کتاب درباره شهيد - متن کتاب "چون کوه با شکوه" - ديدار از بينوايان

کد خبر: ۱۱۸۱۶۶
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۷:۵۶ - 26July 2008
پيرزن كه حدود پنجاه ـ شصت سال داشت ، با سر حرفهاي شوهرش را تاييد كرد و گفت : «بچه نداريم ، كس و كاري نداريم ، با بخور و نمير زندگي مي‌كنيم .»
چند نفر بوديم كه رفتيم به ديدنشان . بروجردي هم بود . بروجردي وقتي آنها را ديد ، اشك توي چشمانش نشست . آن وقت دست كرد توي جيبش و 600 تومان درآورد و به آنها داد . ما هم مقداري قند و چاي به آنها داديم . وسايل را كه گرفتند ، خيلي دعا كردند . آنها هم اشك مي‌ريختند . حالا از دو طرف اشك بود كه مي‌ريخت ؛ از يك سو اشك حسرت و از سوي ديگر اشك شوق .







نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین