عبدي,محمد رضا

کد خبر: ۱۱۵۱۵۲
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ۱۱:۱۹ - 16January 2008

محمد رضا عبدي در سال 1345 ه ش در بخش خليل آباد در شهرستان  کاشمر ديده به جهان گشود. پدرش خادم مسجد جامع خليل آباد و مادرش مدرس قرآن بود. وي در دامان چنين پدر و مادري رشد کرد. بيشتر اوقات، مکبر مسجد بود و از همان کودکي نماز را به جماعت مي خواند.
در سال 1355 با وجود سن کم، در فعاليت هاي ضد رژيم شرکت مي کرد. سيد حسن هاشمي مي گويد:
سال 54، 55 بود. با هم در جلسات مذهبي و سياسي ضد شاه شرکت مي کرديم. سن ما خيلي کم بود و کمتر کسي به ما مشکوک مي شد؛ براي همين، مسئوليت پخش اعلاميه ها را ما به عهده مي گرفتيم!
مدتي بعد با فرا گير شدن مبارزات، در امر برگزاري راهپيمايي ها فعاليت مي نمود و گاهي با سر دادن شعارهاي مختلف، راهپيمايي ها را هدايت مي نمود.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، نقش چشمگيري در تشکيل انجمن اسلامي دانش آموزان داشت. وي تحصيلاتش را تا سيکل ادامه داد و در سال 1359 با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه شد.
پدرش (ره) مي گويد: براي جبهه رفتن سراغم آمد؛ گفت بابا مي خواهم به جبهه بروم! گفتم: نه تو تنها پسر ما هستي! من فقط تو را دارم. .. توي همان انجمن، هر کار تبليغي مي خواهي انجام بدهي، انجام بده! اما جبهه، نه! گفت بابا! اگر راضي باشي مي روم، اگر هم راضي نباشي نمي روم. اما اگر شهادت در تقديرم باشد، شما مسئوليد! پرسيدم: براي رفيق بازي و به خاطر دوستهايت به جبهه مي روي؟ ديدم قلبا آرزوي جبهه رفتن دارد؛ انگار عاشق بود؛ نمي توانستم اجازه ندهم.!
با وجود رضايت پدر، سن کم محمد رضا مانعي براي رفتنش بود. براي اعزام به جبهه تلاش بسياري کرد و بالا خره با دست بردن در کپي شناسنامه اش، توانست راهي جبهه شود.
پس از اتمام دوره آموزش، به دوستانش در واحد تخريب لشکر 5 نصر پيوست و به عنوان تخريب چي مشغول فعاليت شد. مدتي بعد، به منظور ترويج انقلاب اسلامي، راهي سوريه و لبنان گشت و شش ماه متمادي را در لبنان و سوريه گذراند، سپس به جبهه هاي نبرد باز گشت. محمد رضا در عملياتهاي بسياري به عنوان تخريب چي شرکت نمود و در عملياتهاي والفجر 8، کربلاي 4، و کربلاي 5 به عنوان جانشين واحد تخريب لشگر 5 نصر، فعالانه شرکت جست.
سرانجام محمد رضا عبدي در تاريخ 6/ 11/ 65 در حالي که براي انتقال پيکر شهدا در منطقه عملياتي کربلاي 5 تلاش مي کرد، به شهادت رسيد.
پيکر مطهرش پس از تشييع بر دوش امت حزب الله در خليل آباد و در جوار همرزمانش به خاک سپرده شد.
منبع:"مرز آسمان بين"نوشته ي راضيه ي رضاپور،نشرکنگره ي بزرگداشت سرداران و23000شهيد خراسان،مشهد-1384



خاطرات

ابوالفضل بهشتيان:
زنگ آخر خورد و از مدرسه بيرون آمديم. يکي از بچه هاي خليل آباد که هميشه دنبال دعوا بود، بد جوري زد تو گوش محمد رضا.
ما دويدم تا حالش را جا بياوريم و حسابي دعوا کنيم، اما محمد رضا گفت:
کاري نداشته باشيد. زد تو گوش من. حالا هم قضيه تمام شده، برويد دنبال کارتان.

به همراه بچه هاي انجمن اسلامي، رفته بوديم آب گرم خليل آباد. از قضا عده اي از بچه ها ي خليل آباد هم که اهل تنبک و آواز بودند، آمده بودند.
هر جا مي رفتيم، آنها هم مي آمدند. هر وقت هم دعا مي خوانديم، بساط تنبک و رقصشان را بر پا مي کردند. خيلي دلمان مي خواست تنبک آنها را بشکنيم و تازه زورمان هم به آنها مي چربيد، ولي عبدي و شهيد مهدي جعفريان نگذاشتند.
عصر که زيارت عاشورا خوانديم، چاي عصرانه مان هم آماده شده بود؛ اما رقيبان ما چاي نداشتند.
عبدي هفت – هشت استکان چاي آماده کرد و سراغ آنها رفت. برايشان از جنگ گفت و از اتفاقات آن روزها. نيم ساعتي گذشت. ناگهان ديدم آن که تنبک مي زد تنبکش را به زمين کوبيد و گفت:
من تا وقتي عمر دارم ديگه دست به اين چيزا نمي زنم.
شب وقتي دعاي کميل مي خوانديم هفت، هشت نفر مهمان داشتيم همان بچه ها بودند که حالا همپاي ما در دعا هم شرکت کرده بودند.

علي اصغر سروري:
کم سن و سال بود و براي اعزام به جبهه؛ خيلي کوچک. ولي هر روز همراهم مي آمد تا نام نويسي کند. آن روزها در خليل آباد نيروها از جلو پاسگاه ژاندارمري حرکت مي کردند.
آن روز، او و سيد رضا کنار هم بودند. نگاهشان کردم. به نظرم آمد قدشان بلند شده. دوباره نگاهشان کردم. تقريبا هم قد خودم شده بودند. کسي مانع رفتنشان نشد و سوار ماشين شدند. هنوز حرکت نکرده بوديم که يکي از برادرهاي وارد ماشين شد و گفت.
همه کفش هايتان را در بياوريد و بايستيد!
تازه فهميدم محمد رضا و سيد رضا چه کلکي سوار کرده اند! توي کفششان چيزي گذاشته بودند تا قدشان بلند تر شود و بتوانند به جبهه اعزام شوند...

خواهرشهيد:
ماه رمضان بود موقع افطار، همه زير چشمي محمد رضا را نگاه مي کرديم. تند تند لقمه بر مي داشت. انگا ر کسي دنبالش کند، تند غذا را مي خورد. در برابر هر لقمه ي ما سه لقمه بر مي داشت. گفتم:
محمد رضا چه خبر است؟ يواش تر! اين چه جور غذا خوردني است؟
آبجي خديجه! تو که مي داني! خيلي خوشحالم! نفهميدند کوچکم و براي جبهه ثبت نامم کردند! حالا مي روم جبهه، خدا را شکر، بالاخره مي روم!

علي اصغر سروري:
در نبود رضا، مقداري پول از پدرش گرفتم و برايش موتوري خريدم تا وقتي از مرخصي آمد، راحت تر بتواند کارهاي فرهنگي اش را در انجمن اسلامي انجام دهد.
يک روز تصادف کرد و با سر به زمين خورد. توي بيمارستان، پدرش بي تابي مي کرد. مي گفت:
آقاي سروري! دلم مي خواست بچه ام توي جبهه اين طوري مي شد نه اينجا.
محمد رضا سرش را با لا آورد و گفت:
حالا هم طوري نشده امروز خوب مي شوم، فردا مي آيم خانه، پس فردا مي روم جبهه.

خواهرشهيد:
اوايل، سه ماه از سال را به مرخصي مي آمد، اما کم کم به پانزده روز حتي کمتر از آن کشيد. بعضي از فاميل ها به مادرم مي گفتند:
چطور است شما که يک پسر بيشتر نداريد، او را هم مدام مي فرستيد جبهه؟ نکند حقوق مي گيرد؟ به خاطر پول بچه تان را مي فرستيد؟
مادرم مي گفت: ما پولي دست اين پسر نديديم؛ هر موقع مي آيد، توي جيبش مي گذاريم تا وقتي به جبهه مي رود در راه نماند!
مدتها بعد محمد رضا شهيد شد، همه ي آنها فهميدند براي چه به جبهه رفته؟!

ابوالفضل بهشتيان:
توي مسجد، جايي که هيچ کس او را نمي ديد، ايستاده بود و اشک مي ريخت. نزديکش رفتم و گفتم:
محمد رضا، اتفاقي است که افتاده، همه يک روز مي روند! خودت را آزار نده!
نه، تو که نمي داني همه چيزم مادرم بود؛ او مرا به اين حد رساند؛ تشويقم کرد به جبهه بروم، براي خدا قدم بر دارم. دعايم مي کرد، رفيقم بود، حرف هاي دلم را به او مي گفتم، کمکم مي کرد، ولي حالا بهترين رفيقم، مادرم را از دست داده ام!

عباسپور:
ده – پانزده روز از فوت مادرش مي گذشت. توي منطقه ديدمش. مي خنديد و با بچه ها شوخي مي کرد. لباس مشکي اش را هنوز به تن داشت.
بچه ها از روي پيراهنش متوجه فوت مادرش شدند. بعضي ها مي گفتند:
شما که هنوز عزاداري، چرا به منطقه آمدي؟ بهتر نيست بر گردي؟
عزاداري چه ربطي به جبهه آمدن دارد؟ اصلا عزاداري عاملي نيست که بخواهم به خاطر آن پشت جبهه بمانم.

ابوالفضل بهشتيان:
جاده بايد قطع مي شد. محمد رضا به همراه گروهي از بچه هاي تخريب، داشت مي رفت جلو. من هم تازه عصا را کنار گذاشته بودم و مي خواستم با آنها بروم. گفت:
نگران نباش ابوالفضل! خودم تا هر جا بتوانم مي برمت جلو.
به طرف جاده به راه افتاديم. ساعت دونيمه شب بود. محمد رضا به سرعت خيز برداشت و سيمها و مدارها را آماده کرد. مي ترسيدم عراقيها هر لحظه به رگبارش ببندند. ولي او خيلي سريع همه چيز را آماده کرد و بر گشت. آن وقت، آتش بازي بزرگي راه انداخت.
سه شب پشت سر هم، رفت و روي جاده کار کرد تا بالاخره جاده قطع شد.

خواهرشهيد:
هر وقت همسرم آقاي سروري به جبهه مي رفت، محمد رضا به مرخصي مي آمد تا به ما سري بزند. آخر من با دو – سه بچه، تنها بودم. آن شب که به خانه ي ما آمده بود، پسرم مهدي هنوز بر نگشته بود. پرسيد:
مهدي کجاست؟
هنوز بر نگشته!
يعني چه؟ تا اين وقت شب؟
مهدي که بر گشت، دستش را گرفت و برد توي باغ رو به روي خانه تا به عنوان تنبيه، نيم ساعت آنجا بماند. گفتم:
داداش جان! شب است بچه مي ترسد!
نه آبجي جان! بگذار تنبيه شود. حالا شما چيزي نگوييد، خودم مي آورمش!
رفت و او را به خانه آورد. بعد هم کلي با او صحبت کرد.

خواهرشهيد:
مي گفت توي سنگر نشسته بوديم که يکدفعه، ماري داخل سنگرمان آمد. بچه ها به دنبال مار دويدند تا او را بکشند.
مار از سنگر بيرون رفت. ما هم به دنبالش رفتيم. ناگهان خمپاره اي به سنگر خورد و آن را منهدم کرد!
برايم از آنجا مي گفت:
آبجي! يک با ر همين طور که نشسته بوديم، ناگهان ديديم يک عده بعثي دارند به طرف ما مي آيند. گفتيم: خدايا چه کار کنيم؟ يک دفعه به ذهنمان خطور کرد و آيه جعلنا بخوانيم. خلاصه آيه وجعلنا را سه مرتبه خوانديم که ديديم بعثي ها از مقابل ما رد شدند، ولي ما را نديدند! عجيب تاثير دارد اين آيه!

علي عباسپور:
روضه عجله داشتيم؛ بايد زودتر به منطقه بر مي گشتيم. با هم به مشهد و حرم امام رضا (ع) رفتيم. با هم قرار گذاشتيم خيلي زود حرکت کنيم، اما درست متوجه نشدم چه شد که به طرف دعا کشيده شديم. توي يکي از صحنها مردم نشسته بودند و دعا کمي خواندند. گفتيم بمانيم و کمي بعد برويم؛ مدتي بعد، ديديم جمعيت آنقدر زياد است که نمي شود تکان خورد؛ دوباره نشستيم.
مداح شروع کرد به خواندن روضه حضرت فاطمه (ع). محمد رضا هم رفت توي حال؛ آهسته روضه را زمزمه مي کرد و اشک مي ريخت. يواش يواش صدايش بلند شد. .مردم نگاهش مي کردند. تکانش دادم تا به خودش بيايد، اما انگار در عالم ديگري بود.
صدايش اوج گرفته بود؛ صفهاي جلوتر بر گشته بودند و به طرف صدا نگاه مي کردند.کم کم ميکروفون را در مقابلش گذاشتند و دعا را محمد رضا تمام کرد.

جواد جعفريان:
پيراهن کره اي تميز داشت، اما برايش کوچک بود. گفتيم:
هادي جان! حالا که اين پيراهن برايت کوچک است، بده به ما! گناه دارد بي استفاده بماند!
همين طوري مجاني؟ اصلا و ابدا.
پول مي خواهي؟ خوب است که تو جبهه ايم!
نه شما بايد پنج سوره قرآن را حفظ کنيد؛ بعد خودم امتحان مي گيرم هر کس که بهتر حفظ کرد، پيراهن مال او.
از بين همه ي بچه ها فقط شهيد علوي توانست پنج سوره را حفظ کند و پيراهن را هديه بگيرد!

در منطقه پنجوين عراق مستقر بوديم. اوضاع به هم ريخته بود. فرمان عقب نشيني داده بودند. هيچ کس فکري به حال مجروحين نکرده بود. ناگهان صداي محمد رضا را شنيدم که در آن شلوغي، با عصبانيت فرياد مي زد:
يا مي آييد اين مجروحين را مي بريد عقب، يا همه شما را مي برم ميدان مين!
تعجب کردم. تا آن روز، آن همه بي تابي در او نديده بودم. دلسوزي و عصبانيتش باني خيري براي مجروجين شد.

علي عباسپور :
عمليات ميمک تازه تمام شده بود؛ همه خسته بوديم. ناگهان محمد رضا رسيد و گفت:
بايد برويم معبر هاي قابل نفوذ دشمن را ببنديم!
گفتيم: آقا! ما خسته ايم بگذار لااقل نفسي بکشيم.
نمي شود. دشمن از معبر ها نفوذ مي کند. بايد چيزهايي را که امکان نفوذ دارند ببنديم.
حالا صبر کن؛ جعفريان مجروح است، بايد برود عقب. تازه هنوز راه ها بسته است، مين هم نداريم، بايد از عقب بياورند!
به سرعت رفت و مين هاي ميدانهاي کم اهميت را جمع کرد. مقداري هم از شب پيش خنثي کرده بوديم. همه را ريخت توي جعبه و گفت:
اين هم مين! حالا برويم معبرها را ببنديم

خواهرشهيد:
قبل از عمليات کربلاي چهار آمده بود مرخصي. اصرار کرديم به خواستگاري دختر دايي مان برود. خودمان جواب گرفته و شيريني خورده بوديم.
محمد رضا گفت:
مگر اطمينان دارم که از اينجا بروم، بر مي گردم تا دختر مردم را چشم به راه کنم؟
مادر مي گفت: استخاره گرفته ايم؛ خوب است، دختر قرآن خوان و خوبي است. ان شا الله بر مي گردي!
آن قدر زير بار عقد کردن نرفت تا شهيد شد.

علي عباسپور:
نزديکي هاي عمليات بود که سر و کله محمد رضا پيدا شد. معمولا موقع عمليات، پشت جبهه نمي ماند، اما آن روز جلو خانمان ديدمش. گفت:
قرار است به بچه ها آموزش غواصي بدهيم؛ بيا برويم منطقه، واحد به تو نياز دارد.
گفتم باشد. ان شا الله هفته ديگر حتما مي آيم.
گفت: همين حالا راه بيفت. هفته ديگر دير است.
محمد رضا تازه ازدواج کرده ام نمي شود، چطور بيايم؟ زشت است!
علي! براي تو خرج شده، چند نفر شهيد شده اند تا تو به اينجا برسي و بروي جاي شهدا را پر کني، نه اين که تو خانه بماني.
پدر و مادرم چي؟ جواب آنها را چي بدهم؟
رضايت آنها را نيز گرفت. اما بازهم نرفتم و حالا شرمنده اش هستم.

خواهرشهيد:
هنوز از در خانه بيرون نرفته بود گفتم:
محمد رضا! تو را به خدابه فکر باش؛ ما فقط يک برادر داريم؛ به فکر خودت باش برادر
از چه حرف مي زنيد؟ منظورت چيست آبجي؟
خداي ناکرده نکند شهيد شوي!
چي مي گويي آبجي؟! شهادت براي همه ماست؛ همه ما بايد شهيد شويم، تو دوست داري من شهيد نشوم، ولي مثلا مجروح مي شوم؟
بله. مجرح شدن، بهتر از شهيد شدن است. اين طوري لااقل دلم گرم است که برادر دارم، کسي را دارم. پيش خودم مي ماني و ياورم مي شوي!
نه خواهر! دعا کن شهيد شوم؛ من هيچ چيز ديگر نمي خواهم!

ابوالفضل بهشتيان:
سيم تله زير خاک بود و نديديمش. مين هم زير خاک مانده بود. پايم روي مين رفت و ناگهان انفجاري پيش آمد؛ تمام ترکش هاي مين توي پايم بود و احساس مي کردم از درد به خودم مي پيچم و فرياد مي زدم. محمد رضا خودش را به من رساند و پرسيد:
چي شده بهشتيان؟ چي شده؟
مگه خودت نمي بيني؟ صد تا ترکش خوردم!
صد تا بي خودي شلوغ نکن! صد تا کجاست؟ نود و نه تا بيشتر نيست!
مي گي نه بيا بشماريم
لبخندي به زور روي لبم نشست. تا کنار آمبولانس همراهي ام کرد و با همان حرفها نگذاشت درد را به ياد بياورم.

قبل از عمليات والفجر هشت بچه ها را به منظور آموزش غواصي تقسيم مي کردند. يکي از برادرها براي توجيه آمد و گفت: اگر کسي از شهادت واهمه اي دارد، همين حالا بلند شود، چون اگر آنجا برويد، نمي توانيم بر گردانيمتان!
محمد رضا تبسم قشنگي کرد و با همان لبخند گفت:
کي مي خواهد بر گردد ما که شيفته ايم و صبح و ظهر و شب؛ دعا مي کنيم شهادت نصيب ما شود!

از دور که مي آمد، نور فانوسش به چشم مي خورد. جلوتر که رسيد، ديدم خود محمد رضا است. نمي دانستم کجا رفته و چه کا ر مي کرده؟ کنجکاوي تا صبح امانم نداد.
صبح که شد، دويدم و رفتم به طرفي که محمد رضا را شب قبل ديده بودم همه جا را خوب نگاه کردم. کنار تپه؛ حفره اي مثل قبر به چشم مي خورد. تا آخر ماجرا را فهميدم. ...

علي عباسپور :
کنار مزارش که مي ايستم، پژواک صدايش در آخرين ديدار در ذهنم مي پيچد:
علي: تو ديگر دنيايي شدي! مي گفتم: نه محمد رضا جان! تا هر وقت باشيم، نوکر شهداييم، راهشان را ادامه مي دهيم، ولي چون حالا دو برادرم شهيد شده اند، خواستم دل پدرم را به دست آورم، ازدواج کرده ام ولي بازهم مي آيم عمليات!
گفت: نه علي! تو ديگر دنيايي! تو نمي آيي!

سيد حسن هاشمي :
ماموريت جديدي داشتيم. انهدام يک پل. هنوز عازم نشده بوديم که محمد رضا گفت:
انگار مردم راست مي گويند! پرسيدم:
يعني چه؟ پاسخ داد.
من و تو هنوز زنده ايم. تا به حال متوجه شدي که بيشتر بچه هاي کاشمر به شهادت رسيده اند، فقط من و تو مانديم؟!
راست مي گفت. ميان آن همه نيرو، فقط ما چند نفر مانده بوديم. در عمليات کربلاي 4 هم حدود 10 نفر از بچه هاي خليل آباد و کاشمر تخريب چي بودند که به شهادت رسيدند.
غم و اندوه، در چهره محمد رضا نمايان بود. گفتم:
تا خدا چه بخواهد! ما براي خدا آمده ايم، تا او بخواهد مي مانيم!
روز بعد، من هم مجروح شدم. خوب مي دانستم که ديگر محمد رضا طاقت ندارد.
چند شب بعد، خبر شهادتش را در بيمارستان برايم آوردند.

رضا خاتمي:
ساعتي تا طلوع خورشيد نمانده بود که خبر رسيد پيکر چند شهيد در آب مانده. محمد رضا پرسيد: شهدا کي هستند؟
گفتند شهيد صحرايي است و. .
صحرايي را مي شناخت. با بقيه نيز آشنا بود. نگاهي به آسمان انداخت. ستاره ها سوسو مي زدند.
محمد رضا بر خواست و خودش را به آب زد. پيکر شهدا را يکي يکي به ساحل مي رساند و دوباره بر مي گشت.
هوا گرگ و ميش بود. تنها يک پيکر مانده بود که هنوز در آب شناور بود. بچه ها گفتند:
محمد رضا بيا بيرون! عراقيها ديد دارند!
پيکر شهيد را گرفت و آرام آرام به ساحل رساند. مهياي بيرون آمدن بود که ناگهان گلوله اي سينه او را شکافت و گلوله هاي ديگر، آب ها را سرخ گون کردند.
طلوع خورشيد، طلوع افق تازه زندگي روحاني محمد رضا بود.

علي اصغر سروري :
نماز جماعت ظهر و عصر تمام شده بود. حاج آقا عبدي را توي ايوان مسجد ديدم. احوالم را پرسيد و گفت:
از محمد رضاي ما چه خبر؟
مي گن عمليات شده. الحمد والله موفق هم بوده. .
مانده بودم چطور خبر شهادت محمد رضا را به پدرش بدهم. ادامه دادم:
جنگه ديگه حاجي! خيلي ها شهيد مي شن؛ خيلي از فرمانده ها و بزرگتر ها! خيلي از بچه ها هم شهيد شدن؛ دارن جنازه ها را مي آرن؛ يکي يکي جنازه مي آد.
توي نگاهش نگراني را ديدم گفت:
اگه خبري از آقا محمد رضاي ما داري بگو، ناراحت نمي شم. شهيد شده؟!
سرم را پايين انداختم و گفتم:
نمي دانم با چه رويي بگم شهيد شده!
همان دم ايوان مسجد دستهايش را بلند گرد و گفت:
خدايا! اين قرباني را از ما قبول کن.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین