دوم ارديبهشت سالروز شهادت سردارحسين بصير قائم مقام فرمانده لشگر25 کربلا سپاه پاسداران در سال 1366

کد خبر: ۱۱۶۶۰۵
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۷:۱۳ - 12April 2008
بعد از اتمام دوره ششم ابتدايي نظام قديم ترک تحصيل کرد و نزد يکي از بستگانش در "بابل" به آهنگري مشغول شد. در کنار اين کار در امور کشاورزي به پدرش کمک مي کرد.
اول شهريور 1341 براي انجام خدمت وظيفه به "تهران" اعزام شد و در آنجا به دليل فعاليت هاي سياسي و پخش اعلاميه هاي امام خميني به پادگان منظريه قم تبعيد گرديد. شرايط سخت و دشوار خدمت سربازي را در اول شهريور 1343 به پايان رساند. در سال 1346 در بيست و چهار سالگي ـ با خانم "آمنه براري" ازدواج کرد.
در دوم مرداد 1350 در شرکت باطري سازي وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولي به علت فعاليتهاي سياسي در اول مهر 1353 اخراج گرديد. به دنبال آن به زادگاهش "فريدونکنار" بازگشت و مشغول آهنگري شد. مدتي بعد به کمک پدرش يک کارگاه ساخت در و پنجره آلومينيومي راه اندازي کرد و مشغول کار شد.

او در رژيم پهلوي به طور گسترده و همه جانبه مبارزه مي کرد به همين خاطر چند بار دستگير و روانه زندان شد درسال 1357 برنامه راهپيمايي "فريدونکنار" را با تظاهرات مردم در "تهران" هماهنگ مي کرد و در شهر هسته مبارزه و راهپيمايي را سازمان داد.
تا 30 دي ماه 1359 در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار ديگر در اول فروردين 1360 به جبهه اعزام شد.مدتي در منطقه "گيلان غرب "مسئول حفاظت از قله هاي "صدفي"،" ابرويي" و "کرجي" بود.
حسين از اول فروردين تا پنجم تيرماه 1360 در مناطق مرزي بود و در عمليات طريق القدس و فتح بستان شرکت داشت. پس از عمليات ها براي مدت کوتاهي بازگشت.اما بار ديگر در 8 بهمن 1360 به جبهه اعزام و تا شهرير 1362 به عنوان بسيجي و به طور مستمر در جبهه ها بود. در اين مدت به عنوان جانشين فرمانده گردان در لشکر 25 کربلا انجام وظيفه مي کرد و در عمليات فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتي شرکت کرد.
در بيست و هشت شهريور ماه 1362 در منطقه جنگي به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آمد. از آن پس فرماندهي گردان يا رسول (ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. يکي از همرزمانش مي گويد : به ندرت لباس فرم سپاه را مي پوشيد و اکثر وقت ها لباس خاکي بسيجيان بر تن داشت. روزي در قرارگاه با فرماندهان عالي رتبه جنگ مانند محسن رضايي و علي شمخاني جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکي بسيج مي رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نيست تا لباس فرم سپاه را بپوشيد ؟ در جوابم گفت : فرزندم ! من اين لباس را دوست دارم و به آن افتخار مي کنم و از خدا مي خواهم که همين لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پيشگاه محبوب سرافکنده مي ايستيم در قافله پر شور شهيدان سربلند بر حرير خويش مباهات کنم .
در عمليات والفجر 4 به سمت جانشيني تيپ يکم ويژه 25 کربلا منصوب شد.پس از عمليات الفجر 4در عمليات والفجر 6 نيز با همين مسئوليت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گرديد. در سال 1363 با تقليل بعضي از تيپهاي لشکر فرماندهي گردان يا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همين سال به زيارت بيت اللّه الحرام مشرف شد.
او همچون تمامي سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتي که عنوان و سمت وي در جبهه سوال شد، گفت : «مثل رزمندگان بسيجي من هم دارم مي جنگم.»
وقتي ضرورت جبهه و عمليات اقتضاء مي کرد آن را با هيچ چيزي عوض نمي کرد. حتي در جريان ازدواج دختر اولش با" مرتضي جباري" که رزمنده دايم الحضور جبهه بود و بعد ها شهيد شد ـ شرکت نکرد و در جبهه بود.
حاج بصير نسبت به حفظ بيت المال بسيار حساس بود. يکي از همرزمانش مي گويد : قبل از عمليات بدر حاجي براي سرکشي به نيروهاي پادگان بيگلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکي را مشاهده کرد که در خاک ها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهي به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور مي اندازيد. اگر چه اين لامپ کوچک است ولي بيت المال است و بايد در روز قيامت جواب دهيد. در حفظ بيت المال کوشا باشيد تا خداي ناکرده در روز قيامت سرافکنده نباشيد. حاج بصير در گردان تاکيد داشت که در موقع اذان نيروها اذان دسته جمعي بگويند. او با نيروهاي تحت امر بسيار صميمي بود و گاهي اتفاق مي افتاد نيروهاي گردان اگر خواب مي ديدند براي تعبير آن به نزد حاجي مي رفتند و او با صبر و حوصله خواب آنها را تعبير مي کرد. يکي از همرزمانش مي گويد : صبح روزي در چادر فرماندهي مشغول خوردن صبحانه بوديم که به حاجي گفتم: يکي از دوستان خواب ديد که يکي از انگشتان دستم قطع مي شود. حاجي در تعبير آن گفت : «يکي از بهترين دوستانت را از دست خواهي داد .» ديري نپاييد که دوست عزيزم محمد تيموريان در عمليات بدر به شهادت رسيد. وقتي حاجي خبر شهادت تيموريان را شنيدگفت : «شهيد تيموريان فرزند من بود وشهادت او کمرم را شکست.» حاج حسين بصير بعد از شرکت در عمليات بدر در عملياتهاي زنجيره اي قدس در سال 1364 شرکت داشت و با هدايت نيروهايش توانست پاسگاه "بلاليه" و "ابوليله" عراق را تصرف کند. پس از عمليات قدس، گردان يا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در لشکر 77 خراسان شد. بعد از اتمام ماموريت، نيروهاي گردان براي آموزش غواصي و کسب آگاهي براي انجام عمليات والفجر 8 به منطقه "بهمنشير" انتقال يافتند و بصير شخصاً آموزش نيروها در رودخانه را به عهده داشت. در همين زمان به فراندهي يکي از تيپهاي عملياتي لشکر ويژه 25 کربلا منصوب شد.
بعد از تصرف شهر فاو به فرماندهي محور عملياتي منصوب شد و در حالي که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملياتي حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سينه و بازو مجروح شد. در سال 1364 در مازندران و فريدونکنار شايع شد که حاج بصير به شهادت رسيده است. مطرح شدن اين موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به اين شايعه قوت بخشيد. اما بسيجيان فريدونکنار در يک شب که براي اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجي به فريدونکنار آمده است. آنها با سردادن شعارهاي حماسي به سوي منزل حاجي حرکت مي کنند. در بين راه عده اي از مردم نيز به آنها پيوستند تا به خانه حاجي رسيدند و شعار مي دادند «حاجي سرت سلامت.» جمعيت گرداگرد حياط خانه به ياد شهيدان جنگ اقدام به نوحه سرايي کردند. سپس حاجي شروع به سخنراني کردند و با ذکر آيه اي از قرآن مجيد تشکر از حضار در حالي که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت : « اي عزيزان من ! نور چشمان من ! چرا شعار سرت سلامت مي دهيد. من خسته و تنها شده ام ؛ دلم گرفته ؛ دوستانم همه رفتند و عزيزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمي گذاريد که به آنان ملحق شوم. همين شعارها و دعاهاي شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسانهاي بزرگي هستيد و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت مي کند.»
در عمليات صاحب الزمان (عج) که در منطقه فاو در سال 1365 انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عمليات متوجه حضور نيروها ي ايراني شده بود اقدام به آتش سنگين روي مواضع رزمندگان کرد به طوري که نيروها در دويست متري خاکريز دشمن زمين گير شدند و تلاش فرماندهان گردان براي به حرکت در آوردن و پيشروي نيروها ثمري نداشت. وضعيت با بي سيم به حاجي گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صداي خوش و ملايم اما استوار گفت : «فرزندان من، کربلا رفتن خون مي خواهد.» بعد يا حسين گويان نيروهاي زمين گير شده را تشويق به پيشروي کرد و آنان که با حضور حاجي در جمع جاني دوباره گرفته بودند با نداي يا حسين (ع) به خاکريزه هاي دشمن يورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عمليات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجي به مقر پشتيباني برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.
قبل از عمليات کربلاي 1 در سال 1365 و فتح مهران حاج بصير خواب مي بيند که در عالم رويا سيبي شيرين به او داده اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش اين خواب را به شهادت تعبير مي کرد.
در عمليات کربلاي 1 بعد از فتح قله قلاويزان مشاهده کرد که بعضي از رزمندگان با اسرا با عصبانيت رفتار مي کنند. با ديدن اين منظره بسيار ناراحت شد و گفت : «اسرا هيچ وسيله دفاعي ندارند، پس با برخوردي مناسب با آنها رفتار کنيد و کاري نکنيد که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پيروزي را به شکست مبدل نمايد. » حاج بصير در عمليات کربلاي 4 نيز حضور داشت.

در ادامه عمليات کربلاي 5 يک دسته شانزده نفري به اتفاق حاجي که فرمانده محور عمليات بود براي نجات گردان نصر از محاصره دشمن به سوي نوک شمشيري درياچه ماهي حرکت کردند. آنها در داخل کانال که عرض آن حدود سي سانتي متر بود با تمام توان جنگيدند تا اينکه مهماتشان به تمام رسيد.
در اين عمليات مرتضي جباري ـ داماد حاجي، فرمانده گردان عاشورا ـ در شلمچه به شهادت رسيد. حاجي در مراسم بزرگداشت سومين روز شهادت در مجلس عزاي او حضور يافت و در سخنان کوتاهي اعلام کرد : « خدا را شاهد مي گيرم که به خاطر شرکت در اين مجلس عزا براي اينکه در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکرده ام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اينجا حضور يافتم تا شما مردم شهيد پرور و دوستان مرتضي و جوانان غيور اين سامان را به سوي جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» اين سخنان باعث شد تا جمع کثيري از بسيجيان فريدونکنار به سوي جبهه اعزام شوند.
حاج بصير در 19 فروردين 1366 به قائم مقامي فرمانده لشکر 25 کربلا منصوب شد و در عمليات کربلاي 8 شرکت کرد. در اين عمليات دو همرزم او سردار محمد حسن قاسمي طوسي و سردار حميدرضا نوبخت به شهادت رسيدند.
حاج حسين بصير قبل از هر عمليات موهاي سر و صورت را اصلاح مي کرد و گفت : «عمليات سعي در صفاي مستي و طواف کعبه عشق است.»

نقل است که روزي حاج بصير از مادرش خواست به وي اجازه دهد بر سجاده اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعايش آمين بگويد. مادرش با قبول اين درخواست بر دعاي او آمين مي گويد. حاجي بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسيد مادر آيا مي داني دعايي که کردم چه بود ؟ مادر گفت : «حتماً پيروزي رزمندگان.» جواب داد : «بله آن به جاي خودش ولي من از خدا طلب شهادت کردم وچون مي دانم دعايت مانع شهادتم مي شود امروز خواستم آمين تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند مي گويد : «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهيد شد و هادي در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانيد و از امام و انقلاب دفاع کنيد.»
قبل از شروع عمليات کربلاي 10 شبي که با نيمه شعبان مصادف بود، حاج بصير خطاب به رزمندگان گفت : «انتظار يعني حرکت و انتظار يعني ايثار، يعني خون؛ انتظاريعني ادامه دادن راه شهيدان، انتظار براي اين است که انسان در سکون آب گنديده نباشد، انتظار خيمه خروشان استو درياي مواج.» نقل است که حاجي قبل از هر عمليات يکي از معصومين را در خواب مي ديد و براي تقويت روحيه بسيجيان و رزمندگان آن خواب را براي آنان تقويت مي کرد. بعد از آن نوحه اي مي خواند تا رزمندگان با معنويت بيشتري در عمليات شرکت نمايند. قبل از عمليات کربلاي 10 برادرش هادي به حاجي مي گويد : «چرا در اين عمليات براي رزمندگان خوابي را تعريف نکردي ؟» حاجي گفت : «قبل از اين عمليات هيچ خوابي نديدم و اين نشانه آن است که اين بار مي خواهم خودم به کنار امام حسين (ع) بروم و براي اين لحظه روز شماري مي کنم .» غروب عمليات حاجي به اتفاق تني چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستي به محاسنش کشيد . گفت : ديگر پير و خسته شده ام و نياز به استراحت دراز مدت دارم. برادرش هادي مي گويد : «من که هيچگاه کلمه خستگي را از حاجي نشنيده بودم با تعجب گفتم : ان شاءاللّه بعد از عمليات به شمال برويد و کمي استراحت کنيد.» در شب عمليات شيشة عطري ازجيبش بيرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادي زد که با او وداع مي کردند. به آنها مي گفت : «اگر به فيض شهادت نائل شديد ما را فراموش نکنيد؛ ما از شما التماس دعا داريم.»
حاج بصير در سال 1366 در عمليات کربلاي 10 در ارتفاعات برفگير ماووت حضور داشت. سرانجا در 2 ارديبهشت 1366 در شب عمليات کربلاي 10 بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره اي بر سنگر او فرود آمد و حاج حسين بصير در سن چهل و پنج سالگي بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهه هاي نبرد به شهادت رسيد. پيکر شهيد حاج حسين بصير در ميان انبوه جمعيت سوگوار تشييع و در گلزار شهداي "فريدونکنار" به خاک سپرده شد.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد مازندران"نوشته ي يعقوب توکلي ،نشر شاهد،تهران-1386

وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
مقداري از وصيت نامه خود را در شب 25 ديماه سال 1365 در منزلي كه در پايگاه شهيد بهشتي مستقر هستيم عنوان مي كنم زيرا هر كس بايد در زندگي خود وصيتي داشته باشد تا وظايف اسلامي و مذهبي خود را به درستي مشخص نموده، به پايان برساند.
خداوندما را ياري فرمايد تا مسائلي را مطرح كنيم كه به نفع اسلام و جامعه اسلامي باشد. قطعه شعري است كه يادم آمد براي همه مايي كه بايد در ميدان عمل و نبرد با دشمن كاروزار كنيم و اين ميدان نمايانگر حقايقي ارزنده است مفيد خواهد بود:
با بيرق خون بيا به ميدان نبرد
درهم بشكن سپاه دشمن اي مرد
مردانه به پيش چشم نامرد
بشوي با سرخي خون خويش گونه زرد
دل مي تپد از ترانه خون شهيد
بر خاك ببين گونه گلگون شهيد
در دفتر روزگار از روز نخست
با جوهر خون نوشته قانون شهيد
بنام خدا و بنام هستي بخش دانا و به ياد شهداي گرانقدر اسلام و به ياد شهداي كربلاي امام حسين (ع) و شهداي كربلاهاي ايران. امشب در اين خانه به خاطر ضبط وصيتنامه خود تنها هستم و پيش بيني قبلي هم نداشتم كه چه مطالبي را عنوان نمايم ولي اميدوارم خداوند كمك فرمايد تا بتوانم همه مطالبي را كه لازم است عنوان كنم كه همانطور كه عرض شد آن مطالب به نفع اسلام باشد.
اين حقير حسين بصير متولد 1322 شماره شناسنامه 108

تاريخ جنگ اسلام تاريخي است كه براي ما و آيندگان درس است و مكتبي است براي همه انسان هاي در خط خدا و مسلمانان جهان و يك حركتي است كه نوع نگاه و حركت انسان را در صحنه كارزار معين مي نمايد و هدف ها را در آن حركت ها معلوم مي دارد. چه هدف آن كسي كه هدف نامقدس و پليدي ـ شيطاني ـ براي خود درست مي كند هدف مقدس ندارد بلكه انديشه هاي شومي در سر دارد كه آن هم زور گفتن و تعدي كردن به مال و نواميس مردم است. حركت اسلامي، حركتي انسان ساز است و براي آينده و بشريت درس و كلاسي آموزنده است كه انسان مي تواند با اين حركت و جنگ ـ با اين جهاد ـ همه مسائل انساني را تأمين كند اين است كه خداوند بر ما جهاد في سبيل الله را واجب كرده است. اين همه ارزش را در مقام مجاهدين به انسان داده است كه بهشت جاودان است. مجاهدين في سبيل الله افضل بر مردمي هستند كه دائم به عبادت خداوند مشغولند از همه آنهايي كه به خداوند ايمان دارند افضل هستند. اين است كه بايد نواري را پر كنم كه برخي از مسايل جبهه در آن ضبط شود و برخي از مسايل خودمان هم گفته شود اين حرف ها را با ياد خدا شروع مي كنم و با ياد خدا و ياد امام زمان (عج) به اتمام مي رسانم. حدود 6 سال و خرده اي شايد حدود 7 سال است كه ما در جنگ هستيم و در اين مدت جوانان رزمنده فراواني به جبهه آمدند و رفتند. مجاهدين راه خدا براي رضاي خدا دست از خانه و زندگي شان كشيدند و در اين ميدان عمل حاضر شدند تا بتوانند وظايف ديني خود را به انجام رسانند. به امام عزيزشان لبيك بگويند. بتوانند پرچم لا اله الا الله را به اهتزاز در آورده حسين وار خود را در معرض خطرات، شدايد و سختي ها و آزمايشات قرار دهند. شايد بتوانند در زمره پيروان واقعي امام حسين (ع) قرار بگيرند.
من عذر مي خواهم از اينكه اين نوار را پر مي كنم ... به خاطر اينكه قدرت بيان و قدرت حرف ندارم كه بتوانم مسايل را مطرح كنم.
اول اينكه اين بسيجيان و پاسداراني را كه در خط مقدم و جبهه و پشت جبهه عاشقانه جهاد مي كنند و احكام اسلامي را اجرا مي نمايند، بشناسيم. آنان شيفتگان حقيقت هستند. مي خواهند هميشه صداقت، پاكي و درستي در وجودشان و محل كارشان موج بزند. اگر پليدي و ناپاكي را ببينند آزرده خاطر مي شوند. آن قدر نسبت به اين ارزش ها حساس هستند كه حاضرند تمام وجودشان را در اين راه بدهند تا ديگران را صادق،‌ پاك و درستكار ببينند. متأسفانه عده اي صداقت آنان را درك نكرده اند تا حمايت لازم را از آنان داشته باشند. آناني كه درك كرده اند همان مسئولان مستقيم شان است كه ارزش آنان را مي دانند و نظرشان به آنان است و همه ورد زبانشان اين است كه وجود اين عزيزان ـ رزمندگان ـ سالم باشد. بايد شرايطي حاصل شود كه به زندگي و كارهايشان رسيد. هنوز هستند كساني كه آنان را درك نكرده اند و نتوانستند بفهمند بسيجي يعني چه؟ بسيجي ها وقتي به جبهه اعزام مي شوند واحدها را خودشان اعلام مي كنند وقتي از آنان مي خواهي در فلان واحد كار كن مي گويد من در ادوات ورزيده ام آنجا بايد مشغول بشوم يا در گردان آر پي جي زن بايد باشم يا فلان و ... اين عشق توي دلش هست از همانجايي كه دارد مي آيد به عشق همان واحد حركت مي كند وقتي واحد مورد علاقه اش را انتخاب نمود شروع به آموزش و يادگيري مي كند. آموزش هاي مختلف را ياد مي گيرد شب تا صبح و صبح تاشب به كار و آموزش امور جنگي مشغولند. اگر در كارش نواقصي است سعي دارد آنها را برطرف نمايد. اگر در آموزش چيزي را جا گذاشته است سعي مي كند ياد بگيرد تا قادر باشد كار بهتري را عرضه كند چون عمليات كوهستاني، دشت باز و ديگر عمليات به يك صورت نيست. هر كدام تاكتيك هاي مربوط به خود را دارد. بايد از تجربيات گذشته استفاده شود و آنها را با شرايط جديد تطبيق داد و در اين صورت مي تواند خود را به خوبي براي عمليات آينده آماده سازد. مثلاً زماني عمليات ما آبي خاكي شد از اين جهت خيلي از امور لازم براي خودمان روشن نبود ولي الحمدلله روشن شد. خيلي از مسائل بود كه ما متوجه آنها نبوديم ولي وقتي در عمليات قرارگرفتيم متوجه شديم كه اين جنگ برايمان منفعت داشت، منفعت هاي زياد .
در يک مورد قرارشد روز اول به "تبور" برويم و آنجا را تحويل بگيريم .كيلومترها با بلم راه رفتيم در داخل هور العظيم متوجه شديم كه در اينجا بايد يك طور ديگر جنگيد. تاكتيك هايي را به كار ببنديم كه بتوانيم مقاومت كنيم ،حداكثر مقاومت را داشته باشيم .روزهاي اول وضعيت داخل آب برايمان مأنوس نبود. شايد هم فكر مي كرديم كه نتوانيم در اينجا خوب بجنگيم. نتوانيم خوب مقاومت كنيم ولي با رفتن و حضور يافتن در آنجا و با آموزش هايي كه برادران ما ديدند باورمان شد كه مي توانيم و عمليات انجام شد. آنقدر اعتماد به نفس و قدرت يافتيم كه مي توانستيم ادعا كنيم در اقيانوس ها هم مي شود جنگيد. با همين امكانات كم خود مي توانيم خيلي كارها بكنيم. حتي كشتي هاي دشمن را ساقط كنيم حتي ناوگان هاي دشمن را از كار بياندازيم حتي در مقابل همه قدرت هايي كه بر عليه اسلام بلند شدند قد علم كنيم. اين را دشمن هم فهميده بود، دشمن قدرت اسلام را فهميد موقعيت و وضعيت اسلام را و خلوص بچه هاي بسيجي را متوجه شد. در وجود بسيجي ها عشقي زبانه مي كشد كه همه چيزشان را فرا مي گيرد. ايثارشان، فداكاري هايشان همه و همه به عشق به مكتب وابسته است كه انسان را عاشق مي كند .اين مكتب است كه انسان را اميدوار مي كند؛ او را پا بر جا و استوار نگه مي دارد. يادآوري جنگ هاي گذشته در صدر اسلام براي نيروهاي مان لازم است ما مي توانيم با يادآوري جنگ هاي بدر، احد، خيبر و ديگر جنگ هاي صدر اسلام كه در بيشتر آنها مولايمان علي مرتضي (ع) شركت كرده بود، پيامبر اكرم (ص) در آن جنگ ها حضور داشته، اعتقادشان را ريشه دار كنيم و بگوييم بعد از آن نبردها، امام حسين (ع) در كربلا حماسه اي به پا نمود و بر عليه ظلم قيام جانانه كرد؛ او بر عليه ستم پيشگان و ستمگران قيام كرد ومظلوميت خود را به عالم نشان داد. به ما درس داد كه چگونه بايد در آينده زندگي كنيم و قدرت مكتب خود را به عالم بشناسانيم. امام حسين (ع) در روز عاشورا يك عمليات نكرد چندين هزار عمليات انجام داد.
عمليات امام (ع) جنبه هاي معنوي، اقتصادي، اجتماعي، رزمي، ‌تاكتيكي و ... را در خود داشت، وضعيت خود، موقعيت خود و مشخصات خود به مردم و مردم را به آينده اي كه در پيش دارند آگاه نمود. گذشته و اجداد خود را معرفي فرمود. با همه آنهايي كه كمر به قتل او بسته بودند اتمام حجت نمود تا نگويند نمي دانستيم چه كسي را كشتيم.
وقتي توطئه هاي آنان در قتل امام حسين (ع) در خانه خدا برملا شد و رسوا شدند جنگ روي در روي را ‎آغاز نمودند و امام حسين (ع) همه ياران خود را يكي پس از ديگري فداي اسلام كرد و زن ها و بچه ها را به صحنه آورد تا به آيندگان بياموزد وقتي اسلام در خطر است اهل و عيال ارزش ندارند و بايد فدا شوند ...
زينبي كه در دامان پر مهر و محبت چون دامن پاك فاطمه زهرا (س) پرورش يافت و از او درس ها آموخت از پيامبر اكرم (ص) و از پدرش علي مرتضي (ع) درس گرفته بود از برادرانش حسن و حسين (ع) چيزهاي فراواني آموخت در عاشورا حضور يافت و همه آن دانسته ها را در صحنه عاشورا و در اسارتش پياده كرد؛ اسارتش يك كلاس درس بود .رشادت و بزرگواريش و قدرت بيانش درس بود، خطبه اش دانشگاه بود اين ها همه اهدافي هستند كه رزمنده به آنها عشق مي ورزد و مفتخر است كه آن درس ها را از ائمه گرفته است.
حركتي كه يك رزمنده در جبهه مي كند اين است كه آر پي جي بر دوش به دنبال شكار تانك مي رود. چون مكتب دارد و به خاطر مكتب آر پي جي بر دوش مي گيرد وتا شكارش نكند آرام نمي گيرد. اين رشادت، جسارت و قدرت را مكتبش به او داده است، دليري به او داده است. مكتب به او قدرت و جسارت داد تا بتواند از حريم مقدس اسلام دفاع كند.
در عمليات والفجر 8 مسايلي را در عمليات آبي خاكي داشته ايم كه همه اش را نمي شود بيان كرد ولي گوشه اي از آموزش هاي را كه آنان ديده اند نقل مي كنم. براي اولين بار در آب بهمن شير افتادند وقتي اولين بار داخل آب شدند تصور نمي كردند كه بتوانند از اين طرف آب به آن طرف بروند با آموزش هايي كه ديدند بعد از چند روز توانستند عليرغم جزر و مدي كه آب داشت به آن طرف آب بروند روزهاي بعد رفتن و آمدن ها چندين بار تكرار شد و همين تمرين در شب و شب هايي كه هوا تاريك بود انجام مي شد.آنان در آب سردي كه جزر و مد هم داشت تمرين مي كردند، مي لرزيدند ولي با اين همه اميد به چيزي داشتند، اميد به پيروزي، اميد به رسيدن هدف، اميد به اينكه حرف امامشان اطاعت كرده باشند، اميد به اينكه حرف و فرمان خدا را اطاعت كرده باشند و وعده هايي را كه خداوند داده است تحقق يابد . آنان اين تلاش را داشتند تا بلكه خانواده شهدا را خوشحال كنند روح همرزمان شهيدشان از آنان راضي و خشنود باشد چون پيمانهايي بسته بودند كه آنان كه مانده اند راه را ادامه بدهند و شوق ادامه دادن راه است كه آنان اين همه خطرها را پشت سر مي گذارند و بعد از آموزش خسته و كوفته برمي گردند به سنگرهاي خودشان، همانجايي كه گرد هم مي آيند با هم غذا مي خورند، حرف مي زنند دعا و مناجات مي كنند، ‌نماز اقامه مي كنند. همانجا آقايي بلند مي شود نوحه مي خواند و بقيه به سينه مي زنند البته نوحه خواندن و سينه زدن در آنجا حالت ديگري دارد چون نوحه و سينه در ميدان عمل است و با شرايط عادي فرق دارد حالتي كه يك رزمنده در محوطه جنگش دارد نمي تواند با بيرون از اين حالت يكي باشد چون در ميدان عمل حالتي پيش مي آيد كه خود رزمنده متوجه نيست حتي چشم تيز بين دوربين ها قادر به ثبت دقيق آن حالت نيستند. صداها قادر به برداشتن همه صداها نيستند حتي نويسندگان قاصرند كه اين حركت ها و حرف ها و صحبت هايشان را روي كاغذ بياورند. اين مسايل و حد ارزش آنها را فقط خدا مي داندو غير از خدا كسي نمي داند كه حركت معنوي آنان چه اندازه بالاتر از حركت عملي آنان است. آن حركت معنوي انسان است كه مي تواند حركت عملي اش را جهت بدهد. اگر رزمنده حركت معنوي نداشته باشد حركت عملي اش ارزشي ندارد. اگر دقت كنيم همين حركت عملي و عملياتي را دشمن هم دارد ولي سوال اين است كه چرا به او مقاومت و استواري نمي دهد؟ ولي ما مقاوم هستيم چه فرقي است؟ فرق اين است كه ما در سنگرهايمان قرآن داريم، مناجات داريم، دعا داريم، ياد و خاطره شهدا را داريم، امام حسين (ع) و عشق به ولايت را داريم به ياد مظلوميت علي (ع) زهرا (س) هستيم ولي دشمن اين حركت را ندارد. وقتي سنگرهاي دشمن را تصرف مي كرديم داخل آنها عكس، روزنامه ناجور و شيشه هاي مشروبات الكلي را مي ديديم. ورق هاي قمار و عكس ها مبتذلي كه به ديوار زده بودند!! عكس ها و نقاشي هاي مبتذل روي ديوارهاي سنگرهايشان كشيده بودند ولي در سنگرهاي ما عكس هاي امام امت نصب شده بود. مطالب ارزنده و آموزنده نوشته شده بود .آنچه كه رزمندگان ما به همرا دارند قرآن، نهج البلاغه، مفاتيح و كتاب هاي شهيد مطهري و ...است ولي دشمن و سنگرهايش اين وضعيت را ندارد، اين است كه ما پيروزيم، اين است كه ما استوار و مقاوم هستيم و مي توانيم ادعا كنم همه وجودمان صرف اسلام شود باكي نداريم.
اين مقدمه اي بود از وضعيت ما و نيروهايمان وقتي كه وارد عمل مي شدند. وقتي عمليات والفجر 8 شروع شده بود و نيروهاي ما داخل آب افتادند غواص ها كه همان نيروهاي خط شكن ما بودن كار را آغاز نمودند. نيروهاي موج بعدي آنهايي بودند كه در قايق ها نشسته و آماده بودند تا اينكه غواص ها به سنگرهاي دشمن حمله كنند. اين عمل آنان به ما امكان مي داد تا نيروهاي دوم ـ داخل قايق ها ـ را حركت بدهيم. مي بايست حركت زماني و مكاني را دقيقاً محاسبه مي كرديم. بايد مشخص مي شد كه چه ساعتي بايد اين نيرو را حركت داد.
آن شب مقداري باران آمد. ابر روي آسمان پيدا شد. دشمن متوجه نشد كه ما قصد حمله داريم. اطلاعي نداشت. نيروهاي عمل كننده همچنان به پيش مي رفتند، چون عرض اروند زياد بود و نيروها مي بايست وقت زيادي صرف مي كردند با وضعيت سرد هوا اين حرف تو دل نيروها بود كه آيا مي توانند خوب عمل كنند آنان مي خواستند پيروز شوند و پيروزي را براي خانواده هاي شهدا به ارمغان ببرند. بتوانند با اين پيروزي امام خودشان را شاد كنند.
بتوانند با اين پيروزي ملت محروم دنيا را اميدوار كنند .حركت شروع شد. وقتي به وسط آب رسيدند عده اي از برادرها ـ چند نفري ـ با صداي يا حسين و يا علي و يا زهرا از پا مي افتادند. گويا آب آنان را گرفته بود ولي حركتشان را ادامه مي دادند و جلو مي رفتند سر و صداي آب اين صداها را به گوش دشمن نرساند و آنان نتوانستند از موضع رزمندگان سر در بياورند تا اينكه به پاي كار رسيدند. تخريب چي ها يكي پس از ديگري معبرها را باز كردند نيروها وارد معبر شدند آمادگي خودشان را اعلام كردند تا دستور عمليات با رمز يا زهرا (س) داده شد و نيروها در آن وهله اول با نارنجك ها و سلاح هايي كه داشته اند به دشمن حمله كردند.
با اولين برخورد با دشمن، نيروهاي خودي روي سنگرهاي آنان رفتند. زمان زيادي طول نكشيد كه قايق ها به حركت در آمدند و معبرهايي را كه از پيش تعيين شده بود باز كردند. قايق ها با دريافت علامت چراغ دستي به سمت معبرها رفتند و جنگ را شروع كردند. دشمن تا آن زمان متوجه اين مسأله نشد كه اين طور غافلگير بشود. قبل از رسيدن غواص ها به سنگرها و باز كردن معبرها دشمن چند بار چراغ روشن و خاموش كرد با نور افكنهاي خيلي قوي اين كار را كرد. اول خيال كرديم دشمن از حمله ما آگاه شده بعد فهميديم دشمن متوجه مسأله نشد. برادران با اطمينان كامل معبرهايشان را باز كردند. منورها يكي پس از ديگري زده شد. تيراندازي آنها به چپ و راست مي شد. باز خيال كرديم حمله لو رفت در اين عمليات بعد از اين غافلگيري برادران بالا رفتند و دشمن را به عقب راندند. يك نفر از دشمن قادر به فرار نشد ،همه را به هلاكت رساندند. فرماندهي گردانشان به فرماندهي تيپ پيام داد كه ما داريم اسير مي شويم ما داريم اينجا كشته مي شويم رزمندگان ايراني خيلي به سرعت آمدند و ما را غافلگير كردند!! فرمانده تيپ مي گويد مقاومت كن. فرمانده گردان مي گويد من نمي توانم مقاومت كنم. رسيدند ... ديگر تمام شد. صدا قطع مي شود و بعد از چند لحظه خود فرمانده تيپ به فرمانده لشكرش مخابره مي كند كه من هم دارم اسير مي شوم باورشان نشد كه اين اندازه سرعت عمل داشته باشيم و بتوانيم دشمن را غافلگير كنيم اين از عظمت روح اين رزمندگان است اين رزمندگان خداجو ...
اين گوشه اي است از وضعيت والفجر 8 .همينطور بودند عمليات يا صاحب الزمان ادركني از داخل آب عبور كرديم با اينكه دشمن مي دانست و مي توانست عزيزان ما را درو كند ولي اينجا خدا نخواست و برادران رفتند و كار دشمن را يكسره كردند و دشمنان را به جهنم فرستادند. بعد از آن عمليات هاي ديگر آبي شروع مي شود كه در گوشه و كنار خليج فارس يا در جاهاي ديگر بود. تنها چيزي كه به اين عزيزان دلگرمي مي دهد عشق به خداست و عشق به لقاي پروردگار و عشق به ائمه اطهار (ع) است .عشق به حقوق حقه اسلام است و هدف پياده كردن احكام مقدس اسلام و برافراشتن پرچم افتخار اسلام است.
اين عزيزان ـ اين پاكبازان در همه عمليات ها، پرشور و پرطراوت و با عشقي مملو از ايمان، ايثار، فداكاري و گذشت شركت نموده، مردانه ايستادند و جنگيدند.
خدا ماراموفق گرداند تا بتوانيم سرباز خوب و واقعي اسلام باشيم و بتوانيم فرداي قيامت نزد ائمه اطهار عليهم السلام سربلند باشيم. والسلام حسين بصير





خاطرات
دکتر محسن رضائي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در زمان دفاع مقدس:
« سردار حاج حسين بصير افتخار ملي است .اينان که هشت سال دفاع مقدس ما را زير سوال مي برند در ميدان جنگ از بصيرها سيلي خورده اند . »

دريابان شمخاني فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دوران دفاع مقدس :
« قلوب پاک مردم قهرمان بهترين صفحات کتاب تاريخ هستند که نام قهرماناني همچون سردار دلير اسلام شهيد حاج حسين بصير بر آنها نوشته شد .از ابتدا تا انتهاي آشنايي با سردار حاج بصير برقامت ايشان هيچ لباسي زيبنده تر از شهادت نمي ديدم . »

مادرشهيد:
بين راه مدرسه و روستا رودخانه اي بود که پل نداشت و بچه ها بايد از آب عبور مي کردند. حسين به پدرش گفت : «اگر مي خواهي به مدرسه بروم بايد برايم چکمه بخري.» پدرش هم برايش چکمه خريد. هنگام رفت و آمد از مدرسه او بچه هايي را که چکمه نداشتند به دوش مي گرفت و از رودخانه عبور مي داد. به انجام تکاليف مدرسه رغبت زيادي نداشت .گاهي اوقات من تکليفش را انجام مي دادم. بيشتر بازي مي کرد و در فصل تابستان براي شنا به دريا مي رفت. حتي يکبار نزديک بود غرق شود. بيشتر اوقات در خانه کنارم مي ماند، من خياطي مي کردم و او برايم سوزن نخ مي کرد. رابطه حسين با بچه هاي ديگر معمولي بود ؛ گاهي اوقات به آنان علاقه نشان مي داد و گاهي هم دعوا مي کرد ولي با اکثر بچه هاي محل دوست بود و گاهي اوقات آنها را جمع مي کرد و مراسم عزاداري و سينه زني بر پا مي کرد.
پسري ساکت ؛ آرام و معاشرتي بود و با همه رابطه حسنه داشت ؛ اصلاً عصباني نمي شد با برادران و خواهرانش با نرمي صحبت مي کرد و همه بچه ها به او احترام مي گذاشتند.به فکر ازدواج نبود و ما او را به فکر ازدواج انداختيم. با اصرار قبول کرد و گفت : زني را که دلخواه خودم باشد بايد پيدا کنم. در انتخاب همسر بيشتر جنبه مذهبي را مد نظر داشت. حسين و آمنه سه سال با هم نامزد بودند و بعد از آن با مراسمي خيلي ساده عروسي کردند. چند سالي با هم زندگي کردند. رفتارش با همسر و پدر و مادر همسرش بسيار خوب بود. به همان اندازه که به ما احترام مي گذاشت به آنها هم احترام مي کرد. حتي وقتي پدر خانمش مريض شد چند بار او را براي معالجه به "تهران" برد.

همسرشهيد:
هفت سال با والدين او زندگي کرديم. بعد از آن که از آنها جدا شديم .خورد و خوراک ما همچنان با هم بود. زنگي ساده و بي آلايشي داشتيم. فردي شوخ طبع و با همسايه ها و فاميل مهربان بود. به روحانيون علاقه وافري داشت. با افراد مذهبي رفت و آمد مي کرد و در مراسم مذهبي شرکت مي جست. در ايام فاطميه که در منزل ما مراسم سوگواري برگزار مي شد، مداحي مي کرد. در لباس پوشيدن و نشت و برخاست اعضاء خانواده حساس بود و زماني که حرف بدي از ما مي شنيد يا احياناً بچه ها را نفرين مي کردم عصباني مي شد. اگر کسي از نظر مالي در مضيقه مي افتاد، کمک مي کرد و اگر همسايه اي مريض مي شد براي معالجه آن مي شتافت.

حسين ذاکري:
در يکي از راهپيمايي هاي سال 1357 دو خواهر به نام هاي "طوبي" و "خديجه يزدانخواه" به دست عوامل رژيم شاه به شهادت رسيدند و اجازه تشييع و تدفين آنها را نمي دادند. در اين ميان "حسين بصير" با ايراد سخناني حماسي مردم را تحريک و تشويق رد تا جنازه ها را بردارند و بعد از تشييع به خاک بسپارند. چندين بار اقدام به برپايي راهپيمايي کفن پوشان در "فريدونکنار" کرد و در غروب 22 بهمن 1357 به همراه مردم شهر پاسگاه ژاندارمري را خلع سلاح و تصرف کردند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در دستگيري عوامل وابسته به رژيم گذشته و ضد انقلاب با دادگاه انقلاب همکاري داشت. همچنين در تشکيل انجمن هاي اسلامي شهر و روستا و ستاد مبارزه با منکرات فريدونکنار نقش اساسي و برجسته اي ايفاء کرد. مدتي با هيئت تقسيم زمين همکاري داشت. در پاکسازي دانشگاه "بابلسر" از هوادارن منافقيي و گروههاي ضد انقلاب بسيار فعال بود. او براي دفاع از مردم "افغانستان" در مقابل حمله ارتش "شوروي"(سابق) در 20 شهريور 1359 به آنجا رفت. با آغاز حملات ارتش "عراق" به مرزهاي جمهوري اسلامي" ايران" او جزء اولين گروه هاي داوطلب بود که در 8 مهر 1359 عازم جبهه شد.
در عمليات كربلاي 5 لشكر 25 كربلا از يك پلي كه در غرب كانال ماهي قرار داشت پشتيباني مي شد و تدارك رساني به خط مقدم از همين پل فقط امكان پذير بود و چون دشمن از اين موضوع با خبر بود در او ميل و طمعي ايجاد شد كه آن را از بين ببرد و بتواند مطقه اي كه در اختيار لشكر 25 كربلا قرار داشت را باز پس بگيرد.
تمام توانايي هاي عملياتي خود از جمله نيروهاي گارد ويژه رياست جمهوري و كماندوهاي ارتش بعث عراق را در آن منطقه متمركز كرده و پشت سر هم و بدون هيچ وقفه اي پل و منطقه را با خمپاره،‌آتشبار هاي توپخانه، هلي كوپتر و گاهي هم عمليات هوايي زير آتش خود گرفته بود . تنها جان پناهي را كه ما مي توانستيم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از نيروهاي خودي استفاده كنيم كانالي بود كه در دژ غرب درياچه ماهي توسط عراقي ها احداث شده بود .در آن موقعيت و در آن صحنه نبرد، عرصه بر ما خيلي تنگ شده بود و اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم از سمت راست خط ـ كانال زوجي ـ شروع به پيشروي كرد و بخشي از خط را تصرف نمود . هر لحظه در صدد بود كه خود را به كانال ماهي و پل روي كانال نزديك كند. دشمن همينطور پيشروي مي كرد و بچه ها هم يكي يكي مجروح و عده اي به شهادت مي رسيدند .مقاومت بسيار سخت شد و خط ما هم داشت جمع مي شد به سمت پل روي كانال و اين جمع شدن نيروها، آسيب پذيري هاي ما را بيشتر مي كرد. در اين شرايط بسيار سخت كه ما هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم، من يك باره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت: ‹فلاني من دارم ميام› من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان تقويت شدم و روحيه گرفتم كه اصلاً فراموش كردم از ايشان سوال كنم با چند تا نيرو مي آيد؟ ‌يعني به محض شنيدن صداي حاجي، قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم: ‹حاج بصير داره مي ياد› بچه ها هم با شنيدن اين خبر خوشحال شدند و با صداي بلند به يكديگر خبر مي دادند كه تا چند لحظه ديگر حاج بصير مي خواهد بيايد.
مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود چون بخش عمده اي از نيروها در مسير زخمي يا شهيد شده بودند. وقتي ايشان رسيد زماني بود كه فاصله بين ما و دشمن به حداقل رسيده بود به گونه اي كه جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع منطقه قرار گرفت رو به نيروها كرد و گفت: «به نام مقدس 5 تن آل عبا (ع) 5 تن نيرو مي خواهم» هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمه الزهرا (س) بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند.
وقتي حاجي حركت كرد نه تنها آن 5 نفر بلكه بقيه نيروها به جز يك بي سيم چي به همراه ايشان رفتند.
بيش از 15 دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن نيروهاي بسيار اندك بخشي از خط سمت راست ما، كه به اشغال دشمن در آمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجدداً باز پس گرفته و 23 تن از نيروهاي دشمن را به اسارت در آوردند.
از 5 نفر اولي نيروهاي خط شكن غواص يك نفر آن پاي او داخل آب افتاد و نتوانست پا بزند و اسلحه و مهمات خود را در داخل آب انداخت و خود با دست خالي آن طرف آب رفت و عمليات انجام داد.

ناصر رزاقيان:
با شروع جنگ کسب و کار و تجارت خود را رها کرد به اتفاق تعدادي از نيروهاي "بابلسر" و "فريدونکنار" در منطقه عملياتي حضور يافت . در آن زمان هنوز هويت سازماني نداشتيم .او تعداد دويست الي سيصد نفر نيروي مردمي را سازماندهي کرد و به "آبادان" برد. "آبادان" در آن وقت در محاصره بود و تردد فقط از طريق دريا و با لنج امکان پذير بود. چون در روشنايي روز مسير تردد در معرض ديد و برد موشکهاي دشمن قرار داشت يا نيروها با حملات هواپيما يا
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین