حقوقدان سوري: ترور مغنيه تروريسم دولتي است
والدين وي، همانند اكثر مردمان آن زمان ، در فقر به سر ميبردند، اما در عين حال بسيار متدين و پرهيزكار بودند. شهيد «عاشوري» در سنين كودكي به« مكتبخانه» رفت و توانست علاوه بر ختم قرآن كريم، خواندن و نوشتن را نيز به ميزان معمول و متعارف فرا بگيرد. بااينكه به تحصيلِ علم، اشتياق فراواني داشت، اما در روستاي محل سكونتش مدرسهاي وجود نداشت و لذا بالإجبار از فراگـيري علم و دانش محروم ماند. او در سنين نوجواني به كار دامداري و كشاورزي كه مرسومترين مشاغل گذشته بودند، مشغول شد و چند صباحي نيز به كشورهاي عربي حوزة خليجفارس مسافرت نمود و به مدت چندسال نيز به اين كار ادامه داد. شهيد در سن بيست و چهارسالگي با دخـتري از اهالي روستاي محل سكونت خود ، به نام «ليلا وُراوي» ازدواج نمود كه حاصل آن شش فرزند پسر و سه فرزند دختر ميباشد. شهيد در سالهايي كه به كشورهاي عربي مسافرت ميكرد، در سال 1342 هجري شمسي از طريق يكي از اين كشورها رهسپار مكّة معظّمه شد و به انجام فريضة حج نائل آمد. وي پس از بازگشت از خانة خدا ديگر به مسافرت به كشورهاي عربي ادامه نداد و از آن زمان به بعد غالباً به كار بنّايي و بعضاً به كار كشاورزي مشغول شد. او در سنين جواني از روستاي «فقيهحسنان» مهاجرت كرد و به روستاي «ملگاودان» نقل مكان نمود و به مدت چندين سال در آنجا زندگي كرد. پس از آن به شهر «خورموج» مهاجت كرد و تا زمان شهادت در آنجا ماند و در آنجا نيز به شغل بنّايي پرداخت. با اوج گرفتن مبارزات انقلابيِ ملت مسلمان ايران به رهـبري حضرت امام خميني(رض) در سالهال 1356 و 1357، شهيد «عاشوري» نيز با بصيرت و ژرفنگري بالاي خود، در اكثر برنامههايي كه عليه رژيم طاغوت تدارك ديده ميشد، سهيم بود و فعّالانه در آنها شركت ميكرد. پس از شروع جنگ تحميلي، جهت دفاع از كيان نظام اسلامي، تصميم به حضور در جبهه گرفت، لذا در تاريخ 6/1/1362 راهي جبهه شد و در ناوتيپ اميرالمؤمنين(ع) در جبهههاي جنوب حضور يافت و در عمليات،« والفجر مقدّماتي» و« والفجر 2» شركت نمود. وي در تاريخ 6/4/1362 از جبهه بازگشت و پس از آن نيز فعّالانه در برنامههاي مختلف بسيج و به خصوص در جمعآوري كمكهاي مردمي براي رزمندگان اسلام كوشا بود.
شهيد حاج«محمد عاشوري» در 4/4/1367 در حاليكه همراه با تني چند از همرزمانش در جادة اهواز ـ خرّمشهر در حركت بودند، با بمباران هوايي دشمن مواجه شدند و همگي آنها از جمله اين شهيد بزرگوار در اثر سوختگي شديد، به فيض عُظمادي شهادت نائل گرديدند.
او انسان والايي بود كه به مدد برخورداري از خصايل ارزندة انساني، به درجات بالايي از انسانيت، نائل شده بود. آنچه كه از گفتهها و خاطرات خانواده، دوستان و بستگان شهيد، مستفاد ميشود، اين است كه ايشان فردي بود رؤوف و مهربان؛ به طوري كه اين مهرباني و نرمخويي، در همة جنبههاي مختلف زندگي ايشان، متبلور و نمايان بود. شغل ايشان بنّايي بود و همواره با حالت خستگي و كوفتگيِ ناشي از اين كار پرزحمت و طاقتفرسا، به منزل بر ميگشت؛ اما آنچه كه در رفتار ايشان كاملاً مشهود بود، اين بود كه هرگـز خستگيِ كاري، سبب بدخلقي و كمحوصلگي ايشان در خانواده نميشد و از همينرو همسر و فرزندانش با تمام وجود از او راضي بودند و از صميم قلب، او را دوست داشتند و لذا موضوع شهادت ايشان حتي تا لحضاتي پيش از ورود پيكر مطهّرش به منزل، جهت وداع آخرين، برايشان باوركردني نبود.
