قوي,مصطفي

کد خبر: ۱۱۷۷۲۹
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۸۷ - ۰۹:۵۰ - 08July 2008
 15 مهر ماه سال 1331 ه ش در کلاته بوقه،شهرک قدس فعلي متولد شد.مادرش مي گويد: قبل از آنکه مصطفي به دنيا بيايد، خيلي دلم مي خواست که خدا به من پسري بدهد که اسمش را مصطفي بگذارم تا نشانه اي داشته باشد و من همواره از او راضي باشم. به دليل وضع بد اقتصادي به مدرسه نرفت. پدرش محمد بيمار بود و او در کارهاي مزرعه به والدينش کمک مي کرد. وقتي از مزرعه به خانه مي آمد، به درسهايش مي رسيد و تکاليفش را به خوبي انجام مي داد و تا 12- 13 سالگي به کار در مزرعه پرداخت تا اينکه کم کم حرفه نقاشي ساختمان را فرا گرفت. خدمت سربازي را در شيراز و در قسمت چتربازي گذراند. پس از گذراندن خدمت سربازي، به کار نقاشي ساختمان مشغول شد. از همان ابتدا ايماني بسيار قوي داشت. فعال بود و هميشه در مشکلات و سختيهاي زندگي عصاي دست پدرش بود.
مصطفي از سال 1356 فعاليتهاي انقلابي خود را آغاز کرد. در اين دوره تلاش جدي داشت که هر طور امکان دارد، اعلاميه هاي امام را به دست مردم برساند.
مصطفي در 24 سالگي، با خانم طيبه حاجي زاده ازدواج کرد و مدت زندگي مشترک آنها 10 سال بود. حاصل اين زندگي مشترک سه فرزند به نام هاي: مجتبي، مليحه و فاطمه مي باشند. خيلي فداکار بود و دوست داشت مشکلات ديگران را حل کند و همه را به صبر و استقامت دعوت مي کرد. با خانواده رفتار ملايم و خوبي داشت و در کارهاي خانه به همسرش کمک مي کرد. همرزمش مي گويد: مصطفي هميشه مي گفت: اگر مشکلي برايتان پيش آمد ابتدا آن را با همسرتان مطرح کنيد و با آنها مشورت کنيد.
در اوايل جنگ، جزء اولين کساني بود که به استخدام سپاه در آمد و از مشهد به جبهه اعزام شد. با شروع جنگ، او يک سال چريک مصطفي چمران بود و مي گفت: يک سال سلاح نداشتيم و با چوب دستي مي جنگيديم. مصطفي در اين مقطع، در بيسيج مسجد 72 تن نيز فعاليت مي کرد.
او هيچ گاه بي کار نبود، هميشه جبهه بود، وقتي هم که مي آمد، به انجمن اسلامي و بسيج مسجد مي رفت.
او ابتدا به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و سپس به فرماندهي گردان رسيد و در چند عمليات مهم، ضمن رشادتهاي بسيار، لياقت خود را براي رسيدن به فرماندهي تيپ، به همه ثابت کرد. يکي از همرزمان مصطفي مي گفت: وقتي توي جبهه مواد خوراکي به ما مي دادند، مصطفي نمي خورد، بلکه آنها را در جايي قايم مي کرد و زماني که ما چيز براي خوردن نداشتيم، آنها را مي آورد و به بچه ها مي داد و خودش نمي خورد.
دوستانش مي گفتند: مصطفي ضد گلوله بود. چنان با قدرت در جبهه جلو مي رفت که هيچ چيز، جز رسيدن به خاکريز دشمن برايش اهميت نداشت.
درپاتک معروف چزابه، حدود 2 ساعت آتش بر سر بچه ها مي ريخت. در آن لحظه، در چهره مصطفي يک فداکاري و ايثار خاص ديده مي شد و اين باور به بنده دست داد که تحولي ايماني که نشان از شهادت مي داد، در روحيه ايشان به وجود آمده است.
مصطفي قوي، در تنگه چزابه از ناحيه دست و در عمليات بيت المقدس، از ناحيه پا و کمر مجروح شد و عاقبت، در تاريخ 6 تير 1365 در جبهه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسيد و در 16 تير 1365، تشييع و در بهشت رضا (ع) دفن شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386



خاطرات
خواهرشهيد:
قبل از انقلاب، کار مصطفي پخش اعلاميه هاي امام خميني بود. با شروع راهپيمايي‌ها به جمع مردم پيوست. بارها با لباسهاي خوني به منزل مي آمد، لباسهايش را عوض مي کرد و با لباس تميز به خانه خودشان برمي گشت.

فرزند شهيد :
چون پدرم درس نخوانده بود نسبت به درس ما خيلي اهميت مي داد.

خواهرشهيد:
وقتي که به مصطفي مي گفتيم از جبهه تعريف کن، هيچ وقت تعريف نمي کرد. پيوسته مي گفت: خدا بايد بداند که من آنجا چه کار مي کنم و شغلم چيه؟ تا روزي که به شهادت رسيد ما اصلا خبر نداشتيم که مصطفي در جبهه سمتش چه بود.

مادرشهيد :
يک روز از مصطفي خواستم که ديگر به جبهه نرود و او در جواب من مي گفت: مادر، دوست داشتم که اين حرف را نمي گفتي، اين راه را بايد طي کرد و وظيفه تک تک ما است. من مي روم و اگر روزي دين کوپني شد، به من هم نامه بنويسيد که بيايم و کوپن دينم را بگيرم.

غلامحسين رضواني :
در عمليات والفجر2، زير پاي عراقي ها بوديم که از بالا دستور دادند، آقاي قوي شما برگرديد عقب. اما مصطفي به خاطر اينکه دوست داشت در کنار بچه‌ها باشد، از اينکه به عقب برگردد، واقعا ناراحت بود. تا صبح هر طوري که بود در آنجا ماند و نزديکي‌هاي صبح رفت.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین