قسمت 14 - کشف حزب ملل اسلام
«کشف حزب ملل اسلامي»
قسمت چهاردهم
به کوشش محسن کاظمي
در روزهاي اول بازداشت ما نمي توانستيم به وضوح علت کشف حزب ملل اسلامي را دريابيم تا اين که بعدها در زندان پي به اصل ماجرا برديم .
آقاي محمد باقر صنوبري که مدت کوتاهي از عضويت او در حزب مي گذشت شور و حرارت خاصي داشت و دنبال گسترش حزب بود و از خود فعاليت چشمگيري نشان مي داد . او در مأموريتي که به شهر ري رفته بود تا فردي را به حزب دعوت کند و مراسم تحليف را به جاي آورد با خلف وعده طرف مواجه مي شود .
او که به تاريکي شب بر مي خورد براي استفاده از وقت وارد يک خانقاه مي شود ، او تا دير وقت در آنجا مي ماند و هنگام خروج کاملاً تصادفي مورد سوءظن مأمورين شهرباني قرار مي
گيرد و در يک تعقيب و گريز سرانجام دستگير مي شود .
او با خود کيفي به همراه داشت که گويا حاوي اساسنامه ، مرامنامه و نشريه خلق بود ، آقاي صنوبري با اين که هنگام فرار آن را به طرف خانه يا باغي پرتاب مي کند ، ولي مأمورين پس از جستجوي کوتاهي آن را مي يابند .
صنوبري را به کلانتري منطقه مي برند ، محتواي کيف براي مأمورين مشکوک به نظر مي آيد ، از اين رو ضد اطلاعات شهرباني وارد ماجرا مي شود ، از آن به بعد شکنجه و ضرب و شتم عضو جوان حزب شروع مي شود .
او مقاومت تحسين برانگيزي از خود نشان مي دهد ، هر چه او را مي زنند و مي پرسند تنها جواب مي دهد : " مکتوم است . " سرانجام مأمورين با به کار بستن ترفندهاي مختلف به نام آقاي سيد محمد مير محمد صادقي ، مسئول بالاتر وي ، دست مي يابند.(1)
او نيز شناسايي و پس از ساعاتي دستگير مي شود ، از اين طريق نيز به آقاي سيد محمودي طباطبايي مي رسند.(2)
مأمورين ضد اطلاعات شهرباني آقاي طباطبايي را تحت شديدترين شکنجه ها قرار مي دهند تا از او به حلقه بعدي برسند ، ولي اين سيد بزرگوار از خود مقاومت قهرمانانه و تحسين برانگيزي نشان مي دهد و آنها را نااميد مي کند .
چندين مرتبه با دادن اسامي و آدرس هاي غلط موجب تأخير ساواک در وصول به اطلاعات حزب مي شود ، او حتي يک مرتبه قراري فرضي را به آنها در دانشگاه تهران آدرس مي دهد ، مأمورين او را با خود براي شناسايي فرد مورد نظر به آنجا مي برند ، ولي چون مسئله صورت فرضي داشته هر چه منتظر مي شوند خبري نمي شود ، مأمورين که متوجه فريب زيرکانه سيد محمودي مي شوند ، او را به سختي و تا سر حد مرگ شکنجه مي دهند .
سرانجام او با مقاومت و هوشياري مثال زدني اش چند روزي ساواک را معطل مي کند و چون طبق آموزش هاي حزب و انديشه خود مطمئن مي شود که تا کنون حزب به خطر مزبور پي برده و مکان و دفتر مرکزي حزب را تخليه کرده است آدرس آنجا را به ضد اطلاعات مي دهد . (3)
ولي متأسفانه وقتي مأمورين و آقاي سيد محمودي به دفتر مرکزي حزب مي رسند با حسن حامد عزيزي (4) و وسايل و اسباب بسته بندي شده حزب مواجه مي شوند ، آقاي سيد محمودي با مشاهده اين صحنه به شدت يکه مي خورد ، عزيزي پس از دستگيري و مقداري شکنجه تمام رمزها و کدهاي تشکيلات را گشود و در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داد . اين سرآغاز دستگيري گسترده اعضاي حزب ملل اسلامي بود .
رهبر و عده اي از اعضاي حزب با وقوف به خطر پيش آمده به کوه هاي شاه آباد پناه بردند ، ولي مأمورين پس از يک تعقيب و مراقبت به محل اختفاي آنها پي بردند و با استفاده از تاريکي شب به آنجا حمله کردند که با مقاومت افراد حزب مواجه شدند .
سرانجام همه را به جز دو نفر ، مرحوم ناصر نراقي و محمد مولوي عربشاهي دستگير کردند ، آقاي مولوي موفق شد پس از گذشتن از کوهها و راههاي صعب العبور از مرز خارج شود ، ولي آقاي نراقي که جوان و معلمي بيش نبود در روزهاي بعد به مدرسه بازگشت و توسط دژباني دستگير شد ، برخي ديگر از اعضاي حزب نيز در محل کار و يا در خانه دستگير شدند .
