مصاحبه - سردار باقري

کد خبر: ۱۱۸۳۴۱
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۴۲ - 29July 2008
عنوان «همرزم شهيد بروجردي بودن» مقداري سنگين است ؛بنده به عنوان يكي از شاگردان و مريدان ايشان ، در مدت محدودي از عمر شريف آن بزرگوار ، در خدمتشان بودم.
مدتي را در منطقه 7 سابق (كرمانشاه كنوني) و مدتي نيز در قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) در خدمت شهيد بزرگوار محمد بروجردي بوديم كه اگر اجازه دهيد مانند گذشته ، به شهيد بروجردي ، حاجي بگوئيم چون «حاجي كردستان» بود.
آن موقع و حتي الان هم هر وقت صحبتي راجع به ايشان مي‌شود وقتي «حاجي» مي‌گوئيم همه مي‌دانند منظور شهيد بروجردي است. اين شهيد بزرگوار در كردستان براي ما يك الگو بود. انسان كاملي كه من در حد توان ، رفتارها و خاطراتي كه در خصوص ايشان از نزديك مشاهده كردم ،بازگو مي نمايم . متاسفانه بر اثر گذشت زمان ، برخي از آنها از خاطرم رفته است. اميدوارم براي آنهايي كه اين خاطرات را مي‌شنوند و براي آيندگان مفيد واقع شود .بنده در طول زندگي خود با افراد زيادي سروكار داشته‌ام و از اين نكات اخلاقي زياد استفاده كرده‌ام.
بنده در طول دوران خدمتي خود از سال 1358 به اين طرف ، نمونه‌اي مثل شهيد بروجردي نديده‌ام. انسانهاي والا و بزرگ در دوران دفاع مقدس ، در كردستان وجود داشتند اما شهيد بروجردي نمونه يك انسان كامل بودند ، كامل بودن ايشان از چه جهاتي بود و اين همه خاطراتي كه از ايشان وجود دارد به چه دليل است ؟ بخاطر وجود اين شهيد بزرگوار و افراد مشابه ايشان كه نقش اصلي برقراري امنيت در كردستان را بر عهده داشتند ، تا توانستيم در كردستان موفق بشويم و كارهاي مثبتي در آنجا انجام دهيم . در واقع اگر كسي حاضر بود در كردستان بماند و به خدمت بپردازد ، بعد از بحث تبعيت از ولايت و امامت ، بحث وجود شهيد بروجردي و افرادي مانند ايشان بود كه همه مي‌خواستند اين راه را ادامه دهند.
همه مي‌دانستند كه ايشان از نظر اخلاقي هميشه خندان بود . چندين مرتبه در شرايط سخت ايشان را همينطور ديدم. البته همه در شرايط عادي بخاطر بحراني نبودن وضعيت ،مي‌خندند اما مهم اينست كه در شرايط سخت ، كسي خندان باشد كه اين بشاش بودن به خاطر ويژگي‌هاي ايشان بود. ايشان هميشه خنده بر روي لبش بود مثلاً در عمليات بانه ـ سردشت وقتيكه ما به همراه ايشان ، شهيد كاظمي و دوتن از برادران به محور عمليات رفتيم ، شهيد كاظمي گفت اجازه ندهيد شهيد بروجردي طبق عادت براي سخنراني به روستا برود. شهيد كاظمي براي عمليات ، گرفتن و آزادسازي ارتفاع رفت. روي ارتفاع ايستاده بوديم كه از داخل روستا شروع به تيراندازي كردند در اين كشمكش‌ها كه شهيد كاظمي سفارش كرده بود حاجي نبايد جلو برود و ما هم به ايشان اجازه نمي‌داديم ، گفتند : نه ، جلو مي‌رويم و ضد انقلاب هم از داخل روستا شروع به تيراندازي كرد ، كه حتي در حين تيراندازي هم خنده بر روي لب حاجي بود بعد از شهادت شهيد گنجي‌زاده هم شاهد بوديم كه خنده معني‌دار بر روي لبانش نقش بست.
در مرحله دوم و سوم عمليات سردشت ـ پيرانشهر شهيد گنجي‌زاده فرمانده تيپ ويژه شهداء شد و يكي دو مرحله هم بيشتر فرمانده تيپ نبودند كه در همان محور شهيد شدند.
هنگام عمليات آنجا حاضر بودم كه تا شب عمليات طول كشيد . صبح به اروميه رفتم و بعدازظهر كه برگشتم خبر آوردند گنجي‌زاده شهيد شده و حاجي به اروميه آمده است. بلافاصله به محل قرارگاه ارتش كه شهيد بروجردي با هلي‌كوپتر رفته بودند ،تا حاجي را ديدم به ايشان عرض كردم :
حاجي عمليات كه خيلي موفقيت آميز بود پس چرا گنجي زاده شهيد شد . تبسمي كردند و گفتند: عمليات با موفقيت انجام شد و اين پيروزي را هم مرهون اين شهيد بزرگوار هستيم.
فرمانده وقت دژباني ابلاغ كرده بود كه هر كس كه مي‌خواهد وارد ستاد شود ،بايد كارت شناسايي ارائه دهد . وقتيكه شهيد بروجردي مي‌خواستند وارد قرارگاه شوند ، نگهبان ورودي قرارگاه اجازه ورود به ايشان را نمي‌داد. حاجي هم با تبسم مي‌گفت : «چرا اجازه نمي‌دهي؟» نگهبان جواب مي‌داد «كارت شناسائي نشان بدهيد» . حاجي خيلي آرام و بدون ناراحتي توجيه‌اش مي‌كرد و مي‌گفت «مرا نمي‌شناسي؟» نگهبان پاسخ مي‌داد شما حاجي هستيد ولي به ما دستور داده‌اند فقط با كارت شناسائي اجازه ورود بدهيد. حاجي بازهم با لبخند شروع به توضيح دادن مي‌نمود و عرض مي‌كرد «كارت شناسائي براي شناختن افراد است ولي وقتي كه شما مرا مي‌شناسيد لزومي به كارت شناسائي نيست» در حال توضيح دادن بودند كه فرمانده دژبان آمد و اين موضوع را مشاهده نمود ،سريع عرض كرد : عذر مي‌خواهم . حاجي هم بدون ناراحتي با لبخند وارد قرارگاه شدند و با بچه‌ها كه در حال فوتبال بازي كردن بودند ، همبازي شدند ، در حين بازي هم با بچه‌ها رفتار بسيار گرم و صميمي داشتند .شهيد بروجردي خيلي روي خودش كار كرده بود تا مي‌توانست همه جا خنده‌اش را كنترل كند. در هنگام شنيدن خبر شهادت دوستان ،خنده معني‌داري داشت . در راه هر كسي را مي‌ديد ،با تبسم سلام مي‌كرد و اين سبب شد تا در دل ديگران نفوذ كنند كه اين مسئله اصلي‌ترين رمز موفقيت ايشان در كردستان بود. كسيكه از تمامي ابعاد انساني كامل نباشد نمي‌تواند تا اين حد در قلبها نفوذ كند. ايشان فرماندهي بود كه اصلاً و ابداً دنبال منافع شخصي نبود .مثلاً اگر مي‌خواستيم با وانت به جايي برويم سعي مي‌كرد پشت وانت بنشيند ولي بچه‌ها به زحمت ايشان را جلوي وانت مي‌نشاندند. اينگونه نبود كه بگويد چون من فرمانده هستم حتماً بايد جلو بنشينم خيلي متواضع بود.
ميزان مرخصي‌هاي ايشان از همه كمتر بود تا آنجائيكه وقت نداشت به خانواده خود در كرمانشاه سر بزند به همين دليل خانم و فرزند ايشان براي ديدار او به اروميه آمده بودند.


از آنجائيكه اوقاتشان گاهي در سنندج ، زماني در محورها و مدتي در عمليات سپري مي‌شد، وقتشان كاملاً پر بود . اگر مي‌خواستند به خانواده سر بزنند مي‌بايست حداكثر ظرف 5 ساعت مي‌رفتند تا يك شب در كنار خانواده بمانند . تماماً وقت خود را در عملياتها مي‌گذراند و هميشه در منطقه حاضر بود . ايشان مسئوليت سنگيني را به دوش مي‌كشيدند .
در دوران سالهاي 1360 ـ 1361 عملياتهاي ما كوچك و بسيار سخت بود و اينطور نبود كه يك پايگاه يا فرمانده شهري به تنهايي قادر باشد منطقه‌اي را آزاد نمايد.
ايشان تئوريسيني بودند كه در همايشهاي سالانه ، جلسات و تدابير چگونگي آزادسازي كردستانات را مطرح نمودند كه در سه مرحله به ثبت رسيد. علاوه بر اين موارد گاهي ضرورت ايجاب مي‌كرد كه ايشان جهت شناسايي ، توضيح يا كمك و هدايت فرماندهان و مسئولين عمليات ، در شهر حضور يابند . خلاصه حجم كاري ايشان بسيار زياد بود.
در آن دوران يعني سالهاي 1360 تا 1362 عملياتهاي زيادي در كردستان انجام شد كه حاجي مي‌بايست در تمامي عملياتها شركت مي‌كرد.
خصوصيات روحي ، رفتاري و ظاهري ايشان بسيار ساده بود به ظواهر و تجملات دنيا بي‌اعتنا بودند. من به دليل اينكه مسئوول مخابرات منطقه بودم ، بدين جهت ايشان را همراهي
مي كردم تا بتوانيم تشخيص دهيم كه عمليات در كدام شهر با توفيق بيشتري همراه خواهد شد . رفتارها ، لباس پوشيدنها ، برخوردهاي ايشان ، همه و همه جذاب بود.
از ويژگيهاي بارز ايشان اينكه به زير دستان اعتماد كرده اختيار مي‌داد و آنها را راهنمايي مي‌نمود .بياد دارم شهيد سيد باقر طباطبائي كه در منطقه 7 كرمانشاه حضور داشت و از نيروهاي جوان و مسئول پرسنلي وقت بود . البته در آن مجموعه همه جوان بودند اما سيد باقر از نظر چهره نسبت به بچه‌هاي ديگر خيلي جوانتر بود و ظاهري مانند يك شخصيت فرهنگي واخلاقي داشت.
وقتي سيد باقر طباطبائي به آنجا آمد ، حاجي به ايشان گفت : «شما مسئول پرسنلي هستيد.» ايشان هم اين مسئووليت را پذيرفت. روزي سيد باقر طباطبائي به حاجي گفت : «من نيرو ندارم كارها مشكل شده است» ، حاجي در جواب گفتند : «به نيروهايي كه حاضرند مسئووليت داده و به آنها اعتماد كنيد» حاجي توقع داشت تا ديگران هم مانند ايشان به زير دستان اعتماد نمايند و به آنها اختيار داده و سپس راهنمايي نمايند.
البته در آن موقع سيد باقر طباطبائي تازه مسئول پرسنلي شده بودند و دوران جديد مديريتي ايشان بود ، ولي بعدها خود ايشان يكي از مديران بسيار خوب منطقه شد ، كه اين مسئله نشان دهنده علاقه و صميميت و اعتماد شهيد بروجردي نسبته به زير دستان بود.
ايشان ديگران را به خوش خلقي ، صبر ، اختيار دادن و اعتماد توصيه مي‌كرد و اگر كسي هم مشكل و نقصي داشت ، با صبر و حوصله برخورد مي‌كرد و اين امر باعث شد اشخاصي ساخته شوند كه بسياري از آنها جزء فرماندهان عالي رتبه سپاه شوند. بسياري از اين فرماندهان مانند حاج احمد متوسليان ، شهيد كاظمي ، سردار ايزدي ، شهيد كاوه و شهيد قمي كه از فرماندهان كردستان بوده و اذعان مي‌داشتند كه مريد و شاگرد حاجي هستيم.
زمانيكه به قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع) در اروميه آمدند ، بنده در آن زمان مسئوول مخابرات قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) بودم. ايشان با اصرار يكي از نيروهاي زير دست و تحت امر خود را به جهت اينكه قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) و ستاد مربوطه را قويتر نمايد به اروميه آورده و جانشين قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) نمودند و بعدها خود شهيد اعلام نمود كه من بعنوان نيروي شما و در خدمتتان هستم در حاليكه ايشان با افرادي كه بعنوان جانشين قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) تعيين مي‌نمود اختلاف سطح زيادي داشت. فرماندهان نسبت به حاجي اعتماد و اعتقاد فراواني داشتند من جمله خود من بعنوان مسئوول مخابرات با اينكه فرمانده قانوني ما شخص ديگري بود اما عملاً از حاجي دستور مي‌گرفتيم. زماني هم كه بطور رسمي فرمانده و جانشين افراد ديگري بودند، اگر ايشان چيزي مي‌خواستند ،فوراً انجام مي‌داديم. ما از خدا مي‌خواستيم كه اگر حاجي كاري داشتند به ما بگويند مثلاً به عمليات برويد و يا اين كار را انجام دهيد و آن كار را انجام ندهيد در اصل فرمانده واقعي قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) و كردستان بودند.
به جهت رفتار و اطلاعات ايشان با ديگران قابل مقايسه نبود و هبچ كس به اندازه ايشان نسبت به كارها توجيه نبود و آگاهي نداشت اگر حرفي مي‌زدند حرف ايشان حساب شده و هميشه درست بود.
بگونه‌اي كه تشخيص مي‌داديم آدم شايسته‌اي است و اينطور نبود كه بگويد : چون من فرمانده هستم پس بايد از من اطاعت كنيد يا بايستي محافظ وغذا و اتاق جداگانه داشته باشم . امكانات ايشان در حد ساير افراد ، بلكه از آنها هم كمتر بود . اگر نيروها مي‌توانستند براي رسيدگي به خانواده خود وقت بگذارند اما حاجي به اندازه آنها نمي توانست . او نمي‌خواست از نظر اتاق و ... با بقيه تفاوت داشته باشد . ايشان هميشه در خاكريزها و محورهاي عملياتي بودند . هر كسي اين موارد را از حاجي مي‌ديد او را دوست مي‌داشت.
شهيد بروجردي خصوصيات عجيبي داشت . اينگونه ويژگيها را در بسياري از مردم كردستان به يادگار گذاشتند همه افراد براي حاجي ارزشمند بودند و به مردم احترام مي‌گذاشتند. اهل باند بازي نبودند و اجازه پارتي بازي هم نمي‌دادند. ايشان با همه مهربان بوده و مسائل را رعايت مي‌كرد البته با كساني كه فعالتر بودند رفاقت بيشتري داشتند. در نزد ارتشيها بسيار محترم و تاثير عجيبي در ميان آنها گذاشته بود . شهيد آبشناسان يك نمونه بارز اين اين موضوع است كه اگر زندگي اين شهيد بزرگوار را بررسي نمائيم ، خواهيم ديد كه بسياري از اعمال ايشان برگرفته از رفتارهاي شهيد بروجردي است و به جهت اينكه ارتباط زيادي با حاجي در قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) داشته و بعنوان فرمانده ارتش در كنار حاجي بودند. در مجموعه سپاه زمانيكه برادران مي‌ديدند حاجي با ديگران بر سر يك سفره مي‌نشيند و با همه به يك شكل برخورد مي‌كند و نسبت به ديگران كمتر سوار ماشين مي‌شود و به طبع آن، ديگران نيز رعايت مي‌كردند.
عليرغم اصرار و فشار برخي از فرماندهان مانند شهيد كاظمي كه جلو نرويد ، ايشان هميشه در خط مقدم حاظر مي‌شدند . يكي از ويژگيهاي بدون نقص در وجود ايشان ، اينكه حاجي بسيار صبور بود و ديگران را هم به صبر دعوت مي‌كرد. ايشان از دست مركز يت سپاه خيلي مي‌ناليدند زيرا آنها توجه جدي به مشكلات كردستان نمي كردند. مجموعه مركزيت سپاه از زمان شروع عملياتهاي جنوب ، عملاً از لحاظ پشتيباني ، نيروي انساني و امكانات توجهشان را معطوف به جنوب نمودند . كردستان كاملاً غريب و مظلوم واقع مي‌شدكه باعث گرديد در تدارك نيروي انساني و امكانات به ما فشار زيادي وارد آيد كه حاجي از اين مسئله بسيار ناراحت بودند بنده اين بيت شعر را اولين بار از حاجي شنيدم كه مي گفتند :
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمي‌اند بـا صبر است كـه ظفر آيـد بـه پيش
اين بيت را خوانده و مي‌گفتند صبور باشيد كه نصرت نزديك است خودشان هم در تمامي مراحل صبر پيشه كرده و از اين لحاظ اسوه بودند كه اين هم از ايمان ايشان نشأت مي‌گرفت.
هميشه به خداوند توكل و توسل داشته و ظواهر دين را در جامعه تاثير گذار دانسته و رعايت مي‌نمودند مثلاً هميشه با وضو بودند كه باعث گرديد بسياري از دوستان حاضر در كردستان با تاثير‌پذيري از ايشان دائم الوضو باشند.
به نماز اول وقت خيلي بها مي‌دادند تا آنجا كه اگر در ماشين بودند و اذان مي‌شد مي‌گفتند توقف كنيد و همانجا در بيابان نماز مي‌خواندند كسي از ايشان غيبت و تهمت نشنيده بود.
بحث ديگر اطاعت پذيري حاجي از ولايت بود . البته در آن زمان كسي پيدا نمي‌شد كه از امام (ره) اطاعت پذيري نداشته باشد منتها آن زمان مي‌گفتند اطاعت پذيري از ولايت تنها به اين معني نيست كه مطيع حرفهاي امام باشيم بلكه بايد نسبت به ياران امام نيز محبت داشته باشيم .
شهيد بروجردي هيچوقت خود را نمي‌ديدند چند نمونه از برخوردهاي ايشان يا مجموعه كاري بر روي من تاثير گذار بوده و فراموش شدني نيست را بازگو مي‌نمايم . قرار بود كه فرمانده كل سپاه به اروميه بيايند زمزمه اين اتفاق بود كه از حاجي پرسيدم . ايشان گفتند بله تشريف مي‌آورند گويا مي‌خواستند با حاجي صحبت نمايند تا ايشان را بعنوان فرمانده به جاي ديگري ببرند چون شهيد بروجردي در مجموعه سپاه سرآمد همه آنها بودند منتها مظلوميت كردستان باعث شد كه ايشان از آنجا نروند ؛ گفتند : اگر ما به جايي ديگر برويم كارهاي كردستان تمام نمي‌شود. ما چند واحد عملياتي بوده كه واقعاً اذيت مي‌شديم و دلمان از مركزيت سپاه خون بود چون بدليل عدم پشتيباني ، مشكلات فراواني براي ما ايجاد شده بود كه تصميم داشتيم به فرمانده كل سپاه بگوئيم : اين مركزيها در تهران در حال خوش گذراني و راحتي هستند ، به ما سر نمي‌زنند در حاليكه سرماي سختي در اينجا حاكم است و ما امكانات گرمايشي نداريم. حاجي هم براي اينكه فرمانده سپاه را ديدار نمايند فوراً حمام رفته و اصلاح كرده. گفتند محوطه را با آب شسته و تميز نمائيد زيرا فرمانده مي‌خواهد بيايد ما اصلاً نديده بوديم كه حاجي اينقدر تميز كرده و به خودش برسد براي اولين بار بود كه ايشان را اينگونه مي‌ديديم مي‌گفتند : بايد به فرمانده احترام و شرايط فيزيكي در حضور ايشان مناسب باشد . ضمن اينكه مي‌دانستند مجموعه مركز يت سپاه نسبت به ايشان و در رابطه با مشكلات كردستان چه ستمهايي روا داشتند .با اين حال چه برخورد مناسب و شايسته‌اي نمودند اينجاست اين مسئله را كه ايشان خود را حذف كرده بودند به وضوح نمايان مي‌شود. زمانيكه بحث تبعيت بود خيلي راحت قبول نموده يا آنجايي كه مي‌ديد بايد قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) مديريتي داشته باشد كه كارهاي ستادي را انجام دهد خيلي راحت قبول كردند تا خودشان بيشتر به عمليات بپردازند. من به همراه شهيد بروجردي و سردار ايزدي بودم كه ايشان به سردار ايزدي گفتند : آقاي ايزدي به اروميه بيائيد و آقاي ايزدي گفتند : نمي‌توانم با اين شرايطي كه در كردستان است نمي‌توان آمد. حدود نيم ساعتي كه با ايشان بودم شهيد بروجردي اصرار فراوان كرده ولي آقاي ايزدي طفره رفته مي‌گفتند : نه ، حاجي گفتند به اين دلايل شما بايد تشريف بياوريد ولي براي آقاي ايزدي سخت بود. شهيد بروجردي آقاي ايزدي را از شركت مخابرات كردستان آورده و به شهيد ناصر كاظمي گفتند : مسئوليتي به آقاي ايزدي بدهيد و بعد از آن هم جانشين سپاه كردستان شدند و بعد حاجي گفتند : آقاي ايزدي شما جانشين قرارگاه
حمزه سيدالشهداء (ع) شويد و آقاي ايزدي گفتند كه چرا خودتان جانشين قرارگاه نمي‌شويد ؟
گفتند : من فرمانده تيپ ويژه شهداء مي‌شوم تا به كارهاي عملياتي برسم چقدر انسان بايد بزرگوار و برايش تكليف مهم باشد كه خود را حذف نمايد و آنقدر اصرار كرد تا بالاخره اينكار را انجام داد . خلاصه آقاي ايزدي به اروميه آمد و جانشين فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع) شد و ايشان شروع به سر و سامان دادن تيپ ويژه شهدا نمود كه زود هم به شهادت رسيدند.
حاجي با چهره خندان به ديگران احترام مي‌گذاشت ،ضمناً وقتيكه در مورد طرحها سخنراني مي‌كرد ، همه مي‌گفتند «عجب طرحي است». اين سبب شد كه حاجي فرمانده قلوب كردستان شود . همه مي‌گفتند : فرمانده ما حاجي است و به غير از ايشان كسي فرمانده نيست.
شهيد بروجردي با مردم كردستان بسيار مهربان بود . پيشمرگان مسلمان كرد مانند ما به حاجي علاقه و ارادت داشتند . بعضي از آنها كه در عملياتها شركت مي‌كردند ، عاشق حاجي بودند . يكي از فرماندهان تيپ در كردستان هنگام عملياتها شيوه عملياتي او اينگونه بود كه وقتي مي‌ديد در جايي درگيري است و از طرف روستا به سمت رزمندگان آتش مي‌ريزند ،با استفاده از تعدادي خمپاره و ميني كاتيوشا ، بر روي روستا آتش مي‌گشود . روش عملياتي ايشان اينگونه بود اما حاجي قاطعانه با ايشان برخورد مي‌كرد و مي‌گفت حق نداريد اين كار را بكنيد .من خودم شاهد بودم ولي نمي‌خواهم نامشان را بگويم چون جزو شهداي كردستان هستند. شهيد بروجردي مي‌گفتند : حساب مردم كردستان از ضدانقلاب جداست و نبايد يكي از مردم مظلومانه كشته شود و يا صدمه ببيند .علاوه بر اين شاهد بودم به فرماندهاني كه در شهرها بودند مي‌گفتند با فرمانداري در بحث محورها ، جادهها ، آبرساني ، بهداشت مربوط به شهرها هماهنگ باشيد و خصوصاً به كسانيكه ضدانقلاب به آنها صدمه زده ، رسيدگي نمائيد، اين مردم به محبت نياز دارند .دشمن تبليغات سنگيني بر عليه ما انجام داده و ممكن است برخوردهاي اوليه مردم با ما مناسب نباشد ؛به آنها حق بدهيد ، اين مردم مستضعفند ، اينها را فريب داده‌اند . اگر ما بتوانيم يكي از دمكراتها را اسير كنيم و به سمت خودمان برگردانيم بهتر است از اينكه او را بكشيم . اصلاً اين نيت را نداشتند كه آنها كشته و آنجا حاكم شويم .حاجي اصلاً اجازه نمي‌داد اينگونه فكر شود و بعد مسائل اجتماعي تاكيد مي‌كرد به مردم رسيدگي شود و در خصوصيات شخصي نيز اينگونه بود .به محض شروع عمليات ، خودشان به روستا رفته و با مردم صحبت مي كردند. مردم را در مسجد گردآوري و براي آنها سخنراني مي‌كرد گهگاهي در حين سخنراني ، بچه‌ها را نوازش مي‌كردند و اين هم يكي از ويژگيهاي جامع و كامل ايشان بود.
آخرين خاطره‌اي را كه از شهيد بروجردي دارم اينست كه در حال رفتن به تيپ ويژه شهدا بودم ، حاجي هم آنجا بود ولي زمانيكه من به آنجا رسيدم ، ايشان از آنجا رفته بودند و چون تيپ محل يا پادگاني نداشت ، ايشان گفته بودند برويم تا محلي براي تيپ مشخص نمائيم. از طرف مهاباد كه برويم ، قبل از سه راهي نقده به سمت چپ با فاصله از جاده تعدادي ساختمان بود كه براي شناسايي به آنجا رفته بودند . آن زمان كه به تيپ رسيدم ، مسئوول مخابرات را ديدم و به ايشان گفتم : حاجي كجاست؟ ايشان گفتند كه موضوع از اين قرار است . من بايد مي‌ماندم تا حاجي را مي‌ديدم در نتيجه منتظر ماندم از شهيد كاوه پرسيدم با چه كسي رفته‌اند ؟ گفتند با آقاي منصوري كه رئيس ستاد تيپ ويژه شهدا بود رفته‌اند هر چه كه منتظر مانديم حاجي نيامد و بسيار دير شده بود زيرا مي‌خواستم به سنندج بروم. بعد از مدتي آقاي منصوري را ديدم و آن خبري را كه نبايد مي‌شنيدم ، شنيدم. (خبر شهادت شهيد بروجردي)
از آقاي منصوري پرسيدم كه اين اتفاق چطور رخ داد؟ گفتند : ايشان هر وقت مي‌خواستند به محور بروند ، اجازه نمي‌داد كه كسي با دوشگا جلوتر برود و سپس ايشان بيايد اما من به ايشان گفتم شما سر جاده بايستيد تا من با دوشگا بروم و وقتي پياده شديم ،شما بيائيد ؛ زيرا اين مناطق آلوده است . حاجي گفتند چشم و ايستادند . من مسير را رفتم سپس گفتم تشريف بياوريد كه متاسفانه ماشين ايشان از روي ميني كه از قبل آنجا كار گذاشته شده و مين فعال گشته كه متاسفانه باعث شهادت حاجي شد. زمانيكه ايشان را آوردند هنوز احساس مي‌شد آب وضو روي صورت ايشان است و انگار تازه وضو گرفته‌اند . اين چهره‌اي بود كه هميشه از حاجي مي‌ديديم چون چهره حاجي هميشه خندان و با وضو بود. اين جزء خصوصيات ايشان بود.

سردار شكري : با تشكر فراوان كه در اين مصاحبه شركت كرديد انشاء الله كه خداوند توفيق دهد از جمله افرادي باشيم كه راه شهداء را ادامه داده و بتوانيم پاسدار خون آنها باشيم اگر مطلبي داريد در خدمت شما هستيم.

سردار باقري : مطلبي ندارم ، اميدوارم همانگونه كه دعا فرموديد اين دعا شامل حال همه ما شود و بتوانيم راه آنهارا ادامه بدهيم اگر هم گرفتاريهاي دنيا باعث غفلت شده با مرور اين خاطرات ، رفتارشان براي ما و كسانيكه مي‌خواهند در خدمت انقلاب باشند ، الگو بوده و آنها را از ياد نبريم . انشاء الله خداوند به همه ما توفيق بدهد «والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته».


نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین