جنگ ودرام - خبر شهادت سيدحسين فدايى
عمليات خيبر كه تمام شد من مرخصى گرفتم و چند روزى برگشتم تهران. شنيده بودم مرتضى شهيد شده است ولى نتوانسته اند جنازه اش را برگردانند. مادرم با اصرار زياد از من خواست به منطقه برگردم و از چگونگى شهادت و دليل مفقود شدن او اطلاع پيدا كنم. من هم به ناچار همراه دايى و برادر ديگرم راهى دو كوهه شدم.
فرمانده گردان على اكبر كه آشنايى مختصرى هم با ما داشت، ماجراى شهادت مرتضى را به اين شكل برايمان تعريف كرد: يكى از گروهان هاى گردان مان در جزيره مجنون نزديك جاده العماره در محاصره قرار گرفته بود و سلاح و مهماتشان هم تمام شده بود. ما از بچه هاى گروهان ديگرى درخواست كرديم كه برايشان سلاح و مهمات ببرند. شرايط جاده به گونه اى بود كه براى رساندن مهمات بايد از بچه هاى ريزنقش و تيز و فرز استفاده مى شد. آنها هم يكى دو نفر،از جمله مرتضى صادقى را فرستادند براى بردن مهمات. مرتضى را تا آن طرف جاده دنبال كرده بود و ديده بود كه هنوز پايش به طرف ديگر جاده نرسيده، گلوله اى به سرش خورده و افتاده است پشت جاده! ما از فرمانده گردان على اكبر پرسيديم از كجا مطمئن هستيد كه حتما شهيد شده است؟ ايشان گفت: همه بچه هايى كه آن طرف جاده درمحاصره افتاده بودند، شهيد شده اند چون بعد از كامل شدن محاصره، عراقى ها داخل تمام سنگرها نارنجك انداختند و بعد با تانك هايشان از روى سنگرهايى كه بچه ها داخل آنها بودند گذشته و همه را به شهادت رساندند.
اين اتفاق را تعدادى ديگر از بچه هاى گردان هم كه دورادور، شاهد ماجرا بودند تاييد كردند. ما هم با خيال اينكه مرتضى قطعا به شهادت رسيده است به تهران برگشتيم. حتى كار به گرفتن مراسم و برنامه هاى ديگر هم كشيد، اما هنوز زمان زيادى نگذشته بود كه در ميان اسراى ايرانى متوجه نام مرتضى شديم! حسابى شوكه شده بوديم، طورى كه نمى توانستيم موضوع را باور كنيم. خبر شهادت مرتضى آنقدر محكم و قطعى به ما داده شده بود كه جاى هيچ شكى باقى نمى گذاشت. مدتى در ترديد و بلاتكليفى گذشت تا آنكه نامه مرتضى از عراق آمد؛ نامه اى كه خبر از سلامتى او مى داد. مرتضى نه در آن نامه و نه در هيچ يك از نامه هاى بعديش نتوانسته بود موضوع تير خوردن و پرتاب نارنجك به سنگرها و رد شدن تانكهاى عراقى از روى مواضع شان را توضيح بدهد و بنويسد چطور از اين همه اتفاق جان سالم به در برده است. اين توضيحات ماند تا زمانى كه او همراه آزادگان ديگر به ايران برگشت.
مرتضى ماجراى اسارتش را به اين شكل تعريف كرد: بعد از درخواست فرمانده گردان براى رساندن مهمات به جزيره، قرار شد من و يكى ديگر از بچه ها اين كار را انجام دهيم. براى رسيدن به جزيره بايد از روى جاده العماره مى گذشتيم؛ جاده اى كه بيشتر حجم آتش عراق روى آن متمركز شده بود. همين كه جاده را رد كرديم و خواستيم از پشت آن سرازير شويم، ضربه محكمى به كلاه كاسكتم خورد و صدايش در سرم پيچيد! ضربه به اندازه اى شديد بود كه براى لحظه اى تعادلم را از دست دادم وپشت جاده به زمين افتادم. لحظاتى در همان حال ماندم. گيج شده بودم نمى دانستم مجروح شده ام يا موج انفجار به زمينم زده است. دوست همراهم آمد و كلاه را از سرم برداشت. تيرى آمده بود، خورده بود به كلاه و كمانه كرده و رفته بود.همانطور سينه خيز رفتيم سمت بچه ها. سلاح و مهمات را كه رسانديم، دوستم گفت: برگرديم. گفتيم فعلا آتش شديد است. همين جا مى مانيم تا هوا تاريك شود. درگيرى آنقدر شديد بود كه هنوز زمانى نگذشته مهمات تمام شد. عراقى ها هم دست بردار نبودند. همينطور آتش مى زدند و پيش مى آمدند. چاره اى نداشتيم جز آنكه داخل سنگرها پناه بگيريم تا ببينيم چه مى شود.لحظات سختى بود. صداى تانكها را مى شنيديم كه مدام نزديك و نزديكتر مى شدند اما كارى از ما بر نمى آمد. سنگرى كه من و دوستم در آن پناه گرفته بوديم، سنگر كوچكى بود داخل زمين كه اطراف آن را با گونى شن محكم كرده بودند.
پيش از رسيدن تانكها، صداى عراقى ها را شنيديم كه به اين سو و آن سو مى دويدند و به عربى فرياد مى كردند. دوستم گفت: مثل اينكه دارند داخل سنگرها نارنجك مى اندازند. فورا خوابيديم كف سنگر. پاهاى من درست كنار در سنگر بود. او هم سرش را گذاشته بود كنار پاهاى من. چند سرباز عراقى درست از كنار در سنگر گذشتند. فكر كرديم ما را نديده اند. اما در همين لحظه صداى افتادن جسم سنگين و كوچكى را درون سنگر شنيديم. دوستم يك لحظه فرياد زد: نارنجك! و تا آمديم به خودمان بجنبيم، صداى انفجارى داخل سنگر پيچيد و براى لحظاتى دود و خاك، همه سنگر را پر كرد.
چند لحظه اى همانطور گيج و منگ ماندم. توان هرگونه حركتى از من گرفته شده بود. دوستم را صدا كردم. او هم هيچ حركتى نمى كرد. روى مچ و ساق پايم درد خفيفى احساس مى كردم. احتمال مى دادم تركش نارنجك پايم را مجروح كرده باشد. سر و سينه ام را به سختى از زمين بلند كردم تا از وضعيت پايم مطلع شوم، اما از منظره اى كه ديدم تمام تنم لرزيد! نارنجك درست كنار سر دوستم منفجرشده بود و سر و گردن او را متلاشى كرده بود. خون تمام سر و لباس او و من را پر كرده بود. طاقت نياوردم و همان جا كف سنگر رها شدم.
عراقى ها مى آمدند، نگاهى مى كردند و با تصور اينكه هر دو شهيد شده ايم مى گذشتند. در آن لحظات سخت آرزو مى كردم كاش من هم همراه دوستم شهيد مى شدم. چون نمى دانستم چه اتفاقى برايم خواهد افتاد!
تانكها كه از راه رسيدند و شروع كردن از روى سنگرها حركت كردن، اشهدم را گفتم و منتظر فرو ريختن سنگر شدم. تانكى با صدايى گوشخراش آمد و درست از روى سنگر گذشت. سايه اش براى لحظاتى داخل سنگر را تاريك كرد. اما سنگر كوچك بود و به آن آسيبى نرسيد.از شهادت نااميد شده بودم. درد پايم هم زيادتر شده بود بيشتر از هر چيز بلاتكليفى عذابم مى داد. دلم مى خواست فرياد بزنم اما جرأت نداشتم. همانطور خودم را رها كرده بودم ميان سنگر تا ببينم چه پيش خواهد آمد. تانكها كه دور شدند بارديگر عراقيها آمدند و شروع كردند به بيرون كشيدن جنازه ها. بعد از بيرون بردن جنازه دوستم، پاهاى مرا گرفتند و از سنگر بيرونم كشيدند. يكى از سربازان عراقى با دو دست محكم چسبيده بود به پاى مجروحم و مرا روى زمين مى كشيد. طاقتم طاق شد و از درد فرياد زدم! عراقى ها همين كه فهميدند زنده ام رهايم كردند روى زمين و دورم را گرفتند. يكى از عراقى ها فورا گلن گدن اسلحه اش را كشيد و نشانه رفت روى صورتم. اما همين كه خواست شليك كند، سرباز ديگرى با دست اسلحه اش را گرفت و او را كشيد سمت خودش. بعد به من اشاره كرد و به عربى چيزهايى گفت. مثل اينكه سن و سال كم من و حال و روزم او را به رحم آورده بود.همان سرباز اشاره كرد كه برخيزم. توان حركت نداشتم. سرباز عراقى دستم را گرفت، بلندم كرد و مرا برد سمت يك نفربر. ترسيدم! فكر كردم مرا از دست آن سرباز نجات داده است كه بياندازد زير چرخهاى نفربر. دستش را كشيدم و ايستادم. سرباز عراقى كه فهميد ترسيده ام، دستم را كشيد و گفت: لاتخف، لاتخف (نترس، نترس) بعد هم زير بغلم را گرفت و با همان حال جراحت، مرا سوار نفربر كرد.
داخل ماشين چند اسير ديگر هم بودند كه حال و روزشان دست كمى از من نداشت. نفربر كه پر شد، همراه اسراى ديگر راهى عراق شديم.در ميان راه به آنچه برايم پيش آمده بود فكر مى كردم. مى دانستم با اتفاقاتى كه براى من و بچه هاى محاصره شده افتاده است، هيچكس گمان نمى كند زنده مانده باشيم. فكر مى كردم خبر شهادتم چند روز ديگر محله را پر مى كند. بايد در اولين فرصت، خانواده و دوستانم را از نگرانى بيرون مى آوردم.
به نقل از حسن صادقى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
فرمانده گردان على اكبر كه آشنايى مختصرى هم با ما داشت، ماجراى شهادت مرتضى را به اين شكل برايمان تعريف كرد: يكى از گروهان هاى گردان مان در جزيره مجنون نزديك جاده العماره در محاصره قرار گرفته بود و سلاح و مهماتشان هم تمام شده بود. ما از بچه هاى گروهان ديگرى درخواست كرديم كه برايشان سلاح و مهمات ببرند. شرايط جاده به گونه اى بود كه براى رساندن مهمات بايد از بچه هاى ريزنقش و تيز و فرز استفاده مى شد. آنها هم يكى دو نفر،از جمله مرتضى صادقى را فرستادند براى بردن مهمات. مرتضى را تا آن طرف جاده دنبال كرده بود و ديده بود كه هنوز پايش به طرف ديگر جاده نرسيده، گلوله اى به سرش خورده و افتاده است پشت جاده! ما از فرمانده گردان على اكبر پرسيديم از كجا مطمئن هستيد كه حتما شهيد شده است؟ ايشان گفت: همه بچه هايى كه آن طرف جاده درمحاصره افتاده بودند، شهيد شده اند چون بعد از كامل شدن محاصره، عراقى ها داخل تمام سنگرها نارنجك انداختند و بعد با تانك هايشان از روى سنگرهايى كه بچه ها داخل آنها بودند گذشته و همه را به شهادت رساندند.
اين اتفاق را تعدادى ديگر از بچه هاى گردان هم كه دورادور، شاهد ماجرا بودند تاييد كردند. ما هم با خيال اينكه مرتضى قطعا به شهادت رسيده است به تهران برگشتيم. حتى كار به گرفتن مراسم و برنامه هاى ديگر هم كشيد، اما هنوز زمان زيادى نگذشته بود كه در ميان اسراى ايرانى متوجه نام مرتضى شديم! حسابى شوكه شده بوديم، طورى كه نمى توانستيم موضوع را باور كنيم. خبر شهادت مرتضى آنقدر محكم و قطعى به ما داده شده بود كه جاى هيچ شكى باقى نمى گذاشت. مدتى در ترديد و بلاتكليفى گذشت تا آنكه نامه مرتضى از عراق آمد؛ نامه اى كه خبر از سلامتى او مى داد. مرتضى نه در آن نامه و نه در هيچ يك از نامه هاى بعديش نتوانسته بود موضوع تير خوردن و پرتاب نارنجك به سنگرها و رد شدن تانكهاى عراقى از روى مواضع شان را توضيح بدهد و بنويسد چطور از اين همه اتفاق جان سالم به در برده است. اين توضيحات ماند تا زمانى كه او همراه آزادگان ديگر به ايران برگشت.
مرتضى ماجراى اسارتش را به اين شكل تعريف كرد: بعد از درخواست فرمانده گردان براى رساندن مهمات به جزيره، قرار شد من و يكى ديگر از بچه ها اين كار را انجام دهيم. براى رسيدن به جزيره بايد از روى جاده العماره مى گذشتيم؛ جاده اى كه بيشتر حجم آتش عراق روى آن متمركز شده بود. همين كه جاده را رد كرديم و خواستيم از پشت آن سرازير شويم، ضربه محكمى به كلاه كاسكتم خورد و صدايش در سرم پيچيد! ضربه به اندازه اى شديد بود كه براى لحظه اى تعادلم را از دست دادم وپشت جاده به زمين افتادم. لحظاتى در همان حال ماندم. گيج شده بودم نمى دانستم مجروح شده ام يا موج انفجار به زمينم زده است. دوست همراهم آمد و كلاه را از سرم برداشت. تيرى آمده بود، خورده بود به كلاه و كمانه كرده و رفته بود.همانطور سينه خيز رفتيم سمت بچه ها. سلاح و مهمات را كه رسانديم، دوستم گفت: برگرديم. گفتيم فعلا آتش شديد است. همين جا مى مانيم تا هوا تاريك شود. درگيرى آنقدر شديد بود كه هنوز زمانى نگذشته مهمات تمام شد. عراقى ها هم دست بردار نبودند. همينطور آتش مى زدند و پيش مى آمدند. چاره اى نداشتيم جز آنكه داخل سنگرها پناه بگيريم تا ببينيم چه مى شود.لحظات سختى بود. صداى تانكها را مى شنيديم كه مدام نزديك و نزديكتر مى شدند اما كارى از ما بر نمى آمد. سنگرى كه من و دوستم در آن پناه گرفته بوديم، سنگر كوچكى بود داخل زمين كه اطراف آن را با گونى شن محكم كرده بودند.
پيش از رسيدن تانكها، صداى عراقى ها را شنيديم كه به اين سو و آن سو مى دويدند و به عربى فرياد مى كردند. دوستم گفت: مثل اينكه دارند داخل سنگرها نارنجك مى اندازند. فورا خوابيديم كف سنگر. پاهاى من درست كنار در سنگر بود. او هم سرش را گذاشته بود كنار پاهاى من. چند سرباز عراقى درست از كنار در سنگر گذشتند. فكر كرديم ما را نديده اند. اما در همين لحظه صداى افتادن جسم سنگين و كوچكى را درون سنگر شنيديم. دوستم يك لحظه فرياد زد: نارنجك! و تا آمديم به خودمان بجنبيم، صداى انفجارى داخل سنگر پيچيد و براى لحظاتى دود و خاك، همه سنگر را پر كرد.
چند لحظه اى همانطور گيج و منگ ماندم. توان هرگونه حركتى از من گرفته شده بود. دوستم را صدا كردم. او هم هيچ حركتى نمى كرد. روى مچ و ساق پايم درد خفيفى احساس مى كردم. احتمال مى دادم تركش نارنجك پايم را مجروح كرده باشد. سر و سينه ام را به سختى از زمين بلند كردم تا از وضعيت پايم مطلع شوم، اما از منظره اى كه ديدم تمام تنم لرزيد! نارنجك درست كنار سر دوستم منفجرشده بود و سر و گردن او را متلاشى كرده بود. خون تمام سر و لباس او و من را پر كرده بود. طاقت نياوردم و همان جا كف سنگر رها شدم.
عراقى ها مى آمدند، نگاهى مى كردند و با تصور اينكه هر دو شهيد شده ايم مى گذشتند. در آن لحظات سخت آرزو مى كردم كاش من هم همراه دوستم شهيد مى شدم. چون نمى دانستم چه اتفاقى برايم خواهد افتاد!
تانكها كه از راه رسيدند و شروع كردن از روى سنگرها حركت كردن، اشهدم را گفتم و منتظر فرو ريختن سنگر شدم. تانكى با صدايى گوشخراش آمد و درست از روى سنگر گذشت. سايه اش براى لحظاتى داخل سنگر را تاريك كرد. اما سنگر كوچك بود و به آن آسيبى نرسيد.از شهادت نااميد شده بودم. درد پايم هم زيادتر شده بود بيشتر از هر چيز بلاتكليفى عذابم مى داد. دلم مى خواست فرياد بزنم اما جرأت نداشتم. همانطور خودم را رها كرده بودم ميان سنگر تا ببينم چه پيش خواهد آمد. تانكها كه دور شدند بارديگر عراقيها آمدند و شروع كردند به بيرون كشيدن جنازه ها. بعد از بيرون بردن جنازه دوستم، پاهاى مرا گرفتند و از سنگر بيرونم كشيدند. يكى از سربازان عراقى با دو دست محكم چسبيده بود به پاى مجروحم و مرا روى زمين مى كشيد. طاقتم طاق شد و از درد فرياد زدم! عراقى ها همين كه فهميدند زنده ام رهايم كردند روى زمين و دورم را گرفتند. يكى از عراقى ها فورا گلن گدن اسلحه اش را كشيد و نشانه رفت روى صورتم. اما همين كه خواست شليك كند، سرباز ديگرى با دست اسلحه اش را گرفت و او را كشيد سمت خودش. بعد به من اشاره كرد و به عربى چيزهايى گفت. مثل اينكه سن و سال كم من و حال و روزم او را به رحم آورده بود.همان سرباز اشاره كرد كه برخيزم. توان حركت نداشتم. سرباز عراقى دستم را گرفت، بلندم كرد و مرا برد سمت يك نفربر. ترسيدم! فكر كردم مرا از دست آن سرباز نجات داده است كه بياندازد زير چرخهاى نفربر. دستش را كشيدم و ايستادم. سرباز عراقى كه فهميد ترسيده ام، دستم را كشيد و گفت: لاتخف، لاتخف (نترس، نترس) بعد هم زير بغلم را گرفت و با همان حال جراحت، مرا سوار نفربر كرد.
داخل ماشين چند اسير ديگر هم بودند كه حال و روزشان دست كمى از من نداشت. نفربر كه پر شد، همراه اسراى ديگر راهى عراق شديم.در ميان راه به آنچه برايم پيش آمده بود فكر مى كردم. مى دانستم با اتفاقاتى كه براى من و بچه هاى محاصره شده افتاده است، هيچكس گمان نمى كند زنده مانده باشيم. فكر مى كردم خبر شهادتم چند روز ديگر محله را پر مى كند. بايد در اولين فرصت، خانواده و دوستانم را از نگرانى بيرون مى آوردم.
به نقل از حسن صادقى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
