مصاحبه - محمود باقرزاده

کد خبر: ۱۱۶۸۵۹
تاریخ انتشار: ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۱۸:۰۷ - 05May 2007

در هنگام سقوط خرمشهر، مزدوران تا سه روز جرأت نزديك شدن به مسجد جامع را نداشتند و هميشه از آن وحشت داشتند. مسجد هرگز تسليم نشد. مسجد، نزديك به دو سال مقاومت كرد تا روز سوم خرداد 1361؛ حوالي ساعت يازده صبح كه صداي شهيد "شرع پسند" از پشت بي سيم به گوش همه رسيد:" ما همين الآن وارد مسجد جامع خرمشهر شديم و پرچم پرافتخار جمهوري اسلامي را بر بالاي مناره مسجد جامع خرمشهر به اهتزاز درآورديم." و غروب همان روز، از فراز مناره خونين مسجد، صداي اذان تا آن سوي شهر مي رفت. شهري كه پس از 19ماه، از اسارت آزاد شده بود.

فتح خرمشهر يك حادثه اتفاقي نبود، از عجز و ناتواني دشمن هم سرچشمه نمي گرفت؛ بلكه مرهون فرماندهي قوي و عزم نيروهاي رزمنده جواني بود كه فرمانده كل قوا امام خميني (ره)به آنها اعتماد كرد و جنگ را به دست آنها سپرد. در اين مصاحبه، مروري داريم بر خاطرات سردار "محمود باقرزاده" از فتح خرمشهر كه در آن هنگام فرماندهي جوان بود.
سردار باقرزاده، لطفاً از فتح خرمشهر بگوييد. ابتدا بايد مقدمه اي را عرض كنم. عمليات بيت المقدس از سمت سوسنگرد و هويزه تا شرق خرمشهر بايد انجام مي شد. در اين مسير ما با انواع وسايل تدافعي دشمن روبرو بوديم كه براي جلوگيري از رسيدن ما به خرمشهر در مناطق مختلف تدارك ديده بود. آنها با پيشرفته ترين وسايل تدافعي دور تا دور منطقه را محافظت مي كردند تا مبادا خرمشهر را از دست بدهند. مگر شما طي مدتي كه از جنگ گذشته بود، با اين وسايل و موانع آشنا نشده بوديد؟ ببينيد، آن جا امكانات تدافعي اي بود كه ما براي اولين بار مي ديديم. دشمن در هويزه و كرخه نور، پس از ميدانهاي مين وسيع و سيم خاردارها، در خط اول پروژكتورهايي نصب كرده بود كه ما را با مشكلات زيادي روبرو مي كرد. اين پديده در لحظات اول قابل پيش بيني نبود و تلفات زيادي از ما گرفت. هر چند همان شب اول، سد اول دشمن شكسته شد. از سمت دب هروان و جاده آسفالته اهواز ،خرمشهر، همه جا را آب فرا گرفته بود. خود ما از قبل براي آب گرفتگي طرح مانور داشتيم، اما دشمن در جاهاي مختلف مثل خطوط راه آهن جاده اهواز ،خرمشهر، تخريبهايي انجام داده بود كه باعث عميق شدن آن قسمتها شده بود.
من كه خودم فرمانده گردان خط شكن بودم، هيچ برنامه اي در مقابله با اين پديده نداشتم. اوايل كه وارد ريل شديم، آب تا حدي قابل تحمل بود؛ ولي در آخرين لحظات كه ثانيه ها و حتي صدم ثانيه ها هم اهميت دارد و حركت بچه ها از حساسيت خاصي برخوردار است، يك دفعه افتاديم در استخر عميقي كه شناكردن با لباس و تجهيزات، آن هم در فاصله 15-10متري خط اول دشمن، واقعاً كار سختي بود.

شما فرمانده كدام گردان بوديد؟
گردان شهيد توسلي از تيپ 21 مستقل امام رضا(ع).
در جهتهاي ديگر هم پيشروي با مانع روبرو شد؟
بله. در سمت چپ جاده آسفالته، كانال بياض بود كه در آنجا هم بچه ها با انفجار
بمبهاي ناپال روبرو شده بودند. وضعيت دشواري بود.
بالاخره، چطور از اين موانع عبور كرديد؟
همه اش ياري خدا بود، به هر سختي بود خود را به نزديكي خرمشهر رسانديم. آن جا كار سخت تر شد. دشمن هميشه اين احتمال را مي داد كه هر زمان قصد آزادسازي خرمشهر را داشته باشيم، عمليات از سمت غرب خرمشهر يا آبادان خواهد بود، بنابراين تمام اين مناطق را مين كاري كرده و تونلهايي را در زيرزمين حفر كرده بودند تا اگر اتفاقي افتاد، با استفاده از اين تونلها بچه هاي ما را دور بزنند. در حاشيه خود شهر هم خاكريزهاي دو جداره و سنگرهاي بتوني احداث كرده بودند كه جهت آنها به سمت خرمشهر بود. تنها خطوط دفاعي كه بود، يك خط حائل در 5 كيلومتري خرمشهر بود كه جهت آن سمت اهواز بود. از اين همه سختي بگذريم، كمي هم از روحيات بچه ها و شور و شوق آنها براي رسيدن به خرمشهر بگوييد؟ من اينها را گفتم تا بدانيد كه دشمن ما ناتوان و زبون نبود، همه تدابير را انديشيده بود و بچه ها سختي هاي زيادي در رفع اين موانع و رسيدن به خرمشهر پيش رو داشتند؛ اگرچه شيريني كار هم در سختي كار بود. البته اگر امدادهاي غيبي و عنايتهاي خاص خداوند متعال نبود، نمي توانستيم دشمن تا بن دندان مسلح و نيروهاي تقويت شده از شرق و غرب را شكست بدهيم. در يك مرحله موفق شديد خرمشهر را فتح كنيد؟ نه. چند مرحله بود. در مرحله اول، حركت ما با تمام شور و شعفي كه داشتيم به طور صددرصد موفق نبود. وقتي خطوط اول را شكستيم، روز بعد مجبور به عقب نشيني شديم، اما از روز دوم دشمن به اين نتيجه رسيده بود كه توان مقاومت در مقابل نيروهاي ايراني را ندارد. لذا در مرحله دوم، هويزه و ايستگاه حسيني را به راحتي آزاد كرديم و به خاكريزهاي پنج كيلومتري خرمشهر رسيديم، آن هم ظرف چند ساعت. در مرحله سوم، دشمن مقاومت كرد، ولي با تلفات انساني و انهدام واحدهاي زرهي كه داشت، عقب نشست. از آن جا، ديگر بچه ها حركت كردند به سمت خرمشهر. احتمال مي داديم كه دشمن مقاومت كند، از اين رو از انتهاي نهر عرايض و پل فلزي كه به شلمچه مي رسيد، بچه ها كمين كردند و به خرمشهر رسيدند. خوشبختانه، مرحله سوم و چهارم عمليات به سرعت انجام شد و ما در يك لحظه خود را در نزديكي دروازه هاي شهر ديديم. هنگام ورود به شهر هيچ مشكلي نداشتيد؟ مسؤولان از قبل هيچ برنامه اي براي ورود به شهر نداشتند و چنين مرحله اي در عمليات پيش بيني نشده بود، ولي ما به حول و قوه الهي وارد خرمشهر شديم و بدون كمترين مقاومت از طرف دشمن، شهر را تصرف كرديم. از آن همه اسراي عراقي چه خاطره اي داريد؟ در اين فتح بزرگ، نوزده هزار اسير گرفتيم. ما نيرو و امكانات لازم براي تخليه اين تعداد اسير را نداشتيم. از گمرك تا سه راه خرمشهر و پل فلزي شلمچه، مملو از اسير بود كه با آمبولانس و كمپرسي تخليه مي شدند. مي دانيد كه ارتفاع كمپرسي كمي زياد است و براي سوارشدن بايد يك نفر دست نفر بعدي را بگيرد تا بتواند بالا برود. جالب اين بود كه وقتي نيروي ما به عنوان آخرين نفر مي خواست بالاي كمپرسي برود، خود عراقي ها اول اسلحه او را مي گرفتند و بعد دست رزمنده ايراني را و وقتي او سوار مي شد، دوباره اسلحه را به دستش مي دادند و آن همه اسير با يك مأمور به پشت جبهه منتقل مي شدند. در آن لحظات، احساس شادي شما چقدر بود؟ شايد باور نكنيد، اما ما همه فقط به وظيفه مان فكر مي كرديم كه به لطف خدا انجام داده بوديم. وقتي از بلندگوي ماشين مارش پيروزي پخش شد و شنيديم كه "خرمشهر آزاد شد"، احساس خوشحالي و شور و شادماني همه وجودمان را فرا گرفت. خصوصاً وقتي كه امام فرمودند"خرمشهر را خدا آزاد كرد" و ما اين واقعيت را به وضوح احساس كرده بوديم. شما در كدام عمليات زخمي شديد؟ در عمليات بدر، سال 64. به جز چشمتان، چه صدمه ديگري ديديد؟ دستهايم كه پيوند خوردند و الحمدا... مشكلي ندارم؛ ولي تركشهاي سرم كمي اذيت مي كنند و دچار سردردهاي شديد مي شوم. بعد از جنگ چه كرديد؟ من در سپاه و در تشكيلات فرماندهي لشكر انجام وظيفه مي كردم. ضمن اين كه در سال 69 ديپلم گرفتم. من به درس خواندن علاقه عجيبي داشتم. قبل از رفتن به سپاه هم شاگرد ممتاز بودم و در واقع درس خواندن يكي از نيازهاي من بود. سه سال بعد از ديپلم، در كنكور دانشگاه قبول شدم و ادامه تحصيل دادم. با وضعيتي كه داشتيد، چطور درس خوانديد؟ خدا مثل هميشه دوستان خوبي را در دانشگاه نصيب من كرد و من با ياري و كمك آنها پيش رفتم. (همسر سردار مي گويد:او با همين وضع ده جزء قرآن را حفظ كرد، اما سردردهاي شديد اجازه نداد ادامه بدهد.) سردار، ورزش هم مي كنيد؟ ما به تحرك عادت داريم. براي همين سخت است يك جا بمانيم. من ورزش را به صورت حرفه اي بعد از مجروحيت شروع كردم و در جودو و گلبال عضو تيم ملي هستم. از سال 68 تا حالا هم مسؤوليت هيأتهاي ورزشي جانبازان نابينا را برعهده دارم. مقام هم كسب كرده ايد؟ مدال و كاپ زياد دارم. با آنهايي كه خانم دور ريخته، سي چهل تايي مي شود. در مسابقات جهاني هم شركت كرده ايد؟ در گلبال مجارستان و جودوي اسپانيا مقام آورديم. پس هميشه قهرمان هستيد؟ اگر بشود اسمش را قهرماني گذاشت. اين قهرماني قابل قياس با قهرماني هاي زمان جنگ نيست. انرژي، اعتماد، توكل، شجاعت و پشتكار شما چقدر در فرزندانتان تأثير گذاشته است؟ من از آنها راضي هستم. دو پسرم دانشجويند و بچه هاي خيلي خوبي هستند. پسر ديگرم پيش دانشگاهي است و خوب درس مي خواند. دخترم هم كه هنوز كودك است. سه پسرم در بسيج فعال هستند و مسؤوليتهايي هم دارند. سردار، به عنوان حرف آخر، اگر سخني مانده بفرماييد؟ پدر و مادرها سعي كنند به فرزندانشان نان حلال بدهند كه در به ثمر رسيدن آنها بسيار مؤثر است. فرحروز صداق

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین