بازگشت به «عيتا»
آن جوان به ياد نميآورد چه زماني در خانه را قفل كرد و به سوي بيروت رفت.گرچه حرفهاي زيادي براي گفتن داد اما شايد نميخواهد رازهايش را بگويد. ذهنش مملو از خاطرات است. «يك سال گذشت و من هر روز در جنگ خاطراتم را مرور ميكردم». شايد آن خاطرهها نيز دليلي نمي بينند كه او را ترك كنند و مدام غافلگيرش كرده ، ذهنش را فرا گرفته و لحظات تنهايياش را پر ميكردند . در همه آن لحظاتي كه بر سر كارش يا در كنار زن و فرزندانش بود، آن ها يك به يك افكارش را مورد هجوم مي دادند و او با خود ميگفت: آنچه از من خواسته شد انجام دادند و به سادگي جنگيدم ولي پرسشي مهم امان مرا بريده است: آيا اشتباهي مرتكب شدم؟ چرا فلان كار يا بهمان كار را در فلان زمان خاص انجام ندادم تا بهتر از اين جنگيدم باشم؟
اين رزمنده دلير و شجاع «از عملكرد خود كاملا راضي نيست» و در عين حال ذهنش درگير اين مسئله است كه «فرزندانم در آسايش زندگي كنند، ما بنا نمي كنيم تا اسرائيل ويران كند و اگر جنگ به ما تحميل نشود دوست داريم در آرامش و با عزت زندگي كنيم». از همين جا مي توانيم متوجه شويم كه او مانندكودكي كم سن و سال از اينكه روستايش در ماههاي اخير به سازندگي و آباداني مشغول شده خوشحال است.
درتابستان گذشته جنگي به او تحميل شدكه اصلا خواهانش نبود. او در آن زمان در حال برنامهريزي جهت گرفتن يك مرخصي طولاني مدت براي حضور در كنارخانوادهاش بود. اما سلاحش را بر زمين نگذاشت چون ترجيح ميداد پسرش به جاي اينكه بگويد: «پدرم ترسوست»، بگويد:« پدرم شهيد است »...
«زندگي زيباست و جانهاي ما با ارزشتر از خاك و سنگ هستند اما وطن ما برايمان عزيز است و ما هميشه از آن دفاع ميكنيم». براي همين در «عيتا» ماند، همان جايي كه «جنگ ،خيابان به خيابان و خانه به خانه ادامه داشت» حافظه او و هم رزمانش ديگر نام صاحب خانهها را به ياد نميآورد بلكه آنها را با خاطرات و حوادثي كه در آن ها گذشته است به ياد ميآورد: «دو دقيقه پيش از آن كه سربازان اسرائيل در اين خانه جمع شوند، بچه هاي مقاومت آن را ترك كردند. يكي از بچه ها چيزي را در خانه جا گذاشته بود و وقتي برگشت، از ديدن اسرائيليها غافلگير شد. خياي بي سر و صدا پيش بچه ها بازگشت و بعد رزمندگان آنجا را گلولهباران كردند و بيشتر آنان را كشتند و باقي شان هم فرار كردند. آن جا خانه بود كه تنها ستون باقيمانده از آن صحنه درگيري ويرانگري شده بود، آن يكي خانه اي بود كه ما در حين جنگ ما در آن «مناغيش» مي پختيم... و همين طور خانه چهارم، پنجم و ششم و .... همه خانهها با خاطرات و قصههاي جنگ شده اند. همچنين در اين روستا خانهاي است كه خاطره آن در قلوب رزمندگان حك شده است. اين خانه متعلق به پير زني است كه «عيتا» را ترك نكرد و بچههاي مقاومت را تنها نگذاشت. جوان رزمندهاي بود كه به ظاهر و تيپ خودش خيلي بها ميداد و روحيه دائما شوخي داشت. «اين رزمنده علي رغم شجاعت فراوانش و با وجود شدت درگيريها ، اصرار داشت كه هر روز محاسنش را اصلاح كرده، حمام كند و عطر بزند.يكي از روزها اين بنده خدا جايي را براي رسيدن به خودش پيدا نكرد.همان پير زني كه بدر روستا مانده بود، كليد خانهاش را به او داد و تا بتواند در آنجا ، فارغ از درگيري ها دستي به سر و روي خودش بكشد.اين جوان خوش تيپ
يك ساعتي از پيش ما رفت و وقتي برگشت درب خانه را همراهش آورده بود.او با مزاح از صاحب خانه پرسيد :«كليد خانه را ميخواهيد يا در آن را؟» اين طوري بود كه فهميديم از آن خانه چيزي جز همين در باقي نمانده است و او به جاي گريه كردن ميخنديد». اين جوان رزمندهي خوش تيپ طي درگيريهاي شديد بعدي به شهادت رسيد.
ديدن خانوادههاي شهدا براي كساني كه امروز به «عيتا» باز ميگردند باعث بيقرار ميشود « وقتي از جلو خانههاي آنها ميگذرم خجالت ميكشم .... فرزندان آن ها شهيد شدند و من هنوز زندهام.»
آن روز ها مرگ در هر گوشهاي در كمين او و دوستانش بود.او ميگفت وقتي درگيري در اطرافم شدت پيدا كرد ،به خودم آمدم و ديدم نمرده ام، و چشمانم اشك آلود است و هنوز دوستانم را ميبينم و ميپرسم چه كسي در اين لحظات شهيد شده است.» هنگام صحبت با ما بسيارگريست «اين رزمنده مقاومت براي دوستان شهيدش ميگريد و هرگاه فرزندانش را به ياد او ميآورند دلش ميگيرد و در شبهاي سياه روياي همسرش را در سر دارد.» آيا او از تصميم سرسختانه اش مبني بر اين كه زندگي خاص يك رزمنده را داشته باشد بازخواهد گشت؟
او ناگهان دستش به جيبش برد تا عكس فرزندانش را بيرون بياورد. نگاهي به آن ها مي كند و به ياد خندههايشان ميافتد ؛ و با اشاره به عكس مي گويد: «اين ها تلاش مي كنند ديواري را كه به عنوان يك رزمنده ساخته ام ، خراب كنند».
نظراتي كه مي گويند آنان صرفا براي حزبالله، ايران يا طائفه شيعه جنگيدهاند او را آزار ميدهد.
«ما جنگيديم تا اين به تمام امت پيامي داده باشيم. ما به نمايندگي از همه امت جنگيديم. من ميدانم كه ملتهاي عربي در كا رخود وا ماندهاند. ما براي حزب يا يك طائفه خاصي نجنگيديم. اگر حرفي كه ميزنند درست باشد كه تمام كردن كار يك حزب يا آن طائفه بكاري ندارد» اين سخن كسي است كه خودش را لحظه به لحظه در معرض مرگ قرار داد، تا بيش از ديگران درك كند كه چرا ميجنگيده است.
اين جوان گندم گون خجالتي مانند ديگر رزمندهگان آماده است تا هر زماني كه جنگي درگرفت، بجنگد اما او معتقد است جنگ ديگري رخ نخواهد داد و با آرامش عجيبي لبخند ميزند و مي گويد«چون اين بار ما ديگر ميدانيم چگونه بهتر بجنگيم» او اين جملات را در همان زماني بر زبان مي آورد كه روياها و آرزوهاي بسياري براي آينده دختر كوچكش در سر دارد و مي گويد: «ممكن است روزي او خانم دكتر يا استاد دانشگاه شود. دخترم كوچولوي قشنگي است و در آينده بهترين خواهد شد».
ترجمه و ويرايش :خبرگزاري فارس
اين رزمنده دلير و شجاع «از عملكرد خود كاملا راضي نيست» و در عين حال ذهنش درگير اين مسئله است كه «فرزندانم در آسايش زندگي كنند، ما بنا نمي كنيم تا اسرائيل ويران كند و اگر جنگ به ما تحميل نشود دوست داريم در آرامش و با عزت زندگي كنيم». از همين جا مي توانيم متوجه شويم كه او مانندكودكي كم سن و سال از اينكه روستايش در ماههاي اخير به سازندگي و آباداني مشغول شده خوشحال است.
درتابستان گذشته جنگي به او تحميل شدكه اصلا خواهانش نبود. او در آن زمان در حال برنامهريزي جهت گرفتن يك مرخصي طولاني مدت براي حضور در كنارخانوادهاش بود. اما سلاحش را بر زمين نگذاشت چون ترجيح ميداد پسرش به جاي اينكه بگويد: «پدرم ترسوست»، بگويد:« پدرم شهيد است »...
«زندگي زيباست و جانهاي ما با ارزشتر از خاك و سنگ هستند اما وطن ما برايمان عزيز است و ما هميشه از آن دفاع ميكنيم». براي همين در «عيتا» ماند، همان جايي كه «جنگ ،خيابان به خيابان و خانه به خانه ادامه داشت» حافظه او و هم رزمانش ديگر نام صاحب خانهها را به ياد نميآورد بلكه آنها را با خاطرات و حوادثي كه در آن ها گذشته است به ياد ميآورد: «دو دقيقه پيش از آن كه سربازان اسرائيل در اين خانه جمع شوند، بچه هاي مقاومت آن را ترك كردند. يكي از بچه ها چيزي را در خانه جا گذاشته بود و وقتي برگشت، از ديدن اسرائيليها غافلگير شد. خياي بي سر و صدا پيش بچه ها بازگشت و بعد رزمندگان آنجا را گلولهباران كردند و بيشتر آنان را كشتند و باقي شان هم فرار كردند. آن جا خانه بود كه تنها ستون باقيمانده از آن صحنه درگيري ويرانگري شده بود، آن يكي خانه اي بود كه ما در حين جنگ ما در آن «مناغيش» مي پختيم... و همين طور خانه چهارم، پنجم و ششم و .... همه خانهها با خاطرات و قصههاي جنگ شده اند. همچنين در اين روستا خانهاي است كه خاطره آن در قلوب رزمندگان حك شده است. اين خانه متعلق به پير زني است كه «عيتا» را ترك نكرد و بچههاي مقاومت را تنها نگذاشت. جوان رزمندهاي بود كه به ظاهر و تيپ خودش خيلي بها ميداد و روحيه دائما شوخي داشت. «اين رزمنده علي رغم شجاعت فراوانش و با وجود شدت درگيريها ، اصرار داشت كه هر روز محاسنش را اصلاح كرده، حمام كند و عطر بزند.يكي از روزها اين بنده خدا جايي را براي رسيدن به خودش پيدا نكرد.همان پير زني كه بدر روستا مانده بود، كليد خانهاش را به او داد و تا بتواند در آنجا ، فارغ از درگيري ها دستي به سر و روي خودش بكشد.اين جوان خوش تيپ
يك ساعتي از پيش ما رفت و وقتي برگشت درب خانه را همراهش آورده بود.او با مزاح از صاحب خانه پرسيد :«كليد خانه را ميخواهيد يا در آن را؟» اين طوري بود كه فهميديم از آن خانه چيزي جز همين در باقي نمانده است و او به جاي گريه كردن ميخنديد». اين جوان رزمندهي خوش تيپ طي درگيريهاي شديد بعدي به شهادت رسيد.
ديدن خانوادههاي شهدا براي كساني كه امروز به «عيتا» باز ميگردند باعث بيقرار ميشود « وقتي از جلو خانههاي آنها ميگذرم خجالت ميكشم .... فرزندان آن ها شهيد شدند و من هنوز زندهام.»
آن روز ها مرگ در هر گوشهاي در كمين او و دوستانش بود.او ميگفت وقتي درگيري در اطرافم شدت پيدا كرد ،به خودم آمدم و ديدم نمرده ام، و چشمانم اشك آلود است و هنوز دوستانم را ميبينم و ميپرسم چه كسي در اين لحظات شهيد شده است.» هنگام صحبت با ما بسيارگريست «اين رزمنده مقاومت براي دوستان شهيدش ميگريد و هرگاه فرزندانش را به ياد او ميآورند دلش ميگيرد و در شبهاي سياه روياي همسرش را در سر دارد.» آيا او از تصميم سرسختانه اش مبني بر اين كه زندگي خاص يك رزمنده را داشته باشد بازخواهد گشت؟
او ناگهان دستش به جيبش برد تا عكس فرزندانش را بيرون بياورد. نگاهي به آن ها مي كند و به ياد خندههايشان ميافتد ؛ و با اشاره به عكس مي گويد: «اين ها تلاش مي كنند ديواري را كه به عنوان يك رزمنده ساخته ام ، خراب كنند».
نظراتي كه مي گويند آنان صرفا براي حزبالله، ايران يا طائفه شيعه جنگيدهاند او را آزار ميدهد.
«ما جنگيديم تا اين به تمام امت پيامي داده باشيم. ما به نمايندگي از همه امت جنگيديم. من ميدانم كه ملتهاي عربي در كا رخود وا ماندهاند. ما براي حزب يا يك طائفه خاصي نجنگيديم. اگر حرفي كه ميزنند درست باشد كه تمام كردن كار يك حزب يا آن طائفه بكاري ندارد» اين سخن كسي است كه خودش را لحظه به لحظه در معرض مرگ قرار داد، تا بيش از ديگران درك كند كه چرا ميجنگيده است.
اين جوان گندم گون خجالتي مانند ديگر رزمندهگان آماده است تا هر زماني كه جنگي درگرفت، بجنگد اما او معتقد است جنگ ديگري رخ نخواهد داد و با آرامش عجيبي لبخند ميزند و مي گويد«چون اين بار ما ديگر ميدانيم چگونه بهتر بجنگيم» او اين جملات را در همان زماني بر زبان مي آورد كه روياها و آرزوهاي بسياري براي آينده دختر كوچكش در سر دارد و مي گويد: «ممكن است روزي او خانم دكتر يا استاد دانشگاه شود. دخترم كوچولوي قشنگي است و در آينده بهترين خواهد شد».
ترجمه و ويرايش :خبرگزاري فارس
لینک کپی شد
نظر شما
