شفيعي,علي

کد خبر: ۱۱۷۷۳۵
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۶ - 08July 2008
قديمي ترين ساکنان محله کوي طلاب ,علي شفيعي را خوب مي شناختند، حتي قبل از اين که تابوت سبکش را بياورند به مسجد رضوي، بعد جلوي خانه اش هم بگردانند و ببرند کوي بهشت رضا (ع) دفن کنند. اهل محل او را از همان روزهاي انقلاب شناخته بودند.
شعار نويسي ها بر ديوار هاي محل و پخش اعلاميه ها توي خانه ها، علي را معرفي کرده بود. علي هميشه يک پاي مسجد بود. هر مناسبتي بود، محرم يا رمضان، ياد بود شهيد و يا فعاليت در بسيج، همه جا او حضور داشت. پدرش «اسحاق» توي محل کبابي داشت. علي از همان روزهايي که در دبستان شهيد هاشم غياثي درس مي خواند، بعد از ظهر توي دکان پدر کار مي کرد. درسش را تا دوره ي راهنمايي خواند. بعد رفت توي اتاق سازي ماشين پيش دامادشان براي کار.
روزهاي انقلاب، خيلي زود او را براي کار بزرگتري براي جامعه آشنا کرد. پخش اعلاميه، شعار نويسي و حضور در مسجد دغدغه او بود تا پيرزي انقلاب.
آن هايي که در راهپيماييها و درگيري هاي مردم با ارتش شاه شرکت داشتند، يادشان هست که اين چطور يک جوان زخمي را از ميدان درگيري به گوشه اي کشيد و يا در نيمه شب حکومت نظامي، وقتي ماموران به دنبال گروه شان توي خيابان دويدند، چگونه با به خطر انداختن خود، جان بقيه را نجات داد. هنوز شيريني پيروزي انقلاب را توي دهانش مزه نکرده بود که خبر جنگ را مي شنود. تلاش مي کند پدر و مادر را براي رفتن به جبهه راضي کند اما آنها اجازه نمي دهند. مجبور مي شوند، کاغذي را انگشت بزند و مي برد مسجد و عازم جبهه مي شود اما بعد که مسئولان مي فهمند اثر انگشت پدرش نيست، برش مي گردانند.علي اين بار پدر و مادر را راضي مي کند و چند روز بعد، با بدرقه پدر و مادر به جبهه مي رود. در گيلان غرب، مهران و چزابه و خيلي از جبهه هاي ديگر حضور پيدا مي کند. مدتي فرمانده دسته مي شود. بعد هم در عمليات والفجر مقدماتي فرمانده گروهان مي شود. چند باري هم زخمي مي شود اما از بيمارستان فرار مي کند و با زخم هايش، دوباره به جبهه بر مي گردد.
خيلي زود به عضويت سپاه در مي آيد. ازدواج مي کند و صاحب يک دختر و يک پسر مي شود و همان جا توي خانه پدري زندگي مي کند. در آخرين روز ارديبهشت سال 1365 در منطقه حاج عمران وقتي که براي هدايت عمليات در خط مقدم بوده، ناگهان چندين تله انفجاري با هم منفجر مي شود و علي ناپديد مي شود.
مدتها کسي از او خبري پيدا نمي کند. بعضي که صحنه انفجار را ديده بودند، گواهي داده بودند که علي شفيعي شهيد شده اما چون اثري از او نمي بينند، مي گويند مفقود الاثر است. اما نه سال بعد، تکه هايي از پيراهن و پلاک او را پيدا مي کنند و در بهشت رضا (ع) دفن مي کنند.
مادرش که هنوز چشم به راه است، مي گويد: باور نمي کنم علي من رفته باشد!
منبع:گلستان آتش ،نوشته ي ،محمدجواد جزيني،نشر ستاره ها،مشهد-1386



خاطرات

محمدجواد جزيني:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
کاميون ها و جيپ هاي نظامي پر از سرباز، توي خيابانها مي رفتند و مي آمدند و کساني را که توي خيابان بودند، مي گرفتند و مي بردند.
اگر که جوان بودند، بيشتر حساس مي شدند. چون هر شب توي خيابان ها اعلاميه مي ريختند و يا روي ديوار ها شعار مي نوشتند.
مراسم شب اول محرم تمام شده بود. من و علي شفيعي و چند تايي ديگر با هم داشتيم بر مي گشتيم به خانه. محله ما سي متري طلاب بود. همين که از مسجد دور شديم، ديديم دو تا جيپ ارتشي پيچيدند توي خيابان. علي گفت:
فرار کنيد. دارند مي آيند.
اول نفهميدم چرا اين قدر دلولپس مامورها است اما بعد ها تعريف کرد که زير پيراهنش پر بوده از اعلاميه هاي امام که قرار بود فردا آن ها را پخش کند. نفس زنان دويدم، تا خود ميدان دويدم. گوشه ي ميدان، خانه خرابه اي بود. علي جلوتر از همه مي دويد. ايستاد و اطرافش را نگاه کرد. بعد دويد طرف خرابه. ما هم دنبالش دويديم.
پشت ديوار خرابه، توي تاريکي پنهان شديم. قلبم به شدت مي زد. جيپ سربازها رسيد به ميدان و سربازها پياده شدند و به اين سو و آن سو دويدند. گمان مي کنم نفهميده بودند ما کدام طرف رفته ايم. بعد يکي از آنها متوجه خرابه شد. با دست، تاريکي خرابه را نشان داد. خودش و چند تايي به دنبالش، به سوي خرابه آمدند. يکي از بچه ها گفت:
حالا ما را پيدا مي کنند!
علي دستم را گرفت، فشار داد و بعد سرک کشيد و گفت:
شما ها از اين جا تکان نخوريد.
بعد خودش دويد بيرون. خواستم داد بزنم:
چکار مي کني علي؟!
اما او دويده بود بيرون. هنوز به کناره ميدان نرسيده بود که يکي از سرباز ها ديدش. آن سو خانه اي در حال ساخت بود. علي دويد توي ساختمان. سربازها دنبالش دويدند و جيپ هم پشت سرشان پيچيد توي خيابان. صداي سربازي را مي شنيدم که توي تاريکي داد مي زدند:
ايست، ايست و گرنه شليک مي کنيم!
از صداي فرياد آنها، خيالمان راحت شد که هنوز علي را نگرفته اند. وقتي ديگر جيپ را نديديم و صداي سرباز ها را نشنيديم، فهميديم که رفته اند. از هم جدا شديم و هر کدام به طرف خانه هاي مان رفتيم. اما دلواپس علي بوديم. يکي از بچه ها گفت:
نترس. آن ها دست شان به علي شفيعي نمي رسد، آخر او ورزشکار است.
حرف او مدت کوتاهي دلم را قرص کرد اما همين که از او جدا شدم، دلواپسي باز هم به سراغم آمد.
با خودم فکر کردم اگر علي دستگير شود، به فعاليت بچه ها توي مسجد ضربه مي خورد. آخر علي همه کاره بود. شعار نويس بود. توي پخش اعلاميه هم کمک مي کرد. يک پاي هيئت هم بود. از طرفي، اگر او را با اعلاميه مي گرفتند، حتما ديگر روي خانه را نمي ديد.
مي دانستم که علي به خاطر ما اين کار را کرده. خودش را به سربازها نشان داده بود تا آن ها را سرگرم کند و ما بتوانيم فرار کنيم.
حالا ما فرار کرده بوديم و نمي دانستيم علي کجاست. با دلواپسي به خانه رسيدم. صبح دور سفره صبحانه بوديم که صداي در آمد. از نوع در زدنش فهميدم که علي است. دويدم طرف در. علي مثل هميشه سر حال بود. پرسيدم:
چي شد؟ من از دلواپسي مردم:
گفت:
دلواپس من نباش.
بعد برايم تعريف کرد که چطور از ساختمان نيمه کاره مي رود بالا و مي پرد توي کوچه ي پشتي. بعد به راحتي مي رود خانه. اما تا نزديکي هاي صبح، صداي سربازها را توي کوچه مي شنيده که هي داده مي زده اند:
ايست و گرنه شليک مي کنيم!
علي مي گفت:
از سر و صداي سربازها، ديشب خوب نتوانستم بخوابم!


خدا حافظ علي جان
جنگ تازه شروع شده بود. هر روز خبرهايي از شهر هاي جنوب کشور مي آمد. مي گفتند عراقي ها چند شهر مرزي را گرفته اند. آبادان در محاصره بود و خرمشهر زير فشار تانک ها. حتي مي گفتند عراقي ها دارند به طرف اهواز مي روند.
چند روز بعد هم گفتند خرمشهر پس از چند روز مقاومت اشغال شد و شهرهاي ديگر بمباران مي شوند. وضعيت شهرها به هم ريخته بود. هر روز گروهي از جوانان، به سوي مرز مي رفتند تا از کشور دفاع کنند.
وقتي علي اين خبرها را مي شنيد، ناراحت مي شد و روزش را گذاشته بود براي بسيج مسجد. صبح ها مي رفت سر کار، بعد از ظهر ها هم مي آمد، يکسره مي رفت مسجد رضوي. جلوي خيلي از مسجدها سنگر درست کرده بودند. از جواناني هم که مي خواستند به کمک مردم جنوب کشور بروند، ثبت نام مي کردند.
توي محله ما هم زن ها چيزهايي آماده مي کردند تا به جبهه بفرستند. خانه ي ما شده بود محلي که زن هاي همسايه جمع مي شدند تا لوازم مورد نياز رزمندگان را آماده کنند. علي هم مي آمد آن ها را مي برد مسجد. علي چند بار گفته بود:
من مي خواهم بروم جبهه.
و من در جوابش گفته بودم:
بي خود مي کني تو هنوز بچه‌اي!
اما علي دست بردار نبود مي گفت:
خيلي از بچه هاي هم سن و سال من رفته اند جبهه. اگر ما نرويم، عراقي ها تا چند وقت ديگر به مشهد هم مي رسند.
اما جواب من و پدرش نه بود.
چند روزي علي يک جوري شده بود. صبح روزتر از هميشه از خواب بلند شده بود. وقتي داشت مي رفت بيرون، ديدم چيزي زير بغلش گرفته. گفتم:
علي جان اين چيه؟
چيزي نيست.
پرسيدم:
کجا مي روي؟
مسجد.
باز پرسيدم:
مگر سر کار نمي روي؟
جوابم را نداد و رفت. نگران شدم اول گفتم شايد مي خواهد با دوستانش جايي برود اما وقتي غروب شد و نيامد بيشتر دلواپس شدم. گفتم شايد رفته مسجد براي نگهباني و شب هم مانده.
صبح هم نيامد. چادرم را سر کردم و رفتم مسجد. پيدايش نکردم. بچه هايي هم که توي بسيج بودند، گفتند.
علي اين جا نيست.
با هم پچ پچ کردند. از هر کدام که سراغ گرفتم، مي گفتند نمي دانيم علي کجاست. خانه يکي دو تا از دوستانش را هم که بلد بودم، سر زدم. اما آنها هم خبري نداشتند اما يکي از همسايه ها گفت که ديروز چند تايي از جوان هاي محل از مسجد رفته اند جبهه. گفت شايد علي هم با آن ها رفته باشد. رفتم خانه. ماجرا را براي پدرش گفتم. ظهر با هم رفتيم مسجد. پدرش خيلي عصباني بود. گفت:
علي من را کجا فرستاده ايد؟!
کسي که مسئول ثبت نام بود، گفت:
علي آقاي شما رفته جبهه.
پدرش گفت: با اجازه‌ي چه کسي؟
مسئول ثبت نام گفت:
خودتان رضايت نامه اش را امضا کرده ايد!
گفتم:
حاج آقا! کدام رضايت نامه؟ ما که رضايت نامه اي نداديم.
بلند شد رفت از توي کمد پوشه اي آورد و از لاي آن، چند کاغذ در آورد و يکي از آن ها را جلوي ما گذاشت. اثر انگشتي را پايين صفحه نشان داد و گفت:
اين هم اثر انگشت شما.
راست مي گفت. پاي کاغذي که عکس را روي آن چسبانده بودند، اثر انگشتي بود. پدرش گفت:
اين که اثر انگشت من نيست. پسر من را بايد برگردانيد.
مسئول ثبت نام او را نشاند روي صندلي و برايش چاي آورد.
قول داد که تماس مي گيرد تا علي را برگردانند. بعد هم رفتيم خانه.
فرداي آن روز، سر ناهار يکي در زد. بچه ها رفتند در را باز کردند. علي بود، حسابي هم عصباني. ساکش را پرت کرد توي ايوان و گفت:
چرا آبروي من را مي بريد؟ چرا رفته ايد توي مسجد گفته ايد و آن ها هم زنگ زده اند و من را برگرداندند؟ آبرويم پيش بچه ها رفت.
پرسيدم:
تو چرا بي اجازه رفتي؟!
چند بار به شما گفتم اجازه که نداديد!
آن وقت تو رفته اي انگشت دستت را زده اي پاي ورقه و گفته اي رضايت نامه است؟!
گفت:
انگشت دستم را نزدم، شصت پايم را زدم.
اين را که گفت، خودش و خواهرش هم خنديدند.
علي آن روز قهر کرد و ناهار نخورد. شب که پدرش آمد، کلي بگو مگو کردند. علي ناراحت بود. بعد که شام خورديم، علي از اردوگاه برايمان گفت. از بچه هايي گفت که آمده بودند تا از خاک کشورمان دفاع کنند.
فردا جمعه بود. گفت بلند شويد برويم بهشت زهرا. سر مزار شهيدان، به من و پدرش گفت:
اين بچه ها را ببين، اين ها هم پدر و مادر داشته اند. اما رفته اند تا ما با خيال راحت زندگي کنيم...
اين قدر گفت و گفت که فردا صبح پدرش او را برد مسجد رضوي و جلوي چشم مسئول ثبت نام، انگشت زد و رضايت داد تا برود جبهه، سه روز بعد هم آماده رفتن بود. ساکش را همان روز بسته بود. با خيلي ها هم خداحافظي کرد. موقع اعزام، من و پدر و خواهرش رفتيم بدرقه اش.
خيلي از همسايه ها و اهالي محل هم آمده بودند. کسي برايشان سخنراني کرد و شعارهايي دادند و سوار اتوبوس ها شدند. علي سرش را از پنجره اتوبوس بيرون آورد و دست تکان داد. پدرش هم برايش چيزهايي خريده بود که توي راه بخورند، آن ها از پنجره داد دستش...
مدت ها بود اين قدر علي را خوشحال نديده بودم. داد زد:
خدا حافظ.
اتوبوس از کنار قرآن و بوي اسپند گذشت. من هم گفتم:
خدا حافظ علي جان.
تصوير اتوبوس و دست هاي علي که از پنجره بيرون بود، پيش چشمم مي لرزيد.






سلام گل بابا
وقتي بچه به دنيا آمد، علي از جبهه زنگ زد. آن وقت ها ما تلفن نداشتيم. به خانه همسايه زنگ زده بود. همسايه آمد و گفت:
چه خبر است. اين مرد انگار بچه نديده! از آن روز تا حالا، هفت بار زنگ زده. يک بارش گفتم خانم تان بيمارستان است. بعد زنگ زده تازه چه خبر. گفتم هنوز بچه به دنيا نيامده.
دوباره زنگ زده گفتم: بچه به دنيا آمد، پسر هم هست. بعد زنگ زد که حال مادرش چطور است!
خانم همسايه شوخ بود به همين خاطر کمي هم اغراق مي کرد. علي گفت که آن روز فقط سه بار زنگ زده و هر بارش هم چقدر هم راه رفته و چقدر توي صف ايستاده تا توانسته زنگ بزرند.
بچه چند روزي توي بيمارستان ماند. روز پنجم پسر خانم ملک زاده آمد و گفت:
علي آقا پشت خط است، بياييد باهاش حرف بزنيد.
بچه را بغل کردم و دويدم خانه خانم ملک زاده. علي خيلي خوشحال بود. حال من و بچه را پرسيد. بعد گفت اسمش را بگذاريم محمد. بعد گفت يک کاري کن صداي گريه اش را بشنوم.
گفتم خواب است. هر کاري هم مي کردم بيدار نمي شد.
مادر علي دماغش را ماليد و گريه کرد. گوشي تلفن را آورده بود کنار صورت بچه. وقتي گوشي را گرفتم کنار گوش خودم، علي هنوز داشت با بچه حرف مي زد و قربان صدقه اش مي رفت. هي گفت:
سلام دسته گل بابا!
صدايش را مثل صداي بچه ها کرده بود گفتم:
علي آقا، من هستم !
بعد با مادرش حرف زد و گفت:
تلاش مي کنم چند روزي مرخصي بگيرم بيايم. خيلي دلم مي خواهد محمد را ببينم.
اما نيامد. عکسش را برايش فرستاديم. علي يک ماه بعد آمد.
يک روز توي خانه داشتم کار مي کردم که صداي شنيدم.
علي آقا بود که بلند بلند حرف مي زند. مي گفت:
به اجازه کي بچه ام را فرستاديد نانوايي!
دويدم توي ايوان. علي بود. گفتم:
آخه شما که بچه تان را نديده ايد، از کجا او را توي نانوايي شناختيد!
گفت:
عکسش را ديده بودم.
برايش رو روئک خريده بود. بچه خواب بود. دويد بالاي سرش. آن قدر قربان صدقه اش رفت تا بچه بيدار شد. مي خواست بچه را سوار رو روئک کند. مادرش گفت:
اين کار ها چيه که مي کني علي!
مي گفت:
مي خواهم زود بزرگ شود.
همين چند روزي را هم که به مرخصي آمده بود، محمد به او عادت کرد. وقتي گريه مي کرد، صداي پدرش را که مي شنيد، آرام مي شد. هر شب برايش لالايي مي خواند تا خوابش ببرد. وقتي مي خواست به جبهه برود، چند تا عکس از محمد را هم با خودش برد. مي گفت مي خواهم به دوستانم نشان بدهم. اما من مي دانستم که عکس ها را فقط براي دوستانش نمي برد. بيشتر براي اين که دلش تنگ بچه مي شد، عکس ها را گرفته بود.
زود به زود زنگ مي زد. خانم ملک زاده هميشه مي گفت:
اين علي آقاي شما بچه نديده است. محمد هنوز دو سالش نشده بود که علي رفت و ديگر برنگشت.






عيدي
علي رفته بود شهر و برگشته بود قرارگاه. خيلي توي هم بود. گفتم شايد اتفاقي افتاده. رفت توي سنگر. وقتي دنبالش رفتم، ديدم به پتوها تکيه داده و توي فکر است. پرسيدم:
چي شده، علي آقا.
گفت:
چيزي نيست.
گفتم:
از قيافه ات پيداست که اتفاقي افتاده. گفت:
پيش خودمان بماند. زنگ زدم مشهد براي احوالپرسي. گفتند خرجي نداريم. رفته اند براي گرفتن حقوقم. گفته اند حقوقش نيامده.
گفتم:
خب اين که ناراحتي ندارد. همين جا توي قرارگاه پيگير شو. ببين چرا حقوقت نرفته مشهد.
گفت:
رويم نمي شود بروم کار گزيني براي پيگيري حقوق خودم.
مي فهميدم چه مي گويد. علي شفيعي را که مي شناختيم، سابقه نداشت براي خودش دنبال کاري رفته باشد، حتي حقوق ماهيانه اش. گفتم:
خودم پيگير مي شوم.
رفتم کارگزيني و پرسيدم:
حقوق حاج علي شفيعي پرداخت نشده.
گفتند:
طبق ليست کارگزيني ما رد کرده ايم.
سردر گم شدم. بالاخره يکي از بچه هاي آشنا را توي قرارگاه پيدا کردم. موضوع را گفتم. رفت. و چند دقيقه بعد آمد. گفت:
حقوقش پرداخت نشده و حقوق اين ماهش را پاي تصادفي که با ماشين کرده، برداشته اند. گفتم:
آخر درست نيست. اين حقوق خرج دو خانواده را در مشهد مي دهد. تازه اين تصادف در مدت ماموريت جبهه بوده. از همه مهمتر، راننده علي آقا نبوده.
گفتند:
اما در مسئوليت ايشان بود و چون آقاي شفيعي کسي را معرفي نکرده، بايد خسارت ماشين را خودش بدهد.
هر کاري کردم که حداقل نيم حقوق کسر شود و باقي اش براي ماه ديگر باشد، قبول نکردند و گفتند:
دست ما نبوده.
وقتي برگشتم علي رفته بود خط براي سرکشي. نمي دانستم بايد به او چه بگويم. مي گفتم تو توي خط مقدم داري مي جنگي و براي تصادف ماشين که تو با آن توي جبهه مي روي و مي آيي، بايد خسارت بدهي و حقوق ماهيانه خانواده ات را پاي خسارت برداشته اند؟
نيمه هاي شب بود آمد. گفتم:
برويم قدم بزنيم.
مهتاب بود. به روي خودش نمي آورد اما بي تاب بود بداند براي پولي که به دست خانواده اش نرسيده، چه کرده ام. با شرمندگي ماجرا را تعريف کردم. هر که جاي علي بود، شايد ول مي کرد بر مي گشت مشهد، اما گفت:
خدا بزرگ است چند شب مانده بود به عيد و لابد خانواده اش هم منتظر بودند شب عيدي پولي به دستشان برسد. همان شب کسي از لشکر آمد. گمانم معاون ستاد لشگر بود. بچه ها گفتند مي خواهد به هر نفر سيصد تومان عيدي بدهد.
علي آقا آن شب نبود رفته بود خط. معاون ستاد، بعد از نماز سيصد تومان ها را بين بچه ها تقسيم کرد. من و چند تايي ديگر صندوقي درست کرديم و آورديم ميان بچه ها. گفتيم براي يکي از بچه هاي گردان مشکلي پيش آمده، هر کس دلش مي خواهد اين عيدي را براي رفع مشکل او هديه کند.
بچه ها بدون آن که بدانند براي چه کسي مي خواهيم، سيصد تومان ها را دادند. نزديک به ده هزار تومان جمع شد. چيزي نزديک به سه ماه حقوق.
صبح رفتم پيش علي گفتم:
علي آقا، نگفتم خدا بزرگ است. اين هم پول. زود برسان به مشهد که برسد به دست خانواده ات.
حاجي، از کجا آوردي؟
گفتم:
از چند تايي قرض گرفته ام.
اصل ماجرا را نگفتم.
اين پول را از صندوق قرض الحسنه گروهان گرفتم. کار حقوقت که درست شد، برش گردان.
چشمانش از شادي برق مي زد.
چند ماه بعد آمد. ده هزار تومان را آورده بود. گفت:
اين هم قرض ما!
گفتم:
بريز به حساب جبهه.
ماجرا را برايش تعريف کردم گفت: کار خوبي نکردي. به گمانم ناراحت هم شد. اما کاري نمي شد کرد. يک علي بود و يک جبهه. بايد برايش کاري مي کرديم.





ما هفده نفر بوديم
انگار گردان رفته بود توي دل عراقي ها و ما افتاده بوديم در محاصره.
خوبي کار اين بود که عراقي ها نمي دانستند ما چند نفريم. ستون تانک هايشان براي مدت کوتاهي تا سر جاده آمدند اما معلوم نشد که چرا برگشتند عقب. بچه ها مي گفتند:
چند گلوله آرپي‌جي که طرف شان زديم، گمان کردند ما خيلي زياد هستيم. براي همين، ممکن است صبر کرده اند تا نيروهاي کمي شان از راه برسند و بعد حمله بزرگتري را شروع کنند.
ما فقط هفده نفر بوديم. علي دستور داده بود پشت خاکريزها بمانيم. بعد بچه ها را به سه گروه تقسيم کرد. قرار شد هر گروه به يک طرف شليک کنند تا دشمن خيال کند نيروهاي ما زياد است. و بر هر طرف تسلط داريم.
مهماتمان کم بود، جز يکي دو جعبه فشنگ و چند گلوله آرپي‌جي و چند تايي نارنجک، چيز ديگري باقي نمانده بود. به همين دليل علي داد زد:
تا مي توانيد مهمات کمتر استفاده کنيد. فقط وقتي که اطمينان داريد به هدف مي زنيد، شليک کنيد.
هر کدام از بچه ها، با فاصله بيست متر، سنگر گرفتند. درگيري که شروع شد، هر کدام چند تير از يک جا شليک کرديم. بعد مي دويديم چند متر آن طرف تر و دوباره شليک مي کرديم.
اين فکر او بود. اين کار باعث شد که عراقي ها خيال کنند ممکن است پشت خاکريز چند صد نفر نيرو باشد. او هم خودش اين کار را مي کرد. از يک سو تير مي انداخت، باز مي دويد طرف ديگر شليک مي کرد.
انگار ستون تانک هايشان راه افتاده بودند. اين را کسي که براي ديده باني رفته بود، به علي گفت. کسي برايش دوربين آورد. وقتي خوب نگاه کرد، کمي فکر کرد و بعد دستور داد:
دو گروه آرپي جي زن از دو سمت بروند به طرف ستون تانک ها.
دستور داد:
تا نگفتم کسي شليک نکند.
بعد دو تا آرپي جي زن را با کمک هايش فرستاد.
همه سرک کشيديم. از دور ستون تانک ها راه افتاده بودند.
آماده بودند روي جاده و به طرف خاکريز پيش مي آمدند.
آرپي جي زن ها رفته بودند جلو، آن قدر که چند ده قدمي جاده باشند. همه منتظر بودند که علي دستور حمله را بدهد. ديگر چيزي نمانده بود که آخرين تانک هايشان هم روي جاده برسند. علي اشاره داد به آرپي جي زن ها تا گلوله اول را بزنند که شليک کردند و به تانک ها نخورد. گلوله دوم درست به کلاهک تانک اول خورد و آتش گرفت. صف تانک ها ايستاد. گلوله سوم هم تانکي را زد. بچه ها از خوشحالي فرياد زدند و الله اکبر گفتند.
باز هم فرماندهي علي ما را نجات داد. تانک ها پشت سر، دور مي زدند از کمر کش جاده، پايين رفتند و به سرعت به عقب برگشتند. دو تانک روي جاده هنوز مي سوختند که خبر رسيد نيروهاي کمکي از راه رسيده اند. آرپي جي زن ها حالا برگشته بودند. شايد کسي باور نکند که با فرماندهي او، يک گروه هفده نفري با مهمات ناچيز، رو به روي صف تانک ها ايستاد و آن ها را به عقب نشيني وادار کرد. حالا نيروها رسيده بودند و صف بچه ها براي حمله نهايي آماده مي شد.
علي زير سايه ي جيپ نيمه سوخته اي، داشت نماز مي خواند.





بيسکوئيت هايم کو
در مرحله دوم عمليات ميمک با علي شفيعي بوديم. چند وقت قبلش هم، با هم جبهه بوديم. ماموريتمان که تمام شد، برگشتيم مشهد. يک شب حاج رضواني آمد در خانه ما. گفت:
عمليات نزديک است آماده اي برويم؟
گفتم:
بله!
همان شب، من و پسر خاله که بعدها شهيد شد، با هم رفتيم دنبال آقاي شفيعي. دير وقت بود. پرسيد:
چي شده؟
گفتيم:
آماده باش است، ظاهرا قرار است عملياتي شود. گفت:
کي خبر داده؟
گفتم:
حاج آقا رضواني.
رفتيم تو. کمي هم نشستيم. قرار شد فردا بچه هاي ديگر را هم خبر کنيم. درست يادم نيست چند نفر شديم. اما رفتيم ايلام، پادگان «ظفر»
يک هفته اي توي پادگان مانديم. از عمليات خبري نشد.
گروهان ما توي چند تا چادر در حاشيه پادگان مستقر بود. علي معاون گروهان بود.
چند شب بعد، راه افتاديم طرف ميمک. مسير را هم خوب بلد نبوديم. نزديکي هاي صبح، رسيديم پاي کار. خط شکسته شده بود و گروهان ما براي پدافند خط آمده بود. خط را تحويل گرفتيم. تازه پاتک عراقي ها شروع شده بود. دو دستگاه تانک داشتيم. نمي دانم مال ارتش بود يا بچه هاي سپاه. گه گاهي مي رفتند جلو و شليک مي کردند و بر مي گشتند عقب. گمان مي کنم عراقي ها فکر مي کردند توي محور ما يک لشگر زرهي مستقر است. براي همين هم خط را زير آتش گرفته بودند.
علي به بچه ها روحيه مي داد. دستور داده بود سنگر بکنيم.
تدارکات تازه رسيده بود. از پشت وانت تدارکات، چند بسته بيسکوئيت برداشته بود. به بچه ها سر مي زد و به هر کس، چند تايي بيسکوئيت مي داد. و بچه ها هم گرسنه بودند. شب قبل، فقط شام نيم بندي خورده بوديم.
با بعضي ها شوخي مي کرد. مي گفت تو قبلا بيسکوئيت گرفته اي و آنها التماس مي کردند که نه، ما نگرفته ايم و بعد يک گازي به بيسکوئيت مي زد و مي گفت:
حالا که خيلي التماس مي کنيد بياييد بگيريد.
و پرت مي کرد و بچه ها مي پريدند و مي گرفتند و مي خنديديم.
عراقي‌ها اما آرام نگرفته بودند. گلوله هاي خمپاره و توپ بود که زمين مي خورد.
وقتي او داشت از کنار نفربر پي‌ام‌پي مي گذشت، گلوله خمپاره اي کنارش زمين خورد. گرد و غبار که فرو نشست، بچه ها دويدند طرفش. سر و صورتش خاکي اما سالم بود. از گوش هايش خون مي آمد. گوش هايش را گرفته بود. لاي دو انگشت خاکي اش، خوني بود. موج او را گرفته بود. به طوري که روي پاهايش نمي توانست بايستد. در همان حال داد مي زد: بيسکوئيت هايم کو!
بچه ها خنده شان گرفته بود. باز هم براي اين که بچه ها روحيه داشته باشند، رو به عراقي ها داد مي زد:
خدا لعنت تان کند، بيسکوئيت هايم را داغون کرديد!
بچه ها مي خنديدند.
دستش که روي گوشش بود، پر از خون بود، اما باز هم دنبال بيسکوئيت هايش مي گشت.






پدر ستاره ها
بهمن سال 1360 بود. 21 يا 22 بهمن بود. محور چزابه دست بچه هاي خراسان بود. محور را عليمرداني فرماندهي مي کرد، منطقه اي که معروف بود به ابو شهاب. بچه ها مي گفتند:
پدر ستاره ها!
نزديک به يک ماه بود که گردان به منطقه آمده بود، به اميد عمليات. اما چند باري، به دلايلي، عقب افتاده بود.
بچه هاي گردان دائم غر مي زدند.
ما نيامده ايم جبهه که بخوريم و بخوابيم.
بعضي ها مي گفتند:
حالا که عمليات نيست، ما مي خواهيم برگرديم عقب. آخر به ما گفته بودند عمليات است. براي همين، خودمان را رسانده ايم جبهه.
راست مي گفتند. چون هر کدام از اين بچه ها، براي خودشان زندگي و کاري داشتند. چند تايي محصل بودند، دو تا هم دانشجو، بقيه هم کارگر و يا کشاورز بودند. يکي هم بود که بقال محل بود و بي تاب بود حالا که عمليات نيست، مي خواهيم برگرديم.
علي، براي بچه ها صحبت کرد. گفت: که قرار است اين جا عمليات شود که روز و تاريخش هنوز معلوم نيست اما بچه ها انگار به خرج شان نمي رفت.
عراقي ها سنگرهاي ديده باني مستحکمي توي محور داشتند. براي همين، ديد خوبي داشتند و آتش دقيقي روي محور مي ريختند.
خادم الشريعه فرمانده بود. علي طرحي داده بود به او که مي تواند با دو قبضه 106 چند تا از سنگرهاي ديده باني را بزند. او هم پذيرفت.
فرداي آن روز، قبل از ظهر که ديد خوبي روي خط عراقي ها داشتيم، توپ ها تا نزديکي خط اول پيش آمدند. بعد سنگر ديده باني را زدند. چند تايي گلوله شليک شد اما يکي از آنها به سنگر اول خورد. از سه سنگر، دو تاي کاملا منهدم شد. يکي هم، انگار ديده بانش رفته بود!
چند ساعت بعد، آتش سنگين توپخانه عراقي ها شروع شد، معلوم بود که طرح علي کار ساز بوده.
اين حمله کوچک، روحيه بچه ها را بهتر کرد. سه روز ديگر هم گذشت. شايعه بود که قرار است امروز و فردا عمليات شود. ولوله اي توي بچه ها افتاد. آماده باش اعلام شد، ديگر همه خيالشان راحت بود که حتما عمليات مي شود.
فرماندهان گروهان ها عصر بچه ها را روي کالک توجيه کردند. قرار بود از دو محور عمليات شود.
نيمه هاي شب آتش عراقي ها شروع شد. پيش خودمان گفتيم لابد اتفاقي دارند آتش مي ريزند. يا ديده‌بان‌ها تحرکاتي ديده اند. اما آتش تمامي نداشت. توپخانه هايشان يک دم شليک مي کردند.
قبضه هايشان اين قدر نزديک بود که صداي شليک آن ها را مي شنيديم. انفجار خمپاره ها، توپ ها و کاتيوشاها يک دم آرام نمي شد.
دستور آمده بود که بچه ها از سنگر ها بيرون نيايند و همه گمان مي کردند تا چند ساعت ديگر، آتش کمتر يا خاموش مي شود اما عراقي ها دست بردار نبودند.
دو شبانه روز اين آتش ادامه داشت. چند تايي از بچه ها شهيد شدند، ده تايي هم مجروح. ديگر گمانمان به يقين تبديل شده بود که عمليات در کار نيست و اگر قرار باشد عمليات باشد، لابد از طرف عراقي هاست. همين طور هم شد. روز سوم حمله عراقي ها، آغاز شد.
بعدها فهميديم که عراقيها با چند هزار نيرو، در اين منطقه عمليات خودشان را شروع کرده اند. شايد خيال کرده بودند که به همين اندازه هم از اين طرف نيرو توي خط باشد اما ما کمتر از سيصد نفر بوديم.
دستور آمده بود که جلوي پيشروي عراقي ها بايد گرفته شود. گردان ما روي شيار، پشت يال درگير بود. علي وقتي همراه بسيم چي اش اين طرف و آن طرف مي رفت، زخمي شد. ترکش بزرگي خورده بود پشت کتف چپش.
امدادگر روي زخمش را بست اما باز هم مي خواست بلند شود و به کارش ادامه بدهد. با اصرار بچه ها، همراه مجروحين ديگر به بهداري فرستاده شد. نزديک بستان بود.
فرداي آن روز که درگيري هنوز ادامه داشت، علي شفيعي برگشته بود. بچه ها مي گفتند از درمانگاه فرار کرده، با همان زخم کتفش. پرسيدم:
پس چرا آمدي، با اين زخمت.
کدام؟! من که نمي بينم.
ولي آن هايي که زخمش را ديده بودند، مي گفتند عميق بوده.
بازگشت علي شفيعي به خط، روحيه بچه ها را عوض کرد.
خودش دوباره فرماندهي گروهان را به عهده گرفت. چند تايي را براي خاموش کردن دوشکاهاي روي تپه فرستاد. خودش هم با دو تا آرپي جي زن به طرف شيار رفت.
آرپي جي زن ها با قبضه ها و گلوله هايشان دنبال علي مي دويدند و او با آن باند سفيدي روي شانه اش، گل قرمزي انگار داشت باز مي شد.






آدم آهني
وقتي رسيدم خانه، مادر گفت:
از بيمارستان اهواز زنگ زده اند. گفته اند علي شفيعي مجروح شده. خودش حرف نزد. پرستار بيمارستان گفت که فکش زخمي شده و نمي تواند حرف بزند.
گفتم: نگفت چکار بايد بکنيم؟
چيزي نگفت. فقط گفت به خانواده اش خبر بدهيد.
چندين جا زنگ زدم تا بالاخره بيمارستان را پيدا کردم. با کسي که توي اتاقش بود، صحبت کردم. گفت:
آقاي شفيعي ترکش خورده توي فک و صورتش و نمي تواند حرف بزند. بعد گفت امشب عازم مشهد است و مي برنش بيمارستان امام رضا(ع). کسي را فرستادم به خانواده اش خبر بدهند. لباس پوشيدم رفتم طرف بيمارستان. بيمارستان را خالي کرده بودند، براي رسيدن مجروحين تازه. سومين آمبولانسي که رسيد به بيمارستان، علي را آورد.
فکش را سيم کشي کرده بودند و صورتش هم بسته بود. رفتم کنارش. پرسيدم:
چطوري، آدم آهني!
ضعف داشت. فقط چشم هايش را روي هم گذاشت.
پدر و مادرش هم رسيدند. مادرش اول خيلي بيتابي مي کرد اما بعد آرام شد. چند روزي که بيمارستان بود، هر روز مي رفتم پيشش. حالش بهتر شده بود. به سختي مي توانست حرف بزند. به زحمت سوپ توي دهانش مي ريختيم.
گاهي هم دستش را مي گرفتم و توي حياط بيمارستان قدم مي زديم. باندهاي صورتش را باز کردند، زخم هاي صورتش پيدا شد. سيم هاي فکش بايد سه روز ديگر هم مي ماند.
همه اش از من مي پرسيد از جبهه چه خبر؟ بچه هاي بسيج هم مي آمدند و مي رفتند. خبر شهادت چند تا از بچه ها را به او نگفتيم.
از هر کدام که سراغ مي گرفت، مي گفتم:
هنوز از جبهه برنگشته.
چند روز آخر، خودش اين طرف و آن طرف مي رفت. کمک حال مجروحين ديگر هم بود. براي زخمي هايي که در شهر غريب بودند، پرستار بود. کارهاي آنها را انجام مي داد. مي گفتم:
علي آقا، خودت را بايد يکي بپايد.
مي گفت:
من ديگر خوبم.
وقتي مي خواستم از پيشش بروم، گفت:
يک کاري براي من مي کني؟
گفتم: بله.
برو خانه ما و يک دست لباس و کمي پول برايم بياور.
پرسيدم:
براي چي مي خواهي.
کفت: شايد امروز و فردا مرخص شوم. مي خواهم سر زده بروم خانه.
حرفش را قبول کردم. فردا لباس ها و چيزهايي که خواسته بود، بردم. توي اتاقش نبود. هم رختخوابي اش گفت: رفته است. يک بخش ديگر. يکي از مجروحان را برده بود راديولوژي تا عکس بگيرد.
نشستم تا آمد. زخم روي گونه اش خوب شده بود اما جاي زخم روي صورتش مانده بود.
گفت: شنيدم مي خواهد عمليات بشود.
من هم شنيده ام. چون مسجد هم نيرو به جبهه اعزام مي کند.
چند تا از بچه هاي بسيج آن روز آمده بودند. در گوشي با آن ها حرف مي زد. غروب با علي خداحافظي کردم، رفتم خانه. فردا غروب که رفتم بيمارستان، ديدم که روي تختش يکي ديگر خوابيده. از هم اتاقي اش پرسيدم:
آقاي شفيعي کجاست؟
رفت!
پرسيدم:
کجا؟
نمي دانم.
رفتم توي بخش و از مسئول بخش سراغش را گرفتم. با عصبانيت گفت:
فرار کرده فرار کرده. رفته جبهه. اين ها را خودش براي نگهبان جلوي بيمارستان گفته.
بعدا فهميدم که درست مي گفته. علي از همان جا در اتوبوس نشسته و رفته جبهه.





مثل پدر
روز سيزده فروردين بود. گروهان ما راه افتاد به طرف خط. قرار بود به زودي تو محور عمليات شود.
شب پشت خط مانديم. جاي درست و حسابي هم نداشتيم. هوا سرد بود. غذا هم کم بود اما نيروها به شوق عمليات اعتراضي نمي کردند.
شب عمليات شروع شد. کار ما پشتيباني از خط شکن ها بود. خط نزديکي هاي صبح شکسته شد. درگيري شديد بود. گروهان آماده حرکت بود که گفتند:
بچه هايي که خط را شکسته اند، دارند بر مي گردند عقب.
دستور از قرارگاه بود. شهدا و زخمي ها را مي آوردند عقب و بعد بقيه آمدند. قرار شد خط را ما نگه داريم. بچه هايي که از خط مي آمدند، مي گفتند چند شهيد توي محور مانده اند. چند ساعت بعد، يکي از بسيجي ها آمد. آشفته بود. مي گفت برادرش توي محور مانده. مي دانست که شهيد شده اما مي گفت: من نمي توانم بدون او بر گردم. بچه ها دورش ايستاده بودند. بعضي ها سعي مي کردند دلداري اش بدهند. بعضي ها هم گريه شان گرفته بود. علي سر رسيد. پرسيد:
چه شده.
من برايش گفتم که ماجرا از چه قرار است. برايش دوربين آورديم. نگاه کرد. بعد زير بازوي او را گرفت. بردش کنار وانت که توي آن چند شهيد بود. گفت:
تو با اين ماشين برگرد عقب، من برادرت را بر مي گردانم.
اما او دست هاي علي را گرفته بود و التماس مي کرد. آنقدر گفت و گفت که علي بلند شد و گفت:
خب بمان. با هم مي رويم و برادرت را مي آوريم.
خودش برايمان تعريف مي کرد که وقتي برگشتند، دوشکاي روي تانک ها، ستون بچه ها را به رگبار بسته. خيلي از بچه ها افتادند. بعضي ها تعريف مي کردند که به چشم خودشان ديده اند، عراقي ها به زخمي هاي مانده، تير خلاص زده اند.
اسمش مصطفي بود. از کرج اعزام شده بود. مصطفي مي گفت به پدرش قول داده که برادرش را ول نکند و همه جا با هم باشند. قرار شد توي تاريکي هوا راه بيفتيم. به علي گفتم:
اگر اجازه بدهيد من با شما مي آيم.
قبول کرد. آخرهاي شب راه افتاديم: علي، مصطفي، حيدر و من. عراقي ها هم دائم مانور مي زدند. آن ها يقين داشتند که ما براي بردن شهيد مان مي آييم. گاهي هم بي هدف آتش مي کردند.
مصطفي جلو مي رفت. گاهي فقط بر مي گشت و به ما نگاه مي کرد. علي گفته بود بايد حواس مان جمع باشد که به گشتي هاي عراقي برنخوريم.
نشانه هاي مصطفي درست بود. در سينه يال کوه، چند تا درخت بلوط بود. از آن ها هم که گذشتيم، به شيب تندي رسيديم. ايستاد و گفت:
آن جاست!
توي تاريکي جايي را نشانمان داد. زير نور منورهايي که گاه دره را روشن مي کردند، پيش رفتيم. جايي مصطفي ايستاد و گفت:
بايد همين باشد.
بعد نشست و شروع کرد روي زمين دست کشيدن. ما هم گشتيم. ناگهان صدايمان زد و گفت:
اين جا هستند.
دو تا بودند. يکي برادر مصطفي بود و ديگري را مصطفي هم نمي شناخت. کنار هم افتاده بودند و انگار او خودش را به برادر مصطفي رسانده بود. علي اسلحه اش را به من داد و يکي را کول کرد، يکي را هم حيدر.
مصطفي آنقدر ناتوان بود که انگار ناي برگشتن نداشت.
جسدها را توي سنگر آورديم. فقط يکي دو بار دست به دست کرديم و چند تايي ايستاديم. براي نفس تازه کردن.
مصطفي ديگر چيزي نمي گفت. علي گفت پتو آوردند. بعد مثل پدري که بچه هاي نازش را توي بستر ببرد، آن ها را توي پتو گذاشت. صورت هاي خوني آنها را شست. گونه هايشان را بوسيد و بعد، با يکي دو تاي ديگر، آنها را به پشت وانت گذاشتند.
مصطفي را نشاند جلوي کنار راننده و راهي شان کرد.
ديگر نزديکي هاي صبح بود. وانت که رفت، علي روي سينه خاکريز نشست و صورت را توي دست هايش پنهان کرد. صدايش نمي آمد. اما شانه هايش مي لرزيد.





گلستان آتش
عراقي ها که متوجه حمله ما شده بودند، منطقه را زير آتش گرفته بودند. از سينه کش کوه که پايين مي آمديم، يالي بود سمت راست ما، سهرابي بود و سمت چپ نيروهاي علي شفيعي عمل مي کردند و آتش سنگين بود. بچه هاي تخريب گفته بودند:
پيش تر، ميدان مين است، نامنظم با تله هاي انفجاري زياد.
بچه ها زمين گير شده بودند. دوشکاهاي دشمن، يکسره کار مي کردند. وقتي منوري توي آسمان روشن مي شد، روي زمين دراز مي کشيدند اما همين که خاموش مي شد، راه مي افتادند.
ستون ما نشسته بود. بچه هاي علي شفيعي از کنارمان گذشتند. علي شفيعي جلو مي رفت و بيسيم چي اش دنبالش مي دويد. گوشي بيسيم دست علي بود و داشت با آن طرف خط حرف مي زد. به بچه ها هم دستور مي داد. مي گفت:
کسي نماند اين جا. بايد برويد جلو. بايد برسيم پشت يال.
منوري در آسمان روشن شد. همه زمين گير شدند. اما علي ايستاده بود و فرمان مي داد. انگار نه انگار که از زمين و آسمان دارد آتش مي بارد. حالا ديگر توپخانه شان هم آت
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین