جوانان,حسين
او فرزند روستا بود. در سال 1336 و در خانواده اي مومن و زحمتکش متولد مي شود. سالهاي کودکي اش در روستاي «بهمن جان عليا» از توابع چناران مشهد مي گذرد. او فرزند اول خانواده و در کشاورزي و دامداري همراه پدر است.
قرآن را در مکتب خانه روستا فرا مي گيرد. سال سوم ابتدايي را در مدرسه روستا – بي بي جان آريا – مي خواند و پس از آن، کلاس درس او، کار گاه قالي بافي است. خيلي زود با چهره ي فقر آشنا مي شود.
در نوجواني، همراه خانواده از چناران به مشهد مي آيد. روزها در کارگاه قالي بافي مي کند و شبها در مدرسه ي شبانه درس مي خواند. سه تومان مزد روزانه اش، صرف تحصيل او و کمک خرج خانواده است.
مهمترين اتفاق زندگي حسين نوجوان، رفتن به جلسه ي قرآن خيابان عامل است. دوستان نوجوان هم محل، او را با اين جلسه ها آشنا مي کنند. دوستاني که در سال هاي جنگ همرزم و همسنگر او هستند. او در طول هفته، همزمان با کار و درس، هوش و حواسش به اين جلسه است.
دوران خدمت سربازي او، همزمان با اوج گيري نهضت اسلامي مردم کشورش عليه حکومت ظالمانه ي پهلوي است. او از سالهاي نوجواني و در جلسات قرآن، با رهبر انقلاب آشنا شده است. اکنون با پخش تصاوير امام خميني (ره) و اعلاميه هاي رهبرش، در صف اول مبارزه قرار مي گيرد. به اين بهانه، دستگير و بازجويي و شکنجه مي شود.
با پيروزي انقلاب، وارد بسيج مي شود. سپس به عضويت رسمي سپاه پاسداران بجنورد در مي آيد. در سالهاي آغازين پيروزي انقلاب، در مبارزه با گروه هاي مخالف، حضوري فعال دارد.
با آغاز جنگ تحميلي، روانه ي جبهه مي شود. اولين مسئوليت از فرماندهي دسته ي يکم از گروهان شهيد بهشتي تيپ 21 امام رضا (ع) است. با شرکت در عمليات يازده بار مجروح مي شود.
آخرين مسئوليت وي جانشين محور لشگر 5 نصر است. در دوران مجروحيت، در قرارگاه عملياتي ثامن الائمه (ع) سپاه پاسداران در شرق کشور و در تربت حيدريه فعال است. در مبارزه با اشرار و قاچاقچيان و ضد انقلاب در مرزهاي شرقي کشور (پاکستان و افغانستان) حضور دارد. در شناسايي و برآورد مناطق مرزي و تهيه کلک و دستور العمل و عکس برداري، با بدني مجروح شرکت مي کند.
حسين جوان معتقد است که سپاه پاسداران براي موفقيت در کار خود نيازمند به گسترش بسيج است. در دوران مرخصي – که اکثرا به دليل مجروحيت اوست – به پايگاه هاي بسيج مساجد سر مي زند و آنان را به دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي دعوت مي کند.
مهمترين حادثه ي زندگي حسين جوانان، در دوران جنگ، آشنايي با شهيد عبد الحسين برونسي است. برونسي نه تنها فرمانده ي او، بلکه معلم اخلاق و الگوي زندگي فردي اجتماعي وي است.
تنها آرزوي حسين، عاقبت به خيري است. پس از سالها حضور در جبهه و نبرد خستگي ناپذير، سرانجام به آرزوي ديرينه خود دست مي يايد. با ترکش گلوله خمپاره ي دشمن و در عمليات کربلاي 5 با فرمانده شهيد خود و دوستان همرزمش در بهشت رضا (ع) آرامشي بي پايان را تجربه مي کند.
ثمره ي زندگي خانواده گي اش، دو فرزند به نام روح اله و زينب است. زينب، پس از شهادت پدر به دنيا آمد. همسر حيين روايتگر زندگي پر افتخار است او. زندگي اي سراسر رنج و مبارزه و مسئوليت پذيري و فداکاري و مظلوميت.
منبع:دلتنگي،نوشته ي محمد شجاعي،نشر ستاره ها،مشهد-1386
خاطرات
محمد شجاعي:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
آفتاب روشن صبحگاهي بر بناي آرامگاه فردوسي، شاعر بلند آوازه ايراني مي تابد. جلسه قرآن صبح جمعه بر حسين و دوستان نوجوانش، چيز ديگري است، هم فال است و هم تماشا. آن ها کنار هم زير سايه ي درختان، روي موکت نشسته اند.
استاد جلسه، آقاي موسوي، آياتي از قرآن را مي خواند. پس از آن، رو به بچه ها مي کند و مي گويد:
موضوع آيات قرآن امروز جلسه ي ما، خداشناسي است. سوالي دارم، خوب فکر کنيد و بگوييد شما خداوند را چگونه مي شناسيد و به او ايمان مي آوريد؟
حسين به تخته سياه کنار خود خيره مي شود، جوانه ي گياهي از ميان سنگ روييده و سطح سنگ را سبز کرده است. برق شادي در چشمان او مي درخشد. دوستان ديگرش، هنوز در فکر يافتن جواب هستند. دست خود را براي جواب دادن بالا مي برد. استاد موسوي، لبخندي مي زند و مي گويد:
بچه ها! مثل اينکه حسين آقاي ما به جواب رسيده، بسم الله.
حسين به تخته سياه اشاره مي کند و مي گويد:
استاد! من از رويش گياه سبز، در دل اين سنگ تيره، به وجود خداوند پي مي برم.
استاد موسوي به تخته سياه نگاه مي کند و مي گويد:
آفرين حسين جان! يکي از بهترين راه هاي خدا شناسي، دقت در طبيعت خداست.
استاد موسوي، شاهنامه ي فردوسي را از روي ميز بر مي دارد. روي جلد آن، صحنه ي نبرد رستم و افراسياب نقاشي شده است.
صفحات آن را ورق مي زند و مي گويد:
شاعر بزرگ ما، فردوسي در اين دو بيت خود، با اين موضوع مهم ما را آشنا مي کند:
ز گرداننده خورشيد تا تيره خاک
همه گوهران آتش و آب و خاک
نوجواني
بعضي اتفاقات زندگي را هرگز فراموش نمي کنيم. هميشه در ذهن ما مي مانند. با آنها زندگي مي کنيم. گاه از ياد آوري آنها خوشحاليم و گاهي غمگين. من فاطمه، خواهر حسين جوانان هستم و چند سالي کوچکتر از او. در نوجواني همه در يک کارگاه قالي بافي کار مي کرديم. سري به آنها بزنيم و يک اتفاق مهم را ببينيم.
از پله هاي کارگاه قالي بافي پايين مي رويم. لطفا سرتان را پايين بگيريد، سقف آن خيلي کوتاه است. هر يک از ما پانزده نوجوان دختر و پسر که در اين کارگاه کار مي کنيم، بارها سرمان به اين سقف کوتاه خورده است. بالاخره آدم مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد. آن وقت بايد سر درد را تحمل کنيد و دم نزنيد. هر چند شما مجبور نيستيد صبح تا غروب، هر روز عمرتان وقت تان را توي کارگاه تلف کنيد. زانو درد و پا درد و نمي دانم هزار کوفت و زهر مار و درد بي درمان ديگر بگيريد. نمونه اش همين دوستم رقيه. کارش به خدا حرف ندارد! با نخ ابريشم تابلو – فرش آهو را مي بافد. بله! درست حدس زديد. همان که سرفه کشدار مي کند. آسم گرفته. در حرم امام رضا هميشه برايش دعا مي کنم.
بوي نم اذيتان مي کند؟ حق داريد به خدا! ما پوست مان کلفت تر از اين حرف هاست. حسين، آن جا، پاي دار قالي نشسته، با بدني تو پر و ورزشکاري و قدي متوسط. زودتر از من مي آيد.
اين کتاب! کتاب داستان راستان استاد مطهري است. حسين از جلسه ي قرآن حيابان عامل جايزه گرفته است. هر شب يک داستان آن را مي خوانم. صبح در کارگاه درباره ي آن صحبت مي کنيم. چند کتاب را اين طوري تمام کرده باشيم خوب است؟
من که حساب از دستم در رفته.
بزرگتر ها مي گويند دختر را چه به کتاب خواندن. از پس خانه داري و شست و شو و پخت و پز بر آيي، هنر کرده اي! کتاب خواندن پيش کش! سر و صداي کارگاه ناراحت تان کرده است؟ کلافه شديد؟ من گاهي اين صدا را در خواب هم مي شنوم. از خواب مي پرم، مي بينم در خانه ام، نفس راحتي مي کشم.
ديشب در خانه مان، با دختر خاله ام صحبت مي کرديم. گفتم ما در يک اتاق دوازده متري بدون فرش روي زمين زندگي مي کنيم، اما شغل مان قالب بافي است. او خنديد گفت:
خب، کوزه گر از کوزه شکسته آب مي خورد!
بعد از رفتن آن ها، کتاب داستان راستان را آورد و گفت:
داستان هشتاد و پنج را بخوان. صبح در کارگاه در موردش صحبت مي کنيم.
گفتيد اسم داستان؟ بله، اسم داستان شکايت از زندگي است.
اين حسين است که بسته ي ناهار را از دست من مي گرد. نخ ها را مرتب مي کنم و کتاب داستان راستان را روي نيمکت چوبي مي بيند و مي پرسد:
فاطمه، داستان را خواندي؟
بله خواندم. داستان مفصل بن قيس است. او زندگي سختي دارد، فقير و تنگدست است. در حضور امام صادق (ع) از مشکلات زندگي خود صحبت مي کند. از امام مي خواهد که براي او دعا کند تا از اين وضع خلاص شود. امام صادق مبلغي پول به او مي دهد.
مفصل مي گويد که براي گرفتن پول نيامده است. حضرت مي فرمايند:
بسيار خوب، دعا مي کنم. اما مهمتر از اين دها اين است که هرگز سختي هاي زندگي خود را براي ديگران بازگو نکني. آن ها تو را در نبرد زندگي، يک شکست خورده فرض مي کنند و در نظرشان کوچک مي شوي و شخصيت و احترامت از بين مي رود.
مي دانيد! کارهاي حسين روي حساب و کتاب است و هر يک حکمت و دليلي دارد. حتي اين خنده اي که الان صورتش را قشنگ تر از قبل کرده است. مطمئنم از ديشب حرف هاي من را شنيده و اين داستان را از روي قصد انتخاب کرده است.
مثل اينکه سر کله صاحب کار ما پيدا شد. بايد به کار مشغول شوم. هيچ کس متوجه آمدن شما نشد، بچه ها سرشان به کار خودشان گرم است.
من تصميم مهمي گرفته ام، از امروز ديگر مشکلات خود را با ديگران در ميان نخواهم گذاشت. راستي، موقع رفتن مواظب سقف کوتاه راه پله زير زمين باشيد. ما از بس که سرمان خورده، ديگر عادت کرده ايم. اين سقف انگار هر روز پايين تر مي آيد.
نذر
باز جويي سوم و آخر حسين بود. نگهبان توي اتاق باز جويي هلش داد. باز جو پشت به در نشسته بود و از پنجره باز، دود سيگارش را بيرون مي فرستاد. نگهبان، چکمه دوم خبردارش را محکم تر به هم کوبيد و صاف ايستاد. باز جو به عقب برگشت.
چشمش به حسين افتاد.
روي کبودي صورت حسين، لخته لخته خون ديد.
بنشين روي صندلي.
کاغذ سفيدي جلوي حسين گذاشت و گفت:
بنويس.
چي بنويسم؟!
همه چيز را.
حسين خودکار از دست او گرفت و نوشت:
من سرباز وظيفه، حسين جوانان، اعزامي از مشهد، جمعي لشکر 77 خراسان، فرزند قربان ساکن مشهد. جرمي مرتکب نشده ام.
باز جو سرش را روي کاغذ آورد. دود سيگارش رفت تو حلق حسين. کاغذ را قاپيد و مچاله کرد. چشمان گرد شده اش، کاسه اي از خون بود. فرياد کشيد:
ما را مسخره کردي؟! اين چرات و پرت ها چيه مي نويسي؟ ما همه چيز را مي دانيم خوب است اعتراف کني.
حسين دود سيگار را با دست کنار زد و گفت:
اگر مي دانيد، پس چه اصراري داريد بنويسم؟! من کاري نکرده ام که اعتراف کنم. فقط توي ميدان شاه، از فرمان و دستور مافوقم سر پيچي کردم و به روي مردم اسلحه نکشيدم. همين! تو اين مدت هم به اندازه کافي بلا سرم آورديد. جاي سالمي توي بدنم نمانده. من چيزي ندارم بنويسم.
باز جو آستين پيراهن خود را بالا زده بود. دور صندلي حسين چرخي زد و ايستاد. دست بر پشتي صندلي داشت و در کوش حسين فرياد کشيد:
خفه شو. جرمت فقط سر پيچي از مافوق نيست. اقدام عليه امنيت ملي است. گنده تر از تو را به حرف مي آورم. اعلاميه ها را تو پادگان چه کسي شب ها مي ريخت تو آسايشگاه ها؟ فکر کردي با خر طرفي؟!
باز جو از جيب پيراهن پاکت سيگارش را بيرون آورد. سيگاري با آتش سيگارش روشن کرد. پاکت سيگار را روي ميز پرت کرد و گفت:
رد تو را تا جلسه ي قرآن خيابان عامل گرفتيم. اعلاميه ها را از آنها مي گيري؟
بازجو به صورت حسين زل زد. حسين خونسرد در چشم هاي بازجو نگاه کرد و گفت:
از ده يازده سالگي من به آن جلسه مي روم. قرآن و دعاي ندبه مي خوانيم. کسي هم دست من اعلاميه اي چيزي نداده. روحم از اين چيز ها خبر ندارد.
باز جو رو به روي حسين نشست و دود سيگارش را به بالا گرفت و گفت:
ببين پسر! نوجواني، آينده داري، زندگي ات را خراب نکن. با من راه بيايي، برايت بهتر است.
حسين به لرزش دست هاي باز جو نگاه کرد. مي دانست لحن دوستانه ي او، آرامش قبل از توفان است. به حماقت باز جو در دل خنديد و گفت:
من حرفي ندارم که بزنم.
اعلي حضرت دروازه هاي تمدن را به روي امثال تو باز کرده!
شما ظرفيت نداريد! حالا مثل بچه آدم، اين ورق را بگير و همه چيز را بنويس، از سير تا پياز.
کاغذ و خودکار را به طرف حسين پرت کرد. حسين چشم در چشم او داشت و به دقايق بعد فکر مي کرد.
بازجو خود را جلوتر کشيد و سيلي محکمي زير گوش او خواباند. حسين از صندلي با سر بر زمين افتاد و خون بيني او موزاييک کف اتاق را قرمز کرد.
حسين نگران خواهرش فاطمه بود. نکند او را با اعلاميه ها گرفته باشند؟ اما اگر اين طور بود، نيازي به اعتراف ما نداشتند. در پادگان کسي نمي دانست که کار، کار اوست. به سايه اش هم اطمينان نداشت. اعلاميه ها را تنهايي پخش مي کرد. سر گروهبان پادگان، بچه محل او بود. فکر کرد قضيه جلسه ي قرآن زير سر اوست.
گفته اند سنگي مي اندازيم، شايد گرفت. نبايد لو مي رفت. خون راه تنفس او را گرفته بود. به سختي نفس مي کشيد و با دست، خون صورت را پاک کرد و به زمين نشست.
بازجو، بالاي سر او ايستاد. برگ باز جوي را پر کرده بود. رو به در، فرياد کشيد:
نگهبان: در آهني اتاق بازجويي باز شد. باز جو، برگه ها را دست نگهبان داد و گفت:
ببريدش رکن دو پادگان. از اول هم مي دانستم اين بچه دهاتي جنم اين کار را ندارد. با شش ماه اضافه خدمت، ياد مي گيرد تا ديگر از دستور مافوقش سر پيچي نکند!
حسين به نذرش فکر کرد، نذر کرده بود که اگر ماجرا به خير بگذرد، قرآن را ختم کند. روزهاي سربازي، بهترين فرصت براي اين کار بود.
ترور حسين
صبح زود، تفنگ را برداشت و روي پشت بام آسايشگاه شماره ي دو رفت. پادگان در خواب سخت فرو رفته بود، به سختي روزهايي که آن را پشت سر گذاشته بود. پادگان، همسايه شرکت ايران خودرو بود و پيکان هاي صفر کيلومتر، کنار هم با انعکاس اولين پرتوهاي نور خورشيد، به صبح سلام مي گفتند.
شب تا صبح بيدار ماند و به تصميم خود فکر کرد. بهترين جا براي اجراي نقشه اش، پشت بام آسايشگاه خودشان بود، درست رو به روي ميدان صبحگاه پادگان، سخنران مراسم پايان دوره، ريئس جمهور بني صدر بود. پادگان با شنيدن اين خبر، از ديروز به تکاپو افتاده و شکل ديگري به خود گرفته بود. استوار جهان شاهي سر از پا نمي شناخت. شام، چلو کباب با ماست و نوشابه بود.
غذايي که پادگان تا آن روز به خود نديده بود. حسين لب به غذا نزد. بغض آسمان شب دهم، با باران تندي بر در و ديوار پادگان ريخت. نسيم با خود هواي مرطوبي را به درون آسايشگاه آورد.
حسين شش فشنگ برنو را يکي يکي کنار هم روي پشت بام چيد. هفتمي در جان لوله جا خوش کرده و منتظر شليک بود. دراز کشيد، نم سقف را بر تن خود حس کرد. فکري آزارش مي داد. ترور بني صدر. مطمئن بود جان سالم به در نمي برد. در قيد و بند بلايي که بر سرش مي آمد، نبود. شليک او بايد دقيق باشد و الا اصلا امکان شليک ديگر، به نظزش غير ممکن مي آمد.
سر نوشت جنگ را از سر نوشت خودش مهمتر مي دانست. هر روز خبر هاي نگران کننده از جبهه هاي جنگ مي شنيد. کينه اي او را با خود به خرمشهر مي برد. شهري که پس از 34 روز مقاومت، با سقوط خود زير چکمه هاي سربازان عراقي، خاطرات پايداري مردمش را در خود دفن کرد.
غرش ناگهاني هواپيماهاي عراقي سکوت پادگان را شکست. هواپيماها جيغ کشان و شيرجه زنان پايين آمدند. صداي انفجار بمب هاي شان نشست در گوش حسين.
تيربارهاي ضد هوايي پادگان، پس از غافلگيري، بي هدف سايه ي هواپيما ها را نشانه گرفتند. خرده شيشه هاي شکسته پنجره هاي آسايشگاه بر زمين ريخت. بسيجي ها با لباس غير نظامي، از آسايشگاه بيرون آمدند. چند نفر، مجروحي را بر روي پتو، کشان کشان به طرف بهداري پادگان بردند. ترکش هاي تيز و برنده شيشه، جاي جاي تنش را بريده بود.
حسين در گوش هايش احساس سنگيني مي کرد. باد، دود سياهي را با خود به پادگان مي آورد و چتر کبودي بر سر پادگان گرفت. لايه ي سياه رنگ دوده، بر سر و صورت حسين نشست.
تفنگ برنو را در دست گرفت و فشنگ ها را در جيب شلوارش ريخت. از ديوار پشت آسايشگاه پايين آمد. صداي استوار جهانشاهي، از بلندگوي در پادگان پيچيد:
همه با لباس نظامي و تجهيزات کامل، در ميدان صبحگاه به خط شويد. ماشين ها براي اعزام به جبهه آماده اند.
حسين وارد آسايشگاه شد. آسايشگاه مثل پايگاه شبيخون خورده، در هم و بر هم بود. حاج حيدر، پيرمرد روستايي شيرازي با ديدن حسين گفت:
سحر خيز شدي؟! گفتم نکند رفتي تنهايي پدر صدام را در بياوري. ديشب تا صبح حواسم به ات بود. پلک روي پلک نگذاشتي.
حتما از خوشحالي رفتم به جبهه مثل من خواب به چشم هايت نيامد.
مصطفي شيشه عينکش را تميز کرد. روي چشم گذاشت و با نگاهي به سراپاي حسين گفت:
نه بابا! رفته شکار تا اين صبحانه آخر را چرب و نرم بخوريم.
حسين تفنگ برنو را روي تخت خود گذاشت و گفت:
عراقي ها، اشتباهي ايران خودرو را زدند.
صداي استوار جهان شاهي، گوش فلک را در بلندگو کر مي کرد:
پادگان، هر چه سريع تر به خط.
حاج حيدر، بند پوتين خود را محکم تر کرد و گفت:
روز آخري هم نمي خواهد دست از سر کچل ما بردارد؟! يکي نيست به اش بگويد برو مثل هر روز پيکان جوانان را واکس بزن، تو را چه به جنگ؟
مصطفي کتاب هاي تربيت معلم خود را در ساک گذاشت و گفت:
اگر اين با ما بيايد جبهه، من اين را مي تراشم.
دست بر ريش يکدست سياهش کشيد.
حسين دو طرف ساک او را گرفت تا زيپ کاملا بسته شود. دسته ي ساک را در دست او گذاشت و گفت:
مثلا آمديم آموزش نظامي! نه رزم شبانه اي، نه آموزش اسلحه و مهماتي. نه ميدان تيري و نه رزم انفرادي و غذا شان را هم که جلوي...
بقيه حرفش را خورد. حاج حيدر رو به روي حسين نشست و گفت:
ما رو بگو که کشاورزي و زندگي را به هواي جنگ ول کرديم و آمديم. فقط قدم رو، طبل بزرگ زير پاي چپ. تو جبهه اين چيزها به چه درد مي خورد؟ آنجا فقط آتش و تير و ترکش و خون و دود است.
مصطفي پتو ها را تا کرد و گفت:
ما فقط به خاطر تکليف اين جا مانده ايم. آن وقت اين ها با ما...
حسين حرفش را قطع کرد و گفت:
مصطفي جان!
اشتباه نکن. از کسي که يک عمر پا جفت کرده و دست بالابرده، انتظاري نيست. مشکل بزگتر از اين حرف هاست. اين يک محور کوچک است. مگر فرمانده پادگان نگفت. مسئول مستقيم آموزش دفاع غير نظامي ارتش بني صدر است. مشکل اصلي شخص ايشان است. اما آفتاب بالاخره پشت ابر نمي ماند و يکروز دست اين بابا رو مي شود! فقط خدا کند دير نشده باشد.
حاج حيدر و مصطفي به عکس بني صدر بر ديوار آسايشگاه نگاه کردند. مصطفي عکس را از ديوار کند و تصوير بني صدر را محکم در پنجه ي دست فشرد کناري پرت کرد.
صداي شکستن شيشه هاي خرد شده، زير پوتين هاي نظامي به گوش مي رسيد. چند نفر اصفهاني که همشهري مجروح خود را به بهداري برده بودند، برگشتند و رفتند سر وسايل شان.
صداي استوار جهان شاهي، گوشخراش تر از قبل، ريخت تو آسايشگاه:
پادگان به خط!
حاج حيدر رو به آنها گفت:
بجنبيد تا قبض روح نشديد!
صداي خود را پايين آورد و گفت:
والله با اين اوضاع و احوال، به صدام بايد حق داد که خواب فتح يک هفته ي ايران را مي بيند.
در ميدان صبحگاه، سيصد نفر بسيجي، به ستون در ده رديف ايستادند. صداي آژير ماشين هاي آتش نشاني هم مانع رسيدن صداي استوار جهان شاهي به آن ها نبود.
حسين در اتوبوس روي صندلي نشست. به روز اول ورودشان به پادگان فکر کرد، 1800 بسيجي براي نبرد با دشمن بعثي به اين جا آمدند. امروز 1500 نفر جايشان خالي بود و سر کار و زندگيشان رفتند. پوست کلفت هايي مثل او ماندند. تمام بار گناه رفتن آن ها، بر دوش رييس جمهور سنگيني مي کرد.
تفنگ برنو را محکم در دست گرفت و به کار ناموفق خود فکر کرد و با خود گفت:
بالاخره دشمن، دشمن است. اگر جنگيدن را از دشمن داخلي در پادگان نياموختيم در ميدان نبرد با دشمن بعثي خواهيم آموخت.
دلتنگي
صداي پاتک، پاتک بچه ها در سراسر خاکريز مي پيچد. حسين جوانان، فرمانده گروهان ما، از سنگر ديده باني پايين مي آيد و فرياد مي کشد:
هر کي برود سر جاي خودش. آرپي جي زن ها، روي خاکريز سر جاهايشان قرار مي گيرند. تا نگفتم کسي شليک نکند!
من گوشم بدهکار نيست. سر را از خاکريز بالا مي برم. يا حضرت عباس! تو دشت رو به روي خاکريز، تانک هاي عراقي کنار هم رديف شده اند و لشگري از تانک قصد حمله دارند. با خود مي گويم:
چرا صبح به اين زودي؟
حتما عمو صدام سحر خيز شده تا کامروا باشد. کمک آرپي جي زن مجتبي هستم. گلوله هاي آرپي جي. را در بغل مي گيرم و روي سينه ي خاکريز مي گذارم و مي گويم:
بچه ها، شلوغ نکنيد! آسياب به نوبت. عمو صدام هواي همه تان را دارد! به هر کدام يک تانک نقلي مي رسد.
امبولانس خط را صبح زود با خمپاره زده اند. حسين جوانان با آن ور مي رود. اما روشن نمي شود. مي آيد بالاي خاکريز و مي گويد:
بچه ها، بايد مردانه مقاومت کنيم. به هيچ قيمتي از خاکريز عقب نمي رويم. نبايد زحمت ديشب ما و خون شهدا هدر برود. عراقي ها مي خواهند افتضاح شان را جبران کنند اما کور خوانده اند.
مجتبي، دست مشت کرده اش را بالا مي برد و با صداي بلند تکبير مي گويد: صداي الله اکبر بچه ها، در دشت مي پيچد. دوباره بالاي خاکريز سرک مي کشم. تانک هاي عراقي با خاکريز ما فاصله زيادي ندارند. مجتبي قبضه ي آرپي جي را آماده مي کند. طوري به سر و رويش دست مي کشد که انگار عزيزترين کس اوست. دست شليک او حرف ندارد. تا ديشب مرتضي، برادرش، کمکي او بود. جلوي سنگر کمين، عراقي ها با دوشکا زدنش و حسين جوانان، به مصطفي اصرار کرد برگردد عقب. اما ماند و من هم کمکي او شدم. او به شوخي مي گويد:
فکر نکني کم الکي است ها، اين افتخار نصيب هر کسي نمي شود که کمکي من باشد.
فکري کرده ام که مرتضي الان قدم زنان در بهشت به ريش من مي خندد. آرپي جي زن را از دست مجتبي مي گيرم و مي گويم:
آن قدر نرخ را نبر بالا، چي از جان آرپي جي زن مي خواهي؟
پشت به خاکريز مي کنم. به راهي که ديشب آمده ايم، نگاه مي کنم. پسر 20 کيلومتر مسافت کم نيست! پياده روي زير آتش، با تجهيزات کامل، رو به دشمن. دشمني که بد جوري هوايش را دارد و هر کدام سلاح پيشرفته در اختيارش مي گذارند. ما چي؟
فقط کلاش و آرپي جي. ياد تکيه کلام حسين جوانان افتادم:
مهمترين سلاح ما ايمان به خداست. ما براي خدا مي جنگيم، چه بکشيم، چه کشته شويم، پيروزيم.
اين حرف را بارها در حسينيه ي گروهان گفته است.
از دور دست گرد و خاک به هوا مي رود. دو تانک غنيمتي ديشب به طرف خاکريز ما مي آيند. عراقي ها صداي تانک را مي شنوند. گلوله و خمپاره بر سرمان مي ريزند، آتش تهيه قبل از پاتک دو تانک غنيمتي رو به روي خاکريز مي ايستند. در دل مي گويم نامردها، چند نفر به دو نفر؟! تانک ها به جان هم خواهند افتاد.
گلوله هاي خمپاره عراقي، او را دقيق نمي زدند، پرت و پلا و اين ور و آن ور مي رفتند. اما حالا انگار گراي دقيق را به دست آورده باشند، درست پشت خاکريز مي ريزند. گلوله خمپاره اي روي سنگر ديده باني مي خورد. سنگري که سقف آن آسمان خداست. مثل بقيه سنگر ها فرصت نکرده ايم سقفي رويش بزنيم. حسين جوانان امدادگر را صدا مي زند. با کمک او، خميد ديده بان را پايين خاکريز مي آورند. خمپاره نصف سر و صورتش را برده است. مغزش پاشيده روي پيراهنش و با خون يکي شده. تکان نمي خورد. به پايين نرسيده، همان جا تمام کرده است. خميد اولين شهيد پاتک امروز عراقي ها است و حسين جوانان، کلاش قنداق تاشو را روي شانه انداخته است و به سمت سنگر ضد تانک مي رود. دو تا موشک ضد تانک ما منتظرند تا تانک ها در تير رس شان بيايند. يکي از آنها کاملا آماده شليک است. خمپاره اي کنار حسين جوانان به زمين مي افتد. او دراز کش مي شود.
با اشاره ي مجتبي، بالاي سرش مي روم. ترکش به بازوي چپ او خورده است. خون از شکاف دستش بيرون مي زند. آرنج دست او شکسته و برگشته عقب. با چفيه اش بالاي بازويش را مي بندم. او به ترکشي که به قنداق کلاش خورده نگاه مي کند و مي گويد:
پاشو برو سينه خاکريز. من چيزيم نيست. به راننده ي لودر بگو قطعي خاکريز را پر کند.
لودر شروع به کار مي کند و گرد و خاک زيادي به هوا مي فرستد.
تانک هاي عراقي به سمتش شليک مي کنند. گلوله مستقيم تانکي به لودر مي خورد، اما منفجر نمي شود. لودر از کار افتاده و صداي موتورش خاموش مي شود. راننده ي لودر، از بالاي آن، خود را پايين مي اندازد. سريع مي دوم طرفش. ترکش نخورده و جايي از بدنش خوني نيست. حسين جوانان همراه امداد گر مي رسد و مي گويد:
موجي شده.
راننده لودر، مثل مار گزيده ها به خود مي پيچد. رعشه اي به تمام تنش مي افتد. امداد گر آمپولي را از کوله پشتي اش در مي آورد و به او مي زند. کنار خاکريز، آرام دراز کش مي کنيم.
تانک هاي عراقي لودر بيچاره را به رگبار مي بندند، شده سيبل آنها. حسين جوانان فرياد مي زند:
کسي دور و بر لودر نپلکد، ازش فاصله بگيريد.
گلوله هاي خمپاره کمتر شده اند. تانک ها با مانور آتش روي لودر، به سمت خاکريز ما حرکت مي کنند سرم را از خاکريز بالا مي برم. چند عراقي، پشت تانک ها، جا به جا مي شوند. تانک هاي جلويي، لوله ي خود را با زاويه به آسمان مي گيرند و از دعاي خيرشان ما را بي نصيب نمي گذارند و بعد، باران توپ و خمپاره سر ما سرازير مي شود.
تانک ها لحظه به لحظه نزديک تر مي شوند. سينه ي خاکريز ما را هدف گرفته اند و خاکريز را روي هوا غربال مي کنند. چند جاي خاکريز شکاف بر مي دارد. هر دقيقه، ده گلوله تانک به سمت ما خيز بر مي دارد. حسين هنوز دستور شليک نداده است.
عرق بر سر و صورتم، گل کرده و آفتاب مستقيم با تمام توان خود ما را مي سوزاند. مصطفي مي گويد:
ثانيه شماري مي کني براي زدن تانک ها.
نه بابا! مي خواستم ببينم تو هر دقيقه، چند گلوله شليک مي کنند. شمردم، شد ده تا.
چرا ده تا؟
پس چند تا؟
هيچي!
هر دو خنديديم. حسين، يکي از تانک ها را روي سکوي شليک مي فرستد. يکي از تانک هاي عراقي را مي زند. صداي تکبير ما در طول خاکريز طنين انداز مي شود.
تانک دوم روي سکوي شليک مي رود. گلوله اش جلوي تانک ديگر عراقي زمين مي خورد و تانک عراقي مي ايستد. خدمه ي آن از تانک بيرون مي آيند و رضا، تک تير انداز ما، يکي شان را مي زند دو نفر ديگر، پشت بقيه تانک ها پناه مي گيرند.
تانک سوم عراقي با موشک ماليوتکا منفجر مي شود. آتش آن به هوا بلند مي شود و يکي از تانک هاي ما روي سکوي شليک مي رود. گلوله ي تانک عراقي آن را به انبار مهماتي از آتش تبديل مي کند.
دود سياه آن با آتش به آسمان زبانه مي کشد. دريچه ي بالاي تانک باز مي شود دو نفر بيرون مي آيند. نفر سوم با تانک مي سوزد.
تانک چهارم عراقي با گلوله ي تانک خودي از کار مي افتد. ما نشسته ايم سينه خاکريز و نبرد تانک ها را مي بينيم ناگهان افسار تانک هاي وحشي عراقي رها مي شود و به طرف خاکريز هجوم مي آورند. چند گلوله آرپي جي، از خاکريز شليک مي شود. ما هنوز منتظر دستور فرمانده هستيم. حسين جوانان فرياد مي زند:
نزنيد! هم گلوله ها هدر مي رود و هم تانک هاي عراقي جاي تان را پيدا مي کنند و مي زنند. بگذاريد بيايند جلوتر. بعد از هر شليک هم جاي خودتان را عوض کنيد، از يک نقطه نزنيد.
دود اگزوز تانک هاي عراقي دشت را رنگي سياه مي پوشاند.
حسين، شده آچار فرانسه ي خط. آرپي جي مي زند، گلوله مي رساند، تيراندازي مي کند. مجروح مي بندد، شهيد جا به جا مي کند و دستور مي دهد.
سر جعبه ي مهمات مي روم. بيست گلوله آرپي جي بيشتر نداريم. به فرمانده مي گويم پانزده تانک عراقي نعره کشان به سمت ما شليک مي کنند. حسين بيسيم در دست، با لشکر صحبت مي کند.
به من ربطي ندارد ها! ما مهمات مي خواهيم. هر طوري هست، برسانيد. بچه ها دارند تلف مي شوند، يک عالمه شهيد و مجروح داريم. نيروي کمکي پس کي مي رسد؟
تانک هاي عراقي نزديک شده اند. مي خواهند خاکريز را دور بزنند. مجتبي، آرپي جي را آماده ي شليک مي کند. بلند مي شود. دست بر ماشه مي گذارد. تير بار تانک سر و صورت او را مي زند. از روي خاکريز در حال افتادن است. او را مي گيرم. تحمل سنگيني اش برايم مشکل است. با هم روي زمين مي غلتيم. تمام لباس او غرق در خون است. دست و صورتم را مانده ام با چي پاک کنم.
سربازهاي عراقي از پشت تانک ها تير مي اندازند. چيزي به سقوط خاکريز باقي نمانده. ما فقط پنج نفره از آنها دفاع مي کنيم.
دستي بر شانه ام مي نشيند. بر مي گردم. نيروهاي کمکي از راه رسيده اند. از خاکريز پايين مي آيم. خسته و کوفته و در مانده ام.
بالاي سر مجتبي مي روم. گلوله ي تانک در کنارم به زمين مي خورد.
دراز کش مي شوم. موج انفجار من را به سينه ي خاکريز مي کشد.
از بهداري لشکر با حسين جوانان بيرون مي زنيم. دست شکسته ي او را نمي توانند گچ بگيرند، بيست و پنج بخيه خورده و سوخته و آويزان است. در بهداري شنيدم خط ثبت شده.
به خط بر مي گرديم اما دکتر ها نسخه ي ديگري براي ما پيچيدند:
بستري شدن و استراحت.
غروب دلگيري در راه است و دلمان بدجوري براي بچه ها تنگ شده، به خصوص شهدا.
حضور
سلام حاج تقي. خدا قوت.
سلام حسين اقاي خودمان. .. صفا آوردي.
حسين خنکاي آب نهر روستا را با زبان و دهان برد. آب پاش پر از آب را به حاج تقي داد. سر و صداي مرغ و خروس ها کنار نهر آب، سکوت صبحگاهي روستا را بر هم مي زند. حاج تقي آب پاش را کنار در مسجد گذاشت. دستي بر ريش يک دست سفيدش کشيد و با شانه ي کوچک پلاستيکي آن را مرتب کرد و گفت:
از جبهه و جنگ چه خبر؟ يقين براي تشييع جنازه ي پسر حاج رحمان آمدي.
حسين، بوي نم خاک کف حياط مسجد را به سينه کشيد و گفت:
آره. صبح زود آفتاب نزده، بعد از نماز صبح راه مي افتم. بايد برگردم جبهه. خدا رحمتش کند، بعد از چند ماه تفخص، استخوانهاي شهيد را پيدا کردند.
حاج آقا، خاک علم و کتل هاي مسجد را با دستمال خيس گرفت و گفت:
حسين جان! تو که دستت هنوز تو گچه و آن طوري که شنيدم، تير تو سرت جا خوش کرده. با اين حال و روز، مي خواهي راهي بشوي؟
علم و کتل ها، حسين را به سالهاي کودکي اش بردند. بارها در ماه محرم و عزاداري ها، دست هاي کوچک خود؛ آن ها را در آغوش گرفته و سنگيني شان را به عشق امام حسين (ع) تحمل کرده بود. حاج تقي دستي بر شانه ي حسين گذاشت و گفت:
مي دانم... اين جا هم که هستي، دل و جانت آن جاست. حالا کي پلوي صدام را مي خوريم؟
ان شا الله به همين زودي ها! ما که از پس او بر نيامديم، بلکه شما بياييد و کار را تمام کنيد.
حاج تقي، علم و کتل را جلوي در مسجد کشاند و گفت:
من که حرفي ندارم. حريف لشگر عهد و عيال نيستم.
خدمتي که شما به خانه ي خدا مي کنيد، ثواب بسياري دارد. آن هم بي هيچ مزد و چشم داشتي...
خدا بايد به مال و جان و عمر ما برکت بدهد... دستت درد نکند، همين جا بگذارد.
حسين کتل ها را به ديوار مسجد تکيه داد و گفت:
امسال روستا با اين همه سبزه با صفا شده.
حاج تقي آهي از سينه کشيد و گفت:
چه صفايي حسين جان!؟ آبي که بلاي جان ما شده.
خير ان شا الله! مگر خبري شده؟
آره بابا جان! مردم بالا دست، جلوي آب را مي گيرند... کار بيخ پيدا کرده. اختلاف به خانواده شهيد هم کشيده شده. پدر همسر شهيد اجازه نداده برود به خانه ي پدري شهيد سري بزند. عقد کرده ي شهيد بوده... دختره از اهالي پايين روستاست.
آفتاب بر درختان کنار قبرستان روستا مي تابيد. نسيم پاييز، برگ زرد درختان را بر زمين مي ريخت. قبر کوچک شهيد، کنار مزار شهداي روستا آماده بود. جمعيت زير آفتاب منتظر ايستاده بودند.
راهي باز شد و حاج رحمان آمد سر قبر پسرش. وستا قربان، بن و تعزيه گردان روستا، با صدايي گرفته پشت بلندگوي دستي گفت:
براي شادي روح شهداي اسلام صلوات.
صداي صلوات جمعيت در قبرستان پيچيد. حسين جوانان بلندگو را از دست او گرفت و با صدايي بلند گفت:
هم ولايتي ها. .. خواهش مي کنم توجه کنيد. ... من از پدر بزرگوار شهيد جداگانه خواهش مي کنم، همين طور که حاج رحمان. همسر شهيد حق دارد براي آخرين بار با او وداع کند. بعد از ماه ها چشم انتظاري. .. ما مسلمانيم... کينه و دشمني درخت ايمان را در وجود انسان مي خشکاند.
چند زن روستايي، همسر شهيد را بالاي قبر او آوردند. او چفيه سفيدي را که شهيد در آن پيچيده شده بود، باز کرد. استخوان هاي پاي شهيد را بالا آورد و بوسيد. جمجمه ي شهيد را در بغل گرفت و بر زمين افتاد.
صداي شيون، تنها صدايي بود که در قبرستان شنيده مي شد. آن روز صميمت و دوستي به روستا برگشت. آرامشي به برکت حضور شهيد حسين در روستا.
جبهه خانه من است.
جهنمي از آتش و دود و گلوله بر پا بود و تو دلم ترس و هراس.
گردان ما، دومين گرداني بود که به خط مي زد. توي ستون، با تجهيزات کامل، قدم به قدم پيش مي رفتيم. با قدم هايي تمرين کرده و تنظيم شده، تا عقب نيفتيم و نظم ستون بر هم نخورد. قبل از ما، لشکر عاشورا به خط زده بود.
توي کانال، به ميدان مين رسيديم. جنازه بچه هاي تخريب لشکر عاشورا را روي زمين ديدم و گپ کردم. نگاهي به پاهايم انداختم. خود به خود مي لرزيدند. هر آيه از حفط بلد بودم، خواندم.
با التماس، همراه گردان شدم. مکافاتي کشيدم. مگر اجازه ميدادند بيايم! آخر سر هم با وساطت حسين جوانان راهي خط شدم. داشت آبرو ريزي مي شد و خيط مي کاشتم. توي معبر، پايم به زمين چسبيد، ميخ کوب. تاريک روشن نور منور، ديدم دستي پايم را سفت گرفته و ول نمي کند. برق نگاه چشم هاي ماتمش، انگار تمام آتش دور و بر را در دلم ريخت.
اوستاي مکانيک من تو مشهد ترک طرف هاي قوچان. دست و پا شکسته از ترکي يک چيزهايي حالي ام شد. اما از حرف هايش فقط اخوي و الله را فهميدم. تو ذهنم دنبال رابطه اي بين آنها مي گشتم. مين ها ي عراقي، بدجوري موتورش را پايين آورده بودند و بايد بکسل مي شد. از ستون عقب افتاده بودم. بايد خودم را مي رساندم. گفتم:
شرمنده برادر. .. خدا نگهدارت!
پايم را به زور از چنگش خلاص کردم. هوا را توي ريه ها دادم بيرون و با عجله خود را به ستون گردان رساندم. تو دلم از اين که نرفتم دسته تخريب، به خود ايوالله گفتم. کمک آرپي جي زن دسته بودم. بايد يک جوري از اين ترس لعنتي رها مي شدم و حالا به فرمانده ها حق مي دادم. بي خيال من باشند. خودم را لعنت مي کردم.
يک لحظه از خودم بدم آمد. مثل وقت هايي که اوست، هفت لا پناه با مشتري ها تا مي کرد و من خفه خون مي گرفتم چيزي نمي گفتم.
يک جورهايي خودم را شريک جرمش حساب مي کردم.
با صداي سوت خمپاره، زمين گير شديم. گلوله خمپاره عقب تر از ما زمين خورد و برگشتم. وسط ستون خورده بود. صداي يا حسين و يا زهراي بچه ها با صداي شليک گلوله يکي شد. فرمانده ي ما، حسين جوانان، دستور حرکت داد. فرصت ايستادن نبود. بايد جلو مي رفتيم. دستي بر شانه ام زد و گفت:
سريع تر. ...
برگشت عقب ستون، جايي که خمپاره زمين را شکافته بود. پا شل کردم. گفتم نکند از ترس من بوي برده باشد. به مجروح ها که رسيد، با گوشي بيسيم شروع به صحبت کرد.
آخر اولي هستم... چيزي به دومي نمانده... چند پرنده پر زدند آسمان... بال و پر چند تايي شکسته.
جلو را نگاه کردم. صد متري پيچ کانال بوديم و جلو دار ستون، فرمانده گردان ما، برونسي بود. گرداني که خوره ي جان عراقي ها بود و بعد ها فهميدم خيلي از بچه هاي مشهد آرزو دارند تو اين گردان باشند. چند بار از راديو عراق شنيدم، اسم فرمانده ما را اشتباهي بروس لي صدا مي زدند. گفتم حتما عشق فيلم هستند. من صفر کيلومتر بودم، اتفاقي و شانسي تو اين گردان افتادم.
نزديک سر کانال رسيدم. ستون ايستاد. حسين جوانان گوشي بيسيم را به برونسي داد. کمي جلوتر، يک نفر با لباس بسيجي و چفيه بر گردن، اشاره کرد برويم داخل کانال بعدي. يک دفعه غيبش زد. حسين جوانان ستون را نگه داشت و اجازه نداد کسي حرکت کند. از ديواره ي کانال، آهسته جلو رفت. نارنجکي را کشيد و داخل کانال دوم انداخت. باران رگبار دوشکا ريخت تو کانال ما. يک گلوله آرپي جي کمانه کرد. به ديواره ي دهانه کانال و در جا منفجر شد. حسين جوانان عقب برگشت و گفت:
منافقين بودند. ... تير بار چي و آرپي جي زن بيايند جلو.
سعيد، تير بار چي جلو مي رفت. کانال مقابل را به رگبار بست و پشت سر آرپي جي زن راه افتادم. ضامن را کشيد و نيم خيز شليک کرد.
آتش دهانه ي آرپي جي نزديک بود صورتم را بي ريخت کند.
فرمانده گردان، برونسي، نردباني را به ديوار کانال تکيه داد. گردن راست کردم تا نوک کانال را ببينم. برونسي بالاي نردبان ايستاد. با دوربين ديد در شب جلو را مي ديد. کلاش قنداق تاشو را با دست ديگرش گرفته بود. چند پله پايين آمد. گوشي بيسيم را از حسين جوانان گرفت و با قرارگاه تماس گرفت.
برونسي يا علي گفت و از پله ي نردبان بالا رفت. حسين جوانان بعد از او، گردان را به بالاي کانال فرستاد. منوري روشن شد.
خوابيدم زمين. حسين جوانان جلوي ستون بود و معبر را مثل کف دست مي شناخت. سه شب پشت سر هم آمده بود شناسايي. پايم دوباره چسبيد زمين. معبر يک متر بود و کنارش سيم خاردار هاي حلقوي عراقي ها. نشسته، پاچه ي شلوار را از سيم خار دار آزاد کردم.
منور پشت منور روشن مي شد. تو معبر دراز کش شديم. يک مشت خاک تو گلوم رفت. به سنگر کمين عراقي ها رسيديم. حسين جوانان، ستون را نگه داشت. خودش سينه خيز جلو رفت. به دهانه ي سنگر کمين رسيد. ضامن نارنجک را کشيد و از دهانه ي سنگر انداخت تو. تير بارهاي عراقي، جلوي ما را به رگبار بستند.
برونسي بلند شد و دستور حمله داد. حسين جوانان به من و مصطفي گفت:
آرپي جي زن، سنگر دوشکا را بزن.
مصطفي روي زمين زانوي خود نشست. آتش دهانه ي تيربار در تير رس ما بود. اولين شليک به هدف نخورد و با شليک دوم تو، سنگر دوشکا روي هوا رفت.
قرآن را در مکتب خانه روستا فرا مي گيرد. سال سوم ابتدايي را در مدرسه روستا – بي بي جان آريا – مي خواند و پس از آن، کلاس درس او، کار گاه قالي بافي است. خيلي زود با چهره ي فقر آشنا مي شود.
در نوجواني، همراه خانواده از چناران به مشهد مي آيد. روزها در کارگاه قالي بافي مي کند و شبها در مدرسه ي شبانه درس مي خواند. سه تومان مزد روزانه اش، صرف تحصيل او و کمک خرج خانواده است.
مهمترين اتفاق زندگي حسين نوجوان، رفتن به جلسه ي قرآن خيابان عامل است. دوستان نوجوان هم محل، او را با اين جلسه ها آشنا مي کنند. دوستاني که در سال هاي جنگ همرزم و همسنگر او هستند. او در طول هفته، همزمان با کار و درس، هوش و حواسش به اين جلسه است.
دوران خدمت سربازي او، همزمان با اوج گيري نهضت اسلامي مردم کشورش عليه حکومت ظالمانه ي پهلوي است. او از سالهاي نوجواني و در جلسات قرآن، با رهبر انقلاب آشنا شده است. اکنون با پخش تصاوير امام خميني (ره) و اعلاميه هاي رهبرش، در صف اول مبارزه قرار مي گيرد. به اين بهانه، دستگير و بازجويي و شکنجه مي شود.
با پيروزي انقلاب، وارد بسيج مي شود. سپس به عضويت رسمي سپاه پاسداران بجنورد در مي آيد. در سالهاي آغازين پيروزي انقلاب، در مبارزه با گروه هاي مخالف، حضوري فعال دارد.
با آغاز جنگ تحميلي، روانه ي جبهه مي شود. اولين مسئوليت از فرماندهي دسته ي يکم از گروهان شهيد بهشتي تيپ 21 امام رضا (ع) است. با شرکت در عمليات يازده بار مجروح مي شود.
آخرين مسئوليت وي جانشين محور لشگر 5 نصر است. در دوران مجروحيت، در قرارگاه عملياتي ثامن الائمه (ع) سپاه پاسداران در شرق کشور و در تربت حيدريه فعال است. در مبارزه با اشرار و قاچاقچيان و ضد انقلاب در مرزهاي شرقي کشور (پاکستان و افغانستان) حضور دارد. در شناسايي و برآورد مناطق مرزي و تهيه کلک و دستور العمل و عکس برداري، با بدني مجروح شرکت مي کند.
حسين جوان معتقد است که سپاه پاسداران براي موفقيت در کار خود نيازمند به گسترش بسيج است. در دوران مرخصي – که اکثرا به دليل مجروحيت اوست – به پايگاه هاي بسيج مساجد سر مي زند و آنان را به دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي دعوت مي کند.
مهمترين حادثه ي زندگي حسين جوانان، در دوران جنگ، آشنايي با شهيد عبد الحسين برونسي است. برونسي نه تنها فرمانده ي او، بلکه معلم اخلاق و الگوي زندگي فردي اجتماعي وي است.
تنها آرزوي حسين، عاقبت به خيري است. پس از سالها حضور در جبهه و نبرد خستگي ناپذير، سرانجام به آرزوي ديرينه خود دست مي يايد. با ترکش گلوله خمپاره ي دشمن و در عمليات کربلاي 5 با فرمانده شهيد خود و دوستان همرزمش در بهشت رضا (ع) آرامشي بي پايان را تجربه مي کند.
ثمره ي زندگي خانواده گي اش، دو فرزند به نام روح اله و زينب است. زينب، پس از شهادت پدر به دنيا آمد. همسر حيين روايتگر زندگي پر افتخار است او. زندگي اي سراسر رنج و مبارزه و مسئوليت پذيري و فداکاري و مظلوميت.
منبع:دلتنگي،نوشته ي محمد شجاعي،نشر ستاره ها،مشهد-1386
خاطرات
محمد شجاعي:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
آفتاب روشن صبحگاهي بر بناي آرامگاه فردوسي، شاعر بلند آوازه ايراني مي تابد. جلسه قرآن صبح جمعه بر حسين و دوستان نوجوانش، چيز ديگري است، هم فال است و هم تماشا. آن ها کنار هم زير سايه ي درختان، روي موکت نشسته اند.
استاد جلسه، آقاي موسوي، آياتي از قرآن را مي خواند. پس از آن، رو به بچه ها مي کند و مي گويد:
موضوع آيات قرآن امروز جلسه ي ما، خداشناسي است. سوالي دارم، خوب فکر کنيد و بگوييد شما خداوند را چگونه مي شناسيد و به او ايمان مي آوريد؟
حسين به تخته سياه کنار خود خيره مي شود، جوانه ي گياهي از ميان سنگ روييده و سطح سنگ را سبز کرده است. برق شادي در چشمان او مي درخشد. دوستان ديگرش، هنوز در فکر يافتن جواب هستند. دست خود را براي جواب دادن بالا مي برد. استاد موسوي، لبخندي مي زند و مي گويد:
بچه ها! مثل اينکه حسين آقاي ما به جواب رسيده، بسم الله.
حسين به تخته سياه اشاره مي کند و مي گويد:
استاد! من از رويش گياه سبز، در دل اين سنگ تيره، به وجود خداوند پي مي برم.
استاد موسوي به تخته سياه نگاه مي کند و مي گويد:
آفرين حسين جان! يکي از بهترين راه هاي خدا شناسي، دقت در طبيعت خداست.
استاد موسوي، شاهنامه ي فردوسي را از روي ميز بر مي دارد. روي جلد آن، صحنه ي نبرد رستم و افراسياب نقاشي شده است.
صفحات آن را ورق مي زند و مي گويد:
شاعر بزرگ ما، فردوسي در اين دو بيت خود، با اين موضوع مهم ما را آشنا مي کند:
ز گرداننده خورشيد تا تيره خاک
همه گوهران آتش و آب و خاک
نوجواني
بعضي اتفاقات زندگي را هرگز فراموش نمي کنيم. هميشه در ذهن ما مي مانند. با آنها زندگي مي کنيم. گاه از ياد آوري آنها خوشحاليم و گاهي غمگين. من فاطمه، خواهر حسين جوانان هستم و چند سالي کوچکتر از او. در نوجواني همه در يک کارگاه قالي بافي کار مي کرديم. سري به آنها بزنيم و يک اتفاق مهم را ببينيم.
از پله هاي کارگاه قالي بافي پايين مي رويم. لطفا سرتان را پايين بگيريد، سقف آن خيلي کوتاه است. هر يک از ما پانزده نوجوان دختر و پسر که در اين کارگاه کار مي کنيم، بارها سرمان به اين سقف کوتاه خورده است. بالاخره آدم مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد. آن وقت بايد سر درد را تحمل کنيد و دم نزنيد. هر چند شما مجبور نيستيد صبح تا غروب، هر روز عمرتان وقت تان را توي کارگاه تلف کنيد. زانو درد و پا درد و نمي دانم هزار کوفت و زهر مار و درد بي درمان ديگر بگيريد. نمونه اش همين دوستم رقيه. کارش به خدا حرف ندارد! با نخ ابريشم تابلو – فرش آهو را مي بافد. بله! درست حدس زديد. همان که سرفه کشدار مي کند. آسم گرفته. در حرم امام رضا هميشه برايش دعا مي کنم.
بوي نم اذيتان مي کند؟ حق داريد به خدا! ما پوست مان کلفت تر از اين حرف هاست. حسين، آن جا، پاي دار قالي نشسته، با بدني تو پر و ورزشکاري و قدي متوسط. زودتر از من مي آيد.
اين کتاب! کتاب داستان راستان استاد مطهري است. حسين از جلسه ي قرآن حيابان عامل جايزه گرفته است. هر شب يک داستان آن را مي خوانم. صبح در کارگاه درباره ي آن صحبت مي کنيم. چند کتاب را اين طوري تمام کرده باشيم خوب است؟
من که حساب از دستم در رفته.
بزرگتر ها مي گويند دختر را چه به کتاب خواندن. از پس خانه داري و شست و شو و پخت و پز بر آيي، هنر کرده اي! کتاب خواندن پيش کش! سر و صداي کارگاه ناراحت تان کرده است؟ کلافه شديد؟ من گاهي اين صدا را در خواب هم مي شنوم. از خواب مي پرم، مي بينم در خانه ام، نفس راحتي مي کشم.
ديشب در خانه مان، با دختر خاله ام صحبت مي کرديم. گفتم ما در يک اتاق دوازده متري بدون فرش روي زمين زندگي مي کنيم، اما شغل مان قالب بافي است. او خنديد گفت:
خب، کوزه گر از کوزه شکسته آب مي خورد!
بعد از رفتن آن ها، کتاب داستان راستان را آورد و گفت:
داستان هشتاد و پنج را بخوان. صبح در کارگاه در موردش صحبت مي کنيم.
گفتيد اسم داستان؟ بله، اسم داستان شکايت از زندگي است.
اين حسين است که بسته ي ناهار را از دست من مي گرد. نخ ها را مرتب مي کنم و کتاب داستان راستان را روي نيمکت چوبي مي بيند و مي پرسد:
فاطمه، داستان را خواندي؟
بله خواندم. داستان مفصل بن قيس است. او زندگي سختي دارد، فقير و تنگدست است. در حضور امام صادق (ع) از مشکلات زندگي خود صحبت مي کند. از امام مي خواهد که براي او دعا کند تا از اين وضع خلاص شود. امام صادق مبلغي پول به او مي دهد.
مفصل مي گويد که براي گرفتن پول نيامده است. حضرت مي فرمايند:
بسيار خوب، دعا مي کنم. اما مهمتر از اين دها اين است که هرگز سختي هاي زندگي خود را براي ديگران بازگو نکني. آن ها تو را در نبرد زندگي، يک شکست خورده فرض مي کنند و در نظرشان کوچک مي شوي و شخصيت و احترامت از بين مي رود.
مي دانيد! کارهاي حسين روي حساب و کتاب است و هر يک حکمت و دليلي دارد. حتي اين خنده اي که الان صورتش را قشنگ تر از قبل کرده است. مطمئنم از ديشب حرف هاي من را شنيده و اين داستان را از روي قصد انتخاب کرده است.
مثل اينکه سر کله صاحب کار ما پيدا شد. بايد به کار مشغول شوم. هيچ کس متوجه آمدن شما نشد، بچه ها سرشان به کار خودشان گرم است.
من تصميم مهمي گرفته ام، از امروز ديگر مشکلات خود را با ديگران در ميان نخواهم گذاشت. راستي، موقع رفتن مواظب سقف کوتاه راه پله زير زمين باشيد. ما از بس که سرمان خورده، ديگر عادت کرده ايم. اين سقف انگار هر روز پايين تر مي آيد.
نذر
باز جويي سوم و آخر حسين بود. نگهبان توي اتاق باز جويي هلش داد. باز جو پشت به در نشسته بود و از پنجره باز، دود سيگارش را بيرون مي فرستاد. نگهبان، چکمه دوم خبردارش را محکم تر به هم کوبيد و صاف ايستاد. باز جو به عقب برگشت.
چشمش به حسين افتاد.
روي کبودي صورت حسين، لخته لخته خون ديد.
بنشين روي صندلي.
کاغذ سفيدي جلوي حسين گذاشت و گفت:
بنويس.
چي بنويسم؟!
همه چيز را.
حسين خودکار از دست او گرفت و نوشت:
من سرباز وظيفه، حسين جوانان، اعزامي از مشهد، جمعي لشکر 77 خراسان، فرزند قربان ساکن مشهد. جرمي مرتکب نشده ام.
باز جو سرش را روي کاغذ آورد. دود سيگارش رفت تو حلق حسين. کاغذ را قاپيد و مچاله کرد. چشمان گرد شده اش، کاسه اي از خون بود. فرياد کشيد:
ما را مسخره کردي؟! اين چرات و پرت ها چيه مي نويسي؟ ما همه چيز را مي دانيم خوب است اعتراف کني.
حسين دود سيگار را با دست کنار زد و گفت:
اگر مي دانيد، پس چه اصراري داريد بنويسم؟! من کاري نکرده ام که اعتراف کنم. فقط توي ميدان شاه، از فرمان و دستور مافوقم سر پيچي کردم و به روي مردم اسلحه نکشيدم. همين! تو اين مدت هم به اندازه کافي بلا سرم آورديد. جاي سالمي توي بدنم نمانده. من چيزي ندارم بنويسم.
باز جو آستين پيراهن خود را بالا زده بود. دور صندلي حسين چرخي زد و ايستاد. دست بر پشتي صندلي داشت و در کوش حسين فرياد کشيد:
خفه شو. جرمت فقط سر پيچي از مافوق نيست. اقدام عليه امنيت ملي است. گنده تر از تو را به حرف مي آورم. اعلاميه ها را تو پادگان چه کسي شب ها مي ريخت تو آسايشگاه ها؟ فکر کردي با خر طرفي؟!
باز جو از جيب پيراهن پاکت سيگارش را بيرون آورد. سيگاري با آتش سيگارش روشن کرد. پاکت سيگار را روي ميز پرت کرد و گفت:
رد تو را تا جلسه ي قرآن خيابان عامل گرفتيم. اعلاميه ها را از آنها مي گيري؟
بازجو به صورت حسين زل زد. حسين خونسرد در چشم هاي بازجو نگاه کرد و گفت:
از ده يازده سالگي من به آن جلسه مي روم. قرآن و دعاي ندبه مي خوانيم. کسي هم دست من اعلاميه اي چيزي نداده. روحم از اين چيز ها خبر ندارد.
باز جو رو به روي حسين نشست و دود سيگارش را به بالا گرفت و گفت:
ببين پسر! نوجواني، آينده داري، زندگي ات را خراب نکن. با من راه بيايي، برايت بهتر است.
حسين به لرزش دست هاي باز جو نگاه کرد. مي دانست لحن دوستانه ي او، آرامش قبل از توفان است. به حماقت باز جو در دل خنديد و گفت:
من حرفي ندارم که بزنم.
اعلي حضرت دروازه هاي تمدن را به روي امثال تو باز کرده!
شما ظرفيت نداريد! حالا مثل بچه آدم، اين ورق را بگير و همه چيز را بنويس، از سير تا پياز.
کاغذ و خودکار را به طرف حسين پرت کرد. حسين چشم در چشم او داشت و به دقايق بعد فکر مي کرد.
بازجو خود را جلوتر کشيد و سيلي محکمي زير گوش او خواباند. حسين از صندلي با سر بر زمين افتاد و خون بيني او موزاييک کف اتاق را قرمز کرد.
حسين نگران خواهرش فاطمه بود. نکند او را با اعلاميه ها گرفته باشند؟ اما اگر اين طور بود، نيازي به اعتراف ما نداشتند. در پادگان کسي نمي دانست که کار، کار اوست. به سايه اش هم اطمينان نداشت. اعلاميه ها را تنهايي پخش مي کرد. سر گروهبان پادگان، بچه محل او بود. فکر کرد قضيه جلسه ي قرآن زير سر اوست.
گفته اند سنگي مي اندازيم، شايد گرفت. نبايد لو مي رفت. خون راه تنفس او را گرفته بود. به سختي نفس مي کشيد و با دست، خون صورت را پاک کرد و به زمين نشست.
بازجو، بالاي سر او ايستاد. برگ باز جوي را پر کرده بود. رو به در، فرياد کشيد:
نگهبان: در آهني اتاق بازجويي باز شد. باز جو، برگه ها را دست نگهبان داد و گفت:
ببريدش رکن دو پادگان. از اول هم مي دانستم اين بچه دهاتي جنم اين کار را ندارد. با شش ماه اضافه خدمت، ياد مي گيرد تا ديگر از دستور مافوقش سر پيچي نکند!
حسين به نذرش فکر کرد، نذر کرده بود که اگر ماجرا به خير بگذرد، قرآن را ختم کند. روزهاي سربازي، بهترين فرصت براي اين کار بود.
ترور حسين
صبح زود، تفنگ را برداشت و روي پشت بام آسايشگاه شماره ي دو رفت. پادگان در خواب سخت فرو رفته بود، به سختي روزهايي که آن را پشت سر گذاشته بود. پادگان، همسايه شرکت ايران خودرو بود و پيکان هاي صفر کيلومتر، کنار هم با انعکاس اولين پرتوهاي نور خورشيد، به صبح سلام مي گفتند.
شب تا صبح بيدار ماند و به تصميم خود فکر کرد. بهترين جا براي اجراي نقشه اش، پشت بام آسايشگاه خودشان بود، درست رو به روي ميدان صبحگاه پادگان، سخنران مراسم پايان دوره، ريئس جمهور بني صدر بود. پادگان با شنيدن اين خبر، از ديروز به تکاپو افتاده و شکل ديگري به خود گرفته بود. استوار جهان شاهي سر از پا نمي شناخت. شام، چلو کباب با ماست و نوشابه بود.
غذايي که پادگان تا آن روز به خود نديده بود. حسين لب به غذا نزد. بغض آسمان شب دهم، با باران تندي بر در و ديوار پادگان ريخت. نسيم با خود هواي مرطوبي را به درون آسايشگاه آورد.
حسين شش فشنگ برنو را يکي يکي کنار هم روي پشت بام چيد. هفتمي در جان لوله جا خوش کرده و منتظر شليک بود. دراز کشيد، نم سقف را بر تن خود حس کرد. فکري آزارش مي داد. ترور بني صدر. مطمئن بود جان سالم به در نمي برد. در قيد و بند بلايي که بر سرش مي آمد، نبود. شليک او بايد دقيق باشد و الا اصلا امکان شليک ديگر، به نظزش غير ممکن مي آمد.
سر نوشت جنگ را از سر نوشت خودش مهمتر مي دانست. هر روز خبر هاي نگران کننده از جبهه هاي جنگ مي شنيد. کينه اي او را با خود به خرمشهر مي برد. شهري که پس از 34 روز مقاومت، با سقوط خود زير چکمه هاي سربازان عراقي، خاطرات پايداري مردمش را در خود دفن کرد.
غرش ناگهاني هواپيماهاي عراقي سکوت پادگان را شکست. هواپيماها جيغ کشان و شيرجه زنان پايين آمدند. صداي انفجار بمب هاي شان نشست در گوش حسين.
تيربارهاي ضد هوايي پادگان، پس از غافلگيري، بي هدف سايه ي هواپيما ها را نشانه گرفتند. خرده شيشه هاي شکسته پنجره هاي آسايشگاه بر زمين ريخت. بسيجي ها با لباس غير نظامي، از آسايشگاه بيرون آمدند. چند نفر، مجروحي را بر روي پتو، کشان کشان به طرف بهداري پادگان بردند. ترکش هاي تيز و برنده شيشه، جاي جاي تنش را بريده بود.
حسين در گوش هايش احساس سنگيني مي کرد. باد، دود سياهي را با خود به پادگان مي آورد و چتر کبودي بر سر پادگان گرفت. لايه ي سياه رنگ دوده، بر سر و صورت حسين نشست.
تفنگ برنو را در دست گرفت و فشنگ ها را در جيب شلوارش ريخت. از ديوار پشت آسايشگاه پايين آمد. صداي استوار جهانشاهي، از بلندگوي در پادگان پيچيد:
همه با لباس نظامي و تجهيزات کامل، در ميدان صبحگاه به خط شويد. ماشين ها براي اعزام به جبهه آماده اند.
حسين وارد آسايشگاه شد. آسايشگاه مثل پايگاه شبيخون خورده، در هم و بر هم بود. حاج حيدر، پيرمرد روستايي شيرازي با ديدن حسين گفت:
سحر خيز شدي؟! گفتم نکند رفتي تنهايي پدر صدام را در بياوري. ديشب تا صبح حواسم به ات بود. پلک روي پلک نگذاشتي.
حتما از خوشحالي رفتم به جبهه مثل من خواب به چشم هايت نيامد.
مصطفي شيشه عينکش را تميز کرد. روي چشم گذاشت و با نگاهي به سراپاي حسين گفت:
نه بابا! رفته شکار تا اين صبحانه آخر را چرب و نرم بخوريم.
حسين تفنگ برنو را روي تخت خود گذاشت و گفت:
عراقي ها، اشتباهي ايران خودرو را زدند.
صداي استوار جهان شاهي، گوش فلک را در بلندگو کر مي کرد:
پادگان، هر چه سريع تر به خط.
حاج حيدر، بند پوتين خود را محکم تر کرد و گفت:
روز آخري هم نمي خواهد دست از سر کچل ما بردارد؟! يکي نيست به اش بگويد برو مثل هر روز پيکان جوانان را واکس بزن، تو را چه به جنگ؟
مصطفي کتاب هاي تربيت معلم خود را در ساک گذاشت و گفت:
اگر اين با ما بيايد جبهه، من اين را مي تراشم.
دست بر ريش يکدست سياهش کشيد.
حسين دو طرف ساک او را گرفت تا زيپ کاملا بسته شود. دسته ي ساک را در دست او گذاشت و گفت:
مثلا آمديم آموزش نظامي! نه رزم شبانه اي، نه آموزش اسلحه و مهماتي. نه ميدان تيري و نه رزم انفرادي و غذا شان را هم که جلوي...
بقيه حرفش را خورد. حاج حيدر رو به روي حسين نشست و گفت:
ما رو بگو که کشاورزي و زندگي را به هواي جنگ ول کرديم و آمديم. فقط قدم رو، طبل بزرگ زير پاي چپ. تو جبهه اين چيزها به چه درد مي خورد؟ آنجا فقط آتش و تير و ترکش و خون و دود است.
مصطفي پتو ها را تا کرد و گفت:
ما فقط به خاطر تکليف اين جا مانده ايم. آن وقت اين ها با ما...
حسين حرفش را قطع کرد و گفت:
مصطفي جان!
اشتباه نکن. از کسي که يک عمر پا جفت کرده و دست بالابرده، انتظاري نيست. مشکل بزگتر از اين حرف هاست. اين يک محور کوچک است. مگر فرمانده پادگان نگفت. مسئول مستقيم آموزش دفاع غير نظامي ارتش بني صدر است. مشکل اصلي شخص ايشان است. اما آفتاب بالاخره پشت ابر نمي ماند و يکروز دست اين بابا رو مي شود! فقط خدا کند دير نشده باشد.
حاج حيدر و مصطفي به عکس بني صدر بر ديوار آسايشگاه نگاه کردند. مصطفي عکس را از ديوار کند و تصوير بني صدر را محکم در پنجه ي دست فشرد کناري پرت کرد.
صداي شکستن شيشه هاي خرد شده، زير پوتين هاي نظامي به گوش مي رسيد. چند نفر اصفهاني که همشهري مجروح خود را به بهداري برده بودند، برگشتند و رفتند سر وسايل شان.
صداي استوار جهان شاهي، گوشخراش تر از قبل، ريخت تو آسايشگاه:
پادگان به خط!
حاج حيدر رو به آنها گفت:
بجنبيد تا قبض روح نشديد!
صداي خود را پايين آورد و گفت:
والله با اين اوضاع و احوال، به صدام بايد حق داد که خواب فتح يک هفته ي ايران را مي بيند.
در ميدان صبحگاه، سيصد نفر بسيجي، به ستون در ده رديف ايستادند. صداي آژير ماشين هاي آتش نشاني هم مانع رسيدن صداي استوار جهان شاهي به آن ها نبود.
حسين در اتوبوس روي صندلي نشست. به روز اول ورودشان به پادگان فکر کرد، 1800 بسيجي براي نبرد با دشمن بعثي به اين جا آمدند. امروز 1500 نفر جايشان خالي بود و سر کار و زندگيشان رفتند. پوست کلفت هايي مثل او ماندند. تمام بار گناه رفتن آن ها، بر دوش رييس جمهور سنگيني مي کرد.
تفنگ برنو را محکم در دست گرفت و به کار ناموفق خود فکر کرد و با خود گفت:
بالاخره دشمن، دشمن است. اگر جنگيدن را از دشمن داخلي در پادگان نياموختيم در ميدان نبرد با دشمن بعثي خواهيم آموخت.
دلتنگي
صداي پاتک، پاتک بچه ها در سراسر خاکريز مي پيچد. حسين جوانان، فرمانده گروهان ما، از سنگر ديده باني پايين مي آيد و فرياد مي کشد:
هر کي برود سر جاي خودش. آرپي جي زن ها، روي خاکريز سر جاهايشان قرار مي گيرند. تا نگفتم کسي شليک نکند!
من گوشم بدهکار نيست. سر را از خاکريز بالا مي برم. يا حضرت عباس! تو دشت رو به روي خاکريز، تانک هاي عراقي کنار هم رديف شده اند و لشگري از تانک قصد حمله دارند. با خود مي گويم:
چرا صبح به اين زودي؟
حتما عمو صدام سحر خيز شده تا کامروا باشد. کمک آرپي جي زن مجتبي هستم. گلوله هاي آرپي جي. را در بغل مي گيرم و روي سينه ي خاکريز مي گذارم و مي گويم:
بچه ها، شلوغ نکنيد! آسياب به نوبت. عمو صدام هواي همه تان را دارد! به هر کدام يک تانک نقلي مي رسد.
امبولانس خط را صبح زود با خمپاره زده اند. حسين جوانان با آن ور مي رود. اما روشن نمي شود. مي آيد بالاي خاکريز و مي گويد:
بچه ها، بايد مردانه مقاومت کنيم. به هيچ قيمتي از خاکريز عقب نمي رويم. نبايد زحمت ديشب ما و خون شهدا هدر برود. عراقي ها مي خواهند افتضاح شان را جبران کنند اما کور خوانده اند.
مجتبي، دست مشت کرده اش را بالا مي برد و با صداي بلند تکبير مي گويد: صداي الله اکبر بچه ها، در دشت مي پيچد. دوباره بالاي خاکريز سرک مي کشم. تانک هاي عراقي با خاکريز ما فاصله زيادي ندارند. مجتبي قبضه ي آرپي جي را آماده مي کند. طوري به سر و رويش دست مي کشد که انگار عزيزترين کس اوست. دست شليک او حرف ندارد. تا ديشب مرتضي، برادرش، کمکي او بود. جلوي سنگر کمين، عراقي ها با دوشکا زدنش و حسين جوانان، به مصطفي اصرار کرد برگردد عقب. اما ماند و من هم کمکي او شدم. او به شوخي مي گويد:
فکر نکني کم الکي است ها، اين افتخار نصيب هر کسي نمي شود که کمکي من باشد.
فکري کرده ام که مرتضي الان قدم زنان در بهشت به ريش من مي خندد. آرپي جي زن را از دست مجتبي مي گيرم و مي گويم:
آن قدر نرخ را نبر بالا، چي از جان آرپي جي زن مي خواهي؟
پشت به خاکريز مي کنم. به راهي که ديشب آمده ايم، نگاه مي کنم. پسر 20 کيلومتر مسافت کم نيست! پياده روي زير آتش، با تجهيزات کامل، رو به دشمن. دشمني که بد جوري هوايش را دارد و هر کدام سلاح پيشرفته در اختيارش مي گذارند. ما چي؟
فقط کلاش و آرپي جي. ياد تکيه کلام حسين جوانان افتادم:
مهمترين سلاح ما ايمان به خداست. ما براي خدا مي جنگيم، چه بکشيم، چه کشته شويم، پيروزيم.
اين حرف را بارها در حسينيه ي گروهان گفته است.
از دور دست گرد و خاک به هوا مي رود. دو تانک غنيمتي ديشب به طرف خاکريز ما مي آيند. عراقي ها صداي تانک را مي شنوند. گلوله و خمپاره بر سرمان مي ريزند، آتش تهيه قبل از پاتک دو تانک غنيمتي رو به روي خاکريز مي ايستند. در دل مي گويم نامردها، چند نفر به دو نفر؟! تانک ها به جان هم خواهند افتاد.
گلوله هاي خمپاره عراقي، او را دقيق نمي زدند، پرت و پلا و اين ور و آن ور مي رفتند. اما حالا انگار گراي دقيق را به دست آورده باشند، درست پشت خاکريز مي ريزند. گلوله خمپاره اي روي سنگر ديده باني مي خورد. سنگري که سقف آن آسمان خداست. مثل بقيه سنگر ها فرصت نکرده ايم سقفي رويش بزنيم. حسين جوانان امدادگر را صدا مي زند. با کمک او، خميد ديده بان را پايين خاکريز مي آورند. خمپاره نصف سر و صورتش را برده است. مغزش پاشيده روي پيراهنش و با خون يکي شده. تکان نمي خورد. به پايين نرسيده، همان جا تمام کرده است. خميد اولين شهيد پاتک امروز عراقي ها است و حسين جوانان، کلاش قنداق تاشو را روي شانه انداخته است و به سمت سنگر ضد تانک مي رود. دو تا موشک ضد تانک ما منتظرند تا تانک ها در تير رس شان بيايند. يکي از آنها کاملا آماده شليک است. خمپاره اي کنار حسين جوانان به زمين مي افتد. او دراز کش مي شود.
با اشاره ي مجتبي، بالاي سرش مي روم. ترکش به بازوي چپ او خورده است. خون از شکاف دستش بيرون مي زند. آرنج دست او شکسته و برگشته عقب. با چفيه اش بالاي بازويش را مي بندم. او به ترکشي که به قنداق کلاش خورده نگاه مي کند و مي گويد:
پاشو برو سينه خاکريز. من چيزيم نيست. به راننده ي لودر بگو قطعي خاکريز را پر کند.
لودر شروع به کار مي کند و گرد و خاک زيادي به هوا مي فرستد.
تانک هاي عراقي به سمتش شليک مي کنند. گلوله مستقيم تانکي به لودر مي خورد، اما منفجر نمي شود. لودر از کار افتاده و صداي موتورش خاموش مي شود. راننده ي لودر، از بالاي آن، خود را پايين مي اندازد. سريع مي دوم طرفش. ترکش نخورده و جايي از بدنش خوني نيست. حسين جوانان همراه امداد گر مي رسد و مي گويد:
موجي شده.
راننده لودر، مثل مار گزيده ها به خود مي پيچد. رعشه اي به تمام تنش مي افتد. امداد گر آمپولي را از کوله پشتي اش در مي آورد و به او مي زند. کنار خاکريز، آرام دراز کش مي کنيم.
تانک هاي عراقي لودر بيچاره را به رگبار مي بندند، شده سيبل آنها. حسين جوانان فرياد مي زند:
کسي دور و بر لودر نپلکد، ازش فاصله بگيريد.
گلوله هاي خمپاره کمتر شده اند. تانک ها با مانور آتش روي لودر، به سمت خاکريز ما حرکت مي کنند سرم را از خاکريز بالا مي برم. چند عراقي، پشت تانک ها، جا به جا مي شوند. تانک هاي جلويي، لوله ي خود را با زاويه به آسمان مي گيرند و از دعاي خيرشان ما را بي نصيب نمي گذارند و بعد، باران توپ و خمپاره سر ما سرازير مي شود.
تانک ها لحظه به لحظه نزديک تر مي شوند. سينه ي خاکريز ما را هدف گرفته اند و خاکريز را روي هوا غربال مي کنند. چند جاي خاکريز شکاف بر مي دارد. هر دقيقه، ده گلوله تانک به سمت ما خيز بر مي دارد. حسين هنوز دستور شليک نداده است.
عرق بر سر و صورتم، گل کرده و آفتاب مستقيم با تمام توان خود ما را مي سوزاند. مصطفي مي گويد:
ثانيه شماري مي کني براي زدن تانک ها.
نه بابا! مي خواستم ببينم تو هر دقيقه، چند گلوله شليک مي کنند. شمردم، شد ده تا.
چرا ده تا؟
پس چند تا؟
هيچي!
هر دو خنديديم. حسين، يکي از تانک ها را روي سکوي شليک مي فرستد. يکي از تانک هاي عراقي را مي زند. صداي تکبير ما در طول خاکريز طنين انداز مي شود.
تانک دوم روي سکوي شليک مي رود. گلوله اش جلوي تانک ديگر عراقي زمين مي خورد و تانک عراقي مي ايستد. خدمه ي آن از تانک بيرون مي آيند و رضا، تک تير انداز ما، يکي شان را مي زند دو نفر ديگر، پشت بقيه تانک ها پناه مي گيرند.
تانک سوم عراقي با موشک ماليوتکا منفجر مي شود. آتش آن به هوا بلند مي شود و يکي از تانک هاي ما روي سکوي شليک مي رود. گلوله ي تانک عراقي آن را به انبار مهماتي از آتش تبديل مي کند.
دود سياه آن با آتش به آسمان زبانه مي کشد. دريچه ي بالاي تانک باز مي شود دو نفر بيرون مي آيند. نفر سوم با تانک مي سوزد.
تانک چهارم عراقي با گلوله ي تانک خودي از کار مي افتد. ما نشسته ايم سينه خاکريز و نبرد تانک ها را مي بينيم ناگهان افسار تانک هاي وحشي عراقي رها مي شود و به طرف خاکريز هجوم مي آورند. چند گلوله آرپي جي، از خاکريز شليک مي شود. ما هنوز منتظر دستور فرمانده هستيم. حسين جوانان فرياد مي زند:
نزنيد! هم گلوله ها هدر مي رود و هم تانک هاي عراقي جاي تان را پيدا مي کنند و مي زنند. بگذاريد بيايند جلوتر. بعد از هر شليک هم جاي خودتان را عوض کنيد، از يک نقطه نزنيد.
دود اگزوز تانک هاي عراقي دشت را رنگي سياه مي پوشاند.
حسين، شده آچار فرانسه ي خط. آرپي جي مي زند، گلوله مي رساند، تيراندازي مي کند. مجروح مي بندد، شهيد جا به جا مي کند و دستور مي دهد.
سر جعبه ي مهمات مي روم. بيست گلوله آرپي جي بيشتر نداريم. به فرمانده مي گويم پانزده تانک عراقي نعره کشان به سمت ما شليک مي کنند. حسين بيسيم در دست، با لشکر صحبت مي کند.
به من ربطي ندارد ها! ما مهمات مي خواهيم. هر طوري هست، برسانيد. بچه ها دارند تلف مي شوند، يک عالمه شهيد و مجروح داريم. نيروي کمکي پس کي مي رسد؟
تانک هاي عراقي نزديک شده اند. مي خواهند خاکريز را دور بزنند. مجتبي، آرپي جي را آماده ي شليک مي کند. بلند مي شود. دست بر ماشه مي گذارد. تير بار تانک سر و صورت او را مي زند. از روي خاکريز در حال افتادن است. او را مي گيرم. تحمل سنگيني اش برايم مشکل است. با هم روي زمين مي غلتيم. تمام لباس او غرق در خون است. دست و صورتم را مانده ام با چي پاک کنم.
سربازهاي عراقي از پشت تانک ها تير مي اندازند. چيزي به سقوط خاکريز باقي نمانده. ما فقط پنج نفره از آنها دفاع مي کنيم.
دستي بر شانه ام مي نشيند. بر مي گردم. نيروهاي کمکي از راه رسيده اند. از خاکريز پايين مي آيم. خسته و کوفته و در مانده ام.
بالاي سر مجتبي مي روم. گلوله ي تانک در کنارم به زمين مي خورد.
دراز کش مي شوم. موج انفجار من را به سينه ي خاکريز مي کشد.
از بهداري لشکر با حسين جوانان بيرون مي زنيم. دست شکسته ي او را نمي توانند گچ بگيرند، بيست و پنج بخيه خورده و سوخته و آويزان است. در بهداري شنيدم خط ثبت شده.
به خط بر مي گرديم اما دکتر ها نسخه ي ديگري براي ما پيچيدند:
بستري شدن و استراحت.
غروب دلگيري در راه است و دلمان بدجوري براي بچه ها تنگ شده، به خصوص شهدا.
حضور
سلام حاج تقي. خدا قوت.
سلام حسين اقاي خودمان. .. صفا آوردي.
حسين خنکاي آب نهر روستا را با زبان و دهان برد. آب پاش پر از آب را به حاج تقي داد. سر و صداي مرغ و خروس ها کنار نهر آب، سکوت صبحگاهي روستا را بر هم مي زند. حاج تقي آب پاش را کنار در مسجد گذاشت. دستي بر ريش يک دست سفيدش کشيد و با شانه ي کوچک پلاستيکي آن را مرتب کرد و گفت:
از جبهه و جنگ چه خبر؟ يقين براي تشييع جنازه ي پسر حاج رحمان آمدي.
حسين، بوي نم خاک کف حياط مسجد را به سينه کشيد و گفت:
آره. صبح زود آفتاب نزده، بعد از نماز صبح راه مي افتم. بايد برگردم جبهه. خدا رحمتش کند، بعد از چند ماه تفخص، استخوانهاي شهيد را پيدا کردند.
حاج آقا، خاک علم و کتل هاي مسجد را با دستمال خيس گرفت و گفت:
حسين جان! تو که دستت هنوز تو گچه و آن طوري که شنيدم، تير تو سرت جا خوش کرده. با اين حال و روز، مي خواهي راهي بشوي؟
علم و کتل ها، حسين را به سالهاي کودکي اش بردند. بارها در ماه محرم و عزاداري ها، دست هاي کوچک خود؛ آن ها را در آغوش گرفته و سنگيني شان را به عشق امام حسين (ع) تحمل کرده بود. حاج تقي دستي بر شانه ي حسين گذاشت و گفت:
مي دانم... اين جا هم که هستي، دل و جانت آن جاست. حالا کي پلوي صدام را مي خوريم؟
ان شا الله به همين زودي ها! ما که از پس او بر نيامديم، بلکه شما بياييد و کار را تمام کنيد.
حاج تقي، علم و کتل را جلوي در مسجد کشاند و گفت:
من که حرفي ندارم. حريف لشگر عهد و عيال نيستم.
خدمتي که شما به خانه ي خدا مي کنيد، ثواب بسياري دارد. آن هم بي هيچ مزد و چشم داشتي...
خدا بايد به مال و جان و عمر ما برکت بدهد... دستت درد نکند، همين جا بگذارد.
حسين کتل ها را به ديوار مسجد تکيه داد و گفت:
امسال روستا با اين همه سبزه با صفا شده.
حاج تقي آهي از سينه کشيد و گفت:
چه صفايي حسين جان!؟ آبي که بلاي جان ما شده.
خير ان شا الله! مگر خبري شده؟
آره بابا جان! مردم بالا دست، جلوي آب را مي گيرند... کار بيخ پيدا کرده. اختلاف به خانواده شهيد هم کشيده شده. پدر همسر شهيد اجازه نداده برود به خانه ي پدري شهيد سري بزند. عقد کرده ي شهيد بوده... دختره از اهالي پايين روستاست.
آفتاب بر درختان کنار قبرستان روستا مي تابيد. نسيم پاييز، برگ زرد درختان را بر زمين مي ريخت. قبر کوچک شهيد، کنار مزار شهداي روستا آماده بود. جمعيت زير آفتاب منتظر ايستاده بودند.
راهي باز شد و حاج رحمان آمد سر قبر پسرش. وستا قربان، بن و تعزيه گردان روستا، با صدايي گرفته پشت بلندگوي دستي گفت:
براي شادي روح شهداي اسلام صلوات.
صداي صلوات جمعيت در قبرستان پيچيد. حسين جوانان بلندگو را از دست او گرفت و با صدايي بلند گفت:
هم ولايتي ها. .. خواهش مي کنم توجه کنيد. ... من از پدر بزرگوار شهيد جداگانه خواهش مي کنم، همين طور که حاج رحمان. همسر شهيد حق دارد براي آخرين بار با او وداع کند. بعد از ماه ها چشم انتظاري. .. ما مسلمانيم... کينه و دشمني درخت ايمان را در وجود انسان مي خشکاند.
چند زن روستايي، همسر شهيد را بالاي قبر او آوردند. او چفيه سفيدي را که شهيد در آن پيچيده شده بود، باز کرد. استخوان هاي پاي شهيد را بالا آورد و بوسيد. جمجمه ي شهيد را در بغل گرفت و بر زمين افتاد.
صداي شيون، تنها صدايي بود که در قبرستان شنيده مي شد. آن روز صميمت و دوستي به روستا برگشت. آرامشي به برکت حضور شهيد حسين در روستا.
جبهه خانه من است.
جهنمي از آتش و دود و گلوله بر پا بود و تو دلم ترس و هراس.
گردان ما، دومين گرداني بود که به خط مي زد. توي ستون، با تجهيزات کامل، قدم به قدم پيش مي رفتيم. با قدم هايي تمرين کرده و تنظيم شده، تا عقب نيفتيم و نظم ستون بر هم نخورد. قبل از ما، لشکر عاشورا به خط زده بود.
توي کانال، به ميدان مين رسيديم. جنازه بچه هاي تخريب لشکر عاشورا را روي زمين ديدم و گپ کردم. نگاهي به پاهايم انداختم. خود به خود مي لرزيدند. هر آيه از حفط بلد بودم، خواندم.
با التماس، همراه گردان شدم. مکافاتي کشيدم. مگر اجازه ميدادند بيايم! آخر سر هم با وساطت حسين جوانان راهي خط شدم. داشت آبرو ريزي مي شد و خيط مي کاشتم. توي معبر، پايم به زمين چسبيد، ميخ کوب. تاريک روشن نور منور، ديدم دستي پايم را سفت گرفته و ول نمي کند. برق نگاه چشم هاي ماتمش، انگار تمام آتش دور و بر را در دلم ريخت.
اوستاي مکانيک من تو مشهد ترک طرف هاي قوچان. دست و پا شکسته از ترکي يک چيزهايي حالي ام شد. اما از حرف هايش فقط اخوي و الله را فهميدم. تو ذهنم دنبال رابطه اي بين آنها مي گشتم. مين ها ي عراقي، بدجوري موتورش را پايين آورده بودند و بايد بکسل مي شد. از ستون عقب افتاده بودم. بايد خودم را مي رساندم. گفتم:
شرمنده برادر. .. خدا نگهدارت!
پايم را به زور از چنگش خلاص کردم. هوا را توي ريه ها دادم بيرون و با عجله خود را به ستون گردان رساندم. تو دلم از اين که نرفتم دسته تخريب، به خود ايوالله گفتم. کمک آرپي جي زن دسته بودم. بايد يک جوري از اين ترس لعنتي رها مي شدم و حالا به فرمانده ها حق مي دادم. بي خيال من باشند. خودم را لعنت مي کردم.
يک لحظه از خودم بدم آمد. مثل وقت هايي که اوست، هفت لا پناه با مشتري ها تا مي کرد و من خفه خون مي گرفتم چيزي نمي گفتم.
يک جورهايي خودم را شريک جرمش حساب مي کردم.
با صداي سوت خمپاره، زمين گير شديم. گلوله خمپاره عقب تر از ما زمين خورد و برگشتم. وسط ستون خورده بود. صداي يا حسين و يا زهراي بچه ها با صداي شليک گلوله يکي شد. فرمانده ي ما، حسين جوانان، دستور حرکت داد. فرصت ايستادن نبود. بايد جلو مي رفتيم. دستي بر شانه ام زد و گفت:
سريع تر. ...
برگشت عقب ستون، جايي که خمپاره زمين را شکافته بود. پا شل کردم. گفتم نکند از ترس من بوي برده باشد. به مجروح ها که رسيد، با گوشي بيسيم شروع به صحبت کرد.
آخر اولي هستم... چيزي به دومي نمانده... چند پرنده پر زدند آسمان... بال و پر چند تايي شکسته.
جلو را نگاه کردم. صد متري پيچ کانال بوديم و جلو دار ستون، فرمانده گردان ما، برونسي بود. گرداني که خوره ي جان عراقي ها بود و بعد ها فهميدم خيلي از بچه هاي مشهد آرزو دارند تو اين گردان باشند. چند بار از راديو عراق شنيدم، اسم فرمانده ما را اشتباهي بروس لي صدا مي زدند. گفتم حتما عشق فيلم هستند. من صفر کيلومتر بودم، اتفاقي و شانسي تو اين گردان افتادم.
نزديک سر کانال رسيدم. ستون ايستاد. حسين جوانان گوشي بيسيم را به برونسي داد. کمي جلوتر، يک نفر با لباس بسيجي و چفيه بر گردن، اشاره کرد برويم داخل کانال بعدي. يک دفعه غيبش زد. حسين جوانان ستون را نگه داشت و اجازه نداد کسي حرکت کند. از ديواره ي کانال، آهسته جلو رفت. نارنجکي را کشيد و داخل کانال دوم انداخت. باران رگبار دوشکا ريخت تو کانال ما. يک گلوله آرپي جي کمانه کرد. به ديواره ي دهانه کانال و در جا منفجر شد. حسين جوانان عقب برگشت و گفت:
منافقين بودند. ... تير بار چي و آرپي جي زن بيايند جلو.
سعيد، تير بار چي جلو مي رفت. کانال مقابل را به رگبار بست و پشت سر آرپي جي زن راه افتادم. ضامن را کشيد و نيم خيز شليک کرد.
آتش دهانه ي آرپي جي نزديک بود صورتم را بي ريخت کند.
فرمانده گردان، برونسي، نردباني را به ديوار کانال تکيه داد. گردن راست کردم تا نوک کانال را ببينم. برونسي بالاي نردبان ايستاد. با دوربين ديد در شب جلو را مي ديد. کلاش قنداق تاشو را با دست ديگرش گرفته بود. چند پله پايين آمد. گوشي بيسيم را از حسين جوانان گرفت و با قرارگاه تماس گرفت.
برونسي يا علي گفت و از پله ي نردبان بالا رفت. حسين جوانان بعد از او، گردان را به بالاي کانال فرستاد. منوري روشن شد.
خوابيدم زمين. حسين جوانان جلوي ستون بود و معبر را مثل کف دست مي شناخت. سه شب پشت سر هم آمده بود شناسايي. پايم دوباره چسبيد زمين. معبر يک متر بود و کنارش سيم خاردار هاي حلقوي عراقي ها. نشسته، پاچه ي شلوار را از سيم خار دار آزاد کردم.
منور پشت منور روشن مي شد. تو معبر دراز کش شديم. يک مشت خاک تو گلوم رفت. به سنگر کمين عراقي ها رسيديم. حسين جوانان، ستون را نگه داشت. خودش سينه خيز جلو رفت. به دهانه ي سنگر کمين رسيد. ضامن نارنجک را کشيد و از دهانه ي سنگر انداخت تو. تير بارهاي عراقي، جلوي ما را به رگبار بستند.
برونسي بلند شد و دستور حمله داد. حسين جوانان به من و مصطفي گفت:
آرپي جي زن، سنگر دوشکا را بزن.
مصطفي روي زمين زانوي خود نشست. آتش دهانه ي تيربار در تير رس ما بود. اولين شليک به هدف نخورد و با شليک دوم تو، سنگر دوشکا روي هوا رفت.
لینک کپی شد
نظر شما
