سيد زاده,سيد محمد

کد خبر: ۱۱۶۶۶۶
تاریخ انتشار: ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۵ - 11May 2008
در روز پنجشنبه 1/1/1337 ه ش در شهر مشهد در خانواده اي مذهبي متولد شد. پدرش مؤمن و متعهد و مدرس قرآن بود. وي از همان ابتدا با مسائل اخلاقي و مذهبي آشنا شد. پس از گذراندن دوران کودکي در سال 1343 پاي به دبستان تديّن گذاشت و استعداد و علاقه او در دروس آشکار شد. وي در زمينه تحصيل بسيار دقيق و کنجکاو بود. در دوران تحصيل، علاقه وافري به فراگيري قرآن و مسائل مذهبي از خود نشان داد و در اين رابطه تشويق نامه اي از استادش دريافت کرد. سپس تحصيلات خود را در مقطع متوسطه آغاز کرد و موفق شد ديپلم طبيعي (تجربي) دريافت کند.
سال آخر تحصيل سيد محمد سيد زاده همزمان با شروع مبارزات مردمي عليه رژيم پهلوي بود. وي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي همگام با ديگر دوستانش مبارزات خود را با فعاليتهاي مخفي از جمله پخش اعلاميه هاي علما و توزيع نوارهاي دکتر شريعتي آغاز نمود. او در اوج جريانات انقلاب نيز همچون مردم مسلمان ايران با شرکت فعال در همه صحنه هاي انقلاب نقش خود را در اين زمينه ايفا نمود؛ به نحوي که اين مبارزات باعث شد توسط نيروهاي ساواک تحت تعقيب و شبانه دستگير و مورد بازجويي قرار بگيرد وي در اين دستگيري از ناحيه بازو مورد شکنجه قرار گرفت و پس از آزادي با عزمي راسختر به مبارزات خود ادامه داد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل جهاد سازندگي، سيد محمد سيد زاده به عنوان نيروي رسمي به اين نهاد پيوست تا بتواند از اين طريق به محرومترين افراد جامعه خدمت کند. او روزهاي تعطيل همراه ديگر جهادگران جهت عمران و آباداني به روستاها مي رفت. وي در بسياري از اردوهاي جهاد سازندگي موفق شد دوره نقشه برداري دانشگاه را پشت سر گذارد و بصورت تمام وقت در خدمت جهاد سازندگي قرار گيرد. وي در راهسازي روستاهاي قوچان، اسفراين و شيروان نقش ارزنده اي ايفا کرد. در 14/9/1360 ازدواج نمود.
پس يک ماه تلاش پيگير، با سمت سرپرستي کارگاه راهسازي لائين نو در محدوده درگز – کلات در 19/10/1361 از طرف ستاد پشتيباني جنگ جهاد سازندگي خراسان، به جبهه اعزام گرديد. او در جبهه سمت فرماندهي عملياتي خاکي را به عهده داشت و به مدت يک ماه در منطقه فکه به فعاليت مشغول بود. حضور پرشور و خالصانه وي در جبهه باعث شده بود که به سيد جبهه ها و سنگر ها معروف شود. سرانجام سيد محمد سيد زاده در تاريخ 19/11/1361 در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح و پس از لحظاتي به شهادت رسيد. پيکر شهيد را در بهشت رضاي شهر مشهد به خاک سپردند. تنها فرزند او يک روز پس از شهادت پدرش به دنيا آمد. به پاس زحمات بي دريغ شهيد سيد محمد رضا سيد زاده جاده درگز _ کلات به اسم اين شهيد نامگذاري شد.
هميشه از درد و رنج محرومان رنج مي برد و درد آنها را درد خود مي دانست. وي دعاهاي مختلف از قبيل دعاي کميل، توسل، ادعيه صحيفه سجاديه و... را مايه تسلي خويش قرار مي داد؛ او پس از ازدواج به همراه همسرش در اين مراسم شرکت مي نمود. هميشه به دوستان و آشنايان سفارش مي کرد که زندگي تجملاتي را کنار بگذارند، گره از کار محرومان بگشايند و ساده زندگي کنند.
شهيد سيد محمد سيد زاده در برخورد با افراد ضد انقلاب و انحرافي همواره آگاهانه، منطقي و دوستانه برخورد مي نمود. هيچگاه آنها را صرفاَ بخاطر داشتن عقايد انحرافي طرد نمي کرد؛ بلکه با آنان چنان دلسوزانه و برادرانه رفتار مي کرد که آنان را شيفته رفتار خود مي ساخت. نمونه آن در محل خدمتش در لايين نو بود: وي که سمت مسئول جهاد لايين را بر عهده داشت، با فردي آشنا شد که از نظر عقيدتي دچار انحراف شده بود. نحوه رفتار او باعث هدايت آن فرد شد و علاقه شديدي به سيد زاده پيدا کرد. وي بر اثر صفات خوب، زبانزد اقوام، دوستان و آشنايان شده بود و نفوذ زيادي بين آنان داشت. از اين رو سخنان و ارشادهاي او سخت مورد توجه ديگران بود. او همواره آنها را به حمايت از امام خميني (ره) و دستاوردهاي انقلاب اسلامي توصيه مي کرد. يکي از بارزترين خصوصيات شهيد سيد زاده اخلاص وي بود و بر اين اساس وي در جبهه به سيد جبهه ها و سنگر ها معروف شده بود.
دوستان وي نقل مي کنند: چهره روحاني و ملکوتي وي در روزهاي آخر حيات نوراني تر شده بود؛ گويا به او مژده شهادت داده شده بود که اين چنين غسل شهادت مي کرد.
پيشاني بند «لبيک يا خميني» بر پيشاني مي بست و به نماز مي ايستاد. راز و نياز با معبودش را آنچنان با آرامش انجام مي داد که گويي در ميدان جنگ نيست. او که ميل رفتن داشت و در سرش هواي دوست بود، با همان نماز، حاجتش را گرفت و با اصابت خمپاره مجروح شد و بعد از چند دقيقه به نهايت آرزويش، شهادت رسيد.
منبع:جهاد سازندگي خراسان در دفاع مقدس،نوشته ي عيسي سلماني لطف آبادي،نشر سلمان،1385-مشهد


خاطرات
مهندس سيد مهدي کريمي:
براي اجراي اولين پروژه آبرساني روستايي در اسفراين به يک نقشه بردار نياز بود، اما کسي را براي اين کار نداشتيم. لذا از آقاي حافظ که در راهسازي کلات فعاليت داشت، خواستيم که کسي را به ما معرفي کند؛ ايشان سيد زاده را فرستاد. بعد از آشنايي با وي با ماشين که يک جيپ قراضه بود، بطرف اسفراين به راه افتاد. جالب اين که او تازه ازدواج کرده بود و به علت اين که قبل از قبول همکاري با ما، در کلات فعاليت داشت، خانمش را نديده بود. قرار بود فرداي آن روز در اسفراين خانمش را ببيند. لذا جلوي بيمارستان سينا خانمش را ملاقات کرد و پس از مدت کمي که با هم بودند، به طرف اسفراين به راه افتاد. روز بعد من هم به طرف اسفراين حرکت کردم. شب سردي بود به خوابگاه رسيدم و چون پتو نبود، مجبور شدم پتويي را که زير کفش ها بود تکان دهم و روي خودم بيندازم. بچه ها سحر بلند شدند و نماز جماعت خواندند. بعد از نماز شهيد سيد زاده؛ با دوستش سريع به راه افتادند و گفتند: سريع برويم که کلات خيلي کار داريم؛ بايد کارمان را در آنجا سريع تمام کنيم. نکته جالب اين جا مي باشد که 22 کيلومتر نقشه برداري را در مدت دو روز و نيم انجام دادند. اگر الان اين را به کسي بگوييد، باور نمي کند. شيوه عمل شهيد سيد زاده طوري بود که سحر راه مي افتاد و به محض رسيدن به محل و روشن شدن هوا مشغول به کار مي شد و تا وقتي که هوا تاريک مي شد، برداشت مي کرد. شب که برمي گشت، اين برداشتها را تا نيمه هاي شب روي کاغذ پياده مي کرد و بعد مي خوابيد. چهار، پنج نفر از روستاييان هم به کمک او مي رفتند. اين شهيد بزرگوار با دوربين مي دويد. يک جا را که برداشت مي کرد، دوباره با دوربين مي دويد و از صبح تا شب يکسره برداشت مي کرد و بالاخره در مدت دو روز و نيم اين 22 کيلو متر را برداشت مي کرد. اين غير از عشق چيزي ديگر نبود؛ چرا که آدم عاقل اين طور کار نمي کند. او ديوانه خدا بود.

سيد حسن حسيني :
در سال 62 در منطقه اي در فکه به نام تپه سبز براي عمليات والفجر مقدماتي اعزام شده بودم. من روزها به جاده سازي و شبها به احداث خاکريز در خط مقدم جبهه مشغول بودم. خاطره اي که از برادران همسنگرم دارم، اين است که شبها براي نوشتن وصيت نامه و خداحافظي گرد هم مي نشستيم. شهيد مهندس سيد زاده که مهندسي منطقه را برعهده داشت نيز همراه شهيد حسين عشقي و محسن صفايي که در منطقه کهنه ريگ مشغول به کار بودند؛ در آنجا حضصور داشتند. متاسفانه چون دشمن منطقه را شناسايي کرده بود، هليکوپتر هاي دشمن نمي گذاشتند که به کارمان برسيم. در همان ايام يک روز عصر بود که دست راست سيد زاده بر اثر اصابت ترکش از تنش جدا شده بود. وقتي با برادران به بيمارستان رفتيم، ايشان شهيد شده بود. همان شب نيز برادر حاج آقا حافظ بچه ها را براي احداث خاکريز در خط مقدم جمع کرد و براي اين کار طنابي کشيده بودند که مشخص شود که در کجا بايد خاکريز بزنيم. شب در حين کار يک باره ديدم که بولدزر شهيد عشقي از طناب رد شده، بطرف دشمن مي رود. از گريدر پايين پريدم و دوان دوان خودم را به ايشان رساندم. ديدم ترکش بر سر او اصابت کرده و به شهادت رسيده است. بولدزر را نگه داشتم و به عقب برگرداندم. شهيد عشقي را پياده کردم و به پشت خط انتقال داديم. آن شب به من خيلي سخت گذشت؛ چون عده زيادي از بهترين دوستان و همسنگرانمان در مقابل چشمانمان پر پر شدند.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین