سرلشکر خلبان شهيد "عباس بابايي"
خيابان سعدي هرگز او را فراموش نمي کند
در چهاردهم آذرماه سال 1329 در يکي از محروم ترين نقاط شهرستان قزوين در خيابان سعدي و در يک خانواده مذهبي که آتش عشق به امام حسين (ع) و اهل بيت از آن زبانه مي کشيد، کودکي به دنيا آمد که بعدها باعث افتخار هر ايراني بود. نام او را به ياد علمدار کربلا، عباس نهادند.
در چهاردهم آذرماه سال 1329 در يکي از محروم ترين نقاط شهرستان قزوين در خيابان سعدي و در يک خانواده مذهبي که آتش عشق به امام حسين (ع) و اهل بيت از آن زبانه مي کشيد، کودکي به دنيا آمد که بعدها باعث افتخار هر ايراني بود. نام او را به ياد علمدار کربلا، عباس نهادند.

عاشق امام حسين (ع)
مرحوم "حاج اسماعيل بابايي" پدر بزگوار عباس را همگان به عنوان تعزيه گردان مي شناختند که سال هاي زيادي از عمر خود را صرف خدمت به امام حسين و اين همايش بزرگ مذهبي کرده بود. صحن حياط خانه اش منزلگاه دوستداران حسين (ع) بود. دوران طفوليت عباس در اين فضا آغاز شده بود. او از همان زمان کودکي از پدر آن چه را که بايد بياموزد و سرلوحه قرار دهد، آموخت. از همان کودکي نقش هايي را در تعزيه به عهده گرفت تا از همان موقع معلوم باشد که عباس چقدر عاشق اهل بيت است.
سال ها يکي پس از ديگري گذشت. اينک عباس، دوران تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان دهخدا سپري مي کند و دوران متوسطه خود را نيز در دبيرستان نظام با موفقيت به پايان مي رساند.
پس از اخذ ديپلم، با شرکت در کنکور سراسري در رشته پزشکي پذيرفته مي شود ولي به دليل اين که به خلباني علاقه وافري داشت، از آن انصراف داده و در سال 1348 وارد دانشکده خلباني نيروي هوايي مي شود. همانند ديگر خلبانان نيروي هوايي پس از گذراندن دوره مقدماتي پرواز، جهت تکميل فن خلباني و گذراندن دوره پيشرفته، به کشور ايالات متحده آمريکا اعزام مي شود.
مرحوم "حاج اسماعيل بابايي" پدر بزگوار عباس را همگان به عنوان تعزيه گردان مي شناختند که سال هاي زيادي از عمر خود را صرف خدمت به امام حسين و اين همايش بزرگ مذهبي کرده بود. صحن حياط خانه اش منزلگاه دوستداران حسين (ع) بود. دوران طفوليت عباس در اين فضا آغاز شده بود. او از همان زمان کودکي از پدر آن چه را که بايد بياموزد و سرلوحه قرار دهد، آموخت. از همان کودکي نقش هايي را در تعزيه به عهده گرفت تا از همان موقع معلوم باشد که عباس چقدر عاشق اهل بيت است.
سال ها يکي پس از ديگري گذشت. اينک عباس، دوران تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان دهخدا سپري مي کند و دوران متوسطه خود را نيز در دبيرستان نظام با موفقيت به پايان مي رساند.
پس از اخذ ديپلم، با شرکت در کنکور سراسري در رشته پزشکي پذيرفته مي شود ولي به دليل اين که به خلباني علاقه وافري داشت، از آن انصراف داده و در سال 1348 وارد دانشکده خلباني نيروي هوايي مي شود. همانند ديگر خلبانان نيروي هوايي پس از گذراندن دوره مقدماتي پرواز، جهت تکميل فن خلباني و گذراندن دوره پيشرفته، به کشور ايالات متحده آمريکا اعزام مي شود.

آمريکا هم عباس را عوض نکرد
کشور آمريکا با تمام زرق و برقش، نتوانست عباس را به خود جلب کند و عباس همان عباسي بود که در هنگام گذراندان دوره مقدماتي، به دليل اين که آسايگاهش در طبقه دوم روبه روي آسايگاه دختران بود، تقاضاي انتقال به طبقه اول کرده بود.
او همچنان بر عقايد ديني و مذهبي خود پاي بند بود. براي اين که چشمش به عکس هاي خواننده زن آمريکايي که هم اتاقي اش (در آن زمان تمام دانشجويان خلباني بايد براي مدت حداقل دو ماه با يک دانشجوي آمريکايي هم اتاق مي شدند تا در پيشرفت زبان به آنها کمک شود) به ديوار زده بود نيفتد، با توافق همديگر اتاق را به وسيله يک پارچه، به دو قسمت تقسيم کرده بود.
در آمريکا از خوردن نوشابه "پپسي" خودداري مي کرد و به دوستان مي گفت که صاحب کارخانه اين نوشابه يک اسرائيلي است و مراجع تقليد، ما را از خوردن آن منع کرده اند.
عباس مهارت بالايي در بازي واليبال داشت. روزي درحالي که نظاره گر بازي سربازان آمريکايي بود، مشکلي را مشاهده کرد و به يکي از سربازان توصيه کرد "اگر به اين شکل بازي کني بهتر است" ولي آن سرباز به او توهين کرد که شما ...
عباس نه تنها ناراحت نشد، بلکه رو به او کرد و گفتک
- حاضرم با شما مسابقه بدهم. تيم شما کامل در يک طرف و من به تنهايي در طرف ديگر.
مسابقه آغاز شد و تمامي دانشجويان ايراني که از اين کار عباس به وجد آمده بودند، شروع به تشويق عباس نمودند و در ميان تعجب حاضران، عباس يکي پس از ديگري امتيازات لازم را به دست مي آورد. در بين سربازان آمريکايي که از شدت عصبانيت قادر به بازي نبودند، اختلاف افتاده بود و در نهايت عباس به تنهايي تيم آنها را برد.
در اين هنگام فرمانده پايگاه که يک سرهنگ آمريکايي بود و از دور نظاره گر اين بازي بود، جلو آمد و دست بر روي شانه عباس مي گذارد و مي گويد:
- از امروز به بعد تو کاپيتان تيم دانشگاه هستي.
و چندي بعد اين تيم با هدايت عباس، قهرمان دانشگاه هاي هوايي مي شود.
در نهايت دوره خلباني عباس در آمريکا تمام شد ولي به دليلي، به عباس گواهينامه خلباني داده نمي شد. هم اتاقي آمريکايي عباس در گزارشي به فرماندهي، او را اين گونه توصيف کرده بود:
- فردي منزوي است و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از نوع رفتارش بر مي آيد که نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي و شديدا به فرهنگ و سنن ايراني پاي بند است. به هرحال او شخصي غير نرمال است. در گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند. (که منظور همان نماز خواندن عباس بود.)
همين گزارش ها باعث شده بود تا تکليف عباس مشخص نباشد. خود عباس درباره آخرين روزهاي زندگي در آمريکا اين چنين مي گويد:
- به دليل گزارش هايي که در پرونده ام ثبت شده بود به من گواهينامه خلباني نمي دادند روزي به دفتر مسئول دانشکده که يک ژنرال آمريکايي بود احضار شدم. وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم. او نيز از من خواست که بنشينم. پرونده من جلويش بود. اين ژنرال آخرين نفري بود که بايد پرونده مرا امضاء مي کرد و به عبارت بهتر قبول يا رد شدنم در گرو امضاء او بود.
ژنرال از من پرسش هايي مي کرد و من نيز پاسخ مي دادم. به نظر مي رسيد که نسبت به من نظر خوشي ندارد. اين ارتباط براي من از اهميت خاصي برخوردار بود. زيرا با زندگي و آبرويم رابطه داشت و احساس مي کردم رنج دو ساله دوري از خانواده و شوق برنامه هايي که براي آينده داشتم، همه در يک لحظه درحال نابودي است و بايد با دست خالي، بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم.
در همين فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست براي کار مهمي به خارج از اتاق بيايد. با رفتن ژنرال، مدتي من تنها ماندم. به ساعت نگاه کردم وقت نمازظهر بود. با خود گفتم کاش اين جا نبودم و مي توانستم نماز اول وقت بخوانم. انتظارم براي بازگشت ژنرال طولاني شد. با خود گفتم هيچ چيز واجب تر از نماز نيست. همين جا نماز مي خوانم انشاالله که تا پايان نماز ژنرال بر نمي گردد. روزنامه اي را که در آن جا بود به زمين انداختم و مشغول نماز خواندن شدم که ناگهان ژنرال وارد اطاق شد. با خود گفتم نماز را ادامه بدهم يا بشکنم؟ سرانجام نماز را ادامه دادم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان مي شود. نمازم تمام شد. درحالي که بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي کردم و نشستم. ژنرال بعد از مدتي سکوت نگاه معناداري به من کرد و گفت:
- چکار مي کردي؟
گفتم: "عبادت مي کردم."
