کتاب درباره شهيد - متن کتاب "چون کوه با شکوه" - جهاد اكبر

کد خبر: ۱۱۸۲۸۳
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۹ - 29July 2008
براي اين كه پولي به دست آوريم ،‌چند شبانه روز ، بدون وقفه كار كرديم تا اين كه بالاخره توانستيم پولي را كه براي چاپ و انتشار كتاب لازم داشتيم ، تهيه كنيم . حالا تعداد زيادي كتاب دستمان بود و بايد آن را پخش مي‌كرديم . ديگر از آن به بعد ، شب و روز كارمان شده بود پخش كتاب .
فروشنده‌اي بود كه از او پارچه‌هاي روي پشتي و تشك مي‌خريديم و وقتي كه تشكها آماده مي‌شد ، آنها را به خود او مي‌فروختيم . معمولاً كتابها را لاي اين پشتيها و تشكها جاسازي مي‌كرديم و آن را به دست كساني كه در نظر داشتيم ،‌مي‌رسانديم .
يك بار كه مي‌خواستيم سهميه پشتيها و تشكهاي پارچه فروشي را به او بدهيم ، از روي اشتباه ، تعدادي از تشكها و پشتيهايي را كه به دست او داديم ، از آنهايي بود كه كتاب «جهاد اكبر» حضرت امام (ره) لاي آن قرار داشت !
پشتيها كه رفت ، تازه متوجه شديم كه چه دسته گلي به آب داده‌ايم ! پارچه فروش از آن دسته آدمهايي بود كه اگر مامور دولت نبود ،‌ولي مخالف رژيم شاه هم به حساب نمي‌آمد ، بخصوص كه پيوسته بو مي‌كشيد تا مگر نقطه ضعفي از بروجردي گير بياورد و اذيتش كند .
بروجردي وقتي ماجرا را فهميد ، خيلي نگران شد و به خاطر اين ، دستور داد محل كارمان را عوض كنيم تا گروه لو نرود .

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین