پس كوچه هاى تشنه عاطفه
سیزدهم فروردین 1337ه ش در روستاي فقيهاحمدان ديده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده بود و به نام حسين نامگذاري شد. پدرش كشاورزي فقير بود و بدين طريق امرار معاش ميكرد. شهيد غلامي نيز از زمان كودكي يار و كمككار پدر بود و ايشان را به خصوص، در كار كشاورزي و دامداري ياري ميرساند. شهيد، در سن هفت سالگي راهي دبستانی واقع در روستاي فقيهاحمدان گرديد که بعد ها به نام او زینت یافت.او با جدّيت و اشتياق به تحصيل دانش مشغول شد. با اينكه علاقة وافري به آموختن علم داشت، به دليل فقر شديد اقتصادي، ناگزير به ترك تحصيل شد. پس از ترك تحصيل با تمام وجود مشغول به كار و فعاليت اقتصادي شد. در سنين نوجواني به بوشهر رفت و براي مدتي در شركتي مشغول به كار گرديد. پس از آن، راهي كشور كويت شد و چند صباحي نيز در آنجا به عنوان برق كار صنعتي به كار و فعاليت پرداخت. در طي مدت اقامت در كويت، علاوه بر اشتغال به كار، به يادگيري زبانهاي عربي و انگليسي نيز مبادرت نمود و بدين طريق آشنايي خوبي را با اين زبانها حاصل كرد.
در سال 1357 شمسي، همزمان با اوجگيري مبارزات انقلابي ملت مسلمان ايران و با اصرار پدر و مادر از كويت بازگشت و با تمام توان به فعاليتهاي انقلابي مشغول گرديد. در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي واردشد و پس از گذراندن دورة آموزش پاسداري در بوشهر، به سپاه كنگان اعزام گرديد و در آنجا به عنوان فرمانده ناوچه به مبارزة بيامان با قاچاقچيان و حفاظت از مرزهاي آبي كشور پرداخت. در سال 1359 با دختري ساكن كنگان به نام معصومة احمدي آشنا گرديد و با ايشان ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج، پسري به نام حسن ميباشد كه در سال 1382 در رشتة مديريت صنعتي از دانشگاه شيراز فارغ التّحصيل شده است. پس از ازدواج، به دليل احتياج وافري كه به وجود ايشان در بوشهر احساس ميشد، به اين شهر منتقل گرديد و در كسوت مقدّس پاسداري، به عنوان مسؤول حراست و حفاظت گمرك بوشهر مشغول به خدمت گرديد. او علاوه بر خانوادة خود، متكفل ادارة خانوادة پدرش نيز بود، زيرا پدرش به دليل مريضي قادر به تأمين مخارج خانواده نبود. از طرفي مسؤوليت شهيد در گمرك بوشهر و مبارزه با قاچاقچيان، مسؤوليتي بسيار مهم و حساس بود و لذا عليرغم اشتياق فراوان جهت حضور در جبهه، عملاً نميتوانست به اين خواستة قلبي خود جامة عمل بپوشاند. اما با همة محدوديتهايي كه در اين مسير با آن مواجه بود، بالأخره موفّق شد تا درتاریخ 20/10/1359 راهي جبهة آبادان شود و در آنجا به نبرد با دشمنان بپردازد. در حاليكه تنها چهارده روز به پايان مأموريتش باقي مانده بود، در تاریخ18/01/1360 همراه با دوست و همكار صميمياش در گمرك بوشهر به نام شهيد حسينعلي صداقت هنگامي كه به شناسايي رفته بودند، هدف گلولة خمپارة دشمن قرار گرفته، به فيض عُظماي شهادت نائل گرديدند. شهيد غلامي در موقع شهادت 23 ساله بود.
پدربزرگ شهيد، از مداحان و ذاكران اهل بيت(ع) بوده و شهيد نيز تحت تأثير تربيت والاي خانوادگي، ارادتي آتشين به مقام شامخ اهل بيت(ع) داشت و در برنامههاي عزاداري ايّام محرّم و صفر و غـيره، حضوري پرشور و فعّال داشت و به ذاكري اين خاندان معصوم(ع) ميپرداخت. او در تمام فراز و فرود زندگي به خصوص در هنگام مواجهه با مشكلات و تنگناها، دست به دامن اهل بيت(ع) ميشد و از قرب و منزلت آنان نزد خداوند متعال توسّل ميجست.
عموي شهيد به دست استعمارگران انگليسي به شهادت رسيده بود و از اين رو شهيد غلامي تنفّري عميق از تمام مظاهر استعمار و استكبار جهاني داشت و با رژيم طاغوت نيز به دليل آنكه به تمام و كمال در خدمت اجانب بود، شديداً مخالف بود. با اوجگيري مبارزات انقلابي مردم، از كويت برگشت و با تمام وجود به فعاليت در تمامي مبارزات انقلابي حاظرشد
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهیدوامورایثارگران بوشهرمصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهید.
در سال 1357 شمسي، همزمان با اوجگيري مبارزات انقلابي ملت مسلمان ايران و با اصرار پدر و مادر از كويت بازگشت و با تمام توان به فعاليتهاي انقلابي مشغول گرديد. در سال 1358 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي واردشد و پس از گذراندن دورة آموزش پاسداري در بوشهر، به سپاه كنگان اعزام گرديد و در آنجا به عنوان فرمانده ناوچه به مبارزة بيامان با قاچاقچيان و حفاظت از مرزهاي آبي كشور پرداخت. در سال 1359 با دختري ساكن كنگان به نام معصومة احمدي آشنا گرديد و با ايشان ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج، پسري به نام حسن ميباشد كه در سال 1382 در رشتة مديريت صنعتي از دانشگاه شيراز فارغ التّحصيل شده است. پس از ازدواج، به دليل احتياج وافري كه به وجود ايشان در بوشهر احساس ميشد، به اين شهر منتقل گرديد و در كسوت مقدّس پاسداري، به عنوان مسؤول حراست و حفاظت گمرك بوشهر مشغول به خدمت گرديد. او علاوه بر خانوادة خود، متكفل ادارة خانوادة پدرش نيز بود، زيرا پدرش به دليل مريضي قادر به تأمين مخارج خانواده نبود. از طرفي مسؤوليت شهيد در گمرك بوشهر و مبارزه با قاچاقچيان، مسؤوليتي بسيار مهم و حساس بود و لذا عليرغم اشتياق فراوان جهت حضور در جبهه، عملاً نميتوانست به اين خواستة قلبي خود جامة عمل بپوشاند. اما با همة محدوديتهايي كه در اين مسير با آن مواجه بود، بالأخره موفّق شد تا درتاریخ 20/10/1359 راهي جبهة آبادان شود و در آنجا به نبرد با دشمنان بپردازد. در حاليكه تنها چهارده روز به پايان مأموريتش باقي مانده بود، در تاریخ18/01/1360 همراه با دوست و همكار صميمياش در گمرك بوشهر به نام شهيد حسينعلي صداقت هنگامي كه به شناسايي رفته بودند، هدف گلولة خمپارة دشمن قرار گرفته، به فيض عُظماي شهادت نائل گرديدند. شهيد غلامي در موقع شهادت 23 ساله بود.
پدربزرگ شهيد، از مداحان و ذاكران اهل بيت(ع) بوده و شهيد نيز تحت تأثير تربيت والاي خانوادگي، ارادتي آتشين به مقام شامخ اهل بيت(ع) داشت و در برنامههاي عزاداري ايّام محرّم و صفر و غـيره، حضوري پرشور و فعّال داشت و به ذاكري اين خاندان معصوم(ع) ميپرداخت. او در تمام فراز و فرود زندگي به خصوص در هنگام مواجهه با مشكلات و تنگناها، دست به دامن اهل بيت(ع) ميشد و از قرب و منزلت آنان نزد خداوند متعال توسّل ميجست.
عموي شهيد به دست استعمارگران انگليسي به شهادت رسيده بود و از اين رو شهيد غلامي تنفّري عميق از تمام مظاهر استعمار و استكبار جهاني داشت و با رژيم طاغوت نيز به دليل آنكه به تمام و كمال در خدمت اجانب بود، شديداً مخالف بود. با اوجگيري مبارزات انقلابي مردم، از كويت برگشت و با تمام وجود به فعاليت در تمامي مبارزات انقلابي حاظرشد
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهیدوامورایثارگران بوشهرمصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهید.
وصیت نامه
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحـِيمِ
به نام خدا؛ خـدايي كه خلق كنندة دنيا و آخرت ميباشد؛ با نام خدا شروع كردهام تا چندكلمهاي به عنوان وصيت بنويسم. اين وصيتنامه را وقتي نوشتم كه چندروز ديگر براي عزيمت به جبهه باقي نمانده است. عازم هستيم براي نبرد با كفار بعثي و دفاع از اسلام و ميهن اسلامي. رفتنم به جبهه، به توصية هيچ كس نميباشد بلكه خواستة خودم ميباشد و بر اساس وظيفة شرعي كه خـداوند به عهدة ما گذاشته است، به جبهه ميروم تا بتوانم ديني را كه خداوند به عهدة ما گذاشته است، ادا كنم. سفارشم به پدر و مادر و بستگانم اين است كه اگر من شهيد شدم، در سوگ من گريه نكنيد و به خاطر من، هيچ گونه ناراحت نباشيد چون شهادت نعمتي است كه خداوند، به همهكس عطا نميكند، بلكه به افرادي ميدهد كه واقعاً خواهان شهادت در راه خدا هستند. اگر من شهيد شدم، بزرگترين افتخار شما اين است كه در روز قيامت در صف پدر و مادر شهدا هستيد. افتخار كنيد كه شما هم مثل هزاران مادرِ جوانداده باشيد. من هم مانند بسياري از جوانان پرشور، دلم ميخواهد روز قيامت، در صف شهدا باشم.
مطلب بعد اينكه چند سفارش دارم كه حتماً آن را انجام دهيد: مقدار دوهزارتومان پول به آقاي مختاري بدهيد. مقداري پول در بانك ملّي خورموج دارم كه تا آن اندازه كه خودتان احتـياج داريد، برداريد و بقيه را در راه اسلام به مصرف برسانيد. در ضمن، مقداري طلا دارم كه اگر خودتان احتياج نداريد، به يكي از منبع خيرات بدهيد. موضوع حقوقم، مقداري از آن را كه احتياج نداريد، به يكي از منبع خيرات بدهيد. در ضمن، موضوع دفنم بعد از فقيهاحمدان، هر كجا كه خودتان مصلحت ميدانيد، مرا دفن كنيد؛ ولي دلم ميخواهد قبر من هم در رديف قبور شهدا باشد. از همة بستگان، مخصوصاً مادرم كه خيلي براي من زحمت كشيد و نيز پدرم ميخواهم كه مرا ببخشند. به اميد پيروزي اسلام و مسلمين در سرتاسر جهان.
