار گرفتم. هنوز باورم نمي شد كه چطور من جان سالم به در بردم.
بچه ها صد متري از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاريكي مي رفت، مي ترسيدم كه در تاريكي بچه ها را گم كنم خيلي داد زدم بالاخره يكي از بچه ها به نام مسعود انصاري ايستاد و من به او رسيدم. چفيه اي داشت به دستم پيچيد و با هم رفتيم. از علي حاتمي سراغ گرفتم، گفت: علي از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر ديگر از طرف ديگر رفتند و گفتند از اين طرف كه ما مي رويم به نيروهاي ارتش مي رسيم. ولي من در اصفهان بودم كه خبر پيدا كردم علي شهيد شده است.
بعداً دوباره كه به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علي حاتمي را گرفتم، گفت: علي همان موقع تير خورد، هنوز به سنگرها نرسيده بوديم كه يك تير به سرش خورد و افتاد. هم چنين محمد فاضل كه تير به شكمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود يك ساعت راه رفتيم تا به كرخه كور رسيديم. ارتش پس از عقب نشيني، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتيم نه يك آمبولانسي وجود داشت نه يك خودرو نه يك جيپ كه زخمي ها را ببرند. هرچه بيشتر جلو رفتيم هيچ خودرويي وجود نداشت. از روي پلي كه عراقي ها روي كرخه كور زده بودند گذشتيم، كنار آن پل، جاده اي بود كه يكي گفت جاده جلاليه است، ولي از هركس ديگر كه مي پرسيديم مي گفت نمي دانم. بالاخره مسعود به من گفت: « نمي شود كه تو تا صبح اين جا بماني و خون از بدنت برود، اگر مي تواني راه بيايي بيا تا برويم بالاخره به يك جايي مي رسيم » .راه افتاديم. حدود يك ساعت رفتيم، طرف چپ ما جبهه هاي عراق بود كه همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور ديگري مي انداختند. از اين جهت خيالمان راحت بود كه به طرف جبهه هاي عراق نمي رويم، ولي مي ترسيديم كه به گروه كمين عراق در اين بيابان برخورد كنيم؛ زيرا، آنها دوربين مادون قرمز داشتند.
در همين حين، صدايي شنيدم، چندنفر فارسي حرف مي زدند. آنها هم گروه ديگري بودند كه به فرماندهي كريم، پيش رفته و محاصره شده بودند، تا اين كه بعد از دادن چندين شهيد توانسته بودند فرار كنند و دو نفر زخمي را - كه مي توانستند راه بروند - نيز با خودشان بياورند. يكي از آنها از بچه هاي اصفهان بود.
شب آنها را نزديك كرخه كور ديديم، چند نفر از بچه هاي اصفهان هم با آن گروه بودند، همديگر را از صدا شناختيم و ما نزد آنها رفتيم. مي گفتند كه به وسيله بي سيم تماس گرفته ايم و گويا توپخانه همدان اين نزديكي ها مستقر است. حدود ده دقيقه ديگر راه رفتيم، گويا بچه ها منطقه را مي شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاكي شديم، پس از طي مسافتي حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسيديم. ساعت حدود هشت شب بود...
منبع: سايت شهيد آويني
فرمايشات مقام معظم رهبري درباره حماسه هويزه
1 – درسي كه حماسه خاطرهآميز وجانگداز (حماسه هويزه)ميدهد،پيام جاودانهاي براي همه ملتها و همه نسلها است.
2 – سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهاي رؤياگونةاين راهيان شب وشروان روز است وگروه شهيدان هويزه از برجستهترين آنانند.
«حماسه هويزه انتشارات اميركبير صفحه9»
3 – من فداكاريها را بصورت آن نورهاي خيره كننده كه چشم انسان تاب ديدنشان را نميآورد درهالهاي از قداست وافتخار مشاهده كردم.اين شهيدان گمنام وافتخارآميز ، اين صاحبان اصلي انقلاب ، دل من پيش آنهاست وهرگز از ياد من نخواهد رفت، همچناني كه از ياد تك تك انسانهاي حق شناس و سپاسگذار اين ملت نخواهند رفت.
«روزنامه جمهوري اسلامي20/10/59»
«روز شمار جنگ ايران وعراق كتاب پنجم، هويزه آخرين گامهاي اشغالگران»
شهيد علم الهدي
صداي تانك هاي آن طرف جاده به گوش مي رسيد. تيراندازي لحظه اي متوقف نمي شد. راه افتاديم، با اينكه مي دانستيم اميد برگشت نيست، ولي رساندن «آر. پي. جي» به «علم الهدي» ما را مصمم به پيش مي برد.
به جاده كه رسيديم، توانستيم تانك هايي را ببينيم. به جز چند تايي كه در حال سوختن بودند، بقيه غرش كنان به پيش مي تاختند.
چشمم به حسين (علم الهدي) كه افتاد، خستگي از تنم در آمد. آر. پي. جي بر دوشش بود و پشت خاكريز دراز كشيده بود. در امتداد خاكريز غير از حسين حدود ده نفر ديگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همين ده نفر مانده بودند. حتي يك جسد بر زمين نمانده بود. پيدا بود كه بچه ها با گلوله مستقيم تانك ها از پاي در آمده بودند.
تانك هاي سالم از كنار تانك هاي سوخته عبور مي كردند و به طرف خاكريز علم الهدي پيش مي آمدند. حسين و افرادش هيچ عكس العملي نشان نمي دادند. «روز علي» كه حسابي نگران شده بود، آر. پي. جي را از من گرفت و به تانك ها نشانه رفت. دست روز علي را نگه داشتم و گفتم: كمي ديگر صبر كن، شايد بچه ها برنامه اي داشته باشند و او پذيرفت.
تانك ها به حدود پنجاه متري خاكريز رسيده بودند كه يكباره حسين از جا بلند شده و نزديك ترين تانك را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانك خورد و آن را به آتش كشيد. غير از حسين دو نفر ديگر كه آر. پي. جي داشتند، دو تانك ديگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش كشيدند. بقيه تانك ها سر جايشان ايستادند و ناگهان خاكريز را به گلوله بستند. خاكريز يكپارچه دود شد و بعيد بود كسي سالم مانده باشد. روز علي بلند شد و نزديك ترين تانك را نشانه رفت و با اينكه فاصله كم بود، تانك را از كار انداخت.
قامت حسين دوباره از ميان دود و گرد غبار پشت خاكريز پيدا شد و يك تانك ديگر با گلوله حسين به آتش كشيده شد.
پيدا بود كه از همه افراد گروه فقط روز علي و حسين زنده مانده اند.
حسين از جا كنده شد و خود را به خاكريز ديگر رساند. تانك ها هنوز ما را نديده بودند. پيشروي تانك ها دوباره شروع شد. حسين پشت خاكريز خوابيده بود. تانك به چند متري خاكريز كه رسيد، حسين گلوله اش را شليك كرد. دود غليظي از تانك بلند شد.
تانك ديگري با سماجت شروع به پيشروي كرد. روز علي كه آر. پي. جي را آماده كرده بود، از خاكريز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانك به آتش كشيده شد و چهار تانك ديگر به ده متري حسين رسيده بودند. حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رهاكرد. سه تانك باقيمانده در يك زمان به طرف حسين شليك كردند. گلوله ها خاكريزش را به هوا بردند. گردو خاك كمي فرو نشست، توانستيم اول آر. پي. جي و سپس حسين را ببينيم.
جسد حسين پشت خاكريز افتاده بود و چفيه صورتش را پوشانده بود. يكي از تانك ها به چند متري حسين رسيده بود و مي رفت كه از روي پيكر حسين عبور كند.
به نقل از: محمد رضا قرباني، ، سفر عشق،
زندگي نامه ي شهيد علم الهدي
شهيد علم الهدي پيشگام دانشجويان پيرو خط امام بود كه در هويزه حماسه آفريدند و تا آخرين نفس در مقابل دشمن متجاوز ايستادند و خون پاك خويش را نثار كردند.
سيد محمد حسين، فرزند آيت الله حاج سيد مرتضي، در هشتم مهر 1337، در اهواز چشم به جهان گشود. از آن جا كه فرزند يك خانواده ي مذهبي و روحاني بود، از همان كودكي علاقه ي وافري به علوم ديني، به ويژه تلاوت قرآن مجيد داشت، تا جايي كه با گذشت زماني كوتاه اين توانايي را به دست آورد كه به تدريس قرآن كريم بپردازد. شور انقلابي و مذهبي وي سبب شد تا از 14 سالگي پا به عرصه ي فعاليت هاي سياسي بگذارد.
فعاليت هاي شهيد در زمينه ي توسعه ي امور فرهنگي، مذهبي و سياسي تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. تشكيل گروه موحدين با عده اي از دوستان، شروع مبارزه ي مسلحانه عليه رژيم طاغوت، تكثير و پخش اعلاميه هاي امام قدس سره، ايجاد هماهنگي و وحدت بين حوزه و دانشگاه و شركت در ترور مستشار امريكايي (پل گريم)، بالاترين مقام شركت نفت در اهواز كه سبب ايجاد وحشت بيشتر در دل رژيم و حاميان آن و در نتيجه تداوم اعتصاب در شركت نفت اهواز شد، از جمله فعاليت هاي شهيد علم الهدي در دوران قبل از پيروزي بود.
بعد از پيروزي نيز علم الهدي منشأ فعاليت هاي مختلفي بود كه تأسيس بسيج، مجاهدت در جهاد سازندگي تأسيس سپاه هويزه و شركت در تسخير لانه ي جاسوسي امريكا همراه با ساير دانشجويان پيرو خط امام از جمله اين مجاهدت ها مي باشد. شهيد كه دانشجوي سال دوم دانشگاه مشهد در رشته ي تاريخ بود، با شروع جنگ تحميلي همراه با گروهي از دانشجويان و نيروهاي بسيجي، به سوي جبهه هاي دفاع حق عليه باطل شتافت و در حالي كه در حلقه محاصره دشمن در هويزه به اتفاق هم رزمان خود گرفتار شده بود، تا آخرين قطره ي خون به دفاع از ايران اسلامي پرداخت و به ديدار پروردگارش نايل آمد.
اسامي شهداي هويزه
اسامي برخي از شهداي حماسه ي هويزه به شرح زير مي باشد.
1- مرتضي كاوند
2- امين سلطاني
3- محمدحسين علم الهدي
4- بهروز نوروزي
5- محمد شمخاني
6- خليل بهاري
7- بهروز پور هاشمي
8- محمدرضا ملايي زماني
9- علي اشرف ظاهري
10- سعيد جلالي پور
11- جمال دهشور
12- عليرضا ركاب ساز
13- اسماعيل حاج كوهمداني
14- محمد بهاء الدين
15- سليمان تيئي
16- شهيد قدومي
17- عباس افشاري
18- رضا مستجابي كرمانشاهي
19- قدير قدرتي
20- محمود صالح زاده
21- امير حسين جعفري
22- محمد جعفر روز بهاني
23- محمود قاسمي
24- مهدي پروانه
25- سيد محمدعلي حكيم
26- سيد مهدي جعفري
27- علي اكبر سيفي ابدي
28- محسن غديريان
29- اكبر حاجي مهدي
30- صادق بوغدار
31- فرخ سلحشور
32- محمد صادق فروشاني
33- غفار درويشي
34- مجيد يوسفيان
35- محمد دلجو
36- حسين زراعي
37- محمد ابراهيم سمند الدوله
38- امير رفيعي
39- عبدالمحمد چهار محالي
40- حسين خميسي
41- محمد حسن رضا زاده
42- حسن فلاح زاده
43- محمد عي عسگري
44- محمد رضا شيخ الاسلام
45- حسن اميني
46- رمضانعلي آقايي
47- عباسعلي حبيبي
48- مصطفي مختاري
49- محمد فاضل
50- مجيد كريمي ثاني
51- مجيد مهدوي
52- حسن فتاحي
53- حسين خوشنويسان
54- محمود فروزش
55- شيال بوغنيمه
56- علي اصغر فرهمندفر
57- محمد حسين رحيمي
58- حميد شاهد
59- محمد اسماعيل اعتضادي
60- محمد جواد زاهديان
61- امير احتشام زاده
62- اصغر پهلوان نژاد
63- علي حاتمي
64- محمد علي رجبي
آخرين نامه شهيد علم الهدي (مهمات به ما برسانيد)
اشاره: متن زير آخرين نامه شهيد سيدحسين علم الهدي است. اين نامه خطاب به آيت الله خامنه اي (نماينده امام در شوراي عالي دفاع) در دي ماه 1359 پيش از تصرف هويزه توسط نيروهاي عراقي نگاشته شده است.
به نظر من تنها دليلي كه دشمن تاكنون هويزه را تسخير نكرده، اين است كه اگر دشمن سوسنگرد را تسخير كند، هويزه طبعا در اختيارش خواهد بود. لذا دليلي نمي بيند كه نيرو صرف هويزه كند و هويزه را تابع سوسنگرد مي داند، كه هست، ولي اگر دشمن نتواند سوسنگرد را تسخير كند، يقينا به هويزه در طول زمستان قناعت خواهد كرد. اگر به هويزه نرسيم و رسيدگي نشود، درست همانند محاصره سوسنگرد، تعدادي از برادران مومن را از دست خواهيم داد. شرايط فعلي هويزه دقيقا مشابه وضعيت سوسنگرد است، در فاصله زماني محاصره اول و دوم سوسنگرد. البته من به عنوان فرمانده سپاه هويزه ، با 62 نفر پاسداري كه 22 نفرشان غيرمسلحند: تا آخرين قطره خونمان با همان ژ،3 و كلاش دفاع خواهيم كرد.
البته مهمات ما 2 عدد آرپي جي (كه يكيش خراب است) و يك عدد تيربار ژ،3 و 40 عدد كلاش و ژ،3 است .
نيازها:
1 ، 20 فبضه آر. پي . جي
2 ، 40 قبضه ژ،3
3 ، 2 قبضه خمپاره 120
4 ، 6 قبضه خمپاره 60
5 ، 6 قبضه خمپاره 81
6 ، 2 موشك دراگون
7 ، يك دستگاه بيل مكانيكي
8 ، يك دستگاه بلدوزر
پيشنهادات اينجانب سيدحسين علم الهدي، مسئول حفاظت جاده هويزه سوسنگرد و مسئول سپاه هويزه: ما بايد يك خط آتش قوي با استفاده از انواع خمپاره ها و موشك دراگون در دو سمت شمال شرقي وجنوب شرقي هويزه قرار دهيم، به دو جهت: الف: هنگامي كه تانك هاي دشمن در زمان شكست درحال فرارند، توسط اين آتش محاصره شوند.
مانند روز دوشنبه كه تانك هاي دشمن درحال فرار از نزديك هويزه عبور كردند، اما چون ما آرپي جي و خمپاره نداشتيم، نتوانستيم وارد عمل شويم.
ب: اگر دشمن بخواهد هويزه را تبديل به پايگاه زمستاني خود كند و به سوي هويزه حمله ور شود، اين آتش از هويزه دفاع خواهد كرد.
، اطراف هويزه نياز به حفر كانال و خندق و سنگر دارد.
، جاده سوسنگرد هويزه بايد كاملا حفاظت شود، خصوصا در قسمت غربي روستاي ساريه... هويزه رابطه آن با سپاه مشخص گردد.
منبع:وبلاگ بلاجويان
لینک کپی شد
نظر شما