زندان موقت شهرباني
زندان شهرباني داراي يک حياط گرد و ساختماني سه طبقه در اطراف حياط بود ، با اين که هر چند نفر را در يک اتاق زنداني مي کردند اما چند نفري را که مقاومت و سرسختي کرده بودند از جمله من در اتاقي به صورت انفرادي محبوس کردند .
اتاق من پنجره اي مشرف به حياط زندان داشت ، پاسبان هاي زندان بسيار بد خلق و بد زبان بودند ، چنان با ما برخورد مي کردند که گويي با حيوان وحشي و درنده خويي طرف هستند . مثلاً وقتي غذا مي آوردند از شيشه دريچه در به داخل اتاق نگاه مي کردند و منتظر بودند که زنداني از در فاصله بگيرد و بعد يواش در را باز مي کردند و ظرف غذا را پشت در مي گذاشتند و زود در را مي بستند .
شلواري که به تن داشتم راحت نبود و اذيت مي شدم ، روزي پاسباني که توسط برادرم تطميع شده بود به سراغم آمد ، وقتي مطمئن شد که من احمد احمد هستم پرسيد که به چه چيزي احتياج داري ؟ گفتم : " پيژامه مي خواهم ولي پولش را ندارم بدهم . " او گفت که برايم تهيه مي کند ، فرداي آن روز که بازگشت با خود زير شلواري آورد و در فرصتي آن را با سرعت به داخل اتاق انداخت و دور شد .
کيفيت غذاها بسيار بد بود ، تقريباً هر روز آش و جمعه ها آبگوشت به زندانيان مي دادند ، در ابتدا من نمي توانستم آش بخورم ، يک روز که گرسنگي مرا از پا انداخته بود ظرف آش را جلو کشيدم و با اکراه شروع به خوردن کردم .
هنوز چند قاشق بيشتر نخورده بودم که ناگهان چشمم به جسم سياه و بزرگي خورد که با حرکت قاشق به زير کاسه رفت ، قاشق را دوباره گرداندم و ديدم از ميان سياهي آن کرک هاي سفيدي نمايان است ، کمي که دقت کردم ديدم از اين سوسک هاي بزرگ است که به اصطلاح به آن " روضه خوان " مي گفتند ، در آش له شده بود ، حالم به هم خورد .
در روزهاي بعد مرا با 9 نفر در اتاق بزرگتري زنداني کردند ، من هيچ يک از آنها را نمي شناختم ، ولي چهره هايي جوان و اسلامي داشتند ، چند روزي که گذشت اجازه دادند که با دوستان و خانواده مان ملاقات کنيم .
اولين نفري که به ملاقات من آمد يکي از همکارانم بود ، او خبر داد که مدرسه حق شناس پرونده مرا در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داده است و نيز خبر داد که آن خانم معلم خيلي بي تابي و گريه مي کند ، گفتم : " به او بگو که به پاي من ننشيند و منتظر من نباشد ، من حالا حالاها زندان هستم ، بهتر است با فرد ديگري ازدواج کند . "
بعد از آن روز ملاقات وضعيت غذايي زندان تغيير کرد و بهتر شد ، شرايط هم کمي سهل شد و اجازه دادند که صبح ها ورزش و نرمش کنيم ، چند روزي به همين منوال گذشت و با صحبت هاي حاشيه اي فهميديم که تمام ده نفرمان عضو حزب ملل اسلامي هستيم ، اما از حوزه ها و شاخه هاي مختلف .
هر يک به خاطر رازداري و فضاي نامطمئن صحبتي در اين خصوص نمي کرديم ، با دريافت اين موضوع وضع تغيير کرد ، انس و الفت زيبايي بين بچه ها به وجود آمد ، هر چه که مي گذشت وضعيت زندان بهتر مي شد ، تا آنجا که پاسبان ها از آن برخوردهاي زشت و زننده دست برداشته و حتي درهاي اتاق ها را روي ما باز مي گذاشتند ، به اين ترتيب افراد مي توانستند براي ديدن هم به اتاق هاي ديگر بروند .
وقتي بچه هاي حزب در زندان شهرباني شناخته شدند ، نماز را به جماعت مي خوانديم ، پس از اين آشنايي سؤالاتي براي مان مطرح شد ، از جمله اين که اصلاً اينجا آمده ايم براي چه ؟ و حالا که آمده ايم وظيفه ما چيست ؟ چه کار بايد بکنيم ؟ آيا با آمدن به زندان همه چيز تمام شد ؟ اشتباه حزب يا ما در کجا بود ؟ و اين سؤالات ما را به فکر وا داشت .
به اين نتيجه رسيديم که قبل از پرداختن به سازندگي جامعه لازم است که ابتدا خود را ساخته باشيم ، ديديم که زندان فرصت خوبي براي خودسازي است ، دوستان کار را با گفتن خاطرات و اين که چه شد حزب کشف شد شروع کردند ، بعدها به بررسي نقاط ضعف و اشتباهات حزب نيز پرداختند .
در راستاي حرکت جديد در زندان کلاس تفسير قرآن از طرف حجت الاسلام و المسلمين محمد جواد حجتي کرماني برقرار شد ، ما با علاقه زايد الوصفي در آن شرکت مي کرديم ، آقاي عباس آقا زماني ( ابوشريف ) تمام آيات جهاد را در قرآن جمع آوري و در اختيار ما مي گذاشت و ما در فرصت هاي مناسب به حفظ و فراگيري آن مي پرداختيم .
زحمات آقاي محمد جواد حجتي کرماني (5) در زندان شهرباني و بعد از آن حقيقتاً ستودني است ، تلاش ها و تبليغات وي در آشنايي بيشتر و عميق ما با معارف اسلامي سهم بسزايي داشت و توانست روحيات ما را در بيدادگاه هاي رژيم تقويت کند .
در اين مدت ما تقريباً وقت تلف شده اي نداشتيم و وقت هايمان با برنامه هاي مختلف مانند: ورزش ، کلاس قرآن ، جلسات و مباحث اعتقادي ، اخلاقي ، خاطرات و ... مي گذشت . در اين فضا دوستان حزب ملل اسلامي به واسطه اين شرايط و برنامه ها توانستند شناخت خوبي نسبت به هم پيدا کنند ، همين شناخت ها در داخل و بيرون از زندان مبناي بسياري از حرکت هاي انقلابي شد .
ما به همين منوال نزديک به سه ماه در زندان شهرباني بسر برديم و براي طي دوران محاکمه در دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر به زندان ( پادگان ) جمشيديه منتقل شديم .
پاورقيها ________________________
1- آقاي محمد باقر صنوبري در بخشي از خاطرات خود بيان مي دارد : " .... شب جمعه مورخه 20/7/1344 چند جزوه درسي و مدارک حزبي از جمله مرامنامه حزب و ماهنامه خلق را در کيف سياه رنگ خود جا دادم ، آنها را براي دعوت از دو تن از برادران مورد اعتمادم مي خواستم ، آنها در شرف تحليف و عضويت رسمي در حزب بودند ....
ساعت 2 يا 3 بعد از نيمه شب بود که از خانقاه بيرون آمدم ... نزديک آرامگاه رضاشاه ملعون که رسيدم با دو نفر افسر و مأمور شهرباني مواجه شدم ، آنها سؤالاتي کردند و من جواب گفتم . از محتواي داخل کيف سؤال کردند گفتم کتاب و دفاتر من است ، کيف را از من گرفتند که داخل آن را بازديد کنند و من در کمال خونسردي ايستاده بودم و با آنها صحبت مي کردم و در باطن فکر مي کردم وظيفه من در اين موقع چيست ؟ اگر الان مدارک حزبي را ببينند و از وجود حزب مخفي ما باخبر شوند من چه کار کنم ؟ ....
چند لحظه فکر کردم ، من متعهدم که نگذارم کسي از وجود اين نشريات و مدارک آگاه شود ... تنها راه حلي که به ذهنم رسيد اين بود که کيف را به سرعت قاپ زده و فرار کنم . چنين کردم و گريختم و آنها با سر و صدا دنبالم دويدند .
دو نفر از مقابل مي آمدند و وقتي صداي ايست را شنيدند با فرض اين که خلاف کاري را ديده اند راه را بر من بسته و حمله کردند ، من با چالاکي از دست آنها گريخته و کيف را با نهايت زوري که داشتم به طرف بام ساختمان مجاور پرت کردم تا شايد مفقود و يا موقتاً از دسترس آنها خارج شود ....
به دويدن ادامه داده و به سمت باغات و مزارع رفتم ، ولي مأمورين به من رسيدند و مرا دستگير نمودند .... و بعد از جستجو کردند و از ساختمان مجاور کيف را يافتند .... مرا به کلانتري برده و در زير زمين کلانتري به شدت کتک زده و اهانت کردند تا اعتراف کنم ، ولي من تنها گفتم : " مکتوم است . "
دوستان آقاي محمد باقر صنوبري بعدها به شوخي به وي لقب کاشف حزب را دادند و جمله معروف " مکتوم است " او را به مزاح در طول مدت زندان و بعد آن در ادبيات گفتاري خود به کار مي بردند .
2- مرحوم سيد محمد سيد محمودي قمي ( طباطبايي ) فرزند حجت الاسلام و المسلمين حاج مصطفي طباطبايي فردي متدين و با صلابت بود که به خاطر عضويت در کميته مرکزي حزب ملل اسلامي پس از شکنجه فراوان در پس از گذر از دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر به زندان ابد محکوم شد و حدود 14 سال در زندان به سر برد و با پيروزي انقلاب اسلامي همراه رهبر حزب ملل اسلامي ( سيد محمد کاظم بجنوردي ) و ابوالقاسم سرحدي زاده آزاد شد .
او پس از آزادي نيز با تمام وجود ، خالصانه و بي ادعا به ايران و اسلام و تحکيم انقلاب خدمت نمود ، او هيچگاه به دنبال نام و نان نبود و در کارهايش رضايت حق تعالي را مد نظر داشت ، از اين رو به سوي مسئوليت و مقام نرفت و تنها به فعاليت در يک تعاوني براي خدمت به محرومان پرداخت . او سرانجام در سال 1367 در 44 سالگي دار فاني را وداع گفت .
3- آدرس دفتر مرکزي حزب ملل اسلامي : خيابان ري ، خيابان صفاري بود .
4- حسن حامد عزيزي ، دبير حزب ملل اسلامي بود ، او پس از دستگيري پس از کمي شکنجه تمامي اسناد ، مدارک ، کدها و اسامي اعضا را در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داد ، او فردي ضعيف الجثه و تحت تأثير افکار رهبر حزب بود .
در زندان فقط در امر عبادي همراه با ساير زندانيان بود ، او فردي آرام و ساکت بود و دخالتي در ساير امور نداشت ، پس از آزادي تمايلي به فعاليت هاي سياسي از خود نشان نداد و به زندگي روزمره خويش مشغول شد .
5- حجت الاسلام و المسلمين محمد جواد حجتي کرماني فرزند عبدالحسن در سال 1311 در خانواده اي روحاني در کرمان متولد شد ، از کودکي به فراگيري علوم اسلامي همت گماشت و در جواني ملبس به لباس مقدس روحانيت شد . ذهن او از همان کودکي و جواني به ظلم ها و ستم هاي رژيم شاه و عوامل آن حساس بود .
او در سال 1330 به قم عزيمت نمود و از محضر آيات عظام اسلام بهره برد ، در سال هاي 1340 و 1341 در کرمان به سازماندهي جوانان ، تشکيل جلسات وعظ و سخنراني ، نشر جزوات و کتب سودمند در راه آشنايي جوانان با فرهنگ اسلام مبادرت کرد ، او براي مقابله با تبليغات مسيحيت در کرمان با اسقف بزرگ مسيحي و کشيش کليساي کرمان به بحث و مناظره پرداخت و در همين رابطه کتاب جلوه مسيح را تأليف و منتشر کرد .
در بهمن سال 1343 پس از ترور حسنعلي منصور به دست شهيد محمد بخارايي در مسجد جامع تهران سخنراني کرد و در پي آن دستگير و چند ماه زنداني شد ، او پس از آزادي از زندان در سال 44 به عضويت حزب ملل اسلامي در آمد و به دنبال کشف حزب به همراه 55 نفر ديگر دستگير شد و پس از محاکمه در دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر نظامي به 10 سال زندان محکوم شد .
دفاعيات آقاي حجتي کرماني در بيدادگاه هاي رژيم از دفاعيات کم نظير و مثال زدني و از برگ هاي زرين تاريخ انقلاب اسلامي است ، دوران محکوميت را در زندان هاي موقت شهرباني ، جمشيديه ، کميته مشترک ضد خرابکاري ، قصر ، اوين ، برازجان و کرمان سپري کرد و در پاييز سال 54 آزاد شد و به فعاليت انقلابي خود ادامه داد .
او در مدت 10 سال زندان خود منشأ خدمات زيادي براي زندانيان بود و توانست افراد زيادي را با قرآن انس دهد و از سقوط آنها به دامان مارکسيسم جلوگيري کند ، وي در سال 56 به خاطر ايراد سخنراني در مراسم چهلمين روز شهادت مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي خميني در مسجد اعظم قم و قرائت قطعنامه 14 ماده اي بار ديگر دستگير و به ايرانشهر تبعيد شده و در آنجا چند ماه در کنار حضرت آيت الله خامنه اي که ايشان هم در آنجا در تبعيد بودند بسر برد و در فروردين 57 از ايرانشهر به سنندج و مدتي بعد به جيرفت منتقل شد .
او پس از واقعه خونين 17 شهريور 57 بازداشت و مدتي در زندان کميته مشترک زنداني شد ، حجتي کرماني در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به کرمان بازگشت و همگام با مردم به پا خواسته کرمان به مبارزه خود ادامه داد .
او پس از پيروزي انقلاب اسلامي نخستين امام جمعه کرمان بود ، در سال 58 به همراه شهيد باهنر از سوي مردم کرمان به نمايندگي مجلس خبرگان برگزيده شد ، يک سال بعد به عنوان نماينده مردم تهران وارد مجلس شوراي اسلامي شد ، او بعد از اين دوره به مست مشاور فرهنگي رئيس جمهور در دوره رياست جمهوري آيت الله خامنه اي برگزيده شد .
وي اکنون با مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامي ايران ، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امور خارجه و روزنامه اطلاعات همکاري دارد .
قسمت چهاردهم
به کوشش محسن کاظمي
در روزهاي اول بازداشت ما نمي توانستيم به وضوح علت کشف حزب ملل اسلامي را دريابيم تا اين که بعدها در زندان پي به اصل ماجرا برديم .
آقاي محمد باقر صنوبري که مدت کوتاهي از عضويت او در حزب مي گذشت شور و حرارت خاصي داشت و دنبال گسترش حزب بود و از خود فعاليت چشمگيري نشان مي داد . او در مأموريتي که به شهر ري رفته بود تا فردي را به حزب دعوت کند و مراسم تحليف را به جاي آورد با خلف وعده طرف مواجه مي شود .
او که به تاريکي شب بر مي خورد براي استفاده از وقت وارد يک خانقاه مي شود ، او تا دير وقت در آنجا مي ماند و هنگام خروج کاملاً تصادفي مورد سوءظن مأمورين شهرباني قرار مي
گيرد و در يک تعقيب و گريز سرانجام دستگير مي شود .
او با خود کيفي به همراه داشت که گويا حاوي اساسنامه ، مرامنامه و نشريه خلق بود ، آقاي صنوبري با اين که هنگام فرار آن را به طرف خانه يا باغي پرتاب مي کند ، ولي مأمورين پس از جستجوي کوتاهي آن را مي يابند .
صنوبري را به کلانتري منطقه مي برند ، محتواي کيف براي مأمورين مشکوک به نظر مي آيد ، از اين رو ضد اطلاعات شهرباني وارد ماجرا مي شود ، از آن به بعد شکنجه و ضرب و شتم عضو جوان حزب شروع مي شود .
او مقاومت تحسين برانگيزي از خود نشان مي دهد ، هر چه او را مي زنند و مي پرسند تنها جواب مي دهد : " مکتوم است . " سرانجام مأمورين با به کار بستن ترفندهاي مختلف به نام آقاي سيد محمد مير محمد صادقي ، مسئول بالاتر وي ، دست مي يابند.(1)
او نيز شناسايي و پس از ساعاتي دستگير مي شود ، از اين طريق نيز به آقاي سيد محمودي طباطبايي مي رسند.(2)
مأمورين ضد اطلاعات شهرباني آقاي طباطبايي را تحت شديدترين شکنجه ها قرار مي دهند تا از او به حلقه بعدي برسند ، ولي اين سيد بزرگوار از خود مقاومت قهرمانانه و تحسين برانگيزي نشان مي دهد و آنها را نااميد مي کند .
چندين مرتبه با دادن اسامي و آدرس هاي غلط موجب تأخير ساواک در وصول به اطلاعات حزب مي شود ، او حتي يک مرتبه قراري فرضي را به آنها در دانشگاه تهران آدرس مي دهد ، مأمورين او را با خود براي شناسايي فرد مورد نظر به آنجا مي برند ، ولي چون مسئله صورت فرضي داشته هر چه منتظر مي شوند خبري نمي شود ، مأمورين که متوجه فريب زيرکانه سيد محمودي مي شوند ، او را به سختي و تا سر حد مرگ شکنجه مي دهند .
سرانجام او با مقاومت و هوشياري مثال زدني اش چند روزي ساواک را معطل مي کند و چون طبق آموزش هاي حزب و انديشه خود مطمئن مي شود که تا کنون حزب به خطر مزبور پي برده و مکان و دفتر مرکزي حزب را تخليه کرده است آدرس آنجا را به ضد اطلاعات مي دهد . (3)
ولي متأسفانه وقتي مأمورين و آقاي سيد محمودي به دفتر مرکزي حزب مي رسند با حسن حامد عزيزي (4) و وسايل و اسباب بسته بندي شده حزب مواجه مي شوند ، آقاي سيد محمودي با مشاهده اين صحنه به شدت يکه مي خورد ، عزيزي پس از دستگيري و مقداري شکنجه تمام رمزها و کدهاي تشکيلات را گشود و در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داد . اين سرآغاز دستگيري گسترده اعضاي حزب ملل اسلامي بود .
رهبر و عده اي از اعضاي حزب با وقوف به خطر پيش آمده به کوه هاي شاه آباد پناه بردند ، ولي مأمورين پس از يک تعقيب و مراقبت به محل اختفاي آنها پي بردند و با استفاده از تاريکي شب به آنجا حمله کردند که با مقاومت افراد حزب مواجه شدند .
سرانجام همه را به جز دو نفر ، مرحوم ناصر نراقي و محمد مولوي عربشاهي دستگير کردند ، آقاي مولوي موفق شد پس از گذشتن از کوهها و راههاي صعب العبور از مرز خارج شود ، ولي آقاي نراقي که جوان و معلمي بيش نبود در روزهاي بعد به مدرسه بازگشت و توسط دژباني دستگير شد ، برخي ديگر از اعضاي حزب نيز در محل کار و يا در خانه دستگير شدند .
زندان موقت شهرباني
زندان شهرباني داراي يک حياط گرد و ساختماني سه طبقه در اطراف حياط بود ، با اين که هر چند نفر را در يک اتاق زنداني مي کردند اما چند نفري را که مقاومت و سرسختي کرده بودند از جمله من در اتاقي به صورت انفرادي محبوس کردند .
اتاق من پنجره اي مشرف به حياط زندان داشت ، پاسبان هاي زندان بسيار بد خلق و بد زبان بودند ، چنان با ما برخورد مي کردند که گويي با حيوان وحشي و درنده خويي طرف هستند . مثلاً وقتي غذا مي آوردند از شيشه دريچه در به داخل اتاق نگاه مي کردند و منتظر بودند که زنداني از در فاصله بگيرد و بعد يواش در را باز مي کردند و ظرف غذا را پشت در مي گذاشتند و زود در را مي بستند .
شلواري که به تن داشتم راحت نبود و اذيت مي شدم ، روزي پاسباني که توسط برادرم تطميع شده بود به سراغم آمد ، وقتي مطمئن شد که من احمد احمد هستم پرسيد که به چه چيزي احتياج داري ؟ گفتم : " پيژامه مي خواهم ولي پولش را ندارم بدهم . " او گفت که برايم تهيه مي کند ، فرداي آن روز که بازگشت با خود زير شلواري آورد و در فرصتي آن را با سرعت به داخل اتاق انداخت و دور شد .
کيفيت غذاها بسيار بد بود ، تقريباً هر روز آش و جمعه ها آبگوشت به زندانيان مي دادند ، در ابتدا من نمي توانستم آش بخورم ، يک روز که گرسنگي مرا از پا انداخته بود ظرف آش را جلو کشيدم و با اکراه شروع به خوردن کردم .
هنوز چند قاشق بيشتر نخورده بودم که ناگهان چشمم به جسم سياه و بزرگي خورد که با حرکت قاشق به زير کاسه رفت ، قاشق را دوباره گرداندم و ديدم از ميان سياهي آن کرک هاي سفيدي نمايان است ، کمي که دقت کردم ديدم از اين سوسک هاي بزرگ است که به اصطلاح به آن " روضه خوان " مي گفتند ، در آش له شده بود ، حالم به هم خورد .
در روزهاي بعد مرا با 9 نفر در اتاق بزرگتري زنداني کردند ، من هيچ يک از آنها را نمي شناختم ، ولي چهره هايي جوان و اسلامي داشتند ، چند روزي که گذشت اجازه دادند که با دوستان و خانواده مان ملاقات کنيم .
اولين نفري که به ملاقات من آمد يکي از همکارانم بود ، او خبر داد که مدرسه حق شناس پرونده مرا در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داده است و نيز خبر داد که آن خانم معلم خيلي بي تابي و گريه مي کند ، گفتم : " به او بگو که به پاي من ننشيند و منتظر من نباشد ، من حالا حالاها زندان هستم ، بهتر است با فرد ديگري ازدواج کند . "
بعد از آن روز ملاقات وضعيت غذايي زندان تغيير کرد و بهتر شد ، شرايط هم کمي سهل شد و اجازه دادند که صبح ها ورزش و نرمش کنيم ، چند روزي به همين منوال گذشت و با صحبت هاي حاشيه اي فهميديم که تمام ده نفرمان عضو حزب ملل اسلامي هستيم ، اما از حوزه ها و شاخه هاي مختلف .
هر يک به خاطر رازداري و فضاي نامطمئن صحبتي در اين خصوص نمي کرديم ، با دريافت اين موضوع وضع تغيير کرد ، انس و الفت زيبايي بين بچه ها به وجود آمد ، هر چه که مي گذشت وضعيت زندان بهتر مي شد ، تا آنجا که پاسبان ها از آن برخوردهاي زشت و زننده دست برداشته و حتي درهاي اتاق ها را روي ما باز مي گذاشتند ، به اين ترتيب افراد مي توانستند براي ديدن هم به اتاق هاي ديگر بروند .
وقتي بچه هاي حزب در زندان شهرباني شناخته شدند ، نماز را به جماعت مي خوانديم ، پس از اين آشنايي سؤالاتي براي مان مطرح شد ، از جمله اين که اصلاً اينجا آمده ايم براي چه ؟ و حالا که آمده ايم وظيفه ما چيست ؟ چه کار بايد بکنيم ؟ آيا با آمدن به زندان همه چيز تمام شد ؟ اشتباه حزب يا ما در کجا بود ؟ و اين سؤالات ما را به فکر وا داشت .
به اين نتيجه رسيديم که قبل از پرداختن به سازندگي جامعه لازم است که ابتدا خود را ساخته باشيم ، ديديم که زندان فرصت خوبي براي خودسازي است ، دوستان کار را با گفتن خاطرات و اين که چه شد حزب کشف شد شروع کردند ، بعدها به بررسي نقاط ضعف و اشتباهات حزب نيز پرداختند .
در راستاي حرکت جديد در زندان کلاس تفسير قرآن از طرف حجت الاسلام و المسلمين محمد جواد حجتي کرماني برقرار شد ، ما با علاقه زايد الوصفي در آن شرکت مي کرديم ، آقاي عباس آقا زماني ( ابوشريف ) تمام آيات جهاد را در قرآن جمع آوري و در اختيار ما مي گذاشت و ما در فرصت هاي مناسب به حفظ و فراگيري آن مي پرداختيم .
زحمات آقاي محمد جواد حجتي کرماني (5) در زندان شهرباني و بعد از آن حقيقتاً ستودني است ، تلاش ها و تبليغات وي در آشنايي بيشتر و عميق ما با معارف اسلامي سهم بسزايي داشت و توانست روحيات ما را در بيدادگاه هاي رژيم تقويت کند .
در اين مدت ما تقريباً وقت تلف شده اي نداشتيم و وقت هايمان با برنامه هاي مختلف مانند: ورزش ، کلاس قرآن ، جلسات و مباحث اعتقادي ، اخلاقي ، خاطرات و ... مي گذشت . در اين فضا دوستان حزب ملل اسلامي به واسطه اين شرايط و برنامه ها توانستند شناخت خوبي نسبت به هم پيدا کنند ، همين شناخت ها در داخل و بيرون از زندان مبناي بسياري از حرکت هاي انقلابي شد .
ما به همين منوال نزديک به سه ماه در زندان شهرباني بسر برديم و براي طي دوران محاکمه در دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر به زندان ( پادگان ) جمشيديه منتقل شديم .
پاورقيها ________________________
1- آقاي محمد باقر صنوبري در بخشي از خاطرات خود بيان مي دارد : " .... شب جمعه مورخه 20/7/1344 چند جزوه درسي و مدارک حزبي از جمله مرامنامه حزب و ماهنامه خلق را در کيف سياه رنگ خود جا دادم ، آنها را براي دعوت از دو تن از برادران مورد اعتمادم مي خواستم ، آنها در شرف تحليف و عضويت رسمي در حزب بودند ....
ساعت 2 يا 3 بعد از نيمه شب بود که از خانقاه بيرون آمدم ... نزديک آرامگاه رضاشاه ملعون که رسيدم با دو نفر افسر و مأمور شهرباني مواجه شدم ، آنها سؤالاتي کردند و من جواب گفتم . از محتواي داخل کيف سؤال کردند گفتم کتاب و دفاتر من است ، کيف را از من گرفتند که داخل آن را بازديد کنند و من در کمال خونسردي ايستاده بودم و با آنها صحبت مي کردم و در باطن فکر مي کردم وظيفه من در اين موقع چيست ؟ اگر الان مدارک حزبي را ببينند و از وجود حزب مخفي ما باخبر شوند من چه کار کنم ؟ ....
چند لحظه فکر کردم ، من متعهدم که نگذارم کسي از وجود اين نشريات و مدارک آگاه شود ... تنها راه حلي که به ذهنم رسيد اين بود که کيف را به سرعت قاپ زده و فرار کنم . چنين کردم و گريختم و آنها با سر و صدا دنبالم دويدند .
دو نفر از مقابل مي آمدند و وقتي صداي ايست را شنيدند با فرض اين که خلاف کاري را ديده اند راه را بر من بسته و حمله کردند ، من با چالاکي از دست آنها گريخته و کيف را با نهايت زوري که داشتم به طرف بام ساختمان مجاور پرت کردم تا شايد مفقود و يا موقتاً از دسترس آنها خارج شود ....
به دويدن ادامه داده و به سمت باغات و مزارع رفتم ، ولي مأمورين به من رسيدند و مرا دستگير نمودند .... و بعد از جستجو کردند و از ساختمان مجاور کيف را يافتند .... مرا به کلانتري برده و در زير زمين کلانتري به شدت کتک زده و اهانت کردند تا اعتراف کنم ، ولي من تنها گفتم : " مکتوم است . "
دوستان آقاي محمد باقر صنوبري بعدها به شوخي به وي لقب کاشف حزب را دادند و جمله معروف " مکتوم است " او را به مزاح در طول مدت زندان و بعد آن در ادبيات گفتاري خود به کار مي بردند .
2- مرحوم سيد محمد سيد محمودي قمي ( طباطبايي ) فرزند حجت الاسلام و المسلمين حاج مصطفي طباطبايي فردي متدين و با صلابت بود که به خاطر عضويت در کميته مرکزي حزب ملل اسلامي پس از شکنجه فراوان در پس از گذر از دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر به زندان ابد محکوم شد و حدود 14 سال در زندان به سر برد و با پيروزي انقلاب اسلامي همراه رهبر حزب ملل اسلامي ( سيد محمد کاظم بجنوردي ) و ابوالقاسم سرحدي زاده آزاد شد .
او پس از آزادي نيز با تمام وجود ، خالصانه و بي ادعا به ايران و اسلام و تحکيم انقلاب خدمت نمود ، او هيچگاه به دنبال نام و نان نبود و در کارهايش رضايت حق تعالي را مد نظر داشت ، از اين رو به سوي مسئوليت و مقام نرفت و تنها به فعاليت در يک تعاوني براي خدمت به محرومان پرداخت . او سرانجام در سال 1367 در 44 سالگي دار فاني را وداع گفت .
3- آدرس دفتر مرکزي حزب ملل اسلامي : خيابان ري ، خيابان صفاري بود .
4- حسن حامد عزيزي ، دبير حزب ملل اسلامي بود ، او پس از دستگيري پس از کمي شکنجه تمامي اسناد ، مدارک ، کدها و اسامي اعضا را در اختيار اطلاعات شهرباني قرار داد ، او فردي ضعيف الجثه و تحت تأثير افکار رهبر حزب بود .
در زندان فقط در امر عبادي همراه با ساير زندانيان بود ، او فردي آرام و ساکت بود و دخالتي در ساير امور نداشت ، پس از آزادي تمايلي به فعاليت هاي سياسي از خود نشان نداد و به زندگي روزمره خويش مشغول شد .
5- حجت الاسلام و المسلمين محمد جواد حجتي کرماني فرزند عبدالحسن در سال 1311 در خانواده اي روحاني در کرمان متولد شد ، از کودکي به فراگيري علوم اسلامي همت گماشت و در جواني ملبس به لباس مقدس روحانيت شد . ذهن او از همان کودکي و جواني به ظلم ها و ستم هاي رژيم شاه و عوامل آن حساس بود .
او در سال 1330 به قم عزيمت نمود و از محضر آيات عظام اسلام بهره برد ، در سال هاي 1340 و 1341 در کرمان به سازماندهي جوانان ، تشکيل جلسات وعظ و سخنراني ، نشر جزوات و کتب سودمند در راه آشنايي جوانان با فرهنگ اسلام مبادرت کرد ، او براي مقابله با تبليغات مسيحيت در کرمان با اسقف بزرگ مسيحي و کشيش کليساي کرمان به بحث و مناظره پرداخت و در همين رابطه کتاب جلوه مسيح را تأليف و منتشر کرد .
در بهمن سال 1343 پس از ترور حسنعلي منصور به دست شهيد محمد بخارايي در مسجد جامع تهران سخنراني کرد و در پي آن دستگير و چند ماه زنداني شد ، او پس از آزادي از زندان در سال 44 به عضويت حزب ملل اسلامي در آمد و به دنبال کشف حزب به همراه 55 نفر ديگر دستگير شد و پس از محاکمه در دادگاه هاي بدوي و تجديد نظر نظامي به 10 سال زندان محکوم شد .
دفاعيات آقاي حجتي کرماني در بيدادگاه هاي رژيم از دفاعيات کم نظير و مثال زدني و از برگ هاي زرين تاريخ انقلاب اسلامي است ، دوران محکوميت را در زندان هاي موقت شهرباني ، جمشيديه ، کميته مشترک ضد خرابکاري ، قصر ، اوين ، برازجان و کرمان سپري کرد و در پاييز سال 54 آزاد شد و به فعاليت انقلابي خود ادامه داد .
او در مدت 10 سال زندان خود منشأ خدمات زيادي براي زندانيان بود و توانست افراد زيادي را با قرآن انس دهد و از سقوط آنها به دامان مارکسيسم جلوگيري کند ، وي در سال 56 به خاطر ايراد سخنراني در مراسم چهلمين روز شهادت مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي خميني در مسجد اعظم قم و قرائت قطعنامه 14 ماده اي بار ديگر دستگير و به ايرانشهر تبعيد شده و در آنجا چند ماه در کنار حضرت آيت الله خامنه اي که ايشان هم در آنجا در تبعيد بودند بسر برد و در فروردين 57 از ايرانشهر به سنندج و مدتي بعد به جيرفت منتقل شد .
او پس از واقعه خونين 17 شهريور 57 بازداشت و مدتي در زندان کميته مشترک زنداني شد ، حجتي کرماني در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به کرمان بازگشت و همگام با مردم به پا خواسته کرمان به مبارزه خود ادامه داد .
او پس از پيروزي انقلاب اسلامي نخستين امام جمعه کرمان بود ، در سال 58 به همراه شهيد باهنر از سوي مردم کرمان به نمايندگي مجلس خبرگان برگزيده شد ، يک سال بعد به عنوان نماينده مردم تهران وارد مجلس شوراي اسلامي شد ، او بعد از اين دوره به مست مشاور فرهنگي رئيس جمهور در دوره رياست جمهوري آيت الله خامنه اي برگزيده شد .
وي اکنون با مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامي ايران ، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امور خارجه و روزنامه اطلاعات همکاري دارد .
لینک کپی شد
نظر شما