شهيد عاشوري در رسيدگي به یتیمان، بسيار حساس بودند و لحظهاي از انديشة آنان غافل نميشدند. همسر گرامي شهيد در اين باره ميگويد: «ايشان هميشه عادت داشتند كه به خانوادههاي ايتام سركشي نمايند. از لحاظ مالي متمكّن بودند و قبل از فرارسيدن ماه مبارك رمضان، مواد غذايي را خـريداري ميكردند و شخصاً به مـنزل ايتام ميبردند تا آنان حـتّيالأمكان در اين ماه مـبارك، مشكلي نداشته باشند.» نكتة مهمّي كه در اين باره لازم به ذكر است، اين است كه اين شهيدِ عزيز، تمام مساعدتها و انفاقهاي خود را بيمنّت و بدون ريا و شهرتطلبي انجام ميداد و از رهگذر اين امور، فقط و فقط رضاي خدا را جستجو ميكرد.
از برجستهترين فرازهاي زندگي پربركت شهيد عاشوري، حضور پرشور ايشان در برنامههاي انقلابي سالهاي پـيروزي انقلاب بود. ايشان باتمام وجود و با همة هستي خود با رژيم طاغوت و مظاهر طاغوتي آن رژيم ستمشاهي در ستيز و مبارزه بود.
ارادتي آتشين به امام راحل (ره) داشت و پيرو حقيقي راه آن بزرگوار محسوب ميشد و در اين راه مقدس، همة مرارتها را به جان ميخريد. او در دوران سياه حاكميت رژيم طاغون و در شرايط وجود خفقان و سركوب، اعلامـيههاي امام امت(ره) را با زحمات بسيار تهيه ميكرد و به دور از چشم مأموران رژيم منحوس پهلوي، در بين مردم توزيع مينمود. همسرش ميگويد: «شهيد حاج محمّد دوستدار حقيقي امام امت(ره) بودند. يك وقت اعلام شد كه حضرت امام(ره) بناست كه به شهرهاي اهواز و شيراز تشريف بياورند. علـيرغم اينكه اين خـبر هنوز به طور كامل قطعيّت نيافته بود، شهيد عـزم خود را جـزم كرد كه به اين دو شهر بروند و به زيارت آن بزرگوار نائل آيند. از اين رو تمام كارهاي خود را رها كرد و ما را به همسايهها سپـرد و راهي شـيراز و سپس اهواز شد تا بتواند آن عـزيز و بزرگوار را از نزديك زيارت نمايد.»
شهيد ،نسبت به پايبندي به شعائر ديني بسيار كوشا بود. او هميشه نماز را در اول وقت و با حضور قلب در مسجد به جا ميآورد. علاوه بر اين او به همة ابعاد مسائل مختلف دين، اهمّيت ميداد و توجّه به يك بُعد از دين، او را از توجه به سير ابعاد ديگر، غافل نميساخت. به گفتة همسرشان، اين شهيد عزيز در مسائل ديني همواره طـبق دستور مـراجع عظام تقليد رفتار ميكرد و در همين راستا همواره به خدمت حضرت آيهالله العظمي آقاي حاج میـرزا احمد دشتي نجفي ميرسيد و خمس اموال خود را به ايشان ميداد و دربارة مسايل شرعيِ مختلف، از ايشان كسب نظـر مينمود.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامورایثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهید
شهيد حاج«محمد عاشوري» در 4/4/1367 در حاليكه همراه با تني چند از همرزمانش در جادة اهواز ـ خرّمشهر در حركت بودند، با بمباران هوايي دشمن مواجه شدند و همگي آنها از جمله اين شهيد بزرگوار در اثر سوختگي شديد، به فيض عُظمادي شهادت نائل گرديدند.