والسّلام عليكم و رَحْمَهُ اللهِ و بركاته 4/12/1359 حسين غـلامي
به نام خدا؛ خـدايي كه خلق كنندة دنيا و آخرت ميباشد؛ با نام خدا شروع كردهام تا چندكلمهاي به عنوان وصيت بنويسم. اين وصيتنامه را وقتي نوشتم كه چندروز ديگر براي عزيمت به جبهه باقي نمانده است. عازم هستيم براي نبرد با كفار بعثي و دفاع از اسلام و ميهن اسلامي. رفتنم به جبهه، به توصية هيچ كس نميباشد بلكه خواستة خودم ميباشد و بر اساس وظيفة شرعي كه خـداوند به عهدة ما گذاشته است، به جبهه ميروم تا بتوانم ديني را كه خداوند به عهدة ما گذاشته است، ادا كنم. سفارشم به پدر و مادر و بستگانم اين است كه اگر من شهيد شدم، در سوگ من گريه نكنيد و به خاطر من، هيچ گونه ناراحت نباشيد چون شهادت نعمتي است كه خداوند، به همهكس عطا نميكند، بلكه به افرادي ميدهد كه واقعاً خواهان شهادت در راه خدا هستند. اگر من شهيد شدم، بزرگترين افتخار شما اين است كه در روز قيامت در صف پدر و مادر شهدا هستيد. افتخار كنيد كه شما هم مثل هزاران مادرِ جوانداده باشيد. من هم مانند بسياري از جوانان پرشور، دلم ميخواهد روز قيامت، در صف شهدا باشم.
مطلب بعد اينكه چند سفارش دارم كه حتماً آن را انجام دهيد: مقدار دوهزارتومان پول به آقاي مختاري بدهيد. مقداري پول در بانك ملّي خورموج دارم كه تا آن اندازه كه خودتان احتـياج داريد، برداريد و بقيه را در راه اسلام به مصرف برسانيد. در ضمن، مقداري طلا دارم كه اگر خودتان احتياج نداريد، به يكي از منبع خيرات بدهيد. موضوع حقوقم، مقداري از آن را كه احتياج نداريد، به يكي از منبع خيرات بدهيد. در ضمن، موضوع دفنم بعد از فقيهاحمدان، هر كجا كه خودتان مصلحت ميدانيد، مرا دفن كنيد؛ ولي دلم ميخواهد قبر من هم در رديف قبور شهدا باشد. از همة بستگان، مخصوصاً مادرم كه خيلي براي من زحمت كشيد و نيز پدرم ميخواهم كه مرا ببخشند. به اميد پيروزي اسلام و مسلمين در سرتاسر جهان.
والسّلام عليكم و رَحْمَهُ اللهِ و بركاته 4/12/1359 حسين غـلامي
خاطرات
همسر شهيد:
«شهيد غـلامي روحيهاي سرشار از عاطفه و گذشت داشت. لذتهاي زودگذر دنيا، هيچگاه در او اثر نميگذاشت. صحبتش دربارة دين و آخرت بود. او ميگفت:
«دنيا محل گذر است، ما براي آزمايش آمدهايم. چرا بايد به يكديگر كــبر بورزيم.» روزي كه ميخواست به جبهه برود، به منزل آمد. گفتم: ميخواهي به جبهه بروي؟ گفت: «بله» من گريهام گرفت و با توجه به عـلاقة شديدي كه به او داشتم، با چشماني گريان از او خواستم كه به جبهه نرود. او در جـوابم گفت: «مگر خون من از خون بقية رزمندگان اسلام رنگينتر است كه به خاطر تو يا پدر و مادرم از رفتن به جبهه و جهاد چشمپوشي كنم؛ من به خاطر هدفم، ايمانم، اسلامم و وظيفهام به جبهه ميروم. من لياقت شهيدشدن ندارم، آن كساني در راه خدا شهيد ميشوند كه خـدا آنان را دوست داشته و از آنان راضي باشد.»
برادر شهيد :
«آنچه كه در ديد اول، از اخلاق ورفتار او به چشم ميآمد، تواضع وفروتني بالاي او بود. هميشه لبخند داشت و هرگز اخم نميكرد. شهيد فردي بود متدّين و پرهيزگار؛ او بسيار مهربان و با عطوفت بود. رفتارش در منزل و دربين دوستان به گونه اي بود كه هيچ گاه كسي از او آزرده خاطر نمي شد. شهيد غلامي رفتار بسيار مهربانانهاي با همسر خود داشت و بر او خرده نميگرفت و جَو باصفاي خانواده را با خردهگيري ها و تنگخلقي ها برهم نميزد، بلكه بسيار مهربان و باگذشت بود.
شهيد غلامي از زمان كودكي در خدمت پدر بود و او را در تأمين مخارج زندگي، ياري ميرساند. به گفتة برادرش، علاقة او به والدين چنان بود كه حتّي حاضر بود جان خود را فداي آنان سازد. او پس از ورود به سپاه، تأمين مخارج زندگي پدر و مادرش را به تمام و كمال بر عهده گرفت و در رسيدگي به آنان تا زمان شهادت لحظهاي كوتاهي نكرد.
شهيد ارتباط بسيار گرم و خوبي با بستگان و همسايگانش داشت و همواره به ديدن آنان ميرفت.شهيد علاقة زيادي به بستگان و اقوام داشت و در هر موقعي كه احساس ميكرد بستگانش به كمك او نياز دارند با تمام وجود به كمك آنان ميشتافت و از هيچ اقدامي در اين راه دريغ نمينمود. او به آموزههاي اخلاقي اسلام دربارة صلة رحم بسيار اهمّيت ميداد و در اين راستا با همة خويشان ارتباط د اشت و جز در مواقع خاصّ آنهم بر اساس نظر اسلام، با آنان قطع رابطه نمينمود.
شهيد از كودكي به نماز و روزه و ساير شعائر نوراني دين مبين اسلام مقيّد بود. او نماز را اول وقت، با طُمَأنينه و حَتَّيالأمكان در مسجد به جاي ميآورد. به گفتة برادرش، او اهل تهجّد و نماز شب بود و اين عادت نيكو را هرگز ترك نميكرد؛ حتي زمانيكه عازمِ جبهه شد و در ميدان نبرد مستقيم با دشمن قرار گرفت، شبْهنگام، عليرغم وجود خطرات خاصِّ حضور در منطقة جنگي، بر ميخاست و مبادرت به اداي نماز شب و راز و نياز با يگانه معبود خود مينمود.»
«شهيد غلامي در همگام برپايي راهپيمايي هاي انقلابي در روستا، اولين كسي بود كه حاضر ميشد و با شور و شعورِ زايدالوصفي عليه رژيم طاغوت شعار ميداد.
از ديگر اقدامات شهيد حسين غلامي، مبارزة بيامان با فرقة ضالّة بهائيت بود كه با مبارزات پيگير خود و دوستان، موفّق گرديدند آنان را از روستاي محل زندگي و از روستاهاي اطراف فراري دهند.»
همسر شهيد:
«شهيد غـلامي روحيهاي سرشار از عاطفه و گذشت داشت. لذتهاي زودگذر دنيا، هيچگاه در او اثر نميگذاشت. صحبتش دربارة دين و آخرت بود. او ميگفت:
«دنيا محل گذر است، ما براي آزمايش آمدهايم. چرا بايد به يكديگر كــبر بورزيم.» روزي كه ميخواست به جبهه برود، به منزل آمد. گفتم: ميخواهي به جبهه بروي؟ گفت: «بله» من گريهام گرفت و با توجه به عـلاقة شديدي كه به او داشتم، با چشماني گريان از او خواستم كه به جبهه نرود. او در جـوابم گفت: «مگر خون من از خون بقية رزمندگان اسلام رنگينتر است كه به خاطر تو يا پدر و مادرم از رفتن به جبهه و جهاد چشمپوشي كنم؛ من به خاطر هدفم، ايمانم، اسلامم و وظيفهام به جبهه ميروم. من لياقت شهيدشدن ندارم، آن كساني در راه خدا شهيد ميشوند كه خـدا آنان را دوست داشته و از آنان راضي باشد.»
برادر شهيد :
«آنچه كه در ديد اول، از اخلاق ورفتار او به چشم ميآمد، تواضع وفروتني بالاي او بود. هميشه لبخند داشت و هرگز اخم نميكرد. شهيد فردي بود متدّين و پرهيزگار؛ او بسيار مهربان و با عطوفت بود. رفتارش در منزل و دربين دوستان به گونه اي بود كه هيچ گاه كسي از او آزرده خاطر نمي شد. شهيد غلامي رفتار بسيار مهربانانهاي با همسر خود داشت و بر او خرده نميگرفت و جَو باصفاي خانواده را با خردهگيري ها و تنگخلقي ها برهم نميزد، بلكه بسيار مهربان و باگذشت بود.
شهيد غلامي از زمان كودكي در خدمت پدر بود و او را در تأمين مخارج زندگي، ياري ميرساند. به گفتة برادرش، علاقة او به والدين چنان بود كه حتّي حاضر بود جان خود را فداي آنان سازد. او پس از ورود به سپاه، تأمين مخارج زندگي پدر و مادرش را به تمام و كمال بر عهده گرفت و در رسيدگي به آنان تا زمان شهادت لحظهاي كوتاهي نكرد.
شهيد ارتباط بسيار گرم و خوبي با بستگان و همسايگانش داشت و همواره به ديدن آنان ميرفت.شهيد علاقة زيادي به بستگان و اقوام داشت و در هر موقعي كه احساس ميكرد بستگانش به كمك او نياز دارند با تمام وجود به كمك آنان ميشتافت و از هيچ اقدامي در اين راه دريغ نمينمود. او به آموزههاي اخلاقي اسلام دربارة صلة رحم بسيار اهمّيت ميداد و در اين راستا با همة خويشان ارتباط د اشت و جز در مواقع خاصّ آنهم بر اساس نظر اسلام، با آنان قطع رابطه نمينمود.
شهيد از كودكي به نماز و روزه و ساير شعائر نوراني دين مبين اسلام مقيّد بود. او نماز را اول وقت، با طُمَأنينه و حَتَّيالأمكان در مسجد به جاي ميآورد. به گفتة برادرش، او اهل تهجّد و نماز شب بود و اين عادت نيكو را هرگز ترك نميكرد؛ حتي زمانيكه عازمِ جبهه شد و در ميدان نبرد مستقيم با دشمن قرار گرفت، شبْهنگام، عليرغم وجود خطرات خاصِّ حضور در منطقة جنگي، بر ميخاست و مبادرت به اداي نماز شب و راز و نياز با يگانه معبود خود مينمود.»
«شهيد غلامي در همگام برپايي راهپيمايي هاي انقلابي در روستا، اولين كسي بود كه حاضر ميشد و با شور و شعورِ زايدالوصفي عليه رژيم طاغوت شعار ميداد.
از ديگر اقدامات شهيد حسين غلامي، مبارزة بيامان با فرقة ضالّة بهائيت بود كه با مبارزات پيگير خود و دوستان، موفّق گرديدند آنان را از روستاي محل زندگي و از روستاهاي اطراف فراري دهند.»
آثارمنتشر شده درباره ی شهید
حسين غلامي شهيدي عزيز
هميشه ز روي و ريا در گريز
تبارش ز خاك فقيهاحمدان
نژادش گهرپرور و با نشان
هميشه مددكار پير و جوان
خوشاخلاق و خندان و شيرينبيان
دلير و جهانديده و پاسدار
ستمديده و عاشق كارزار
شعارش دفاع از كيان و وطن
در اين راه، آماده با جان و تن
هوادار محروم و افتادگان
و نام علي بر لبانش روان
ز نسل علي بود و خون خدا
سرانجام، در راه دين شد فدا
عليرضا عمراني
اگر چه خانه پر از عکس و نام و نامه توست
غریب شهری و زحمت شناسنامه ی توست
تو از کدام بهاری ،تو ای شکوه زخم
که عطر خانه ام از جانمازو جامه ی توست
دو باره من غزل عاشقانه خواهم گفت
وعاشقانه ترین شعر من چکامه توست
همیشه چشم به راه توام که بر گردی
هزار پنجره در انتظار نامه توست
محمد رضا احمدی فر
حکومت عشق!!
وقتی طبلی در راه خدا نواخته می شود، دوران حکومت عشق آغاز می گردد .چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست .دوران جهاد ،دوران حکومت عشق است .اما در اینجا که مهبط عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم که چندان پایدار باشد.مردم که همه عاشق نیستند از زنها و کودکان و پیر زن ها و پیر مرد ها که بگذریم آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن ،مثل کنه به شکم گوسفند چسبیده اند .تنها عشاق می توانند که بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران هم نباید انتظار داشت که از مرگ نترسند .
نگویید دوران جنگ بگویید دوران جهاد در راه خدا ....و خدا هم این جام بلارا جز به بهترین بندگان خویش نمی بخشد. جام بلاست و جز به اهل بلا نمی رسد ؛دیگران آن را شو کران می انگارند پس دوران های جهاد نمی تواند که طولانی باشد .اما دوران های تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دلزده می کند .
آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می شود و اهل بلا در می یابند که نوبت آنان در رسیده است .اهل دنیا چون مار مولک هایی بیابانی که از رعد و برق می ترسند ،ناله کشان به هر سوراخی پناهنده می شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود عشاق می دانند که نوبت آنان رسیده است. که:« قلیل من عبادی الشکور ...»وقتی طبل جهاد برای خدا نواخته می شود در نزد اینان عقل و عشق دست از تقابل می کشند و عقل ،عاشق می شود و عشق عاقل ؛آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می کشاند .اما در نزد دیگران ،ترس جان و سر ،عقل را به جنونی مدهوم می کشاند .و هر ننگی را می پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمکند ،مثل کنه ای که به شکم گوسفند چسبیده است .
دوران جنگ ،دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق و سر این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند در نمی یابند .دوستی شب عملیات با من می گفت :کاش مد عیان این حس غریب را در می یافتند .این وجد آسمانی، وصلی راز آمیز عین لذت شده اند ؛نه آن لذت که هر حیوان پوست داری که حواس پنجگانه اش از کار افتاده است حس می کند .گفتم: عزیز من !مدعیان را به خویشتن واگذار .خدا این حس را که به هر کسی نمی بخشد ؛توفیقی است و توفیقی .او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم ،به یقین رسیدم که شهدا از دست نمی روند ،به دست می آیند .
وقتی کسی می انگارد هر چه را که نمی بینند و لمس نمی کنند باور کردنی نیست و از او می پرسد :دستاورد ما در جنگ چه بوده است ؟از کلمه دستاورد بدت نمی آید ؟من بدم می آید ،اگر چه کلمه گناهی نکرده است اما مگر همه چیز را به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است ؟«دستاورد » که نمی توان حقیقت را گفت .چه بگویی ؟بگویی :بزرگترین دستاورد ما انسانهایی بوده اند به نام بسیجی ؟
خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می شود دویست کشتی صید صنعتی – از آن کشتی هایی که ماهی ها را دویست کیلو ، دویست کیلو به حلقوم خویش هرت می کشند – سالی دویست ملیون ماهی دویست کیلویی بگیرند .اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل مهدوی یا بیژن گرد بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارش حمله برد ؟می پرسد :این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می خورد ؟هیچ !به درد دنیای دنیا داران نمی خورد .اما به کار آخرت عشاق می آید .که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق .
سیدالشهدای اهل قلم مرتضی آوینی
زمانه شعله ور می شد ،زمین و آسمان می سوخت. شب از تنهایی خود کهکشان در کهکشان می سوخت. چنان در معرض دریای آتش ،عاشقان بودند،که از هرم نگاه عشق ،مغز استخوان می سوخت .چنان می سوختم در خود که در آن برزخ وحشی عرق می ریخت ،روح من ،زبانم در دهان می سوخت در آن شب گیسوان آتش از عمق سیاهی ها رها می گشت در باد وتمام گیسوان می سوخت. چه شب ها شانه هایت تکیه گاه غربت من بود .
میان شعله ها ،آن شانه های مهربان می ریخت تمام من ،تمام من در آن شب بی امام می سوخت .
ید الله گودرزی
بسم رب الشهداو الصدیقین
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سپیداران عاشق کجایید ای گل یاس و شقایق
دلم دیشب سرا سر بال کوبید عقاب داغ را در خال کوبید
به ویرانی دلم را آشنا ساخت کبوتر های آهم را رها ساخت
به یاد آن پرستو ها که رفتند همان مردان عاشورا که رفتند
کلید گریه را گم کرده ام من دوباره یاد آن خم کرده ام من
کدامین خم ؟خم سرخ شهادت خط سرخ ازل تا بی نهایت
یکی با من بگوید ماجرا چیست در این محفل نوای بی نواچیست
یکی با من بگوید از چه غوغاست چرا این مجلس اندوه بر پاست
که سعد آباد بینم نوحه ناک است چرا هر دیده بینم نوحه ناک است
خوشا از دل غم اشکی فشاندن به بی آبی آتش دل را نشاندن
بیا بشنو زیاران حسینی همان لبیک گویان خمینی
نود مرد شهید سعد آبادی از ایشان می نمایم حال و یادی
همانانی که سر بردار کردند سر و جان هدیه بر دلدار کردند
بیا بشنو زعباس مشایخ که دارد نزد ایزد شان شامخ
ز سید باقر آن مرد خدایی که دادند از ستم ما را رهایی
دو مردی که شهید انقلابند در این مجموعه سر فصل کتابند
زفرخ ،طوسی نستوه بشنو از آن مردان همچون کوه بشنو
من از داغ غلامیان حزینم زحجر حیدری اندوهگینم
تو دیدی داغ رزم جو دشتی دلازین غم چرا خونین نگشتی
زبحرانی ،برامک ،مهدیانها که بگشودند پر تا کهکشان ها
زقاسمپور و قدوسی سخن گو زبوالقاسم زظهراب کهن گو
حسینی ،اصبغی ،خواجه،سعادت که نوشیدند از جام شهادت
بلوکیها ،پر ازده شهسواری که با خون کرده از دین پاسداری
بگو از خاوری ،حاجب ،عدالت همه اعوان و یاران عدالت
جهاندیده ،پرانیده ؛غلامی که دارند پیش خالق بس مقامی
زکشفی ،باقری ،شولی ،مجرد فدایی های آیین محمد
بگو بحر العلوم و بو علی را که پاسخ داده فرمان ولی را
ز زنگویی و بحرینی ،نجاتی که نوشیدند چه آب حیاتی
بگو از زارع و هوشیار و بهنام که بگشودند پر زین کوچه و بام
زبهر مهدوی و استواری دل ما می نماید بی قراری
زدشتی زاده، بحرانی نامی زقول ما بر آن خوبان سلامی
زپنج سید ،حسینی مقدم کجا خواهد رود این پنج یادم
زعباس زاده ها و عابدی گو فلک از داغشان آشفته گیسو
بداهت ،اقتداری ،پور حسینی که خوش گفتند لبیک خمینی
ز نوروزی زدهداری بگویم برای ایزدی اینک بگویم
برای احمدی افسرد ه ناکم برای عسکری من گریه ناکم
زداغ موسوی می سوزم ای دل کنم فریادها اما چه حاصل
زآزاده منش ،برازجانی که دل کندند زین دنیای فانی
بگو از رمضانی آن مرد بی باک که رفت از خاک دان تا اوج افلاک
زاسماعیلی و اکبر سخن گو که نام نیکشان رفته به هر سو
ز رادمنش بگو با قلب پر درد محمدی بگو داغش چه ها کرد
خداوندا مرا هم ده شهادت عنایت کن به من جام سعادت
1381/11/17
فتح الله قاسمی
بادیه عشق
از پی وصل تو بس محنت و اندوه کشیدیم چه سود
پای پر آبله صد بادیه ی عشق دویدم چه سود
بر سر کوی تو هر بار که کردیم تماشای رخت
از رقیبان تو صد طعنه و دشنام شنیدم چه سود
تنها ننمودیم نثار قدمت جان و سر وتن
در عشق تو از دین و دل و عقل بریدیم چه سود
هر گه که نشاندی به دل ما زجفا ناوک مژگان
در خون دل خویش تن خویش کشیدیم چه سود
عمری زوفا گرد تو ای شمع شب افروز
گشتیم ولی گرمی آن دم ندیدیم چه سود
در گوشه ی غم با دل پر درد به امید وصالت
هجران و فرق تو دل آرام چشیدیم چه سود
عمرم به سر آمد به ره عشق تو جانان
ای سر و گل اندام به وصلت نرسیدیم چه سود
شهید قاسم کزیری فرد
آلبوم تصاویر" />
هميشه ز روي و ريا در گريز
تبارش ز خاك فقيهاحمدان
نژادش گهرپرور و با نشان
هميشه مددكار پير و جوان
خوشاخلاق و خندان و شيرينبيان
دلير و جهانديده و پاسدار
ستمديده و عاشق كارزار
شعارش دفاع از كيان و وطن
در اين راه، آماده با جان و تن
هوادار محروم و افتادگان
و نام علي بر لبانش روان
ز نسل علي بود و خون خدا
سرانجام، در راه دين شد فدا
عليرضا عمراني
اگر چه خانه پر از عکس و نام و نامه توست
غریب شهری و زحمت شناسنامه ی توست
تو از کدام بهاری ،تو ای شکوه زخم
که عطر خانه ام از جانمازو جامه ی توست
دو باره من غزل عاشقانه خواهم گفت
وعاشقانه ترین شعر من چکامه توست
همیشه چشم به راه توام که بر گردی
هزار پنجره در انتظار نامه توست
محمد رضا احمدی فر
حکومت عشق!!
وقتی طبلی در راه خدا نواخته می شود، دوران حکومت عشق آغاز می گردد .چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست .دوران جهاد ،دوران حکومت عشق است .اما در اینجا که مهبط عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم که چندان پایدار باشد.مردم که همه عاشق نیستند از زنها و کودکان و پیر زن ها و پیر مرد ها که بگذریم آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن ،مثل کنه به شکم گوسفند چسبیده اند .تنها عشاق می توانند که بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران هم نباید انتظار داشت که از مرگ نترسند .
نگویید دوران جنگ بگویید دوران جهاد در راه خدا ....و خدا هم این جام بلارا جز به بهترین بندگان خویش نمی بخشد. جام بلاست و جز به اهل بلا نمی رسد ؛دیگران آن را شو کران می انگارند پس دوران های جهاد نمی تواند که طولانی باشد .اما دوران های تمتع از حیات گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دلزده می کند .
آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می شود و اهل بلا در می یابند که نوبت آنان در رسیده است .اهل دنیا چون مار مولک هایی بیابانی که از رعد و برق می ترسند ،ناله کشان به هر سوراخی پناهنده می شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می شود عشاق می دانند که نوبت آنان رسیده است. که:« قلیل من عبادی الشکور ...»وقتی طبل جهاد برای خدا نواخته می شود در نزد اینان عقل و عشق دست از تقابل می کشند و عقل ،عاشق می شود و عشق عاقل ؛آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می کشاند .اما در نزد دیگران ،ترس جان و سر ،عقل را به جنونی مدهوم می کشاند .و هر ننگی را می پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمکند ،مثل کنه ای که به شکم گوسفند چسبیده است .
دوران جنگ ،دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق و سر این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند در نمی یابند .دوستی شب عملیات با من می گفت :کاش مد عیان این حس غریب را در می یافتند .این وجد آسمانی، وصلی راز آمیز عین لذت شده اند ؛نه آن لذت که هر حیوان پوست داری که حواس پنجگانه اش از کار افتاده است حس می کند .گفتم: عزیز من !مدعیان را به خویشتن واگذار .خدا این حس را که به هر کسی نمی بخشد ؛توفیقی است و توفیقی .او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون آلودش نشسته بودم ،به یقین رسیدم که شهدا از دست نمی روند ،به دست می آیند .
وقتی کسی می انگارد هر چه را که نمی بینند و لمس نمی کنند باور کردنی نیست و از او می پرسد :دستاورد ما در جنگ چه بوده است ؟از کلمه دستاورد بدت نمی آید ؟من بدم می آید ،اگر چه کلمه گناهی نکرده است اما مگر همه چیز را به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است ؟«دستاورد » که نمی توان حقیقت را گفت .چه بگویی ؟بگویی :بزرگترین دستاورد ما انسانهایی بوده اند به نام بسیجی ؟
خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می شود دویست کشتی صید صنعتی – از آن کشتی هایی که ماهی ها را دویست کیلو ، دویست کیلو به حلقوم خویش هرت می کشند – سالی دویست ملیون ماهی دویست کیلویی بگیرند .اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل مهدوی یا بیژن گرد بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارش حمله برد ؟می پرسد :این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می خورد ؟هیچ !به درد دنیای دنیا داران نمی خورد .اما به کار آخرت عشاق می آید .که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق .
سیدالشهدای اهل قلم مرتضی آوینی
زمانه شعله ور می شد ،زمین و آسمان می سوخت. شب از تنهایی خود کهکشان در کهکشان می سوخت. چنان در معرض دریای آتش ،عاشقان بودند،که از هرم نگاه عشق ،مغز استخوان می سوخت .چنان می سوختم در خود که در آن برزخ وحشی عرق می ریخت ،روح من ،زبانم در دهان می سوخت در آن شب گیسوان آتش از عمق سیاهی ها رها می گشت در باد وتمام گیسوان می سوخت. چه شب ها شانه هایت تکیه گاه غربت من بود .
میان شعله ها ،آن شانه های مهربان می ریخت تمام من ،تمام من در آن شب بی امام می سوخت .
ید الله گودرزی
بسم رب الشهداو الصدیقین
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سپیداران عاشق کجایید ای گل یاس و شقایق
دلم دیشب سرا سر بال کوبید عقاب داغ را در خال کوبید
به ویرانی دلم را آشنا ساخت کبوتر های آهم را رها ساخت
به یاد آن پرستو ها که رفتند همان مردان عاشورا که رفتند
کلید گریه را گم کرده ام من دوباره یاد آن خم کرده ام من
کدامین خم ؟خم سرخ شهادت خط سرخ ازل تا بی نهایت
یکی با من بگوید ماجرا چیست در این محفل نوای بی نواچیست
یکی با من بگوید از چه غوغاست چرا این مجلس اندوه بر پاست
که سعد آباد بینم نوحه ناک است چرا هر دیده بینم نوحه ناک است
خوشا از دل غم اشکی فشاندن به بی آبی آتش دل را نشاندن
بیا بشنو زیاران حسینی همان لبیک گویان خمینی
نود مرد شهید سعد آبادی از ایشان می نمایم حال و یادی
همانانی که سر بردار کردند سر و جان هدیه بر دلدار کردند
بیا بشنو زعباس مشایخ که دارد نزد ایزد شان شامخ
ز سید باقر آن مرد خدایی که دادند از ستم ما را رهایی
دو مردی که شهید انقلابند در این مجموعه سر فصل کتابند
زفرخ ،طوسی نستوه بشنو از آن مردان همچون کوه بشنو
من از داغ غلامیان حزینم زحجر حیدری اندوهگینم
تو دیدی داغ رزم جو دشتی دلازین غم چرا خونین نگشتی
زبحرانی ،برامک ،مهدیانها که بگشودند پر تا کهکشان ها
زقاسمپور و قدوسی سخن گو زبوالقاسم زظهراب کهن گو
حسینی ،اصبغی ،خواجه،سعادت که نوشیدند از جام شهادت
بلوکیها ،پر ازده شهسواری که با خون کرده از دین پاسداری
بگو از خاوری ،حاجب ،عدالت همه اعوان و یاران عدالت
جهاندیده ،پرانیده ؛غلامی که دارند پیش خالق بس مقامی
زکشفی ،باقری ،شولی ،مجرد فدایی های آیین محمد
بگو بحر العلوم و بو علی را که پاسخ داده فرمان ولی را
ز زنگویی و بحرینی ،نجاتی که نوشیدند چه آب حیاتی
بگو از زارع و هوشیار و بهنام که بگشودند پر زین کوچه و بام
زبهر مهدوی و استواری دل ما می نماید بی قراری
زدشتی زاده، بحرانی نامی زقول ما بر آن خوبان سلامی
زپنج سید ،حسینی مقدم کجا خواهد رود این پنج یادم
زعباس زاده ها و عابدی گو فلک از داغشان آشفته گیسو
بداهت ،اقتداری ،پور حسینی که خوش گفتند لبیک خمینی
ز نوروزی زدهداری بگویم برای ایزدی اینک بگویم
برای احمدی افسرد ه ناکم برای عسکری من گریه ناکم
زداغ موسوی می سوزم ای دل کنم فریادها اما چه حاصل
زآزاده منش ،برازجانی که دل کندند زین دنیای فانی
بگو از رمضانی آن مرد بی باک که رفت از خاک دان تا اوج افلاک
زاسماعیلی و اکبر سخن گو که نام نیکشان رفته به هر سو
ز رادمنش بگو با قلب پر درد محمدی بگو داغش چه ها کرد
خداوندا مرا هم ده شهادت عنایت کن به من جام سعادت
1381/11/17
فتح الله قاسمی
بادیه عشق
از پی وصل تو بس محنت و اندوه کشیدیم چه سود
پای پر آبله صد بادیه ی عشق دویدم چه سود
بر سر کوی تو هر بار که کردیم تماشای رخت
از رقیبان تو صد طعنه و دشنام شنیدم چه سود
تنها ننمودیم نثار قدمت جان و سر وتن
در عشق تو از دین و دل و عقل بریدیم چه سود
هر گه که نشاندی به دل ما زجفا ناوک مژگان
در خون دل خویش تن خویش کشیدیم چه سود
عمری زوفا گرد تو ای شمع شب افروز
گشتیم ولی گرمی آن دم ندیدیم چه سود
در گوشه ی غم با دل پر درد به امید وصالت
هجران و فرق تو دل آرام چشیدیم چه سود
عمرم به سر آمد به ره عشق تو جانان
ای سر و گل اندام به وصلت نرسیدیم چه سود
شهید قاسم کزیری فرد
آلبوم تصاویر" />
لینک کپی شد
نظر شما