گفت: "بيشتر توضيح بده."
گفتم: "در دين ما دستور بر اين است که در ساعت هايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت، زمان آن فرا رسيده بود و من هم چون شما در اتاق نبوديد، از فرصت استفاده کردم و اين واجب ديني را انجام دادم."
ژنرال سري تکان داد و گفت:
- پس همه اين مطالبي هم که در پرونده توست راجع به همين کارهاست. اين طور نيست؟
گفتم: "بله همين طور است."
ژنرال لبخندي زد و از نگاهش متوجه شدم از صداقت من خوشش آمده است. با چهره اي بشاش پرونده ام را امضاء کرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست، دستش را به سوي من دراز کرد و گفت:
- به شما تبريک مي گويم ... شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت مي کنم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم و احترام گذاشته از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي که رسيدم دو رکعت نماز شکر خواندم.
پس از بازگشت از آمريکا، در سال 1351 بابايي به عنوان خلبان اف 5 در پايگاه چهارم شکاري دزفول مشغول به خدمت مي شود. سه سال بعد در شهريور ماه سال 1354 بابايي با دختر دايي اش خانم "صديقه حکمت" ازدواج مي کند.
انتخاب براي آموزش هواپيماي "اف 14"
هواپيماي پيشرفته اف 14 مدتي بود که وارد ايران شده و تصميم بر اين شده بود که خلبانان اين هواپيما از بين بهترين هاي اف 4 و اف 5 انتخاب شوند.
بابايي هم که جزو بهترين خلبانان اف 5 بود، در تاريخ 10 آبان سال 1355 براي پرواز با اين جنگنده انتخاب شد و همان زمان به پايگاه هشتم شکاري اصفهان منتقل گرديد. در اين مدت بابايي چنان مهارتي در هدايت اف 14 پيدا مي کند که به عنوان يکي از بهترين خلبان هاي اف 14 انتخاب مي شود.
در همين روزها به دليل نوع کاري که هواپيماي اف 14 انجام مي داد، نيروي هوايي تصميم مي گيرد تغييراتي روي اين هواپيما ايجاد کند که قابليت سوخت گيري در شب را نيز داشته باشد. شرکت "گرومن" (سازنده هواپيماي اف 14) براي اين کار و نصب پروژکتورهاي مخصوص، درخواست مبلغ گزافي مي کند که با مخالفت نيروي هوايي ايران، اين طرح لغو مي شود که بعدها بابايي با شهامتي که از خود به خرج مي دهد، عمل سوختگيري در شب را با اين هواپيما انجام مي دهد و خود را به عنوان بنيانگذار سوخت گيري هوايي در شب با هواپيماي اف 14 به همگان معرفي مي کند.
عباس رژه شاه را به هم ريخت
انقلاب نزديک بود. در تاريخ 24 اسفند سال 1356 تصميم گرفته مي شود که گروهي از خلبانان اف 14 در مقابل شاه با هواپيما رژه بروند که بابايي براي اين رژه انتخاب مي شود. آن روز قرار مي شود تعدادي اف 14 با آرايش خاصي به پرواز درآيند و در مقابل شاه رژه بروند. همه هواپيماها از پايگاه اصفهان به پرواز در مي آيند.
در بين راه ناگهان بابايي به فرمانده گروه پروازي اعلام مي کند که هيدروليک هواپيما را از دست داده و بايد برگردد. با تاييد فرمانده گروه، بابايي به پايگاه مراجعت مي کند و فرمانده که مي دانست هواپيما داراي حالت دوبله هيدروليک است، به فکر فرو مي رود. با اين حرکت بابايي، آرايش اف 14 ها بهم مي ريزد و رژه آنها نيز بهم خورده و خراب مي شود. پس از مراجعت هواپيماها، فرمانده پايگاه از مسئول گردان پاسخ مي خواهد و مي پرسد که آيا او هم تاييد مي کند که هواپيما مشکل داشته؟ فرمانده گردان با اين که همه چيز را دريافته بود و همچنين متوجه شده بود که اين حرکت بابايي از روي عمد بوده، ولي با تاييد صحبت هاي بابايي، فرمانده پايگاه را قانع مي کند.
آري شهيد بابايي مي خواست رژه در حضور شاه را برهم بريزد.
انقلاب اسلامي و در پس آن دفاع مقدس
در شکل گيري انقلاب و روشن کردن افکار پرسنل نيروي هوايي، شهيد بابايي نقش بسزايي را ايفا مي کرد. با پيروزي انقلاب، اين شهيد بزرگوار همراه با شهيد اردستاني اقدام به تشکيل هسته تشکل خلبان هاي حزب اللهي در پايگاه هاي تبريز و اصفهان مي کنند.
31 شهريور سال 1359 کشور بعثي عراق هجوم همه جانبه خود را به خاک ايران آغاز مي کند. بابايي همچون ديگر تيزپروازان نيروي هوايي، حضوري گسترده و چشمگير در جبهه هاي جنگ و شرکت در عمليات برون مرزي دارد.
يک سال پس از آغاز جنگ، بابايي به دليل کارآمدي، فعاليت هاي شبانه روزي و رشادت هايي که از خود نشان داد، در تاريخ هفتم مرداد سال 1360 با ارتقاء به درجه سرهنگ دومي، به عنوان فرمانده پايگاه هوايي اصفهان منصوب مي شود.
ابتکاري براي کاهش اشتباه پدافند
در اين روزها تعدادي از هواپيماهاي ما که از پروازهاي برون مرزي برمي گشتند، به دليل پرواز در ارتفاع پايين و سرعت بالايي که داشتند، به اشتباه مورد هدف پدافند خودي قرار مي گرفتند که بابايي طرحي را ارائه کرد که بر اساس آن يک خلبان به ايستگاه هاي پدافند مرزي اعزام مي شد و تمام اطلاعات ورودي و خروجي جنگنده ها در اختيارش قرار مي گرفت. بدين ترتيب با هماهنگي اي که شده بود، بعد از چندي شاهد کاهش 90درصدي اين اشتباه ها بوديم.
فرماندهي همانند بسيجيان
شهيد بابايي با 3000 ساعت پرواز با هواپيماهاي جنگنده مختلف، کارنامه درخشاني از خود و ميهنش بجاي گذاشته است. آن چه براي همگان عجيب بود، نوع وضعيت ظاهري ايشان بود. فردي با لباس ساده و اکثرا بسيجي با سري تراشيده، بي آلايش که در اکثر اوقات او را با يک بسيجي ساده اشتباه مي گرفتند. روزي درحالي که فرمانده پايگاه بود، با سيني چاي از بسيجيان پذيرايي مي کرد و کسي هم او را نمي شناخت. چهره اي که براي عراقي ها به عنوان يک افسر شجاع و نترس شناخته شده بود و آنها از نام او نيز مي ترسيدند، سيني چاي را جلوي بسيجيان مي گرفت که ناگهان يکي از بسيجي ها که گويا خسته هم بود به حالت پرخاش به ايشان مي گويد:
- اين چه چايي هست که آوردي ... اين که سرده ما داريم مي رويم براي شما بجنگيم.
در اين هنگام بابايي با لبخندي که بر لب داشت مي گويد:
- چشم برادر ... همين الان براتون عوضش مي کنم.
بعد از خروج بابايي، فرمانده بسيجي ها با عصبانيت رو به بسيجي جوان مي کند و مي گويد:
- هيچ مي داني اون کسي که سرش داد زدي چه کسي بود؟ او سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است تو بايد براي اين کار جريمه بشي.
در اين هنگام بابايي وارد مي شود و درحالي که سر خود را پايين انداخته بود، سيني را جلوي بسيجي مي گيرد و مي گويد بفرمائيد برادر.
بسيجي که از کرده خود بسيار پشيمان بود، شروع به معذرت خواهي مي کند که بابايي مي گويد احتياجي نيست ما همه براي خدمت آمديم.
بابايي هميشه براي کارها و عمليات سخت و خطرناک داوطلب بود و شخصا براي آگاهي از مشکلات موجود، به صورت ناشناس به پايگاه ها و مناطق جنگي سفر مي کرد.
بنيان گذار سوختگيري هوايي درشب براي هواپيماي اف 14
و تشکيل گردان کربلا
در اين زمان با توجه به اين که هواپيماهاي اف 14 در بعضي از مواقع تا 12 ساعت پرواز ممتد در شب داشتند، نياز به سوخت گيري هوايي در شب امري اجتناب ناپذير بود که وي به عنوان اولين کسي که اين کار را کرده بود، به خلبانان ديگر آموزش هاي لازم را مي داد.
بابايي در نهم آذر سال 1362 ضمن ارتقاء درجه به سرهنگ تمامي، به عنوان معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي منصوب و به تهران منتقل شد ولي مگر او مي توانست پشت ميز بنشيند؟!
در اين زمان بابايي به همراه شهيد اردستاني در قرارگاهي به نام "رعد" اقدام به تشکيل گرداني با عنوان "گردان کربلا" نمودند و با جمع کردن تعدادي از خلبانان در اين گردان، عمليات خطرناک را داوطلبانه انجام مي دادند.
نگذاريد بابايي پرواز کند
تعدادي از دوستان ايشان خدمت حضرت آيت الله طاهري رفتند و از او درخواست کردند که به دليل خطرات فراوان، بابايي را از پروازهاي جنگي منع کند.
وقتي که حاج آقاي طاهري به او مي گويد:
- به دليل اين که پست شما مهم است و بهتر است که به دليل خطرات احتمالي به پروازهاي عملياتي نروي.
مي گويد:
- حاج آقا منم مثل خلبان هاي ديگه. اونا هم براشون خطر هست.
و با توضيحاتي که بابايي مي دهد حضرت آيت الله طاهري قانع مي شود.
از اين به بعد باز هم بابايي درحالي که فرمانده بود، در عمليات شرکت مي کرد و مي گفت:
- فرمانده بايد جلوتر از همه باشد.
تا زمان شهادت پروازهاي عملياتي او ادامه داشت. به طوري که از سال 1364 تا زمان شهادت 60 ماموريت خطرناک برون مرزي را با موفقيت انجام داد تا به همگان اثبات کنند که ياران روح الله از مرگ هراسي ندارند و آماده مقابله با دشمنان ايران و اسلام و انقلاب هستند.
ابتکاري ديگر
در همين سال ها نيروي هوايي با کمبود خلبان در هواپيماي اف 14 مواجه بود که بابايي طرحي را ارائه کرد که بر مبناي آن تعدادي از خلبانان ماهر هواپيماي اف 5 براي آموزش پرواز با اف 14 انتخاب شوند و بروي اين هواپيما انتقال پيدا کنند. او خود مشغول انتخاب خلبانان شد و تعدادي از خلبانان ماهر اف 5 براي اين کار انتخاب شدند. در آن زمان اين طرح بسيار براي نيروي هوايي و ادامه پروازهاي اف 14 حياتي بود که با تدبير بابايي اين طرح با موفقيت کامل انجام شد.
لازم به ذکر است که امير سرتيپ "احمد ميقاني" فرمانده فعلي نيروي هوايي، نيز از جمله خلبانان اف 5 بود که از سوي شهيد بابايي براي پرواز با اف 14 انتخاب شد.
ستاري از من لايق تر است
در سال 1365 مقدمات فرماندهي عباس در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران فراهم شده و حکم او توسط رياست محترم جمهوري امضاء شده بود و فقط امضاي حضرت امام (ره) مانده بود. بابايي درحالي که در مرخصي بود، به سرعت خود را به تهران رساند و مانع اين کار شد و براي اين پست، امير سرلشکر "منصور ستاري" را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پيشنهاد داد و گفت که او از من لايق تر است.
در تاريخ هشتم ارديبهشت سال 1366 بابايي به درجه سرتيپي ارتقاء يافت ولي همچنان پروازهاي عملياتي را انجام مي داد.
نزديک به عيد قربان بود. عباس که هميشه تقاضاهاي دوستان و اطرافيان خود را مبني بر سفر به حج بي جواب مي گذاشت، اين بار که اصرار دوستان را مي بيند مي گويد:
- شما برويد ... من خودم را تا عيد قربان مي رسانم.
عقاب تيزپرواز هوس پروازي دگر کرد
صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عيد سعيد قربان، تيمسار بابايي به همراه سرهنگ خلبان "بختياري" با يک فروند هواپيماي اف 5 دو نفره، در پايگاه هوايي تبريز به زمين نشست. به محض اين که هواپيما به زمين مي نشيند، سرهنگ خلبان "علي محمد نادري" و تعدادي ديگر از خلبانان به استقبال مي آيند. بعد از اين که وارد ساختمان فرماندهي مي شوند، سرهنگ بختياري مي گويد:
- تيمسار اگر اجازه بدهيد من کمي خسته هستم يه کم استراحت کنم موقع پرواز بيدارم کنيد.
و بابايي به او مي گويد: "برو برو تو استراحت کن."
سرهنگ بختياري به گوشه اي از سالن مي رود و دراز مي کشد که بعد از چند دقيقه به خواب فرو مي رود.
بابايي به همراه سرهنگ نادري، وارد گردان عمليات مي شود. بابايي ماموريت پروازي را در دفتر مخصوص مي نويسد و زير آن را امضاء مي کند. سرهنگ نادري به او مي گويد:
- تيمسار شما خسته هستيد بهتر است استراحت کنيد.
که بابايي به سرهنگ نادري مي گويد:
- نه آقاي نادري خسته نيستم ...
و سپس به سرهنگ نادري مي گويد:
- محمد آقا ... بگو هواپيما را مسلح کنند.
سرهنگ نادري مي گويد:
- عباس جان ... امروز عيد قربان است چطوره اين کار را به فردا موکول کنيم؟
بابايي مي گويد:
- امروز روز بزرگي است ... روزي است که اسماعيل به مسلخ عشق رفت ... نادري مي داني من امروز بايد در قزوين باشم، آخه تعزيه داريم. به پدرم گفته بودم نقش کوچکي هم براي من در نظر بگيرد، اما حالا اين جا هستم. اگر موافقي طرح پرواز را مرور کنيم.
با تاييد سرهنگ نادري، بابايي شروع به تشريح عمليات مي کند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندي، تاسيسات و نيروي هاي زرهي دشمن را روي نقشه مشخص مي کند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادري، درحالي که تجهيزات پروازي خود را همراه داشت، محوطه گردان عمليات را ترک کرده و پياده به سوي جنگنده به راه مي افتد.
در همين زمان سرهنگ بختياري ناگهان از خواب بيدار مي شود، به ساعتش نگاه مي کند، با عجله کلاه و تجهيزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دويدن مي کند. پرسنل گردان نگهداري مشغول مسلح کردن يک فروند اف 5 دو کابينه بودند. بابايي دستي بلند مي کند و سلام و خسته نباشيد مي گويد. عوامل فني با ديدن بابايي دست از کار کشيده و مشغول احوال پرسي با او مي شوند. سرپرست گروه مي گويد:
- همان طور که دستور داده بوديد هواپيما را مسلح کرديم.
بابايي با يک بازرسي از هواپيما، دستور مي دهد موشک هاي نوک بال و تيرهاي مسلسل هواپيما را نيز پر کنند تا مهمات تکميل باشد.
سرهنگ نادري مي گويد:
- ببخشيد ... ما براي شناسايي مي رويم يا شکار؟
که بابايي نقشه اي را از جيبش بيرون مي آورد و مي گويد:
- ببين آقاي نادري ... وقتي به هدف رسيديم بمب ها را روي تاسيسات فرو ريخته، آن را منهدم مي کنيم و در قسمت بعد بايد دور بزنيم و نيروهاي زرهي دشمن را در نقطه اي ديگر با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهيم.
سرهنگ نادري مي گويد: "اميدوارم خدا خودش کمک کند."
بابايي به گوشه اي مي رود، کتابچه دعايش را از جيب بيرون آورده و مشغول دعا خواندن مي شود که سرهنگ بختياري نفس زنان به او مي رسد و مي گويد:
- من خواب بودم چرا بيدارم نکرديد؟
بابايي مي گويد: "توخسته اي استراحت کن."
سرهنگ نادري مي گويد:
- تو خودت دو شبه که نخوابيدي ... اگر اجازه بدي من با نادري مي روم.
که تيمسار مي گويد: "نه خسته نيستم انشاالله پرواز بعدي را شما انجام بدهيد."
سرهنگ بختياري اصرار مي کند که بابايي مي گويد:
- شايد ديگر فرصتي براي پرواز نداشته باشم.
سپس دست در گردن سرهنگ بختياري مي اندازد و مي گويد:
- ان شاالله برگشتم جشن مي گيريم.
بختياري به بابايي مي گويد:
- به من عيدي نمي دهي؟
که بابايي مي گويد: "عيدي طلبت تا بعدازظهر."
در اين هنگام هواپيما با بيشترين مهمات ممکن، آماده پرواز است. بابايي رو به آسمان مي کند و آرام مي گويد: "الله اکبر" و سپس روبه سرهنگ نادري مي کند و مي گويد:
- محمد آقا برويم؟
هر دو از پلکان هواپيما بالا مي روند. تيمسار بابايي وقتي درون کابين قرار مي گيرد، براي بختياري و عوامل نگهداري که در کنار هواپيما هستند، دست تکان مي دهند.
تيمسار در کابين عقب جنگنده قرار مي گيرد و پس از چک کردن هواپيما، به نادري مي گويد:
- برويم ... امروز روز جنگ است.
هواپيما با رمز "تندر" به ابتداي باند مي رسد و لحظه اي بعد با غرشي در دل آسمان جاي مي گيرد.
پس از يادآوري نقاط توسط بابايي به سرهنگ نادري، نادري نقل مي کند که صداي او را به آرامي از راديو هواپيما شنيدم که مي گفت:
- پرواز کن پرواز کن امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است.
بعد از مدتي نادري به تيمسار مي گويد:
- کليد مهمات روشن و آماده شليک هستم، موقعيت کجاست؟ تيمسار مي گويد: "تا هدف سه دقيقه مانده" و ادامه مي دهد "چهار درجه به شمال."
هواپيما پس از مانوري در آسمان، به نقطه مورد نظر مي رسد. ارتفاع گرفته و با شيرجه به سمت تاسيسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار مي دهد. با اصابت بمب ها، کوهي از آتش به آسمان زبانه مي کشد و صداي تيمسار در گوش نادري مي پيچد:
- الله اکبر ... الله اکبر ... مي رويم به طرف نيروهاي زرهي دشمن.
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ريخته مي شد. بعد از پايان تيرباران نيروهاي زرهي، تيمسار مي گويد: "آقا محمد ... برگرديم."
هواپيما با گردشي 180 درجه از منطقه دور مي شود. در پايين آتش زبانه مي کشد و بعثيان به هر سوي درحال فرار بودند.
هواپيما درحال عبور از کوه هاي بلند و جنگل هاي سرسبز بود که صداي عباس در راديو مي پيچد:
- آقاي نادري ... پايين را نگاه کن درست مثل بهشت است.
سپس آهي مي کشد و ادامه مي دهد:
- خدا لعنتشون کنه که اين بهشت را به جهنم تبديل کرده اند.
پس از لحظاتي صداي عباس در کابين مي پيچد:
- مسلم سلامت مي کند يا حسين ...
ناگهان صداي انفجار مهيبي همه چيز را دگرگون مي کند. عباس در يک آن خود را درحال طواف مي يابد:
- اللهم لبيک، لبيک لا شريک لک لبيک...
و آخرين حرف ناتمام ماند.
همسر و دوستان بابايي در اين هنگام در مکه هيد بابايي را مي بينند.
سرهنگ نادري بعد از چند لحظه که بيهوش بود، به خود آمد. درد شديدي در ناحيه پشت و بازويش احساس مي کرد و کابين نيز پر از دود شده بود.
هواپيما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادري موفق به کنترل هواپيما مي شود که در اين هنگام مقدار زيادي از سرعت آن کم شده بود. تمام علائم به هم ريخته شده بود. سرهنگ نادري در راديوي هواپيما فرياد مي زند:
- عباس ... حالت خوبه؟
ولي صدايي نمي شنود. هرچه صدا مي کند جوابي نمي گيرد. سرهنگ نادري که گيج شده بود، يک بار ديگر عباس را صدا مي زند:
- عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.
سرهنگ نادري که نااميد شده بود، سعي مي کند تا رادار را بگيرد:
- از تندر به رادار ...
ولي کسي جواب نمي دهد. در آخرين لحظه افسر کنترل رادار صدايش مي زند:
- از رادار به تندر ... صداي شما نامفهوم است.
سرهنگ نادري مي گويد:
- ما مورد هدف قرار گرفتيم. وضعيت خوبي نداريم. سعي دارم هدايت هواپيما را در دست بگيرم.
افسر رادار مي گويد:
- خون سرد باشيد ... موقعيت را به دقت بررسي کنيد. به گوشم.
هواپيما درحالي که تعادل کاملي نداشت، هر چند لحظه يک بار از حالت تعادل خارج مي شد که سرهنگ نادري آن را دوباره به حالت نرمال بر مي گردانيد. نادري باز هم عباس را صدا مي زند ولي صدايي نمي شنود. آيينه کابين را تنظيم مي کند تا کابين عقب را ببيند. ولي متوجه مي شود شيشه بين دو کابين شکسته و چيزي ديده نمي شود. مانوري به هواپيما مي دهد و دوباره به عقب نگاه مي کند.
حافظ کابين متلاشي شده بود و در اثر باد شديد، قسمتي از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادري باز هم دقت مي کند، قطرات خون به شيشه بين دو کابين پاشيده شده و با خود مي گويد حتما شيئي منفجره او را متلاشي و به بيرون پرتاب کرده است.
نادري بار ديگر با رادار تماس مي گيرد:
- هواپيما به شدت آسيب ديده اکثر کنترل کننده ها از کار افتاده. از وضعيت کابين عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمي هستم.
افسر رادار جواب مي دهد:
- خودتان را در مسير 38 در جه شمال شرق قرار دهيد و ارتفاع را کم کنيد.
در پايگاه هوايي تبريز غوغايي برپاست. آژير وضع اضطراري در محوطه پايگاه پيچيده. آمبولانس و خودروهاي آتش نشاني و نيروهاي امداد همه به طرف باند پرواز در حرکتند.
افسر رادار با دستپاچگي، مرکز پيام نيروي هوايي را گرفته، وضعيت را گزارش مي کند و درخواست مي کند که اين پيام سريعا به فرماندهي مخابره شود. سپس با هواپيما تماس مي گيرد:
- لطفا اعلام وضعيت کنيد.
سرهنگ نادري که احساس درد شديدي مي کرد، قصد داشت به هر قيمتي هواپيما را بر روي باند به زمين بنشاند. با شنيدن صداي رادار مي گويد:
- دارم تلاش مي کنم ولي وضع هر لحظه بدتر مي شود.
افسر رادار به نادري اعلام مي کند که در 18 کيلومتري باند هستيد.
نادري در اين لحظات درد شديدي در ناحيه پشت و بازو احساس مي کند. شروع به کم کردن ارتفاع براي نشستن برروي باند مي شود که ناگهان صدايش در راديو مي پيچيد:
- دور موتور کم نمي شه ...
افسر رادار به او مي گويد:
- محمد جان چاره اي نيست روي باند بيا.
نادري ملتمسانه از خداوند کمک مي خواهد. هواپيما باهمان سرعت، رو باند مي نشيند. نادري ترمز ها را فشار مي دهد که عمل نمي کنند. افسر رادار فرياد مي زند چتر رو بزن و سپس فرياد مي زند:
- چتر باز شد. خدايا خودت کمک کن.
هواپيما با سرعت به انتهاي باند نزديک مي شود. نادري شير بنزين موتورها را سريعا قطع مي کند. در اين لحظه هواپيما در برابر چهره بهت زده نادري، با گير کردن به تور بارير (توري که در انتهاي باند نصب مي شود و در مواقع اضطراري براي متوقف کردن هواپيما استفاده مي شود) متوقف مي شود. براثر گرماي حاصل از ترمز ها، چرخ هاي هواپيما آتش مي گيرند که نيروي هاي آتش نشاني بلافاصله آن را خاموش مي کنند.
سرهنگ نادري با تلاش زياد از کابين پياده مي شود و درحالي که از هواپيما فاصله مي گرفت، نگاهي به کابين شکسته عباس انداخت.
فرمانده پايگاه تيمسار "رستگارفر" به نادري نزديک مي شود. نادري خودش را در آغوش تيمسار مي اندازد و شروع به گريه کردن مي کند.
کشور آمريکا با تمام زرق و برقش، نتوانست عباس را به خود جلب کند و عباس همان عباسي بود که در هنگام گذراندان دوره مقدماتي، به دليل اين که آسايگاهش در طبقه دوم روبه روي آسايگاه دختران بود، تقاضاي انتقال به طبقه اول کرده بود.
او همچنان بر عقايد ديني و مذهبي خود پاي بند بود. براي اين که چشمش به عکس هاي خواننده زن آمريکايي که هم اتاقي اش (در آن زمان تمام دانشجويان خلباني بايد براي مدت حداقل دو ماه با يک دانشجوي آمريکايي هم اتاق مي شدند تا در پيشرفت زبان به آنها کمک شود) به ديوار زده بود نيفتد، با توافق همديگر اتاق را به وسيله يک پارچه، به دو قسمت تقسيم کرده بود.
در آمريکا از خوردن نوشابه "پپسي" خودداري مي کرد و به دوستان مي گفت که صاحب کارخانه اين نوشابه يک اسرائيلي است و مراجع تقليد، ما را از خوردن آن منع کرده اند.
عباس مهارت بالايي در بازي واليبال داشت. روزي درحالي که نظاره گر بازي سربازان آمريکايي بود، مشکلي را مشاهده کرد و به يکي از سربازان توصيه کرد "اگر به اين شکل بازي کني بهتر است" ولي آن سرباز به او توهين کرد که شما ...
عباس نه تنها ناراحت نشد، بلکه رو به او کرد و گفتک
- حاضرم با شما مسابقه بدهم. تيم شما کامل در يک طرف و من به تنهايي در طرف ديگر.
مسابقه آغاز شد و تمامي دانشجويان ايراني که از اين کار عباس به وجد آمده بودند، شروع به تشويق عباس نمودند و در ميان تعجب حاضران، عباس يکي پس از ديگري امتيازات لازم را به دست مي آورد. در بين سربازان آمريکايي که از شدت عصبانيت قادر به بازي نبودند، اختلاف افتاده بود و در نهايت عباس به تنهايي تيم آنها را برد.
در اين هنگام فرمانده پايگاه که يک سرهنگ آمريکايي بود و از دور نظاره گر اين بازي بود، جلو آمد و دست بر روي شانه عباس مي گذارد و مي گويد:
- از امروز به بعد تو کاپيتان تيم دانشگاه هستي.
و چندي بعد اين تيم با هدايت عباس، قهرمان دانشگاه هاي هوايي مي شود.
در نهايت دوره خلباني عباس در آمريکا تمام شد ولي به دليلي، به عباس گواهينامه خلباني داده نمي شد. هم اتاقي آمريکايي عباس در گزارشي به فرماندهي، او را اين گونه توصيف کرده بود:
- فردي منزوي است و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از نوع رفتارش بر مي آيد که نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي و شديدا به فرهنگ و سنن ايراني پاي بند است. به هرحال او شخصي غير نرمال است. در گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند. (که منظور همان نماز خواندن عباس بود.)
همين گزارش ها باعث شده بود تا تکليف عباس مشخص نباشد. خود عباس درباره آخرين روزهاي زندگي در آمريکا اين چنين مي گويد:
- به دليل گزارش هايي که در پرونده ام ثبت شده بود به من گواهينامه خلباني نمي دادند روزي به دفتر مسئول دانشکده که يک ژنرال آمريکايي بود احضار شدم. وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم. او نيز از من خواست که بنشينم. پرونده من جلويش بود. اين ژنرال آخرين نفري بود که بايد پرونده مرا امضاء مي کرد و به عبارت بهتر قبول يا رد شدنم در گرو امضاء او بود.
ژنرال از من پرسش هايي مي کرد و من نيز پاسخ مي دادم. به نظر مي رسيد که نسبت به من نظر خوشي ندارد. اين ارتباط براي من از اهميت خاصي برخوردار بود. زيرا با زندگي و آبرويم رابطه داشت و احساس مي کردم رنج دو ساله دوري از خانواده و شوق برنامه هايي که براي آينده داشتم، همه در يک لحظه درحال نابودي است و بايد با دست خالي، بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم.
در همين فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست براي کار مهمي به خارج از اتاق بيايد. با رفتن ژنرال، مدتي من تنها ماندم. به ساعت نگاه کردم وقت نمازظهر بود. با خود گفتم کاش اين جا نبودم و مي توانستم نماز اول وقت بخوانم. انتظارم براي بازگشت ژنرال طولاني شد. با خود گفتم هيچ چيز واجب تر از نماز نيست. همين جا نماز مي خوانم انشاالله که تا پايان نماز ژنرال بر نمي گردد. روزنامه اي را که در آن جا بود به زمين انداختم و مشغول نماز خواندن شدم که ناگهان ژنرال وارد اطاق شد. با خود گفتم نماز را ادامه بدهم يا بشکنم؟ سرانجام نماز را ادامه دادم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان مي شود. نمازم تمام شد. درحالي که بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي کردم و نشستم. ژنرال بعد از مدتي سکوت نگاه معناداري به من کرد و گفت:
- چکار مي کردي؟
گفتم: "عبادت مي کردم."
گفت: "بيشتر توضيح بده."
گفتم: "در دين ما دستور بر اين است که در ساعت هايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت، زمان آن فرا رسيده بود و من هم چون شما در اتاق نبوديد، از فرصت استفاده کردم و اين واجب ديني را انجام دادم."
ژنرال سري تکان داد و گفت:
- پس همه اين مطالبي هم که در پرونده توست راجع به همين کارهاست. اين طور نيست؟
گفتم: "بله همين طور است."
ژنرال لبخندي زد و از نگاهش متوجه شدم از صداقت من خوشش آمده است. با چهره اي بشاش پرونده ام را امضاء کرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست، دستش را به سوي من دراز کرد و گفت:
- به شما تبريک مي گويم ... شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت مي کنم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم و احترام گذاشته از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي که رسيدم دو رکعت نماز شکر خواندم.
پس از بازگشت از آمريکا، در سال 1351 بابايي به عنوان خلبان اف 5 در پايگاه چهارم شکاري دزفول مشغول به خدمت مي شود. سه سال بعد در شهريور ماه سال 1354 بابايي با دختر دايي اش خانم "صديقه حکمت" ازدواج مي کند.
انتخاب براي آموزش هواپيماي "اف 14"
هواپيماي پيشرفته اف 14 مدتي بود که وارد ايران شده و تصميم بر اين شده بود که خلبانان اين هواپيما از بين بهترين هاي اف 4 و اف 5 انتخاب شوند.
بابايي هم که جزو بهترين خلبانان اف 5 بود، در تاريخ 10 آبان سال 1355 براي پرواز با اين جنگنده انتخاب شد و همان زمان به پايگاه هشتم شکاري اصفهان منتقل گرديد. در اين مدت بابايي چنان مهارتي در هدايت اف 14 پيدا مي کند که به عنوان يکي از بهترين خلبان هاي اف 14 انتخاب مي شود.
در همين روزها به دليل نوع کاري که هواپيماي اف 14 انجام مي داد، نيروي هوايي تصميم مي گيرد تغييراتي روي اين هواپيما ايجاد کند که قابليت سوخت گيري در شب را نيز داشته باشد. شرکت "گرومن" (سازنده هواپيماي اف 14) براي اين کار و نصب پروژکتورهاي مخصوص، درخواست مبلغ گزافي مي کند که با مخالفت نيروي هوايي ايران، اين طرح لغو مي شود که بعدها بابايي با شهامتي که از خود به خرج مي دهد، عمل سوختگيري در شب را با اين هواپيما انجام مي دهد و خود را به عنوان بنيانگذار سوخت گيري هوايي در شب با هواپيماي اف 14 به همگان معرفي مي کند.
عباس رژه شاه را به هم ريخت
انقلاب نزديک بود. در تاريخ 24 اسفند سال 1356 تصميم گرفته مي شود که گروهي از خلبانان اف 14 در مقابل شاه با هواپيما رژه بروند که بابايي براي اين رژه انتخاب مي شود. آن روز قرار مي شود تعدادي اف 14 با آرايش خاصي به پرواز درآيند و در مقابل شاه رژه بروند. همه هواپيماها از پايگاه اصفهان به پرواز در مي آيند.
در بين راه ناگهان بابايي به فرمانده گروه پروازي اعلام مي کند که هيدروليک هواپيما را از دست داده و بايد برگردد. با تاييد فرمانده گروه، بابايي به پايگاه مراجعت مي کند و فرمانده که مي دانست هواپيما داراي حالت دوبله هيدروليک است، به فکر فرو مي رود. با اين حرکت بابايي، آرايش اف 14 ها بهم مي ريزد و رژه آنها نيز بهم خورده و خراب مي شود. پس از مراجعت هواپيماها، فرمانده پايگاه از مسئول گردان پاسخ مي خواهد و مي پرسد که آيا او هم تاييد مي کند که هواپيما مشکل داشته؟ فرمانده گردان با اين که همه چيز را دريافته بود و همچنين متوجه شده بود که اين حرکت بابايي از روي عمد بوده، ولي با تاييد صحبت هاي بابايي، فرمانده پايگاه را قانع مي کند.
آري شهيد بابايي مي خواست رژه در حضور شاه را برهم بريزد.
انقلاب اسلامي و در پس آن دفاع مقدس
در شکل گيري انقلاب و روشن کردن افکار پرسنل نيروي هوايي، شهيد بابايي نقش بسزايي را ايفا مي کرد. با پيروزي انقلاب، اين شهيد بزرگوار همراه با شهيد اردستاني اقدام به تشکيل هسته تشکل خلبان هاي حزب اللهي در پايگاه هاي تبريز و اصفهان مي کنند.
31 شهريور سال 1359 کشور بعثي عراق هجوم همه جانبه خود را به خاک ايران آغاز مي کند. بابايي همچون ديگر تيزپروازان نيروي هوايي، حضوري گسترده و چشمگير در جبهه هاي جنگ و شرکت در عمليات برون مرزي دارد.
يک سال پس از آغاز جنگ، بابايي به دليل کارآمدي، فعاليت هاي شبانه روزي و رشادت هايي که از خود نشان داد، در تاريخ هفتم مرداد سال 1360 با ارتقاء به درجه سرهنگ دومي، به عنوان فرمانده پايگاه هوايي اصفهان منصوب مي شود.
ابتکاري براي کاهش اشتباه پدافند
در اين روزها تعدادي از هواپيماهاي ما که از پروازهاي برون مرزي برمي گشتند، به دليل پرواز در ارتفاع پايين و سرعت بالايي که داشتند، به اشتباه مورد هدف پدافند خودي قرار مي گرفتند که بابايي طرحي را ارائه کرد که بر اساس آن يک خلبان به ايستگاه هاي پدافند مرزي اعزام مي شد و تمام اطلاعات ورودي و خروجي جنگنده ها در اختيارش قرار مي گرفت. بدين ترتيب با هماهنگي اي که شده بود، بعد از چندي شاهد کاهش 90درصدي اين اشتباه ها بوديم.
فرماندهي همانند بسيجيان
شهيد بابايي با 3000 ساعت پرواز با هواپيماهاي جنگنده مختلف، کارنامه درخشاني از خود و ميهنش بجاي گذاشته است. آن چه براي همگان عجيب بود، نوع وضعيت ظاهري ايشان بود. فردي با لباس ساده و اکثرا بسيجي با سري تراشيده، بي آلايش که در اکثر اوقات او را با يک بسيجي ساده اشتباه مي گرفتند. روزي درحالي که فرمانده پايگاه بود، با سيني چاي از بسيجيان پذيرايي مي کرد و کسي هم او را نمي شناخت. چهره اي که براي عراقي ها به عنوان يک افسر شجاع و نترس شناخته شده بود و آنها از نام او نيز مي ترسيدند، سيني چاي را جلوي بسيجيان مي گرفت که ناگهان يکي از بسيجي ها که گويا خسته هم بود به حالت پرخاش به ايشان مي گويد:
- اين چه چايي هست که آوردي ... اين که سرده ما داريم مي رويم براي شما بجنگيم.
در اين هنگام بابايي با لبخندي که بر لب داشت مي گويد:
- چشم برادر ... همين الان براتون عوضش مي کنم.
بعد از خروج بابايي، فرمانده بسيجي ها با عصبانيت رو به بسيجي جوان مي کند و مي گويد:
- هيچ مي داني اون کسي که سرش داد زدي چه کسي بود؟ او سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است تو بايد براي اين کار جريمه بشي.
در اين هنگام بابايي وارد مي شود و درحالي که سر خود را پايين انداخته بود، سيني را جلوي بسيجي مي گيرد و مي گويد بفرمائيد برادر.
بسيجي که از کرده خود بسيار پشيمان بود، شروع به معذرت خواهي مي کند که بابايي مي گويد احتياجي نيست ما همه براي خدمت آمديم.
بابايي هميشه براي کارها و عمليات سخت و خطرناک داوطلب بود و شخصا براي آگاهي از مشکلات موجود، به صورت ناشناس به پايگاه ها و مناطق جنگي سفر مي کرد.
بنيان گذار سوختگيري هوايي درشب براي هواپيماي اف 14
و تشکيل گردان کربلا
در اين زمان با توجه به اين که هواپيماهاي اف 14 در بعضي از مواقع تا 12 ساعت پرواز ممتد در شب داشتند، نياز به سوخت گيري هوايي در شب امري اجتناب ناپذير بود که وي به عنوان اولين کسي که اين کار را کرده بود، به خلبانان ديگر آموزش هاي لازم را مي داد.
بابايي در نهم آذر سال 1362 ضمن ارتقاء درجه به سرهنگ تمامي، به عنوان معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي منصوب و به تهران منتقل شد ولي مگر او مي توانست پشت ميز بنشيند؟!
در اين زمان بابايي به همراه شهيد اردستاني در قرارگاهي به نام "رعد" اقدام به تشکيل گرداني با عنوان "گردان کربلا" نمودند و با جمع کردن تعدادي از خلبانان در اين گردان، عمليات خطرناک را داوطلبانه انجام مي دادند.
نگذاريد بابايي پرواز کند
تعدادي از دوستان ايشان خدمت حضرت آيت الله طاهري رفتند و از او درخواست کردند که به دليل خطرات فراوان، بابايي را از پروازهاي جنگي منع کند.
وقتي که حاج آقاي طاهري به او مي گويد:
- به دليل اين که پست شما مهم است و بهتر است که به دليل خطرات احتمالي به پروازهاي عملياتي نروي.
مي گويد:
- حاج آقا منم مثل خلبان هاي ديگه. اونا هم براشون خطر هست.
و با توضيحاتي که بابايي مي دهد حضرت آيت الله طاهري قانع مي شود.
از اين به بعد باز هم بابايي درحالي که فرمانده بود، در عمليات شرکت مي کرد و مي گفت:
- فرمانده بايد جلوتر از همه باشد.
تا زمان شهادت پروازهاي عملياتي او ادامه داشت. به طوري که از سال 1364 تا زمان شهادت 60 ماموريت خطرناک برون مرزي را با موفقيت انجام داد تا به همگان اثبات کنند که ياران روح الله از مرگ هراسي ندارند و آماده مقابله با دشمنان ايران و اسلام و انقلاب هستند.
ابتکاري ديگر
در همين سال ها نيروي هوايي با کمبود خلبان در هواپيماي اف 14 مواجه بود که بابايي طرحي را ارائه کرد که بر مبناي آن تعدادي از خلبانان ماهر هواپيماي اف 5 براي آموزش پرواز با اف 14 انتخاب شوند و بروي اين هواپيما انتقال پيدا کنند. او خود مشغول انتخاب خلبانان شد و تعدادي از خلبانان ماهر اف 5 براي اين کار انتخاب شدند. در آن زمان اين طرح بسيار براي نيروي هوايي و ادامه پروازهاي اف 14 حياتي بود که با تدبير بابايي اين طرح با موفقيت کامل انجام شد.
لازم به ذکر است که امير سرتيپ "احمد ميقاني" فرمانده فعلي نيروي هوايي، نيز از جمله خلبانان اف 5 بود که از سوي شهيد بابايي براي پرواز با اف 14 انتخاب شد.
ستاري از من لايق تر است
در سال 1365 مقدمات فرماندهي عباس در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران فراهم شده و حکم او توسط رياست محترم جمهوري امضاء شده بود و فقط امضاي حضرت امام (ره) مانده بود. بابايي درحالي که در مرخصي بود، به سرعت خود را به تهران رساند و مانع اين کار شد و براي اين پست، امير سرلشکر "منصور ستاري" را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پيشنهاد داد و گفت که او از من لايق تر است.
در تاريخ هشتم ارديبهشت سال 1366 بابايي به درجه سرتيپي ارتقاء يافت ولي همچنان پروازهاي عملياتي را انجام مي داد.
نزديک به عيد قربان بود. عباس که هميشه تقاضاهاي دوستان و اطرافيان خود را مبني بر سفر به حج بي جواب مي گذاشت، اين بار که اصرار دوستان را مي بيند مي گويد:
- شما برويد ... من خودم را تا عيد قربان مي رسانم.
عقاب تيزپرواز هوس پروازي دگر کرد
صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عيد سعيد قربان، تيمسار بابايي به همراه سرهنگ خلبان "بختياري" با يک فروند هواپيماي اف 5 دو نفره، در پايگاه هوايي تبريز به زمين نشست. به محض اين که هواپيما به زمين مي نشيند، سرهنگ خلبان "علي محمد نادري" و تعدادي ديگر از خلبانان به استقبال مي آيند. بعد از اين که وارد ساختمان فرماندهي مي شوند، سرهنگ بختياري مي گويد:
- تيمسار اگر اجازه بدهيد من کمي خسته هستم يه کم استراحت کنم موقع پرواز بيدارم کنيد.
و بابايي به او مي گويد: "برو برو تو استراحت کن."
سرهنگ بختياري به گوشه اي از سالن مي رود و دراز مي کشد که بعد از چند دقيقه به خواب فرو مي رود.
بابايي به همراه سرهنگ نادري، وارد گردان عمليات مي شود. بابايي ماموريت پروازي را در دفتر مخصوص مي نويسد و زير آن را امضاء مي کند. سرهنگ نادري به او مي گويد:
- تيمسار شما خسته هستيد بهتر است استراحت کنيد.
که بابايي به سرهنگ نادري مي گويد:
- نه آقاي نادري خسته نيستم ...
و سپس به سرهنگ نادري مي گويد:
- محمد آقا ... بگو هواپيما را مسلح کنند.
سرهنگ نادري مي گويد:
- عباس جان ... امروز عيد قربان است چطوره اين کار را به فردا موکول کنيم؟
بابايي مي گويد:
- امروز روز بزرگي است ... روزي است که اسماعيل به مسلخ عشق رفت ... نادري مي داني من امروز بايد در قزوين باشم، آخه تعزيه داريم. به پدرم گفته بودم نقش کوچکي هم براي من در نظر بگيرد، اما حالا اين جا هستم. اگر موافقي طرح پرواز را مرور کنيم.
با تاييد سرهنگ نادري، بابايي شروع به تشريح عمليات مي کند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندي، تاسيسات و نيروي هاي زرهي دشمن را روي نقشه مشخص مي کند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادري، درحالي که تجهيزات پروازي خود را همراه داشت، محوطه گردان عمليات را ترک کرده و پياده به سوي جنگنده به راه مي افتد.
در همين زمان سرهنگ بختياري ناگهان از خواب بيدار مي شود، به ساعتش نگاه مي کند، با عجله کلاه و تجهيزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دويدن مي کند. پرسنل گردان نگهداري مشغول مسلح کردن يک فروند اف 5 دو کابينه بودند. بابايي دستي بلند مي کند و سلام و خسته نباشيد مي گويد. عوامل فني با ديدن بابايي دست از کار کشيده و مشغول احوال پرسي با او مي شوند. سرپرست گروه مي گويد:
- همان طور که دستور داده بوديد هواپيما را مسلح کرديم.
بابايي با يک بازرسي از هواپيما، دستور مي دهد موشک هاي نوک بال و تيرهاي مسلسل هواپيما را نيز پر کنند تا مهمات تکميل باشد.
سرهنگ نادري مي گويد:
- ببخشيد ... ما براي شناسايي مي رويم يا شکار؟
که بابايي نقشه اي را از جيبش بيرون مي آورد و مي گويد:
- ببين آقاي نادري ... وقتي به هدف رسيديم بمب ها را روي تاسيسات فرو ريخته، آن را منهدم مي کنيم و در قسمت بعد بايد دور بزنيم و نيروهاي زرهي دشمن را در نقطه اي ديگر با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهيم.
سرهنگ نادري مي گويد: "اميدوارم خدا خودش کمک کند."
بابايي به گوشه اي مي رود، کتابچه دعايش را از جيب بيرون آورده و مشغول دعا خواندن مي شود که سرهنگ بختياري نفس زنان به او مي رسد و مي گويد:
- من خواب بودم چرا بيدارم نکرديد؟
بابايي مي گويد: "توخسته اي استراحت کن."
سرهنگ نادري مي گويد:
- تو خودت دو شبه که نخوابيدي ... اگر اجازه بدي من با نادري مي روم.
که تيمسار مي گويد: "نه خسته نيستم انشاالله پرواز بعدي را شما انجام بدهيد."
سرهنگ بختياري اصرار مي کند که بابايي مي گويد:
- شايد ديگر فرصتي براي پرواز نداشته باشم.
سپس دست در گردن سرهنگ بختياري مي اندازد و مي گويد:
- ان شاالله برگشتم جشن مي گيريم.
بختياري به بابايي مي گويد:
- به من عيدي نمي دهي؟
که بابايي مي گويد: "عيدي طلبت تا بعدازظهر."
در اين هنگام هواپيما با بيشترين مهمات ممکن، آماده پرواز است. بابايي رو به آسمان مي کند و آرام مي گويد: "الله اکبر" و سپس روبه سرهنگ نادري مي کند و مي گويد:
- محمد آقا برويم؟
هر دو از پلکان هواپيما بالا مي روند. تيمسار بابايي وقتي درون کابين قرار مي گيرد، براي بختياري و عوامل نگهداري که در کنار هواپيما هستند، دست تکان مي دهند.
تيمسار در کابين عقب جنگنده قرار مي گيرد و پس از چک کردن هواپيما، به نادري مي گويد:
- برويم ... امروز روز جنگ است.
هواپيما با رمز "تندر" به ابتداي باند مي رسد و لحظه اي بعد با غرشي در دل آسمان جاي مي گيرد.
پس از يادآوري نقاط توسط بابايي به سرهنگ نادري، نادري نقل مي کند که صداي او را به آرامي از راديو هواپيما شنيدم که مي گفت:
- پرواز کن پرواز کن امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است.
بعد از مدتي نادري به تيمسار مي گويد:
- کليد مهمات روشن و آماده شليک هستم، موقعيت کجاست؟ تيمسار مي گويد: "تا هدف سه دقيقه مانده" و ادامه مي دهد "چهار درجه به شمال."
هواپيما پس از مانوري در آسمان، به نقطه مورد نظر مي رسد. ارتفاع گرفته و با شيرجه به سمت تاسيسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار مي دهد. با اصابت بمب ها، کوهي از آتش به آسمان زبانه مي کشد و صداي تيمسار در گوش نادري مي پيچد:
- الله اکبر ... الله اکبر ... مي رويم به طرف نيروهاي زرهي دشمن.
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ريخته مي شد. بعد از پايان تيرباران نيروهاي زرهي، تيمسار مي گويد: "آقا محمد ... برگرديم."
هواپيما با گردشي 180 درجه از منطقه دور مي شود. در پايين آتش زبانه مي کشد و بعثيان به هر سوي درحال فرار بودند.
هواپيما درحال عبور از کوه هاي بلند و جنگل هاي سرسبز بود که صداي عباس در راديو مي پيچد:
- آقاي نادري ... پايين را نگاه کن درست مثل بهشت است.
سپس آهي مي کشد و ادامه مي دهد:
- خدا لعنتشون کنه که اين بهشت را به جهنم تبديل کرده اند.
پس از لحظاتي صداي عباس در کابين مي پيچد:
- مسلم سلامت مي کند يا حسين ...
ناگهان صداي انفجار مهيبي همه چيز را دگرگون مي کند. عباس در يک آن خود را درحال طواف مي يابد:
- اللهم لبيک، لبيک لا شريک لک لبيک...
و آخرين حرف ناتمام ماند.
همسر و دوستان بابايي در اين هنگام در مکه هيد بابايي را مي بينند.
سرهنگ نادري بعد از چند لحظه که بيهوش بود، به خود آمد. درد شديدي در ناحيه پشت و بازويش احساس مي کرد و کابين نيز پر از دود شده بود.
هواپيما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادري موفق به کنترل هواپيما مي شود که در اين هنگام مقدار زيادي از سرعت آن کم شده بود. تمام علائم به هم ريخته شده بود. سرهنگ نادري در راديوي هواپيما فرياد مي زند:
- عباس ... حالت خوبه؟
ولي صدايي نمي شنود. هرچه صدا مي کند جوابي نمي گيرد. سرهنگ نادري که گيج شده بود، يک بار ديگر عباس را صدا مي زند:
- عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.
سرهنگ نادري که نااميد شده بود، سعي مي کند تا رادار را بگيرد:
- از تندر به رادار ...
ولي کسي جواب نمي دهد. در آخرين لحظه افسر کنترل رادار صدايش مي زند:
- از رادار به تندر ... صداي شما نامفهوم است.
سرهنگ نادري مي گويد:
- ما مورد هدف قرار گرفتيم. وضعيت خوبي نداريم. سعي دارم هدايت هواپيما را در دست بگيرم.
افسر رادار مي گويد:
- خون سرد باشيد ... موقعيت را به دقت بررسي کنيد. به گوشم.
هواپيما درحالي که تعادل کاملي نداشت، هر چند لحظه يک بار از حالت تعادل خارج مي شد که سرهنگ نادري آن را دوباره به حالت نرمال بر مي گردانيد. نادري باز هم عباس را صدا مي زند ولي صدايي نمي شنود. آيينه کابين را تنظيم مي کند تا کابين عقب را ببيند. ولي متوجه مي شود شيشه بين دو کابين شکسته و چيزي ديده نمي شود. مانوري به هواپيما مي دهد و دوباره به عقب نگاه مي کند.
حافظ کابين متلاشي شده بود و در اثر باد شديد، قسمتي از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادري باز هم دقت مي کند، قطرات خون به شيشه بين دو کابين پاشيده شده و با خود مي گويد حتما شيئي منفجره او را متلاشي و به بيرون پرتاب کرده است.
نادري بار ديگر با رادار تماس مي گيرد:
- هواپيما به شدت آسيب ديده اکثر کنترل کننده ها از کار افتاده. از وضعيت کابين عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمي هستم.
افسر رادار جواب مي دهد:
- خودتان را در مسير 38 در جه شمال شرق قرار دهيد و ارتفاع را کم کنيد.
در پايگاه هوايي تبريز غوغايي برپاست. آژير وضع اضطراري در محوطه پايگاه پيچيده. آمبولانس و خودروهاي آتش نشاني و نيروهاي امداد همه به طرف باند پرواز در حرکتند.
افسر رادار با دستپاچگي، مرکز پيام نيروي هوايي را گرفته، وضعيت را گزارش مي کند و درخواست مي کند که اين پيام سريعا به فرماندهي مخابره شود. سپس با هواپيما تماس مي گيرد:
- لطفا اعلام وضعيت کنيد.
سرهنگ نادري که احساس درد شديدي مي کرد، قصد داشت به هر قيمتي هواپيما را بر روي باند به زمين بنشاند. با شنيدن صداي رادار مي گويد:
- دارم تلاش مي کنم ولي وضع هر لحظه بدتر مي شود.
افسر رادار به نادري اعلام مي کند که در 18 کيلومتري باند هستيد.
نادري در اين لحظات درد شديدي در ناحيه پشت و بازو احساس مي کند. شروع به کم کردن ارتفاع براي نشستن برروي باند مي شود که ناگهان صدايش در راديو مي پيچيد:
- دور موتور کم نمي شه ...
افسر رادار به او مي گويد:
- محمد جان چاره اي نيست روي باند بيا.
نادري ملتمسانه از خداوند کمک مي خواهد. هواپيما باهمان سرعت، رو باند مي نشيند. نادري ترمز ها را فشار مي دهد که عمل نمي کنند. افسر رادار فرياد مي زند چتر رو بزن و سپس فرياد مي زند:
- چتر باز شد. خدايا خودت کمک کن.
هواپيما با سرعت به انتهاي باند نزديک مي شود. نادري شير بنزين موتورها را سريعا قطع مي کند. در اين لحظه هواپيما در برابر چهره بهت زده نادري، با گير کردن به تور بارير (توري که در انتهاي باند نصب مي شود و در مواقع اضطراري براي متوقف کردن هواپيما استفاده مي شود) متوقف مي شود. براثر گرماي حاصل از ترمز ها، چرخ هاي هواپيما آتش مي گيرند که نيروي هاي آتش نشاني بلافاصله آن را خاموش مي کنند.
سرهنگ نادري با تلاش زياد از کابين پياده مي شود و درحالي که از هواپيما فاصله مي گرفت، نگاهي به کابين شکسته عباس انداخت.
فرمانده پايگاه تيمسار "رستگارفر" به نادري نزديک مي شود. نادري خودش را در آغوش تيمسار مي اندازد و شروع به گريه کردن مي کند.

بابايي قرباني حضرت ابراهيم شده
سرگرد "بالازاده" اولين کسي بود که خود را به کابين عقب هواپيما رسانيد و لحظاتي بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود مي کوبد و مي گويد
- عباس در کابين است او قرباني حضرت ابراهيم در عيد فطر شده .
در اين لحظه صداي مؤذن در فضاي باند مي پيچد و در لحظات اذان ظهر روز عيد قربان، پيکر پاک و مطهر شهيد بابايي روي دست هاي دوستانش تشييع مي شود.
سرهنگ بختياري درحالي که اشک در چشمانش جمع شده بود، به سوي فرمانده پايگاه مي رود و مي گويد:
- دلم مي خواهد براي تشييع پيکر عباس، من فرمان پيش فنگ بدهم
سراسر رمپ پايگاه خلبانان و پرسنل ايستاده بودند. سرهنگ بختياري با گام هايي لرزان به وسط رمپ مي رود و با صدايي رسا مي گويد:
- گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهيد پيش فنگ.
همسر شهيد بابايي بعد از عزيمت از مکه، کفن خونين عباس را کنار مي زند و مي گويد:
- تو مرا به زيارت کعبه روانه کردي اما، اما خودت به ديدار صاحب کعبه رفتي.
او براي ما کارگري مي کرد
در مراسم چهلم شهيد بايايي، در ميان سوگوارن مردي ميان سال با کلاه نمدي به شدت گريه مي کرد. يکي از دوستان شهيد بابايي به او نزديک مي شود و مي گويد.
- پدر جان اين شهيد با شما نسبتي داشته؟
و مرد جواب مي دهد:
- او همه زندگي ما بود. ما هرچه داريم از اوست.
مرد ادامه مي دهد:
- من اهل ده زيار هستم. اهالي روستاي ما قبل ازاين که شهيد بابايي به آن جا بيايد، در تنگنا بودند. ما نمي دانستيم او کيست. لباس بسيجي بر تن داشت براي ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، غسالخانه ساخت و هرکس که گرفتاري داشت پيش او مي رفت. او ياور بيچاره ها بود. هر وقت پيدايش مي شد، همه با شادي مي گفتند اوس عباس آمد. چند وقتي پيدايش نشد. گويا رفته بود تهران. روزي آمدم اصفهان، عکس هايش را روي ديوار ديدم. مثل ديوانه ها هر که را مي ديدم مي گفتم او دوست من بود ولي کسي حرف مرا باور نمي کرد. به بچه هاي نيروي هوايي هم گفتم جواب دادند: پدر جان مي داني او کيست او تيمسار بابايي فرمانده عمليات نيروي هوايي است. گفتم: ولي او براي ما کارگري مي کرد. دلم از اين که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.
وصيت نامه شهيد بابايي
خدايا! خدايا! تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار.
به خدا قسم من از شهدا و خانواده هاي شهدا خجالت مي کشم تا وصيتنامه بنويسم.
حال سخنانم را براي خدا در چند جمله ان شاالله خلاصه مي کنم.
خدايا! مرگ مرا و فرزندانم و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا! همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم.
خدايا! من در اين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم.
عباس بابايي
22/4/1361
بيست و يکم ماه مبارک رمضان
سرگرد "بالازاده" اولين کسي بود که خود را به کابين عقب هواپيما رسانيد و لحظاتي بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود مي کوبد و مي گويد
- عباس در کابين است او قرباني حضرت ابراهيم در عيد فطر شده .
در اين لحظه صداي مؤذن در فضاي باند مي پيچد و در لحظات اذان ظهر روز عيد قربان، پيکر پاک و مطهر شهيد بابايي روي دست هاي دوستانش تشييع مي شود.
سرهنگ بختياري درحالي که اشک در چشمانش جمع شده بود، به سوي فرمانده پايگاه مي رود و مي گويد:
- دلم مي خواهد براي تشييع پيکر عباس، من فرمان پيش فنگ بدهم
سراسر رمپ پايگاه خلبانان و پرسنل ايستاده بودند. سرهنگ بختياري با گام هايي لرزان به وسط رمپ مي رود و با صدايي رسا مي گويد:
- گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهيد پيش فنگ.
همسر شهيد بابايي بعد از عزيمت از مکه، کفن خونين عباس را کنار مي زند و مي گويد:
- تو مرا به زيارت کعبه روانه کردي اما، اما خودت به ديدار صاحب کعبه رفتي.
او براي ما کارگري مي کرد
در مراسم چهلم شهيد بايايي، در ميان سوگوارن مردي ميان سال با کلاه نمدي به شدت گريه مي کرد. يکي از دوستان شهيد بابايي به او نزديک مي شود و مي گويد.
- پدر جان اين شهيد با شما نسبتي داشته؟
و مرد جواب مي دهد:
- او همه زندگي ما بود. ما هرچه داريم از اوست.
مرد ادامه مي دهد:
- من اهل ده زيار هستم. اهالي روستاي ما قبل ازاين که شهيد بابايي به آن جا بيايد، در تنگنا بودند. ما نمي دانستيم او کيست. لباس بسيجي بر تن داشت براي ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، غسالخانه ساخت و هرکس که گرفتاري داشت پيش او مي رفت. او ياور بيچاره ها بود. هر وقت پيدايش مي شد، همه با شادي مي گفتند اوس عباس آمد. چند وقتي پيدايش نشد. گويا رفته بود تهران. روزي آمدم اصفهان، عکس هايش را روي ديوار ديدم. مثل ديوانه ها هر که را مي ديدم مي گفتم او دوست من بود ولي کسي حرف مرا باور نمي کرد. به بچه هاي نيروي هوايي هم گفتم جواب دادند: پدر جان مي داني او کيست او تيمسار بابايي فرمانده عمليات نيروي هوايي است. گفتم: ولي او براي ما کارگري مي کرد. دلم از اين که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.
وصيت نامه شهيد بابايي
خدايا! خدايا! تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار.
به خدا قسم من از شهدا و خانواده هاي شهدا خجالت مي کشم تا وصيتنامه بنويسم.
حال سخنانم را براي خدا در چند جمله ان شاالله خلاصه مي کنم.
خدايا! مرگ مرا و فرزندانم و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا! همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم.
خدايا! من در اين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم.
عباس بابايي
22/4/1361
بيست و يکم ماه مبارک رمضان
لینک کپی شد
نظر شما