او انسان والايي بود كه به مدد برخورداري از خصايل ارزندة انساني، به درجات بالايي از انسانيت، نائل شده بود. آنچه كه از گفتهها و خاطرات خانواده، دوستان و بستگان شهيد، مستفاد ميشود، اين است كه ايشان فردي بود رؤوف و مهربان؛ به طوري كه اين مهرباني و نرمخويي، در همة جنبههاي مختلف زندگي ايشان، متبلور و نمايان بود. شغل ايشان بنّايي بود و همواره با حالت خستگي و كوفتگيِ ناشي از اين كار پرزحمت و طاقتفرسا، به منزل بر ميگشت؛ اما آنچه كه در رفتار ايشان كاملاً مشهود بود، اين بود كه هرگـز خستگيِ كاري، سبب بدخلقي و كمحوصلگي ايشان در خانواده نميشد و از همينرو همسر و فرزندانش با تمام وجود از او راضي بودند و از صميم قلب، او را دوست داشتند و لذا موضوع شهادت ايشان حتي تا لحضاتي پيش از ورود پيكر مطهّرش به منزل، جهت وداع آخرين، برايشان باوركردني نبود.
شهيد عاشوري در رسيدگي به یتیمان، بسيار حساس بودند و لحظهاي از انديشة آنان غافل نميشدند. همسر گرامي شهيد در اين باره ميگويد: «ايشان هميشه عادت داشتند كه به خانوادههاي ايتام سركشي نمايند. از لحاظ مالي متمكّن بودند و قبل از فرارسيدن ماه مبارك رمضان، مواد غذايي را خـريداري ميكردند و شخصاً به مـنزل ايتام ميبردند تا آنان حـتّيالأمكان در اين ماه مـبارك، مشكلي نداشته باشند.» نكتة مهمّي كه در اين باره لازم به ذكر است، اين است كه اين شهيدِ عزيز، تمام مساعدتها و انفاقهاي خود را بيمنّت و بدون ريا و شهرتطلبي انجام ميداد و از رهگذر اين امور، فقط و فقط رضاي خدا را جستجو ميكرد.
از برجستهترين فرازهاي زندگي پربركت شهيد عاشوري، حضور پرشور ايشان در برنامههاي انقلابي سالهاي پـيروزي انقلاب بود. ايشان باتمام وجود و با همة هستي خود با رژيم طاغوت و مظاهر طاغوتي آن رژيم ستمشاهي در ستيز و مبارزه بود.
ارادتي آتشين به امام راحل (ره) داشت و پيرو حقيقي راه آن بزرگوار محسوب ميشد و در اين راه مقدس، همة مرارتها را به جان ميخريد. او در دوران سياه حاكميت رژيم طاغون و در شرايط وجود خفقان و سركوب، اعلامـيههاي امام امت(ره) را با زحمات بسيار تهيه ميكرد و به دور از چشم مأموران رژيم منحوس پهلوي، در بين مردم توزيع مينمود. همسرش ميگويد: «شهيد حاج محمّد دوستدار حقيقي امام امت(ره) بودند. يك وقت اعلام شد كه حضرت امام(ره) بناست كه به شهرهاي اهواز و شيراز تشريف بياورند. علـيرغم اينكه اين خـبر هنوز به طور كامل قطعيّت نيافته بود، شهيد عـزم خود را جـزم كرد كه به اين دو شهر بروند و به زيارت آن بزرگوار نائل آيند. از اين رو تمام كارهاي خود را رها كرد و ما را به همسايهها سپـرد و راهي شـيراز و سپس اهواز شد تا بتواند آن عـزيز و بزرگوار را از نزديك زيارت نمايد.»
شهيد ،نسبت به پايبندي به شعائر ديني بسيار كوشا بود. او هميشه نماز را در اول وقت و با حضور قلب در مسجد به جا ميآورد. علاوه بر اين او به همة ابعاد مسائل مختلف دين، اهمّيت ميداد و توجّه به يك بُعد از دين، او را از توجه به سير ابعاد ديگر، غافل نميساخت. به گفتة همسرشان، اين شهيد عزيز در مسائل ديني همواره طـبق دستور مـراجع عظام تقليد رفتار ميكرد و در همين راستا همواره به خدمت حضرت آيهالله العظمي آقاي حاج میـرزا احمد دشتي نجفي ميرسيد و خمس اموال خود را به ايشان ميداد و دربارة مسايل شرعيِ مختلف، از ايشان كسب نظـر مينمود.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامورایثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهید
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اِنَّ اللهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ يُقاتِلوُنَ فِي سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلونَ وَ يُقْتَلونَ
«خدا، جان و مالِ اهل ايمان را به بهشت، خــريداري كرده است؛ آنها در راه خدا جهاد ميكنند كه دشمنان دين را بكشند يا خود، كشته شوند. اين، وعدة قطعي خداست.»
با نام الله و با نام آن يگانه آفرينندة جهان، وصيتنامة خود را با سخنانِ امام عزيزمان شروع ميكنيم كه ميفرمايد: «اسلام، چيزي است كه همه بايد فداي او بشويم تا اينكه تحقّق پيدا كند.» بله، اسلام به فداكاري و جانبازي ما رزمندگان، احتـياج دارد و درخت اسلام، درختي است كه با خون، پايدار ميماند و ما بايد جان و مال خود را در راه اسلام، فـدا كنيم و در راه آن كشته شويم. اميدوارم كه با كشتهشدنِ ما اسلام، پيروز و پايدار بماند. آنقدر به جبهه ميروم و ميمانم تا بكشم يا شهيد شوم. من وصيتي دارم به دوستان و برادران؛ البته من كوچـكتر از آن هستم كه بتوانم نصيحـتي بكنم. اي جوانان و دوستان! نكند در خواب ذلت بمـيريد. بايد همچون امامحسين(ع) در ميدان نبرد، با دشمن بجنگيم. اي جوانان! مبادا در غفلت بمـيريد كه علي(ع) و دستغيبها، در محراب عبادت با تني تكهتكه، به محضر خدا رفتند. مبادا بيهدف بمـيريد كه علياكبرِ امام حسين(ع)، با هدف، شهيد شد. و وصيتي دارم به مادران؛ كه اي مادران! همچون زينب باشيد و همچون خاندان وهب، جوانانتان را به جبهههاي نبرد بفرستيد و مانعِ جبههرفتنشان نشويد و حـتّي فكر جبهة آنها هم نباشيد. زيرا مادر وهب فرمود: سري را كه در راه خـدا دادهام، پس نميگيرم. محمد عاشوری
اِنَّ اللهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ يُقاتِلوُنَ فِي سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلونَ وَ يُقْتَلونَ
«خدا، جان و مالِ اهل ايمان را به بهشت، خــريداري كرده است؛ آنها در راه خدا جهاد ميكنند كه دشمنان دين را بكشند يا خود، كشته شوند. اين، وعدة قطعي خداست.»
با نام الله و با نام آن يگانه آفرينندة جهان، وصيتنامة خود را با سخنانِ امام عزيزمان شروع ميكنيم كه ميفرمايد: «اسلام، چيزي است كه همه بايد فداي او بشويم تا اينكه تحقّق پيدا كند.» بله، اسلام به فداكاري و جانبازي ما رزمندگان، احتـياج دارد و درخت اسلام، درختي است كه با خون، پايدار ميماند و ما بايد جان و مال خود را در راه اسلام، فـدا كنيم و در راه آن كشته شويم. اميدوارم كه با كشتهشدنِ ما اسلام، پيروز و پايدار بماند. آنقدر به جبهه ميروم و ميمانم تا بكشم يا شهيد شوم. من وصيتي دارم به دوستان و برادران؛ البته من كوچـكتر از آن هستم كه بتوانم نصيحـتي بكنم. اي جوانان و دوستان! نكند در خواب ذلت بمـيريد. بايد همچون امامحسين(ع) در ميدان نبرد، با دشمن بجنگيم. اي جوانان! مبادا در غفلت بمـيريد كه علي(ع) و دستغيبها، در محراب عبادت با تني تكهتكه، به محضر خدا رفتند. مبادا بيهدف بمـيريد كه علياكبرِ امام حسين(ع)، با هدف، شهيد شد. و وصيتي دارم به مادران؛ كه اي مادران! همچون زينب باشيد و همچون خاندان وهب، جوانانتان را به جبهههاي نبرد بفرستيد و مانعِ جبههرفتنشان نشويد و حـتّي فكر جبهة آنها هم نباشيد. زيرا مادر وهب فرمود: سري را كه در راه خـدا دادهام، پس نميگيرم. محمد عاشوری
خاطرات
عبدالحسين عاشوري ،فرزند شهيد:
يادم هست حدود دو ساعت پيش از آخـرين اعزام پدرم به جبهه بود كه من تازه مـرخّصي گرفته و از جبهه برگشته بودم. من خدمت ايشان عرض كردم: «باباجان! من پنج ماه است كه در جبهه خدمت ميكنم، اگر امكان دارد صبر بفرماييد تا مأموريت من به اتمام برسد و پس از آن شما به جبهه برويد.» ايشان جواب داد: «تو به جاي خودت ميروي و من هم به جاي خودم ميروم.» ما هرقدر تلاش كرديم تا ايشان را از رفتن به جبهه منصرف كنــيم، موفّق نشديم. عاقبتالأمـر، ايشان وقتي اصـرار فراوان ما را ديد، گفت: «حقيقت، اين است كه من، آقا امام حسين(ع) را در خواب ديدهام كه مـرا به جبهه دعوت كرده است و لذا بايد به جبهه بروم.» به هرحال علـيرغم اصـرار فراوان ما، ايشان كماكان بر تصميم خود پاي فشرد و براي آخـرين بار، عازم جبهه گشت. چـند روزِ بعد، من براي آخـرين بار، در جبهه خدمت ايشان رسيدم. ايشان به بنده چنين سفارش فرمودند كه: «مواظب برادرانت باش و از تربيت آنان غافل نشو؛ من آرزوي شهادت دارم و با خوابي كه ديدهام، ميدانم كه ديگر برنميگـردم.»
همسر شهيد:
در جريان آخـرين دفعة اعزامشان به جبهه، قبل از اذان مغرب بود كه از من خواست يكي از عكسهاي پرسنلياش را به او بدهم تا براي گرفتن كارت اعزام به مسجد برود. از من پرسيد: «آيا باز هم راضي هستي كه من به جبهه بروم يا نه؟» من جواب دادم كه: «حرفي ندارم، ولي بچهها را چه كنم؟ آنها هـنوز كوچك هستند.» شهيد جوابي نداد و به مسجد رفت. پس از بازگشت از مسجد، مجدّداً از من خواست تا جهت رفتنش به جبهه رضايت دهم و در ضمنِ اين درخواست، با حالت معنوي خاصي چنين گفت: «من به خاطـر دين و وطنم، ميخواهم به جبهه بروم. اسلام در خطـر است؛ من هم وظيفه دارم مثل هر مسلماني در اين موقعيّت، به وظيفهام كه جهاد در راه خداست، عمل كـنم.» و بدين ترتيب بود كه مرا راضي كرد. او سه روز پس از ثبتنام و تحويل عكس به مسؤولين اعـزام، عازم جبهه شد و طوري رفت كه گويي ميداند كه ديگر برنميگردد.
در روز بازگشت پيكر پاك همسر شهيدم، حـياط مـنزل بسيار شلوغ بود و همگي در انتظار ورود آن پيكر مطهر به داخل حياط و سپس انجام تشييع جنازه بودند؛ ولي حقيقتاً من و بچهها اصلاً باور نميكرديم كه بناست پيكر بخونخفتة حاجمحمّد برگردد بلكه منتظر بازگشت وجود سالمشان از جبهه بوديم و باورمان نميشد كه ايشان شهيد شده باشند.
در اوايل پيروزي انقلاب، در جريان درگيريهايي كه توسط طرفداران گروهكهاي منحرف در شهر خورموج رخ داد، شهيد عاشوري نقش به سزايي را در مبارزة با آنان ايفا نمود. دامنة مبارزات شهيد به حدّي بود كه دوستداران رژيم و به خصوص منافقين تصميم به كشتن ايشان گرفتند؛ از همينرو شبهنگام به منزل ما يورش آوردند كه خوشبختانه شهيد قبل از آن به روستا رفته بود؛ و بدين ترتيب توطئة منافقين كوردل به شكست انجاميد. ياد دارم كه در روزهاي نزديك به زمان پيروزي انقلاب، شهيد حاج محمّد، همراه و همگام با روحانيون سرشناسي چون حضرت حجّهالأسلام آقاي شيخ محمّد حجّتي، مرحوم آقا سيّدموسي ابطحي و غيره، برنامههاي گوناگوني را عليه رژيم طاغوت تدارك ميديدند كه از مهمترين آنها، تدارك نظامي انقلابيون در سطح شهر خورموج عليه عوامل رژيم بود. در همين راستا تجّاري كه لنجدار بوده، از لحاظ مالي متمكن بودند، به خصوص در روستاهاي بندري تنگستان، لاور ساحلي، كبگان و غيره، از لحاظ تأمين منابع مالي جهت خريد سلاح، همكاري مينمودند و حاج محمّد نيز به آن جاها ميرفت و تعداد زيادي اسلحه را به طور مخفيانه از آنان تحويل ميگرفت و شبانه به خانه ميآورد و در جاي امني پنهان مينمود و در موقع مناسب، به منزل روحانيون مذكور، انتقال ميداد تا در هنگام ضرورت بين نيروهاي انقلابي توزيع شده، مورد استفاده قـرار گـيرد. تمام اين كارها به دور از چشم مأموران رژيم صورت ميگرفت و هرگز لو نرفت. خاطرة ديگري كه از شهيد به ياد دارم مربوط به راهپيماييهاي روزهاي پيروزي انقلاب است. شهيد عاشوري معمولاً در اين راهپيماييها پيشرو و از طرّاحان آن بود. در يكي از اين راهپيماييها درحاليكه پيشاپيش امت حزب الله مشغول سردادن شعارهايي چون الله اكبر، مرگ بر شاه، زنده باد امام خميني و غيره بود، توسّط مأموران طاغوت دستگير شد امّا فرداي آن روز با وساطت حاجآقا شيخ محمّد حجّتي آزاد شدند.
يادم هست حدود دو ساعت پيش از آخـرين اعزام پدرم به جبهه بود كه من تازه مـرخّصي گرفته و از جبهه برگشته بودم. من خدمت ايشان عرض كردم: «باباجان! من پنج ماه است كه در جبهه خدمت ميكنم، اگر امكان دارد صبر بفرماييد تا مأموريت من به اتمام برسد و پس از آن شما به جبهه برويد.» ايشان جواب داد: «تو به جاي خودت ميروي و من هم به جاي خودم ميروم.» ما هرقدر تلاش كرديم تا ايشان را از رفتن به جبهه منصرف كنــيم، موفّق نشديم. عاقبتالأمـر، ايشان وقتي اصـرار فراوان ما را ديد، گفت: «حقيقت، اين است كه من، آقا امام حسين(ع) را در خواب ديدهام كه مـرا به جبهه دعوت كرده است و لذا بايد به جبهه بروم.» به هرحال علـيرغم اصـرار فراوان ما، ايشان كماكان بر تصميم خود پاي فشرد و براي آخـرين بار، عازم جبهه گشت. چـند روزِ بعد، من براي آخـرين بار، در جبهه خدمت ايشان رسيدم. ايشان به بنده چنين سفارش فرمودند كه: «مواظب برادرانت باش و از تربيت آنان غافل نشو؛ من آرزوي شهادت دارم و با خوابي كه ديدهام، ميدانم كه ديگر برنميگـردم.»
همسر شهيد:
در جريان آخـرين دفعة اعزامشان به جبهه، قبل از اذان مغرب بود كه از من خواست يكي از عكسهاي پرسنلياش را به او بدهم تا براي گرفتن كارت اعزام به مسجد برود. از من پرسيد: «آيا باز هم راضي هستي كه من به جبهه بروم يا نه؟» من جواب دادم كه: «حرفي ندارم، ولي بچهها را چه كنم؟ آنها هـنوز كوچك هستند.» شهيد جوابي نداد و به مسجد رفت. پس از بازگشت از مسجد، مجدّداً از من خواست تا جهت رفتنش به جبهه رضايت دهم و در ضمنِ اين درخواست، با حالت معنوي خاصي چنين گفت: «من به خاطـر دين و وطنم، ميخواهم به جبهه بروم. اسلام در خطـر است؛ من هم وظيفه دارم مثل هر مسلماني در اين موقعيّت، به وظيفهام كه جهاد در راه خداست، عمل كـنم.» و بدين ترتيب بود كه مرا راضي كرد. او سه روز پس از ثبتنام و تحويل عكس به مسؤولين اعـزام، عازم جبهه شد و طوري رفت كه گويي ميداند كه ديگر برنميگردد.
در روز بازگشت پيكر پاك همسر شهيدم، حـياط مـنزل بسيار شلوغ بود و همگي در انتظار ورود آن پيكر مطهر به داخل حياط و سپس انجام تشييع جنازه بودند؛ ولي حقيقتاً من و بچهها اصلاً باور نميكرديم كه بناست پيكر بخونخفتة حاجمحمّد برگردد بلكه منتظر بازگشت وجود سالمشان از جبهه بوديم و باورمان نميشد كه ايشان شهيد شده باشند.
در اوايل پيروزي انقلاب، در جريان درگيريهايي كه توسط طرفداران گروهكهاي منحرف در شهر خورموج رخ داد، شهيد عاشوري نقش به سزايي را در مبارزة با آنان ايفا نمود. دامنة مبارزات شهيد به حدّي بود كه دوستداران رژيم و به خصوص منافقين تصميم به كشتن ايشان گرفتند؛ از همينرو شبهنگام به منزل ما يورش آوردند كه خوشبختانه شهيد قبل از آن به روستا رفته بود؛ و بدين ترتيب توطئة منافقين كوردل به شكست انجاميد. ياد دارم كه در روزهاي نزديك به زمان پيروزي انقلاب، شهيد حاج محمّد، همراه و همگام با روحانيون سرشناسي چون حضرت حجّهالأسلام آقاي شيخ محمّد حجّتي، مرحوم آقا سيّدموسي ابطحي و غيره، برنامههاي گوناگوني را عليه رژيم طاغوت تدارك ميديدند كه از مهمترين آنها، تدارك نظامي انقلابيون در سطح شهر خورموج عليه عوامل رژيم بود. در همين راستا تجّاري كه لنجدار بوده، از لحاظ مالي متمكن بودند، به خصوص در روستاهاي بندري تنگستان، لاور ساحلي، كبگان و غيره، از لحاظ تأمين منابع مالي جهت خريد سلاح، همكاري مينمودند و حاج محمّد نيز به آن جاها ميرفت و تعداد زيادي اسلحه را به طور مخفيانه از آنان تحويل ميگرفت و شبانه به خانه ميآورد و در جاي امني پنهان مينمود و در موقع مناسب، به منزل روحانيون مذكور، انتقال ميداد تا در هنگام ضرورت بين نيروهاي انقلابي توزيع شده، مورد استفاده قـرار گـيرد. تمام اين كارها به دور از چشم مأموران رژيم صورت ميگرفت و هرگز لو نرفت. خاطرة ديگري كه از شهيد به ياد دارم مربوط به راهپيماييهاي روزهاي پيروزي انقلاب است. شهيد عاشوري معمولاً در اين راهپيماييها پيشرو و از طرّاحان آن بود. در يكي از اين راهپيماييها درحاليكه پيشاپيش امت حزب الله مشغول سردادن شعارهايي چون الله اكبر، مرگ بر شاه، زنده باد امام خميني و غيره بود، توسّط مأموران طاغوت دستگير شد امّا فرداي آن روز با وساطت حاجآقا شيخ محمّد حجّتي آزاد شدند.
آثارمنتشر شده درباره ی شهید
كسي كه اُسوة مهر و وفا بود
«شهيد عاشوريِ» بيادّعا بود
بزرگي، حامي بيسرپناهان
و نامش آشناي خـيرخواهان
به «بنّايي»، شريف و اهل فن بود
ميان جمع، خوب و خوشسخن بود
هواي عاشقي در سينهاش بود
شهادت، خواهش ديرينهاش بود
به ديدار يتيمان، سخت مشتاق
به امر خـير شد مشهور آفاق
به رزمِ دشمنان، با ديدة باز
قدم بنهاد و كرد آهنگِ پرواز
مقيمِ آستان راز گرديد
شهيد «جادة اهواز» گرديد
علیرضا عمرانی
«شهيد عاشوريِ» بيادّعا بود
بزرگي، حامي بيسرپناهان
و نامش آشناي خـيرخواهان
به «بنّايي»، شريف و اهل فن بود
ميان جمع، خوب و خوشسخن بود
هواي عاشقي در سينهاش بود
شهادت، خواهش ديرينهاش بود
به ديدار يتيمان، سخت مشتاق
به امر خـير شد مشهور آفاق
به رزمِ دشمنان، با ديدة باز
قدم بنهاد و كرد آهنگِ پرواز
مقيمِ آستان راز گرديد
شهيد «جادة اهواز» گرديد
علیرضا عمرانی
لینک کپی شد
نظر شما
