قسمت 18 - زندان شماره 2 ، بند شماره 4

کد خبر: ۱۱۵۲۶۶
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۶:۰۲ - 24January 2008
«زندان شماره 2 ، بند شماره 4»

به کوشش محسن کاظمي


ضرب الاجل تعيين شده رو به پايان بود و ما خود را براي اعتصاب غذا آماده مي کرديم که سرگرد تيموري آمد و گفت که فکر نکنيد ما از ضرب الاجل و تهديد شما ترسيديم ، بلکه به خاطر جا و فضايي که ايجاد شده شما را از اينجا به زندان شماره 3 مي بريم ، ولي بايد سه نفر به بند 4 زندان شماره 2 بروند . به اين ترتيب من به همراه دو نفر ديگر از دوستان به بند 4 زندان شماره 2 رفتيم و بقيه را به زندان شماره 3 بردند .
قبل از ما رهبر و هفت نفر از بچه هاي دفتر مرکزي حزب را به اين بند آورده بودند ، آيت الله محي الدين انواري ، حجت الاسلام شيخ فضل الله محلاتي و حاج علي نوروزي از ديگر زندانيان اين بند بودند که کاملاً در جريان مخالفت و مقاومت ما در زندان شماره 1 قرار داشتند ، وقتي ما وارد بند شديم با استقبال گرمي مواجه شديم و با ديدن بچه هاي حزب و زنده بودن آقاي بجنوردي خيلي خوشحال شديم . بند 4 زندان شماره 2 از نظر زندگي جايي سخت و بدون امکانات بود ، تنها امکان مالي همان 12 ريالي بود که به هر زنداني مي دادند تا با آن غذا تهيه کند ، البته به هر نفر هر روز 2 عدد نان نيز مي دادند .
امورات زندانيان به سختي مي گذشت ، به دليل محدوديت روزهاي ملاقات و همچنين عدم تمکن مالي ملاقات کنندگان ، امکان دريافت کمک از آنها نبود . ضمناً اگر امکان دريافت چنين کمکي هم بود ما دريافت و طلب آن را دور از شأن خود مي دانستيم . اوقات ما در آنجا صرف حضور در کلاس هاي ديني و مذهبي و ورزش مي شد . آيت الله محي الدين انواري (1)کلاس هايي در اتاق خود برگزار مي کرد که من هر روز در کلاس هاي عمومي بعد از نماز صبح حاضر مي شدم ، برخي دوستان هم در کلاس هاي تخصصي فقه و حوزوي وي شرکت مي کردند .
آيت الله انواري که از نزديک شاهد تنگناهاي مالي و مشکلات غذايي ما بود در نامه اي به آيت الله ميلاني شرايط ما را تشريح کرد و در آن قيد کرد که البته اينها حاضر به دريافت کمک از ديگران نيستند و عزت نفس خود را نمي شکنند .
پس از چندي آيت الله ميلاني مبلغ هفت هزار تومان براي کمک به زندانيان فرستاد ، آقاي انواري ما را صدا کرد و گفت که خبر شرايط بد زندگي شما را خدمت آيت الله ميلاني برده اند و او هم براي گشايش و کمک هفت هزار تومان برايتان فرستاده است .
طبيعي بود که ما از پذيرش آن سر باز زديم ، آقاي انواري در مقابل واکنش ما گفت که ايشان مرجع تقليد است و رد کردن کمک ايشان صحيح نيست ، دلايل ديگري نيز ارائه کرد ، ما آن را پذيرفتيم اما مشروط به اين که اين پول در دست وي باقي بماند تا هر وقت با کسري مواجه شديم او به تدريج در اختيارمان قرار دهد .
يکي از اوقات مفرح زندانيان زماني بود که به ورزش مي پرداختند و روحيه خود را با ورزش شاداب نگه مي داشتند ، البته اصلي ترين ورزش در آنجا با توجه به شرايط و امکانات تنها واليبال بود ، من نيز به دليل اين که قبلاً معلم ورزش بودم اين فرصت ها را از دست نمي دادم و به صورت حرفه اي ورزش مي کردم .
از مسائل ناراحت کننده و آزار دهنده براي من پخش موسيقي مبتذل در فضاي زندان بود ، در اين ميان نسبت به صداي مسحور کننده يکي از خوانندگان زن بسيار حساس شده بودم ، روزي تصميم گرفتم که چند راديوي زندان را در هم بشکنم و خرد کنم ، لذا با آقاي نور صادقي (2) مشورت کردم ، او مخالفت کرد و گفت که فايده اي ندارد .
به وي گفتم حداقل نتيجه اين است که بعد از درگيري و از بين رفتن راديوها مرا به جاي ديگر تبعيد خواهند کرد و ديگر اينجا نخواهم بود تا اين صداي نفرين شده را بشنوم ، او گفت که هر جا بروي و تبعيد شوي همين شرايط است .
فرداي اين گفتگو بعد از نماز صبح آيت الله انواري رو به من کرد و گفت : " احمد ! اين چه کاري است که تو مي خواهي بکني ؟ " گفتم که کدام کار ؟ گفت : " آقاي نور صادقي به من گفته است که تو مي خواهي چه کار کني ؟ "
ديدم وي از همه چيز مطلع است و انکار آن فايده اي ندارد ، شروع کردم به توضيح دادن و دليل آوردن . حاج آقا گفت : " کار شما ، کار بسيار بدي است ، مطمئن باش شما به خاطر اين که از سر اجبار و بدون ميل شخصي آن را گوش مي دهيد گناه نمي کنيد . "
حاج آقا نيمي از وقت کلاس را به صحبت در اين خصوص پرداخت ، وي گفت که حتي اگر شنيدن اين صدا لذتي هم داشته باشد چون شنيدن آن نه از روي ميل بلکه از سر اجبار است گناهي ندارد ، به اين ترتيب با دريافت نظر آيت الله انواري از اين کار و تصميم صرف نظر کردم .
در زندان گاهي ناخواسته براي بچه ها مشکل پيش مي آمد که با دشواري قابل رفع و رجوع بود ، از جمله فردي معروف به امير موبور يا امير موزرد از بچه محل هاي آقاي امير سرحدي زاده بود که در زندان عادي به سر مي برد ، او از طريق نظافتچي با بند ما ارتباط برقرار کرد و خبرهايي به آنجا آورد ، در اين ميان ارتباط وي با مرحوم ناصر نراقي (3) عميق شد .
رفته رفته آنها با هم صميميت و رفاقت يافتند ، يک روز امير موبور براي ناصر پيغام فرستاد که من مي خواهم يک جفت کفش بياورم ولي مي ترسم که مأمورين آن را پاره کنند و تختش را در بياورند ، چون تو زنداني سياسي هستي اگر آن را بياوري مشکلي پيش نمي آيد .
ناصر نراقي پذيرفت و يک جفت کفش را که مادر امير موبور آورده بود گرفت و بعد به سلامت به امير رساند . دو روز بعد چند مأمور با امير موزرد به بند ما وارد شدند ، از سر و صورت امير معلوم بود که کتک زيادي خورده است ، او وقتي به ناصر رسيد گفت : " ناصر نراقي اينه ! "
قضايا براي ما گنگ و مبهم بود ، از مأمورين سؤال کرديم ولي جواب مشخصي ندادند ، ناصر را با خود به زير هشت (4) بردند . پس از چند ساعت مشخص شد که امير موزرد از سادگي و صداقت ناصر سوءاستفاده کرده است . گويا مأمورين دو روز پس از ورود کفش ها متوجه وجود مواد مخدر ( هروئين ) در سطح زندان مي شوند که پس از تحقيق و جستجو به امير موزرد مي رسند .
پس از روشن شدن قضايا با بچه ها به سراغ مأمورين و مسئولين زندان رفتيم و گفتيم که ناصر هيچ اطلاعي از وجود مواد مخدر در کفش نداشته و تنها قصد او اين بوده که کمکي به امير کرده باشد .
بعد کمي هم تقصير را معطوف به خودشان کرديم که چرا کنترل لازم را به عمل نياورده اند و در نهايت تهديد کرديم که اگر با ناصر برخورد کنيد و او را به انفرادي ببريد و يا تبعيدش کنيد ما هم از خود عکس العمل نشان خواهيم داد ، بالاخره با گفتگو و مذاکره بيشتر ناصر از اين مخمصه نجات يافت .
در ارديبهشت ماه سال 1354 خبر آوردند که با تلاش پيگير خانواده آقاي موسوي بجنوردي و وساطت آيت الله حکيم حکم اعدام وي با يک درجه تخفيف به حبس ابد تبديل شده است ، به اين ترتيب خيال ما آسوده شد که او هم زنده خواهد ماند .


پاورقي ها:
1- آيت الله محي الدين انواري متولد 1305 در همدان ، از پايه گذاران هسته روحانيت هيئت هاي مؤتلفه اسلامي است که پس از اعدام انقلاب حسنعلي منصور دستگير و به 15 سال زندان محکوم شد . او پس از پيروزي انقلاب اسلامي به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي انتخاب شد و مدتي هم نماينده حضرت امام (ره) در شهرباني بود ، وي اکنون از اعضاي مرکزي جامعه روحانيت مبارز مي باشد .
2- سيد علي نور صادقي پسر عموي سيد محمد مير محمد صادقي است ، او از افراد کميته مرکزي حزب ملل اسلامي محسوب مي شد ، هنگام دستگيري دانشجوي رشته فيزيک بود ، او در دادگاه بدوي به حبس ابد و در دادگاه تجديد نظر به 15 سال زندان محکوم شد ، بعدها با يک درجه تخفيف و پس از گذر از 8 سال زندان آزاد شد . او در مدت محکوميت خود چند بار به زندان هاي مختلف از جمله زندان شهرستان رشت تبعيد شد .
3- ناصر نراقي رحمة الله عليه فرزند اصغر متولد سال 1322 توانست با چالاکي از حلقه محاصره نيروهاي نظامي در کوههاي شاه آباد بگريزد ، ولي متأسفانه در روزهاي بعد هنگامي که به مدرسه رفته بود شناسايي و دستگير شد . او در دادگاه به 8 سال زندان محکوم شد ، وي فردي بسيار متدين و مؤمن و از سلامت روحي و نفساني خوبي برخوردار بود و به مبارزه علاقه وافري داشت ، او پس از آزادي از زندان به سازمان مجاهدين خلق پيوست ولي در سال 1354 پس از علني شدن انحرافات ايدئولوژيک آن از ساز

 

خاطرات احمد احمد

(قسمت هيجدهم)

«زندان شماره 2 ، بند شماره 4»

به کوشش محسن کاظمي


ضرب الاجل تعيين شده رو به پايان بود و ما خود را براي اعتصاب غذا آماده مي کرديم که سرگرد تيموري آمد و گفت که فکر نکنيد ما از ضرب الاجل و تهديد شما ترسيديم ، بلکه به خاطر جا و فضايي که ايجاد شده شما را از اينجا به زندان شماره 3 مي بريم ، ولي بايد سه نفر به بند 4 زندان شماره 2 بروند . به اين ترتيب من به همراه دو نفر ديگر از دوستان به بند 4 زندان شماره 2 رفتيم و بقيه را به زندان شماره 3 بردند .
قبل از ما رهبر و هفت نفر از بچه هاي دفتر مرکزي حزب را به اين بند آورده بودند ، آيت الله محي الدين انواري ، حجت الاسلام شيخ فضل الله محلاتي و حاج علي نوروزي از ديگر زندانيان اين بند بودند که کاملاً در جريان مخالفت و مقاومت ما در زندان شماره 1 قرار داشتند ، وقتي ما وارد بند شديم با استقبال گرمي مواجه شديم و با ديدن بچه هاي حزب و زنده بودن آقاي بجنوردي خيلي خوشحال شديم . بند 4 زندان شماره 2 از نظر زندگي جايي سخت و بدون امکانات بود ، تنها امکان مالي همان 12 ريالي بود که به هر زنداني مي دادند تا با آن غذا تهيه کند ، البته به هر نفر هر روز 2 عدد نان نيز مي دادند .
امورات زندانيان به سختي مي گذشت ، به دليل محدوديت روزهاي ملاقات و همچنين عدم تمکن مالي ملاقات کنندگان ، امکان دريافت کمک از آنها نبود . ضمناً اگر امکان دريافت چنين کمکي هم بود ما دريافت و طلب آن را دور از شأن خود مي دانستيم . اوقات ما در آنجا صرف حضور در کلاس هاي ديني و مذهبي و ورزش مي شد . آيت الله محي الدين انواري (1)کلاس هايي در اتاق خود برگزار مي کرد که من هر روز در کلاس هاي عمومي بعد از نماز صبح حاضر مي شدم ، برخي دوستان هم در کلاس هاي تخصصي فقه و حوزوي وي شرکت مي کردند .
آيت الله انواري که از نزديک شاهد تنگناهاي مالي و مشکلات غذايي ما بود در نامه اي به آيت الله ميلاني شرايط ما را تشريح کرد و در آن قيد کرد که البته اينها حاضر به دريافت کمک از ديگران نيستند و عزت نفس خود را نمي شکنند .
پس از چندي آيت الله ميلاني مبلغ هفت هزار تومان براي کمک به زندانيان فرستاد ، آقاي انواري ما را صدا کرد و گفت که خبر شرايط بد زندگي شما را خدمت آيت الله ميلاني برده اند و او هم براي گشايش و کمک هفت هزار تومان برايتان فرستاده است .
طبيعي بود که ما از پذيرش آن سر باز زديم ، آقاي انواري در مقابل واکنش ما گفت که ايشان مرجع تقليد است و رد کردن کمک ايشان صحيح نيست ، دلايل ديگري نيز ارائه کرد ، ما آن را پذيرفتيم اما مشروط به اين که اين پول در دست وي باقي بماند تا هر وقت با کسري مواجه شديم او به تدريج در اختيارمان قرار دهد .
يکي از اوقات مفرح زندانيان زماني بود که به ورزش مي پرداختند و روحيه خود را با ورزش شاداب نگه مي داشتند ، البته اصلي ترين ورزش در آنجا با توجه به شرايط و امکانات تنها واليبال بود ، من نيز به دليل اين که قبلاً معلم ورزش بودم اين فرصت ها را از دست نمي دادم و به صورت حرفه اي ورزش مي کردم .
از مسائل ناراحت کننده و آزار دهنده براي من پخش موسيقي مبتذل در فضاي زندان بود ، در اين ميان نسبت به صداي مسحور کننده يکي از خوانندگان زن بسيار حساس شده بودم ، روزي تصميم گرفتم که چند راديوي زندان را در هم بشکنم و خرد کنم ، لذا با آقاي نور صادقي (2) مشورت کردم ، او مخالفت کرد و گفت که فايده اي ندارد .
به وي گفتم حداقل نتيجه اين است که بعد از درگيري و از بين رفتن راديوها مرا به جاي ديگر تبعيد خواهند کرد و ديگر اينجا نخواهم بود تا اين صداي نفرين شده را بشنوم ، او گفت که هر جا بروي و تبعيد شوي همين شرايط است .
فرداي اين گفتگو بعد از نماز صبح آيت الله انواري رو به من کرد و گفت : " احمد ! اين چه کاري است که تو مي خواهي بکني ؟ " گفتم که کدام کار ؟ گفت : " آقاي نور صادقي به من گفته است که تو مي خواهي چه کار کني ؟ "
ديدم وي از همه چيز مطلع است و انکار آن فايده اي ندارد ، شروع کردم به توضيح دادن و دليل آوردن . حاج آقا گفت : " کار شما ، کار بسيار بدي است ، مطمئن باش شما به خاطر اين که از سر اجبار و بدون ميل شخصي آن را گوش مي دهيد گناه نمي کنيد . "
حاج آقا نيمي از وقت کلاس را به صحبت در اين خصوص پرداخت ، وي گفت که حتي اگر شنيدن اين صدا لذتي هم داشته باشد چون شنيدن آن نه از روي ميل بلکه از سر اجبار است گناهي ندارد ، به اين ترتيب با دريافت نظر آيت الله انواري از اين کار و تصميم صرف نظر کردم .
در زندان گاهي ناخواسته براي بچه ها مشکل پيش مي آمد که با دشواري قابل رفع و رجوع بود ، از جمله فردي معروف به امير موبور يا امير موزرد از بچه محل هاي آقاي امير سرحدي زاده بود که در زندان عادي به سر مي برد ، او از طريق نظافتچي با بند ما ارتباط برقرار کرد و خبرهايي به آنجا آورد ، در اين ميان ارتباط وي با مرحوم ناصر نراقي (3) عميق شد .
رفته رفته آنها با هم صميميت و رفاقت يافتند ، يک روز امير موبور براي ناصر پيغام فرستاد که من مي خواهم يک جفت کفش بياورم ولي مي ترسم که مأمورين آن را پاره کنند و تختش را در بياورند ، چون تو زنداني سياسي هستي اگر آن را بياوري مشکلي پيش نمي آيد .
ناصر نراقي پذيرفت و يک جفت کفش را که مادر امير موبور آورده بود گرفت و بعد به سلامت به امير رساند . دو روز بعد چند مأمور با امير موزرد به بند ما وارد شدند ، از سر و صورت امير معلوم بود که کتک زيادي خورده است ، او وقتي به ناصر رسيد گفت : " ناصر نراقي اينه ! "
قضايا براي ما گنگ و مبهم بود ، از مأمورين سؤال کرديم ولي جواب مشخصي ندادند ، ناصر را با خود به زير هشت (4) بردند . پس از چند ساعت مشخص شد که امير موزرد از سادگي و صداقت ناصر سوءاستفاده کرده است . گويا مأمورين دو روز پس از ورود کفش ها متوجه وجود مواد مخدر ( هروئين ) در سطح زندان مي شوند که پس از تحقيق و جستجو به امير موزرد مي رسند .
پس از روشن شدن قضايا با بچه ها به سراغ مأمورين و مسئولين زندان رفتيم و گفتيم که ناصر هيچ اطلاعي از وجود مواد مخدر در کفش نداشته و تنها قصد او اين بوده که کمکي به امير کرده باشد .
بعد کمي هم تقصير را معطوف به خودشان کرديم که چرا کنترل لازم را به عمل نياورده اند و در نهايت تهديد کرديم که اگر با ناصر برخورد کنيد و او را به انفرادي ببريد و يا تبعيدش کنيد ما هم از خود عکس العمل نشان خواهيم داد ، بالاخره با گفتگو و مذاکره بيشتر ناصر از اين مخمصه نجات يافت .
در ارديبهشت ماه سال 1354 خبر آوردند که با تلاش پيگير خانواده آقاي موسوي بجنوردي و وساطت آيت الله حکيم حکم اعدام وي با يک درجه تخفيف به حبس ابد تبديل شده است ، به اين ترتيب خيال ما آسوده شد که او هم زنده خواهد ماند .


پاورقي ها:
1- آيت الله محي الدين انواري متولد 1305 در همدان ، از پايه گذاران هسته روحانيت هيئت هاي مؤتلفه اسلامي است که پس از اعدام انقلاب حسنعلي منصور دستگير و به 15 سال زندان محکوم شد . او پس از پيروزي انقلاب اسلامي به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي انتخاب شد و مدتي هم نماينده حضرت امام (ره) در شهرباني بود ، وي اکنون از اعضاي مرکزي جامعه روحانيت مبارز مي باشد .
2- سيد علي نور صادقي پسر عموي سيد محمد مير محمد صادقي است ، او از افراد کميته مرکزي حزب ملل اسلامي محسوب مي شد ، هنگام دستگيري دانشجوي رشته فيزيک بود ، او در دادگاه بدوي به حبس ابد و در دادگاه تجديد نظر به 15 سال زندان محکوم شد ، بعدها با يک درجه تخفيف و پس از گذر از 8 سال زندان آزاد شد . او در مدت محکوميت خود چند بار به زندان هاي مختلف از جمله زندان شهرستان رشت تبعيد شد .
3- ناصر نراقي رحمة الله عليه فرزند اصغر متولد سال 1322 توانست با چالاکي از حلقه محاصره نيروهاي نظامي در کوههاي شاه آباد بگريزد ، ولي متأسفانه در روزهاي بعد هنگامي که به مدرسه رفته بود شناسايي و دستگير شد . او در دادگاه به 8 سال زندان محکوم شد ، وي فردي بسيار متدين و مؤمن و از سلامت روحي و نفساني خوبي برخوردار بود و به مبارزه علاقه وافري داشت ، او پس از آزادي از زندان به سازمان مجاهدين خلق پيوست ولي در سال 1354 پس از علني شدن انحرافات ايدئولوژيک آن از سازمان کناره گرفت .
4- مکاني که دفتر و تشکيلات اداري و بازجويي زندان در آن قرار داشت و مقر زندانبانان بود .
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین