افشاريان شانديز,مسعود

کد خبر: ۱۱۶۵۸۵
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۲:۲۰ - 05May 2008
پنجمين فرزند ابوالقاسم در تاريخ 10/12/1342 ه ش در شانديز يکي از شهرستانهاي استان خراسان رضوي به دنيا آمد. پدر بزرگش روحاني و مادر بزرگش خانم مومنه و مداح اهل بيت بود و کلاس هاي قرآن خواهران را اداره مي کرد. قبل از شروع دبستان در مکتبخانه شانديز قرآن را فرا گرفت. تحصيلات ابتدايي را در دبستان حافظ شانديز، در سال 1353 به اتمام رسانيد. از هوش و استعداد بالايي برخوردار بود. علاقه فراواني به مدرسه داشت و در عمل کردن به تکليفش جدي و کوشا بود. با شروع جنگ تحميلي به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه از خدمت خود را در جبهه از طريق بسيج گذراند و بقيه مدت حضور در جبهه را عضو سپاه بود. مسعود در 19 سالگي ازدواج کرد؛ او تنها دوران عقد را در کنار همسرش بود. شهيد افشاريان در مدت حضور در جبهه، در تمام مناطق جنگي حضور داشت و در 14 عمليات شرکت کرد. چندين مرتبه از ناحيه دست و پا مجرح شده بود. اما هر وقت که برمي‌گشت اين مسائل را به روي خودش نمي آورد و چيزي نمي گفت. مسعود افشاريان در عمليات خيبر در تاريخ 9/12/1362 در حالي که سمت معاونت فرهنگي گردان کوثر از تيپ 21 امام رضا (ع) را بر عهده داشت، 16 تانک دشمن را نابود مي کند و براي جلوگيري و توقف تانک ها از دجله مي گذرد، در اين هنگام ترکش خمپاره شکمش را پاره مي کند. او به زمين افتاد، ولي با تمام توانش بلند مي شود و آخرين گلوله را نثار يک تانک مي کند و آن را منهدم مي سازد، مزدوران عراقي او را شناسايي مي کنند و ناجوانمردانه تيري به چشم راستش مي زنند و او را زمين گير مي کنند، تا به شهادت مي رسد. به خاطر حساس بودن موقعيت و عدم دسترسي کافي، پيکر شهيد مسعود افشاريان در خاک دشمن باقي مي ماند. اما قبري به يادگار در گلزار شهداي شانديز دارد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



وصيتنامه
... از شهر و ديارم هجرت کرده ام و در مکاني پا نهاده ام که ياران حسين (ع) عاشقانه در آن وادي منزل گرفته اند و به انتظار نشسته ام که عروس شهادت را مشتاقانه در آغوش بگيرم و مي روم تا با قطره اي از خونم خدمت ناقابلي به اسلام و مکتبم کرده باشم و به امام عزيز، خميني بت شکن که الگوي مقاومت و استوره سازش ناپذير است سوگند مي خورم که هميشه ناصر و پشتيبانت باشم. به حجتي که ياري تو ياري اسلام است و به حجتي که راه تو، راه حسين (ع) و راه تمام شهيدان به خون خفته است. مسعود افشاريان شانديز



خاطرات
پدرشهيد:
در شانديز مسجري به نام علي مومن بود، مسعود که در کلاس دوم درس مي خواند، از خانه استکان و قوري و علاالدين مي برد و مجلس مذهبي بر پا مي کرد و بچه هاي هم سن و سالش را جمع مي کرد و به سينه زني و عزاداري مي پرداخت. از 9 سالگي نماز مي خواند.
دوره راهنمايي را در مدرسه کيان شانديز گذراند. پس از اتمام دوره راهنمايي، به علت شروع انقلاب ترک تحصيل کرد. او حضور در جمع مردم انقلابي را مقدم بر مسئله درس مي دانست.

مادرشهيد:
اوقات فراغت مسعود در رابطه با مسائل انقلاب مي گذاشت. پوستر نصب مي کرد. در تظاهرات شرکت مي کرد و همچنين در مراسم ديني و مذهبي و درگيري با گروهک ها شرکت داشت.
با تشکيل بسيج مستضعفان پس از پيروزي انقلاب عضو بسيج شد. او از اعضاي برجسته و فعال بسيج به شما مي رفت. شبها به گشت و نگهباني مي پرداخت و روزها با تبليغات، آموزش عقيدتي اسلحه، وقت خود را در بسيج سپري مي کرد. پس از مدتي که تنها فعاليت در بسيج او را راضي نمي کرد، عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.
مادرش مي گويد: او درباره جبهه و جنگ مي گفت: کور خواندند عافيت طلبان و کوته نظران که خيال مي کنند عقب نشيني مي کنيم، ما خودسرانه وارد جنگ نشديم، بلکه رهبر داريم و مطيع رهبر و ولايت هستيم و اين سعادتي است که نصيب ما شده است. ما سر مشق از امام حسين گرفته ايم و تا آخرين مرحله زير بار ظلم و زور و ننگ نمي رويم.

همسرشهيد :
مسعود داراي اخلاق نيکو و پسنديده اسلامي بود رفتار و کردار مناسبي داشت. هر وقت از جبهه به مرخصي مي آمد وضعيتش کاملا دگرگون بود. ارتباط عميق و معنوي با خدا داشت. در زمان منافقين و گروهک ها با عناصر ضد انقلاب درگيري داشت به طوري که چندين مرتبه از ناحيه آنها مورد تعقيب و هجوم واقع شد، اما به لطف خدا و در سايه امام زمان (عج) به او هيچ آسيبي نرسيد.

مجيدافشاريان برادرشهيد:
مسعود در تمام اجتماعات مذهبي شرکت فعال داشت. در مواقعي که امام خميني سخنراني مي کردند سراپا گوش مي شد. او فردي وارسته و عارف بود. آرزوي شهادت داشت، به طوري که در قسمتي از وصيت نامه اش آورده است: مدتهاست شهادت آرزوي من است.
آرام و صبور بود به پدر و مادر احترام مي گذاشت و فرمانده گردان کوثر بود، اما من بعد از شهادتش مطلع شدم، يعني آدمي نبود که اگر مسئوليتي داشت، بيان کند. در راستاي رسيدگي به امور محرومين و فقرا خيلي تلاش مي کرد، اما ما بعد از شهادتش مطلع شديم. هر چند در آن زمان در آمد زيادي نداشت، اما به شکل‌هاي مختلف اين کمک‌ها را مي رساند.
مسعود در عمليات آزادسازي ارتفاعات کله قندي که يکي از فرماندهان رده بالاي عراقي آنجا دستگير شد نقش حساسي داشت.

علي اصغر دشتباني:
مدت يک ماهي که با او در جبهه بودم، هميشه عبادت مي کرد و شهادت يا پيروزي مي خواست و دعا براي امام را فراموش نمي کرد. نماز شب مي خواند به طوري که در منطقه، به زاهد شب و شير روز ملقب شده بود. هنگامي که در ارتفاعات کله قندي در محاصره بوديم و دشمن آتش زيادي مي ريخت، او تنها با يک آرپي جي به قله زد و همين باعث شد محاصره بشکند و قله آزاد شود. صداي آرپي جي مسعود شناخته شده بود، چون او با هر گلوله يک تانک يا زاغه مهمات را منهدم مي کرد.

سعيد افشاريان برادر شهيد:
با توجه به اين که مسعود نيت و هدفش رضاي خدا و مسائل معنوي بود، سخت ترين مشکلات براي او حل شده بود، بطوري که نيروها و افرادي که با شهيد کار مي کردند و مواقعي که بدين بست مي رسيدند مسائل را با مسعود مطرح مي کردند. حتي زماني که او فرمانده گردان زرهي بود به ميان سنگر ها و در جمع بچه ها مي آمد و به صورت خيلي صميمي با آنها صحبت مي کند. در جبهه نزد من که برادرش بودم نمي آمد تا مبادا بچه‌ها و نيروها احساس کنند بين من و بقيه فرق گذاشته است و براي من امتيازي قائل نمي شد. در منطقه سومار بعد از عمليات مسلم بن عقيل، عملياتي به نام يا ابوالفضل بود. من آنجا بيسيم چي بودم، عمليات سختي بود، قرعه کشي سريع انجام شد و قرعه به نام من افتاد که در عمليات شرکت کنم. مسعود هم در اين عمليات بود، من در لحظه خداحافظي به او گفتم: مسعود، يک نفر از ما به عمليات برود. ممکن است برنگرديم. من موافق بودم او بماند، اما مسعود به طور قاطع و با صراحت براي اينکه نيروها احساس نکنند تبعيضي قائل شده است، گفت شما به من کاري نداشته باشيد. شما به عنوان بي سيم چي انتخاب شده اي و بايد شرکت کني، من هم اگر صلاح دانستم شرکت مي کنم و هر دو در عمليات شرکت کرديم و عمليات با پيروزي به پايان رسيد.

علي اکبري:
صفات پسنديده روز به روز در او رشد داشت؛ يعني روز دوم از روز اول کامل تر بود به خصوص زماني که در جبهه بوديم. فوق العاده اثرات بارز در شخصيت او نمايان بود. او مداح بود و در جلسات مذهبي و هيئت ها شرکت فعل داشت و ذکر مصيبت آقا ابا عبد الله هر کجا بر پا بود، او هم حضور داشت.

محمد حسين باقري:
مسعود در جبهه مدام توصيه مي کرد. نماز اول وقت، نماز اول وقت. او علمدار بود و جلو تر از همه فعاليت مي کرد و براي ما الگو بود.

داوود فر:
قبل از عمليات خيبر مسعود گفت: بچه ها شهيد شدند، اما نحوه شهادت من طوري ديگر است. پرسيدم: بگو چطور است؟ اما مسعود گفت تا وارد خاک عراق نشويم، نمي گويم چطور شهيد مي شوم. به هر حال به محض اينکه در عمليات خيبر وارد جزيره مجنون شديم، نزديک دجله و فرات به مسعود گفتم: حالا بگو نحو شهادت شما چطور است؟ گفت من خواب ديده ام از لحظه ورودم به عراق 72 ساعت بعد به شهادت مي رسم و حتي مسائل ريز شهادت را اينکه تير به کدام ناحيه بدن اصابت مي مي کند، دقيقا شرح داد. از زماني که اين مطلب را نقل کرد، من يکسره در اطرافش بودم تا بدانم صحت اين مسئله چه قدر است. دقيقا 72 ساعت که گذشت مسعود شهيد شد. من بالاي سرش رفتم و او را به طرف کربلا گرداندم. مسعود اشهد را گفت و به شهادت رسيد، حتي خواب خود او چنين بوده است که به رسم امانت در سر زمين عاشقان بماند.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین