خاطرات سوخته - مهدي نيرومنش
اين يادداشت ها ما حصل ديدن صحنه هايي در جنگ ، ثبت خاطرات دلاوران عرصه ي دفاع و مستند سازي از جانبازان گران قدري است که هر گز کسي نمي تواند ادعا کند دين خود را به ايشان ادا کرده است.
به جاي مقدمه
الان ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من که چهار روز از عملام گذشته بايد چند روز ديگر اين جا در بيمارستان شهر همر آلمان بمانم تا قطعهاي که براي نايام ساختهاند را آزمايش کنند.مي گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي هايي مانند من آسان تر مي شود.
مدتي است به صرافت افتادهام خاطراتم را پاکسازي کنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يکييکي ورق ميزنم و ميخوانم ، خاطرات شيرين، تلخ، تکاندهنده و خاطرهانگيز را مرور ميکنم، دلم ميگيرد. حتي خاطرات شيرين و خنده دار هم آن قدر سينهام را ميفشارد که نه تنها بغضام، که وجودم ميخواهد بترکد.
وجه مشترکي در اغلب خاطرهها وجود دارد. اين که همگي حسهاي شخصي من هستند و فقط من ميفهمم که چه نوشتهام. براي همين، امروز تصميم گرفتم، همه را بسوزانم. اما قبل از سوزاندن يک کار ديگر بايد انجام دهم. آن هم جداسازي است.
برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آنجا بودهام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه ي مردم. از امروز اين صفحات را جدا ميکنم تا ببينم سرنوشت آن چه ميشود.
برگه ي اول
از روزي که خرمشهر آزاد شده، بمبهاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يک گروه خارجي را همراهي کنيم تا از خرمشهر بازديد کنند. چند پيرمرد که ميگويند پروفسور هستند به همراه چند عکاس اروپايي و يک عکاس ايراني. اروپاييها با ديدن من تعجب کردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شکل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.
با اين که خطر آلودگي شيميايي در مناطقي که بازديد ميکرديم، شديد نبود، اما همه ي گروه از ماسک و بادگير استفاده کردند.
يکي از پيرمردها به نام پروفسور هندريکس که از بقيه سرزندهتر بود، سعي ميکرد با من ارتباط برقرار کند. دست آخر هم يک خودکار به من هديه داد. لابد فکر ميکرد من با پدرم به پيکنيک آمدهام و اين لباس را هم از سر شيطنت کودکانه به تن کردهام.
پروفسور هندريکس به يکي از خبرنگاران ميگفت، اگر يک سرباز ايراني با تجهيزات کامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر ميماند، حتماً کشته ميشد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه ي او نفوذ ميکرد.
با خودم فکر ميکنم آيا اين اروپاييها ميتوانند باعث شوند صدام از عواقب اين کار بترسد.
دوستم ياسر ميگويد، اين اروپاييهاي...از يک طرف مواد شيميايي را به صدام ميدهند و از يک سو ميآيند بررسي کنند چقدر پدر ما را درآورده،تا بمبهاي شيميايي را بهتر درست کنند.
برگه ي دوم
امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يکي از بچه محلهايشان که در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آنها يک گروه بودند که براي درمان تاولهاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيدهاند.
تعريف ميکرد در بيمارستان اتريش، اجازه ي ملاقات با هر کسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذاي ايراني براي آنها ميبردند. يکي از آنها به نام دکتر نهاوندي که رييس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم ميگيرد براي آن سه نفر که شهيد شدند تشييع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه نميدهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روکش پرچم ايران در خيابان روي دست ميگيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترکيه و ايراني و عرب جمع ميشوند. پليس فکر ميکند آنها جنازهاند، حمله ميکند و با جعبههاي خالي رو به رو ميشود!
بنده ي خدا از اروپا فقط يک تخت و يک اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.
برگه ي سوم
ديشب بچههاي گردان زهير همه، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره ي مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد که از قديمي هاي جنگ است ميگويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشکآور و تهوعآور استفاده کرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمبهاي شيميايي نيست که مرتب روي سر بچهها نريخته باشد.
بايد ضربه ي فتح خرمشهر خيلي کاري بوده باشد که صدام تير خلاص خودش را بزند و از يک سلاح ممنوعه استفاده کند. آن هم اين قدر علني.
چند روز پيش برادر مسرور را ديدم، ميگفت آن پيرمردي که از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يک زن که در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده را با خود به بلژيک برده است. خبرنگارها گفتهاند دروغ ميگويي که عراق از گاز خردل استفاده کرده است.
پروفسور هندريکس درِ شيشه را که موهاي زن در آن بوده ، باز ميکند و ميگويد اين موها را لمس کنيد! اگر دروغ باشد که هيچ اتفاقي نميافتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند، کاري از من برنميآيد.چون سولفو موستار(خردل)پادزهر ندارد!
تازه متوجه شدم چه بايکوت خبري شديدي عليه ماحکمفرماست.
برگه ي چهارم
امروز صبح در جفير بچههاي لشکر را ديدم که دم بهداري صف کشيده اند. ميگفتند گاز اعصاب خوردهاند. عصبي و وحشتزده به خود ميلرزيدند. صحنه ي رقتانگيزي بود. بچههاي دوستداشتني و نترسي که هيچ کس حريف آنها نميشود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.
با خودم فکر کردم دشمن چقدر حقير و زبون است که به جاي مقابله ي مردانه و رو در رو از سم استفاده ميکند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي ميآوردند. چنين دشمني ميترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار کند. قانون جنگ ميگويد بايد در مقابل کسي که توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.
در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ي ما بالاتر است. پس چرا صدام تسليم نميشود و هرچه در ميدان جنگ کم ميآورد، با سلاح شيميايي جبران ميکند؟
برگه ي پنجم
اولين بار است فاو را ميبينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شدهاند که دستور ميدهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتادهاند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر کسي پس از حمله ي شيميايي به عقب نميرود. بچهها ميايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر کس اين جا نفس بکشد آلوده ميشود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يک گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مکر دشمن را به خودش برگردانده. گرچه آن بدبختهايي که شيميايي شدند به احتمال قوي جيشالشعبي بودهاند. سرفه و سوزش چشم اين جا طبيعي است. هر کس ميآيد دست خالي برنميگردد.
فکر نکنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.
آيافاو در صفحه ي زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه کسي جز خدا مي بيند ظلمي را که در اين شهر رخ مي دهد؟
برگه ي ششم
چند هفتهاي است، که صالح، يک کبک را که بالش زخمي شده نگهداري ميکند. وقتي به خط آمديم، چون کسي در کرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نميتواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.
بعد از ظهر پريروز که خط از هميشه آرامتر بود، صالح رهايش کرده بود، هوايي بخورد. ديگر جَلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقيها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر که نگهباني ميدادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح کنار من مقابل درِ سنگر دراز کشيده بود و چفيهاش را روي صورتش انداخته بود که ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينهاش، همه از جا پريديم. باور کردني نبود کبک بيچاره در حالي که از چشم و دهانش ترشحات کف مانند خارج ميشد، در دستان صالح جان داد، لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يکي از بچهها که شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد کشيد: شيميايي زدند! شيميايي!
حدس او درست بود. پرنده ي بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديکتر بود و پيغام رسانياش که با مرگش همراه بود، سبب شد يک گردان به موقع خبر شوند و ماسکها را بزنند.
عامل تاولزاي خردل زده بودند. به زودي محلش کشف شد وچاله ي بمبها با خاک پوشانده شد و محدوده ي آلوده تعيين شد.
با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح کشتار جمعي چيست! سلاحي که هر جان داري را بيجان ميکند.
در اين فکرم که زور مداران و اسلحهسازان منتظر نمي مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده کنند؟ آيا اين که در عقبه ي خط در حال تردد يا کاري هستي و ناگهان يک توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانهاي کنارت منفجر ميشود، عير متعارف نيست؟
صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف کند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟تا کسي نبيند، در نمي يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح هاي متعارف وجود دارد.
برگه ي هفتم
همين امروز صبح به کانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومينبار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمدهام. در بيمارستان با ديدن وضع بچهها خجالت ميکشم بگويم شيميايي شدهام.
تاولهايي روي پشت يکي از بچههاست که نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عدهاي نميبيند و ترشحات ناجوري دارد. نفسها بريده بريده است. حتي با اکسيژن به زحمت نفس ميکشند، انگار ريهشان پر از آب است.
چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته ميلرزند. برخي آرام دراز کشيدهاند. برخي نشستهاند و نميتوانند دراز بکشند. اوضاع وخيمي است.
کسي را نديدم روحيهاش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتکليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه ميشود، صدام از انواع و اقسام بمبهاي شيميايي استفاده کند و ما سکوت کنيم و هيچکس به داد ما نرسد.
برگه ي هشتم
امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم که در لشکر مسئوليتي دارد به يک روستاي مرزي در استان کردستان رفتيم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي کوچک چيست؛چون تمام مردم آن به شهادت رسيده اند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يک ماه از حمله ي شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنهها که در فيلم ها و عکسها از حلبچه ديدهام، برايم تداعي ميشود.
گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثير بر انسانها و حيوانات و مرگ آني آنها، در محيط تجزيه ميشود و اثري در آب و خاک محيط به جا نمي گذارد. تنها با بررسي کيفيت مرگ افراد ميتوان نوع گاز را تشخيص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از ضجر و درد در آنها ديده نميشد. امّا مردم اين روستاي کوچک که با ده بمب مورد حمله قرار گرفته ، پس از درد و ضجر فراواني به شهادت رسيده اند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاک را در اغلب آنها ديدم.
ظاهراً گاز اعصابي که در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز رااز کار مياندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ ميدهد. در حالي که در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه ي جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واکنش طبيعي خود پر از آب ميشود و خفگي با ريه ي پر از آب خيلي دردناک است.
به نظرم رسيد اگر سلاح هستهاي منفور است، لااقل به دليل هزينه و تکنولوژي بالايي که نياز دارد در دست کساني است که حداقل براي اعتبار بينالمللي خود هم که شده در مقابل هر واکنش کوچکي از آن استفاده نميکنند. امّا سلاح شيميايي که در تيتر يکي از روزنامهها آن را سلاح هستهاي فُقرا ناميده بود ميتواند در دست هر بيسرو پايي نظير صدام باشد تا به هر دليل از آن استفاده کند. استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير او را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را بدهد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را بدهد و از مرگ ضجرآور آنها لذت ببرد.
برگه ي نهم
امروز با يک دختربچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ ميگذرد و يک دختر بچه ي پنج ساله که به شدت دچار عارضههاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه ي هفتم تيرماه شصت وشش شيميايي شده.
بعد توضيح داد آن روز صدام با نه بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده که حدود صد نفر به شهادت رسيدهاندو چند هزار نفر شيميايي شدند.
يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله ي شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه ي مردم شهر حلبچه را در جا کشت و صحنههاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه ي دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يک شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممکن بود روحيه ي مردم را تضعيف کند، در سکوت ماند. الآن چه بايد کرد؟
دخترک، سرفههاي شديدي ميکند. مادرش براي پزشک مشکلات اش را ميشمارد. سرماخوردگيهاي پياپي، سوزش چشم وبوي بد دهان؛ و شايد مشکلاتي که خودش هم نميدانست.
مادرش ميگفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد و بنياد مستضعفان و جانبازان هنوز آنها را جانباز نشناخته است. او ميگفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امکانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يک مظلوميت مضاعف است.
برگه ي دهم
بنياد ميگويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه ي درماني تعلق نميگيرد. چند آزمايش ريه دادهام هزينهاش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه ميخواندم. ناخواسته حرفهاي دو خانم پشت سري را ميشنيدم. معلوم است اغلب حرفها در مورد چيست!
ـ مهناز رو؟ آره هفته ي پيش تو هفتحوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه! گفتم نري زنششيها! اينها بچهدار نميشن! خودش هم يک چيزهايي ...
صدايم کردند و بلند شدم. خانمي از پشت کيوسک شماره ي شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه ميگويد سرم را جلوي پنجره ي شيشهاي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندشناکي عقب رفت. برگهها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگهها را وارسي کرد و پرسيد:حالش بده؟ لابد حدس زده بود کسي با چنين آزمايشهايي در اين بعد از ظهر گرم تابستان بايد زير کولر خارجي اکسيژنساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگويم خودم هستم.
گفتم: شيماييه! بدون اين که سرشرو بلند کنه گفت: آخ اي!! اينها ميميرند همهشان، نه؟!
هفته ي گذشته تلويزيون فيلم تکراري يک جانباز شيميايي را پخش ميکرد که سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد کرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از کار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.
مجيد ميگفت هر وقت شبکه ي خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقّت انگيز نشان ميدهد دخترم ميپره بغلم ميگه: بابا تو هم اينطوري مي شي؟
ميگفت هر شب که اخبار تشييع جنازه ي يک شهيد شيميايي را نشان ميدهد، تا چند روز خانواده ي من به هم ميريزد. هر تماس تلفني که ميشود، منتظر يک خبر از من هستند. خانه که هستم دخترم از مدرسه مي آيد اول ميپرسه: باباکو؟!
برگه ي يازدهم
امروز بالأخره قرار است کميسيون پزشکي بنياد مستضعفان و جانبازان تکليف من را معلوم کند.
پس از چند سال پيگيري اداري و درمان، با هزينه ي شخصي، هنوز بنياد مرا جانباز شيميايي نميداند! چند ماه است آزمايشهاي تنفسي و خون و غيره و معاينه کردند و فرم پر کردند. هنوز اميد ندارم آبي از اينها گرم شود. وضع من که اين همه سفارش کننده دارم اين است، بقيه چه ميکشند؟
در کوران جنگ فکر ميکردند مهمترين مشکلي که گاز خردل ايجاد ميکند، مشکل پوستي است .چون تاولهاي شديد روي بدن رزمندهها ظاهر ميشد. بعد فکر کردند مشکل چشم حادتر از مشکل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا ميکند ولي چشم تازه مشکلاتش شروع ميشود.
الآن پس از گذشت سال ها از پايان جنگ، دريافتهاند مشکل اصلي مصدومان شيميايي ، مشکل ريه است. کسي هم که ريهاش را از دست بدهد ، درماني ندارد.
احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر کس در منطقه ي آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمندهاي که الآن دور از امکانات پزشکي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتي است که نميشناسد.
نگاه مردم هم به شيمياييها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را ميبينند و نميدانند اين آدم نه ميتواند بدود نه ميتواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد کند و نه نفس راحت بکشد.
برگه ي دوازدهم
در سالن انتظار بيمارستان نشستهام که يکي از بچههاي شيميايي با ماسک وارد ميشود. او را پيش از اين ديدهام ولي سلام و عليک نداريم. به سراغ اطلاعات ميرود. مردي آن جا سيگار ميکشد. ريهاش تحريک شده و در حالي که سرفههايش شروع شده به مرد اشاره ميکند تا سيگارش را خاموش کند.
مرد، نگاه سنگيني به سرتا پايش مياندازد و با چند پک عميق سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش ميکند. سرفههاي بنده ي خدا امانش را بريده. باچهرهاي سرخ شده و چشمان خيس و سرفههاي عميق و چندشناک از بيمارستان بيرون ميرود.
يک خانم و آقاي آنچناني کنارم نشستهاند.مي شنوم که مرد ميگويد: بيمار سلي آمده اين جا همه را آلوده کند. صاحاب ندارد اين بيمارستان!
به بخش ديگري ميروم ظاهراً ماده ي ضدعفوني کننده زدهاند، ريهام تحريک ميشود. ماسک ميزنم. دختر قشنگي جلب ماسک من شده. سمت من ميآيد و خيرهخيره نگاه ميکند. يک شکلات به او ميدهم، مادرش متوجه است. لحظهاي بعد مادرش را ميبينم که شکلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مياندازد و دستان دخترک را با دستمال کاغذي پاک ميکند. بايد به طبقه ي بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز ميشود و من همراه جمعيت داخل ميشوم. همه فشرده ايستادهاند. دو زن جا ميمانند. يکي به من اشاره ميکند و مخصوصاً بلند ميگويد: مردم رعايت ندارن! هجوم ميارن تو آسانسور! ناسلامتي جوونيد، دو طبقه رو با پله برويد.
در آسانسور بسته ميشود از داخل آينه براندازي ميکنم، در اين جمع تنها جوان، من هستم!
کارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمدهام. يک جانباز ويلچري ميخواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي ميکنند او را از جوي عبور دهند. تلاش زيادي ميکنند ولي بالاخره به دليل بيتجربگي ،ويلچر سرنگون ميشود و جانباز نقش زمين ميشود. خدا رحم کرد توي جوي لجن نيافتاد.
عجب روزي بود امروز!
برگه ي سيزدهم
امروز همراه دو نفر از بچههاي شيميايي به آلمان آمديم و در خانه ي جانبازان در شهر کلن اتاقي به ما دادند. اين خانه ي قديمي و اشرافي در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده. کلن شهر خوش آب و هوايي است، به دور از هياهوي شهر هاي صنعتي. مقابل خانه ي جانبازان، رودخانه ي راين است. کنار رودخانه فضاي دلانگيزي است براي نشستن. جاي همه ي بچههاي جنگ خالي!
اين جافهميدم درجمع، براي پنج شش نفر از سي چهل هزار جانباز شيميايي که ميگويند داراي پروندهاند، امکان چنين سفري مهيا ميشود؟
نميدانم چند هزار بسيجي عاشق اين جا روي نيمکتها نشستهاند و بعدها به شهادت رسيدهاند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاکم است. شايدهم فقط من چنين حسي دارم.
آيا مردم خواهند دانست جوانان شان در غربت چه دردها و رنجي هايي را تحمل کرده اند؟ چه دلتنگيهايي در کنار کارون و دز و اروند و کرخه و چه بغضهايي در کنار راين.
برگه ي چهاردهم
در اين سفر با يک خانم جوان آشنا شدم که با همسرش براي درمان به آلمان آمده است. باز هم حادثه ي هفتم تير ماه شصت وشش نه بمب خردل که به شهر سردشت اصابت کرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر ميشود، او در حمام بوده است. مي شود حدس زد گاز خردل که به پوست خشک و دست و صورت بچه آن آسيب را ميرساند، او را به چه وضعيتي انداخته باشد. در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بينياش، او را نجات داده و دوباره به زندگي باز گشته است.
او تعريف ميکرد پس از اصابت بمب، گرد سفيدي بر سر و صورت بچههايي که در کوچه بازي ميکردند پاشيده و الان هم آنها زنان جوان صاحب فرزندي هستند که نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري کنند. يک نفر را هم نام برد که در آن تاريخ سرباز بوده وهنگامي که با شنيدن خبر حمله ي شيميايي، به سردشت ميرسد ، در مييابد مادر و پدر و مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها ، عمهها و عموها، خاله ها و داييهايش، همه و همه را از دست داده است. از آنجا که مصدومان سردشت در بيمارستانهاي کشور پراکنده شده بودند ،براي ديدن برادرش به مشهد ميرود و ميفهمد روز قبل به شهادت رسيده است .سپس به تبريز ميرود تا خواهرش را ببيند و در مييابد صبح همان روز به شهادت رسيده است.
حتي نقل اين خاطرات هم آزار دهنده است.
ميگفت سردشت يک بيمارستان فوق تخصصي دارد که فقط پزشک عمومي دارد. اين بيمارستان با همکاري سازمان منع سلاحهاي شيميايي OPCW و دفتر مقام معظم رهبري تأسيس شده است.
مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر کرد نشين در استان آذربايجان شرقي است!
در طول جنگ هرگز اين شهر که چند کيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد، از ساکنان غير نظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمبارانهاي هواپيماها عادت داشتهاند و حتي ميگفتند اگر براي هواپيماهاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقيميمانده، حتماً آن را در سردشت خالي مي کرده و ميرفته. امّا اين بار، گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي بر جا گذاشت.
برگه ي پانزدهم
ديروز صبح براي اولين بار دکتر فراي تاگ با دوربين کوچکي که سر يک لوله ي هدايت شونده است و تصوير را داخل يک تلويزيون نشان ميدهد، مرا معاينه کرد. بلافاصله پرسيد: «چه کسي تو را عمل کرده است؟» گفتم در تهران عمل شدهام. مدتي مکث کرد و با تأسف گفت: «کاش دست نميزد! »
پرسيدم چرا؟ و مترجم پرسيد. امّا او فقط سرش را تکان داد!
امروز براي معاينه و مشورت با يکي از پزشکان اتريشي به وين آمدهام. در مسير بيمارستان مجبور شديم تاکسي بگيريم. راننده تاکسي يک ايراني بود که شش سال پيش پناهنده ي اجتماعي شده بود. در اثناي صحبت دريافتم عمليات خيبر شيميايي شده. وضع خوبي نداشت و کرتن زيادي مصرف ميکرد.
پس از آن که صحبتها گل انداخت و از همه جا و همه چيز گفتيم و شنيديم، پرسيدم: «واقعاً چرا پناهنده شدي؟» در جواب پرسيد: «از خدمات درماني و وضع زندگيات راضي هستي؟» جواب مشخصي ندادم. گفت در وين ايرانيان زيادي هستند و غير از او جانبازان بسياري نيز زندگي ميکنند. او از شرايط زندگي و درمان در اين کشور راضي بود. ميگفت تنها کشور اروپاي غربي که در تلويزيون رسمياش اعلام کرده صدام عليه ايران شيميايي استفاده کرده، اتريش است.
در انتها به شوخي گفت:« اگر در جنگهاي امپراطوري عثماني و امپراطوري اتريش، يک ترکش ريز به من خورده بود الان نانم در روغن بود.»
برگه ي شانزدهم
امروز جواب آزمايش معد? دوستم نادعلي هاشمي آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل.
به آرامش او غبطه ميخورم. از وقتي جواب آزمايش را شنيده، جک گفتن هايش بيشتر شده. راستي چرا اين قدر بچههاي شيميايي آراماند؟ اينجا بقيه ي جانبازان را هم ميبينم. براي عمل دست يا پا يا عمل زيبايي آمدهاند. کساني که نيمي از صورتشان رفته. ولي بچههاي شيميايي با طراوتتر، مظلومتر و آرامترند. وقت کمبودها، وقت بداخلاقي مسئولان و ظلم هاي آشکار، صبورترينها شيمياييها هستند. فکر ميکنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! مگر همراه بقيه نيست؟هست ولي متوجه نيستند!
انسانها غافلند و بچههاي شيميايي در هر نفس به خود يادآوري ميکنند که اين نفسهاي به شماره افتاده روزي پايان خواهد يافت.
قصه ي غريبي است. انسانها براي برآورده کردن نيازهاي خود تلاش ميکنند و همه ي اين دوندگيها خلاصه ميشود در آب و غذا و خانه. اما آن چه بدون زحمت براي همه ي انسانها و حيوانات و گياهان مهيا است، هواست و همين هوا از ما شيميايي ها دريغ ميشود.
برگه ي هفدهم
يک گروه مستندساز از تهران آمدهاند و مشغول مصاحبه با دکتر محور رييس جديد خانه ي جانبازان در کلن هستند. من در اتاق مجاور مشغول هستم. صداي دکتر محور به خوبي شنيده ميشود. او متخصص بيهوشي است. نميدانم الان درحال ضبط هستند يا نه. چون حالت صحبت کردنش طوري است که انگار براي خودشان توضيح ميدهد. ميگويد در فاصله ي بين بيهوشي و قطع شدن نفس تا رد کردن لوله واتصال اکسيژن، فشار زيادي به بيمار وارد ميشود و اغلب آن چه درون دارند از فحش و ناسزا بيرون ميريزند. اصولاً کمبود اکسيژن بدجوري آدم را به هم ميريزد. اما عجيب است، جانبازان شيميايي که دچار کمبود مزمن اکسيژن هستند از ديگر بيماران آرامترند.
سپس خاطرهاي از آقاي کلاني ميگويد که اهل اصفهان است. او خود تعريف کرده که هميشه نيمي از شب را بيدار ميماند تا راحتتر نفس بکشد و نيمي ديگر را همسرش بيدار ميماند و مراقب اوست که در خواب نفساش قطع نشود. ميگويد وقتي به او گفتند ديگر در آلمان کاري برايت نميشود انجام داد، بسيار آرام مهياي بازگشت به تهران شد. کلاني يک ماه قبل شهيد شده است و من افسوس ميخوردم که چرا نتوانستم او را ملاقات کنم.
برگه ي هجدهم
امروز عاشوراست. ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه ي جانبازان در کلن آمدهاند.
سينه زني و نوحه و قيمه ي امام حسين عليه السلام.
پس از ناهار يک ايراني مقيم آلمان به نام رهنما، از ما سه نفر شيميايي خواست با اودر کنار راين صحبت کنيم. او وکيل است و ميگويد ما ميتوانيم از شرکتهايي که به صدام کمک کرده اند سلاح شيميايي توليد کند شکايت کنيم و غرامت بگيريم.
يکي از دوستان ميگويد، حراست بنياد مستضعفان و جانبازان گفته اگر کسي اقدامي کند، سفرهاي درمانياش لغو ميشود. دست آخررهنما کارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشستهام و با خود ميانديشم، چرا چنين حقي از ما سلب شده است؟
آيا شکايت ما پشت کردن به نظام جمهوري اسلامي است؟
آيا اين سدهايي نيست که خودمان براي خودمان ساختهايم؟
ما که وارد چنان جنگ سختي شديم، چرا نبايد از اين جنگ ها بترسيم؟
جنگ فرهنگي، جنگ ديپلماتيک، جنگ حقوقي!
آيا ما ضعيف هستيم؟
برگه ي نوزدهم
چند ماه پيش يکي از بچههاي جانباز که تازه از بيمارستان همر مرخص شده بود، شبانه دچار خونريزي شديد بيني ميشود. پزشک بيمارستان بر بالينش ميآيد و آنقدر گاز استريل را در بينياش فشار ميدهد که چشمش نابينا ميشود. بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وکيل ميگيرد و عليه بيمارستان شکايت ميکنند.
امروز بعد از ماه ها تلاش بيثمر، وکيل بيمارستان به اين دوست جانباز، يک برابر و نيم مبلغ درخواست ديهاش را پيشنهاد داده تا دست از شکايت بردارد و آبروي بيمارستان حفظ شود.
او هم پذيرفت.
تا وقتي توان مبارزه ي ما اين اندازه است، بهتر است وارد مبارزه نشويم.
آن همه جانباز مستضعف را بنياد مستضعفان و جانبازان به مقابل سفارت آلمان کشاند و باعث شهادت چند نفرشان شد که چه بشود؟
بنياد که متولي کار جانبازان است و بايد در پي شکايت از حاميان توليد سلاحهاي شيميايي باشد، چرا دست در کاسه ي آلمانيها،قراردادهاي تجاري ميبندد؟
ميگويند بيش از چهل هزار جانباز شيميايي پرونده دارند. آيا در طول اين سال ها کار پژوهشي روي آن ها شده است؟ يا به درمان پنج شش نفردر بيمارستانهاي خصوصي آلمان بسنده شده است ؟ درمان مصدوم شيميايي نياز به کار پژوهشي دارد که در بيمارستان هاي دولت معني دارد. بنياد يک پژوهشکده هم دارد ولي بيشتر به دکور مي ماند و ممر درآمدي براي چند پزشک و کارمند.
برگه ي بيستم
ديگر پس از اين همه سفر ،به اندازهاي آلماني ياد گرفتهام که گليم خودم را از آب بيرون بکشم و بدون مترجم از کلن تا بُوخوم يا هِمِر سفر کنم و در بيمارستان بستري شوم.ولي با غربت چه مي شود کرد؟
امروز در بيمارستان منتظر آسانسور بودم، پيرزني آلماني به همراهش گفت: «اين ها اهل کجاهستند؟اين واقعا مريضه؟»
حق داشت! ظاهر من صحيح و سالم و جوان است؛ ولي نميدانست سياستمداران و پولدارن حاکم بر کشورش چه بلايي بر سر من آوردهاند.
يک هفتهاي هست با يکي از پرستاران همصحبت شدهام. هنگامي که تنهايي فشار ميآورد، همصحبتي با مثل او حتي با زبان دست و پا شکسته ي آلماني،خودش مرهمي است.
ديروز ميگفت:« شماها هنوز قواعد بازي در غرب را نميشناسيد.
در زمان جنگ عراق و ايران، شرکتهاي آلماني به صدام مواد شيميايي ميدادند و او را براي توليد بمب شيميايي کمک ميکردند، چون عراق پول خوبي ميداد.مي داني که، دومين کشور نفتخيز دنياست !
الان هم شما در اين بيمارستان خصوصي براي درمان عوارض آسيب همان بمبهاي شيميايي بستري ميشويد و پزشکان براي شما تلاش ميکنند، چون پول خوبي ميدهيد.
حاکميت با پول است. اگر سياستمداران آلمان غربي هم با علم به اين که اين همه شرکت در توليد سلاحشيميايي به صدام کمک ميکنند، سکوت کردند، شک نداشته باش در ازاي آن حتماً چيزي دريافت کردهاند.
گفتم سال 92 دستگاه قضايي آلمان پذيرفت که شرکت کارل کولب در توليد سلاحهاي شيميايي با عراق همکاري داشته و مدير عامل شرکت در دادگاه شهر دارماشتاد محکوم شد.
گفت اگر دولت آلمان پذيرفته است در اين جنايت انساني مشارکت داشته، چرا اجازه ي درمان شما را در بيمارستانهاي دولتي نميدهد؟ چرا هزينه ي درمان شما را از شرکتهاي خصوصي مشارکت کننده در جنايت انساني صدام مطالبه نميکند؟
دست آخر هم پرسيد: چرا دولت شما شکايت نميکند؟ اصلاً چرا خود تو شکايت نميکني؟
گفتم ما يک ضربالمثل داريم که فلاني هم چوب را خورد هم پياز را !به زحمت توانستم معنياش را برايش توضيح دهم.
برگه ي بيست و يکم
در بيمارستان ساسان بستري بودم که خبر رسيد چند فلسطيني را بستري کردهاند. به ديدن يکيشان رفتم، يکي از دانشجويان فلسطيني که براي تحصيل آمده بود، در اتاقش نقش مترجم را بازي ميکرد. اين جوان خوشتيپ ،در حال آسفالتکاري براي اسراييليها هنگام درگيري، تيري به نخاعش خورده و آسيب جدي ديده بود.
پرسيدم، چه کشوري بيش از همه مدافع فلسطين است. انتظار داشتم بگويد ايران ولي گفت عراق! باور کردم تبليغات دروغين صدام ملعون، نافذتر از آن است که ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن کند. ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي؟ لابد ميگفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع امريکا در منطقه و شليک موشک به تلاويو و بيرون رانده شدن از کويت، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد!
ياد کتاب «لابي مرگ» افتادم. «تيمرمن» در اين کتاب نوشته است، شعار حزب بعث اين بود که سه نژاد موذي در جهان هست که معلوم نيست خداوند چرا آنها را خلق کرده است. بنابراين وظيفه ي ما نابودي آنهاست.
يکي مگس، يکي يهود و ديگري ايراني!
وقتي آن سرلشکر عراقي در مصاحبه ي مطبوعاتي در اروپا گفت ايرانيها را مثل حشرات موذي امشي کرديم، همانگونه که شما به حشرات موذي خود سم ميپاشيد و هياهويي در رسانههاي غربي ايجاد کرد، همه تصور ميکردند اين جملهها از دهانش در رفته است. غافل از اين که شعار حزب بعث همين است.
صدام کينه ي از ايرانيها در دل عراقيها کاشته است که به رغم روابط پنهان با اسراييل، همه باور کردهاند بزرگترين مرد عرب در مقابل صهيونيست، صدام است.
برگه ي بيستودوم
اين هفته بدون برنامهريزي و خبر قبلي ما را به ساري آوردهاند. اول تصور کردم محبتشان گل کرده است امّا به زودي فهميدم قرار است پزشکان اروپايي در يک تور علمي با همکاري سازمان منع سلاحهاي شميايي، ما را معاينه کنند. اين پزشکان، پيش از اين مصدوم شيميايي نديدهاند و در مقابل پرداخت مبالغ هنگفت به اين جا سفر کرده اند تا به قول خودشان «کيس نادر» ملاحظه کنند.
ده ها پزشک اروپايي در زمان جنگ مصدومان شيميايي ما را درمان کردند که تجربههاي منحصر به فردي دارند. به جاي دعوت از آنها براي يک کار پژوهشي گسترده، ما را براي بازديد پزشکان تازهکار به ساري مي آورند. آيا اين سفر ثمري براي ما دارد؟ يا پول هنگفتي را به جيب برخي سرازير ميکند؟ ده ها جانباز شيميايي در اثر سرطان به شهادت رسيده اند، پزشکان کشور با اين همه ادعا نميتوانند يک کار پژوهشي علمي انجام دهند و مشکل اين همه مصدوم شيميايي را حل کنند.
اين همه رزمنده پشت در کمسيونها در انتظار تعيين درصد هستند و بنياد مستضعفان و جانبازان هنوز با روشهاي بدوي وضعيت آنها را بررسي ميکند.
روزي که حضرت امام رحمهالله عليه دستور ادغام بنياد جانبازان در بنياد مستضعفان را داد منظورش تأمين هزينه ي درمان ايشان از راه درآمدهاي بادآورده ي آن بنياد بود.
الان جانبازان قرباني و گاهي ابزار درآمد اين بنياد شدهاند.
برگه ي بيستوسوم
امروز عصر با يکي از پزشکان آلماني که به ساري آمده تا ما را مورد بررسي قرار دهد مشغول صحبت شدم کمي آلماني کمي انگليسي، بالأخره حرف همديگر را فهميديم.
ميگفت اروپا مخالف سلاح شيميايي است. به همين دليل جز يک مورد استفاده از گاز کلر در جنگ جهاني اول که منجر به مرگ سربازان کشورهاي مختلف شد، هيچ مورد استفاده ي ديگري قيد نشده است. حتي هيتلر هم به رغم انباشته بودن انبارهاي طرفين جنگ جهاني دوم از انواع سلاحهاي شيميايي، جرأت نکرد از آن استفاده کند.
ميگفت در محل کشته شدن سربازان کانادايي و اروپايي در مرز بلژيک و فرانسه يک موزه ي جنگ شيميايي تأسيس شده است که آثار خطرناک سلاحهاي شيميايي را تبليغ ميکند.
گفتم، همين اروپا مواد شيميايي را به صدام نداد؟ همين غرب از صدام که از هيتلر هم جانيتر است حمايت نکرد؟ شما از کاربرد سلاح شيميايي در اروپا جلوگيري کرديد، ولي آيا اين سلاح در نقاط ديگر مورد استفاده قرار نگرفت؟ شما براي جلوگيري از صدام براي کاربرد سلاح شيميايي عليه مردم ايران، مردم عراق و رزمندگان ايران، چه کرديد؟
فکر کرد الآن ميخواهم به اتهام همه ي اين جرمها محاکمهاش کنم. بلند شد ايستاد و دستهايش را بالا برد و گفت: من فقط يک پزشک هستم، پس از جنگ جهاني دوم هم به دنيا آمدهام ، پيش از اين سفر،از کاربرد سلاح شيميايي عليه ايرانيها هم خبر نداشتم!
برگه ي بيست و چهارم
امروز با راهنمايي يکي از دوستان پيش يکي از پزشکان متخصص ريه رفتم که سابقه ي درمان مصدومان شيميايي در جنگ را هم دارد. پس از ويزيت و معاينه سر صحبت باز شد. فهميدم استادِهمان پزشکي بوده است که من اغلب پيش او ميروم و حرف اول را در مورد مصدومان شيميايي ميزند. بدون شک سواد اين استاد بيشتر بود ولي بدون اين که گلهاي داشته باشد معتقد بود کار پژوهشي بر مصدومان شيميايي انحصاري شده است.
داروي جديد شاگردش را نشان دادم، تعجب کرد. پرسيد براي ديگران هم تجويز کرده است. گفتم براي چند نفر از دوستان که حالشان مثل من خوب نيست. گفت وظيفه ي انساني حکم ميکند بگويم، دارد روي شما آزمايش ميکند. البته اين کار در پزشکي مرسوم است اما بدون اطلاع و اجازه ي شما غيرانساني است.
بيدرنگ برايم عمل جراحي يکي از دوستان تداعي شد که يک «لپ» از ريهاش را براي آزمايش برداشتند و ميان چندين آزمايشگاه ايراني و خارجي تقسيم کردند و در گزارش عمل نوشتند يک سانتيمتر مربع از ريه برداشته شده است!
به ياد حرفهاي يکي از پزشکان دستيار وي افتادم که ميگفت: شما مصدومان شيميايي کيسهاي نادر هستيد و از کار پژوهشي روي هر يک از شما يک مقاله ي علمي بيرون ميآيد.
و سپس به ياد حرف يکي از اهالي سردشت افتادم که ميگفت: مردم سردشت مستقيم و بدون استفاده از ماسک مدت ها در معرض گاز خردل بودند. اين همه آزمايشهاي متنوع روي مردم سردشت براي بررسي علمي است نه فقط کمک به درمان آنها. اگر جنبه ي درماني مطرح بود، رسيدگي عموميت مييافت نه اين که آزمايشها و عملهاي مکرر روي چند نفر خاص تکرار شود.
و ياد حرف پزشک معالجم افتادم که در يک مصاحبه ي تلويزيوني ميگفت، بيماري که مصدوم شيميايي است، اطلاعات سري تلقي نميشود. پژوهش روي اوست که ميتواند سري باشد.
برگه ي بيستوپنجم
امروز همراه مهندس مرتضوي براي پيگيري کاري به بنياد رفته بوديم که سر صحبت با يکي از مسئولان بنياد باز شد. قضيه ي شکايت مصدومان شيميايي عليه شرکتهاي اروپايي را مطرح کردم
