جنگ ديگران ‎/ نگاهى به رمان «جنگ و صلح» لئو تولستوى

کد خبر: ۱۱۷۵۷۴
تاریخ انتشار: ۱۴ تير ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۱ - 04July 2008
افسر نگاهى به پى ير انداخت و فرياد زد: پس اين ناكس ها چه مى كنند ـ صورت افسر ارشد سرخ شده بود و عرق از آن مى ريخت، اخمش درهم بود و چشمانش برق مى زد. با نگاهى از پى ير گريزان به سرباز فرياد زد: بدو ذخاير و صندوق هاى گلوله را هرچه هست بياور.
پى ير گفت: من مى روم! ـ افسر بى آن كه به او جوابى بدهد با قدم هاى بلند به جانب ديگر رفت و فرياد زد: تيراندازى موقوف... بس كنيد.
سربازى كه به او دستور داده بودند به دنبال گلوله برود با پى ير سينه به سينه شد، گفت: آخر ارباب، اينجا كه جاى تو نيست. اين را گفت و از تپه سرازير شد. پى ير جايى را كه افسر جوان نشسته بود دور زد و به دنبال او شتافت. يك، دو، سه، گلوله از بالاى سرش گذشت و جلو و در اطراف و پشت سرش فرود آمد. به پاى تپه رسيد. هنگامى كه داشت به صندوق هاى سبز مهمات نزديك مى شد ناگهان به خود آمد و در دل گفت: من دارم كجا مى روم ـ مردد ايستاد كه پيش رود يا بازگردد؛ ناگهان ضربه هولناكى او را واپس به زمين انداخت. در همان لحظه نور تند آتشى بزرگ چشمانش را خيره كرد و صداى كركننده سوت و انفجار چنان در فضا پيچيد كه گوش را از جا مى كند.
پى ير چون به خود آمد، تكيه بر دست ها، روى زمين نشسته بود. از صندوق هاى مهماتى كه پيش از آن در نزديكى اش بود اثرى نبود و فقط تخته هاى سبز شعله ور و كهنه هايى پراكنده روى سبزه هاى سوخته دود مى كردند و اسبى بقاياى مالبند شكسته اش را به دنبال كشان مى گريخت و اسب ديگرى مانند پى ير نقش زمين شده بود و زوزه هاى كشدار و دلخراشى مى كشيد.»
جنگ و صلح را بزرگترين رمان تاريخ ادبيات ناميده اند و اين به آن معناست كه «جنگ» شگفت تر از آن است كه گريز از آن، به نويسنده اى بزرگى بخشد يا رجوع به آن، آن بزرگى را از وى بگيرد.
تالستوى يك شاهكار ديگر هم دارد [آناكارنينا] كه جايگاه جنگ و صلح را ندارد شايد به اين دليل كه بخشى از روند زندگى انسانى در آن غايب است يعنى «جنگ»؛ كه به هر حال ناخواسته است اما درون خود جوهره رمان را با خود دارد كه كشمكش اميال انسانى با «وضعيت» است و «نابهنگامى» اتفاق ها را با خود دارد و ناگريزى انسان را از پذيرفتن؛ و تصادم «تدبير» را با «تقدير»؛ كه ويژگى بهترين آثار داستانى در طول تاريخ است، از اساطير يونان و شاهكارهاى «هومر» گرفته تا شاهنامه خودمان و اسطوره هاى ژرمنى حتى.
تالستوى احتمالاً خوشبخت بوده كه در سرزمينى جنگ خيز زاده شد، وگرنه چه كسى مى داند كه سرانجام «كنت» لذت جوى شب هاى مسكو كه به «آن» مى انديشيد و از «زمان» مى گريخت، به كجا مى انجاميد.
«جنگ و صلح» ماجراى حمله ناپلئون به روسيه تزارى است. ناپلئون وارث انقلاب فرانسه، خاموش كننده هرج و مرج پس از آن و سامان دهنده دستاورد هاى آن انقلاب بود اما مى پنداشت كه مى تواند با اتكا به اين همه دستاورد، ديكتاتورى هاى قرون وسطايى اسپانيا و روسيه را به سرزمين قانونمندى و آزادمنشى بدل كند. او شكست خورد و رمان تالستوى شرح اين شكست است. دليل اين شكست روشن بود؛ هيچ ملتى، دل خوشى از حمله يك قواى بيگانه به كشورش ندارد و به هر حال، «بيگانه» يك «بيگانه» است و در قرن نوزدهم، ناسيوناليسم حرف اول را در اروپا مى زد و ناپلئون با تمام هوش و فراست اش ـ كه گاه از يك حكمرواى قرن نوزدهمى بيشتر بود ـ اين مطلب را درنيافت و شايد هم دريافت! [چگونه ] او نيز درگير جنگ ميان تدبير و تقديرش بود؛ و شكست خورد!
* دو
«آجودان گفت: آتش توپ هاى ما سربازان را رديف رديف به خاك مى خواباند، با اين همه همچنان پا برجايند.
ناپلئون با صدايى ناصاف گفت: كمشان است، بيشترش كنيد! آجودان كه گفته ناپلئون را درست نفهميده بود پرسيد: اعليحضرت چه فرمودند
ناپلئون اخم درهم كرد و با صدايى ناصاف گفت: اشتهاشان زياد است، تا مى خورند بزنيد!
گرچه منظور ناپلئون بى اين دستور نيز اجرا مى شد ولى او دستور خود را داد چون گمان مى كرد كه از او انتظار اين فرمان را دارند و باز به جهان ذهنى عظمت موهوم خود بازگشت و دوباره (مانند اسب عصارى كه پيوسته راه رود و گمان كند كه آزاد است و كارى به ميل خود مى كند) همچون بنده اى مطيع به اجراى نقش بى رحمانه و غم افزا و غيرانسانى و سنگينى كه سرنوشت برايش مقدر كرده بود پرداخت.
تنها در آن ساعت و آن روز نبود كه چراغ وجدان و خردمندى اين مردى كه بار جور اين جنگ را بيش از ديگران بر دوش داشت تاريكى گرفت، بلكه تا پايان عمر نيز هرگز نتوانست به معنى خوبى و حقيقت و زيبايى و نيز معنى كارهايش پى ببرد، زيرا كارهايش بيش از آن با مفهوم خوبى و حقيقت متضاد و از هر آنچه انسانى است دور بود كه بتواند معنى آنها را بفهمد. او نمى توانست كارهاى خود را كه نيمى از جهانيان مى ستودند انكار كند، پس ناگزير بود كه از خوبى و حقيقت و ارزش هاى انسانى روى بگرداند.
فقط آن روز نبود كه ضمن بازديد از ميدان نبرد و تماشاى اجساد كشتگان و ناقص شدگان پراكنده روى زمين (كه او گمان مى كرد به اراده او كشته و ناقص شده اند) حساب مى كرد كه چند كشته روسى به يك فرانسوى مى ارزد و خود را فريب مى داد و در كار خود موجب شادمانى مى يافت زيرا يك فرانسوى را مقابل پنج روس مى گذاشت.
قضاوت تالستوى درباره ناپلئون، قضاوت نويسنده اى از طرف متخاصم جنگ است و البته مهم نيست كه درست باشد يا نه، مهم اين است كه ناپلئون ـ هر كه بوده هرچه كرده ـ اكنون از نگاه تالستوى سنجيده مى شود و توسط او به نسل هاى بعد شناسانده مى شود. اين، قدرت ادبيات است كه از تاريخ برتر است و بازندگان اين بازى، بازندگان ابدى اند حتى اگر تاريخ نويسان، قلم شان در خدمت تبرئه آنها باشد.
مى گويند تالستوى در نوشتن اين رمان، چندان مقيد به تاريخ نبوده و جنگ فرانسه و روس را به روايت خود تصوير كرده است. نويسنده بزرگ هم عصر او «ايوان تورگنيف» در تجليل از اين تحريف تاريخى، آن را شارلاتانيسم خوانده است! اما باز هم مهم نيست چون تعداد كسانى كه در دنيا، با نام تالستوى آشنايى دارند آشكارا بر تعداد كسانى كه تورگنيف را مى شناسند رجحان دارد و «شهرت» در ادبيات و هنر، حرف اول را مى زند!
ايران زنديه در اين باره مى نوسيد: «در بخش تاريخى، تالستوى در بند رعايت بى طرفى هم نيست. اين جنگاور قديمى، اين بار با قلم به مصاف دشمن مى رود. ناپلئون هميشه با دست هاى نرم و سفيد و فربه و شكمى گرد و برآمده در برابر آجودان ها و ژنرال ها و سربازان و حتى در برابر آينه نقش بازى مى كند، مى پندارد كه سرنوشت جهان را در دست دارد... در برابر اين ديو به خون تشنه، الكساندر مردى هوشمند و دوست داشتنى و حساس وصف مى شود كه گرچه ريزاندام است «از اوج جلالش در جست وجوى راهى به سوى والاترين فضيلت انسانى است» و اين همان الكساندرى است كه پوشكين درباره اش مى گويد: «صورت و حركاتش به دلقكان مى مانست!»
همه مى دانيم كه «جنگ و صلح» يك تحريف بزرگ تاريخى است اما باز آن را با لذت مى خوانيم و با شخصيت هاى روس آن همذات پندارى مى كنيم، و اين، معجزه ادبيات است.

شمس الدين باخترى
روزنامه ايران
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین