بهار براى ما بدترين فصل است

کد خبر: ۱۱۶۷۶۸
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۶:۵۲ - 16May 2008
آل كوثر هستم و متولد سال ۱۲۴۷ در نجف. خانواده ام ايرانى و ساكن نجف بودند كه در سال ۱۳۵۰ از عراق بيرون رانده شدند. به قم آمديم و در اين شهر ساكن شديم. اصالتمان شيرازى است.
كلاس پنجم بودم كه انقلاب شد و تا هفده سالگى در پايگاه بسيج حضور داشتم. خيلى تلاش مى كردم من هم به جبهه بروم ، اما به خاطر جثه ريز و ضعيفم قبول نمى كردند. اگرچه از نظر سنى مشكل خاصى نداشتم. بالاخره پس از تلاش زيادى موفق شدم رضايت مركز اعزام را جلب كنم و در سال ۱۳۶۳ به جبهه اعزام شوم. در پادگان ۳۱ حضرت حمزه تهران آموزش ۴۵ روزه اى را گذرانديم. اين دوران يكى از بهترين ايام عمر من است. اگرچه تابستان بود ولى جمع صميمى و معنوى حاكم بر آموزشگاه به آن دوران شيرينى ديگرى مى بخشيد.
* خاطره ماندگارى از آن دوران؟
من از كردستان خيلى مى ترسيدم طورى از آنجا تعريف مى كردند و مسائلى را مى شنيدم كه نمى خواستم به كردستان اعزام شوم و بيشتر علاقه داشتم به مناطق جنوب بروم. اما درست به خطرناك ترين منطقه كردستان يعنى سردشت اعزام شدم. در همان روزهاى نخست حضورم در كردستان متوجه اشتباهم شدم. كردستان با مردمانى صادق و صميمى ، رزمندگانى مخلص و فرماندهانى سخت كوش هنوز هم برايم خاطره انگيز است. ارتفاعات و مناطق كوهستانى كردستان در آن سنين جوانى درسهاى زيادى برايم داشت و البته به همان اندازه هم خطرناك بود. در اين منطقه بود كه مقيد به نمازجماعت و اول وقت شدم. زيارت عاشورا را شناختم و بسيارى از مسائل معنوى ديگر. حساسيت منطقه باعث شده بود كه شبانه روز در حالت آماده باش قرار بگيريم. كمين هاى خطرناك اكراد ضد انقلاب تلفات زيادى از ما مى گرفت.
* چه مدت را در اين منطقه سپرى كرديد؟
** حدود سه ماه را در منطقه كردستان سپرى كردم و به قم برگشتم. اما مثل بسيارى ديگر نمى توانستم از منطقه عملياتى دور بمانم. يك هفته اى از بازگشتم به قم نگذشته بود كه ديدم طاقت نمى آورم و دوباره درخواست اعزام كردم كه اين بار جذب يگان دريائى شدم . در رود كارون آموزش قايقرانى را سپرى كرديم و به خاطر جثه لاغرم خيلى خوب مى توانستم با قايق مانور بدهم.
* نخستين عملياتى كه در آن حضور داشتيد؟
** نخستين عملياتى كه حضور داشتم والفجر هشت بود. شب هنگام ما را سوار كاميون هاى كانتينردار كردند و صبح به نخلستان رسيديم هيچ كس نمى دانست كه كجا هستيم كه از روى كنتور برق يكى از منازل تخريب شده متوجه شدم به ساحل اروند رسيده ايم.
پيش از عمليات فضاى معنوى خاصى بر نيروها حاكم بود. فرماندهى به نام حاج على اكبر شيرازى داشتيم كه الگوى اخلاقى همه بچه ها بود. من هم خيلى تحت تاثير اين انسان شريف قرار گرفتم. هر شب بعد از نماز صحبت مى كرد و اطلاعات جزئى از وضعيت موجود ارائه مى داد. با صحبت هايش بچه ها را آماده مى كرد. . . هنوز هم تن صدايش در گوشهايم هست. مى گفت: سعى كنيد نماز قضايتان را به جا آوريد.
* عازم خط مقدم شديد؟
** چون سنم كم بود من را به خط اعزام نكردند و در بخش پشتيبانى و تداركات بودم. با قايق ، نيروهها و تجهيزات را به خط منتقل مى كردم. بعد از گذشت چند ساعت بود كه كار انتقال زخمى ها و شهدا به عقب آغاز شد. صحنه هاى عجيبى بود.
دوستان و رفقايى كه تا چند ساعت پيش با هم شوخى مى كرديم ، حالا بدن هاى تكه پاره شان در مقابلم قرار داشت. حتى تعدادى از آنها در مقابل چشمهايم به شهادت رسيدند. . .
* بعد چه شد؟
** تا يك ماه در منطقه فاو بوديم. اولين بارى كه عراق از ماده شيميايى استفاده كرد ، منطقه فاو بود. ما هم شيميايى شديم. البته دقيقا نمى دانستيم شيميائى چيست و چه اتفاقى براى انسان مى افتد . شديدا سرفه مى كرديم و در مانگاه هم به بچه ها شربت سرفه مى داد. بعد از عمليات فاو بود كه سه روز به مرخصى آمدم. البته به خاطر اينكه شدت شيميايى شدنم زياد نبود ، بعد از مدتى سرفه هايم كمتر شد و من هم كاملا به اين مسئله بى اعتنا شدم و دوباره برگشتم به منطقه. . .
تابستان بود و هواى جنوب هم طافت فرسا. عراقى ها مهران را گرفته بودن و امام هم فرمودند كه مهران بايد آزاد شود. مهران شرايط جوى بسيار بدى داشت و كمبود امكانات هم بچه ها را خيلى اذيت مى كرد. تشنگى هم غوغا مى كرد. جنگ سختى را داشتيم. دشمن با چهارلول نفرات را مى زد. تعدادى از بچه ها پس از مجروح شدن در مهران ، تشنه لب جان دادند. اين موضوع را جنازه هاى كبود وسياه شده تاييد مى كند ، با فداكارى و تلاش سخت همه بچه ها ، بالاخره مهران آزاد شد. . .
در شهريور ماه سال ۱۳۶۵ اعزام گسترده اى آغاز شد. در قالب گردان سيدالشهداء به منطقه اعزام شديم و پس از استقرارمان ، بهترين نيروها را از جهت بدنى و تجربه گل چين كردند و اكيپى شامل غواصان، تحت عنوان كوثر تشكيل دادند. واقعا حال و هواى عجيبى بر بچه ها حاكم بود. ذكر لب همه دعا بود و استغفار. شب حمله فرا رسيد و بر اساس برنامه ريزى هاى از پيش تعيين شده ،دستور حمله صادر شد. شب هنگام به سوى دشمن حركت كرديم. ولى گويا اين حمله لو رفته بود و عراقى ها از هر جهت آماده بودند . اكثر اعضاى گروهان كوثر در همان شب به شهادت رسيدند. شب هنگام قتل عام عجيبى در منطقه اتفاق افتاد. بسيارى از جنازه هايى كه پس از جنگ از اين منطقه پيدا شد ، نشان مى دهند كه با تير خلاص به شهادت رسيده اند.
من از همان ابتدا هم خيلى دوست داشتم كه وارد كارهاى آموزشى يا تحقيقاتى جنگ بشوم. پس از عمليات كربلاى چهار بود كه به بخش آموزش و تحقيقات وارد شدم. در مدت چند ماه آموزش هايى ديديم و وظيفه مان بررسى روش هاى حمله دشمن و تجهيزاتى كه به كار مى بردند بود. نوع تجهيزات از مين هاى جنگى گرفته تا گلوله ها و بمب ها. اين بخش اگرچه ديرهنگام آغاز به كار كرد اما بسيار مفيد بود. خصوصا در موضوع تاكتيكهاى عملياتى دشمن. در هر عمليات چينش دشمن و روش حمله آنها بررسى مى شد و تاثير اين مطالعات را به خوبى حس مى كردم.
* از حلبچه برايمان بگوييد؟
** اواخر سال ۶۶ بود براى انجام ماموريت به منطقه حلبچه اعزام شديم. در اين منطقه مشغول بررسى هاى اطلاعاتى بوديم و در ارتفاعات مشرف به حلبچه قرار داشتيم كه جريان بمباران شيميايى معروف حلبچه رخ داد. تعدادى از گردانهاى ما هم در اين منطقه مستقر بودند. يكى از راكت هاى شيميايى به پنج مترى ما اصابت كرد. صحنه بسيار عجيبى بود كه تداعى آن الان هم برايم تكان دهنده است. دوستانم در جلوى چشمم خفه مى شدند و كارى از دست كسى بر نمى آمد. تجهيزات مقابله با مواد شيميائى مانند ماسك و آمپول و لباس هاى مخصوص هم خيلى كم بود. همه چيز در چند دقيقه اتفاق افتاد. سه گردان ازنيروهاى ايرانى قتل عام شدند. قتل عامى كه با خفگى و سوختن بدن همراه بود. همانطور كه آموزش داده بودند در صورت كمبود امكانات، بايد از آب براى جلوگيرى از آسيب ديدگى استفاده مى كرديم. دلوهاى آب را تند و تند پر مى كرديم روى بچه ها مى ريختيم تا شايد شيميايى كمتر به بدن ما نفوذ كند. اما اين كارها بى فايده بود. . .
براى مداوا به سنندج اعزام شديم و به علت وخامت حالم ما را بلافاصله با هواپيما به تهران منتقل كردند. تمام بدنم تاول زده بود و هيچ جايم سالم نبود. تاولهاى بدنم !هم در همان چند ساعت اول سياه شد. در بيمارستان مى گفتند اين سودانيها را از كجا آورده ايد!
هر روز بايد دوش مى گرفتم تا پوست بدنم كم كم جدا شود. قطرات آب مثل شلاق بر بدنم فرود مى آمد ، اما چاره اى نبود. با توجه به اينكه چشمها و مجارى تنفسى ام هم صدمه جدى ديده بود، به ناچار بعد از مدتى من را به سوئد اعزام كردند. يك ماه در سوئد بودم كه خوشبختانه اثرات شيميايى را از خونم پاك كردند. اما مشكل بينايى ام همچنان جدى بود. يك دهم بينائى معمولى را داشتم و خطر روز به روز افزايش پيدا مى كرد. بعد از يك سال بود كه قرنيه چشم يك جوان ۲۳ ساله ايرانى را به چشمم پيوند زدند تا اينكه مشكل بينايى ام تا حدود زيادى برطرف شد. مراحل درمانى ام نزديك به سه سال طول كشيد تا اينكه سرو وضعم كمى به حالت عادى برگردد.
* چرا مى گويند شيميايى ها خيلى غريبند؟
** پس از سالها هنوز اثرات ماده شيميايى از بدنمان نه تنها پاك نشده بلكه بيشتر هم مى شود. الان تنها ۴۰ درصد از ريه ام كار مى كند. اما بايد بگويم كه دوستان زيادى دارم كه حالشان از من خيلى بدتر است. يكى از دوستان شيميايى ام تنها ۱۰ درصد از سيستم تنفس اش كار مى كند و با همين وضع زندگى مى كند. شيميايى ها خيلى غريبند. از مشكلات خونى گرفته تا اعصاب و روان. جالب است كه بدانيد بهار، فصل خيلى بدى براى شيميايى ها است. همه مردم بهار را به خاطر باز شدن گلها و شكوفه ها دوست دارند ، اما همين گل ها و شكوفه ها بچه هاى شيميايى را خفه مى كند.
* آرزوى هميشگى تان چيست؟
بعد از فوت حضرت امام بود كه به آرزوى هميشگى ام رسيدم. از همان كودكى ام آروز داشتم كه طلبه باشم و درس حوزوى بخوانم. وارد حوزه علميه رضويه شدم. همان چند سال اول را با تمام توان درس خواندم. شبها تا نيمه با دوستان مباحثه مى كرديم. اين دوران هم يكى از بهترين دوران زندگى ام است. خوشبختانه خدا لطف كرده است و در خطابه و منبر هم موفق هستم. ايام تبليغ به كشورهاى مختلف سفر مى كنم. اگر چه در مراحل مختلف پستهاى مديريتى و اجرايى به من پيشنهاد شده بود ، ولى وارد كارهاى اجراى نشدم. همين كارهاى طلبگى و آخوندى را به همه چيز ترجيح مى دهم.
* چه زمانى ازدواج كرديد؟
سن ازدواجم هم رسيده بود و بايد سروسامانى مى گرفتم. خانواده دنبال همسر مناسبى برايم بودند و هر جايى از همسايه و آشنا گرفته تا غريبه به ذهنشان مى رسيد مى رفتند . خيلى ها هم همان اول با توجه به جايگاه خانواده و شناختى كه از ما داشتند قبول مى كردند. اما وقتى متوجه مى شدند كه پسر ، يك شيميايى هفتاد درصد است ، به بهانه هاى مختلفى عذر خواهى مى كردند . چند جا هم خيلى صريح گفته بودند كه به شيميايى جماعت دختر نمى دهيم. شايد حق هم داشتند ، بالاخره همسر يك جانباز شيميايى شدن خيلى سخت است و تحمل بالايى مى خواهد. سال ۱۳۷۰ بود كه خانواده اى را از يزد به ما معرفى كردند. چون مادرم اصالتا يزدى بودند ، اين خانواده را مى شناختند و با هم براى صحبت هاى اوليه به يزد رفتيم. هر وقت ياد آن روزها مى افتم خنده ام مى گيرد. چون هميشه اوركت جبهه اى تنم بود ، خانواده اصرار كردند كه بايد لباس مناسبى تهيه كنم. من هم كت و كفش دوستم را امانت گرفتم. البته هم كت برايم بزرگ بود هم كفش ! صبح رسيديم و صحبتها را انجام داديم . در كمترين زمان ممكن همه مقدمات و كارها انجام شد ، در شب نيمه شعبان جشن ازدواجمان را هم خيلى ساده برگزار كرديم. خدا را شكر كه همسر بسيار صبور و از خود گذشته اى دارم. خدا هم لطف كرده و سه فرزند به ما عنايت فرموده. محمد جواد چهارده ساله ، حسين ۱۰ ساله و زينب كه در اربعين متولد شده سه سال دارد.
* و حرف آخر؟
** سخن پايانى ام را كوتاه عرض مى كنم كه: خدا را شكر كه توانستيم به وظيفه خودمان عمل كنيم. ۳۰ ماه در جبهه بودم و جانباز هفتاد درصدى هستم و تا كنون هم استفاده خاصى از سهميه جانبازى نداشته ام. نه براى دانشگاه و نه براى كارهاى ديگر. معتقدم كه با اين درد و رنج ها بخشى از كفاره گناهانمان را مى دهيم.

روزنامه جوان

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین